خفی
خفی، لطیفهای ربّانی در وجود آدمی بالقوه به ودیعه گذاشته شده و بالفعل نمیشود مگر به غلبه واردات الهی که در این مرتبه تنها خدا را مشاهده میکند نه چون مقام سرّ که خدا را در دریا و صحرا مشاهده میکرد.
ملّا هادی سبزواری اطوار هفتگانه نفس در حاشیه اسفار ج ۷ صفحه ۳۶ به این ترتیب شمرده:
نفس، عقل، قلب، روح، سرّ، خفی و اخفی
مرحوم شاهآبادی در کتاب الانسان و الفطره مرتبه عقل را پیش از قلب میداند ولی صدرالمتألهین چنین شمارش کرده: طبع، نفس، قلب، عقل، روح، سرّ و خفی و مرتبه اخفی را نیاورده.
امّا در کتاب آفتاب خوبان ص ۶۵ آمده از عالم ربّانی سید عبدالکریم رحمة الله علیه دربارهٔ آخرین مرتبه ترقّی جان انسانی سؤال شد، فرمودند: سرّ آخرین مرحله معنوی جان انسانی است.
نامگذاری مراتب جان انسان را عرفا متفاوت بیان فرمودند و این نامها بر اساس نظرهای آنان است.
خلسه
خلسه در لغت به معنی ربودگی و نیز فرصت مناسب است و در اصطلاح حالتی است میان خواب و بیداری و حقایقی مکشوف گردد و آنچنان است که از یک سو خواب سالک را درمی رباید و از طرفی دیگر هنوز بقایای حالت بیداری در او باقی است.
خلسه یکی از مجاهدات اهل عرفان است که سالک الی الله بعد از چند سال سلوک به امر استاد چند وعده در شبانهروز به این مجاهدت مشغول گردد. به این صورت که:
بهتر است در مکانی خلوت و دور از سروصداهایی نظیر تلویزیون، تلفن و موبایل، بچّه و … باشد.
نحوه نشستن همانند جنین در شکم مادر (دو زانو و سر به پایین) باشد و اگر به خاطر موانعی (مشکلات جسمی مانند پادرد و گردن درد) نتواند، به هر حالتی که او را مشغول نکند حتّی تکیه دادن بنشیند یا آنکه در جای گرم یا سرد یا جایی مثل آشپزخانه که بوی آن، شامّه را مشغول کند ننشیند.
پس نوع نشستن و حالت خلسه به وضعیّت جسمانی و راحتی شخص بستگی دارد و بهطوریکه فشار کمتری بر جسم وارد شود تا او را از این حالت خارج نسازد.
و چون قبله روی بهسوی معبود است رو به قبله نشستن از شرایط آن است.
بهترین وقت خلسه زمانی است که انسان خسته نبوده و آرامش داشته باشد. شاید بعضیها آخر شب و بعضیها بعد از نماز صبح (بین الطّلوعین) و بعضی دیگر عصر برایشان سازگار باشد. اگر خواب بر سالک غلبه داشته باشد، احتمال وجود دارد که از خلسه به خواب رود؛ اما اگر کسی بتواند بعد از نماز صبح که بدن و روح، شب استراحت کرده و ذهن خالی است خلسه برود، بهتر است مگر کسی که در این وقت خواب بر او مستولی شود. تجربه نشان داده بعضی از سالکین در آخر شب نتوانند به خاطر خستگی روز و مشغلهٔ کاری از خلسه خوب استفاده کنند.
در خلسه حتیالامکان شکم سیر نباشد و خیلی هم گرسنه نباشد.
از آنجایی که در خلسه احتمال است ساعات و دقایق زمان از دست سالک برود، گذاشتن زنگ ساعت برای آگاهی از اتمام وقت خوب است. چه آنکه لازمهٔ خلسه رعایت زمان و بسته بودن چشم میباشد. چرا که اگر سالک بخواهد دائماً به ساعت نگاه کند، مراقبه او از بین میرود.
و آنچه استاد از تعداد دفعات و زمان خلسه میفرماید رعایت گردد. چرا که نظم و انضباط بسیار مفید است و نفس به آن خو میگیرد؛ به عبارت دیگر خلسه کنترل و تمرکز و تقویت ذهن است از هرچه بر آن وارد شود و بدون نظم آثار کمی دارد.
دیگر آنکه سالک از کارهای جسمانی و فکری فراغت داشته باشد تا واردات فکری وجود نداشته باشد تا سالک در زود تمام شدن خلسه عجله نداشته باشد.
فکر در عدم باشد یعنی هیچ حرف و نقش و تصویر و رنگی در ذهن نیاید. بهعبارتدیگر حواس ظاهری غیر فعّال شده ولی روح کاملاً آگاه و بیدار بوده؛ نه خواب مطلق است و نه بیداری مطلق بلکه حالتی است که گاهی بین خواب و بیداری و سنه اتّفاق میافتد. در خواب روح از جسم انصراف داشته و تحت اختیار انسان نیست. در بیداری هم روح (فکر) و هم جسم فعّال است و روح کاملاً به جسم تعلّق دارد. در خلسه حواس انسان تعطیل است گویا ذهن از بدن انصراف دارد ولی اختیار نسبی در دست انسان است. بدین معنی که هر وقت اراده کند میتواند به حالت هوشیاری برگردد.
در خلسه ضمیر خودآگاه انسان کنار رفته و حرکات ارادی بدن متوقف میشود و ضمیر ناخودآگاه هویدا میشود. شاید بتوان گفت خلسه در بعضیها قبل از خواب و یا لحظاتی بعد از بیداری اتّفاق میافتد.
اوایل مجاهدت برای سالک جمع کردن فکر یعنی تمرکز مشکل است؛ یعنی حالتی مانند دفع خطورات دارد و مواظب است تا چیزی وارد ذهن نشود و ممکن است بعد از اتمام حالت خلسه در بعضی خستگی و کوفتگی و یا سردرد و کمردرد احساس میشود. در روزهای اولیه، ورود به خلسه مشکل است و بهسختی صورت میگیرد و حتّی با صدای کوچکی حواس پرت میشود امّا کمکم این حساسیت کمتر میشود.
به خاطر تمرکز حواسی که به وجود میآید، خودبهخود افکار و خیالات بسیار کم شده و به مرور سالک میتواند حالت انصراف از اشتغالات و مظاهر دنیوی پیدا کند و کمکم فراموشی او نسبت به مسائل غیرضروری زیاد گردد و این حال بسیار خوبی است و چون در این دوره تلقینها کنار گذاشته میشود، لوح نفس برای مشاهدات و الهامات آماده میشود. لذا خوابها و مکاشفات اکثراً رحمانی است. الهامات به قلب وارد میشود. حضور در نماز بیش میشود. حالی شبیه به جذبه دست میدهد.
در خلسه سیر محقق میشود و مقدّمه تجرّد روح از بدن است.
لازمه خلسه آن است که ذهن از هر نوع تعیّن و تقیّد خالی شود.
خلع و لُبس
خلع یعنی جامهٔ حیات کهنه را به در کردن و لبس، جامهٔ حیات نو پوشیدن است.
یعنی از نقص به کمال و از قوّه به فعل شدن است.
خلع، بیرون شدن از نقص که بالقوه است و لبس، پوشیدن جامه کمال و بالفعل شدن است و عالم دائم در این حال در حرکت است. لذا هستی جز حرکت نیست.
در تجدّد امثال و حرکت جوهری در حقیقت خلع و لبس است که خلع به در رفتن از نقص و لبس به فعلیّت رسیدن است.
