دَم
دم به معنای نفس و منظور نفس رحمانی حق است و نفحات ربّانی.
لاله بویِ میِ نوشین بشنید از دم صبح **** داغ دل بود به امید دوا باز آمد (حافظ)
دم در اصطلاح خواست و ارادهٔ مرد صاحب دل و مستجاب الدّعوه است.
نَفس رحمانی، دم الهی است که خوشبوترین رایحه است و همچنین عقول و ارواح و نفوس که هر تالی، از انفاس طیّبهٔ مقدّم است. پس از این حیث که نفس بالاصاله منسوب به حقتعالی است همهٔ آن طیّب است.
صد هزاران چشم دل بگشاده شد **** از دَمِ تو غیب را آماده شد
جان جمله معجزات این است خَود **** کو ببخشد مُرده را جان اَبَد (مثنوی)
صاحب دَم کسی است که دارای نَفَس قدسی است و اگر اراده کند بر چیزی مانند شفای مریض، آن مریض بهبود مییابد. عیسی علیهالسلام دم عیسوی داشت و کور مادرزاد را شفا میداد. این انرژی باطنی، قدرت درونی و نَفَس رحمانی است به شرط آنکه شخص مقابل، حسن قابلی داشته باشد.
وقتی نَفَس از نَفْس پاک برخیزد مثمر ثمر واقع میشود و اینکه عدّهای دعا میکنند و مستجاب نمیشود معلوم میگردد که داعی صاحبنَفَس (صاحب دَم) نیست.
دَم سرد
دَمِ سرد منظور کلام بیخاصیت و سخنان سرد و بیاثر است.
این دَمِ سرد تو در گوشم نرفت **** خاصّه اکنون که شدم دانا و زفت (مثنوی)
دَمْ سرد ناصح و واعظی را گویند که مردم را به آنچه فراخوانند، خود عمل نکنند و نیز آنکه سبب سردی و دلمردگی سالک شود.
تو خوش میباش با حافظ برو گو خصمِ جان می ده **** چو گرمی از تو میبینم، چه باک از خصم دمْ سردم (حافظ)
دنیا
دنیا مؤنث ادنی است. اگر آن را از دنی و دنائت بگیریم. به معنی پستتر است و اگر از دنوّ به حساب آوریم به معنی نزدیکتر باشد و آن پیوسته و صفت است و احتیاج به موصوف دارد. مثل حیات دنیا، عذاب دنیا، سعادت دنیا؛ و زندگی دنیا را دنیا میگوییم، یا به این جهت که نسبت به زندگی آخرت پستتر و ناچیزتر است یا از این حیث که این زندگی آخرت به ما نزدیکتر است. از آیات استفاده میشود که به معنای دوم و اصل آن دنوّ است؛ زیرا که در آیات زیادی با آخرت مقابل افتاده است. مثل «ربّنا آتنا فِي الدّنیا حَسنةً و فِي الآخرةِ حسنةً» (بقره ۲۰۱) و «حَبطَت أعمالَهُم فِي الدّنیا و الآخرة» (آلعمران ۲۲) و «قُل مَتاعُ الدّنیا قَلیلٌ و الآخرةُ خیرٌ لِمَن اتّقیٰ» (نساء ۷۷)
دنیا ۱۱۵ مرتبه در قرآن آمده و در تمام آنها صفت زندگی کنونی است مگر در چهار مورد که صفت آسمان و کنار و بیابان آمده است؛ مانند (صافات ۶) و (فصّلت ۱۲) و (انفال ۴۲) و (ملک ۵)
دنیا به علّت نزدیک بودنش دنیا نامیده میشود و دنیا نقیض آخرت است و اینکه دنیا اسم این زندگی که آخرت از آن دور است.
چیست دنیا؟ از خدا غافل بُدن **** نی قُماش و نقره و میزان و زن (مثنوی)
منظور از دنیا متاع و اسباب خانه و ثروت و کسب و کار و زن و فرزند نیست بلکه دنیا، غافل شدن از خداوند است. غفلت چه در امور دنیوی و چه در امور معنوی مانند عُجب در عبادت که مصداق دنیادوستی است، بد است. پیامبر صلیالله علیه و آله فرمود: «چه نیکوست مال شایسته برای بنده شایسته»
در مثنوی آمده: اگر آب درون کشتی بیاید، کشتی را غرق میکند و اگر آن در زیر کشتی جریان داشته باشد، حامی اهل کشتی خواهد بود:
آب در کشتی، هلاکِ کشتی است **** آب، اندر زیرِ کشتی، پُشتی است
همینطور اگر دنیادوستی در قلب بیاید، آن را غرق میکند و اگر بهعنوان ابزار ضروری به کار گرفته شود بسی نیکوست. مگر نشنیدهای که سلیمان علیهالسلام حبّ مال و ملک دنیا را از دلش زدوده بود و خود را مسکین و بینوا بنامید. در واقع با همه دارایی و سلطنت به دنیا تعلّق خاطر نداشت.
مواهب دنیا همه نعمتهای خداوند متعال است و وجودش در عالم خلقت حتمی و ضروری است و اگر بهعنوان وسیلهای برای تکامل معنوی انسان به کار گرفته شود ممدوح و امّا بهعنوان هدف مورد توجّه انسان قرار گیرد و سبب تعلّق و دلبستگی به آن شود مذموم است که نتیجهاش سرکشی و غرور و ظلم و ستم و … آدمی گردد.
پس آنچه برای زندگی دنیا خرج میشود یا به کار گرفته میشود و در راه صحیح مصرفت میگردد، پسندیده بوده و صاحب آن مانند مجاهد در راه خداست. تا جایی که سفر کردن برای طلب رزق را خداوند دوست میدارد و از جانب امامان به ما رسیده کسی که کار نمیکند دعایش مستجاب نمیشود.
