دُرّ نجف

مژده دلدار

فصل اول · بخش اول

دیپلم چهره شناسی

حضرت استاد وقتی ساکن قم بود، به تهران سفر می‌کرد و به منزل فرزندان خود می‌رفت.

در سفری یکی از خانم‌های خویشاوند (صبیّه یا عروس ایشان) عرض می‌کند: «خانمی در تهران هست که جلساتی دارد و خبرها می‌دهد و کارهایی هم می‌کند. دوست دارم ایشان را ببینید».

استاد با این جمله که «حال ندارم»، ملاقات را رد می‌کند. در سفر بعدی اصرار می‌کنند که او بیاید و ملاقاتی انجام گیرد و استاد قبول می‌کند.

در آن ملاقات، آن خانم ابتدا به چهره استاد بسیار نگاه می‌کند و روحیّات ایشان را می‌گوید و در آخر حرفش به علما تعریض می‌کند با این منظور که شماها چیزی ندارید!

استاد حرف این خانم را ناصواب می‌بیند و پاسخگو می‌شود. خود در این خصوص می‌فرماید:

«توجهی به امیرالمؤمنین علیه‌السلام کردم و سپس گفتم تو به شوهرت خیانت کردی! او رنگش عوض شد و خجالت کشید. دوباره توجه به امیرالمؤمنین علیه‌السلام کردم و گفتم هو یا علی. سپس گفتم شما ظاهراً مسلمان شدید؛ باطن شما مسلمان نبوده. او منفعل شد و دست و پایش را گم کرد. بعد خودش اعتراف کرد و گفت: «من در لندن زندگی می‌کردم و مسیحی بودم. خواستم با یک تاجر ایرانی ازدواج کنم. دختر نبودم ولی با حیله‌ای خودم را دختر جا زدم و به خاطر تاجر ظاهراً مسلمان شدم.» به او گفتم: این مطالب را از کجا می‌گویی؟ گفت: «در لندن مدرسه‌ای است که چهره شناسی تدریس می‌شود و من دیپلم علم چهره شناسی را گرفتم و روحیّات افراد را از فرمول‌هایی که در چشم و ابرو و لب و گونه و … هست، می‌گویم.»(ثقةالاسلام علیرضا رحیمی گرگانی)

اخبار بر خلاف شورای پزشکی

آقایی از اقوام یا آشنایان استاد، همسرش را در تهران برای وضع حمل به بیمارستان برد. شورای پزشکی نظر داد که چون بچه مرده است، باید کورتاژ کنند و اگر نکنند، ممکن است مادر هم از بین برود.

آن شخص خدمت استاد می‌رسد و این مشکل را عرض می‌کند. استاد می‌فرماید: «بچه سالم است و پسر می‌باشد. طبیعی هم زایمان می‌کند».

آن شخص خوشحال می‌شود و به بیمارستان می‌رود و سه مطلب استاد را به دکتر مربوطه می‌گوید و در ضمن اجازه کورتاژ نمی‌دهد. دکتر می‌گوید:

«شورای پزشکی تشکیل شده! تو می‌خواهی زنت را از بین ببری؟! باید عمل شود».

او اجازه نمی‌دهد و بعد از مدّتی همسرش طبیعی و بدون نیاز به عمل جراحی زایمان می‌کند و پسرش سالم به دنیا می‌آید. پزشکان تعجب می‌کنند و از او درباره استاد می‌پرسند. او نیز از قدرت استاد تعریف می‌کند. آن‌ها اصرار می‌کنند که ما را پیش ایشان ببر. آن شخص هم خدمت استاد می‌رسد و تقاضای ملاقات پزشکان را عرضه می‌دارد. ایشان می‌فرماید: «من حال ملاقات ندارم». (ثقةالاسلام علیرضا رحیمی گرگانی)

جواب یوسف وار

مرحوم حجةالاسلام سید هاشم رضوی هندی «ره» (م ۱۳۷۱ هـ.. ش) شاگرد عارف بالله سید علی آقا قاضی «قدّس سرّه» با حضرت استاد ملاقاتی داشت. استاد از زوایای خاص پنهان و دقیق مسائل آقای رضوی مطالبی فرمود که آقای رضوی متحیّر شد و گفت: «این علم را از کجا می‌دانید»؟

استاد فرمود: «ممّا علّمنی ربّی. این از آن چیزهایی است که پروردگارم به من آموخته است». (سید مهدی موسوی زاده)

* این جواب حضرت یوسف در تعبیر خواب دو زندانی جوان بود که تازه وارد زندان شده بودند. یکی از آن‌ها دید انگور را برای شراب شدن می‌فشارد و دیگری دید که روی سرش نان می‌برد و پرندگان از آن می‌خورند. چون یوسف تعبیر کرد، فرمود: ممّا عَلَّمَنی ربّی. (سوره یوسف، آیه ۳۷) یعنی پروردگارم این علم را به من آموخته است.

