ذکر حقیقی
باطن ذکر غیر از معنای ذکر است. همیشه سالک منتقل میباشد از صورت ذکر به معنی ذکر، از نطق لسانی به نطق دل، به اندازهای که استعدادش مقتضی است.
معنی ذکر مدلول عبارت و صورتی است. عبارت از حروف ملفوظی (کلامی) و امّا باطن ذکر، حقیقت ذکر است و آنچه مترتّب میشود، از توجّه مذکور به طریق ذوق و وجدان نتیجهٔ آن عروج است و سقوط احکام کثرت؛ و مراد از سقوط، مغلوب شدن است نه رفع کثرت بالکلّیه یعنی جانب حقیّت بر خلقیّت غالب آید.
ذکر سبب دیدار مذکور میگردد و سپس در سایر وجود ذاکر پخش میشود و هرگاه چنین شد، ذکر زبان و ذکر قلب با هم هماهنگ گردد و قول خدای سبحان: «ما کذَب الْفُوادُ ما رأی: دل آنچه را دید دروغ نگفت» (نجم ۱۱)
امیرالمؤمنین علیهالسلام فرمود: «خدای سبحان را از روی بیخبری یاد مکن و از روی بازیچه و بازی فراموشش مکن. بهطور کامل او را یاد کن که دلت با زبانت و درونت با بیرونت همراه باشد. هرگز او را بهصورت حقیقی ذکر نخواهی کرد تا آنگاه که در هنگام ذکر و یاد او، خود را فراموش کنی و نیابی او را در کار خود. (یعنی همه کارت را فراموش کنی و فقط به یاد او باشی).»
ذکر کثیر
در سوره احزاب ۳۵ فرمود: «وَ الذّاکرینَ الله کثیراً وَ الذّاکراتِ اَعَدَّ اللهُ لَهُم مَغفِرَة وَ اَجراً عَظیما: (خداوند برای) مردان و زنانی که خداوند را بسیار یاد میکنند، آمرزش و پاداشی عظیم آماده کرده است.»
و در آیه ۴۱ آمده: «یا ایّها الّذینَ آمنوا اذْکُرُ اللهَ ذکراً کثیراً: ای مؤمنان خداوند را بسیار یاد کنید.»
ذکر کثیر آن است که انسان هیچگاه خدا را فراموش نکند. بدیهی است هرچه انسان بیشتر به یاد خدا باشد، خدا هم بیشتر به یاد او خواهد بود.
ذکر کثیر به معنی واقعی کلمه یعنی «توجّه با تمام وجود به خداوند» نهتنها با زبان و لقلقهٔ لسان.
امام صادق علیهالسلام در حدیثی فرمود: «مراد از ذکر کثیر تسبیح حضرت فاطمه علیهالسلام است.» و در حدیثی دیگر فرمود: «یکی از سختترین و مهمترین اموری که خدا بر خلق فرض کرده ذکر کثیر است.»
سپس فرمود: «منظورم این نیست که سبحانالله و الحمدلله و لاالهالاالله و اللهاکبر بگوید. اگرچه این هم جزئی از آن است و لکن منظور یاد کردن خداست به هنگامیکه با حلال یا حرام مواجه میشود، اگر اطاعت خدا باشد آن را انجام دهد و اگر معصیت باشد ترک کند.»
امام صادق علیهالسلام فرمود: «سه چیز است که این امّت طاقت و توان آن را ندارند … سوم یاد خدا در هر حال است: ذکرُ الله علی کلّ حالٍ»
رسول خدا صلیالله علیه و آله فرمود: «هرکس خداوند را اطاعت کند، بسیار یاد او کرده است هرچند نماز و روزه و تلاوت قرآن او اندک باشد.»
امام صادق علیهالسلام دربارهٔ پدرش امام باقر علیهالسلام فرمود: «پدرم بسیار یاد خدا میکرد. با او که راه میرفتم، مشغول ذکر بود. چون با او طعام میخوردم، او را مشغول ذکر میدیدم و چون با مردم سخن میگفت، سخن گفتن، او را از یاد خدا بازنمیداشت. پیوسته میدیدم زبانش به کامش چسبیده و مشغول ذکر لاالهالاالله بود.»
