معنای مراقبه
راقَبَ: پاس داد، مواظب بود، کشیک داد.
راقب الله: از خدا ترسید.
راقِبُ العمل: رسیدگی کرد، نظارت کرد.
مراقبه: رسیدگی، نظارت، بازرسی، زیر نظر قرار دادن و آن مصدر باب مفاعله، به معنای نگریستن و حفظ کردن.
مراقب: ناظر، بازرس، حارس، نگهبان، دیدهبان، چشم دارنده.
رقیب: حفیظ و نگهبان، پاسبان، نگاهدارنده، مواظب.
رقیب مراقب
وقتی دو نفر به چیزی مایل باشند، هر کدام را رقیب دیگری میگویند. چنانکه وقتی دو نفر کشتی میگیرند، هر یک از این دو رقیب دیگری است تا اینکه در این زورآزمایی یک نفر غالب و دیگری مغلوب شود. رقیب در اینجا –که رو به روی شخص مراقب ایستاده– هوی و هوس، نفس، شیطان و صفات مَلَکی است که سالکِ مراقب تلاش مینماید تا با مواظبت و نظارت، نیات و اعمالش را از اینها دور نماید و آنها را مغلوب کند و به خدا، صفات ملکوتی و فضایل متّصل شود. تا وقتیکه صفات الهی در سالک ملکه نشده باشد، در معرض خرابکاری است.
روایت شده است که خداوند به ملائکه فرمود: «شما موکّل به ظواهر هستید، ولی من مراقب بر بواطن هستم.»
برای سالک کسب فضایل مسئله مهمّی است؛ اما تا زمانی که تحصیل آن کامل نشده، رقبای مخالف درون یعنی هوسهای نفسانی، او را در تیررس خود قرار میدهند لذا سالک یا مجروح میشود و یا از راه بازمیماند.
حرکت بهسوی حق، صراط مستقیم و دور شدن از رقیب است. طاعت و بندگی ممدوح رب و فحشا و منکر مبغوض رب است. ذکر او جلای قلب و ذکر شیطان و مظاهر آن مخرّب قلب است.
تا سالک از خودیت خود نجات پیدا نکرده و به شهوات علاقهمند باشد –اگرچه در ظاهر امکان دسترسی برای او نیست اما چون در باطن به آن میل دارد– مغلوب رقیب است.
قوّه واهمه و خیال، وعدههای غیر الهی را نقد و وعدههای الهی را نسیه جلوه میدهند تا انوار و حقایق به قلب سالک رسوخ نکند و رقیب تلاش میکند تا سالک را با رنگآمیزی، تدلیس و غش در متاع به خود جذب کند. امّا وقتیکه مراقبِ قلب در مقابل رقیب به مدد و توفیقِ حق، با استقامت ایستادگی کرد، بهتدریج در معرض تیررس مخالفین قرار نمیگیرد و راه را بر آنان میبندد. تا جایی که رقیبان قطع امید کنند که البته برای این امر صبر کافی و وافی لازم است؛ در غیر این صورت حرکت کُند شده، حیرت و اضطراب زیاد گشته و به قهقرا برمیگردد.
استقامت در حوادث بیثباتی در عمل **** بنده را سلطان نماید، شاه را دربان کند
در حدیث قدسی آمده است که حق فرمود: «همانا در بهشت عدن کسانی را ساکن میکنم که وقتی به معاصی برخورد کنند، به یاد عظمتم میافتند و مرا ناظر و مراقب خود میبینند.»
شخص مراقبی که جنبه تعظیم و اجلال حق را مراعات داشته، قلبش متوجه و مستغرق به حق و حالت انکار نداشته باشد، معاصی و گناهان را دوست ندارد و اگر هم انجام دهد صرف غفلت آنی، سهو و نسیان است.
مکروهات و مباهات هم گاهی زمینه بعضی لغزشها را فراهم میکنند. چنانکه فرمودهاند: «کراهت دارد مرد از میان دو زن عبور کند». ارتکاب این کراهت شاید زمینهای ایجاد کند که شخص به گناه بیفتد، اما چون جلال و هیبت حق را مشاهده میکند، عدم التفات به مکروه غالب خواهد شد.
اقبال با مراقبه است
حضرت صادق علیهالسلام فرمود: «هرکه نماز خواند و در نماز خود اقبال داشته و توجه او به نمازش باشد و در نماز حدیث نفس نکند و در فکر و تذکّر دیگری نباشد و یا سهوی نکند، در نماز اقبال میکند؛ خدا هم مادامیکه او بر نماز خود اقبال کرده، به او اقبال میکند. بسا هست که نصف نماز او بالا میرود (بهاندازه توجّه و اقبال او) و بسا ربع یا ثلث یا خمس آن! جز این نیست که بندگان مأمور شدند تا برای تکمیل آنچه از واجبات از دست رفته و فوت شده نماز گزارند و نوافل را به جا آورند.»