درستش کنید

چند نفر از صدا و سیما برای مصاحبه و پرسش و پاسخ به منزل استاد آمدند و نظر استاد را درباره وارد شدن اهل علم در کاری جویا شدند. استاد فرمود: «وارد نشوند».

بعد از اتمام مصاحبه یکی از شاگردان گفت: «آن بزرگ دینی محل مراجعهٔ اهل شریعت، این مطلب را که شما نهی فرمودید، روا می‌شمارد»!

استاد فرمود: «پس برای این‌که اسباب زحمت نشود، درستش کنید». (ثقةالاسلام شمس الله قائمی)

* توضیح: در نوار ویدئویی، آن سؤال و جواب محو شده است. نکته قابل دقّت این است که استاد به نظرگاه فقاهتی یک عالم دینی بزرگ ارج نهاد تا نظرش دستاویزی برای دیگران نشود.

مکشوف

در جلسه‌ای خصوصی در اصفهان که دو نفر از علمای بزرگ آن شهر نیز حضور داشتند و هر دو مرحوم شدند، صحبتی پیش آمد. استاد فرمود: «من در هنگام نماز صبح چیزهایی می‌بینم و احوالاتی بر من مکشوف می‌شود و اجسادی را هم رؤیت می‌کنم».

دستورالعمل کلیدی

عربی از حجاز به منزل استاد آمد و پس از کمی که نشست، عرض کرد: «تقاضای دستورالعملی کلیدی دارم». همان وقت نیز یکی از دوستان که مجتهد هم بود، به منزل استاد وارد شد.

استاد در جواب آن عرب فرمود: «خدمت».

عرض کرد: «خدمت یعنی چه»؟

فرمود: «دائم در خدمت باشید».

و توضیحی دادند که مضمون آن، ترجمهٔ این قسمت از دعای کمیل بود: «و حالی فی خدمتک سرمداً».

یعنی حال ظاهری و باطنی‌ام را به طور دائمی در کار کردن برای خودت قرار بده.

آن مجتهد گفت: «نکته جالبی را به او فرمودید». (ثقةالاسلام شمس الله قائمی)

علّت نگرفتن استخارہ

حجةالاسلام سیّدمحمّد علی لیاقت حسین رضوی (ایشان فرزند حجةالاسلام سید لیاقت حسین هندی که قریب ۱۰۵ سال از عمرش می‌گذرد و ساکن زینبیه دمشق است، می‌باشد. در واقع سید لیاقت حسین برادر استادمان آقا سید هاشم رضوی هندی که شاگرد عارف بالله آقای قاضی بودند، می‌باشد و ملاقاتی در تاریخ ۲۷ فروردین ۱۳۸۹ با ایشان در منزلشان انجام گرفت.) در زینبیه سوریه برایم نقل کرد که شخصی در صحن امام حسین علیه‌السلام از آیت‌الله کشمیری رحمة الله علیه استخاره طلب می‌نماید و ایشان قبول نمی‌کند. دوباره تقاضا می‌کند و ایشان رد می‌نماید. برای بار سوم که تقاضایش را تکرار کرد، این بار استاد فرمود: «شما چه طور با حال جنابت در صحن امام حسین علیه‌السلام آمدی که برایت استخاره بگیرم»؟!

آن شخص با شنیدن این جواب، خجالت‌زده از صحن امام حسین علیه‌السلام بیرون رفت.

کوهی روی دوش

استاد فرمود:

«آقای حداد شخصی پخته و بزرگ بود و بنده مکرّر از نجف به کربلا می‌رفتم و از محضر ایشان استفاده می‌کردم. گاهی هم ایشان به نجف می‌آمد و در مسجد به نمازم اقتدا می‌کرد.

روزی وسط نماز دیدم کوهی روی دوش من گذاشته شده است. تعجّب کردم. بعد از نماز دیدم که همان موقع آقای حدّاد به من اقتدا کرده است. ایشان به بنده فرمود: «هیچ‌گاه از این برخوردها هراسی نداشته باشی». (محبت زنان و کودکان، ص ۱۴۳)

رزق بسیار دارد

یک نفر از اهل علم جهت رفتن به سفر تبلیغی نزد مرحوم آیت‌الله بهجت رفته بود تا برای او استخاره بگیرد. ایشان هم استخاره گرفت و استخاره بد آمد.