امّا اگر انسان به دوستی دنیا گرایش پیدا کند، به لهو و لعب روی آورد و آرزویش دراز میشود و حقوق واجبه را هم نمیپردازد. چون دوستی دنیا در دل جای گرفت، رذایل مانند بخل، تکبّر، عجب، حسادت و… یکییکی رسوخ میکنند.
جوز پوسیده است دنیا ای امین! **** امتحانش کم کن، از دورش ببین (مثنوی)
دنیا مانند صورتی است که سرش کبر، چشمش حرص، گوشش طمع، زبانش ریا، دستش شهوت، پایش عجب، قلبش غفلت، رنگش فنا و حاصلش زوال است. پس دنیا آن کس را که دوست بدارد به کبر میرساند و هرکس از دنیا خوشش بیاید به خود حریص میکند و هرکس طلب دنیا کرده او را به طمع میکشاند. کسی که دنیا را مدح کند لباس ریا به تن او بپوشاند و هرکه ارادهاش دنیا باشد عجب را در دل او جای دهد و هرکس به دنیا اعتماد کرد غفلت او را میگیرد. کسی که متاع دنیا را پسندید در معرض امتحان و آشوب درآید و چیزی در دستش باقی نمیماند. کسی که در پی جمع دنیا برآید و بخل ورزد، دنیا او را به قرارگاهش در آتش خواهد برد.
هست دنیا قهرخانهٔ کردگار **** قهر بین چون قهر کردی اختیار (مثنوی)
روزی بهلول را دیدند که با کندهٔ درختی گلاویز شده است. گاهی یک سر آن را بلند میکند و سپس رهایش کرده و سر دیگر آن را بلند میکند. از او پرسیدند: چه میکنی؟ گفت: «دنیا را گرفتم، آخرتم رها شد. آخرت را دریافتم، دنیایم رها شد. خواستم دنیا و آخرت را با هم داشته باشم، قدرتم نرسید. وقتی خوب اندیشیدم، به این نتیجه رسیدم که باید دنیا را با اهلش رها کنم به امیدی که رستگار شوم.
دنیا جز دوستی غیر خدا نیست و تمام مهلکات باطنی در آن داخل است و در روایت است: «دنیا و آنچه در آن است معلون است مگر چیزهایی برای خدا باشد» و نیز «دنیا کشتزار آخرت است.»
چون شرک و کفر مردم به خاطر دلبستگی آنان به دنیا بود از این جهت از پیامبر صلیالله علیه و آله خواستند کوههای مکّه را طلا کند و یا گنجی برای آنها آورد. خداوند به دنیاخواهان فرمود: «هرکس زندگی دنیا و زینت آن را خواهد؛ ۱- در دنیا جزای اعمالش را تمام و بدون کاستن میدهم. ۲- اینان در آخرت جز دوزخ بهرهای ندارند. ۳- اعمالشان حبط میگردد. ۴- و کارهای (به خیال خوبشان) باطل میگردد.» (هود ۱۴ و ۱۵)
نقل است امیرالمؤمنین علیهالسلام فرمود: وقتی فدک به فاطمه رسید، در بعضی مزارع فدک با بیلی به کشاورزی مشغول بودم. ناگاه (به کشف) زنی را دیدم در نهایت جمال و غایت دلربایی که او را تشبیه به بَثینه نمودم. (زنی در جمال ضربالمثل عرب بود) گفت: ای پسر ابوطالب، مرا همسر خود کن تا خزینههای زمین را به تو بنمایم تا دارای ملک شوی و پس از خودت فرزندانت ملکدار شوند. گفتم: تو کیستی تا از اهلت تو را خواستگار کنم؟ گفت: منم دنیا. گفتم: بازگرد شوهر دیگری بجوی. پس حضرت در این هنگام اشعاری سرود از جمله فرمود: ای دنیا غیر علی را بفریب که به آنچه در توست من راغب نیستم.
ملک دنیا تن پرستان را حلال **** ما غلام ملک عشق بیزوال (مثنوی)
امیرالمؤمنین علیهالسلام فرموده است: ای مردم داستان شما به الاغی میماند که چشمان او را بسته و او را در آسیابی بستهاند، شب و روز را در آنچه سود اندک و رنج دراز دارد دور میزند و با این حال پندارد که مراحلی را پیموده و به منازلی رسیده است تا وقتیکه چشمانش را باز کنند جای خود را مشاهده میکند و میبیند که از جایش تکان نخورده است دوباره به کار قبلی ادامه داده و به حال اوّل بازمیگردد؛ بنابراین به زیان کننده ترین مردم از نظر عمل ملحق میشود؛ یعنی: «آنان که تلاشهایشان در زندگی دنیا گم و نابود شده با این حال گمان میکنند که کار نیک انجام میدهند.» (کهف ۱۰۴) قرنهای گذشته بر همین منوال گذشت و آینده نیز بر همینگونه. پس خدا رحمت کند مردی را که برای خود توشه فراهم کند و آمادهٔ قبر خود باشد و بداند از کجاست و به کجا خواهد رفت.
دوئیت
دوئیت، اختلاف و جدایی است.
در آن موقع که دوئی حکمفرماست من و ما و تویی بسیار، نفاق و حسد و کینه و مکر و تدبیر و … بسیار، حتّی دوست هم دشمن میشود. امّا هنگامیکه آن دویی به یگانگی تبدیل شد این دشمنیها و غرضها منقضی گردد؛ زیرا هیچکس نمیتوانند با خود دشمنی ورزد.