جهان در هر چشم به هم زدن جنبهٔ عرضی و ممکنی او عدم گردد و در دو زمان یک هیئت ثابت ندارد. دم به دم خلع و لبس شود و چیزی از بین رود و فیضی نو آید. به خاطر سرعت دور ممکنات هر ساعت به اعتبار فیض نو، جوان است و به خاطر فانی شدن و کهنه شدن ساعت دیگر، پیر شود و دمی نشر و بسط است و دمی دیگر حشر و جمع گردد.
جهان بیقرار است و از کثرت سیر، زایشها و مردنهای بعد آن، قابل درک نیست.
به هر ساعت جوان و کهنه پیر است **** به هر دم اندر او حشر و نشیر است
در او چیزی دو ساعت می نپاید **** در آن لحظه که میمیرد بزاید
تو گویی دائماً در سیر و حبساند **** که پیوسته میان خلع و لبس اند (شبستری)
تمام ممکنات دائماً در خلع و لبس هستند تا از مبدأ فیّاض افاضه فیض میشود، وجود پس از وجود به آنها میرسد و لکن چون افاضه دائمی است و این وجودات متّصل به یکدیگر است توهم میشود که یک وجود است. چنانچه در برق و نور هم این توهم میرود یا در آتش گردانه که وقتی به سرعت به گردش درمیآید یک دایرهٔ آتش به نظر میرسد. با اینکه در هر آنی در یک نقطهٔ دایره بود. پس خداوند دائماً افاضه حیات و اماته میکند.
خلوت
خلوت، اجتناب از مخالفت خلق و منقطع شدن از اغیار است.
خلوت، اختیار کردن محلّ خالی از اغیار است. سالک در خلوت میکوشد که ظاهر و باطن خود را برای خدا خالص سازد. بدین معنی که از حول و قوّه خود بیرون آید و در ظاهر و باطن به حق تسلیم باشد.
کسی که از نفس خودش مطمئن نباشد که مخالطه با مردم آن را فاسد نسازد و از رفت و آمد ایشان، اخلاق ردیّهای برای او ایجاد نشود، خلوت و تنهایی برای او افضل است تا نفس خود را به اخلاق حسنه بیاراید و از مفاسد اختلاط با مردم ایمن شود.
در خلوت انسان به دیگران طمع نمیکند و طمع دیگران نیز از او بریده میشود و از مشاهده افراد نااهل آسوده میشود.
انسان در خلوت برای عبادت و فکر و انس و مناجات آرامش بیشتری دارد و از آنچه باعث هلاکت او میشود مثل غیبت و ریا و تکبّر و کینه و حسد و … نجات مییابد.
امام صادق علیهالسلام به هشام بن حکم فرمود: «صبر بر تنهایی نشانهٔ نیروی عقل است. هرکه عاقل باشد، از اهل دنیا و دنیاپرستان کناره میگیرد و به آنچه نزد خداست رغبت میورزد. خداوند انیس و او در وحشت و همنشین او در تنهایی و عزیز کنندهٔ او بدون عشیره و فامیل است.»
قعر چه بگزید هرکه عاقل است **** زانکه در خلوت، صفاهای دل است (مثنوی)
ظلمتِ چه، بِه که ظلمتهای خلق **** سر نَبُرد آنکس که گیرد پای خلق
شخصی به عارفی گفت: کی میتوانم از خلق کنارهگیری کنم؟ گفت: «هرگاه توانستی از نفس خود کنارهگیری کنی.»
کسی که به مقام انس برسد، دوستی خلوت و عزلت و دوری از مردم بر دل او غالب میشود که آمیزش و مصاحبت با مردم، سبب اشتغال است و دل را از توجّه تامّ به حق بازمیدارد.
خلوتگزیده را به تماشا چه حاجت است **** چون کوی دوست هست به صحرا چه حاجت است (حافظ)
سالک برای مراقبه و حضور قلب خود، به مکان خلوت، حواس جمع و دور از نفوس موذیّه احتیاج دارد. چه آنکه حضور اغیار گاهی مراقبه را به هم میزند. چون خلوت و دوری از اغیار آمده، مراقبهٔ قلب کارساز خواهد بود.
در مراقبهٔ اعمال و نیّات، از عزلت و گوشهگیری و خلوت میتوان بهره برد. چه وقتی حریم دل در خلوت کمکم از اغیار پاک شد و در ظاهر رفت و آمدها و قیلوقالها و هویها به حداقل رسید، تجلّی حق در حریم دل به ظهور میرسد.
در خلوت برای سالک فتوحاتی دست دهد.
اصحاب خلوت بر سه طبقهاند:
طبقه اوّل، آنکه نیّت ایشان در عزلت و خلوت اجتناب از شرّ انام و اتقاء از ضرر خواص و عوام باشد.
طبقه دوم، آنکه نیّت ایشان اجتناب از آن است که شرّ ایشان متعدّی به غیر نباشد و این گروه از گروه اوّل بالاترند؛ زیرا در گروه اوّل بدگمانی به مردم وجود دارد و در گروه دوم بدگمانی به نفس خود که به نفس خود شناساتری.
طبقه سوم، آنکه نیّت ایشان در عزلت و تنهایی صحبت حق است به صحبت خلق.
خلوت برای اهل سلوک ممدوح است و موضوعیّت دارد. عزلت و خلوت باید به امر استاد باشد تا با رذایل بجنگد و تحصیل فضایل کند. چراکه در خلوت گاهی شیطان نفس از درون بتی بسازد و شخص را بهتر از دیگران جلوه بدهد. بهترین خلوت، خلوت از اغیار است یعنی دنیاپرستان و دارندگان (صاحبان) رذایل، امّا عارفان بهمنزلهٔ بهارند و غیر ایشان افراد زمستانی و طالح (فاسد) اَند و پوستین خلوت باید پوشید تا از گزند ایشان در امان ماند.
خلوت از اغیار باشد نه ز یار **** پوستین بهر دِی آمد نه بهار (مثنوی)
بعضی برآنند که خلوت و عزلت مترادفاند و بعضی دیگر بر آنند خلوت از غیر باشد و آن دوری از صحبت خلق است و رمیدن از مجالست ایشان و عزلت از خویش و اصل عزلت در حبس حواس است.
و جملگی انبیاء در بدایت حال، خلوت داشتهاند تا به مقصود رسیدهاند.
خلوتخانهٔ اسرار
خلوتخانهٔ اسرار، مقام انس با حق است.
خلوت، سخن گفتن سرّ آدمی است با خداوند.
خلوت در انجمن
آنکه به ظاهر در اجتماع باشد و باطنش به حق مشغول باشد، آن خلوت در انجمن است.
هرگز وجود حاضر و غایب شنیدهای؟ **** من در میان جمع ام و دلم جای دیگر است (سعدی)
خم
خم در اصطلاح، مرشد کامل صاحب مقام تمکین را گویند. عارف کاملی که باطن او از شراب شوق و ذوق و معارف الهی پر باشد.
بهشت عدن گر خواهی، بیا با ما به میخانه
که از پای خمت روزی، به حوض کوثر اندازیم (حافظ)
یعنی اگر لذّت و حلاوت بهشت عدن را میخواهی، با ما به میخانه بیا و از دست مرشد و استاد می محبّت بخور؛ تا به برکت او تو به غایت تمنّا رسانیم؛ زیرا که حلاوت بهشت عدن به قدر محبّت خواهد بود و هر که محبّت بیشتری حاصل کند، لذّتش بیشتر خواهد بود.
خم اشاره است به مرتبه واحدیت که موطن اصلی می است و می اشارت است به محبّت ذاتیه و مراد از گل، مرشد و استاد است.
