شکر دارد
دلا نزد کسی بنشین که او از دل خبر دارد **** به زیر آن درختی رو که او گلهای تر دارد
درین بازار عطاران، مرو هر سو چو بیکاران **** به دکان کسی بنشین که در دکان شکر دارد
نه هر کلکی شکر دارد، نه هر زیری زبر دارد **** نه هر چشمی نظر دارد، نه هر بحری گهر دارد
به هر دیگی که میجوشد، میاور کاسه و منشین که هر دیگی که میجوشد، درون، چیزی دگر دارد
مولانا در دیوان شمس
خواست خدا بر خواست بنده
از امام سجاد علیهالسلام نقل شده که خداوند فرمود: به عزت و جلال و عظمت و جمال و بهاء و علوّ مقام و ارتفاع و جایگاهم که هر بندهای که هوای (خواست) مرا بر خواست خود مقدم بدارد من هم: 1- همّش را در آخرت اندازم. 2- بینیازی را در قلبش اندازم. 3- همه امورش را کفایت میکنم (جلو همه سختیهای او را میگیرم) 4- آسمان و زمین را ضامن روزی او میکنم. 5- دنیا را در نظرش بیاعتبار میسازم تا از آن متنفر شود. در روایت دیگر در کتاب کافی از امام باقر علیهالسلام در این موضوع سه خصلت برشمرده است: کفایت امورش را کنم، آسمان و زمین را ضامن روزی او کنم و تجارت او را از همه تجارت کنندگان سودمندتر میکنم (در پشت سر او در هر تجارت هستم).
پیامدهای دوستی
امام رضا علیهالسلام فرمود: زندان بان به یوسف گفت: من تو را دوست دارم. یوسف فرمود: هر بلایی که به من رسیده از دوستی است. عمهام مرا دوست میداشت پس مرا دزدیدند. پدرم مرا دوست میداشت پس برادرانم به من حسادت کردند. زن عزیز مصر مرا دوست میداشت پس به زندانم افکند.
تربیت نفس قابل
اولین استاد عرفان و سلوک شیخ حسنعلی نخودکی اصفهانی، حاجی محمدصادق تخته فولادی (م 1292) بود. در اوایل جوانی به کار رنگرزی مشغول بود و چند شاگرد نیز داشت در بعضی عصرها با شاگردان برای تفریح از شهر اصفهان خارج میشدند. روزی هنگام بازگشت به شهر، از قبرستان تخته فولاد، چشمش به پیرمردی میافتد که در تفکر بود. حاجی به شاگردان میگوید: تا غروب وقت زیادی است برویم با این پیر شوخی کنیم. به پیرمرد نزدیک میشود و سلام میکند. پیر سر برداشته و جواب سلام را میدهد و سر به زانو گذارد. حاجی میگوید: اسم شما چیست، از کجا آمدهاید و چه کاره هستید؟ پیر جوابی نمیدهد. حاجی با ته عصایی که در دست داشت به شانه پیرمرد میزند و میگوید: انسانی یا دیوار، چرا جوابی نمیدهی؟ به شاگردان میگوید: برگردیم به شهر، ایستادن در اینجا نتیجهای ندارد. چند قدمی که برمیدارد، پیر سر برمیدارد و میفرماید: عجب جوانی هستی، حیف از جوانی تو! و دیگر حرف نمیزند. حاجی منقلب میشود و کلید دکان را به شاگردان میدهد که بروند و خودش در خدمت پیر میماند. تا سه شبانهروز پیر سخنی نمیگوید جز اینکه هر چند ساعت یکبار میفرماید: اینجا چه کار داری؟ برخیز به دنبال کار خود برو. بعد از سه شبانهروز میفرماید: شغل شما چیست؟ حاجی میگوید: رنگرزی. میفرماید: پس روزها به کسب خود مشغول باش و شبها به اینجا بیا. حاجی هم به گفته این پیر فرزانه به نام بابا رستم بختیاری عمل میکند. پس از یک سال بابا رستم میفرماید: دیگر رفتن شما به دکان رنگرزی ضروری نیست، همینجا بمانید و حاجی در تکیه مادر شازده قبرستان تخته فولاد در خدمت استاد میماند.