بحر وحدان است، جفت و زوج نیست **** گوهر و ماهیش غیر موج نیست
چونکه جفتِ اَحولانیم ای شَمَن! **** لازم آید مشرکانه دَم زدن (مثنوی)
شمس تبریزی در بیانی برای تفهیم گفت: «اگر مرا دید، خود را چه بینی؟ اگر ذکر من میکنی، ذکر خود چه کنی؟ اگر مرا میشناسی و مرا دیدی، ناخوشی را چرا یاد کنی؟ اگر با منی، چگونه با خودی؟ اگر دوست منی، چگونه دوست خودی؟»
شخصی آمد و درِ خانهٔ معشوق خود را زد. معشوق از درونِ خانه پرسید: کیستی؟ گفت: «منم». معشوق گفت: برگرد که تو هنوز خامی و دَم از «من» میزنی با آن که مدّتی است عاشق هم هستی. آن شخص بازگشت و یک سال در فراق یار، شهر و دیار خود را رها کرد و رفت. پس از یک سال به درِ خانهٔ معشوق آمد و در زد. معشوق از درون خانه پرسید: کیستی؟ گفت: کسی که پشت در خانه هم ایستاده تویی!
بانگ زد یارش که: بر در کیست آن؟ **** گفت: بر در هم توییای دلستان
گفت: اکنون چون منی، ای من درآ **** نیست گنجای دو من را در سرا (مثنوی)
معشوق گفت: حالا که تو «من» هستی، داخل شو؛ زیرا که از خودِ خویشتن دست شستهای و وجودت را در وجود من فانی کردهای، پس در این سرا وارد شو!
در سرای محبوب حقیقی نیز دوئیت و دوگانگی نیست بلکه یک وجود است و با توحید و اسقاط اضافات میتوان بدان راه یافت.
جناب حضرت حق را دویی نیست **** در آن حضرت، من و ما و تویی نیست (شبستری)
آنکه در حق فانی شود، از هرگونه شرک و دویی و ما و تویی رها گشته و در دریای توحید غوطهور گردد.
دوزخ
دوزخ به معنی جهنّم به یک اعتبار صورت قهر الهی و تجسّم اعمال شرّ و رذایل نفس امّاره است.
دوزخ است این نفس و، دوزخ اژدهاست **** کو به دریاها نگردد کمّ و کاست (مثنوی)
برای توضیح بیشتر به موضوع «جهنّم» در حرف «ج» مراجعه شود.
دوستی
دوستی به معنی موافقت است. چنانکه گفتهاند: «المحبّة موافقة المحبوب فی محبوبه و مکروهه: نشانهٔ محبّت همراه شدن با محبوب است در چیزهای پسندیده و ناپسندیدهٔ او»
رسول خدا صلیالله علیه و آله فرمود: «ارواح، لشگریانی آمادهاند هر آنچه با هم آشنا شدند به هم الفت گریند و هر آنچه ناشناس هماند از هم جدا باشند.»
پس دوستی نتیجه تناسب و سازگاری است که همان آشنایی و شناخت همدیگر میباشد و دشمنی نتیجه نشناختن و ناسازگاری باطنی است.
دوستی خالق، سعادت ازلی و ابدی است و دوستی مخلوق، وبال نقدی.
دوستی و محبّتی که برای فایدههای دنیوی و از روی طبع و هوای نفس باشد، دوستی در راه خدا و برای خدا نیست. دوستی در راه خدا اینطور است که آن را که دوست دارد نه برای خود وی بلکه برای غیر او و بهرههای معنوی و فواید اخروی است. مثل دوست داشتن شاگرد استاد را تا بدان وسیله به تحصیل علم و نیکو ساختن عمل دست یابد. (مقصود علم و عمل تهذیب نفس و تحصیل سعادت اخروی است) که این دوستی از جمله دوستی برای خداست و صاحب آن محبّ خدا شمرده میشود.
همچنین محبّت استاد به شاگرد که علم را به او میدهد و بهواسطه او به مرتبه تعلیم نائل میگردد و سبب ترقّی او در ملکوت آسمانها میشود که عیسیٰ علیهالسلام فرمود: «کسی که علم را فراگرفت و عمل کرد و تعلیم داد در ملکوت آسمان، بزرگ خوانده میشود.»
دیگر آنکه هرکس دیگری را برای کارش که موجب تقرّب وی به خداست دوست دارد از جمله دوستداران در راه خداست؛ مانند دوستیِ رسانندهٔ صدقه به مستحق.
و دیگر آنکه او را برای خدا و در راه خدا دوست داشته باشد نه برای اینکه از او به علم یا عملی نائل شود بلکه از این جهت او را دوست بدارد که او وابسته و منسوب به خداست.
در زیارت جامعه کبیره عرض میکنیم: «مَن والاکُم فَقَدْ وٰالَی الله … وَ مَنْ اَحَبَّکُمْ فَقَدْ اَحَبَّ الله»
دوستی در راه خدا زمانی تمام و کمال است که بر آن مداومت و وفاداری باشد. ضدّ وفا، جفاست و آن قطع محبّت یا بعضی از لوازم آن در ایّام زندگانی یا حتّی بعد از مرگ به فرزندان و دوستان اوست. اگر بر دوستی مداومت نباشد فایدهای بر آن مترتّب نیست؛ زیرا مراد از اینگونه دوستیها آخرت است. پس مراعات جمیع دوستان و خویشان و بستگان محبوب از نشانههای وفا در دوستی است که محبّت در راه خدا همیشگی و بیانقطاع است. پس یک نشانه در وفای دوستی آن است که هرچه به محبوب نسبت دارد آن را دوست بدارد.
انس بن مالک گفت: من و پیامبر صلیالله علیه و آله از مسجد بیرون آمدیم و مردی را در کنار درب مسجد ملاقات کردیم. آن مرد گفت: قیامت چه وقت است؟ پیامبر صلیالله علیه و آله فرمود: برای قیامت چه آماده کردهای؟ عرض کرد: نماز و روزه و صدقهٔ بسیار آماده نکردهام ولیکن خدا و رسولش را دوست میدارم. پیامبر صلیالله علیه و آله فرمود: «تو با کسی هستی که او را دوست میداری.»
