دارُالامان
دارُالامان، مقام جانِ جانان است که عاشق را از هجران و رنج فراق ایمن میسازد. (شرح مثنوی کریم زمانی دفتر سوم ص ۹۹۶)
امیرالمؤمنین علیهالسلام فرمود: «اَلجَنَّةُ دارُ الامان: بهشت خانه ایمنی است» و فرمود: «اذا آمنت بالله و اتّقیت محارمه احلّک دارالامان؛ هرگاه به خداوند ایمانی آوری و از حرامهای او بپرهیزی تو را در خانه امن فرو آورد.»
آخر که به دارالامان رسیدی **** ایمن شوی از فریب شیطان (قاآنی)
اندار آمد در بخارا شادمان **** پیش معشوق خود و دارالامان (مثنوی)
دارُالسّلام
دارالسّلام یعنی خانهای که از هرگونه آفت و بلایی به دور باشد و منظور از آن بهشت جاویدان است.
اگر بهشت را دارالسّلام گفتهاند به این جهت است که در بهشت هیچ شرّ و ضرری برای ساکنان آن وجود ندارد.
دارالسّلام محلّی است که هیچ آفتی از قبیل مرگ، مرض، فقر و هیچ عدم و فقدان دیگر و نیز هیچ غم و اندوهی واردین را تهدید نمیکند.
در سوره انعام ۱۲۷ آمده: «لَهْم دارالسلام عِند ربّهم» و نیز در سوره یونس ۲۵ فرمود: «وَ الله یدعوا الی دارالسّلام.»
پس بگوییدش: بیا اینجا تمام **** زود، که اِنّ الله یَدعو بِالسَّلام (مثنوی)
دارالسّلام مقام فنا فی الله را گویند که اشارت است به استغراق در لُجّهٔ جمع؛ زیرا که آن مقام سلامت سالک است از عَود و ردّ که گفتهاند: «الفانی لا یرد إلیٰ اوصافه: فانی به اوصاف پیشین خود بازنمیگردد.»
زاهد غرور داشت سلامت نبرد راه **** رند از رهِ نیاز به دارالسّلام رفت (حافظ)
دجّال
دجّال به معنای کذّاب و دروغگوی است و عرب او را مسیح کاذب گوید.
دجّال اکبر، دجّال شخصی است و آمدن او از علائم ظهور امام زمان علیهالسلام است که پیش از ظهور آن حضرت پیدا شده و در دورهٔ چهل روزه یا چهل سالهٔ خود دنیا را پر از ظلم و کفر میکند. دجّال همهٔ عالم را میگیرد امّا به مکّه و مدینه نمیرود و سرانجام مهدی موعود علیهالسلام او دفع میکند و به دست مسیح علیهالسلام کشته میشود و دنیا پر از عدل میشود.
دجّال مردی است یک چشم و سرخروی با موهای کوتاه و پیچیده و سینهای پهن.
امیرالمؤمنین علیهالسلام فرمود: «… کسی که ادعای او (دجّال) را تصدیق کند شقی و کسی که او را تکذیب کند، سعادتمند است. چشم راست ندارد و چشم دیگرش در پیشانی اوست. غالب پیروان او زنازادهاند …»
امّا دجّال نوعی که مظهر دروغگویی است چنانکه مقاتل بن سلیمان در علم حدیث که او را فاسق شمردهاند و خدا را دارای جسم همانند انسان میدانسته و به دروغگویی شهرت داشته و او دجّال جسوری بود و مدعی بزرگی بود و میگفت از من هرچه غیر عرش بپرسید و وقتی میپرسیدند در جواب میماند و این نوع دجّال در همهٔ اعصار هستند و اینان مدّعی روش باطل و علمدار لشگر شیاطیناند.
او به سرِ، دجّال یک چشم لعین **** ای خدا! فریادرس نِعمَ الْمُعین (مثنوی)
رسول خدا صلیالله علیه و آله فرمود: «خداوند هیچ پیامبری را مبعوث نکرد جز این قوم خود را از خطر وجود دجّال ترسانید.»
و نیز فرمود: «جز دجّال کسی که برای امّت من هراسآورتر است پیشوایان گمراهکننده: ائمة مظلّون.»
کجاست صوفی دجّال فعل ملحد شکل؟ **** بگو بسوز که مهدی دین پناه رسید (حافظ)
درجات
درجه به معنی مرتبه و منزلت است که در آن بلندی منظور باشد. مثل پلّهٔ نردبان و طبقههای ساختمانی.
درجه در معنی جاه و منزلت است در وقتی که از این معنی رفعت و بالا گرفتن در نظر گرفته شود نه اینکه بر یک حالت ادامه داشته باشد.
درجات، مراتب و مقامات سلوک را گویند.
درجات همان مقامات شریفهٔ همراه با معرفت و حالات مملوّ از رقّت در محبّت و کرامات بی غل و غش در معامله است.
کیمیایی ست عَجَب بندگی پیر مغان **** خاک گشتم و چندین درجاتم دادند (حافظ)
مؤمنان در یک مقام و یک مرتبه نیستند. هرچه ایمان بالاتر و معرفت کاملتر و نفس مهذّب تر و صفات حمیده قویتر و اعمال صالح نیکوتر و خالصتر آورده شود و تقوا افزون شود، قابلیّت تفضّلات نیز بیشتر و مقرّب تر گردد.
مقامات بهشتی را نیز درجات گویند که برای مؤمنین است امّا اختلاف درجات مثوبات از جهت اختلاف مراتب ایمان و تقوا و عمل صالح و … است.
در سوره بقره ۲۵۳ فرمود: «تِلْکَ الرُّسُلُ فَضَّلْنا بَعضَهُم عَلیٰ بَعْضٍ … وَ رَفَعَ بَعْضَهُمْ دَرَجاتٍ: برخی از آن پیامبران را بر برخی دیگر برتری دادیم … و مقامات برخی از ایشان را بالا بردیم.» آیه دربارهٔ پیامبران و برتری آنان نسبت به یکدیگر است.
در قرآن درجات هم به معنی مراتب در بلندی و رفعت است و هم به معنی منزلت و عظمت آمده.
در سوره آلعمران ۱۶۳ فرمود: «هُم دَرَجاتٌ عِنْدَ الله: آنان نزد خداوند درجاتی دارند.» یعنی کسانی که اعمالشان برای رضایت و خشنودی خداوند است در پیشگاهش جایگاه و منزلتهایی دارند.
صبر را سُلَّم کنم سوی دَرَج **** تا برآیم، صبرُ مفتاح الفَرَج (مثنوی)
مثل تقوا برای طاعات مانند آب برای درختان است و طبیعت درختان و میوهها در رنگ و طعم مانند درجات ایمان است. پس کسی که در بالاترین درجه تقواست و جوهر روحش صافتر باشد، با تقواتر است و هرکس چنین باشد، عبادتش خالصتر و پاکتر و به خدا نزدیکتر است.
