دُرّ نجف

مژده دلدار

فصل اول · بخش دوم

من متحیّرم

یکی از دوستان که بارها خدمت استاد را درک کرده بود، تعریف می‌کرد که منزل مرحوم جعفر آقا مجتهدی بودم. ایشان درباره آیت‌الله کشمیری فرمود: «ایشان با این ذکرهایی که گفته، من متحیّرم چه طور روی زمین راه می‌رود»! (آقای پاینده)

آن قدر تعریف ندارد

شخصی در اصفهان خیلی به استاد ابراز علاقه می‌کرد و خمس مال خود را نیز به ایشان می‌داد. ظاهراً در بعضی از سلاسل طریقت هم بود. این شخص روزی به حج عمره رفت و وقتی بازگشت طبق سنّت محاسن خود را آرایش داد و آمادهٔ پذیرایی شد. حضرت استاد هم با سه نفر از شاگردان در مسافرت به اصفهان به دیدار ایشان رفت.

در آن میهمانی زمانی که میزبان مشغول پذیرایی بود، استاد آهسته به یکی از شاگردانش فرمود: «آن قدرها هم که دربارهٔ او (تعریف) می‌کنند، خبری نیست»!

شنیدم که میزبان در اواخر عمر از بزرگ طریقتی خویش جدا شده و الآن حدود چند ماهی است که وفات

کرده است.

راه نصف شده؟

روزی با حضرت استاد و همسرشان و یکی از شاگردان استاد با ماشین شخصی از قم به اصفهان می‌رفتیم. حدود ۴۵ کیلومتر راه را طی کرده بودیم که پرسید: «راه نصف شده است»؟ عرض کردم: «خیر، مقداری مانده است».

آن زمان از جاده قدیم، از طرف امام‌زاده عبدالله به اصفهان می‌رفتیم که حدود ۳ ساعت راه بود.

ایشان با این‌که روز بود و بیدار بودند، اصلاً نه به تابلوی کیلومتر توجه داشت و نه به ساعت، انگار در جایی دیگر بودند. بسیار نادر و قلیل بود و یادم نمی‌آید که حتی یک بار در حال حرکت از فضای بیرون ماشین چیزی بپرسد و یا تعجب کند. غالباً در سکوت و تفکّر بود!

دزد پیدا نمی‌شود

آقای شرکت نقل کرد که دزد اثاثیه‌ای از من برد. خیلی ناراحت بودم. رفتم منزل جعفر آقا مجتهدی گفتم: «دزد اثاثیه‌ای از من برده است». ایشان فرمود: «دزدی شده پیدا می‌شود». خداحافظی کردم و رفتم. سر کوچه به آیت‌الله کشمیری رحمة الله علیه برخوردم که قصد داشت به منزل جعفر آقا برود. قضیه دزدی اثاثیه‌ام را نقل کردم. ایشان فرمود: «دزدی شده پیدا نمی‌شود».

تا الآن که سال‌ها از بیان ایشان گذشته، دزدی شده پیدا نشد و فرمایش ایشان به صواب بوده است. (ثقة الاسلام سید مهدی موسوی زاده)

سوره و آیه نور

مرحوم آیت‌الله کشمیری رحمة الله علیه می‌فرمود:

«مدّت طولانی برای تقرّب به محضر حضرت بقیة‌الله، روزی یک مرتبه سوره نور خوانده شود». (حجةالاسلام شیخ جعفر ناصری، به نقل از مجله خلق)

حضرت استاد برای این‌که شخص صاحب استخاره شود، آیه ۳۵ سوره نور (الله نور السّموات و الارض … شیء علیم) را به عدد ۱۰۱۴ یا ۱۱۱۴ در شب‌های جمعه تجویز می‌فرمود.

شش قل هواللّه

واعظ شهیر، حجةالاسلام شیخ حسین انصاریان فرمود: «در اوایل انقلاب و زمان فعالیت منافقین و ترورها در تهران، من پیاده رفت و آمد داشتم. منافقین هم ترور کور زیاد داشتند، من هم که شناخته شده بودم. آن وقت آقای کشمیری را کسی نمی‌شناخت. بعضی در تهران و بعضی هم در قم او را می‌شناختند.