از این بیان گهربار امام علیهالسلام به این نتیجه میرسیم که توجّه، تمرکز، صعودِ عبادات و پذیرش آن از طرف پروردگار به مراقبه و توجّهِ حواس –نه صرف آداب ظاهری– بستگی دارد؛ بلکه کمال نماز به اقبال و توجّه است. چون خداوند بندگانش را دوست دارد و میخواهد به نحوی آنان را به مراتب عالیه برساند، فرموده است: «اگر در نماز کسر، نقص و بیتوجهی بوده است؛ با نوافل و مستحبات، واجباتِ منقوصه (ناقص) را تکمیل کنید». البته در تمام عبادات هر اندازه مراقبه نیّت و فکر، بهتر و مستقیمتر و بدون اعوجاج و پراکندگی باشد، اقبال در آن بیشتر شود و حق هم به آن بنده اقبال مینماید.
مراقبهٔ نفس با جوارح
حاکمیّت تن و فرماندهی جوارح به عهده نفس است. اعمال و افعال انسانی از آن منشعب میشوند و درنتیجه جوارح تابع اویند. اگر نفس، صالح و پاک شد، عمل جوارح خوب میشود و اگر ناپاک، جوارح به تبع او کارهای ناشایست انجام میدهند. اگر قلب با مراقبه صالح و تمیز شد، جای خدا میشود که گفتهاند: «قلب مؤمن جایگاه عرش رحمان است» و در بعضی روایات آمده که حقتعالی میفرماید: «من در آسمان و زمین نمیگنجم، ولی در قلب بنده مؤمنم میگنجم.»
اگر قلب الهی شد، همه حرکاتِ جوارح الهی میشود. اگر نفس فاسد و شیطانی شد و در درون آن انجاس، کثافات و شیاطین خانه کرده باشند، حرکاتِ جوارح ابلیسی میشود زیرا جوارح تابع متبوع بوده است. نتیجه آنکه هر فعل و حرکتی از اعضاء و جوارح به اصل مربوط است. وقتی اصل در کثرت، تفرقه و ضلالت و یا در وحدت و جمع باشد، تابع به دلیل عقل و نقل از آن تبعیت میکند.
احکام شریعت و تکالیفی که به اعضاء بستگی دارد همانند وضو و صلهرحم که دست و پا در آن دخیل است، اصل نبوده بلکه اصل ذاتِ نفس است. همه اعمالِ جوارح در شرع مقدس مأمور به نیّت باطنی هستند و الّا نزد خداوند ملاک حقیقی ظاهرِ افعال نیست.
احکام از حلال، حرام، مستحب، مکروه و مباح خارج نیستند و عامل به اینها نزد خلق بهصورت ظاهری ممدوح و یا مذموم است، لکن نزد خدا معلوم نیست. چه آنکه قوّه تشخیص باطنی فقط نزد او و اولیای اوست و ثواب و عقاب الهی به درون بستگی دارد. اگر خیر باشد، به ثواب و اگر شر باشد، به عقاب و عذاب الهی میترسد. مثلاً افراد بسیاری بودند که همراه رسولالله صلیالله علیه و آله حج کردند، با او نماز گزاردند، غذا خوردند، معانقه نمودند و با او به جهاد رفتند و به نظر مردم ظاهربین مؤمن بودند. امّا باطن ایشان بعضی در زمان حیات، بعضی هنگام مریضی و وفات و تعدادی هم بعد از وفات آن حضرت، معلوم شد که درونشان ناپاک و شیطانی است و منافقاند. همه افعال و اعمال ظاهری آنها برای رسول خدا صلیالله علیه و آله بود، ولی بعداً خلاف آن ظاهر شد که همه برای دنیای دون، ریاست و اسم و رسم بوده است! پس دلشان حقیقی و عرش الرحمانی نبوده که خدا در آن باشد بلکه جایگاه ابلیس و اعوان شیاطین بوده است.
کسی که اسرار نفس را بفهمد، معارف عالیه برایش فتح میشود. فرماندهی درون به جوارح دستور میدهد و به بهشت و دوزخ امر میکند؛ یعنی بهشت و دوزخ از نفس است نه خارج آن. پس مراقبه نمودن و عدم ارتکاب به معاصی و عمل به مشروع، بهشت است. نه اینکه موکّلینی بیایند و ما را به نار یا نور ببرند، بلکه این خودِ ما هستیم که میرویم و وقتی چشم بصیرت باز شود، میبینیم که به کجا میرویم!