چو مِی از خم به سبو رفت، گل انداخت نقاب
فرصت عیش نگهدار، بزن جامی چند (حافظ)
چون می محبّت از خم به سبو رفت، استاد و مرشد نقاب عزلت از رخ مبارک خود انداخت، فرصت را غنیمت بدان و بزن از می محبّت جامی چند که تصفیه دل تو واقعی شود و مستعد جذبه الهی گردی و به مقصد عالی برسی.
خَمّار
منظور از خمّار، استاد و مرشد کامل است.
آن باده که پرورد که خمّار خرابات **** از بوی بهشتش چنین بیخبر افتاد (حافظ)
آن باده (محبّت شدید) را چه کسی پرورش داده که خمّار خراب که خود همواره بادهخوار و بادهفروش است از بوی بهشت سرشت آن باده مدهوش افتاد.
خُمار
خمار در اصطلاح، احتجاب محجوب است به حجب عزّت و ظاهر شدن پردههای کثرت بر روی وحدت و این مقام تلوینِ سالک است.
ما را که درد عشق و بلای خمار کشت **** یا وصل دوست یا می صافی دوا کند (حافظ)
خمار، رجعت سالک را گویند از مقام وصول به طریق انقطاع.
شراب بی خمارم بخش یا رب **** که با او هیچ درد سر نباشد (حافظ)
خمول (گمنامی)
خمول به معنای گمنامی و بینامونشان بودن نزد مردم است.
گمنامی از صفات مؤمنان و خصال اهل یقین است و حبّ گمنامی شعبهای از زهد است. هرکس خدا را بشناسد و حبّ و انس به او داشته باشد، دوستدار گمنامی و گریزان از جاه و شهرت و آوازه است.
امیرالمؤمنین علیهالسلام فرمود: «خوشا به حال بندهٔ گمنامی که به او اعتنا نشود، او مردم را نشناسد و مردم او را نشناسند.»
و از جمله وظایف سالکان آن است که خمول نزد ایشان احب باشد از شهرت.
امام صادق علیهالسلام فرمود: «از جمله چیزهایی که خدای متعال با آن روز قیامت بر بندهاش احتجاج کند این است که میفرماید: اَلَمْ اُخْمِلْ ذِکرَک؟ آیا تو را بینامونشان نساختم؟»
وقتی از اهل تبریز جمعی به نجف اشرف خدمت آیتالله قاضی مشرّف شدند و ایشان از احوال یکی از شاگردان خود که به تبریز رفته بود سؤال کرد، گفتند: در میان مردم شهرتی به سزا یافته است. مرحوم قاضی از این کلام ملول و مکدّر شده و فرمودند: «شهرت بسیار ضرر دارد و شخص مشهور به بلاهایی مبتلا میگردد. خصوصاً سالک که هرچه معتزل تر باشد، وصولش به مقصد بهتر است و در صورت اشتهار دچار بلیّه میشود.»
از آفات شهرتطلبی معایبی است که در کردار ریایی و گفتار نفاقی ایجاد میشود. حتّی انفاق برای فریب و تظاهر به عبادت و …
خنده
خنده، تجلّی جمال پروردگار متعال است.
در کتاب اسرار الشیعه سید حیدر آملی آمده پیامبر صلیالله علیه و آله فرمود: «برای خداوند بهشتی است که در آن حورالعین، نهرها و قصور و عسل و شیر نیست بَل یتجلّی فیها ربّنا ضاحِکا: بلکه تجلّی میکند در آن پروردگار ما که لبخند میزند.»
تاب بنفشه میدهد طرّه مشک سای تو **** پردهٔ غنچه میدرد خندهٔ دلگشای تو (حافظ)
پس خنده، تجلّی جمالی که باعث بسط (انبساط) و دلگشایی است.
خواب
در سوره بقره ۲۵۵ فرمود: «لا تأخذه سِنَة و لا نوم: او را چُرت و خواب فرا نمیگیرد.»
و در سوره روم ۲۳ فرمود: «وَ مِن آیاتِهِ مَنامُکم بِاللّیل وَ النّهار: و از نشانههای او، خوابتان در شب و روز است.»
و نیز در سوره فرقان ۴۷ فرمود: «هو الّذی جَعَلَ لَکُم اللّیل لِباسا و النّوم سُباتا: اوست که شب را برای شما (چون) بالاپوش و خواب را مایهٔ آسایش قرار داد.»
و در سوره نباء ۹ هم آمده: «وَ جَعَلنا نَومَکُم سُباتاً: و خوابتان را مایهٔ آرامش قرار دادیم.»
این آیات همه دلیل بر اهمیّت خواب در زندگی جانداران است که زندگی بدون خواب و تجدید قوا غیرممکن است و این در انسان و حیوان و نبات عمومیّت دارد.
خواب همانند مرگ است. همانطور که مرگ، در اعضاء و جوارح بیاید انسان حرکتی ندارد، خوابیده هم حرکتی ندارد با این فرق که خوابیده بعد بیدار میشود. پس خواب را نشانه ای بر مرگ بدان که بیداری ندارد تا خیر و نیکی فوت شده را به انجام برسانی.
اسب جانها را کُنَد عاری ز زین **** سِرِّ النّوم اَخُو المَوت است این
نوم ما چون شد آخ المَوت ای فِلان **** زین برادر آن برادر را بِدان (مثنوی)
در روایت است که رسول خدا صلیالله علیه و آله فرمود: «اَلنّوم اَخُو المَوت»
اینکه خواب برادر مرگ است به این معنی که هنگام خواب حواس ظاهری از کار میافتد و نیز اتّصال روح به جسم به حداقل میرسد و از آثار خواب، پرده برداشتن از عالم غیب است که در مرگ به کلیّت پردهها برداشته شود.
خوابیدن باید مانند خوابیدن اهل عبرت و موقّت برای رفع خستگی و تجدید قوا باشد نه مانند اهل غفلت برای لذّت نفس. کسی که بخوابد و از انجام واجبات و مستحبّات و نوافل باز ماند، این خواب غافلین و زیانکاران است و صاحبش فریب مکر نفس امّاره خورده است که شیطان نفس به او گوید: شب بلند است و وقت بسیار، فعلاً بخواب و قصدش این است که تو بخوابی و حال مناجات و عبادات را از تو بگیرد.
زیاد خوابیدن را آفاتی است هرچند بعد از انجام فرائض باشد. نفس را از انجام طاعت بازداشته و قلب را تیره و از تفکّر و خضوع بازمیدارد.
غفلت بر ویرانه است و خواب غفلت، تباه شدن مملکت دل به همراه دارد.
مادر سلیمان بن داوود به فرزندش گفت: ای پسرم، شامگاهان زیاد نخواب، زیرا خواب زیاد بنده را روز قیامت فقیر واگذارد.
علّت غلبه خواب از زیاد آب خوردن است و بسیار آب خوردن ناشی از پرخوری است که هر دو نفس را سنگین میکند و همینطور زیاد بیدار ماندن و دیر خوابیدن است.
رسول خدا صلیالله علیه و آله فرمود: «هرگاه بندهای از بسترش با چشمان خوابآلود برمیخیزد تا با نماز خود خشنودی خدا را طلب کند، خداوند به فرشتگانش فخر میکند و میفرماید: آیا بندهٔ مرا نمیبینید که از بسترش برخاسته و لذّت خواب را کنار نهاده تا نمازی را که بر او واجب نکردهام به جای آورد. پس گواه باشید که من او را آمرزیدم.»