روزی یک نفر به خانهٔ ما آمد و گفت: «من از طرف آقای کشمیری آمدم. ایشان فرمودند: برو به خانه انصاریان و بگو تو که پیاده این طرف و آن طرف می‌روی، قبل از این‌که از خانه بیرون بروی، به شش جهت خود سوره توحید (قل هوالله) را بخوان و بِدَم؛ و تو ترور نخواهی شد.»

آن شخص گوینده را نمی‌شناختم و نپرسیدم که کیست و او هم رفت».

* توضیح: سوره توحید برای هر جهت یک بار خوانده می‌شود. چنانچه امام صادق علیه‌السلام به مفضل بن عمر فرمود: «خودت را از مردم محافظت کن با «بسم‌الله الرحمن الرحیم» و سوره توحید (قل هوالله) در شش جهت خودت بخوان، راست و چپ، پایین و بالا، جلو و عقب». (اصول کافی، ج ۴، ص ۴۳۱- هزار و یک تحفه، موضوع ۲۳۰)

دیگر نان جو نخور

استاد فرمود: «در نجف دیوانه‌ای بود که پول جمع کرد و برنج و مرغ پخت و دیگ غذا را برد حرم امیرالمؤمنین علیه‌السلام و آن را به طرف ضریح پرت کرد و گفت: «ای علی! بگیر برنج و مرغ بخور. دیگر نان جو ونان نمک نخور»! (ثقةالاسلام سید مهدی موسوی زاده)

طلب و اراده

یکی از علمای خوزستان می‌فرمود: در نجف اشرف کتاب کفایة الاصول را نزد آقای کشمیری می‌خواندیم. بحث الفاظ بود. گاه‌گاهی ایشان دستش را روی دست دیگرش می‌زد و می‌فرمود:

«کی می‌شود بحث طلب و اراده پیش بیاید.»

چون طلب و اراده جنبه کلامی و فلسفی داشت و ذوق ایشان بیشتر به آن موضوعات کشش و میل داشت؛ زیرا موضوع لفظ و معنی و وضع در علم اصول نسبت به مباحث طلب و اراده در مرتبه نازل‌تری از ذوق عرفانی و فلسفی برخوردار بود. (آقای موسوی زاده اهوازی، به نقل از حجةالاسلام شفیعی اهوازی)

وساطت و شفاعت

اهل دانشی از ایران در نجف مشغول تحصیل بود که بعداً به مدارج علمی بالایی نائل شد. کسی از طایفه نسوان از قبیله‌ای خاص بعضی روزها برای ایشان شیر می‌آورد. روزی طبق هر روز که شیر آورد، او تقاضای متعه کرد. آن زن بسیار ناراحت شد و به قبیله خود خبر داد. آنان قصد کردند ضربه‌ای مهلک و سنگین بر او وارد کنند. استاد فرمود: «من وساطت و شفاعت نزد آن قبیله کردم و آنان عقب‌نشینی کردند و آبروی آن اهل دانش حفظ شد».

جذبه‌ای از قبر

استاد می‌فرمود:

«من ابتدا در قبرستان تخت فولاد اصفهان از قبر بابا رکن‌الدین غافل بودم، امّا یک بار دریافتم جذبه‌ای مرا به‌سوی قبر وی می‌کشاند. حالی که تا آن هنگام در قبرستان تخت فولاد برایم پیش نیامده بود». (مرد توحید، ص ۲۲ و ۲۹)

احضار ارواح

یک نفر از اهل دانش در محضر دو تن از استادان خود که آن‌ها از شاگردان عارف بالله، آیت‌الله قاضی «قدّس سرّه» بودند، شاگردی کرده بود. در سال‌هایی که حال مزاجی جناب استاد بسیار ممتاز بود، چند بار با ایشان ملاقات داشت.

در یکی از ملاقات‌ها استاد فرمود: «برنامه‌ای است که اگر انجام شود می‌توان با ارواح تماس برقرار کرد. اگر بخواهی، به شما می‌دهم»! ولی آن اهل دانش قبول نکرد.

* فقیر گوید: نکته‌ای که در حال بزرگان دیده می‌شود این است که گاهی با مخاطب خود طوری سخن می‌گویند که «بلی» و «خیر» از اراده متکلّم است نه مخاطب؛ و مخاطب این رمز را متوجه نمی‌گردد.