دَرد
درد به معنای احساس رنج و ناراحتی شدید از نایافتن مطلوب است.
این درد هیچ ربطی به آنچه معادل وَجَع و اَلَم در زبان عربی است ندارد، بلکه مقصود آمادگی روحی انسان است برای پذیرفتن امور ذوقی و اسرار روحانی و چیزهایی که میتواند انگیزهٔ کارهای اساسی شود و نیروی حرکت سالک بهسوی مقصود گردد.
درد حالتی است که از خواهش و طلب بسیار حاصل آید.
پس بدان این اصل را ای اصل جو **** هرکه را درد است، او بُرده ست بو (مثنوی)
آتش ظاهری، با وجود هیزم تا وقتی باد محرّک آن نشود، در اشتعال نیاید. همینطور آتش عشق که بهمقتضای «اَلْعشق نار و حَطَبها اَکباد العاشقین» جگر و قلب عاشق مهیّا باشد، بیمدد و محرّک درونی، قلب مکتوم است و آن محرّک، درد باشد. پس این درد مانند باد است که آتش افروزد. پس درد، حالتی است که از یاد محبوب یا توجّه و شنیدن سخن وی، مثل باد دَمهٔ آهنگران در جوش میآید و آن آتش آرمیده را در اشتعال و التهاب آورد.
سینه خواهم شَرْحه شَرْحه از فِراق **** تا بگویم شرحِ دردِ اشتیاق (مثنوی)
درد و بیقراری در طلب چیزی، کلید باب وصال است. درد باطنی، انگیزه قوی و محرّک پرقدرت در رسیدن به محبوب و مطلوب است.
اهل درد، عرفا هستند.
هرکه او بیدارتر، پردَردتر **** هرکه او آگاهتر رُخ زردتر (مثنوی)
درد، حالتی را گویند که از محبوب صادر شود و محب طاقت حمل آن ندارد. (فرهنگ اصطلاحات عرفانی)
بیماری و درد عشق دواپذیر نیست؛ زیرا آنچه مزیل بیماری باشد، شفا و شفای درد و بیماری عشق، به هلاکت و فنا نزدیک شده است.
درمان درد عاشق ماءالحیوة وصل است **** یا نوشداروی مهری یا شهد دلنوازی (ادیب الممالک فراهانی)
ای عشق! پیش هر کسی، نام و لقب داری بسی **** من دوش نام دیگرت، کردم که درد بی دوا (دیوان شمس)
عشق محبوب گدازندهٔ تن، ربایندهٔ دل و غارتکنندهٔ جان است. امّا این معاملت نه با هر خس و دونهمتی رود که این جز با جوانمردان طریقت و رایضان حضرت نرود که اندوه عشق دین به جان و دل خریدارند و هرچه دارند فدای درد و غم خویش کنند.
دُرد
دُرد در لغت تیرگی شراب و روغن و امثال آنکه در آخر میماند است.
و از روی اشارت کدورت شراب قهر و جلال است.
ساقی سیم ساق من، گر همه دُرد میدهد **** کیست که تن، چو جام می، جمله دهان نمیکند (حافظ)
حافظ گوید وقتی محبوب ذوالجلال همگان را محنت دهد و گرفتار قهر و عذاب کند جز عاشق صادق مانند جام می جهت استقبال آن شراب تمام دهن نمیشود و به آن رضا نمیدهد.
و نیز به معنی تجلّی آثاری و تجلّی صفاتی آوردهاند.
به بوی دُردیی از دست داده **** ز ذوق نیستی، مست اوفتاده
عصا و کوزه و تسبیح و مسواک **** گِرو کرده به دُردی، جمله را پاک
دُردی کش یا دُردکش
دُردکش، کاملان کوی محبّت را گویند که با ریاضت و مجاهدت هستی خود را مستهلک و فانی ساخته.
بس تجربه کردیم در این دیر مکافات **** با دردکشان هرکه درافتاد برافتاد (حافظ)
غلام همّت دردی کشان یکرنگم **** نه آن گروه که ازرق ردا و دل سیهاند (حافظ)
کیست دردی کش این میکده یا رب که درش **** قبلهٔ حاجت و محراب دعا میبینم (حافظ)
چون دُردی کش کامل و مکمل فانی فی الله باقی بالله، صاحب مقام ارشاد عام و هدایت تام است؛ آنکه خلیفة الله است و حق بر آینه دل او تجلّی کند و عکس انوار تجلّیات از دل او بر عالم فایض میگردد اوست که قبلهٔ حاجات کلّ کائنات و محراب دعا و مناجات تمامی مخلوقات است.
پیر دردی کش ما گرچه ندارد زر و زور **** خوش عَطابخش خَطاپوش خدایی دارد (حافظ)
و نیز دردکش محبّت مرید متوسط الاحوال را گویند که هنوز به محبّت مفرطه نرسیده.
پیر میخانه چه خوش گفت به دردی کش خود **** که مگو حال دلسوخته با خامی چند (حافظ)
دَرَکات
دَرَک مانند دَرَج است لیکن درج به اعتبار صعود و درک به اعتبار نزول و پایین گفته میشود و از همینجاست که گفتهاند: درجات بهشت و درکات جهنّم.
درک به معنی منزلت روبه پایین است. در واقع درکات، درجه عقب گردیدن است نه بالا رفتن.
درجات، مراتب از پایین به بالا در مقابل درکات، مراتب از بالا به پایین است.
منظور از درکات، طبقات جهنّم است که هفت تاست. امّا اختلاف آن با درجات بهشت در طرف عقوبات آن است. آنهم هر اندازه کفر و شرک و ضلالت و عناد بیشتر باشد، عقوبتش شدیدتر میگردد.
در سوره نساء ۱۴۵ آمده: «اِنَّ المنافقینَ فِی الدَّرکِ الْاَسْفَلِ مِنَ النّار: منافقان در اُشکوبهٔ فروترِ دوزخاند.»
رسول خدا صلیالله علیه و آله فرمود: «بنده با بدخویی به پایینترین درکات دوزخ میرود.»
اینکه میگوییم درکات، تنزّل است از رذیلهای به رذیلهای بزرگتر. مثلاً کسی فحش میدهد این رذیلهای است امّا آنکه زنا میکند سبب میشود از درکهای به درکه پایینتر تنزّل کند. لذا خداوند فرمود منافق در درک اسفل جای دارد.
امّا هرگاه رذیلهای مقام شد اگر آن رذیله از اصول باشد مثل تکبّر که اکثر فرعونها این صفت را داشتند در پایینتر درجه جهنّم است. امّا اگر کسی یکبار دروغ میگوید یا یکبار غیبت میکند بِالنسبه در طبقه اوّل است. جایگاهها عرضی نیست طولی است؛ یعنی رذایل از نظر خرابی در طول هماند.