آن طلبه نزد استاد آمد و جریان استخاره را گفت. استاد فرمود: «آیه‌ای که در استخاره آمده را اگر می‌دانید، بخوانید». چون آیه استخاره را خواند، استاد فرمود:

«این سفر مشکلاتی دارد، ولیکن از نظر رزق بسیار خوب است».

آن اهل علم به محل وعظ و ارشاد رفت و بعد از مراجعت گفت: «سفر مشکلاتی داشت، امّا طبق فرمایش استاد از نظر رزق بسیار عالی بوده است».

عکس استادش را کشید

اوایلی که حضرت استاد به ایران آمده بود، با آیت‌الله غروی که از دوستان قدیمی‌شان بود، در قبرستان نو (قبرستان آیت‌الله حائری، نزدیک پل آهنچی قم) ملاقات داشت. آقای غروی از ایّام بسیار خوب نجف و محضر آیت‌الله شیخ مرتضی طالقانی رحمة الله علیه یاد و اظهار دل‌تنگی کرد. استاد پرسید: «کاغذ و قلم نزد شما هست»؟

ایشان خودکار و کاغذی تهیه کرد. استاد تمثال استاد خود شیخ مرتضی طالقانی را بسیار کوچک رسم کرد که به‌عنوان تبرّک در صفحه ۸۸ همین کتاب درج می‌نماییم.

مرا به نجف بازگردان

استاد با سه نفر از شاگردان سر قبر بابا رکن‌الدین در قبرستان تخت فولاد اصفهان رفتند و ساعتی نشستند. ایشان خطاب به بابا رکن‌الدین فرمود: «می‌دانم آبرو داری، امّا سیّد نیستی؛ مرا به نجف برگردان».

بعد فرمود: «الحمدلله امروز عمرمان به عبادت گذشت».

یکی از شاگردان عرض کرد: «به عبادت»؟!

فرمود: «آری! کنار قبر او؛ او خیلی قوی است». (ثقةالاسلام شمس الله قائمی)

پذیرایی

یکی از شاگردان استاد می‌گوید:

«با استاد و دو تن از طلاب که از قم همراه استاد بودند، بر مرقد بابا رکن‌الدین بودیم. من کنار استاد ایستاده بودم و آن دو با کمی فاصله از ما نشسته بودند. ناگهان مشاهده کردم شخصی چهارشانه با ریش حنایی رنگ و به نسبت بلند، درحالی‌که یک سینی با چهار فنجان قهوه در دست داشت به ما نزدیک می‌شود.

همان‌دم استاد به من فرمود: «می‌بینی؟»

آنچه می‌دیدم را به ایشان عرض کردم. آنگاه فرمود: «خودش است! خودش است!»

بابا رکن‌الدین آمد و جلو هر یک از ما چهار نفر فنجانی از قهوه قرار داد و آن دو (شاگرد هم) فنجان مقابل خود را برداشتند. یکی از آن دو، همهٔ قهوهٔ خود را از بالای شانه خود به پشت سرش ریخت و دیگری هم همین کار را کرد ولی مقدار کمی قهوه از گوشهٔ لبش وارد دهانش شد.

پس از آن واقعه شخصی که کمی از آن قهوه را چشیده بود، چنان مست بابا رکن‌الدین شده بود که می‌گفت: «نمی‌دانید اینجا چه خبر است! اگر انسان از قم برای زیارت اینجا پیاده بیاید، جا دارد.»(مرد توحید، ص ۲۲ و ۲۹)

دو ماه دیگر می‌میری!

مجتهدی سالخورده در تهران که در سِمَت بالایی مشغول به کار بود، به شخصی که جزو کارگزاران مسجد جمکران بود، علاقه‌مند شده بود و به حرف‌هایش اعتماد می‌کرد. روزی داماد آن مجتهد که روحانی و صاحب‌منصب بود، به منزل استاد آمد. بنده هم حضور داشتم. عرض کرد:

«خانواده‌ام خیلی ناراحت است و از شما التماس دعا دارد؛ زیرا مردی که در مسجد جمکران کار می‌کند (ظاهراً تهرانی بوده) به پدرم گفته دو ماه دیگر می‌میرد و پدرم نگران است».

استاد هم طبق معمول، نوعاً این حرف‌ها را باور نمی‌داشت و غیب‌گویی‌ها را دکان‌های حیله می‌دانست و توجّهی به این مطالب نمی‌کرد. با تعجّب و سکوت و این‌که دعای خیر می‌کند، جواب آرامشی به داماد آن مجتهد داد.

این مطلب را زمانی می‌نویسم که ۱۱ سال از وفات استاد می‌گذرد و این قضیه مربوط به چند سال قبل از وفات ایشان بوده! آن مجتهد هنوز زنده است و آن شخص هم خیلی وقت پیش از کارش برکنار شد!