پس از یک سال استاد برای امتحان نفس حاجی، در روز عید قربان میفرماید: امروز به شهر بروید و به منزل فلان شخص (که حاجی میانه خوبی با او نداشت) مراجعه کنید و جگر گوسفندی را که قربانی کردهاند بگیرید، بعد در میان عام مردم، هیزم جمع کنید و با جگر گوسفند اینجا بیاورید. حاجی چون با آن شخص خوب نبود، جگر گوسفندی از بازار میخرد و هیزم را از جای خلوت جمعآوری میکند و با خود به نزد استاد میآورد. چون خدمت استاد میرسد، بابا رستم با تشدد میفرماید: هنوز اسیر هوی و هوس خود هستی و جگر را خریدی و هیزم را از محل خلوت جمع نمودی! سال دیگر نیز، حاجی وقتی برای کاری به شهر میرود، در راه مقداری کشمش میخرد و میخورد. پس از مراجعت مرحوم بابا با آن دید باطنی با تغیر میفرماید: هنوز هم گرفتار هوای نفس هستی! حاجی ناراحت میشود و تصمیم میگیرد چند ساعتی از استاد دور شود تا ناراحتی استاد فرونشیند. به محض راه افتادن میبیند که از اطراف بر او سنگ باریدن گرفت که ناگاه بابا رستم با صدای بلند میفرماید: دو سال زحمت تو را کشیدم، کجا میروی؟ حاجی گوید: برگشتم و دیدم به ظاهر خشم بود ولی در باطن رحمت و محبت بود. خلاصه چند سال حاجی نزد بابا رستم به سلوک و ریاضت میپردازد و بعد از بابا رستم، در مقام او مینشیند.
پیاده یا سواره
ابراهیم ادهم به حج میرفت که ناگاه عربی شترسوار به وی رسید و گفت: ای شیخ کجا میروی؟ فرمود: به زیارت خانه خدا! با تعجب عرض کرد: پیاده این راه دور و دراز را چه طور خواهی رفت؟ فرمود: مرا مرکبها هست. عرب پرسید: کو کجاست؟ فرمود: وقت نزول بلا بر مرکب صبر سوار میشوم و وقت نعمت بر مرکب شکر و در وقت نزول قضا بر مرکب رضا سوار میشوم؛ و هر وقت نفس من مرا بر چیزی ترغیب نماید من یقین میکنم که از بقیه عمرم خیلی کم مانده، پس از وی اعراض میکنم. عرب گفت: در این صورت تو سواره و من پیاده سیر میکنم.
سجّاد به سجده
امام باقر علیهالسلام فرمود: که پدرم امام زینالعابدین علیهالسلام: 1- هیچ نعمتی از خدا را یاد نکرده مگر آنکه به شکر آن سجده کرد. 2- هیچ آیهای از قرآن نخواند که در آن سجده باشد مگر آنکه سجده کرد. 3- هیچ بدی را که از آن میترسید خدا از او دفع نکرد مگر آنکه سجده کرد. 4- از هر نماز واجب که فارغ میشد بعد از آن سجده میکرد. 5- هر وقت که توفیق مییافت میان دو کس را اصلاح کند برای شکر آن سجده میکرد. در جمیع مواضع هفتگانه سجود ایشان، اثر سجده وجود داشت به این سبب آن حضرت را سجاد مینامیدند.