چون در این دل، برق مهر دوست جست **** اندر آن دل دوستی می دان که هست (مثنوی)
دوش
دوش در اصطلاح، مرتبه واحدیت را میگویند که مقام علم و امتیاز اسماء و اعیان است؛ و تعبیر از آن مرتبه به شب از آن جهت فرمودهاند که در مرتبه واحدیت، حقتعالی از کمال ظهور ذاتی که بهمثابهٔ روز بود تنزّل نموده، محتجب به حجاب اسماء و صفات گشته است.
و تعبیر نمودهاند از آن به دیشب که در نظر کامل این معامله گویا دیشب بود.
چه ساز بود که بنواخت دوش آن مطرب
که رفت عمر و دماغم هنوز پر ز صداست؟ (حافظ)
دوش به معنای کتف در اصطلاح، صفت کبریایی حق را گویند.
چشم از آینهداران خط و خالش گشت **** لبم از بوسه ربایان برو دوشش باد (حافظ)
دولت
دولت در لغت اقبال و نیک بختی و در اصطلاح سعادت ازلی را گویند.
دولت، اتّفاق حسن و آن عنایت ازلی باشد.
از آستان پیر مغان سر چرا کشیم!
دولت در این سرا و گشایش در این دراست (حافظ)
کسی از عارف حق شیخ ابوسعید ابوالخیر پرسید: این همه دولت (عرفانی) از کجا یافتی؟ گفت: بر کنار جوی آب میرفتم، پیر شیخ ابوالفضل سرخسی از آن جانب دیگر میرفت، چشمش بر ما افتاد؛ این همه دولت از آنجاست.
دولت از مرغ همایون طلب و سایهٔ او **** زانکه با زاغ و زغن شهرپر دولت نبود (حافظ)
نقل است که مالک دینار همهشب بیدار بودی. دختری داشت، شبی گفت: ای پدر، آخر یک لحظه بیاسای. گفت: ای فرزند، پدرت از شبیخون قهر میترسد و نیز از آن میترسد که مبادا دولتی روی به من نهد و مرا خفته یابد.
دولت آن است که بیخون دل آید به کنار **** ور نه با سعی و عمل باغ جنان این همه نیست (حافظ)
دولت بیدار
دولت بیدار (بخت بیدار) در اصطلاح اشاره است به محبوب حقیقی.
سحرم دولت بیدار به بالین آمد **** گفت برخیز که آن خسرو شیرین آمد
وصالِ دولتِ بیدار ترسمت ندهند **** که خفتهای تو در آغوش بخت خواب زده (حافظ)
دون همّتی
دون همّتی عبارت است از قصور همّت از طلب کارهای بزرگ و عالی و قناعت کردن به امور پست و ناچیز که این از نتایج ضعف نفس است. ضدّ آن علوّ همّت بوده که عبارت است از سعی و کوشش در تحصیل سعادت و کمال و طلب کارهای بزرگ و عالی بدون در نظر گرفتن و سود و زیان دنیوی آن و این در اثر قوّت و علوّ نفس است.
افراد دون همّت، ضعف درونی دارند. چون ایمانشان سست است در مجاهدات نفسانی درجا میزنند، استقامت ندارند و دنبال ترمیم و مداوا نمیروند.
امّا در تاریخ هیچگاه دیده نشده که کسی با سستی و عزم ضعیف و دون همّتی به جایی رسیده باشد. مردان بزرگ روزگار همواره با همّت بلند و عزم راسخ به مطلوب رسیدهاند و از استقامت و کوششی بیدریغ برخوردار بودهاند و توفیقاتی که حاصل کردهاند براثر ارادهٔ محکم و با جهاد بر نفس و جدّوجهد بوده.
امام صادق علیهالسلام فرمود: «سه چیز است که مرد را از به دست آوردن امور شریف یا منزلت عالی بازمیدارد: دون همّتی (قَصرُ الهمَّة)، کمی تدبیر، سستی رأی»
تا کی از دون همّتی، ما منزل اندر جان کنیم! **** رخت بربندیم از جان، قصدِ آن جانان کنیم (خواجه عبدالله انصاری)
ای جوانمرد، گوهر وصال نه چیزی است که به دست هر دون همّتی افتد، درّی است که در صندوق صدق صدّیقان به دست آید و عبهری است که از حدائق حقایق عاشقان پیدا شود.
دِه
دِه، کنایه از دنیا و کنایه از جهالت و نادانی و کم فهمی است.
دِه مَرو، دِه مرد را احمق کند **** عقل را بینور و بیرونق کند
قولِ پیغمبر شنوای مجتبیَْ **** گورِ عقل آمد وطن در روستا
هرکه در رُستا بوَد روزیّ و شام **** تا به ماهی عقلِ او نَبوَد تمام
و آنکه ماهی باشد اندر روستا **** روزگاری باشدش جهل و عَما
ده چه باشد؟ شیخ واصل ناشده **** دست در تقلید و حجّت در زده (مثنوی)
رسول خدا صلیالله علیه و آله به امیرالمؤمنین علی علیهالسلام سفارش کرد: «ای علی، در روستا سکونت مکن که پیروان روستا ناداناند.»
دهان
دهان در اصطلاح صفت متکلّمی را گویند؛ و آن کلام بلا واسطهٔ معشوق است به شرط ادراک.
من به گوش خود از دهانش دوش **** نکتههایی شنیدهام که مپرس
اگر کنم طلب نیم بوسه صد افسوس **** ز حقهٔ دهنش صد شکر فرو ریزد (حافظ)
و نیز در اصطلاح سرّ خفی را گویند که ادراک هیچ مدرک به او نرسد.