سرمایه اصلی «قلب» ماست. اگر با مراقبه آن را حفظ کردیم به کمالات، معنویات و حقایق دنیا و آخرت میرسیم. پس بکوشیم تا اگر عملی ظاهری از جوارح و اعضا به ظهور میرسد، یعنی اگر حج میرویم یا نماز میخوانیم، یا صلهرحم کرده و یا انفاق میکنیم و اگر کسی را موعظه کرده و یا مدحی از خلق نسبت به ما انجام میگیرد، با خواطر خوب و نیّات ممدوح همراهش نموده تا جنبه ظاهر و باطن مرتبط و متّفق باشند. آنگاه جمال و جلال الهی و ظهور اسماء و صفات حق را مشاهده میکنیم و به معاینه میبینیم و موردنظر حق میشویم و با توفیقات ربّانی مؤیّد میگردیم.
با مطالبی که به اجمال گفته شد به این نتیجه میرسیم که خیر و شرّ و صلاح و زیان اعضا همگی بستگی تام به قلب دارد. لذا از باب توجّه به مراقبه جوارح و ثمراتی که از آن حاصل میشود – در میان جوارح مطالب مربوط به پا، فرج، شکم، دست، زبان، گوش و چشم- را درج میکنیم تا تذکّری برای رعایت ادای حقوق آنها باشد.
مراقبهٔ پا (قدم، رجل)
راه رفتن معمولاً با قدمین است، مگر اینکه پاها شکسته باشند. پس قیام، سعی و ایّاب و ذهاب به قدم که وسیله طی طریق است بستگی دارد و همه احکام بر او جاری است و مصالح و مفاسد هم از او نشئت میگیرد.
سیرِ هر مقصدی که انسان نیّت رفتن به آن را دارد، باید جنبه الهی داشته باشد تا در قیامت توان جواب آن را داشته باشد؛ زیرا که خداوند رحمان در قرآن کریم فرموده است:
«یَومَ تَشهَدُ علیهِم ألسِنَتَهُم و أیدیهم و أرجلهم بِما کانُوا یَعملُون: در آن روز زبانها و دستها و پاهایشان به زیان آنها به اعمالی که مرتکب شدند، گواهی میدهند.»
برای رفتن به مشاهد مشرّفه همانند سعی، طواف و جمعه و جماعات و امکنه ممتازه همانند زیارت قبور ائمه، اولیا، مؤمنین و مساجد عظیم مانند مسجد سهله و کوفه و صله ارحام، حضور در مجالس دعوتشده مؤمنین و محافل علمی به جهت یادگیری معارف و اصلاح بین قومی که میانشان اختلاف است و عیادت مریض و رفتن به خانه مستضعفین برای انفاق و رفتن به کار و جهاد و دهها نمونه دیگر… از قدم (یعنی پاها) برای طی طریق استفاده میشود. رفتن برای قضاء حوائج مؤمنین و خویشاوندان کاری است بس بزرگ و دارای آثار وضعی و اخروی ممتاز که باعث میشود پای انسان در صراط لرزان نشود. چرا که در جواب ملائکه خودِ قدم پاسخ گوید. چرا که قیامت، همهاش گوش و چشم و زبان است. شاهدِ مطلب سخن حضرت حق است که میفرماید: «ألیوم نَختِمُ علی أفواهِهِم و تُکلّمُنا أیدیهم وَ تَشهَدُ أرجلهم بِما کانُوا یَکسِبون: امروز بر دهانشان مهر مینهیم. دستان ایشان با ما سخن میگویند و پاهایشان بر کارهایی که انجام دادند شهادت میدهند».
پس مراقبه در این عضو برای مناجات، عبادات و سعی در همه کارها لازم و ضروری است.
مراقبهٔ شهوت (فرج)
غرایز شهوانی در وجود همه انسانها هست ولی نسبت به سردی یا گرمی مزاجِ افراد (غیر آن کس که خنثی باشد) کمی متفاوت است. غریزه شهوت از مسائل ساده نیست که بتوان نسبت به آن بیتفاوت بود. چرا که اگر از حرام باشد، رجم (سنگسار کردن) در آتش افکندن و پرت کردن از کوه را در پی دارد. پس مراقبه فروج از قُبُل و دُبُر، اعم از زن و مرد و پیر و جوان لازم و ضروری است و باید انسان در شبانهروز کمال مراعات را داشته باشد؛ زیرا این موقعیّت از جاهایی است که شیطان به آن نظر خاص دارد. بقای نسل متّکی به این عضو است، امّا اگر از راه نامشروع و بدون عقد باشد، مستلزم عقوبت است و اولادی که از این راه متولّد شود، زنازادهاند.