درخواست و نیایش
دست گیر از دست ما، ما را بخر **** پرده را بردار و پرده ما مَدَر
باز خر، ما را از این نفس پلید **** کاردش تا استخوان ما رسید
اینچنین قفل گران را ای ودود **** که تواند جز که فضل تو گشود؟
ما ز خود سوی تو گردانیم سَر **** چون تویی از ما به ما نزدیکتر
این دعا هم بخشش و تعلیم توست **** گر نه در گلخن گلستان از چه رُست؟
مثنوی معنوی
قتیل عشق
در کتابها نوعاً از مجنون سخن گفته شده و از عاشقی او مطالبی نوشتهاند، ولی از معشوق یعنی لیلی کمتر صحبت و سخنی به میان آمده است؛ اما بشنوید از معشوق که چه گفته: هر حالی که مجنون داشت من نیز داشتم، اما برتری من بر او آشکار میباشد و آن این است که او پدیدار کرد و من در راز داری فرو مُردم. مجنون عامری قصه عشق خویش را آشکار نمود اما من نهفتم و در اشتیاق خویش نابود گشتم. اگر به قیامت ندا دهند که قتیل عشق کیست؟ این تنها منم که پیش خواهم آمد. شاعری به نام سامانی گفته است:
مقام عشق بنازم! که نیش بر رگ لیلا **** زنند و از رگ مجنون خسته خون بدر آید
دولت عشق
مرده بدم زنده شدم، گریه بدم خنده شدم **** دولت عشق آمد و من، دولت پاینده شدم
گفت که دیوانه نهای، لایق این خانه نهای **** رفتم و دیوانه شدم، سلسله بندنده شدم
گفت که سرمست نهای، رو که از این دست نهای **** رفتم و سر مست شدم، وز طرب آکنده شدم
گفت که با بال و پری، من پر و بالت ندهم **** در هوس بال و پرش، بیپر و پر کنده شدم
مولانا در دیوان شمس
محبّت و محنت
شبلی میگوید: وقتی به دهی از دهات شام رسیدم، مردی را دیدم نشسته و سر در پیش افکنده، بی خود سخن میگفت و مردم بسیار گرد وی درآمده بودند. پرسیدم که حال این مرد چیست؟ گفتند: این مرد دیوانه است. پیش وی رفتم و سلام کردم. جواب سلام مرا داد و گفت: ای شبلی! اگر خواهی سلامت یابی، گرد کوی محبت مگرد تا رقم دیوانگی بر تو نکشند و این قدم اول است. هرچند که ما در محبت میافزاییم وی در محنت میافزاید.
گربه نماز کرد
حافظ میفرماید:
ای کبک خوشخرام که خوش میروی بایست **** غرّه مشو که گربه عابد نماز کرد
درباره گربه عابد دو احتمال داده میشود: 1- اشاره به موش و گربه عبید زاکانی یا به داستان گربه عابد در داستان کبک جیر و خرگوش در کلیله و دمنه باشد که برای قضاوت در دعوای خود نزد او رفتند و او متعبّد و نمازگزار بود. آنان را بفریفت و به خود نزدیک گردانید و به یک حمله هر دو را بگرفت و نابود کرد که عابد صفت خود گربه است. 2- و یا اشاره است به شیخ زینالدین علی کلاه شیرازی که برای فریب مردم، گربهای تربیت کرده بود و آن گربه پشت سرش به نماز میایستاد.
رضایت از بنده به مولا
قوم بنیاسرائیل به حضرت موسی گفتند: از خداوند عملی را بپرس که اگر ما انجام دهیم، خداوند از ما راضی شود؟ خطاب آمد: ای موسی! به آنان بگو که خداوند میفرماید: شما از من راضی شوید تا من از شما راضی شوم.
عجب
عجب لطف بهاری تو، عجب میر شکاری تو **** در آن غمزه چه داری تو، به زیر لب چه میخوانی
عجب حلوای قندی تو، امیری بیگزندی تو **** عجب ماهی بلندی تو که گردون را بگردانی
مولانا در دیوان شمس
عیب پاکان
خداوند ستّار (پوشاننده عیب) است. پرده بندهای نمیدرد مگر بنده کار زشتش از حد بگذراند، پس خداوند به مقتضای کارش، بنده را به عیبجویی افراد پاک مشغول میدارد تا عرض و آبرویش برود.
چون خدا خواهد که پرده کس درد **** میلش اندر طعنه پاکان بَرد ولی اگر خدا بخواهد عیب بندهای بپوشاند، او را توفیق عدم عیبجویی میدهد تا با زبان بر کسی طعنه نزند.
چون خدا خواهد که پوشد عیب کس **** کم زند در عیب معیوبان، نفس اثر وضعی نیت و عمل بنده است که چون عیبجویی بیحد کند ستّاریت حق از او رود و رسوا گردد، چون عیبجویی نکند ستّاریت بر او حاکم است و معزّز و محترم نزد خدا و خلق میباشد.