بخت از دهان دوست نشانم نمیدهد **** دولت خبر ز راز نهانم نمیدهد
نکتهٔ روح فزا از دهن یار بگو **** نافهٔ خوشخبر از عالم اسرار بیار (حافظ)
دهان محبوب را شعرا به لحاظ کوچکی به نقطه تعبیر میکنند و در اصطلاح، «دهان کوچک» سرّ مخفی را گویند که موجب حیات و مدار زندگانی طالبان و محبّان است.
اندیشه از محیط فنا نیست هرکه را **** بر نقطهٔ دهان تو باشد مدار عمر
دهانتنگ شیرینش، مگر مهر سلیمان است **** که نقش خاتم لعلش، جهان زیر نگین دارد (حافظ)
دهر
دهر به معنی زمان و آن را زمان طویل گفتهاند و همچنین گذشتن شب و روز که همان زمان باشد.
دهر در اصل نام مدّت عالم است از اوّل تا آخر، سپس هر مدّت کثیر را گفتهاند و آن برخلاف زمان است که زمان بر قلیل و کثیر است.
دهر به معنی زمان ممتد و طولانی و بدون است؛ یعنی زمانی که نه اوّل آن مشخّص است و نه آخرش.
دهر در اصل اسمی است برای عمر جهان از آغاز وجود و پیدایش آن تا پایانش.
در سوره انسان ۱ فرمود: «هَل آتیَ عَلَی الْانسان حینٌ مِنَ الدَّهر لَمْ یکن شیئاً مذکورا»
بیا تا در مِی صافیت راز دهر بنمایم **** به شرط آنکه ننمایی به کج طبعان و دلِ کورَش (حافظ)
بیا تا در آینهٔ مِی محبّت، اسرار دهر و روزگار برای تو آشکار کنم، امّا به شرط آنکه آن را برای کجطبعان منکر و کوردلان بیان نکنی.
مردم دوران جاهلیّت حوادث و بلاها را به دهر نسبت میدادند. در سوره جاثیه ۲۴ به آن اشاره شده: «وَ قالوا ما هِیَ اِلّا حَیاتُنا الدّنیا نَموتُ وَ نحْیا وَ ما یُهْلِکُنا اِلّا الدَّهْر: و گفتند زندگانی نیست مگر همین زندگانی دنیا، میمیریم و میزییم و هلاک نمیکند ما را مگر روزگار» و آنان به دهر دشنام میدادند.
رسول خدا صلیالله علیه و آله در روایتی فرمود: «لا تَسَبّوا الدّهر فَانّ الله هُو الدّهر: به دهر دشنام ندهید به درستی که خداوند همان دهر است.»
حضرت فرمود تمام امور به دست خداوند است و او فاعل و مدبّر امور است. دهر، آفریدهٔ خدا است و افعالی که شما به روزگار حوالت میکنید، افعال خداوند است از مرگ و زندگی، بیماری و تندرستی، فقر و بینیازی … خدا مدبّر الدّهر و مصرّف الدّهر است نه اینکه دهر خود حوادث و رویدادها را پدید آورد.
جرجانی از دهر به باطن زمان تعبیر کرده و آن را امر دانسته که از پرتو آن ازل و ابد متّحد میگردند و حکیم سبزواری نسبت دهر را به زمان مانند نسبت روح به بدن تعبیر کرده است.
بعضی دهر را از اسماء الله دانستهاند.
دهری (دهریه)
دهری منسوب است به دهر و کسی است که دهر را خالق جهان میداند. پس دهری قائل به قدم دهر یا قدم عالَم است امّا دهریان دو گروهاند: دهری بیخدا، کافری است که هم به قدم دهر باور دارد و هم منکر وجود خداوند است (مُعَطّل). دوم، دهری با خدا، کافری است هم به قدم دهر باور دارد و هم به وجود مبدأ (خدا) معتقد است.
آنچنان معمور و باقی داشتت **** تا که دَهْری از ازل پنداشتت (مثنوی)
دهشت
دهشت به معنی سرگشتگی و حیرت و نیز شگفتی و اضطراب است و نیز به معنی خوف و ترس هم آمده.
کسی که در حضور شخصی از اکابر دنیا که او را فیالجمله شوکتی باشد قرار گیرد، در اوّل و آخر به نوعی انفعال و دهشت از برای او حاصل میشود که از خود غافل میگردد و جمیع حواس خود را متوجّه و ملتفت او میگرداند.
مکن از ظلمت پر وحشت فقر و فنا دهشت
نظر چون خضر بر سرچشمهٔ آب بقا بگشا (صائب تبریزی)
دهشت، سطوت خاصی است که خرد محب را از جهت هیبت محبوب خود مصدوم کند.
دهشت حالتی است که از فانی شدن در دریای آب زندگانی (علم کلّی) پدید میآید که از حال حیرت و معرفت خود غافل است امّا از وجود خود غافل نیست.
دهشت، غرق شدن در دریای حیرت است به هنگام تجلّی معارف الهیّه و اسرار ربوبیّه؛ زیرا وقتیکه وجد حقیقی بر سالک غلبه کرد، حال دهشت بر او رخ میدهد و عقل او از بین میرود و قدرت تعقّل وی زایل میگردد و در این حال با مرکب عزم، قدم در دریای حیرت میگذارد. پس گر از حال و معرفت خود غفلت پیدا نمود از نابود شدن در دریای حیرت ایمن گردد.
دهشت حالتی است که در اثر ورود امری عظیم به سالک دست میدهد و ناگهان علم و عقل و صبرش را از کف میدهد و بر سه درجه است:
دهشت مرید که در وقت غلبه حال بر علم، و وجد بر طاقت و کشف بر همّت وی دست میدهد.