و فرمود: «در روزها به خواب قیلوله برای شبزندهداری کمک بگیرد.»
خداوند به حضرت داوود علیهالسلام فرمود: «ای داوود، همانا عارفان سرمهٔ شبزندهداری را به چشمهایشان کشیدهاند و شب را به بیداری سپری میکنند و به این وسیله خواهان خوشنودی من هستند. ای داوود، کسی که در دل شب نماز گزارد درحالیکه مردم خوابند و قصد او از عبادت من باشم، پس به فرشتگان امر میکنم که برای چنین کسی طلب بخشش کنند و بهشت نیز مشتاق دیدار او خواهد بود. پس هر تر و خشکی برای او دعا خواهد کرد.»
امام صادق علیهالسلام فرمود: «پنج کس هستند که خواب ندارند: کسی که در فکر ریختن خونی است، کسی که مال بسیار دارد و ایمنی ندارد، کسی که بدهی زیادی دارد و مال ندارد، کسی که به دروغ و بهتان میان مردم میخواهد کالای دنیا را به دست آورد و کسی که دوستی دارد و در آستانه جدایی از اوست.»
نقل است که مالک دینار همه شب بیدار بودی. دختری داشت، شبی گفت: ای پدر، آخر یک لحظه بیاسای. گفت: ای فرزند، پدرت از شبیخون قهر میترسد و نیز از آن میترسد که مبادا دولتی به من روی نهد و مرا خفته یابد.
از پیامبر صلیالله علیه و آله نقل شده است که خداوند فرمود: «بعضی از بندگان مؤمنم در عبادتم تلاش میکنند. در نیمه شبها از رختخواب گرم بیرون میآیند و به من سجده میکنند و با این کارها خود را بهزحمت میاندازند. گاهی یک شب یا دوست آنها را دچار خواب میکنم تا بیدار نشوند. این عنایت من دربارهٔ آنهاست که میخواهم در عبادتم باقی بمانند. وقتیکه صبح از خواب بیدار میشوند، ناراحت میگردند که چرا دیشب به خواب مانده و شب زنده داری نکردهاند. اگر من میان عبادت آنان فاصله نیفکنم، عُجب بر آنها مسلّط شده و آنان را به فتنه اعمالشان میکشاند. پس از خود راضی میشوند و خیال میکنند که از عابدین بالاترند و در عبادتم بیش از اندازه بالا رفتهاند.»
مشهور است که تسبیح حضرت زهرا (س) دو هنگام مستحب است: بعد از نمازهای واجب و قبل از خواب.
امام صادق علیهالسلام فرمود: «هرکس وضو بگیرد و به بستر خواب رود، بسترش هنگام خواب مانند جایگاه سجده او خواهد بود.»
امام سجاد علیهالسلام به ابوحمزه ثمالی فرمود: «ای ابوحمزه، پیش از طلوع آفتاب نخواب که برایت خوش ندارم. همانا خداوند در آنوقت روزیهای بندگان را تقسیم میکند و آنها را به دست ما جاری میسازد.»
از استاد عارف عبدالکریم کشمیری سؤال شد ترک خواب بین الطلوعین یا بیداری در سحر کدام افضل است برای کسی که طاقت یکی را دارد؟ در جواب فرمود: بیداری سحر افضل است.
خواب دیدن
خواب (نوم) حالتی است که بر جانداران عارض میشود و بر اثر آن از احساسات و حرکات ارادی بازمیماند و حواس ظاهری از کار میافتد، امّا حواس باطنی به عقیده اکثر حکماء از کار نمیافتد. در این حالت نفس متوجّه عالم ملکوت میگردد.
خواب را به دو قسم کلی تقسیم کردهاند: یک رؤیای صادق که کاشف حقایق است و دیگری اَضغاث اَحلام (خوابهای پریشان و پراکنده) که ناشی از عدم تعادل مزاج یا وساوس شیطانی و القائات نفسانی است؛ به این صورت که گاهی در بیداری نفس متوجّه چیزی میشود و به آن تعلّق خاطر پیدا میکند و چون به خواب رود، قوّه متخیّله آن صور را ایجاد کند.
خوابهای صادق نیز سه قسماند:
۱- رؤیایی که عیناً در عالم خارج واقع میشود بیهیچ تأویلی.
۲- رؤیایی که بخشی از آن محتاج تأویل است و بخش دیگر عیناً واقع میشود.
۳- رؤیایی که تماماً محتاج تأویل است.
می بِبیند خواب، جانَت وصفِ حال **** که به بیداری نبینی بیست سال (مثنوی)
سالک در مجاهدت در هر مقام مناسب، به کشف افتد. گاه در خواب و گاه در واقعه باشد. (واقعه بین خواب و بیداری و گاه بیداری باشد) امّا در خواب، حواس به کلّی از کار بیفتد و قوّه خیال بر کار باشد.
خواب یا آشفته است و تعبیر ندارد و یا نیک است و آن را رؤیای صالح گویند و پیامبر صلیالله علیه و آله فرمود که یک جزء از چهلوشش جزء نبوّت است. بسیاری از انبیاء بودند که وحیشان در خواب بود.
بعضی خوابها به عینه ظاهر میشوند و تعبیر عینی دارند. حضرت ابراهیم علیهالسلام به فرزندش اسماعیل علیهالسلام فرمود: «من در خواب دیدم؛ آری فِی الْمنام که تو را سر میبرم.» (صافات ۱۰۲)
بعضی خوابها تأویل دارد و در بعضی بعد از زمان طولانی تعبیر میشود؛ مانند حضرت یوسف علیهالسلام که به پدرش گفت: «در خواب دیدم یازده ستاره و شمس و قمر مرا سجده میکنند.» (یوسف ۴) و یعقوب علیهالسلام به او فرمود کهای پسرم، خواب خود را برای کسی نقل نکن و یوسف علیهالسلام بعد از سالها که به سلطنت رسید، پدر و مادر و برادران به مقام او تکریم و تعظیم کردند.
از ائمه علیهالسلام سؤال کردند ما دوست داریم که شما را به خواب ببینیم. امام علیهالسلام فرمود: آب نیاشام. آن شخص آب نمیخورد و خواب آب میدید. خدمت امام علیهالسلام این قضیه را نقل کرد که هر وقت میخوابم، خواب آب میبینم.
امام فرمود: «اگر میخواهی ما را در خواب بینی، باید شایق ما باشی مثل شوقت بهسوی آب در وقت عطش.»
خواطر
خاطر واردی است که بیقصد و اراده بر دل یا نفس گذرد و گاه چون برقی خاطف ثابت نماند و به خاطری دیگر از بین رود و گاهی ثابت بماند.
خواطر بر چهار دستهاند:
۱) خواطر ربّانی (حقّانی): از طرف خداوند متعال است که بیواسطه بر دل اهل قرب گذرد.
۲) خواطر مَلَکی: از طرف مَلَک و موکّلی باشد و انسان را بر واجب و مستحب ترغیب کند و به این نوع خواطر «الهام» هم میگویند.
۳) خواطر نفسانی: که حظوظ نفسانی در آن دخیل است و «هاجس» نام دارد و نفس سماجت میکند تا به خواهش خود برسد و آدمی را بر شهوات ترغیب دارد.
۴) خواطر شیطانی: با اوامر و نواهی مخالفت دارد و آدمی را امر کند تا به آنچه خداوند امر فرموده مخالفت میکند و آن را تکذیب نماید. خاطر شیطانی را «وسوسه» گویند.
خواطری که بر دل و نفس سالک آید یا الهی است یا روحانی و یا شیطانی و یا نفسانی.
