حکیم
حکیم به معنی حکمت کردار، آنکه از روی حکمت و مصلحت کار انجام دهد.
۹۷ بار در قرآن آمده که فقط در ۵ محل صفت قرآن است. «یس و القرآن الحکیم» (یس ۱)
قرآن حکیم است؛ زیرا حکمت و حقایق معارف در آن استوار است و یکبار در سوره دخّان ۴ صفت امر آمده و بقیّه همه دربارهٔ حکیم بودن خداوند سبحان است.
خداوند حکیم است یعنی به مقتضای حکمت و بر مصلحت، قضای او جاری میشود و کار بیهوده و عبث در افعال او وجود ندارد.
احاطه علمی حق سبب میشود که همه چیز را به تدبیر ایجاد و هر چیزی را به اندازه قابلیّت و ظرفیت عطا کند؛ به غرض خاص خلق میکند و به حکمت عنایت فرماید.
کمال مطلق است و در فعلش عیب نیست و آنچه میآفریند، به قدرت کامله و بر استحکام و استواری خاص میباشد.
حکیم بودنش دلیل بر حکمت اوست که به مصلحت و غرض ایجاد و احسان نماید، چه ما حکمتش را درک کنیم و یا درک نکنیم.
در سوره بقره ۳۲ فرمود: «اِنّکَ انتَ العلیم الحکیم: بیگمان تویی که دانای فرزانهای»
تا بدانی کو حکیم است و خبیر **** مُصلحِ اَمراضِ درمانناپذیر (مثنوی)
حلم
حلم آرامش نفس است بهطوریکه غضب آدمی را به آسانی حرکت ندهد و ناملایمات او را به زودی مضطرب و آشفته نسازد.
حلم به معنای بردباری از شُعَب اعتدال قوّه غضب است و آن ملکهای است که نفس را بهواسطه آن طمأنینه حاصل شود که به زودی و بیموقع قوّه غضب او دچار هیجان نشود و اگر به خلاف میل نفسانی او چیزی رخ دهد یا ناگواری یا مکروهی به او رسد، از حوصله بیرون نرود و لجام گسیخته نشود.
حلم صفت حمیدهای است که انسان در ناملایمات خودداری کند و در مقام تلافیجویی برنیاید و ناگواری را بر خود هموار کند و آن یکی از اسباب و لوازم عقل است.
اگر عالم حلم نداشته باشد، مفاسد زیادی مترتّب بر کارش میشود.
دعایی از رسول خدا صلیالله علیه و آله است که: «اللّهمّ اغنِنی بِالعلم وَ زَیّنی بالحلم: خداوندا با علم بینیازم کن و با بردباری زینتم ده.»
پیامبر خدا صلیالله علیه و آله در روایتی فرمود: «من مبعوث به رسالت شدم تا محور حلم و معدن حلم و مسکن صبر باشم.»
انسان حلیم نمیشود مگر اینکه به انوار معرفت و توحید مؤید شده باشد؛ و در پنج صورت حلم ورزیدن به جاست:
۱- وقتی عزیز بوده و حال ذلیل شده.
۲- در گفتار صادق بوده و متّهم به کذب شده.
۳- مردم را به حق دعوت کند امّا او را کوچک شمارند.
۴- بدون جرم او را آزار میدهند.
۵- مطالبه حق کند امّا با او مخالفت نمایند.
لازم است که حلیم در مقابل سفیه از او دوری کند و جوابش ندهد تا دیگران او را یاری و آن سفیه را سرزنش نمایند. امّا هرکس در مقام جواب سفیه برآید، مانند گذاشتن هیزم در آتش خواهد بود.
حکایت شده شخصی به احنف بن قیس (حرفهای درشت و بیمورد زد) و گفت: منظورم تو هستی. او در جوابش گفت: من با بردباری جوابت را نمیدهم.
هرکس بر جفای خلق صبر نکند به رضایت الهی نرسد. چون رضای خداوند آمیخته با جفای خلق است.
پس حقیقت حلم این است که از کسی که به تو بدی و مخالفت کرد، درگذری با اینکه قادر بر انتقام او هستی.
حلم، سکوت در برابر عمل یا سخن ناهنجار است.
سکوت رسول خدا صلیالله علیه و آله چهار گونه بود: ۱- حلم ۲- حذر ۳- تقدیر ۴- تفکّر
امّا سکوتش از حلم این بود که هیچ چیز آن حضرت را به خشم در نمیآورد و از جا نمیکند.
تیغ حلمم، گردنِ خشمم زده ست **** خشمِ حق، بر من چو رحمت آمده ست (مثنوی)
وقتی حضرت ابراهیم از خداوند درخواست میکند که از شایستگان به من ببخش، خداوند فرمود: «فبشّرناهُ بغلام حلیم: پس او را به پسری بردبار مژده دادیم.»
از آثار حلم آن است که در برابر حوادث هولناک و تلخی حرف و عمل افراد اضطراب و تشویش نداشتن و تعدّی و افراط نکردن در مواخذه مقصّرین و کنترل اعمال و حرکات است و نیز اظهار برتری و امتیاز نسبت به دیگران نداشتن و سستی نکردن در حفظ و نگهداری آنچه شرعاً و عقلاً حفظ آن واجب است.
تحصیل صفت حلم به این صورت است که اگر انسان مدّتی خود را به این امر وادار کند و بر آن مراقبت و مواظبت نماید، نتیجه مطلوب حاصل آید.
امیرالمؤمنین علیهالسلام فرمود: «و إذا لم تک حلیما فتحلّم: اگر حلیم نیستی خود را به حلم وادار کن.»
یعنی اگر کسی در تمام حرکات و سکنات مواظبت کند که با سکونت و آرامش رفتار کند و مدّتی در کظم غیظ مراقبه داشته باشد و در اعمال صوریه هم مانند اشخاص حلیم رفتار نماید، کمکم این نقشه ظاهر به روح سرایت کند و روح از آن متأثّر شود. پس این «تحلّم» و امر تکلّفی زوری، امر عادّی نفس شود.
پیامبر اکرم صلیالله علیه و آله فرمود: «دو خصلت محبوب خدا و رسول اوست؛ حلم (بردباری) و حیاء (شرم).»
برای قوی شدن قدرت حلم بهترین چیز سکوت است. حرف مردم نباید در سالک تأثیر بگذارد. چون در بیطاقتی و بحث کردن نفس امّاره بیشتر و سریعتر وارد عمل میشود. بحث کردن در ناراحتیها مثل هیزم گذاشتن داخل آتش است.
حلول
حلول، درآمدن چیزی بر چیز دیگر است.
به طور کلّی، حلول عبارت است از قرار گرفتن چیزی در دیگری است که لازمه آن دوتا بودن حال و محلّ است. پس در حلول دوئیت و غیریّت و اثنانیّت است.
حلول و اتّحاد از غیر خیزد **** ولی وحدت همه از سیر خیزد
حلول و اتّحاد آنجا محالست **** که در وحدت دوئی عین ضلالست
جناب حضرت حق را دوئی نیست **** در آن حضرت من و ما و توئی نیست (شبستری)
حلولیه، قائل به تجسّم و تجسّد خدا در صورت بشرند.
یعقوبیه، گروهی از مسیحیان، پروردگار را در اثر حلول و اتّحاد عیسی مسیح میپندارند. در حالی که حلول و اتّحاد بر ذات اقدس ربوبی محال است. در سوره مائده ۱۷ فرمود: «لقد کفر الّذین قالوا انَّ الله هو المسیح بن مریم: به راستی آنان که گفتند خداوند همان مسیح پسر مریم است کافر شدند.»
امّا تجلّی حق در انسان کامل از طریق اتّحاد ظاهر و مظهر است نه از راه حلول و اتّحاد ذاتی شخصی؛ بلکه از جهت وحدت نوری و اتّحاد شأنیِ اتصالی و فنای تاریکی در روشنایی و زوال شخصیت و جدا شدن تعیّن از هستی مطلق. در واقع انسان کامل، مظهر تامّ و تمام الهی و آینه سرتاپا نمای حق و نایب و خلیفهٔ خداوند است.