خلاصه تمام درجات و درکات زاییدهٔ اعمال خود آدمی است نه چیز دیگر.
از درکات جحیم، باخبر و بیخبر **** در عرفات نعیم، سرخوش بنشستمی (فیض کاشانی)
دروغ (کذب)
دروغ، آنچه خلاف واقع گفته میشود که یا نسبت به خود است یا نسبت به دیگری.
دروغ، حرام است؛ زیرا در آن زیانی متوجّه مخاطب میشود یا باعث میشود تا مخاطب به خلاف واقع معتقد شود و این سبب جهل او میگردد. در واقع دروغ، القاء خلاف واقع به دیگری است به سبب جهل او.
دروغ اقسامی دارد:
۱ دروغ در گفتار: یعنی خبر دادن از چیزها برخلاف آنچه هستند و آن از عداوت یا حسد یا خشم ناشی میشود که در این صورت از رذایل غضب است. یا از مال دوستی و طمع سرچشمه میگیرد یا عادت است که در این حال از رذایل قوّه شهوت است.
۲ دروغ در نیّت و اراده: و آن عدم خلوص نیّت برای خداست. در این حال تنها خدای سبحان برانگیزنده طاعات و اعمال او نیست و بهرههای نفسانی به آن آمیخته است و این دروغ به ریا برمیگردد.
۳ دروغ در عزم و تصمیم بر کار خیر: به این معنی که در عزم بر کار خیر نوعی سستی و ضعف و تردید وجود داشته باشد که با صدق در عزم مخالف و متضاد باشد و این نیز از فساد و زبونی قوّه شهوت است.
۴ دروغ در وفای به عزم: که گاهی نفس در حالتی به آسانی تصمیم میگیرد؛ زیرا وعده دادن راحت است ولی در عمل وقتی حقایق به وقوع پیوست و قدرت و تمکّن حاصل شد، آن عزیمت به نابودی میگراید و این نیز از رذایل قوّه شهوت و از انواع شره است.
۵ دروغ در اعمال: این است که اعمال ظاهری وی دلالت بر صفتی نیک در باطن او میکند بهعبارتدیگر باطنش مثل ظاهرش یا بهتر از آن نیست و این حالتی غیر از ریاست. چون ریاکار در اعمال خود غیر از خدای تعالی را در نظر دارد و چهبسا در نماز به حال خشوع ایستاده و مقصودش غیر خداست و از نماز غافل است. ممکن است در ظاهر با آرامش و وقار راه رود درحالیکه درونش متصّف به این صفت نیست. پس چنین کسی در عمل کاذب است هرچند ریاکار نیست.
۶ دروغ در مقامات دینی: مثل دروغ در خوف و رجا، زهد، تقوا، توکّل، تسلیم و دیگر فضایل اخلاقی؛ زیرا برای این فضایل اصولی است که نامهای آن با تحقق قابل اطلاق است و نیز حقایق و لوازم و غایاتی دارد و صادق حقیقی کسی است که به آنها نائل شده و هر که به آن نرسیده باشد، در ادّعای خود کاذب است.
خدای بزرگ به موسی علیهالسلام وحی کرد: «ای پسر عمران، دروغ میگوید کسی که گمان میکند مرا دوست دارد و در هنگامیکه تاریکی شب همهجا را فرامیگیرد میخوابد. آیا چنین نیست که هر عاشقی دوستدار خلوت با معشوق خود است؟»
رسول خدا صلیالله علیه و آله فرمود: «دروغ میگوید کسی که گمان دارد مرا دوست دارد ولی با علی دشمنی میکند.»
امام صادق علیهالسلام فرمود: «دروغ میگوید کسی که ما را دوست دارد و از دشمنان ما بیزاری نمیجوید.»
دروغ چه کوچک باشد یا بزرگ، جدّی باشد یا شوخی گفتنش اشکال دارد. امام حسن عسگری علیهالسلام فرمود: «همهٔ پلیدیها در خانهای نهاده شود، کلید آن خانه دروغ است.» و دروغ چون خلاف ظاهر کلام است و گویندهاش نه در مقام مبالغه در گفتن است و نه به خاطر مصلحت بین دو نفر و یا قبیله که نزاع دارند است، دروغ موجب خراب شدن ایمان و دور شدن ملائکه از کاذب و کم شدن روزی و رسوا شدن میان مردم میشود تا جایی که اگر کذب به خدا و رسول در ماه مبارک رمضان باشد سبب بطلان روزه هم میشود.
رسول خدا صلیالله علیه و آله فرمود: «اگر پراکندگی دلها و دروغگوییهای شما نبود، بیگمان آنچه را من میشنوم، شما نیز میشنیدید.»
امیرالمؤمنین علیهالسلام فرمود: «بنده مزّه ایمان را نمییابد تا دروغ را ترک کند چه شوخی باشد چه جدّی»
گفت پیغمبر نشانی داده است **** قلب و نیکو را محک بنهاده است
گفته است: الکذبَ رَیبٌ فِی الْقلوب **** گفت: اَلصِّدق طمأنینُ طَروب
دل نیارامد به گفتار دروغ **** آب و روغن هیچ نَفْروزد فروغ
دل مگر رنجور باشد بَد دهان **** که نداند چاشنیِّ این و آن
چون شود از رنج و علّت، دل سلیم **** طعم کذب و راست را باشد علیم (مثنوی)
در سوره نحل ۱۰۵ آمده: «تنها کسانی که به آیات خداوند ایمان ندارند دروغ میبافند و هماناناند که دروغگویاناند.»
و از بدترین انواع دروغ، شهادت دروغ، قسم دروغ و خلف وعده است.
رسول خدا صلیالله علیه و آله فرمود: «همهٔ دروغها ثبت میشود مگر دروغی که مرد در جنگ بگوید یا وقتی میان دو کس کدورتی باشد و میان آنها را اصلاح کند یا مرد با زن خود سخنی بگوید که او را خوشدل سازد.»
در هر مقامی که دروغ گفتن حسب شرع رواست تا توانی در آن دروغ صریح مگو بلکه «توریه» کن یعنی سخنی بگو که ظاهر معنی آن راست باشد اگرچه آنچه را شنونده از آن میفهمد دروغ بوده باشد تا نفس به دروغ گفتن عادت نکند. مثلاً اگر ظالمی تو را بجوید و تو در خانه باشی به کسی میگویی انگشت خود را در جایی بگذارد و بگوید او اینجا نیست.