علامت خواطر الهی آن است که متضمّن علوم و معارف و حقایق و اسرار علمی و شهودی باشد و حاصلش تجلّیات الهی غیبی است.
علامت خواطر روحی و ملَکی آن است که مضمون همه، امر به تحصیل فضایل و اکتساب کمالات و اجتناب از رذایل باشد.
علامت خواطر شیطانی آن است که مضمون همه، امر به ارتکاب مناهی و انس به معاصی و تفریق و غم دنیا و طلب زیادی و شک در امور دینی و حقایق است.
علامت خواطر نفسانی آن است که مضمون همه، میل به زینت و تفاخر جاه و راحتی و مأکول و منکوح و لذّات باشد.
بدان که آدمی از فکر و خیال خالی نمیباشد و پیوسته محلّ خطور و ورود خیالات و افکار است. هرچند گاهی او به آنچه در خواطرش میگذرد ملتفت نیست.
در اندرون من خستهدل ندانم کیست **** که من خموشم و او در فغان و در غوغاست (حافظ)
خواطر دو قسماند: بعضی رسل غیب و فعل حق که؛ خواطر مثبت مظهر لطف حق و خواطر منفی مظهر قهر حق باشد و بعضی احادیث نفس است که دل را به آن مشغول میدارد، چنانچه دایه طفل را به افسانه مشغول کند؛ و هر دو نوع به هم ممزوجاند.
خطورات و وارداتی که بر نفس وارد میشود، آنچه الهی است ممدوح و نور است و آنچه اشتغال فکری میآورد منفی بوده و بر نفس ضرر وارد میکند و بیرون کردن و محو آن کار آسانی نیست.
سالکین در دفع، یکسان نیستند. چهبسا در کسی، مثل کشتی که در جایی لنگر میاندازد، در نفس او جای گرفته و نتواند آن را به زودی بیرون کند و چهبسا سالکی به ساعت و زمانی کوتاه آن را بیرون کند. پس جدول خاصّی برای دفع خطورات همگان نیست. چون مراتب و درجات سالکین در معرفت و مراقبت نفس مختلف است لذا بیرون کردن این مطرب دغل هم از نظر زمانی مختلف است.
از آنجایی که سالکین مبتدی از خطورات در امان نیستند، لازمهٔ حضور قلب، دفع افکار منفی است که به صورتهای پراکنده وارد میشود و گاهی منزل میکند. ابتدا خطورات نسبت به سالکین همراه و سپس نسبت به استاد عارف شود. چون استاد، مربّی معنوی است و حقّ بزرگی بر گردن سالک دارد، اشکال درونی نسبت به استاد سبب مشکلات عدیده میشود.
باید هر چیزی که در خاطر آید، جمله را نفی کند. چه هر خاطری که درآید، نقشی از آن بر صحیفهٔ دل پدید آید و شاغل صفای دل باشد و تا آینهٔ دل از جمله نقوش صاف نگردد، پذیرای نقوش غیبی و علم لدنّی نشود و قابل مکاشفات روحانی و تجلیّات ربّانی نگردد.
با حدیث نفس و هواجس (خواطر) نفسانی، ذکر و دعا صافی و خالص نمیشود و اثر شایسته نمییابد.
خداوندا، دلهایمان کاروانسرای شاه عبّاسی است. دستهدسته چارواداران میآیند و میروند. خزانهٔ قلبمان چون انبار جهودان شده است. هرچه بخواهی در آن پیدا میشود. خداوندا، بیا و در حقّ ما کرمی کن و این میهمانهای ناخوانده را بیرون کن.
رسول خدا صلیالله علیه و آله فرمود: «از امّتم بخشوده شده آنچه به نیّت و دلش خطور کند.»
و تا وقتیکه آن را به زبان نیاورده باشد، برای او گناهی نیست. چرا که حرکت زبان و اعضاء مقدور بشرند ولی خواطر در حیطه قدرت بشری نیستند.
امّا گاه باشد که خواطر مقدّمه فحشا باشد و دعوت به حرام کند و سبب سوءظن و بدگمانی شود. پس صرف ورود یک خاطرهٔ بد، گناه نیست امّا اگر آن را در ذهن نگه دارد و پیرامون آن بگردد و فکر کند، احتمال دارد جنبهٔ عملی هم به خود بگیرد و به گناه بیانجامد.
از مهمترین مسائلی که عموم مردم به آن مبتلا هستند، خواطر سوء است که خطورات زایش دارد. خطورات گاهی به قالب روحی افراد بستگی دارد. امّا کلّاً افرادی که در اخبار مردم و جستجوگر امور دیگراناند یا کسانی که در امور مختلف، در جزئیات بسیار وارد میشوند، خطورات منفی آنان بیشتر است.
و برای رفع آن؛ تفکّر کردن در اموری که ضدّ آن خطور منفی است، انصراف فکر، صدقه دادن و حسن ظنّ و توسّل داشتن و تغییر جا و مکان و ذکر یونسیه و لاالهالاالله و لا حول و لا قوّة الّا بالله و حالت خلسه داشتن تأثیر به سزایی دارد.
نفی خواطر، عبارت است از صمت قلب و تسخیر آن.
گفتهاند نفی خواطر از اعظم مطهّرات سرّ است.
خوبان
مراد از خوبان، خوبان معنوی است که آن انسان کامل و ولی واصل باشد.
جرعهای بر روی خوبان لِطاف **** تا چگونه باشد آن راواق صاف (مثنوی)
از جام جمال الهی جرعهای به زیبارویان حقیقی دادند که با آن این همه زیبایی و ملاحت در آنان پیدا شد. پس ببین خودِ آن شراب صاف چگونه است. (راواق: شراب صاف بدون دُرد)
قوّت بازوی پرهیز به خوبان مفروش **** که از این خیل حصاری به سواری گیرند (حافظ)
خورشید
خورشید، اشاره است به ذات احدیت.
صحبت حکّام، ظلمت شب یلداست **** نور ز خورشید جوی، بو که برآید
طالب درّ و گوهر نیست و گرنه خورشید **** همچنان در عمل معدن و کانست که بود (حافظ)
کیفَ مَدَّ الظِّلّ نقش اولیاست **** کاو دلیل نور خورشید خداست (مثنوی)
چو خورشید جهان بِنمایَدَت چهر **** نماند نور ناهید و مه و مهر (شبستری)
خوض در باطل
مراد از خوض (فرو رفتن) در باطل، سخن گفتن و حکایت کردن معصیتها و فجور است. مثل حکایت احوال زنان بدکار و مجالس شراب و رفتار اهل فسق و عیّاشی و اسراف ثروتمندان و تکبّر و گردنکشی ظالمان و عادات و مراسم ناپسند و … که همه از پستی و پلیدی قوّهٔ شهوت است. خوض در باطل، نقل گناهانی است که در گذشته واقع شده، فقط برای میل و خواهش نفس بیآنکه نیازی به گفتن آنها باشد. فرو رفتن در کلمات و مطالب و چیزهایی که جنبهٔ فجور و باطل و شهوت و فحشا و منکرات دارد، تنها به لفظ نیست، بلکه در خود عمل، آلودگی و فسوق آن ظاهر میگردد. به حرفها و مطالبی که گذراست و بر اصول و پایه نیست، خوض در باطل نمیگویند. خوض، فرو رفتن و آلوده شدن و تأمّل در آن است. یکی از آفات فضول سخن، خوض در باطل است و کسی که در غیر مهم بسیار سخن گوید، از خوض در باطل ایمن نباشد. رسول خدا صلیالله علیه و آله فرمود: «در روز قیامت خطای کسانی از همه بیشتر است که بیشتر در باطل فرو رفته است.» مثلاً کسی که از کلامش انواع خوض در باطل صادر شود که او را هلاک کند درحالیکه آن را کوچک میشمارد. چون اکثر یاوهگوییها فرو رفتن در باطل است. چون انواع باطل و معاصی بی حدّ و حصر است فرو رفتن در آنها نیز چنین است و انواع نامحدود دارد. لذا خوض در باطل معنی وسیع و گستردهای دارد. از جمله شامل حال کسانی که گناهانی را که انجام میدهند به عنوان تلذّذ یا افتخار نقل میکنند و یا حکایت بدعتها و مذاهب فاسد یا سخنانی که شاید اعتقاد و ایمان شخص دچار آفت شود و چهبسا ایمانش را از دست بدهد. یا شوخیها و کلمات رکیکی که در نیّت آلوده به انحراف فکری و باعث لغزش شود … در واقع نقل هر چیزی غیر حق از گناه یا افتراء یا غیبت یا … . مردی از انصار از مجلس کسانی که یاوه میگفتند و در باطل فرو رفته بودند، گذشت. به آنها گفت وضو بگیرید که بعضی از آنچه میگویید از حَدَث بدتر است. در سوره مدثّر ۴۵ آمده از گناهکاران میپرسند: چه چیز شما را به دوزخ درآورد؟ در جواب گویند: … «وَ کُنّا نَخُوضُ مَعَ الْخائِضین: با فرو رفتگان (در یاوهگویی) فرو میرفتیم.»