ظهور، صفت ظاهر است و آنچه از ظهور به مظهر الحاق میشود از جهت خصوصیت مظهر است. پس مظهر به اعتبار بطون عین ظاهر باشد که این حلول و اتّحاد نیست. چون حلول درآمدن چیزی در چیز دیگر است و اتّحاد آن است که چیزی عیناً چیز دیگر شود (ذات دو یا چند چیز یکی شود)، ولی ظهور «ظاهر در مظهر» و «حق در بنده» و «واجب در ممکن» مانند صورت و آینه باشد. پس میان صورت و آینه به هیچ وجه نه اتّحاد است و نه حلول.
حلیم
حلم، بردباری و نگهداری نفس و طبیعت از هیجان و غضب است چون سنگینی و بار تلخ پیش میآید. اگر روح قوی داشته باشد و بار سنگین را تحمّل کند میگویند وی حلیم است.
حلیم به معنای بردبار است یعنی خداوند عقاب بر گناه را تأخیر میاندازد. این کلمه از اسماء حسنی و صیغه مبالغه است. دربارهٔ خداوند به معنای مهلت دهنده است.
در سوره بقره ۲۲۵ فرمود: «والله غَفورٌ حلیم: و خداوند آمرزندهای بردبار است.»
خداوند چارهساز و مهلت دهنده است. به گناهکاران مهلت میدهد و در عذاب آنان عجله نمیکند و در هر نادانی بنده، عقاب نمیکند.
حلیم ۱۵ بار در قرآن آمده که ۱ مرتبه دربارهٔ خدا، ۴ مرتبه دربارهٔ حضرت ابراهیم و اسماعیل و شعیب علیهالسلام است.
بندگان مرتکب خطاها و لغزشها میشوند، نعمتها را از بین میبرند و ظلم به نفس میکنند، حقها را پایمال میکنند؛ و خداوند به خاطر صفت حلم، آنان را زود عقاب نمیکند، مهلت میدهد و سترپوشی مینماید و به صفت رحمت تفضّل و احسان میکند. مگر آنوقت که ظرف بندگان پر شود و قابلیتهای معصیتکار از بین برود و مستحق عقوبت شود.
در سوره نساء ۱۲ فرمود: «والله علیمٌ حلیم: و خداوند دانایی بردبار است.»
در دعای جشن کبیر شماره ۱۷۶ و ۹۵۷ آمده: «من هو بمن عصاه حلیم: آنکه نسبت به هر کسی که نافرمانیاش کند، بردبار است.» و در شماره ۹۹۲ آمده: «حلیماً لا یعجل: بردبار بیشتاب.»
حمد
حمد به معنای ستایش و ثناگویی و تعریف کردن است.
در سوره آلعمران ۸۸ آمده: «یحبّونَ أن یُحمِدوا بِما لَم یَفعلوا: دوست دارند برای کاری که نکردهاند ستوده شوند.» حمد و ستایش در برابر عمل جمیلی است که ثنا شونده به اختیار خود انجام داده، برخلاف مدح که هم این ثنا را شامل میشود و هم ثنای بر عمل غیر اختیاری. مثلاً گفته میشود من فلانی را برای کرامتی که دارد حمد کردم یا بگوید مدح کردم. امّا در مورد تلألؤ یک مروارید یا بوی خوش یک گل نمیگوییم آن را حمد کردم، بلکه تنها میگوییم آن را مدح کردم.
حمد و ثنا عبارت است از اینکه موجود کمال موجود دیگری را نشان دهد و تمامی کمالها از تمامی موجودات به خدای متعال منتهی شود که علّت تمام و تمام کمال اوست. پس حقیقت حمد و ثنا به او منتهی شود.
حمد اظهار کمال محمود و اظهار و اعتراف به اوصاف جمال و جلال و کمال اوست. پس حمد فقط در برابر جمال نیست بلکه اوصاف جلال او را نیز شامل میشود.
در سوره حمد ۲ فرمود: «الحمد لله ربّ العالمین: سپس خداوند راست که پروردگار جهانیان است.»
حمد به خدا، ثناگویی او در مقابل فضیلت است و حمد از مدح اخصّ و از شکر اعمّ است؛ زیرا مدح در مقابل عمل اختیاری و غیر اختیاری است. مثلاً در مقابل طول قامت و زیبایی و نیز در مقابل بذل مال مدح میشود ولی حمد فقط در مقابل کار اختیاری است.
و شکر تنها در مقابل نعمت و بذل به کار میرود. پس هر شکری حمد است ولی حمد شکر نیست و هر حمد مدح است ولی هر مدح حمد نیست.
امام صادق علیهالسلام فرمود: «شکر هر نعمتی هرقدر هم که بزرگ باشد این است که خداوند عزّوجل را حمد کنی.»
حمد خدا این است که انسان نعمت را بشناسد و آن را اظهار کند و از منعم خشنود باشد. پس آنکه قلب و عملش با حمدی که بر زبان آورد، موافق باشد، حامد و ستایشگر واقعی است. پس حامد باید متّصف به حقایق آن باشد.
لذا حامد ولینعمت خود را خدای متعال میداند و متوجه نعمتهای ظاهری و باطنی است و نعمتهای مادّی و معنوی را به جا مصرف میکند و همین مانع او از سرکشی و افراط در عطایای حق میشود و در ابتلا به بلاها حمد و سپاس او ضعیف نمیشود.
حمد گفتی، کو نشانِ حامدون؟ **** نه برونت هست، نه اندرون (مثنوی)
حمدِ عارف مر خدا را راست است **** که گواه حمدِ او شد پا و دست
و حمد واقعی به جایی میرسد که کاتبان نتوانند تحمید او بنویسند.
امام صادق علیهالسلام فرمود: «هرکس بگوید الحمدلله کَما هو أهلُه (حمد از آن خداوند است همانطور که شایسته و سزاوار است) نویسندگان اعمال نتوانند ثواب آن را بنویسند و گویند خداوندا ما از غیب نمیدانیم. حقتعالی فرماید هر آنچه را بنده میگوید بنویسید ثوابش بر من است.»
پس حمد بر کار شایسته و صفت نیک است.
حمد پروردگار به این صورت که محمود خود را حمد کند و نیز حمدی که غیر او را حمد کنند و این بر سه وجه است: گاهی انسان خداوند را به صفت فعلش و گاهی به صفت تنزیهی او که مبّری از هر نقص و عیب است و گاهی به صفت ثبوتی که به محمود قائم است انجام میگیرد.
در سوره اسراء ۴۴ فرمود: «وَ اِن مِن شیء الّا یُسبّح بِحمدِه: هیچچیز نیست مگر اینکه او به پاکی میستاید.» همه موجودات به نوعی حامد ذات یکتا و ثناگوی مقام ربوبیاند و هرکدام به نوعی عبادت او میکنند، لکن انسان از درک و نظر بر آن محجوب است. حتّی ذات کافر به زبان حال حمد او کند هرچند از ذاتش خبر ندارد که فطرتاً حامد است چرا که روح او از عالم امر آمد و کفر کافر هیچ ضرری به ساحت کبریایی نمیرساند.
حیّ
حیّ از اسماء حسنی بوده و صفت مشبهه است و دلالت بر دوام و ثبات دارد.
حیات خداوند عین ذات اوست و حیات همهٔ موجودات از خداوند است و از آنها قابل انفکاک است ولی حیات خداوند قابل انفکاک نیست و دلیلش این آیه (فرقان ۵۸) است: «الّذی لا یموت: زندهای که هرگز مرگ ندارد.» و سوره غافر ۴۰: «هو الحیّ لا اله الّا هو» که زندهٔ واقعی و حقیقی فقط اوست و زندگی سایر موجودات عارضی و از جانب غیر است و حکم هلاکت بر آنان عمومیّت دارد که: «کلّ شیءٍ هالک الّا وجهه» (قصص ۸۸)
حیّ از امّهات اسماء ذاتیه الهی است. او که ازلی و ابدی است، حیاتش ذاتی و مطلق است و حیات همهٔ موجودات بستگی تام به او دارد.
چون حیّ است فنا بر او راه ندارد و باقی و حیاتبخش است؛ جایی را نمیتوان پیدا کرد که آنجا آثار حیات نباشد و اگر نباشد در آن روشنی و ظهور و رشد وجود ندارد.
فنا و موتِ موجودات در ادوار و زمانها هم دلیل بر ممکن بودن موجودات و بقای اوست. او حیّ و ازلی است؛ زنده میکند و حیات میبخشد و سپس برمیگرداند و تبدیل میکند تا به تجلّی نو و حیات جدید ظهور یابند.
حیّ زنده جاویدان و همیشه زنده است.