در واقع توریه آن است که متکلّم خلاف ظاهر کلام خود را اراده کند و پوشیدن حقیقت چیزی و ظاهر کردن غیر آن است و آدمی را از دروغ بینیاز میکند. گاهی به توریه و کنایه میتوان متوسل شد تا راهی باشد که الفاظ نیز راست باشد اگرچه در معنی خلاف واقع را میفهماند.
رسول خدا صلیالله علیه و آله وقتی قصد سفری داشت مقصد را پنهان میکرد (توریه) و چنین مینمود که مقصد دیگری دارد تا خبر به دشمنان نرسد.
از امام صادق علیهالسلام دربارهٔ قول خدا در داستان ابراهیم علیهالسلام «قال بَل فَعَلَهُ کبیرهُم هذا فَسْئَلُوهُم اِن کانوا یَنْطِقون: گفت: بلکه همین بزرگشان چنین کاری کرده؛ اگر سخن میگویند از خود آنان بپرسید.» (انبیاء ۶۳) سؤال شد، فرمود: «نه بت بزرگ بتها را شکسته بود و نه ابراهیم دروغ گفت» پرسیدند: چگونه؟ فرمود: «ابراهیم گفت اگر سخن گفتن میتوانند از آن بپرسند؛ یعنی اگر سخن میگویند، بت بزرگ هم این کار را کرده و اگر سخن نمیگویند، بت بزرگ هم کاری نکرده. پس نه آنها سخن گفتند و نه ابراهیم دروغ گفت.»
و دربارهٔ این آیه: «اَیَّتُها الْعِیرُ اِنَّکُم لَسارقون: ای کاروانیان بیگمان شما دزدید.» (یوسف ۷۰) سؤال کردند، فرمود: «آنان یوسف را از پدرش دزدیدند. (امّا جام زرّین پادشاه را ندزدیدند) و وقتی برادران یوسف پرسیدند چه گم کردید؟ جواب دادند جام پادشاه را گم کردیم و نگفتند شما جام را دزدیدید.»
درویش
درویش به معنای بینوا و فقیر و تهیدست و گوشهنشین است. آنکه به اندک مایه از مال دنیا قناعت کند.
درویش آن را گویند که هیچ چیزش نباشد و در هیچ چیزی خلل نیابد و با کمال افلاس احتیاجش به هیچچیز و هیچکس نباشد.
آوردهاند که درویشی را ملِکی ملاقات افتاد. ملِک گفت از من حاجتی خواه. گفت من از بندهٔ بندگان خود حاجت نخواهم. گفت این چه سخن است؟ گفت مرا دو بندهاند که آن هر دو خداوندان تواند: یکی حرص و دیگری امل.
بدان که درویش را ادبهاست در باطن و ظاهر و مخالطت و افعال او و باید که آن را رعایت کند. امّا در باطن او کراهت نباشد چیزی را که خدای عزّوجل او را بدان مبتلا گردانیده است از درویشی که آن از فعل اوست و نقیض آن حرام و باطل کنندهٔ ثواب درویشی. رسول خدا صلیالله علیه و آله فرمود: «ای گروه درویشان، به دلهای خود از خداوند راضی باشد تا ثواب درویشی را بیابید و الّا نیابید.»
و عالیتر از آن بدان طالب و شاد باشد و نیز بر خداوند متوکّل باشد که قدر ضرورت او برسد و زیادت از کفاف را کراهت دارد.
امّا در ظاهر آنکه تجمّل (آراستگی) و تعفّف (از حرام و سؤال از مردم دوری کند) اظهار کند و شکایت نکند و درویشی را ظاهر نگرداند. در سوره بقره ۲۷۳ فرمود: «یَحْسَبُهُمُ الْجاهِلُ اَغنیاءَ من التَّعَفُّفِ: نادان آنان را از بس که خویشتندارند توانگر میپندارد.» که ظاهر کردن درویشی و سؤال عین شکایت است و در اعمال آنکه توانگری را برای توانگری تعظیم ننماید و با توانگران نیامیزد و در مجالست ایشان رغبت ننماید که آن از مبادی طمع است که چون با ایشان بیامیزد او را ریا افتد و چون در ایشان طمع کند عصمت او منقطع گردد و چون با ایشان آرام گیرد گمراه گردد.
امّا در آداب اعمال آن است که به سبب درویشی در عبادت سستی نکند و از دادن اندکی که از او فاضل آید باز نباشد چه آنکه جهد مقل (بیمقدار) است و فضل آن بیش از بخشیدن مالهای بسیار توانگران و باید که درویش در چیزی که بدو رسد در سه کار نگرد: نفس مال، غرض دهنده و غرض او در استدن.
درویش آن را گویند که به حسب حال، در پرتو نور تجلّی نیست گشته و در فنای از خود به بقای به حق رسیده. پس هرکه به مرتبهٔ فنای فی الله رسید و بقاء بالله یافت، درویش است و درویشی افلاس ذاتی و فنای خودی و محو هستی را گویند.
بادِ درویشی چو در باطن بوَد **** بر سر آب جهان، ساکن بوَد
گرچه جمله این جهان مُلکِ وی است **** مُلک، در چشمِ دلِ او، لاشیْ است (مثنوی)
امّا درویشان بر دو گونهاند: یکی درویشان به خدا و دیگر درویشانِ از خدا. درویشان به خدا کسانی هستند که حقیقتاً محتاج و مشتاق حقّاند. ولی درویشان از خدا کسانی هستند که از جانب حقتعالی هیچ طاعت و قرب و محبّتی نیافته و همیان باطن چنتهٔ دلشان از هر معرفت و حقیقت تهی است ولی طالب و شیفتهٔ نام و نان هستند.
فقرِ لقمه دارد او، نَی فقرِ حق **** پیش نقش مردهای کم نِه طبق
ماهیِ خاکی بوَد درویش نان **** شِکل ماهی، لیک از دریا رَمان
مرغِ خانه است او، نه سیمرغِ هوا **** لَوت نوشد او، ننوشد از خدا (مثنوی)
گروهی که خود را قلندر خوانند و درویش، نه معنی تصوّف را فهمیدهاند و نه از راه و رسمِ دین ایشان را اثری و نه از خدا و پیغمبر آنان را خبری است. روزگار خود را به گدایی و سؤال از مردم صرف نموده و نام درویشی و ترک دنیا را بر خود بستهاند و این گروه از پستترین طوایف عالماند.
روزی فقیری به نزد حکیم حاج ملّا هادی سبزواری (م ۱۲۸۹) آمد و خواستار مقداری سرکه شد. حاجی با آنکه سخن کوتاه میگفت: با صدای بلند فرمود: نداریم. گفت: در فلان گوشه زیرزمین سرکه است! حاجی فرمود: درویش، از چشم تو پردهای برگرفتهاند که چنین میکنی، پردهها هست که باید برگیرندش.
توضیح بیشتر در حرف فاء «فقیر» بعداً میآید.