دهشت سالک هنگام غلبه جمع بر رسم و سبقت بر وقت و مشاهده بر روح دست میدهد.
(دهشت سالک وقتی بر او غالب شود حالی پیدا میکند شبیه به جذبه؛ مجذوب گاهی در خودش نیست گاهی سرگشته و گاهی آشفته است و گاهی حوصله کسی را ندارد.)
دهشت محبّ در زمانی است که اتّصال بر لطف عطیّه چیره شود و قرب بر عطف غلبه کند و شوق دیدگی بر شوق گفتگی غالب آید.
همانطور که معرفت جمال الهی موجب محبّت میگردد، ادراک عظمت و جلال او نیز باعث خوف و دهشت میشود و هرکه را مدرک بیشتر و عقل کاملتر است حیرت و سرگردانی بیشتر و عظمت و جلال او شناساتر و دهشت او افزونتر است.
امیرالمؤمنین علیهالسلام فرمود: «اَلْمَعرِفة دَهَشٌّ وَ الخُلُوُّ مِنْها غَطَش: معرفت حیرانی است و خالی بودن از آن شبکوری است.»
یعنی اگر کسی میخواهد به معرفت حقتعالی برسد حق معرفت او ادا نمیشود جز اینکه در شناخت ذات و اسماء و صفات و افعال خداوند حیران و واله میشود؛ و اگر هم دنبال معرفت نرود شب کور است. پس باید هر مقداری که ممکن است در تحصیل معرفت بکوشد.
دیّان
دیّان صیغه مبالغه دین است به معنای حساب و جزا. پس دیّان بسیار جزا دهنده و بسیار پاداش دهنده است. دیّان از اسماء الله است و از جمله صفات فعل اوست.
دیّان به معنی محاسب و جزا دهنده است.
دیّان به معنی جزا دهنده و مالک است. دیّان، همان است که بندگان را دین و ایشان را جزا میدهد. (دین به معنی جزاست و جمع نمیشود؛ زیرا که مصدر است و پاداش دادن معنی میشود.)
صد هزاران عاقل اندر وقت درد **** جمله نالان پیشِ آن دیّان فرد (مثنوی)
امام باقر علیهالسلام فرمود: «دیّان به معنای حسابگر و حسابدار و طاعت آمده است. به معنای عدل مطلق هم به کار رفته؛ یعنی او عاصی و مطیع را جزا میدهد و عمل کوچک و عمل بزرگ را پاداش میدهد.»
معانی دیگر دیّان، قاضی، حاکم، حساب کننده (حسابرس) هم آمده.
از رسول خدا صلیالله علیه و آله روایت است که جبرئیل به من خبر داد که خداوند عزّوجل میفرماید: «علی بن ابیطالب حجّتی عَلیٰ خَلقی وَ دیّانَ دینی اُخرِجُ مِن صُلْبِهِ اَئِمَّة یقومون بِاَمری …: علی بن ابیطالب حجّت من بر خلق است و قاضی (و حاکم) دین من است. از صُلب او پیشوایانی بیرون آورم که امر من به آنها قائم باشد …»
ما کجا بودیم کآن دیّان دین **** عقل میکارید اندر آب و طین (مثنوی)
دیوانه
دیوانه آن است که غلبه و استیلای عشق او را از عقال به در کشیده، مستغرق دریای وحدت گشته.
دیوانگی مغلوبی عاشق است.
ورای طاعت دیوانگان ز ما مَطَلب **** که شیخ مذهب ما عاقلی گنه دانست (حافظ)
آنکس که تو را شناخت جان را چه کند **** فرزند و عیال و خانمان را چه کند
دیوانه کنی هر دو جهانش بخشی **** دیوانهٔ تو هر دو جهان را چه کند
(دیوان شمس)
ذات
ذات گاه به معنای طرف، حال و نفس الشّیء آمده است.
کلمهٔ ذات در اصل مؤنث ذا به معنای صاحب و از الفاظی است که همیشه باید اضافه شود.
چیزی که هست بسیار استعمال شده در «نفس هر چیز» یعنی در آن چیزی که حقیقت هر شیء با آن محفوظ است. مثلاً وقتی میگویند ذات انسان، معنایش آن چیزی است که انسان بهوسیلهٔ آن انسان است و ذات زید به معنای نفس انسانیّت خاصّه ای است که به اسم زید مسمّی شده. بعید نیست که در اصل در این لغت «نفس ذات اعمال کذا: نفس صاحب فلان اعمال» بوده باشد. پس به منظور اختصار گفته باشند: «ذات اعمال: صاحب کارها» و یا تعبیر دیگری که این معنا را برساند و بهتدریج اعمال را هم انداخته و تنها گفتهاند: «ذات»
ذات هر چیز، حقیقت آن است از آن جهت که حقایق اسماء و صفات و نسبتها و اضافات را مرجع و منشأ است و همه به وی مضاف و منسوباند.
ذات الله
ذات حقتعالی من حیث هی از همهٔ اسماء و صفات معرّاست و از جمیع نسبت و اضافات مبرّا.
ذات، چیزی است که قائم به خود باشد. اسماء و صفات و نعوت، آثار و علامات ذاتاند و جز صاحب ذات، آنها را ندارد. آنچنان است که «القادر» اسمی از اسماء الهی است و «قدرت» صفتی از صفات وی.
بدان که اسماء حسنای الهی و صفات علیای ربوبی همگی حجابهای نوری هستند از برای ذات احدیّتی که همهٔ تعیّنهای اسمائی در آن ذات احد مستهلکاند و همهٔ تجلّیهای صفاتی در آن حضرت پنهان است.