نه سَما بینی، نه اختر، نه وجود **** جز خدایِ واحدِ حیِّ ودود (مثنوی)
حیاء
حیاء در لغت به معنی شرمساری و خجلت است و آنچنان است که چون انسان بنگرد که انجام دادن کردارهای زشت و پرداختن به امور ناروا موجب نکوهش او گردد، به ترک آن اقدام کند.
حیاء نوری است که جوهرش اساس ایمان است. تفسیر حیاء آن است که انسان در برابر هر چیزی که منافی اهل توحید و معرفت باشد توقف کند.
رسول خدا صلیالله علیه و آله فرمود: «حیاء جزء ایمان است و ایمان به حیاء مقیّد میشود.»
صاحب حیاء همه خوبیها را داراست؛ و اگر یک گام در میدان هیبت الهی با حیاء برداشته شود، بهتر از هفتادسال عبادت بدون حیاست.
حیاء بازداشتن نفس و قلب است از گستاخی.
حیاء از جمله احوال مقرّبان است. چندانکه قرب زیادت، حیاء بیش و هرکه هنوز حال حیاء بدو فرود نیامده، علامت آن بود که هنوز هیچ مرتبه از مراتب قرب نیافته است.
و حیاء آن است که بنده از هیبت اطّلاع خداوندی منطوی گردد.
قوت حیاء از خوف و حزن است. حیاء در اوّل، جلوهگاه هیبت حق و در مرحله آخر رؤیت حق است.
حیاء بر پنج نوع است: حیاء از گناه، حیاء در تقصیر و کوتاهی، حیاء کرامت، حیاء محبّت، حیاء هیبت (شکوه)
حیاء از (ذنب) گناه آن است که حیاء مانع او از ارتکاب به کبائر شود و این ادنای مرتبه حیاست و این حیاء عوام باشد.
حیاء در تقصیر آن است که شرمش آید که مرتکب عملی شود که در آن قصور و کوتاهی باشد و هرچند خلاف اولی باشد و این مرتبه فوق مرتبه اوّل است و مخصوص اولیاست.
حیاء کرامت، یعنی عزّت و بزرگواری حضرت حق مانع آن است که مرتکب خلاف رضای او شود. چه هرکه بزرگواری و قدر و مرتبه خداوند نصب العین او شد، به هیچ وجه متوجّه غیر او نمیشود تا چه برسد به مکروهات و این مرتبه فوق مرتبه اوّل و دوم است.
حیاء محبّت آن است که انوار محبّت الهی چنان بر سراسر کشور دلش میتابد که مجال مخالفتی برای او در هیچ عضوی از اعضای وی نمیماند.
حیاء هیبت یعنی هیبت و سطوتِ الهی مانع از ارتکاب به خلاف رضای اوست. چنانکه در مورد سوم زیادی محبّت که منشأ رجاست مانع توجّه او به غیر است در اینجا زیادی هیبت و غضب که منشأ خوف است مانع باشد و این دو مرتبه از حیاء اعلای مرتبه حیاست و مرتبه عرفا و اولیاست.
امیرالمؤمنین علیهالسلام فرمود: «آخرین درجه شرم و حیا آن است که مرد از خودش حیاء کند.»
در حکایت است که زلیخا چون با یوسف خلوت کرد، پارچهای بر روی بت خویش افکند. یوسف علیهالسلام فرمود: چرا تو از یک جسم بیجان حیاء کنی ولی من از مراقبت خدای جبّار حیاء نکنم.
حقیقت حیاء شرم داشتن از ارتکاب چیزی است که شرعاً یا عقلاً یا عرفاً مذموم است. امّا شرم داشتن از غیر این حماقت است.
زیرا شرمنده شدن از تحقق احکام دین یا سستی و کاهلی آن جایز نیست و شرعاً و عقلاً سزاوار نیست و حیاء شمرده نمیشود. پس حیاء از چیزی که قبیح نیست از ضعف نفس است.
رسول خدا صلیالله علیه و آله: «الحیاء حیاءان؛ حیاء عقل و حیاء حمق، حیاء العقل هو العلم و حیاء الحمق هو الجهل: حیاء دو گونه است؛ حیاء عقل و حیاء حمق، حیاء عقل علم است و حیاء حماقت نادانی است.»
امیرالمؤمنین علیهالسلام فرمود: «البته هیچکس حیاء نکند از اینکه چیزی را نمیداند یاد بگیرد.»
حیاء نخستین مراتب خواص است و آن از تعظیم و بزرگداشت که مبتنی بر مودت و دوستی است نشئت میگیرد؛ زیرا اگر بنده، عظمت پروردگار را در نیابد و او را دوست ندارد از آنچه در حضورش انجام میدهد، شرم نکند. پس شرمساری هنگامی است که انسان خود را در محضر بزرگی که او را دوست دارد مشاهده کند.
یک مرحله آنکه از علم بنده به درک حضور او و ناظر بودن او بر اعمال نشئت میگیرد و این مرحله سالک را به زشت شمردن گناهش و به حفظ زبان از شکایت و به مجاهده مشغول میدارد.
دوم، زمانی که سالک در قرب است و به یقین حقتعالی را نزدیکترین چیزها به خود میداند و این حیاء او را به مقام محبّت میکشاند.
سوم، حیایی که از شهود و مشاهده است. با این حیاء هیبتی همراه است که سالک را برای همیشه از بلای تفرقه حفظ و او را به مقام جمع رهبری میکند.
حیاء و ادب، درهای بسته را باز میکند.
حیات
حیات یعنی زنده بودن و زندگی کردن.
یک نوع حیات آن است که همهٔ جانداران از آن بهرهمندند و نوعی دیگر، حیات دل و معنویت است.
حیات بر سه نوع است:
۱- حیاتی که بر حسب اقتصادی فیض به همه انرژی و نیرو و جان میدهد.
۲- حیاتی که بهواسطهٔ تهذیب و تزکیه به دست میآید و انسان به مرحلهٔ کمال میرسد.
۳ -حیاتی که بهواسطهٔ نیروی ریاضتی به تجرّد و سیر ملکوتی نائل میشود.
در عرفان اسلامی حیات، تجلّی نفس و روشن شدن آن به انوار الهی است.
حیات دو نوع است: حایت مادّی که خدای متعال به همهٔ موجودات از نباتات و جمادات و حیوانات و کرّات و … به همه و همه نوعی حیات داده و هر حیاتی اجلی دارد؛ یعنی هر روزی عمرش به سر میآید. به همین دلیل در قرآن آمده: «کلّ شیءٍ هالک الّا وجهه: همه چیز فناپذیر است مگر ذات خداوند.»
امّا حیاتی را انسان داراست که حیات مادّی نیست؛ روحی و معنوی است و قابل صعود و نزول. در مورد حیوانات و نباتات و جمادات صعود و نزول حیاتشان ثابت است امّا انسان نه.
انسان به اسم حیّ که خدا محی است از عدم او را به وجود آورده که اگر علماندوزی کند معلوم است که جهل که موت است تبدیل به علم که حیات است میشود.
حیات مطلق از آن خداوند و حیات مقیّد برای ما است. لذا وقتی میگویند قلب محلّ تجلّی حق است و به آن حیات داده شود، اسماء و صفات حقتعالی را درک میکند.
خداوند محی الاموات است و در بسیاری از آیات قرآن از جمله آلعمران ۱۶۳ «یحیی و یمیت» آمده؛ که در طریقت موتی همان قلبهای مرده است که خداوند آنها را زنده میکند.
ذکر «هوالحی» برای نورانیت و صفای قلب از اساتید به عدد ۷۰ مرتبه بعد از نماز صبح بسیار نافع است.
گفت میجویم به هر سو آدمی **** که بود حیّ از حیات آن دَمی (مثنوی)
استاد و معلّم سبب حیات روحانی متعلّم است. پس معلّم والد روحانی متعلّم است. از اسکندر ذوالقرنین پرسیدند که پدرت را دوستتر داری یا معلّمت را؟ گفت: معلّم را، زیرا که سبب حیات باقی من است و پدر سبب حیات فانی.
مُرده را زیشان حیات است و حیا **** هین که اسرافیل وقتاند اولیا (مثنوی)
خال
خال، وحدت مطلق و هویّت ذات الهی است.
خال در اصطلاح اشاره به نقطه وحدت است من حیث الخفا که مبدأ و منتهای کثرات است و خال بهواسطه سیاهی مشابه به هویّت غیب است که از ادراک و شعور، محتجب و مخفی است.