دست (ید)
از جمله اعضای هفتگانه که حفاظت آن لازم است دو دست آدمی است که اکثریت کارهای فعلی انسان بدان مرتبط میباشد.
چه آنکه قبض و بسط، عطا و منع از طریق این عضو تحقق پذیرفته و با دو دست انجام میگیرند. در افعالی همانند وضو، تیمّم، نماز، جهاد، حج، زکات، انفاق و اُکل و شُرب، به دست گرفتن قرآن، مساعدت و کمک به برادران دینی، مانع شدن از ظلم ظالم به مظلوم و … دستها دخالت تام دارند.
از آنطرف سیلی زدن به یتیم، قبض اموال نامشروع، دست زدن به نامحرم و نجاسات و … را میتوان از جمله تخلّفات این عضو نام برد.
مراقبهٔ دست و انگشتان و حفظ آنها از گناهان کار سادهای نیست، بلکه اهتمام همیشگی لازم دارد. قرآن کریم در مورد پا خیلی کم متذکّر شده ولی در مقابل، استعمالات زیادی در مورد دست شده است.
در سوره نور ۲۴ آمده: «یوم تَشْهَدُ عَلَیْهِم اَلْسِنَتُهُم وَ ایْدیهم وَ اَرْجُلُهم بما کانوا یَعْلَمون: در آن روز زبان و دست و پاهایشان بر ضدّ آنها به اعمالی که مرتکب شدهاند شهادت میدهند.»
حضرت حق گناهان و سیّئات را نیز به «دست» که مظهر قدرت بوده، نسبت داده و میفرماید: «ظَهَرَ الْفاسد فِی الْبَرِّ و الْبَحْرِ بِما کَسَبَتْ اَیْدیِ النّاس: فساد در خشکی و دریا به خاطر کارهایی که مردم با دستانشان انجام دادهاند، آشکار شده است.» (روم ۴۱)
امام صادق علیهالسلام فرمود: «زکات دست، بخشندگی و سخاوت است از آنچه خدا انعام کرده و به کار گرفتن آن در نوشتن علوم و رهنمودهایی است که مسلمانان در طاعت خدای متعال از آن بهرهمند شوند و نیز آن را از هر شرّ و بدی نگه دارد.»
و دیگر اعمال خیری که با دست صورت میگیرد:
دست کشیدن بر سر یتیم؛ امام صادق علیهالسلام فرمود: «هیچ زن و مرد مؤمنی نیست که با مهربانی بر سر یتیمی دست بکشد مگر اینکه خداوند به عدد هر مویی که دستش را بر آن میکشد حسنهای برای او مینویسد.»
دست دادن و مصافحه کردن؛ امام صادق علیهالسلام فرمود: «پاداش دست دادن شما به یکدیگر همانند پاداش جنگجویان در راه خداست.»
دعا کردن؛ امام صادق علیهالسلام فرمود: «در حال دعا باید دو دست را بالا گرفت، زیرا این حال رغبت به دعا را نشان میدهد.»
صدقه دادن؛ امیرالمؤمنین علیهالسلام فرمود: «آنکه دست به دست سائل میرساند (و به او چیزی میدهد)، دست خود را بهسوی دهانش آورده و ببوسد که صدقه پیش از آنکه به دست سائل برسد، خدای عزّوجل آن را میگیرد که … یأخذ الصّدقات (توبه ۱۰۴)»
اگر نظارت و رسیدگی و مراقبت از این عضو در امور فردی و اجتماعی رعایت شود، آن دست، دست خدایی شده و هرچه از او به ظهور رسد، الهی و ملکوتی و حقیقی میباشد و موجب خشنودی ربّ میگردد.
چون قبول حق بوَد آن مردِ راست **** دست او در کارها دست خداست
داد ده ما را، این غم کن جدا **** دست گیر، ای دست تو دستِ خدا (مثنوی)
ید یا دست در لغت به پنج معنی آمده:
۱- دست؛ عضو مخصوص بدن و اصلش یدی است؛ زیرا جمع اش اید و یدی میباشد.
۲- به طور استعاره دربارهٔ نعمت و عطیّه هم به کار میرود «یا باسط الیدین بالعطیّه» و در سوره مائده ۶۴ فرمود: «یَداهُ مَبسوطتان یُنْفِقُ کیف یشاء: دستهای او باز است و هرگونه بخواهد میبخشد.»
۳- برای مالک بودن و در اختیار داشتن هم معنی میشود. مثل هذا فی ید فلان؛ یعنی این در اختیار و مالکیّت اوست.
۴- به معنی قدرت و قوّت و نیرو هم آمده. در سوره آلعمران ۲۶ فرمود: «بِیدِکَ الْخَیر اِنَّکَ عَلیٰ کُلّ شیءٍ قدیر: نیکی در کف توست بیگمان بر هر کاری توانایی» و در سوره فتح ۱۰ فرمود: «یَدُ الله فَوقَ ایدیهم: دست خدا بالای همهٔ دستهاست.»
نی که اوّل دست یزدان مجید **** از دو عالم پیشتر عقل آفرید؟ (مثنوی)
کمان ابرویت را گو بزن تیر **** که پیش دست و بازویت بمیرم
۵- به دهر و روزگار هم تشبیه شده؛ ید الدّهر: دست روزگار.
رسول خدا صلیالله علیه و آله فرمود: «مؤمن کسی است که مردمان از دست و زبان او در آسایش باشند.»
دست افشاندن
اشاره دارد به دست برداشتن از دنیا و آخرت در راه معشوق.
رهی سر کن خدا را ای سبک دست **** که جان از جسم، دست افشان برآید (صائب تبریزی)
دست زدن (کف زدن)
محافظت و مراقبت وقت را گویند.
ما را زهوای خویش دف زن کردی **** صد دریا را ز خویش کف زن کردی (کلّیات شمس)
دست زدن (کف زدن)، تواجد را گویند که به علّت فرح بالله است آنگاه که مرادش را به مشاهده دریابد.
چو در دست است رودی خوش، بزن مطرب سرود خوش **** که دستافشان غزل خوانیم و پا کوبان سر اندازیم (حافظ)
هین دف بزن هین کف بزن، کاقبال خواهی یافتن **** مردانه باش و غم مخور، ای غمگسار مرد و زن (کلّیات شمس)
دستگاه
دستگاه به معنی قدرت و شکوه و جلال است.
حصول جمیع صفات کمال است با وجود قدرت بر هر صفتی.
بعد از این می ده، ولی از کس مخواه **** ما بدادیمت ز غیب، این دستگاه
هین ز گنج رحمتِ بی مَر بده **** در کفِ تو خاک گردد زر، بده (مثنوی)
دستگیری
دستگیری به معنی مدد و اعانت و یاری کردن است و در اصطلاح، ارشاد و هدایت کسی را در طریقت گویند.