آیت‌الله خویی برای معالجه

روزی استاد فرمود:

«زخمی بر جایی از بدن مرحوم آیت‌الله خویی پدیدار شد. در این ارتباط آقای خویی دست به استخاره زد که اگر خوب بیاید برای معالجه به بغداد برود. استخاره طبق نظر او بد آمد. من (استاد) وقتی این مطلب را شنیدم گفتم آیه استخاره را بخوانید. چون خواندند، گفتم آیه استخاره دلیل بر خوبی و معالجه به بغداد است؛ چرا که هر چیزی را مربّی است. پزشکان اگرچه در ایمان کمبود دارند، امّا در کارشان تخصص دارند و پزشک، مربیِ کارِ معالجه است. آیت‌الله خویی این توضیح را پسندید و برای معالجه به بغداد رفت و نتیجه گرفت».

* فقیر گوید: آیه استخاره را استاد تلاوت کردند ولی به خاطر عدم یادداشت، فراموش کردم.

سکته وسیع

حضرت استاد در آخرین سفر به اصفهان به منزل آیت‌الله شیخ محمدناصری دولت‌آبادی وارد شدند. چون یکی از اقوام ایشان وفات کرده بود، مجلس ترحیمی برقرار نموده بودند. وسط مجلس ترحیم حال استاد به هم خورد. بعد از پایان منبر، رنگ ایشان مثل گچ شده بود. پزشکی را آوردند که به دستور او یک آمپول مرفین به استاد تزریق شد. مرفین قوی بود و آقای کشمیری طوری خوابید که برای نماز صبح ایشان را بیدار نمودند.

آقا نماز خواندند و دو مرتبه دراز کشیدند. حدود ساعت هفت صبح بود که یک ساعت از آفتاب گذشته بود، ایشان از خواب بیدار شده و «لااله‌الاالله» می‌گفتند.

من (شیخ هادی مروی) گفتم: «آقا مسئله‌ای پیش آمده»؟ فرمود: «اگر من از دنیا رفتم، کاری کنید که مرا بالا سر حضرت معصومه علیها السلام دفن کنند. اگر بالا سر حضرت معصومه نشد، دیگر برای من فرقی نمی‌کند و هر کجا باشد اهمیت ندارد، ولی من نظرم حرم حضرت معصومه است».

عرض کردم: «وصیت دیگری ندارید»؟

فرمود: «وصیت دیگری ندارم».

حال ایشان کمی بهتر شد و ما به قصد تهران به راه افتادیم. بین راه در شهر دلیجان دوباره حال آقا بد شد. مقداری آب آناناس خریدم و ایشان میل کردند و کمی حالشان بهتر شد.

به قم که رسیدیم، دیدیم باز حال ایشان نامناسب است و نمی‌توانیم به تهران برویم. چون خانواده ایشان در تهران بودند، قصد داشتیم به تهران برویم. به آقا گفتم: «شما را می‌بریم بیمارستان آیت‌الله گلپایگانی تا اگر لازم باشد، اینجا شما را بستری کنیم».

فرمود: «نه! من را به تهران ببرید».

ایشان را به بیمارستان آیت‌الله گلپایگانی بردیم. پزشک بعد از معاینه گفت: «ایشان در حد وسیعی سکتهٔ قلبی کرده‌اند و من اجازه نمی‌دهم ایشان را به تهران ببرید». لذا ایشان را در همان بیمارستان بستری کردند.

پزشک به من گفت: «با بیمارستان قلب شهید رجایی تهران هماهنگی کنید تا ایشان در آنجا بستری شود».

خانواده آقا را در جریان سکته قرار دادیم و با هم در قم به عیادت آقا آمدیم و آقا سخت اصرار می‌کرد که مرا به تهران ببرید. به هر حال فردای آن روز ایشان را با آمبولانس به تهران بردند و تحت درمان قرار دادند و بحمدالله بهبودی حاصل شد. (ناگفته‌های عارفان، دفتر سوم، ص ۹۲- ۷۹، تلخیص گفتار مرحوم حاج شیخ هادی مروی)