«لا یری الله اِلّا الله و لا یعرف الله اِلّا الله: نمیبیند خداوند را جز خود او و نمیشناسد خداوند را جز خود او»
بدان که مبدأ و منتهای کثرت، وحدت است و خال، اشاره به اوست؛ زیرا که نقطهٔ خال به سبب ظلمت با نقطهٔ ذات که مقام انتفای شعور و ظهور و ادراک است مناسبت دارد؛ بنابراین همهٔ جهان هستی، جلوهای است از وجود واحد و یگانهٔ حقتعالی.
در بیان نآید جمال حال او **** هر دو عالم چیست؟ عکس خالِ او (مثنوی)
شیخ شبستری گوید:
بر آن رخ، نقطهٔ خالش بسیط است **** که اصل و مرکز دور محیط است
بر رخ محبوب عالم (حسن و کمالات الهی)، ذاتش مرکزیّت داشته و کثرات بر آن راه ندارند.
از او شد خطِّ دور هر دو عالم **** وز او شد خط و نفس و قلب آدم
از آن نقطهٔ خال او، هر دو عالم غیب و شهادت پیدا شد و از آن نقطه وحدت، نقطه ناطقه و قلب آدمی ظهور کرد.
خالق
خَلْق به معنای آفریدن و آفریده است و اصل خلق به معنی اندازهگیری و تقدیر است و چون آفریدن توأم با اندازهگیری است؛ به عبارت دیگر اصل خلق، اندازهگیری درست میباشد که در ابداع شیء و ایجاد آن به کار میرود.
خالق کسی است که خلق را آفرید و آنها را بدون مثل و مانند قبلی ساخت. در سوره فاطر ۳ آمده: «هل من خالق غیر الله» و گاهی هم مراد از خلق تقدیر و اندازهگیری است.
خالقِ افلاک او، وَ افلاکیان **** خالقِ آب و، تراب و، خاکیان (مثنوی)
خداوند آفریننده مطلق است و همه اشیاء و موجودات را خلق کرد و به هر موجودی به اندازه و تقدیر خاصّ خودش قالب زد و صورتگری کرد.
او فاعل بِالذّات است و نظام احسن را در آفرینش بنا نهاد و دائم به ایجاد و ابداع در خلقت میباشد. تمام لوازم مورد نیاز و قابلیّت را در خلقت هر چیز دقیقاً عطا کرد تا آفرینشی متعادل و زیبا دارد. (مرموزات اسماء ص ۴۰)
لَمْ یَلدْ لَمْ یولَد او را لایق است **** والِد و مولود را او خالق است (مثنوی)
خانقاه
خانقاه و خانگاه، خانهٔ عبادت درویشان است.
غالب محققّین کلمهٔ خانقاه را معرّب خانگاه یعنی سفرهخانه و جای غذا خوردن میدانند به این اعتبار که در خانقاه برای صوفیه، خاصّه مسافران و رهگذران، غذا و وسایل راحت آماده بوده و اساس بنای خانقاه برای این بود که درویشان بیمسکن، خاصّه فقیران صوفیه به هر شهری وارد شوند، جای منزل و خوراکی داشته باشند. خانقاه، جایگاهی است که صوفیه و دراویش در آن جمع میشوند و به ذکر و فکر و سماع میپردازند.
خانقاه محلّی است برای اجتماع صوفیه و دراویش جهت انجام مراسم و اعمال اختصاصی خویش.
بنا بر روایتی خانقاه بهوسیله امیری ترسا تأسیس شده در رملهٔ شام.
خدمت
خدمت یعنی کار کردن برای دیگری.
از نقاط بسیار حساس در اخلاق اسلامی، حسّ تعاون و خدمت به مردم است به خصوص خدمت به مؤمنان و صالحان و پس از ادای فرایض، بالاترین وسیله قرب به پروردگار متعال است.
از رسول خدا صلیالله علیه و آله سؤال شد: محبوبترین مردم کیست؟ فرمود: «آنکس که وجودش برای مردم سودمندتر باشد.» پس برترین افراد نیکوکاراناند که خود را آمادهٔ خدمت به دیگران کرده و با محبّت و تواضع رفتار میکنند.
یکی از اسباب سلوک، حُسن سلوک با مردم و خدمت و خیرخواهی نسبت به آنان است و به این شیوه سالک را به اخلاق ملکوتی متخلّق میسازد.
طریقت به جز خدمت خلق نیست **** به تسبیح و سجّاده و دلق نیست
ره نیکمردان آزاده گیر **** چون اِستاده ای دست افتاده گیر
روزی سعید بن قیس همدانی امیرالمؤمنین علیهالسلام را در شدت گرما در محوطهای دید و به او گفت: ای امیر مؤمنان در این ساعت؟ فرمود: «بیرون نیامدم مگر آنکه به مظلومی کمک کنم یا به فریاد مصیبتدیدهای برسم.»
رسول خدا صلیالله علیه و آله فرمود: «هرکس به برادر دینی خود خدمت کند، خداوند خادمی از خدمتگزاران بهشتی (از پسران بهشتی) به خدمت او گمارد و با اولیایش ساکن کند.»
روزی ابوسعید ابوالخیر (م ۴۴۰) وارد مجلس شد و به صحبت پرداخت. در ضمن صحبت فرمود: وقتی وارد مجلس شدم جوهرات بسیار ریخته بود. چرا جمع نکردید؟
عدّهای برخاستند تا جواهرات را جمع کنند ولی چیزی نیافتند. عرض کردند: ما چیزی نیافتیم. فرمود: منظورم گوهرهای معنوی است و آن به خدمت حاصل میشود. وقتی به آنهایی که مجلس عاشقان خدا میآیند خدمت کردید، آن گوهرهای معنوی را به دست میآورید.
خدمت به خلقالله از افضل طاعات و عبادات است. امّا چند نکته حائز اهمیت است: در خدمت خلق هیچگاه خود را طلبکار مدان که آنان حق منّت بر ما دارند که وسیله خدمت به الله جلّ و علا هستند و در خدمت به آنان دنبال کسب شهرت و محبوبیت مباش که این حیله شیطان است که آدمی را در کام خود فروبرد.
آن ز خدمت، ناز مخدومی بیافت **** وین ز مخدومی ز راه عِز بتافت (مثنوی)
و در خدمت به بندگان خدا آنچه را که برای آنان پر نفعیتر است انتخاب کن، نه آنچه را که برای خود و دوستان خود سودمندتر است که این علامت صدق است.
رسول خدا صلیالله علیه و آله فرمود: «هرکه برادر خود را حاجتروا کند چنان است که خدای را در همهٔ عمر خود خدمت کرده.»
خدمت به بندگان خدا سبب تحصیل خشنودی خداوند میشود و از آنجایی که حق پدر و مادر مشتق از حق پروردگار است خدمت به ایشان خدمت اِله است و بر هر مؤمن سزاوار است که در خدمت به آنان کوتاهی نکند.
در خبر است: «ما وقرّ شابّ شیخا الّا قیّض الله له فی سنّه من یوقّره: تعظیم نکند جوانی پیری را مگر آنکه خداوند برای او کسی را مقدّر گرداند تا در پیری وی را بزرگ دارد.»
استاد سید عبدالکریم کشمیری (ره) فرمود: هرکس به من خدمت کرد خیر دید.
عارفی فرمود: هر خدمتی که من به اساتید راه کردم، بعد شاگردانم مثل همان و یا بیشتر از آن به من خدمت کردند.
خدمتِ او، خدمت حق کردن است **** روز دیدن، دیدنِ این روزن است
ما هزاران گُم شده زو یافتیم **** چون به خدمت، سویِ او بشتافتیم (مثنوی)
در احیاءالعلوم دربارهٔ وظایف متعلّم آمده: و امّا وظیفت سوم آن است که بر علم تکبّر نکند و معلّم را فرمان ندهد، بل زمام کار خویش به کلیّت به دست وی دهد در همه تفصیلها و باید که وی را تواضع کند و به خدمت او طالب ثواب و بزرگی باشد.
شعبی گفت که زید ثابت نماز جنازه بگزارد، استر پیش آوردند تا برنشیند. عبدالله بن عبّاس بیامد و رکاب بگرفت. زید گفت: بگذار ای پس عمّ رسول خدای. عبدالله بن عبّاس گفت: فرمودهاند ما را که علما و بزرگان را خدمت کنیم. زید دست وی بوسید و گفت: همچنین فرمودهاند که اهلبیت پیغامبر را تعظیم نماییم.