سالک إلی الله محتاج به وجود استاد و شیخ راه رفته و حاذق است تا با مصاحبت و دستگیری او این راه پرخطر را بهسلامت طی کند.
دست را مسپار جز در دست پیر **** حق شده ست آن دست را دستگیر (مثنوی)
از عالم ربّانی استاد سید عبدالکریم کشمیری سؤال شد: سالک به چه مرتبهای از سلوک باید برسد تا دستگیری دیگران کند؟ در جواب فرمودند: به مقام کشف و شهود.
شیخ کامل مکمل به جدّوجهد و عنایت برایش فتح حاصل شده و به مقامات عرفانی رسیده و دستگیری خلق خدا کند.
گاه باشد کاملی ناقصی را اجازه دهد که طالب را رشاد و دستگیری نماید و این با شرایط ارشاد منافات ندارد که به نَفَس کامل است.
ای همه تو، ناگزیر من تو باش **** اوفتادم، دستگیر من تو باش
ماندهام در چاهِ زندان پای بست **** در چنین چاهم که گیرد جز تو دست
دشمنی
دشمنی از جمله صفات نکوهیده است و آن غیر مراء و مجادله است. در واقع خصومت لجاجت است تا حقّی یا مالی را به دست آورد.
دشمنی و عداوت دو نوع است: یا آن را در دل پنهان دارد و منتظر فرصت مناسب برای ابراز آن است که آن حقد و کینه باشد. یا آن را ابراز میکند و اظهار نماید و درصدد آزار و اذیت او برآید و این ثمرهٔ قسم اوّل است؛ زیرا که چون عداوت قوّت گرفت و دشمنی شدید شد دیگر نمیتوان آن را پنهان کرد.
دشمنی شجرهای است که جز اندوه و اَلَم ثمرهای ندارد و آتشی است که جز دود کدورت از آن برنخیزد.
بغض و عداوت نفس را بیمار و روح را متألّم میسازد و آدمی را از بساط قرب الهی دور و از مرافقت ساکنان عالم قدس مهجور گرداند.
حضرت صادق علیهالسلام فرمود: «هرکه تخم عداوت بکارد، همان را که کاشته درو میکند؛ مَن زَرَع العَداوةَ حَصَدَ ما بَذرَ»
اظهار دشمنی درجاتی دارد: دوری کردن و سخن نگفتن با وی، درشتی و خشونت کردن در گفتار، تحقیر و اهانت، اطاعت نکردن، سعی در بدی کردن و تباه کردن حاجات وی.
دشمن هیچ خیری را برای طرف مقابل نمیخواهد و در صدد آزار و ضرر رساندن به اوست.
عاقل در حالتی باقی نمیماند که مضرّات دشمن به او برسد. پس باید سعی نماید که با دشمن رفتار دوستانه و گفتار مشفقانه داشته باشد و با مهربانی و شکفتگی با او ملاقات کند. نسبت به او نیکی کند تا دشمنی از دل او برطرف کند.
درخت دوستی بنشان که کام دل ببار آرد **** نهال دشمنی برکن که رنج بیشمار آرد (حافظ)
امیرالمؤمنین علیهالسلام فرمود: «یک دشمن بسیار است؛ انّ عدوّا واحدا لکثیر»
صد دوست اگر توراست، بهر تو کم است **** یک دشمن اگر توراست، خود بسیار است
لقمان حکیم به فرزندش فرمود: برای خود هزار دوست بگیر و هزار دوست کم است و یک دشمن برای خویش مگیر که یک دشمن هم زیاد است.
امیرالمؤمنین علیهالسلام به پسرانش فرمود: «ای پسرانم، بپرهیزید از درافتادن با مردمان که از دو تیره به در نباشند یا خردمندی که برای شما نیرنگ به کار برد یا نادانی که در برابر شما شتاب کند؛ و آغاز به سخن نر است و جواب ماده و چون همراه شوند به ناچار نتیجه آرند.»
امّا خطرناکترین دشمن انسان، دشمن درونی او (نفس امّاره) است و مبارزه با آن کاری بس دشوار است و به مجاهدت و ریاضت نیاز دارد.
امیرالمؤمنین علیهالسلام فرمود: «لا عدوٌ اعدیٰ علی المرءِ من نفسه: هیچ دشمنی برای انسان از نفس او دشمنتر نیست.»
و باز فرمود: «هواک اعدی علیک من کلّ عدوّ فاغبله و الّا اهلک؛ هوای نفس تو دشمنترین دشمنان توست. کوشش کن تا بر آن غلبه کنی وگرنه هلاکت خواهد کرد.»
سعدی در گلستان گوید از عارفی سؤال کردند معنای این حدیث پیامبر را که فرمود نفس تو از همهٔ دشمنان با تو دشمنتر و از همه نسبت به تو خطرناکتر است چیست؟ فرمود: برای اینکه به هر دشمنی اگر نیکی کنی و آنچه میخواهد به او بدهی با تو دوست میشود جز نفس که هرچه خواستههای او را برآورده کنی، دشمنتر میگردد.
دوستی و دشمنی برای خدا (حبّ و بغض) فضیلت بسیار دارد. رسول خدا صلیالله علیه و آله فرمود: «هرکه در راه خدا دوستی و دشمنی کند و برای خدا عطا و منع کند از برگزیدگان خداست.»
دشمنی در راه خدا این است که با انسانی به سبب نافرمانی و معصیت و مخالفت او با اوامر الهی دوستی نکند و عملش را ناپسند میدارد و او را از قرب حق به دور میبیند. لذا نمیتواند با او قرین شود و بوی مخالفت او سبب میشود از او فاصله بگیرد.
دعا
دعا به معنی خواندن و حاجت خواستن و استمداد است.
در سوره بقره ۱۸۶ فرمود: «وَ اِذا سَأَلَکَ عِبادی عَنّی فاِنّی قریبٌ اُجیبُ دَعْوَةَ الدّاعِ اِذا دَعانِ: و چون بندگانم دربارهٔ من از تو پرسند من نزدیکم دعاکننده چون مرا بخواند دعای او را پاسخ میدهم» و در سورهٔ غافر ۶۰ فرمود: «قال ربّکم اُدعونی اَستَجب لَکُم» از این دو آیه روشن است که هرکس خدا را بخواند، حتماً خداوند اجابت خواهد کرد.
گفت حق: گر فاسقی و اهل صَنَم **** چون مرا خوانی، اجابتها کنم (مثنوی)
امّا اینکه بیشتر دعاها به اجابت نمیرسد؛ یا از آن است که صلاح بنده نیست. خدا میداند و بنده نمیداند و در این صورت دعا، دعا نیست که قبول شود بلکه نفرین است.