خوف
خوف، توقّع مکروهی است از روی علامت مظنون یا معلوم.
خوف، عبارت است از رنج و تألّم و ناراحتی به سبب انتظار ناملایمی که در آینده وقوع آن محتمل است.
خوف دو گونه است: یکی خوفی که از خدا و صفات مقتضی هیبت و عظمت او ناشی شده و آن را خشیت و هراس گویند و دیگر خوفی که نه از گناهان و خطاهای خود بنده، بلکه ناشی از امور دیگری است و این نوع خوف از رذایل قوّهٔ غضبیّه از طرف تفریط و از نتایج جبن است.
و این خوف دارای انواع و اقسامی است:
الف) خوف از امری ضروری و لازم الوقوع که دفع آن از قدرت بشری بیرون است. چنین خوفی از جهل و نادانی است. مثل خوف از مرگ.
ب) خوف از چیزی که وقوع یا عدم وقوع آن قطعی و حتمی نباشد مانند خوف از مریض شدن.
ج) خوف از کاری که فاعل آن خود شخص است و ناشی از سوء تدبیر باشد.
د) خوف از چیزی که طبع مردم بدون سبب عقلی و واقعی از آن وحشت دارند مانند ترس از مرده و جنّ و هیولا که این ترس از نارسایی و کوتاهی عقل است. (زیرا منشأ حقیقی ندارند و نتیجهٔ غلبه قوّه واهمه است.)
گاهی خوف جنبهٔ عادت پیدا میکند. چنانکه از کارهای خلاف خود میترسند که مبادا دیگران بفهمند و آنها را بازخواست و سرزنش کنند ولیکن باز آن کار خلاف را تکرار میکنند.
امّا نوع دیگر خوف، خوف ممدوح و پسندیده است که آن خوفی است که از خدا و عظمت و هیبت کبریایی اوست و از گناهان و خطاهای بنده برخاسته و از فضایل است؛ زیرا قوّه عاقله به آن فرمان میدهد و آن را نیکو میشمارد.
در بدایت و ابتدا خوف سالک از کارهایی است که مرتکب شده و از جهت عذابهایی است که حق متعال برای عاصیان مقرّر فرموده. یاد جنایات و توجّه به عذاب و امر آخرت و تصدیق وعید، موجب خوف سالک میگردد.
در درجه دوم، سالک از مکر الهی خائف است که مبادا حال حضور از او سلب شود و وصل به هجران مبدّل گردد و این در وقتی است که سالک در یقظه از لذّات انس و حضور بهرهمند است.
در درجه سوم خوف نیست. به خاطر هیبت اجلال و عظمت حق در خواب و بیداری به سالک دست میدهد که حضرت موسی را از تجلّی جلالی در کوه پدید آمد، به صعقه افتاد و بیهوش شد.
با این هیبت کار سالک یکسره میشود و نفس او از خودمختاری دست میکشد و تسلیم امر حق میگردد. آنجا که سالک در راز و نیاز و مناجات است، از تجلّیات جمالی مدد گیرد و حالت قرب دارد و آنجا که در خضوع و خشوع و وحشت است از اشعهٔ سوزان تجلّیات جلالی بهره گیرد و حالت بُعد دارد که در واقع برای تأدیب اوست و برای اماتهٔ نفس اوست.
ترس دیدهبان عقل است و نفس را میمیراند و هرگاه نفس بمیرد، عقل حیات پیدا کند.
سالک مبتدی خوف دارد که به خاطر خرابکاریهایی که در گذشته داشته، میترسد به جهنّم برود یا مرتد شود و یا توقّف کند. چون از عاقبش میترسد. لذا خائف است و لازمهاش این است که مغرور نمیشود، تکبّر نمیورزد. به یک معنا ترس، بنده را از حرام بازمیدارد.
خوف برای این است که انسان چیزی دارد، میترسد که آن را از دست بدهد. پس همیشه دارایی موجب خوف است. وقتی کسی چیزی ندارد، علّت ترس هم در او نیست؛ اولیای خدا قلباً به چیزی علاقه ندارند و همهچیز را از خدا میدانند و در قید آخرت هم نیستند، حتّی در مورد حور و قصور که آنها عاشق خدا هستند.
وقتی انسان از چیزی میترسد، این از ضعف نفس است. امّا وقتی نفس مطمئنّه شد و به مقام اَمن رسید و واصل شد دیگر ترس ندارد که «اِنَّ اولیاء الله لا خوف علیهم: اولیای خدا ترس ندارند.» (یونس ۶۲)
عارف است و باز رست از خوف و بیم **** های هو را کرد تیغ حق دو نیم
بود او را بیم و اومید از خدا **** خوف فانی شد، عِیان گشت آن رجا (مثنوی)
خویشتنداری
خویشتنداری، حکومت و تسلّط بر نفس است؛ یعنی در خاموشی و پاسخگویی، لطف و قهر به هنگام باشد.
اوّل آنکه غنای روحی داشته باشد؛ هم لطف و هم قهر باشد.
دوم آنکه تعادل روحی داشته باشد و آن به خاطر صفات متضادّ روانی مانند مهر و کین، لطف و قهر از نظر کمیّت بر یکدیگر فزونی نداشته باشد، یعنی خاموشی و سکوت را هرکدام در جای مناسب و وقت خودش، متعادل و هماهنگ پیاده کند.
سوم، رسایی تشخیص است که با تمیز و تشخیص و درک صریح و روشن، سراب را از آب، وهم را از حقیقت، دوست را از دوستنما و بیگانه را از آشنا بازشناسد.
فضیلت خویشتنداری عبارت است از ملکهٔ اطاعت و فرمان بردن قوهٔ شهوت از عقل بهطوریکه کار و تصرّف قوّه شهوت محدود به امر و نهی عقل باشد. به این معنا که مقدّم داشتن مصلحت و رو گرداندن از مفسده به اشاره و تجویز او باشد و در اوامر و نواهی عقل مخالفت نکند و سزاوار است که انگیزهٔ اتّصاف به آن ملکه و صدور آثار آن صرفاً همان فضیلت و کمال بودن آن برای نفس و حصول سعادت حقیقی باشد، نه چیز دیگری از قبیل دفع ضرر یا جلب منفعت یا اضطرار و ناچاری.