زیرا غیب هویّت و ذات احدیّت برای هیچکس جز در تعیّن اسمی ظهور نمیکند و در هیچ عالمی به جز در نقاب تجلّی صفتی ظاهر نمیشود. او را در این مرتبهٔ غیب هویّت، نه اسمی است و نه رسمی، نه تعیّنی برای او هست و نه از برای حقیقت مقدّس او حدّی است. در صورتی که اسم و رسم، خود حدّی و تعیّنی است.
ذبح
ذبح، سر بریدن حیوان است. در اصل ذبح، پاره کردن گلوی حیوانات است.
از استاد کامل سید عبدالکریم کشمیری سؤال شد: ذبح گوسفند برای دفع گرفتاریها مؤثر است؟ در جواب فرمودند: «ذبح برای همه چیز خوب است.»
در کتاب مصباح الشّریعه در باب حج آمده: در وقت ذبح قربانی، حلقوم هویَْ و طمع خویش را ذبح کن.
وقت ذبح اللّه اکبر میکنی **** همچنین در ذبح نفس کشتنی (مثنوی)
تن چو اسماعیل و، جان همچون خلیل **** کرد جان، تکبیر بر جسم نَبیل
گشت کُشته تن ز شهوتها و آز **** شد ببسم الله، بِسمل در نماز
وقتی میخواهی سر حیوان را ببری، اللهاکبر میگویی. همینطور وقتی میخواهی نفسِ امّاره را در راه خدا قربانی کنی باید الله اکبر بگویی. چرا که با بزرگ داشتن و اعلیٰ و برتر دانستن حقیقی پروردگار عالم، هر مهمّی آسان شود.
جسم مانند اسماعیل است و روح چون ابراهیم علیهالسلام. همینکه روح بر جسم شریف تکبیر میگوید، جسم از شهوات و آزمندی میمیرد و با گفتن بسم الله الرّحمن الرّحیم در نماز، قربانی حقتعالی گردد.
سر به پیشِ قهر نِه، دل برقرار **** تا بِبُرَّم حلقت اسماعیل وار (مثنوی)
سر بِبُرَّم، لیک این سر، آن سری است **** کز بُریده گشتن و مُردن بری است
لیک مقصودِ ازل، تسلیم توست **** ای مسلمان بایدت تسلیم جست
وصول بنده به معبود با وجود بقای انانیّت نفس ممکن نیست. ناچار باید وجودِ موهومِ بنده در ذات الهی فانی شود.
ذکر
ذکر به معنای یادآوری، خواه با زبان باشد یا به قلب و یا هردو، خواه بعد از نسیان باشد یا از ادامهٔ ذکر.
مسلّم است منظور از ذکر خدا، تنها یادآوری به زبان نیست که زبان ترجمان قلب است، بلکه با تمام قلب و جان باید به خداوند توجّه داشت و یادآوری عملی را هم شامل میشود.
یکی از ارکان سلوک الی الله ذکر است. در کتاب روح و ریحان دربارهٔ طریقهٔ سلوک حضرت استاد سیّد عبدالکریم کشمیری یکی معرفت نفس بیان شده که معرفت نفس با مراقبه و مجاهده و ذکر و فکر حاصل میشود.
در توراتی که تحریف نشده آمده همانا موسی علیهالسلام از پروردگار خود پرسید: «خداوندا، آیا تو به من نزدیک هستی تا با تو آهسته سخن بگویم یا از من دوری تا بلند بخوانم؟» خداوند به موسی وحی فرستاد: «ای موسی، اَنَا جلیس مَن ذکرنی: من همنشین کسی هستم که مرا یاد کند.»
موسی عرض کرد: «خداوندا، من باید در حالت مخصوصی تو را یاد کنم؟» خداوند فرمود: «ای موسی، در همه حال مرا یاد کن؛ اُذکرنی علی کلّ حال»
هرکس حقیقتاً یاد خدا کند، مطیع او باشد. طاعت، علامت هدایت است. در واقع اساس هدایت از ذکر است. پس قلب خود را قبلهٔ زبانت قرار بده و حرکت مده زبان را مگر به اشارهٔ قلب و موافقت عقل و رضایت و ایمان.
ذکر مؤثر به حال ذاکر آن است که بر دوام بوده یا بیشتر اوقات با حضور قلب همراه باشد. ذکر بیدوام یا بیحضور بیفایده است.
حضرت استاد سید عبدالکریم کشمیری میفرمودند: «ذکر باید با طرب گفته شود نه با کسالت.» وقتی نفْس سالک خسته شد و احساس ضعف و بیحالی کرد، حضورش در ذکر کم میشود و تفرقهٔ خاطر پیدا میگردد.
و نیز بهترین چیز در سلوک مراقبه است. ذکر هم تابع مراقبه است. هرچه مراقبه بیشتر باشد، ذکر تأثیر بیشتری دارد.
چون طالب با شرایط بر ذکر مداومت نماید، معبود به صفت قهّاریت، افنای جمیع اِله باطله نماید و حقیقت «جاء الحق و زهق الباطل» ظاهر گردد.
ذکر حق پاک است، چون پاکی رسید **** رخت بربندد، برون آید پلید (مثنوی)
در سوره عنکبوت ۴۵ میفرماید: «اِنّ الصّلاة تَنهیٰ عَنِ الْفَحشاء وَ الْمنکر وَ لِذکرِ الله اکبر: همانا نماز از فحشاء و منکر بازمیدارد و به راستی یاد خداوند (از هر چیزی) بزرگتر است.»
امّا تا نفس به چیزی که غیر حق است تعلّق دارد، از لذّات و ریاست و دارایی و راحتی و … ذکر خدا او را صافی نمیشود.
تأثیر اذکار به کمالش است که جمیع آداب و شرایط را دارا باشد و همچنین اجازهٔ صاحب نَفَس بسیار مهم است.