شکر حق را کان دعا مردود شد **** من زیان پنداشتم، آن سود شد
بس دعاها کان زیان است و هلاک **** وز کرم می نشنود یزدان پاک (مثنوی)
یا آن است که در دعا اخلاص نیست و در حین دعاها به جاهای دیگر هم تکیه نموده است. وقتیکه انسان خود را مضطّر دید و از هرچه غیر او ناامید شد، حتماً اجابت خواهد گردید که: «أَمَّن یجیب مضطّر اذا دَعاهُ وَ یَکْشِفُ السّوء: آن کسی که درمانده، چون وی را بخواند پاسخ دهد و بلا (ی او را) میگرداند.» (نمل ۶۲)
و مراد از اضطرار آن است که راه علاج را از هر سود بسته بیند.
کسی از امیرالمؤمنین علیهالسلام سؤال کرد: بین زمین و آسمان فاصله چه قدر است؟ فرمود: به اندازهٔ دیدن چشم و دعای مظلوم؛ که … دعای مظلوم سریع به آسمان معنوی که فرشتگان در آن هستند میرسد. مظلوم دو قسم است: یک دسته گروهی که تکیه بر فامیل، قدرت، مقام و دیگر افراد دارند که دعایشان خالص نیست. دوم مظلومی که دستش از همهجا کوتاه است و تکیهگاهی به غیر از خدا ندارد. این گروه دعایشان خالص است و زود مستجاب میشود.
امیرالمؤمنین علیهالسلام فرمود: «دعا چهار شرط دارد: حضور قلب، خلوص باطن، معرفت نسبت به خدا و انصاف در آنچه میخواهی.»
گروهی نزد امام صادق علیهالسلام آمدند و گفتند: ما خدا را میخوانیم، امّا او استجابت نمیکند! فرمود: «چون شما کسی را میخوانید که او را نمیشناسید.»
خدای تعالی فرمود: «گاهی بنده از من حاجتی میطلبند و من آن را برآورده میسازم ولی او گناه میکند. به فرشتگان میگویم این بنده خود را با گناه مورد خشم من قرار داده و خود را مستحق محرومیّت از نعمت کرده است. پس از این به خواستهٔ خود نزد من نائل نخواهد شد مگر به بندگیام گردن نهد.»
در روایات دربارهٔ افرادی که قلبشان مشکل دارد و دعایشان مستجاب نمیشود چنین آمده: ۱- خداوند دعای قلب بوالهوس را قبول نمیکند (قلب لاهٍ) ۲- خداوند دعای قلب غافل را قبول نمیکند (قلبٍ غافلٍ) ۳- خداوند دعای قلب اشتباهکار را قبول نمیکند. (قلبٍ ساهٍ)
مردی از بنیاسرائیل چهل شب به دعا و راز و نیاز و شبزندهداری پرداخت و از خداوند حاجتی خواست امّا حاجتش برآورده نشد. پس نزد حضرت عیسی علیهالسلام آمد و شکایت کرد و از وی خواست برایش دعا کند. عیسی علیهالسلام وضو گرفت و دعا کرد. خداوند به عیسی وحی کرد: ای عیسی، این شخص از آن در وارد نشد که باید وارد میکشد. او مرا میخواند ولی در قلبش دربارهٔ تو شک دارد. چون با این شک مرا میخواند تا گردنش خشک میشد یا ناخنهایش خشک میشد، دعای او را قبول نمیکردم.
وقتی بنده میگوید: ای خدا، چنین کن و چنان مکن. این گفتن مثل آن است که رعیت به پادشاه گوید: آن کوزه را بگیر و این کوزه را مگیر؛ یعنی میگوید این را مکن و آن را بکن.
بنده باید از نیاز به بینیاز خواهش و تمنّا و درخواست کند نه آنکه امر نماید، که این در بارگاه کبریایی عین خطا و عصیان است. لذا در دعاها امامان به ما آموختهاند که اینطور بگوییم: «اللّهمّ اسئلک: خدایا از تو درخواست میکنم.» و «اللّهمّ ادعوک: خدایا تو را میخوانم.»
دعا کردن آدابی دارد که برخی عبارتاند از:
دعا را با ثنا و ستایش خداوند و یادآوری نعمتها آغاز کند. دیگر آنکه با حضور قلب و توجه کامل دعا کند. با معرفت به خدا و ایمان صحیح دعا کند. از گناهان توبه و استغفار نماید که رسول خدا صلیالله علیه و آله فرمود: «بهترین دعا استغفار است.» (دایرة المعارف تشیّع ج ۷). در دعا کردن دیگران شریک کند. حضرت موسی بن جعفر علیهالسلام فرمود: «هرکس برای برادر مؤمن خود غایبانه (پشت سرش) دعا کند از عرش او را ندا کنند که از برای تو صد هزار برابر است از آنچه برای او دعا کردی.»
قبل و بعد از دعا بر محمّد و آل محمّد صلوات بفرستد. امام صادق علیهالسلام فرمود: «هرکس به درگاه خداوند حاجتی دارد، اوّل بر محمّد و آل محمّد صلوات بفرستد، پس از آن حاجت خود را بخواهد پس دعای خود را به صلوات بر محمّد ختم نماید. همانا خداوند کریمتر از آن است که دو طرف دعا را قبول فرماید و بین آن را رد کند، زیرا که صلوات بر محمّد و آل او البته مقبول است و رد نمیشود.»
پس از دعا صدقه بدهد و …
البته تلاش نیز مهم است و بیشتر مردم فکر میکنند که اثر دعا باید من حیث لا یحتسب باشد و کاری نکنیم و دعا به طور خرق عادت یا نزدیک به آن مستجاب شود.
دین بر پایهٔ عبادت استوار است و مغز عبادت دعاست که خود بهترین عبادت و نزدیکترین راه بهسوی خداوند است. امام صادق علیهالسلام فرمود: «بهدرستی که شما را قرب به خدا حاصل نمیشود به عبادتی مثل دعا» و فرمود: «نزد خدا منزلتی است که به آن نمیرسد مگر به دعا و مسئلت؛ و اگر کسی دهان خود را ببندد و دعا نکند و از خدا سؤال ننماید، چیزی به او نمیدهد. هرکه دری را بسیار بکوبد البته به رویش میگشایند.»
از رندی دربارهٔ دعا سؤال کردند، فرمود: دعا واسطه ارتباط و عنوان کردن حاجت است و خودش بالاصاله هدف نیست.
امام صادق علیهالسلام فرمود: «دعا با شرایطش تقدیر را هرچند از آسمان نازل شده و محکم گردیده باشد را رد میکند.» و فرمود: «هر بلایی که به بندهٔ مؤمن نازل شود، خدا او را دعا الهام نماید که البته آن بلا زود زایل گردد.»