مراقبه این عضو قطعاً حیا و عفّت است و آثار روحانی و معنویِ بسیار دارد. چنانکه در حکایات و شرح احوال زُهّاد، عبّاد، اهل کرامات و انبیاء بهخصوص یوسف علیهالسلام این مسئله مطرح شده است. انسانِ بیپروا عذاب سختی در پی دارد، چنانکه قرآن درباره قوم لوط اشارات صریح دارد و درباره زنان و مردان فرقی نمیگذارد و میفرماید:
«والحافظین فروجهم و الحافظات: مردان باید فرج خود را نگاه دارند و زنان هم فرج خویش را حفظ کنند.»
پس مراقبه یعنی حفظ و حراست از فروج جنسی که به حرام نیفتد. حقتعالی در سوره مؤمنون در وصف اهل ایمان چند صفت مختص به آنان را جزء ایمان میداند. از جمله میفرماید: «والذین هم لفروجهم حافظون: یعنی اینان فرج خود را از عمل حرام نگاه میدارند.»
از آثار وضعی دنیویِ حفظ فروج بقای نسل سالم و طاهر است که در انبیاء و اولیاء این مسئله بهخوبی مشاهده میشود و از آثار معنوی آن میتوان ارتباط روحی با عالم علوی و ارواح طیّبه و مشاهدات جمالی را نام برد. امید است اهل سلوک و طریق الی الله با مراقبه این عضو بر قابلیتهایشان افزوده گردد و ارضای این غریزه را فقط جنبه مشروع دهند و صرفاً برای احیای سنّت رسول صلیالله علیه و آله بقای نسل و مصالح فردی و اجتماعی روا دارند.
مراقبهٔ شکم (بطن)
حیات و قوام انسان به اُکل و شُرب است. چه اگر نخورد و نیاشامد رمقی نیابد و از بین برود. پس به اندازه ضرورت ارضای این غریزه خدادادی لازم و ضروری است و بیشتر از ضرورت بستگی به نیاز و استعداد مزاج دارد که افراد با هم فرق میکنند.
مراقبه این عضو به این است که آنچه اکتساب میکند و میآورد برای اُکل و شُرب از حلال یا حرام یا شبهه معلوم باشد و بهعبارتدیگر متوجّه باشد که آنچه در جوف انسان میرود از کجا تهیّه شده است؟ آیا رضایت خدا در آن بوده یا نه؟ با منّت به دست آمده یا بی منّت؟ با زرنگی و کلک و حقّه به دست آورده شده، یا از راه مباح و بیدغدغه؟ حضرت عیسی علیهالسلام فرمود: «خورشت من جوع (گرسنگی) است». نان داشت امّا خورشت نداشت. از بس از گیاهان و سبزیجات بیابان خورده بود، رنگش به سبزی تمایل داشت. حضرت امیرالمؤمنین علیهالسلام نان خشکی را که به دندان خُرد نمیشد، با زانو قطعهقطعه میکرد و میخورد، گوشت خیلی کم میخورد و یا هنگامیکه دو خورشت مثل نمک یا شیر داشتند یکی را میل میکرد.
دستوراتی که در ادعیه و اذکار آمده، همه منوط به این است که بطن را پُر نکنید و از روی شهوت غذا خورده نشود. غذای خورده شده باید سبک باشد و به خوردن حداقل آن اکتفا شود تا درب القاء، کشف، الهام و اسرار بازگردد و باطن با باطن غیب اتّصال پیدا نموده و جلوه تجلیّات به روی انسان باز شود. تازه! اغذیه و اطعمه بهشتی هم برای انبیاء و اولیاء میرسد.
سیّد مرسلین صلیالله علیه و آله بارها فرمود: «من مثل شما نیستم؛ نزد پروردگار و در ظلّ او هستم، شب را نزدش به سیر میبرم و او مرا طعام میدهد و سیراب میکند.»