در دعای کمیل عرض میکنیم: «و حالی فی خدمتک سرمداً: (خدایا) حالم را در کار کردن دائمی برای خودت قرار بده.»
خرابات و خراباتی
خرابات در لغت به معنی طرب آباد و میخانه است و در اصطلاح، مقام عشق و محبّت را گویند که آنجا خرابی صفات بشری و وجود جسمانی و روحانی در اشعهٔ نور ذات که اصول دین است حاصل شود.
چرا ز کوی خرابات روی برتابم
کز این مهم به جهان هیچ رسم و راهی نیست (حافظ)
خرابات اشاره به مقامی است که سالک از صفات بشری خراب و از نفسانیّت خارج و به کمال مطلوب نزدیک میگردد. آنجا که دارایی سالک از دستش میرود، ارکان و امیالش متزلزل میشود و پایهٔ هواهای نفسانی او در هم فرو میریزد، خواست از او سلب اختیار میکند و از دستش برود. لذا سالک خرابه نشین است و عنوان او خراباتی.
خراباتی شدن از خود رهایی است **** خودی کفر است گر خود پارسایی است
نشانی دادهاند اهل خرابات **** که التوحید اَسقاطُ الاضافات (شبستری)
خرابات، خرابی صفات بشریه و قطع تصرّفات و تدبیرات عقل را گویند و خراباتی اشاره است به سالک عاشق که افعال و صفات و جمیع اشیاء را محو افعال و صفات الهی داند و هیچ فعلی و صفتی به خود نداند.
مقام اصلی ما گوشهٔ خرابات است **** خداش خیر دهاد آنکه این عمارت کرد (حافظ)
پیر خرابات، مرشد کامل است که مرید را به ترک رسوم و عادت وامیدارد و راه فقر و فنا میآموزد.
این خرابات است که ساکنان درش انبیاء و اولیاء که محرمان پادشه اَند.
قدم منه به خرابات جز به شرط ادب **** که ساکنان درش محرمان پادشه اند (حافظ)
خر عیسی
خر کنایه از نفس امّاره است و عیسی کنایه از روح است.
ترکِ عیسی کرده، خر پروردهای **** لاجَرَم چون خر، برون پردهای
طالع عیسی است علم و معرفت **** طالع خر نیست ای تو خر صفت
نالهٔ خر بشنوی، رحم آیدت **** پس ندانی خر، خری فرمایدت
رحم بر عیسی کن و بر خر مکن **** طبع را بر عقلِ خود سرور مکن
سالها خَرْ بَنْده بودی، بس بوَد **** زآنکه خر بنده ز خر واپس بود (مثنوی)
* نالهٔ خر کنایه از خواهشهای نفسانی است.
نفس را همچون خرِ عیسی بسوز **** پس چو عیسی جان شو و جان بر فروز
خر بسوز و مرغِ جان را کار ساز **** تا خوشت روحالله آید پیش باز
خرقه
خرقه در لغت به معنی پاره و قطعهای از جامه و گاه تمام آن است و غالباً جامهای که از پارههای به هم دوخته فراهم شده را گویند.
خرقه در اصل به معنی پاره و وصله و پینه است و چون عدّهای از صحابه و زهّاد چون اویس قرنی و … جامه پینه زده و وصلهدار میپوشیدند، قدمای صوفیان هم به متابعت ایشان، جامهٔ پاره شده و پینه کرده به تن میکردند و گاهی هم لباس نو را پاره کرده و میپوشیدند.
امّا صوفیان به جامه ظاهری و برخی رسوم این چنینی پایبند شدند و لباس خاص پوشیدند و خرقه هم معنی خود را از دست داد و قدر جامع آن با معنی سابق تنها مناسبت لفظی بود یعنی که از پارهها فراهم آمده است.
برخی الفاظ و عبارات و آداب، ظاهری فریبنده دارند که با باطن فاسد و اندرونشان سازگاری ندارد: «ایبسا خرقه که مستوجب آتش باشد»
خیز تا خرقهٔ صوفی به خرابات بریم **** دلق طامات به بازار خرافات بریم (حافظ)
جنید بغدادی (م ۲۹۷) اصلاً اهل نهاوند ایران بوده است. او یک عارف معتدل بوده و شطحیاتی از او شنیده نشده است. او در زمرهٔ علما و فقها بوده و حتّی لباس اهل تصوّف به تن نمیکرد.
به او گفتند: به خاطر یاران هم که هست خرقه (لباس اهل تصوّف) بپوش. گفت: اگر میدانستم از لباس کاری ساخته است از آهن گداخته لباس میساختم. امّا ندای حقیقت این است که از خرقه کاری ساخته نیست. خرقه، آتش دل است.
بر زمین زد خرقه را کای بی عیار! **** زین دغل ما را برآوردی ز کار (مثنوی)
شمس تبریزی فرمود: هرکس سخن از شیخ خویش گوید. ما را رسولالله صلیالله علیه و آله در خواب خرقه داد؛ نه آن خرقه که بعد از دو روز بدرد و ژنده شود و در تون (گلخن) افتد.
بلکه خرقهٔ صحبت؛ صحبتی نه که در فهم گنجد، صحبتی که آن را دیروز و امروز و فردا نیست. عشق را با دیروز و امروز و فردا چه کار؟
در حدیث قدسی آمده: «اولیائی تحت قبائی لا تعرفهم غیری» که اولیاءالله هستند که پروردگار خرقهٔ ارادت و فقر پوشیدهاند.
که مراد از این خرقه که در میان مشایخ صوفیه است، به عینه همان خرقه نیست؛ بلکه مراد، شرایط پوشیدن خرقه است و پوشانیدن، یعنی فراگرفتن معانی و اسرار به قدر استعداد از صاحب مقام خرقه و پیر کامل و متّصف شدن به صفات و اخلاق او. پس خرقه، نشان خرقهٔ معنویت و انتساب است.
روایت است از حضرت رسالت پناه صلیالله علیه و آله که فرمود: «مرا به معراج بردند. داخل شدم به بهشت، دیدم در وسط بهشت قصری است از یک دانه یاقوت سرخ، بگشود جبرئیل آن را و داخل شدم در آن قصر. دیدم خانهای از یک دانهٔ مروارید سفید، پس داخل خانه شدم. دیدم در میان آن خانه، صندوقی از نور، مقفّل به قفلی از نور. گفتم: یا جبرئیل چه چیز است این صندوق و در آن چیست؟ گفت: یا حبیبالله در آن سرّ خداست. عطا نمیکند آن را مگر به کسی که دوست میدارد. پس گفتم: باز کن از برای من. پس گفت جبرئیل: من عبدی مأمورم از خدا بخواه تا آنکه اِذن دهد مرا به در گشودن. پس سؤال کردم از حق، ندا آمد از جانب خدای تعالی که جبرئیل، بگشای در آن را! پس در را گشود. دیدم در آن «فقر» و «خرقه» را. پس گفتم: ای سیّد و مولای من! چیست این مرقّع و فقر! ندا آمد از جانب عرش کهای محمّد! این دو چیز را اختیار کردم از برای تو و امّت تو وقتی که آن را خلق کردم و نمیدهم این دو چیز را مگر به کسی که او را دوست میدارم و خلق نکردهام چیزی را که دوستتر دارم از این دو چیز.
پس حضرت رسول صلیالله علیه و آله فرمود: «برگزید خدای تعالی فقر و خرقه را از برای من و اینها دوستداشتنیترین چیزها نزد اوست.» پس پوشید این خرقه را متوجّه مقام «اَو اَدنیٰ» شد.
پس چون از معراج بازگشت، پوشانید این فقر و خرقه را به امر الهی در حضرت امیرالمؤمنین علیهالسلام و آن حضرت علیهالسلام وصله بر آن خرقه میدوخت تا گفت: «وصله بر آن دوختهام، چندانکه از دوزندهٔ آن شرم دارم.»
و حضرت امیرالمؤمنین علیهالسلام پوشانید به حسن علیهالسلام پس پوشانید آن را به امام حسین علیهالسلام پس هریک از ائمه (علیهمالسلام) در یکدیگر پوشانیدند تا به حضرت صاحبالامر علیهالسلام.