خانه دل
بانگ زدم نیمه شبان، کیست در این خانه دل؟ **** گفت: منم کز رخ من، شد مه و خورشید خجل
گفت: که این خانه دل، پر همه نقش است چرا؟ **** گفتم: این عکس تو است، ای رخ تو رشک چُگل
گفت: که این نقش دگر، چیست پر از خون جگر؟ **** گفتم: این نقش من خستهدل و پای بگل
مولانا در دیوان شمس
تا چهل سالگی
امام صادق علیهالسلام فرمود: خداوند بندگانش را تا چهلسالگی آزاد گذاشته است. وقتی به چهل سال رسیدند، خداوند به ملائکهاش وحی میکند، من این قدر عمر به بندهام دادم تا به مرحله تکامل و رشد برسد. از این تاریخ به بعد دربارهاش شدت عمل به خرج بدهید و همه اعمال از کوچک به بزرگ را بنویسید.
با انگشت سینی را نصف کرد
آیتالله بهجت فرمودند: آقایی در قزوین صاحب کرامت بود. روزی عدهای گفتند: خداوند در قرآن سوره سباء آیه 10 میفرماید: «ما برای داوود آهن را نرم کردیم» منظور اختراع خاصی بوده یا کوره ذوب آهن داشته است و استبعاد کرده بودند؟ آن آقا ناراحت شد و فرمود: اینکه چیزی نبود، سپس سینی کلید (مسی یا آهنی) را با دو انگشت خود همانند قیچی کردن از وسط نصف کرد (و همگان را به تعجب انداخت).
با اهل ذکر ور نروید
روزی عارف کامل بابا رستم بختیاری به تلمیذش حاجی محمدصادق تخته فولادی میفرماید: بروید شهر مقداری ماست بخرید و بیاورید. حاجی طبق دستور عمل میکند. در مراجعت با یکی از نظامیان حکومتی برخورد میکند. نظامی از حاجی میخواهد تا از لباس و اسبش نگهداری کند تا در رودخانه شنا کند. حاجی میفرمایند وقت ندارم باید بروم. آن مرد نظامی با دسته تازیانه به سر حاجی میزند بهطوریکه سر حاجی میشکند و ماستها میریزد. حاجی با سکوت در کنار رودخانه، خود را تمیز میکند. مجدداً ماست میخرند و مراجعت میکنند. بابا رستم از تأخیر سؤال میکند حاجی قضیه خود را با آن مرد حکومتی بیان میدارد. بابا رستم سؤال میکند شما چه عکسالعملی نشان دادی؟ عرض میکند: هیچ نگفتم و جزای عمل او را به خدا واگذار نمودم. میفرماید: کار خوبی نکردی برای اینکه او سر شما را شکسته به خدا واگذارش نمودی. فوراً برگرد و با او تغیر و سر و صدا نما. حاجی فوراً برمیگردد ولی هنگامی میرسند که کار از کار گذشته و اسب او را به زمین زده و هلاکش کرده بود. مرحوم استاد ذی حق، آیت الحق سید عبدالکریم کشمیری بارها میفرمود: با اهل ذکر ور نروید و ایشان را اذیت نکنید اگرچه از مذهب دیگر باشد که اثر وضعی دارد و به خاطر این کار به آزاردهنده آسیب میرسد.
برق و آتش
خواجه عبدالله انصاری میگوید: «برق اولین جلوه الهی است که برای سالک پیش میآید و موجب میگردد که او در وادی محبت قرار گیرد. برق برای سالک بهمنزله اذن دخول به مقام محبت و وجد بهمنزله زاد برای اوست. سالک ابتدا به برق بعد به وجد میرسد.» حضرت موسی علیهالسلام در برگشت از شهر مدین در طریق مصر در یک شب ظلمانی راه را گم میکند و با سرمای سخت روبرو میشود و گوسفندانش متفرق میشوند و مدت حمل عیال او نیز به پایان میرسد. در این لحظه از هر چیز بیشتر به آتش احتیاج پیدا میکند. از دور آتشی میبیند و رو به آتش میرود. نزدیک که میشود آتش را در درخت سبز میبیند، تعجب میکند و از درخت رو برمیگرداند. پس آتش را در مقابل میبیند وحشت او را میگیرد! صدا از درخت بلند میشود: «ای موسی من پروردگار تو هستم، نعلین از پای بیرون کن (علاقه غیر من را رها کن) تو در جایگاهی بس عالی قدم گذاردهای»(یا موسیانی انا ربک فاخلع نعلیک آنک بالواد المقدس طوی (طه:12)) از دیدن نور حق و شنیدن صدای حقتعالی سرور زائدالوصف به موسی دست میدهد. شاید این اولین جلوه (و برق و جذبهای) بود که حضرت موسی علیهالسلام بدان روبرو گردید. شیخ محمود شبستری میگوید: روا باشد انا الحق از درختی چرا نَبود روا از نیک بختی؟ در سلوک گاهی از این جلوات برای سالکین نیز پیش میآید الّا اینکه نوع آن نسبت به افراد فرق میکند. از همین جلوات (تجلیات و برق) است که سالک از غیر، بیگانه و با حقتعالی انس حاصل میکند.