یعنی با داشتن جنبه جسمانی، خصوصیّت و شأنشان به قدری ممحّض در حق بوده که حق او را به تجلّی کفایت میکرد. پس راه باز است و اگر این عضو کمالِ مراعات را معمول بدارد. تجلّیات الهی و ارزاق و اطعمه به او میرسد و آن اطعمه درب ملکوت را به روی سالک باز میکند و از غیب الغیوب، افاضات و تفضّلات خواهد رسید. گرچه حق نعمت ظاهر و باطن را بر همه ارزانی داشته است. امّا درباره عدّهای فرموده: «لاٰکِلون مِن شجرٍ مِن زَقّوم. فَمالِئونَ مِنها البطون: قطعاً از درخت زقّوم میخورید و شکمها را از آن پُر میکنید.»
«اولئک ما یأکلون فی بطونهم إلّا النار: نمیخورد شکمهایشان مگر آتش جهنم نصیبشان شود.»
و درباره عدّهای آمده است: «ثَمَّ کُلی مِن کلِّ الثَمرات فَاسلُکی سُبُل ربِّک ذُلُلاً: از میوههای شیرین تغذیه کنید و راه پروردگارتان را با طاعت بپویید.» و آنگاه این خوردنها «فیه شفاء للناس: شفا و درمان میشود.»
آنچه مهم است حراست از این عضو میباشد که آثار وضعیتش را حضرت حق و امامان بیان کردند. مثلاً خوردن خاک حرام است اما خوردن تربت امام حسین علیهالسلام به قصد شفا حرام نیست و یا با خوردن شراب تا وقتیکه اثرش باقی است (چهل روز) نمازِ نمازگزار قبول نمیشود؛ اما در عسل مصفّا، شفاست و دهها مورد نظیر اینها که باید بطن را به مراقبت واداشت و مأمورانی را گماشت تا هر میکروبی وارد آن نگردد.
امام حسین علیهالسلام روز عاشورا دشمن را موعظه کرد و کسی متأثر نشد. سپس حضرتش علّت را فرمود: «ملئت بطونکم من الحرام فطبع الله علی قلوبکم: شکمهایتان از حرام پُر شده، خدا بر قلبهایتان مُهر زد.»
پس مراقبه این عضو لازم و ترک آن مساوی با قساوت قلب و بیحالی در عبادات و عدم توجّه به حقایق میشود.
مراقبهٔ دست (ایدی)
از جمله اعضای هفتگانه که حفاظت آن لازم است، دو دست انسان است که اکثریّت کارهای فعلی انسان بدان مرتبط میباشد. در وصف حضرت حق میگوییم: «یا باسط الیدین بالعطیه: ای خدایی که دو دستان تو برای عطا و فیض به خلق همیشه بسیط و باز است.»
چه آنکه قبض و بسط و عطا و منع از طریق این عضو تحقق پذیرفته و با دو دست انجام میگیرند.
در افعالی همانند وضو، تیمم، نماز، جهاد، خمس، زکات، انفاق و اُکل و شُرب، به دست گرفتن قرآن، مساعدت و کمک به برادران دینی، مانع شدن از ظلم ظالم به مظلوم و امثال اینها دستها دخالت تام دارند. از آن طرف میتوان از سیلی زدن به یتیم، قبض اموال نامشروع، دست زدن به نامحرم و نجاسات و امثال اینها را از جمله تخلّفات این عضو نام برد.
مراقبهٔ دست و انگشتان و حفظ آنها از گناهان کار سادهای نیست بلکه اهتمام همیشگی لازم دارد. قرآن کریم در مورد پا خیلی کم متذکّر شده ولی در مقابل، استعمالات زیادی در مورد دست شده است. حتّی بعضی جاها خداوند از قدرت خود به دست تعبیر کرده و میفرماید: «یدالله فوق ایدیهم: دست خدا بالای همه دستهاست.» «بیدک الخیر: تمام خوبیها به دست توست.»
حضرت حق گناهان و سیئات را نیز به «دست» که مظهر قدرت بوده، نسبت داده و میفرماید: «ظَهَر الفسادُ في البَرِّ و البَحر بِما کَسَبت أیدی الناس: فساد در خشکی و دریا به خاطر کارهایی که مردم با دستانشان انجام دادهاند آشکار شده است.» و اشاره دارد که در قیامت دستهای انسان به کارهایی که کردهاند شهادت میدهند. «یَوم تَشهَدُ علیهم ألسِنَتَهم و أیدیهم و أرجلهم بِما کانوا یعملون: در آن روز زبانها و دستها و پاهایشان بر ضدّ آنها به اعمالی که مرتکب میشدند، گواهی میدهند.»