هم دعا از تو، اجابت هم ز تو **** ایمنی از تو، مهابت هم ز تو
جز تویش کی بر آرد بنده دست **** هم دعا و هم اجابت از تو است
هم ز اوّل تو دهی میل دعا **** تو دهی آخر دعاها را جزا (مثنوی)
دعوت
دعوت در لغت به معنی خواندن، راه نمودن، راهنمایی و رهبری است.
در اصطلاح دعوت به طور عام عبارت است از راهنمایی به سوی حق.
به طور کلّی دعوت دو گونه است: دعوت بهسوی حق و دعوت بهسوی باطل و بر این اساس دعوتکنندگان حق:
الف) انبیاء هستند. در سوره آلعمران ۱۵۳ فرمود: «وَ الرّسول یدعوک: و پیامبر شما را فراخواند.»
ب) مؤمنین هستند. در سوره آلعمران ۱۰۴ فرمود: «وَلْتَکُن مِنکُم امّة اِلَی الْخیر: و باید میان شما گروهی باشند که (مردم را) به نیکی فراخوانند.»
امّا دعوتکنندگان به باطل:
الف) پیشوایان کفرند. در سوره قصص ۴۱ فرمود: «یدعونَ اِلَی النّار: (مردم را) بهسوی دوزخ فرامیخوانند.»
ب) شیطان است: در سوره لقمان ۲۱ فرمود: «کان شیطان یدعوهم اِلیٰ عذابِ السّعیر: شیطان آنان را به عذاب آتش (دوزخ) فرامیخواند.»
دعوت همهٔ انبیاء به این است که جز خدای یگانه نپرستند و رسولان بشیر و نذیرند به این معنی که از ظلم و فساد و شرک و کفر بیم میدهند و به پاکی و تقوا به سرنوشتی سعادتبخش نوید میدهند و نیز آنکه از گناهان توبه و استغفار کرده و به تخلّق صفات الهی دعوت میکنند.
امامت، خلافت از طرف خداست. امامان وارثان علم پیامبراناند و عالیترین راهنمای مردم به حق باشند؛ و آن ولی واصل که متخلّق به اخلاق الهی گشته و خلیفهٔ او باشد، بندگان را به نور و علم الهی بهسوی پروردگارشان ارشاد نماید که رسول خدا صلیالله علیه و آله فرمود: «علما ورثهٔ انبیاء هستند.» که منظور عالم ربّانی است.
عارف از سر بصیرت به سو حق دعوت میکند از آن رو که میداند خلق را بهسوی که میخواند و میشناسد که داعی و مدعو کدام است.
در سوره یوسف ۱۰۸ فرمود: «قل هذِهِ سبیلی اَدعوا اِلی الله عَلیٰ بصیرة اَنا وَ مَنِ اتّبَعَنی: بگو این راه من است که با بینش بهسوی خداوند فرامیخوانم و هرکس که پیرو من است.»
غیر عارف به تقلید و جهالت دعوت میکند؛ زیرا که مقلّدان کوردل و متمرّدان بیحاصل از ظهور حق در جمیع مظاهر غافل هستند و از وحدت داعی و مدعو و مدعو إلیه ذاهل و از غایت بیگانگی، اسرار یگانگی نمیداند.
هرکه دور از دعوتِ رحمان بود **** او گدا چشم است اگر سلطان بود
مشتری گرچه که سُست و بارد است **** دعوتِ دین کن که دعوت وارد است
باز پرّان کن حمّامِ روح گیر **** در ره دعوت، طریق نوح گیر (مثنوی)
دَف
دف، طلب معشوق برای عاشق را گویند. طلبی که مقرون به شوق باشد.
بی دف بر میا که ما در شوریم **** برخیز و دهل بزن که ما منصوریم (کلّیات شمس)
دلبر
مراد از دلبر، دلبر حقیقی و ولی کامل است.
نیک و بد در نظر عقل بود، عاشق شو **** کانچه دلبر کند آن را همه زیبا بینی
حافظ گوید:
دل و دینم شد و دلبر به ملامت برخاست **** گفت با ما منشین کز تو سلامت برخاست
در سوره زمر ۱۹ آمده: «خداوند به مردی (برده) مثَل میزند که چند اربابِ ناسازگار در (مالکیت) او شریکاند و مردی (برده) که فرمانبر یک تن است؛ آیا این دو در مَثَل برابرند؟»
مراد آن است که فرماید: «تو را یک دل دادم که در آن یک دلبر گیری نه آنکه یک دل را صد پاره کنی و هر پاره را دنبال مهمّی آواره.»
دلدار
دلدار صفت باسطی معشوق است.
دل خرابی میکند، دلدار را آگه کنید **** زینهار ای دوستان! جان من و جان شما (حافظ)
و نیز دلیل است بر تجلّی مجبوب.
تعالی الله چه دولت دارم امشب **** که آمد ناگهان دلدارم امشب (حافظ)
دَلْق
دَلْق به معنای خرقه و جامهٔ درویشی، لباس ژنده و مرقّع که درویشان به تن میکنند.
عبادت به جز خدمت خلق نیست **** به تسبیح و سجّاده و دلق نیست
من این دلق ملمّع را بخواهم سوختن روزی **** که پیر مِی فروشانش به جامی برنمیگردد (حافظ)
گاهی دلْق کنایه از جسم است و تعلّقات جسمانی
پاره دوزی چیست؟ خوردِ آب و نان **** میزنی این پاره بر دلق گران
هر زمانی می درّد این دلقِ تنت **** پاره بر وی میزنی زین خوردنت
دلق چرکین برکنم آنجا ز سر **** خِلعتِ پاکم دهد بارِ دگر
کار او این است و کارِ من همین **** عالَم آرای است ربُّ العالَمین (مثنوی)
دلیل
دلیل به معنای مرشد و راهنما و رهبر است. دلیل آن است که با آن به معرفت و شناخت چیزی برسند و همینطور به معنی حجّت و برهان و آنچه برای ثابت کردن امری بیاورند. (البته برهان، محکمترین دلیلهاست.)
دلیل، مرشد و راهنما را گویند.
در سوره قصص ۱۲ آمده: «هَلْ اَدُلَّکُم: آیا شما را رهنمون شدم.»
کَیْفَ مَدَّ الظِّلَّ نقشِ اولیاست **** کو دلیل نور خورشید خداست
اندر این وادی مرو بی این دلیل **** لا اُحِبَّ الْآفلین گو چون خلیل (مثنوی)
حافظ نیز گوید:
ای دلیل دل گمگشته، خدا را مددی **** که غریب آر نرود ره به دلالت برود
ای دلیل و راهنمای دل های گم گشته و به چاه ضلالت افتاده، حِسْبة لله مددی فرمای که غریب و ناآشنا با راهنمایی و رهبری تو به منزل مقصود برسد.