همیشه یاد خدا کن به خاطر اینکه او تو را یاد میکند، با اینکه از تو بینیاز است. پس یاد نمودنش تو را بزرگتر و مرغوبتر و تمامتر و سابقتر از یاد تو برای اوست.
امّا در ذکر پروردگار اگر خود را ببینی، موجب ریا و خودنمایی و سفاهت و درشتخویی با خلق و زیاد شمردن طاعت و فراموشی کرم و فضل او میشود و با این اعتقاد، نتیجهای جز دوری از خدا حاصل نمیشود و از گذشتن اوقات و عمر، چیزی جز وحشت به دست نمیآید. پس هرگاه بنده ارادهٔ ذکر خدا کند، باید بداند که تا حق، بنده را یاد نکرده و توفیق بر قدرت ذکرش نداده، هرگز نمیتواند به یاد او مشغول باشد.
در سوره بقره ۱۵۲ فرمود: «فَاذْکرونی اَذکُرکُم: پس مرا یاد کنید تا شما را یاد کنم.»
در حدیث قدسی آمده: «هر بندهای که بر قلب او اطّلاع پیدا کنم و در آن، تمسّک جستن به ذکر و یادم را غالب ببینم، سیاست امورش را خودم بر عهده میگیرم و خود همنشین و همسخن و انیسش میشوم: کُنْتُ جَلیسَهُ وَ محادثَه وَ اَنیسَهُ.»
در کتابهای سیر و سلوک در باب ذکر آنقدر تقسیمات نوشتهاند که خواننده را دچار حیرت میکند. عمده در این باب آن است که یاد حق و محبوب اگر به زبان باشد آن را «ورد» میگویند و به لفظ تنها باشد «قالبی» و اگر به معنی لفظ توجّه شود «نفسی» میگویند.
ورد اگر عدد داشته باشد «حصری» و اگر بیعدد باشد «اطلاقی» گویند.
ذکر اگر به لسان نباشد و در قلب و روح توجّه کند آن را «خفی» میگویند.
ذکر تقلیدی و ذکر تحقیقی
ذکر تقلیدی آن است که از راه دهان به گوش ظاهری رسد و چنین ذکری چندان مؤثر نباشد.
ذکر تحقیقی آن است که به تصرّف تلقینِ صاحبنَفَس در دل سالک افتد و رشد و شکوفایی به همراه دارد.
ذکر باید تحقیقی باشد نه تقلیدی؛ زیرا آنچه از افواه عوام یا از پدر و مادر به سمع او برسد و صورتی در دلش بندد، آن ذکر تقلیدی بود و چندان بر دل کارگر نیاید. همچنان که تا تخم پرورده نشود و نرسد، اگر بر زمین اندازند نروید. امّا اگر به تصرّف تلقین صاحبولایت و مرشد کامل در زمین مستعد دل مرید افتد، روز به روز در تزاید بود تا به مقام شجرگی رسد.
ذکر جلی و ذکر خفی
ذکر جلی، همان ذکر زبانی یا لسانی یا لفظی است و عبارت است از جاری کردن اسماء و صفات مذکور بر زبان؛ یعنی جهراً و آشکارا تسبیح و تحمید خدا کند و اسماء و صفات او را یادآوری نماید.
و سالک باید بر الفاظ آن مداومت نماید و از جهت دفع خواطر مراقبه داشته باشد و این با حضور قلب میسّر خواهد بود.
منظور از ذکر زبانی، همان تذکّر قلب است و اگر تنها به زبان آید و قلب متذکّر نشود، آثار بسیار کم است.
از پیامبر صلیالله علیه و آله نقل شده است که خداوند عزّوجل فرمود: «من با بندهای هستم که مرا ذکر گوید و یاد کند و لبهایش با نام من حرکت کند؛ وَ تَحَرَّکْتَ بی شفتاهُ.»
امیرالمؤمنین علیهالسلام فرمود: «خوش به حال نفسی که فرایض خداوندی را ادا کند … و لبهایش آهسته به ذکر خدا گویا باشد؛ همهمت بذکر ربّهم شفاههم»
امام سجّاد علیهالسلام در «مناجاتِ الذّاکرین» بیان میدارد: «وَ مِنَ اَعْظَمِ النِّعَمِ عَلَیْنا جَرَیانُ ذِکْرِکَ عَلیٰ اَلْسِنَتِنا: از بزرگترین نعمتها بر ما این است که ذکر تو بر زبانهای ما جاری است.»
در مورد ذکر لفظی، اگرچه ذاکر مراتب و کمالات آن را لحاظ نکند، حدّاقل یک عضو (زبان) مشغول میشود و از گناه بازمیماند.
ذکر خفی یا همان ذکر قلبی، ذکری است که نیازی به تلفّظ زبان ندارد و ذهن و قلب، خود ذکر میگوید.
امام سجّاد علیهالسلام در مناجاتِ الذّاکرین بیان میدارد: «وَ اٰنِسْنا بِالذِّکْرِ الْخفی: مارا به ذکر خفی همدم ساز»
از حضرت استاد سیّد عبدالکریم کشمیری سؤال شد: آیا اذکار قلبی از لفظی بهتر است؟ در جواب فرمودند: «ذکر قلبی مراقبهاش از ذکر لفظی بیشتر است. لذا اثرش هم بیشتر است.»
شمس گوید: آن صوفی ارشد به مریدش گفت: «ذکر از ناف برآور!» گفتم: «نه، ذکر از ناف برمیاور، از میان جان برآور!» به این سخن در او حیرانی آمد.
گفت: «ذکر میخواهم» فرمود: «ذکری باید که از مذکور باز ندارد و آن ذکر دل باشد که ذکر زبان کم باشد.»