از آنچه ذکر شد، میتوان به اهمیّت این عضو پی برد. پس در نتیجه از نظارت و رسیدگی و مراقبت از آن در امور فردی و اجتماعی نباید غافل شد. اگر این جهت مراعات شود، آن دست، دست خدایی شده و هر چه از او به ظهور رسد، الهی، ملکوتی و حقیقی میباشد و موجب خشنودی رب میگردد و اگر مراعات نشود و بسیاری از خطایای مذمومه و سیئات همانندِ قبض اموال ایتام و مظلومان، امضا علیه مظلومان و صاحبان حقوق از او صادر شود، جز آتش دوایی دیگر برای کوتاه کردن این دستها نیست. مگر اینکه حقوق مصادره شده به اهلش بازگردانده شود و آنها راضی گردند و شخص از خطاهای این عضو توبه کند.
مراقبهٔ زبان (لسان)
از اعضایی که مراقبت از آن به طور مدام واجب است و در واقع ترجمان قلب و مقاصد آن است، زبان میباشد. یکی از نعمتهای خدای بزرگ همین زبان است که به بعضی با خصوصیت خاصی عطا فرموده است. چنانچه در قرآن میفرماید: «و جعلنا لهم لسان صدق علیاً: ما به اسماعیل لسان صدق دادیم و او را بلند گردانیدیم.» و حضرت ابراهیم علیهالسلام از خدا درخواست لسان صدق کرده و عرض میکند: «وَ اجعل لي لسانَ الصدق».
از آنجا که انبیاء درخواست زبانی وارسته میکنند و به بعضی زبان صدقِ مخصوص میدهند، معلوم میشود که اهمیّت آن کمتر از جوارح و اعضای دیگر نیست.
خواندن نماز، دعا، قرآن و مستحبات منوط به زبان است و همچنین ارتباط با زن، فرزند، همسایه، دوست، استاد، درس و دیگر ممدوحات بستگی تام به زبان دارد. از آن طرف اکثر معاصی که موجب قساوت قلب میشود هم از او صادر میشود؛ مانند دروغ، غیبت، تهمت، افتراء، فحش، کفریات، لقلقه گفتن، بیهودهگویی، تنابُز به القاب، کلمات مستهجن و رکیک، اختلاف افکندن و امثال اینها. پیامبر صلیالله علیه و آله فرمود: «آنان که پُرگویی در غیر یاد خدا میکنند، قلبهایشان قاسی است ولیکن خودشان درک نمیکنند.»
لازم است سالک ترک افزونی کلام کند و به موجز و مختصر اکتفا نماید و شرط کند که بیش از مقدار ضرورت سخن نگوید. زبان سَر را با زبان دل یکی کند. در سخن گفتن نسبت به پدر، مادر، استاد، بزرگان و همسایه کمال احتیاط را روا بدارد. اگر نتواند، پس شرط و نذر کند و یا زبان را به استغفار، تحمید، تمجید، تمایل و تسبیح حقتعالی مشغول کند. از شهوت کلام پرهیز کند، همانطور که از شهوات دیگر پرهیز میکند. به نحو مشروع آن را در حبس و بند کند. مخصوصاً جدال، اشکالتراشی، عیبجویی و نقص در کلام را به هر مقدار که ممکن است ترک کند. چه آنکه ریشه انیّت و عُجب را قوی کرده و انسان خیال میکند که کسی شده است!
مسئله نفاق در زبان مطلب سادهای نیست. «یقولون بالسنتهم ما لیس فی قلوبهم»؛ یعنی آنها به زبان خود چیزی میگویند که در دل ندارند. منافقِ غیر مراقب راه را بر مخاطب مشتبه کند، یا راه تلبیس پیش گیرد.
زبان از حیث حدّت و شدّت به تیزی شمشیر تعبیر شده است. لکن سالک و اهل ایمان به خاطر مراقبه نفسانی پرهیز دارند که دیگران از زبانشان آسیب ببینند.
از پیغمبر اکرم صلیالله علیه و آله در کتاب ارشاد القلوب روایت است: «اکثر خطایا ابنُ آدمُ مِن لسانه»؛ یعنی اکثر خطاهای انسان از زبانش میباشد.
اینکه فرمودند: «رب تال القرآن و القرآن یلعنهُ»، یعنی چهبسا کسی قرآن میخواند و قرآن لعنتش میکند. به خاطر دوئیّت بین زبان و قلب است و در طریق الی الله زبان مترجم قلب است و با او مخالف نیست. اگر کسی مراقبه لسان داشت و حدّ او را مراعات نمود و آن را به محرّمات آلوده نکرد، آنگاه وقتی با خدا صحبت میکند (نماز) و یا وقتی حضرت حق با او صحبت میکند (قرآن) کارش بهجایی میرسد که به زبان سَر میگوید و به زبان دل جواب لبیک را میشنود و در کشف و شهود با انبیاء و اولیاء صحبت میکند. اصلاً خدا از زبان این عبد که با ملاحت و صدق و صفا از عمق جانش او را میخواند، خوشش میآید. امید است با مراقبه این عضو تجلیّات ربّانی شامل همه اهل سلوک گردد و به مقام کلیم اللّهی نائل آیند. انشاءالله.