امام صادق علیهالسلام فرمود: «هرکس به هنگام خشم و طمع و ترس و شهوت خویشتندار باشد، خدا بدنش را بر آتش حرام کند.»
رسول خدا صلیالله علیه و آله در حدیثی ده دسته از اخلاق نیک را بیان فرمود که هر کدام ده نوع دیگر را در بردارند: «… امّا خویشتندار، خیراندیشی، فروتنی (تواضع)، پرهیزگاری، توبه، فهم، ادب، احسان (نیکی کردن)، جلب محبّت، خیرمندی و کنارهگیری از شرّست. اینها همه در سایه خویشتنداری نصیب خردمند (عاقل) میشود. خوشا به حال آنکه مولایش او را به خویشتنداری گرامی داشت.»
خیال
قوای نفس به حسب مراتب، اسمائی دارند مانند قوّه عاقله و واهمه و قوّه خیال.
آنکه مجرّد مطلق است قوّه عاقله نام میگیرد.
آنکه سرپرست قوای مدرکه حیوانی است و در حیوانات غالب است قوّه واهمه است.
آنکه حافظ صور موجوده در باطن است قوّه خیال است که به آن «مصوّره» هم میگویند. صور خیالیّه در کودکان که مالک چیزی نیستند غالب است. عالم خیال، برزخ میان عالم مادّه و عالم عقل است و اکثر مردم در عالم خیال غوطهورند تا عالم عقل؛ زیرا که اکثر حرکات و تلاشها برای به دست آوردن مالکیتها و مقامات از تحریک این قوّه است.
حرکتِ از قوّه خیال، اگر مبدأ حرکت مستقیم و عزم کافی همراه باشد، به قوّه عاقله میرسد.
مولانا میفرماید:
بر خیالی صلحشان و جنگشان **** وز خیالی فخرشان و ننگشان (مثنوی)
حیوانات قدرتشان از قوّه واهمه است. بعضی انسانها تا قوّه خیال و بعضیها تا قوّه عاقله ترقّی میکنند. در افرادی که مانند انبیاء و امامان عقل کل میباشند، قوّه خیال (آنان) انگار قوّه عقل است.
قوّه خیال کارش تمثّل دادن به صور اشیاء است. اگر مانع داشته باشد، کارش سختتر و اگر بدون مانع باشد، کارش راحتتر است. لذا دیدهها و ندیده ها، آمال و آیندهنگری و مردن و قیامت و مانند اینها را قوّه مصوّره (خیال) به تمثّل درمیآورد. لذا بعضی از حکما عقیده دارند که امور جزئی ربطش به قوّه خیال و امور کلّی ربطش به قوّه عاقله است. البته آنچه تمثل میدهد، همه به عاقله نمیرسند، بیمقدارند و تحقق پیدا نمیکنند.
قوّه واهمه، قوّه ای است که مُدرک معانی بوده و معانی غیر محسوسه موجود در محسوسات جزئیه را درک میکند مانند ترس، محبّت، عاطفه. مثلاً طفل خردسال محبّت مادر خود را بهوسیله قوّه واهمه درک میکند. پس کار قوّه واهمه، ادراک معانی جزئی است.
امّا خیال درک کننده صورتهاست.
انسان بعد از دیدن چیزی چشمان را میبندد و صورت آن را در نفس خود میبیند که این با قوّه خیال آفریده شده تا حافظ صورتها باشد.
کار قوّه خیال این است که دادههای حواس ظاهره را بگیرد و آنچه از قوّه واهمه گرفته را در هم بیامیزد و به تعمیم مفاهیم بپردازد.
میتوان گفت قوّه خیال خزینه محسوسات است.
شعر و نقّاشی و موسیقی و صورتسازی و … که منشأ همه اینها قوّه خیال است.
اگرچه در ظاهر خیال وجود خارجی ندارد ولی در باطن آدمی وجود دارد و منشأ افعال و حرکات انسانهاست.
نیست وش باشد خیال اندر روان **** تو جهانی بر خیالی بین، روان (مثنوی)
مولانا گوید: قوّه خیال انگار در روح انسان وجود ندارد. چون دیده نمیشود ولی ببین که دنیای آدمیان با همهٔ پهناوری و وسعت بر محور خیال میگردد یعنی قوّه خیال بر انسان حاکمیت و تصرّف دارد و محرّک افراد است.
در خواب، حواس به کلّی از کار میافتند و قوّه خیال بر کار باشد.
در مکاشفات، قوّه خیال بیاهمیت نیست.
خیال مرغی است بس پرواز کن که در هر آنی خود را به شاخهای بیاویزد و یکی از دستاویزهای شیطان نفس است که با آن او را بیچاره کرده و به طرف شقاوت میبرد.
خیال به مانند سایه حقیقت است. چون در خیال از افکار تزویری و مجازی پر شود، در اصل ذات خدشهدار میشود و حقیقت را نمییابد و ره افسانه میگیرد و گاهی جز سراب چیزی نمییابد. لقلقه زبان و خیالبافی و انواع فنون مجازی تبدیل به سراب میشود ولی با عصای حقیقی موسی میتوان سحر سحرهٔ فرعونیان را نابود کرد.
ملّا صدرای شیرازی گوید: قوّه متخیّله تجلّی گاه صفت خلاقیت خداوند است که میتواند صفت صور مختلفه را خلق کند و قادر به ایجاد صور ذهنی است.
نفس منزّه انبیاء و اولیاء و عرفا که خلیفه خالق جهان هستند و به کمال و فعلیّت رسیدهاند، از ظلمت مادّه تا آن درجه منزّه گردیدهاند که میتوانند به همّت خود صوری را که قوّه متخیّله در ذهن خلق نموده، وجود عینی بخشد؛ یعنی نیروی خلاقیت نفس کامل تا آن حدّ است که میتواند شرایط خارجی را مطابق وضع درونی خود سازد.
و خیالات اولیاء پرتو معلومات ذات حق است و خیال این طایفه حقیقت دارد و آنچه در خیال ایشان نمودار شود، در عالم محسوسات عین آن تحقق یابد.
آن خیالاتی که دامِ اولیاست **** نقش مهرویان بستان خداست (مثنوی)
خیانت
خیانت آن است که انسان مال و پول و مانند اینها را به رسم امانت بگیرد و در آن تجاوز نماید و یا آن را معیوب نموده یا غصب یا انکار کند.
خیانت در واقع ضایع کرد مال است و گناهی بزرگ میباشد.
خیانت مقابل امانت است و اصل آن به معنی منع حق است.
خیانت و نفاق هر دو یکی است ولی خیانت نسبت به عهد در نهان است و نفاق نسبت به دین گفته میشود.
پس خیانت، مخالف حق است با نقص عهد در نهان.
خیانت از خبائث قوّه شهویّه و از رذایل هلاککننده است.
چیزی که به دست انسان سپرده میشود چه مال یا عرض و ناموس یا اسرار زندگی و راز غیر اینها از قبیل حقوق خدا و رسول خدا صلیالله علیه و آله و ائمه علیهالسلام و حقوق مردم، باید به صاحبش سالم برگردانده شود و غیر از این خیانت است.
امیرالمؤمنین علیهالسلام فرمود: «راستگویی امانت است و دروغ خیانت است.»
رسول خدا صلیالله علیه و آله فرمود: «کسی که دنبال حاجت برادر دینیاش برود و خیرخواهی او ننماید، به خدا و رسولش خیانت نموده است؛ مَن مَشیَ في حاجة أخیه ثُمّ لَم نیاصحه فقد خان الله و رسوله.»