برای این است که امام زمان علیهالسلام وارث انبیاء و امامان علیهالسلام است. شمشیر امیرالمؤمنین علیهالسلام صحیفه حضرت زهرا علیهالسلام، عمّامه پیغمبر صلیالله علیه و آله و … به ارث نزد ایشان است. کلّ البسه موروثی به عنوان تبرّک نزد وارث حقیقی است.
آنچه امام معصوم یا اولیای خدا در خواب یا کشف به سالکان میدهند، از قبیل لباس، عبا، عمّامه، تاج، چادر در معنا هر کدام مُشعِر به صفت و سیرهای است. مثلاً عبا دلیل بر آقایی و رهبری است؛ این سالک جلو میبافتد و آقا میشود و کار ارشاد آن امام را انجام میدهد.
و لباس تقوا که در قرآن آمد، یک معنایش اشاره دارد به همین عطایای خاصّ؛ و این غیر لباسی است که یک سالک از مراد ناقص میگیرد و نامش را خرقه میگذارد. خرقه، معانیی دارد که یک معنایش البسه است آن هم از دست کامل.
خرگه خورشید
خرگه خورشید، اشاره به قلب است که در حدیث قدسی فرمود: «لا یسَعني أرضي و لا سَمائي و وسعنی قلب عبد المؤمن التّقی و النّقی: زمین و آسمانم گنجایی مرا ندارند و دل بندهٔ مؤمن تقی و نقی گنجایی مرا دارد.»
حجاب دیدهٔ ادراک شد شعاع وجود **** بیا و خرگه خورشید را منوّر کن (حافظ)
خشم الهی
ظهور صفات قهر را گویند.
خشم الهی به معنای اراده عقوبت است.
صفت خشم و سخط مقابل صفت رضای الهی است. خدای متعال مانند ما خشمگین نمیشود، بلکه برای خود خلیفه و دوستانی قرار داده که خشنودی آنان را خشنودی خود و خشم و سخط آنان را خشم و سخط خود قرار داده است. به این جهت اولیاءالله به خاطر او به خشم و به خاطر او راضی میشوند.
در سوره طه ۸۱ فرمود: «و من یَحلِلْ عَلَیْه غَضَبی فَقَد هوی: خشم من بر هر کس فرود آید به یقین خوار و تباه خواهد شد.» از امام باقر علیهالسلام سؤال شد: مراد از خشم در این آیه چیست؟ امام فرمود: «سزای گناه و کار بد کسی را دادن است؛ زیرا بدون شک هرکس بگوید خدا بهواسطه خشم گرفتن دگرگون شده یعنی از حالتی به حالت دیگر درمیآید، او را به صفت و خوی مخلوقات تعریف کرده که متعیّر میشوند.» در صورتی که خداوند نه چیزی برآشفته میسازد و نه خوشحال میکند.
اندرآ کآزاد کردت فضل حق **** زآن که رحمت داشت بر خشمش سبق (مثنوی)
خشوع
خشوع به معنای تذلّل و فروتنی و افتادگی است و آن با سکوت و آرامی و سر به زیر انداختن و اطاعت قابل تطبیق است.
خشوع به معنای تأثیر خاصّی است که به افراد مقهور دست میدهد. افرادی که در برابر سلطانی قاهر قرار گرفتهاند، بهطوریکه تمام توجّه آنان به او معطوف گشته و از جای دیگر قطع میشود و ظاهراً این حالتی است درونی با نوعی عنایت به اعضاء و جوارح نیز نسبت داده میشود که رسول خدا صلیالله علیه و آله دربارهٔ مردی که در نماز با ریش خود بازی میکرد فرمود: «اگر قلب او خشوع داشت، جوارحش نیز خاشع میبودند.»
لفظ خشوع هم در مورد قلب و هم اعضاء و جوارح استعمال میشود ولی خشوع قلب بالاتر از جوارح است که خشوع از اصل به فرع همه سرایت است و آثار دارد.
ناظر قلبیم اگر خاشع بود **** گرچه گفت لفظ ناخاضع بود (مثنوی)
در زیارت امامان علیهالسلام بسیار دیده میشود که زائر به الفاظ و قرائت و چسبیدن ضریح و … مشغول است و جسمش همراه است و بزرگی امام را نمیداند و نسبت به امام عارف نیست. (امّا بزرگان عرفا بسیار افتاده و با توجه و سکون و آرامی هستند که ادب ظاهر و باطنی را رعایت میکنند.) در هنگام ذکر از قلب خاشع نباشد، جوارح به چیزی مشغول میشوند که مراقبه در آنها نیست و چهبسا رکوع و سجده کنانی که در ظاهر خاکساری دارد امّا خشوع باطنی ندارند.
در سوره بقره ۴۵ فرمود: «استعینوا بِالصَّبرِ و الصّلاة وَ أنَّها لَکبیرةٌ إلّا عَلَی الخاشعین: از شکیبایی و نماز یاری بجویید و بیگمان این کار جز بر فروتنان دشوار است.»
نماز به خاطر داشتن رکوع و سجود نماد خاکساری است و هر کسی قابلیّت انجام این فریضه را ندارد. از رسول خدا صلیالله علیه و آله روایت است: «کسی که در نماز خشوع نداشته باشد (فضیلت نماز کامل را) درک نمیکند.»
در سوره مؤمنون ۱ و ۲ آمده: «قد اَفْلَحَ المؤمنون الّذین هُم فی صلاتِهِم خاشِعون: بیگمان مؤمنان رستگارند همانان که در نماز خویش فروتناند.»
قلب فروتن میتواند از عالم غیب امدادی دریافت کند. زمینی که نرم و آرام و فروتن است میتواند باران طبیعی را از آسمان جذب کند و سرسبز و خرّم شود. با آرامی و فروتنی دل میتوان باز نماز را بر دوش کشید.
حقیقت خشوع عبارت است از خضوع تامّ ممزوج با حبّ یا خوف و آن از ادراک عظمت و سطوت و هیبت و جمال و جلال حاصل شود.
امّا موضوع خشوع ترس نیست که به خاطر ترس، قلب و جوارح خاکساری داشته باشد، بلکه بیشتر به خاطر ناظر بودن با هیبت عظمت معبود است که سالک را میبیند و لازمهٔ آن کوچکی و ابراز فروتنی و افتادگی است.
وقتی سکون و آرامش در نفس آمد، اعتراض و اشکال در سالک نمیآید و نسبت به اوامر و نواهی اطاعت پذیر گردد؛ امّا خشوع، سکون و آرامی همراه با افتادگی و فروتنی است. در نتیجه در برابر خواست حق از خود اراده ندارد و با قلبش به آن اقبال دارد؛ و بریدن از تعلّقات و دوری از شهوات از دیگر نشانههای خشوع است.
پیامبر صلیالله علیه و آله فرمود: «علامت خاشع چهار چیز است: مراقبه در پنهان و آشکارا، انجام دادن کارهای پسندیده و تفکّر در روز قیامت و با خدا مناجات کردن است.»
خشوع از نظر معنی جامعتر از خضوع و تواضع است و در قرآن بیشتر استعمال شده:
خشوع در صوت: «وَ خَشِعَت الْاَصوات لِلرّحمن: (در روز قیامت) صداها در برابر خداوند بخشنده فرومیافتند.»(طه ۱۰۸)
خشوع در صلاهًْ: «فی صلوتِهِم خاشِعنون: (مؤمنان) در نماز خویش فروتناند» (مؤمنون ۲)
خشوع برای خدا: «خاشِعینَ لله؛ برای خدا فروتنی میکنند.» (آلعمران ۱۹۹)
خشوع چشم: «خشَّعاً ابصارُهُم: چشمانشان فرو افتاده.» (قمر ۷)
خشوع در صورت: «وجوهٌ یومئذٍ خاشِعَةٌ: رخسارههایی در آن روز خاکسارند.» (غاشیه ۲)
خشوع در زمین: «وَ تَرِی الاَرضَ خاشِعَة: (از نشانههای خداوند این است) که زمین را افتاده و آرام میبینی.» (فصّلت ۳۹)
خشوع در قلب: «اَن تَخشَعَ قلوبُهُم: آیا وقت آن نرسیده دلهای (مؤمنان برای یاد خدا) خاشع شود.» (حدید ۱۶)
خشیت
خشیت به معنای هراسیدن، بیم داشتن و ترس شدید است.