مراقبه گوش (اُذُن)
از مظاهر اسم «سمیع» حقتعالی همین گوش است که به انسان داده شده تا ادراک مسموعات کند. اگر آن را در مقابل دریافت کلمات رکیک، محرّمه، ناهنجار و زشت اعم از غیبت، دروغ، تهمت و اباطیل حراست و حفظ کند، هر آینه مراقبه آن را به جا آورده است. در نتیجه گوش دل با گوش ظاهر متّحد شده و قابلیّت استماع کلمات الهی، ملائکه، ارواح طیّبه و تسبیح و تحمید موجودات اعم از انسان و حیوان و غیره را پیدا میکند. بهعبارتدیگر وقتی گوش روحانیّت و معنویت گرفت، گوش برزخی باز شود و بشنود آنچه دیگران نشنوند و مُتلذّذ به ندای ملکوتیان و عرشیان گردد.
امّا غفلت گوش آن است که حُجُب او را احاطه کرده باشند، آنوقت آن گوش همانند گوش چهارپایان شود. خداوند رحمان میفرماید: «و لهم أذان لا یسمعون بها اولئک کالانعام بل هم اضلّ: آنها گوشهایی دارند که با آنها نمیشنوند و هم چون چهارپایاناند، بلکه گمراهتر.»
وقتی اینطور شد، انگار سنگینی بر گوش باشد و هیچ تفقهی در شنیدن نخواهد داشت. چنانکه خداوند به رسولش فرمود: «و مِنهُم مَن یَستَمِعُ إلیک و جَعلنٰا علی قلوبهم أکنّة أن یَفقَهُوه و في أذانِهم وقراً: پارهای از آنها به سخنان تو گوش فرا میدهند؛ ولی بر دلهای آنها پردهها نهادهایم که نمیفهمند و در گوش آنها سنگینی قرار دادهایم».
و در رابطه با گروهی که از اینها بدتر هستند، میفرماید: «یجعلون أصابِعَهُم في أذانهم: انگشتانشان را در گوشهای خود میگذارند تا صدای حق را نشنوند.»
امّا خوشا به حال مراقبی که گوشش واعیه باشد. خداوند میفرماید: «لَنَجعَلَها لَکُم تذکرة و تعیها اُذنٌ واعیة: تا آن را وسیله تذکری برای شما قرار دهیم و گوشهای شنوا آن را دریابند و بفهمند».
یعنی وقتی پندها و تذکرها و حقایق را میشنوند، گوش شنوا دارد و قبول میکند، چون پذیرش هست و ادراک هم هست. وقتی استماع باشد حقایق به نحوی در گوش دل رسوخ کند و جای گیرد که انگار از هاتف غیب میشنود.
در حریم عشق نتوان زد دَم از گفت و شنید **** زآنکه آنجا جمله اعضا چشم باید بود و گوش
اگر کسی به محاسبه باشد، باید محاسبه گوش هم داشته باشد. چه آنکه مسموعات از این طریق به قلب میرسند. وقتی حارس و نگهبانی بر این دروازه گذاشته شود، از ورود دشمن و هر نوع میکروب جلوگیری میکند. آن وقت در شب گیر نکند و درمانده نشود. دو چیز در مکاشفات و مشاهدات بیشتر از اعضای دیگر موردتوجه است: یکی چشم برزخی و دیگری گوش برزخی؛ و احتمال دارد گاهی هر دو باشد و گاهی یکی باشد و دیگری نباشد. مرحوم محمدتقی مجلسی (مجلسی اوّل) نوشته است: «با استادم مرحوم شیخ بهایی بهسوی مزار بابا رکنالدین در تخت فولاد میرفتم. به من فرمود: شنیدی؟ گفتم: نه! فرمود: از قبر بابا رکنالدین صدایی شنیدم که فرمود: ای شیخ! مرگ نزدیک است، آماده شو! و بعد از شش ماه استادم – که دائماً در فکر مرگ بود- وفات کرد.»