گفت اَلدّین نصیحه، آن رسول **** آن نصیحت در لغت ضِدّ غُلول
این نصیحت، راستی در دوستی **** در غلولی، خائن و سگ پوستی
بیخیانت این نصیحت، از وِداد **** مینماییمت، مَگَرد از عقل و داد (مثنوی)
بعضی از خیانتها جنبهٔ حقّی و حقوقی دارد. مثلاً اسراری که استاد به شاگرد میآموزد، زحمتی که استاد برای شاگرد کشیده، استاد حقّی بر گردن شاگرد دارد. امّا شاگرد بعد از ۴، ۵، ۶ … سال از راه سلوک بیرون میرود و آنچه را که آموخته به هدر میدهد؛ نمک میخورد نمکدان میشکند. درحالیکه استاد او را امین خودش کرده بود، به او اعتماد کرده بود و اسراری به او آموخته بود.
دارندهٔ این صفت نزد خدا و مردم اعتبار ندارد و از درجه ایمان ساقط میشود و اثر وضعی این عملش به هال و اهلش سرایت میکند.
سفارش اکید شده که به نماز و روزه کسی فریب نخورید (چهبسا کسی شیفتهٔ این اعمال میشود) ولیکن به راستگویی و ادای امانت، مردم را آزمایش کنید.
به خائن نباید اعتماد کرد و چیزی نزد او به امانت گذاشت؛ حتّی زن دادن و یا قرض دادن و اگر کسی چنین کرد و تجاوزی دید، خود را ملامت کند.
در سوره نساء ۱۰۷ فرمود: «اِنّ الله لا یحبّ مَن کانَ خوّاناً اثیما: خداوند آن را که خیانتگری بزهکار است دوست نمیدارد.»
خیر
خیر، به معنای دلپسند و مرغوب. چیزی است که همه به آن رغبت دارند. مثل عقل که مقابل آن شرّ است.
هر خوبی و خوشی و کامیابی خیر است.
خیر، چیزی است که بر سایر چیزها برتر باشد؛ و هر چیز خوب، یا سودمند، نعمت و کار نیک هم خیر است.
ناگفته نماند در عالم خارج نسبت به ذات اشیاء به طور قطع میشود گفت که خیر و شرّی وجود ندارد و آنچه هست موازنه و تعدیل و تأثیر است. مثلاً زهر مار برای موجوداتی به آنان ضرر میرساند، شرّ است ولی برای خود مار وسیله دفاعی و خیر است. پس اشیاء در حدّ نفس خودشان موصوف به خیر و شرّ نیستند و با مقایسه نسبت به خود یا دیگران این نسبتها را میگیرند.
خیر به این علّت که با چیز دیگر مقایسه میشود و چیزی است که در هر حال و به نظر هرکس پسندیده و مورد رغبت است.
در سوره بقره ۲۱۶ آمده: «عسیٰ أن تکرهوا شیئاً و هو خیرٌ لَکُم: چهبسا چیزی را مکروه و ناگوار دارید درحالیکه آن برای شما خیر است.»
«عسیٰ أن تُحبّوا شیئاً و هُو شرٌّ لَکُم: چهبسا چیزی را دوست دارید درحالیکه آن برای شما بد است.»
و در بسیاری مسائل این قاعده به مصلحت الهی جاری است.
امیرالمؤمنین علیهالسلام فرمود: «ما خیر بخیر بعده النّار و ما شرّ بشرّ بعده الجنّة چیزی که فرجامش آتش و عذاب باشد خیر نیست و شرّی که نتیجهاش بهشت باشد شرّ نیست.» و ملاک هر خیر و شرّی پایان آن است.
خیر برای افراد متفاوت است. خیر گاهی مرتبه حیوانیّت است و آن ملایمت و سازگاریهای شهوات و غضبهای انسان است. خیر مرتبه بشریّت ملایمات و سازگاریهاست به شرط آنکه از انقیاد و فرمانبرداری عقل خارج نشود.
امّا گاهی خیر و خوبی یک مرتبه، شرّ مرتبه دیگر میشود و گاهی هم خیر آن؛ به این صورت که متوجّه افاضه کننده است و شکر آن را به جا میآورد یا با سرکشی و طغیان سبب زایل شدن آن خیر و نعمت میشود.
در سوره انبیاء ۳۵ فرمود: «و نَبْلُوکُمْ بِالشَّر وَ الخیر: ما شما را با شرّ و خیر آزمایش میکنیم.»
که خیر صحّت و بینیازی و غناست.
هر عمل خیری در خور پاداش است. چنانچه در سوره زلزال ۷ فرمود: «فَمَن یعمل مثقال ذرّهٍ خیراً یَرَه: پس هرکس همسنگ ذرّهای نیکی ورزد، آن را خواهد دید.»
رسول خدا صلیالله علیه و آله فرمود: «اِنَّ الله یطاع بالعلم و یعبد بالعلم و خیر الدنیا و الآخرة مع العلم و شرّ الدّنیا و الآخرة مع الجهل: خداوند بهوسیله علم اطاعت و بندگی میشود و خیر دنیا و آخرت با علم و شرّ دنیا و آخرت با جهل است.»
امام صادق علیهالسلام فرمود: «خیر دنیا نیست مگر دو کس را، یکی آنکه هر روز بر عمل نیکش بیفزاید و دیگری آنکه گناهش را با توبه جبران نماید …»
خیر دارای مصادیق بسیاری است از جمله:
رسول خدا صلیالله علیه و آله فرمود: «همهٔ خیر در سه چیز است، نگاه کردن و خاموشی و سخن گفتن. پس هر نگاهی که عبرت در آن نباشد خطاست و هر خاموشی بی تفکّر باشد غفلت است و هر سخنی که خدا را به یاد نداشته باشد بیهوده است. خوشا به حال آنکه نگاهش عبرت و خاموشی او تفکّر و سخن او ذکر باشد و بر گناه خود بگرید و مردم از شرّ او در امان باشند.»
همچنین هرکس به اندازهٔ نظر **** غیب و مستقبل بیند خیر و شر (مثنوی)
خیرخواهی
خیرخواهی دوست داشتن خیر و نعمتی است که صلاح بوده باشد از برای مسلمین و این از اشرف ملکات است و هرکه طالب خیر و خوبی برای مسلمانان باشد، در هر خیری که به ایشان برسد شریک است؛ یعنی ثواب او مثل ثواب کسی است که آن خیر را رسانده است.
و در اخبار است که هرکس به سبب اعمال صالح به درجه نیکان نرسد ولیکن ایشان را دوست داشته باشد، در روز قیامت با ایشان محشور خواهد شد.
رسول خدا صلیالله علیه و آله فرمود: «عظیمترین مردم در روز قیامت از جهت منزلت نزد خدای متعال، راه روترین ایشان در زمین است به جهت خیرخواهی خلق خدا.»
دوست داشتن مؤمن خود بهتنهایی حسنه است و خیرخواهی او حسنه دیگری است.
امام صادق علیهالسلام فرمود: «بر مؤمن واجب است که در حضور و غیاب برادر مؤمنش خیرخواه او باشد.»
کسی که خیرخواه است باید حلال و حرام را تمیز دهد و با دقّت و از روی بصیرت عاقبت کار را ببیند و خیرخواهترین مردم کسی است که بیش از دیگران اطاعت اوامر الهی کند.
امام صادق علیهالسلام فرمود: «خیرخواهی از حسود محال است.»