سیمای عالم
پیامبر صلیاللهعلیهوآله فرمود: نگریستن به سیمای دانشمند عبادت است سپس فرمود: و او دانشمندی است که چون به او بنگری تو را به یاد آخرت اندازد و اگر خلاف این باشد، نگریستن به او فتنه است.
دعای جامع
شیخ کفعمی در کتاب بلد الامین روایت کرد که پیامبر صلیاللهعلیهوآله فرمود: هر کس هر روز 10 مرتبه این دعا را بخواند، خداوند 4000 گناه کبیره او را بیامرزد و از سکرات مرگ و فشار قبر و 100000 هول قیامت نجات دهد و از شرّ شیطان و لشکرهای او محفوظ گردد و قرضش اداء شود و همّ و غمش زایل گردد و دعا این است:
«اَعدَدتُ لکلّ هَول لا اله الا اللهُ، وَ لکلّ هَمّ وَ غَمّ ماشاءَ اللهُ، وَ لکلّ نعمَة اَلحَمدُ لله، وَ لَکلّ رَخاء الشُّکرُ لله وَ لکلّ اُعجُوبَة سُبحانَ الله وَ لکلّ ذَنب اَستَغفرُ الله وَ لَکلّ مُصیبَة انّا لله وَ انّا الَیه راجعُون وَ لکلّ ضَیق حَسبی اللهُ وَ لکلّ قَضاء وَ قَدَر تَوَکلتُ عَلَی الله وَ لکلّ عَدُوّ اعتَصَمتُ بالله وَ لکلّ طاعة وَ مَعصیة لا حَولَ وَ لا قُوّة الا بالله العَلی العَظیم.» فقیر گوید: این دعا 11 فقره دارد، اگر کسی با توجه به معانی هر روز این فقرات را بخواند و در وقت تحقق موضوعات این دعا آثارش بسیار است. عدد ذکر آن حداقل 10 مرتبه و حداکثر 100 مرتبه میباشد مثلاً طبق فقره 3 برای نعمت، ذکر الحمدلله و طبق فقره 6 برای گناه، ذکر استغفرالله بگوید.
شاخ نبات
نوشتهاند: حافظ (م 792) شیفته و عاشق دختری به نام شاخ نبات بود و با فقر و تهیدستی نذر کرد که چهل شب به بقعهای رود و شبزندهداری کند. شب چهلم پس از ریاضت خوابش برد و در خواب حضرت علی علیهالسلام را دید که او را به مقامات عالیه رسانید و فرمود: حافظ قرآن خواهی شد و زبانت به گفتن اشعار گویا میشود. چون بیدار شد، خود را شاعر و عارف یافت و بالبداهه این غزل را سرود:
دوش وقت سحر از غصه نجاتم دادند **** واندر آن ظلمت شب آب حیاتم دادند
او که در عشق مجازی صبر کرد پس به نفس و توجه حضرت مولا همه شعرهایش ممتاز شد و بر سر زبانها افتاد و او میفرماید:
این همه شهد و شکر کز سخنم میریزد **** اجر صبری است کز آن شاخ نباتم دادند
البته حافظ از حضرت امیرالمؤمنین علیهالسلام نوعاً به پیر مغان تعبیر میکند چنانکه درباره این لطف میفرماید:
همت پیر مغان و نَفَس رندان بود **** که ز بند غم ایام نجاتم دادند
و درباره شهر نجف اشرف میفرماید:
حافظ اگر قدم زنی در ره خاندان، به صدق **** بدرقه رهت شود، همت شحنه نجف