اینجا گوش برزخی شنیده، لکن چشم برزخی ندیده است. به هر تقدیر خیلی روحبخش است و لذّت دارد گوشی روحانیّت پیدا کند و صدای ارواح را بشنود و این جز با مراقبه و ترک استماع هر نوع اباطیل حاصل نمیشود. در قیامت هم همه صفات به اندازه معرفت و دارایی عضو محاسبه و اجر و پاداش داده میشوند.
مراقبۀ چشم (بصر)
چشم دل باز کن که جان بینی **** آنچه نادیدنی است، آن بینی
بصر مظهر اسم الهی «بصیر» است. چشم آلت دید اشیاء، اشخاص، خطوط، انوار و هرچه که در نظر آید میباشد. مهم این است که این چشمِ ظاهر با چشم باطن یعنی بصر با بصیرت داخلی یکی شده تا آثار تجلیّات حق نصیب شود. بر شخص بصیر است که چشمش به جز جمال حق و آثار حضرت حق را نبیند، آنهم بر وجه مشروع نه آنکه نامحرمی را به قصر آثار حضرت حق ببیند که این از فساد درون است. آنقدر مظاهر جمیل حضرت حق موجود و بارز است که اگر باصر بصیری باشد خواهد دید. حقّ مراقبه چشم آن است که بهصورت عالم ربّانی، پدر، مادر، محرمان، قرآن، کتب دینی، عجایب خلقت و مصنوعات نظر کند.
«ما تَریٰ في خَلقِ الرّحمنِ مِن تَفاوت فَارجِع البَصر هَل تریٰ مِن فُطور ثُمَّ ارجع البصر کرّتین: در آفرینش خداوند رحمان هیچ تضاد و عیبی نمیبینی بار دیگر نگاه کن. آیا هیچ شکاف و خللی مشاهده میکنی؟! بار دیگر به عالم هستی نگاه کن.»
از دیدن وقایع و حوادث باید عبرت گرفت. عدم مراعات این عضو در مراعی و مناظر، حرام است و هر نظر حرام همانند تیری است که چشم دل را مکدّر و زخمی میکند.
ناظر باید حافظ هم باشد و مشاهدات نباید ملوّث بوده و رعایتش برای باصره واجب و لازم است. درصورتیکه سالک مراعات آن را نمود و توجّه به کثرات و تعیّنات خلقی نداشت و از خیلی مشاهدات غیر ضروری چشم پوشید، در اسحار بیدار بود و در جوف شب، از خوف حق گریان شد، آنگاه حضرت حق چشم برزخی او را باز نموده و ارواح، ملائکه، انوار ملکوتیان و جمال خویش را به او مینمایاند؛ و این مطلبی است که عارفان بر آن واقفاند. امّا پوشیده نماند که حضرت حق در قیامت از هر عضوی که عطا کرده، سؤال نماید و از حقوق و ادای وظایفش پرسش خواهد کرد. «إنَّ السمعَ و البَصَرَ والفؤادَ کُلّ اولئکَ کان عنه مسؤولاٌ». چرا که گوش و چشم و دل همه مسئولاند و از آنها سؤال میشود.
بندگان نیز باید در دنیا شکر هر عضوی را به جا آورند چرا که «وَ جَعَلَ لَکُم السمعَ والأبصارَ والأفئدة لَعلَّکُم تَشکُرون» یعنی برای شما گوش و چشم و عقل قرار داده تا شکر نعمت او را به جا آورید و در صورت خلاف وظایف و عدم مراقبه آن در قیامت از ترس چشمها به زیر افکنده شوند. در قرآن کریم آمده: «قلوبٌ یَومئذٍ واجِفَة أبصارُها خاشعة». دلهایی در آن روز سخت مضطرب است و چشمهای آنان از شدت ترس فروافتاده است!
بنده در قیامت میگوید: «خدایا چرا مرا کور محشور کردی، درحالیکه در دنیا چشم داشتم؟!»
چشم خدابین که جمال لم یزلی را ببیند، خوب است. اینکه او را عین گویند، به عین قدیم توجّه دارد. در آن صورت که توجّه عین الهی بر چشم افتد، همه کارهای سالک مرتّب و منظّم و مفید شود. چنانچه حافظ فرمود: مگرم چشم سیاه تو بیاموزد کار **** ورنه مستوری و مستی همه کس نتواند
آری! اگر توفیق نصیب گردد، بنده موردعنایت خاص پروردگار قرار میگیرد. حقتعالی میفرماید: «بی یبصرُ و بی یسمعُ». بندهام چنان موردعنایت خاصم قرار میگیرد که به من میبیند و به من میشنود؛ یعنی بنده عارف به حق با معرفتی که نصیبش شده معروف را میبیند و اسرار و حقایق او را مشاهده میکند.