خشیت، ترسی است توأم با تعظیم و بیشتر اوقات از دانایی ناشی میشود. لذا خداوند سبحان آن را به علما نسبت میدهد: «اِنّما یخشی الله من عباده العلماء: تنها بندگان دانشمند از خداوند میهراسند.» (فاطر ۲۸) منظور از دانشمند در آیه «عالم ربّانی» است که علم به معنای و حقایق برای او حاصل شده و هیبت و عظمت و جلال خدا را درک میکند.
در بسیاری از روایات خشیت با بکاء آمده است. چنانکه امیرالمؤمنین علیهالسلام به نوف فرمود: «هرگاه چشم مردی از خشیت خداوند قطرهای بگرید، خداوند دریایی از آتش را خاموش کند.»
این نوع احادیث بیشتر به امامان و اوصیاء و اولیاء و عالم ربّانی نظر دارد که از خشیت بسیار از جلال و کبریایی خداوند و هجران اشکهای رحمت از چشمشان سرازیر میشود. امّا نوع مردم از خوف خدا یعنی از عذاب و جهنّم و کیفر و آتش و به خاطر ناراحتیها روحی و روانی و مظلومیت خود و فقدان عزیزان و یا مالی که از دست داده و … گریه میکنند.
امّا موضوع شکستن دل و رقّت قلب برای بندگان کامل خداست هرچند اشکی از چشم ایشان جاری نشود که امیرالمؤمنین علیهالسلام فرمود: «همانا برای خداوند بندگانی است که دلهایشان شکسته میگردد از خشیت خداوند.»
بزرگی گفته: «هرکه را درست شود معرفت به خدای، هیبت و خشیت بر او ظاهر گردد.» و گفتهاند: «هرکه را محبّت دادهاند و فقر، اگر او را خشیت ندهند، او فریضه است.»
خوف و خشیت هر دو به معنای ترسیدن است. امّا خوف ترس انسان از وقوع نامطلوبی در آینده است مانند عذاب از آتش یا از دست دادن مطلوبی و … امّا خشیت حالتی است که به هنگام درک عظمت خداوند و هیبت او و ترس از مهجور ماندن از انوار فیض اوست و این جز برای کسانی که به عظمت و کبریایی او واقفاند و لذّت قرب را چشیدهاند حاصل نمیشود.
خشیت یعنی ترس شدید و این کلمه مأخوذ از درختی است که بالکلّیة بخشکد و خوف به معنی نقصان و از شتر مریض أخذ شده که مریضی دارد و هنوز از بین نرفته است. خشیت از خوف شدیدتر است.
خشیت میراث علم است و علم، شعاع معرفت و قلب ایمان است.
خضر
خضر لقب یا نام یکی از اولیاء است که عمر جاویدان دارد؛ زیرا به آب حیات دست یافته و از آن نوشیده است. در عربی فصیح «الخَضِر» گفته میشود و نیز تلّفظ «الخِضر» را نیز جایز دانستهاند و این واژه در متون کهن فارسی «خِضِر» هم به کار رفته است.
در کتب تفاسیر بحث در این است که آیا خضر پیامبر بوده یا نه؟
در قرآن نامی از خضر نیامد، بلکه او را با عنوان کلّی «عَبداً مِن عِبادِنا: بندهای از بندگان ما» (کهف ۶۵) یاد میکند و گروهی گویند او پیامبر نبوده بلکه بنده ای از بندگان خدا بوده.
بعضی گویند او همان «الیسع» است که نام او در قرآن آمده. نام اصلی او «بِلیا بِن مَلَکان» بوده و خضر لقب اوست.
و بعضی احتمال دادهاند که نام این مردِ عالم «الیاس» بوده و از همینجا تصوّر پیدا شده که ممکن است الیاس و خضر نام یک نفر باشد ولی مشهور و معروف میان راویان همان قول اوّل است.
در علل الشّرایع از امام صادق علیهالسلام روایت است که فرمود: «خضر پیغمبر مرسل بوده و حقتعالی او را بر قوم او مبعوث گرداند و او قومش را به توحید و اقرار رسالت انبیاء و کتب انبیاء دعوت نموده و معجزه او این بود که نمینشست بر چوب خشکی یا بر زمین سادهٔ بی گیاهی مگر آنکه آنها سبز میشدند و از این جهت او را خضر نامیدند و اسم او تالیا بن ملکان بن عامر بن ارفحشد بن سام بن نوح علیهالسلام است.»
و نیز روایت است که آدم علیهالسلام برای بقای او تا روز قیامت دعا کرده است.
ابن جریر طبری گفته: خضر و الیاس هر دو زندهاند و در زمین سیر میکنند.
و داستان هر دو که زندهٔ جاویداناند، به یکدیگر شبیه است. آن دو هر سال به موسم حج، خانه کعبه را طواف کنند و حج گزارند، امّا خلق آنان را نمیشناسند. روز و شب بر امّت محمّد صلیالله علیه و آله دعا کنند و برای گنهکاران آمرزش خواند.
در روایت است که خضر در عصر ابراهیم با وی به نوشیدن آب حیات توفیق یافته.
خضر پیشرو سپاه ذوالقرنین بوده و وی از بهترین اصحاب ذوالقرنین بود. وقتی ذوالقرنین و سپاهیان در جستوجوی آب به موضعی رسیدند که در آنجا ۳۶۰ چشمه بود، او به هر یک از یارانش ماهی نمک سودی داد و گفت باید هر کدام ماهی خود را در یکی از چشمهها بشوید. هنگامیکه خضر ماهی خود را در آب فروبرد، ماهی زنده شد و به سرعت حرکت کرد. خضر آن را دید، دانست آب حیات را یافته است. پس به دنبال ماهی رفت امّا نتوانست آن را بیاورد و دست خالی برگشت. پرسید: با آن ماهی چه کردی؟ گفت: آن را در چشمهای شستم امّا غایب شد. ذوالقرنین گفت: آیا از چشمه نوشیدهای؟ گفت: آری. آنگاه ذوالقرنین به دنبال آن چشمه به راه افتاد و هرچه جستوجو کرد، آن را نیافت. پس خطاب به خضر گفت: همانا تو صاحب آن چشمه بودهای و خداوند آن را فقط برای تو ظاهر کرده بود و ذوالقرنین او را به عمر جاویدان مژده داد.
امام رضا علیهالسلام فرمود: «چون خضر آب حیات نوشید تا نفخ صور زنده است.»
در بعضی ادعیّه مانند «دعای امّ داوود» نام خضر در کنار نام پیامبران بنیاسرائیل ذکر شده است.
روزی موسی علیهالسلام با خود گفت گمان نمیکنم خدا خلقی آفریده باشد که داناتر از من باشد. پس خداوند به او فرمود در محلّ تلاقی دو دریا مرد عابدی است باید از او پیروی کنی و تعلیم بگیری.
لیکن خضر به صراحت به او میگوید که تو توان آن نداری که در طریق تعلیم، رفتارهای مرا تحمّل کنی. «اِنّکَ لَن تستطیع معی صبراً.» (کهف ۶۷) ولی موسی میگوید بر کارهای تو صبر توانم کرد. تا اینکه سوار کشتی میشوند و خضر ناگاه کشتی را سوراخ میکند و موسی بر کار او اعتراض میکند. بعد در جایی دیگر بر راهی میرفتند، خضر نوجوانی را دید، او را کشت و موسی دوباره معترض شد و سرانجام به دهکدهای رسیدند و از ساکنان آن روستا طعامی خواستند ولی پاسخ منفی شنیدند. در آنجا دیواری یافتند که رو به ویرانی بود. خضر آن را تعمیر کرد و موسی به طریق سؤال به او اعتراض کرد که چرا مزد نخواستی؟ بعد از این سه واقعه خضر به او گفت: «هذا فراق بینی و بینک» (کهف ۷۸) امّا هر سه کار من حکمتی داشت. کشتی را سوراخ کردم چون به جمعی از مستمندان تعلّق داشت و با آن روزی خود را تأمین میکردند و پادشاه ظالم آن دیار هر کشتی را که میدید غصب میکرد، آن را معیوب کردم تا به آن چشم طمع ندوزد. نوجوان را کشتم زیرا که در آینده راه کفر و عصیان میصرفت و پدر و مادر مؤمنش را نیز به کفران میکشاند. پس او را به امر حق کشتم تا فرزند صالح دیگری نصیبشان شود. امّا دیوار را تعمیر کردم؛ زیرا گنجی که از آن دو یتیم بود زیر آن دیوار مخفی بود و اگر فرومیریخت، جای گنج هویدا میشد. تقدیر الهی اقتضاء کرد که آن دو گنج در آینده به آن دو یتیم برسد نه دیگران.
خضر پیامبر بوده و الآن در کنار امام زمان (عج) است. گویند آب حیات خورده که منظور از آب حیات آب ظاهری نیست که بگوییم در چشمهای روی زمین است، بلکه آن از غیب است.
و خضر مظهر اسم الحی خداوند است و اینکه خضر چند سال عمر کرده دقیق نیست. اخباری هم که در قصصالانبیاء نوشتند، با اغماض سند است.
و اینکه خلق خدا را دستگیری میکند و عدّهای از عرفا ادّعا داشتند که خضر علیهالسلام را دیدهاند و ایشان از اوتاد است.
در روایات نقل شده که امیرالمؤمنین بر بالای منبر سخن میگفت و پرسشی را پاسخ میفرمود. خضر علیهالسلام سخن او را تصدیق کرد و اظهار نمود: «یا امیرالمؤمنین شما درست فرمودی و حق مطلب را ادا کردی.»
داوود رقّی گفت: دو برادر برای زیارت رفتند. یکی از آن دو بسیار تشنه شد بهطوریکه از روی الاغ افتاد. برادر دیگر در وحشت شد و شروع به نماز و دعا کرد و خدا و حضرت محمّد صلیالله علیه و آله و امیرالمؤمنین علیهالسلام و تمام ائمه تا آخرین آنها حضرت صادق علیهالسلام را بر زبان آورد و کمک خواست.
ناگهان دید مردی ایستاده میگوید: چه شده؟ جریان را نقل کرد. یک قطعه چوب به او داد و گفت بگذار در دهانش. همین کار را کرد و او چشم باز کرد و نشست و هیچ تشنه نبود. وقتی آن برادر خدمت امام صادق علیهالسلام در مدینه رسید، حضرت فرمود: حالت برادرت چگونه است و چوب را چه کردی؟ عرض کرد: وقتی برادرم به آن حال رسید، چنان اندوهگین شدم که پس از زنده شدن و بازگشت روحش از شادی، چوب را فراموش کردم. امام فرمود: «آن ساعتی که تو به گرفتاری برادرت مبتلا بودی، برادرم خضر پیش من آمد و بهوسیلهٔ او تکّهای از چوب طوبی بَرایت فرستادم …»
از امام رضا علیهالسلام نقل است: «وقتی رسول خدا صلیالله علیه و آله رحلت یافت، خضر علیهالسلام حاضر شد و بر در خانهٔ پیامبر صلیالله علیه و آله ایستاد درحالیکه پیامبر صلیالله علیه و آله و علی و فاطمه و حسن و حسین (علیهمالسلام) درون خانه بودند … امیرالمؤمنین علیهالسلام فرمود: این شخص برادرم خضر بود که برای تعزیت و تسلّی دادن شما در وفات پیامبر صلیالله علیه و آله به اینجا آمده بود.»
در متون عرفانی خضر، نمونه عشق و مظهر عقل است.
خضر، انسان کامل و ولیّ فاضل و مرشد راهنما را گویند که در هر دورهای از ادوار به دستگیری و ارشاد خلایق میپردازد و بیحضور او نمیتوان راه به انجام رسانید.
بدان که انسان کامل را به اضافات و اعتبارات به اسامی مختلف ذکر کردهاند و جمله راست است: شیخ و پیشوا و هادی و مهدی و … و خضر، گفتهاند که آب حیات خورده و هر جا که قدم بگذارد، باعث سرسبزی و نضارت و آبادانی گردد.
طیّ این مرحله بی همرهی خضر مکن **** ظلمات است بترس از خطر گمراهی (حافظ)
عرفا خضر را راهنمای طریقت میدانند.
دریا نکوه در ره و من خسته و ضعیف **** ای خضر پی خجسته مدد ده به همّتم (حافظ)
داستان خضر و موسی دربارهٔ نیاز به استاد و نیز وظایف مرید در قبال پیر بسیار مورد توجّه است.
خضوع
خضوع به معنای تواضع و سر به زیر انداختن و آرامی و به معنای فروتنی است.
خضوع یعنی فروافتادگی و نرمی.
جز خضوع و بندگی و اضطرار **** اندر این حضرت ندارد اعتبار (مثنوی)
خضوع ریشه در فطرت آدمی دارد و خطریات چیزی نیست که بتوان از زیر آن شانه خالی کرد. فطرتاً ضعیف در برابر قوی فروتن است پس تذلّل و تواضع همهٔ موجودات در برابر ساحت پروردگارشان ذاتی است.
در سورهٔ شعراء ۴ فرمود: «اِن نَشَأ نُنَزِّل عَلَیهِم مِنَ السَّماءِ آیة فَظَلَّت اَعناقُهُم خاضعین: اگر بخواهیم نشانههای از آسمان بر ایشان فرو میفرستیم تا فروتنانه بدان گردن نهند.»
امّا خضوع اعناق سر به زیر افتادن گردن آنهاست در اثر خواری و زبونی که مراد اطاعت و فرمانبرداری است.
از بزرگی پرسیدند: تواضع چیست؟ جواب داد که تواضع آن است که در مقابل حق خاضع بوده و از حق پیروی کنی هر چند از زبان کودکی آن را بشنوی.
تو که کلّی، خاضع امر وی ای **** من که جزءام، ظالم و زشت و غوی (مثنوی)
امیرالمؤمنین علیهالسلام فرمود: «کلّ شیءٍ خاضع لله: هر چیزی برای خداوند فروتن است.»
خشوع و خضوع از نظر معنی ملتفت و نزدیک به هم و از نظر مفهوم متقارب همدیگرند. امّا خشوع حالتی است که از امتزاج محبّت و ادراک هیبت نسبت به شخص مورد خشوع حاصل شود ولیکن محبّت در خشوع غلبه دارد و در خضوع غلبه ندارد.
فرق میان خشوع و خضوع با اینکه معنای تذلیل و انکسار در هر دو هست است که خضوع مختص به جوارح و اعضای آدمی است ولی خشوع مختص به قلب است.
در سوره احزاب ۳۲ آمده: «فَلا تَخضَعنَ بِالقولِ فَیَطمَعَ الّذی فی قَلبِه مَرَضٌ وَ قُلنَ قَولاً معروفاً: پس نرم سخن مگویید مبادا آنکه بیماردل است به طمع افتد و (نیز) سخن به شایستگی گویید.»
خضوع در آیه نازک و نرم سخن گفتن است که همان سخن گفتن با ناز و عشوه است که در واقع یک نوع تواضع در کلام است؛ یعنی در گفتار نرمی و ناز نکنید تا مریض القلب در شما طمع نکند و سخن به متعارف گویید.
خط
خط اشاره است به تعیّنات عالم ارواح که اقرب مراتب وجود است به غیب هویّت ذات در تجرّد و بینشانی.
شیخ شبستری گوید:
رخ، اینجا مظهر حسن خدایی است **** مراد از خط، جناب کبریایی است
منظور از رخ، جامع بودن کمالات و حسن الهی است و مراد از خط، عالم ارواح و مجرّدات است که در قرب ساحت کبرایی ذات حقاند.
خط آمد سبزهزار عالم جان **** از آن کردند نامش دار حیوان
خط، مظهری برای سبزهزار جانِ عالم است. از این جهت، نام آن را سرای زندگی نهادند؛ به عبارت دیگر، خط، نمودار بهشت و جایگاه زندگیِ جان و روح عاشقان است.
ای روی ماه منظر تو بهار حسن **** خال و خط تو مرکز لطف و مدار حسن (حافظ)
خفّاش
خفّاش در اصطلاح، عقل است که همانطور خفّاش طاقت دیدن نور آفتاب را ندارد، چشم عقل نتواند وحدت مطلق نامتناهی را ادراک کند.
رها کن عقل را، با حق همی باش **** که تاب خور ندارد چشم خفّاش (شبستری)
وصف رخسارهٔ خورشید ز خفّاش مپرس **** که در این آینه صاحبنظران حیراناند (حافظ)
و نیز کوردل است.
پردهٔ خورشید هم نورِ رب است **** بینصیب از وی خفّاش است و شب است (مثنوی)