ذلّت
ذلّت به معنی خوار شدن، پستی و زبونی است.
ذلّت به معنی خواری و ضدّ عزّت است. ذل گاهی به ضمّ و گاهی به کسر آید و به معنی نرمی است. ذل با ضمّ آن است که از روی قهر باشد و با کسر آن است که بعد از سختی و چموشی باشد.
در سوره اعراف ۱۵۲ فرمود: «در زندگانی این جهان برای آنها خشمی از سوی پروردگارشان و خواری خواهد رسید و اینگونه دروغگویان را کیفر میدهیم.»
هر فضیلتی حدّ وسط است و هر طرف افراطوتفریط آن مذموم است. پس صفت تواضع که حدّ وسط است و طرف افراط آن کبر و طرف تفریط آن ذلّت است. همچنان که کبر، مذموم است خوار و زبون کردن خود نیز ناپسند است.
خداوند کارهای هر مسلمانی را به خود او واگذار کرده مگر خواری و ذلّت خود را؛ یعنی بر هیچ مسلمانی جایز نیست موجبات خواری و زبونی خود را فراهم آورد.
امام صادق علیهالسلام فرمود: «ما أقبح بالمؤمن اَن تکون له رغبة تذلّهُ: آنچه برای مؤمن قبیحتر است آن است که میل و رغبتی در او باشد که او را خوار و ذلیل کند.»
کسی که به آنچه خدا برای او مقدّر کرده راضی نباشد، خواه ناخواه چشم طمع به مال دیگران خواهد داشت. در نتیجه دست نیاز بهسوی آنان دراز خواهد کرد و موجبات خواری و زبونی خویش را فراهم میکند.
حرصِ خوردن آنچنان کردش ذلیل **** که زبونی گشت با پانصد دلیل (مثنوی)
امیرالمؤمنین علیهالسلام فرمود: «من غَلَب علیه الحرص عظمت ذلّته: هرکه حرص بر او غلبه کند خواریاش عظیم شود.»
چهبسا عزیزانی که اخلاق ناپسند و عمل خودشان آنان را به ذلّت و خواری انداخته و چهبسا مردم پست و کوچکی که صفات پسندیده آنان را عزیز و محبوب ساخته است.
امیرالمؤمنین علیهالسلام فرمود: «مغلوب الشّهوة اذلّ من مملوک الرّق؛ مغلوب شهوت خوارتر است از مملوک بندگی.»
زیرا کسی که شهوات بر او غالب باشد همیشه در دنیا در خواریِ سعی و طلب و رنج آن باشد و خواری اخروی او نیز خود ظاهر است. امّا غلام زرخرید و بندهٔ مملوک، دیگر خواری اخروی ندارد.
ذو
ذو کلمهای است به معنای صاحب و دارنده. در عربی در حالت رفع «ذو» و در حالت جر «ذی» و در حالت نصب «ذا» میگویند.
تثنیهٔ آن «ذوان» است و جمع آن «ذوون» میباشد. «یَحکُمُ بِهِ ذوا عَدلٍ منکُم» (مائده ۹۵) «ذات» مؤنث «ذو» است و به معنی صاحب نحو. «وَ السَّماء ذاتِ الحُبُک» (ذاریات ۷) و تثنیهٔ آن «ذواتان» است. «… ذواتا افنان» (رحمٰن ۴۹)
ذوالجلال و الاکرام
در قرآن در سوره رحمٰن در آیات ۲۷ و ۷۸ دو بار این اسم تکرار شده است: «ربّکَ ذوالجلال و الاکرام» (رحمان ۲۷) «جلال» یعنی شکوه و عظمت، «اکرام» یعنی بخشش و احسان؛ اگر حقتعالی به صفت جلال بر چیزی تجلّی کند، اثرش کبریایی و قهر و هیبت است و درون صفت جلال، جمال و لطف خوابیده است. به قول مولانا: «امروز براند، فردات بخواند»
خداوند صاحب کرامتی است که اکرامش دائم و لطفش بیپایان و به قول شیخ شبستری: «لبش هر ساعتی لطفی نماید»
هر که را دل پاک شد از اعتلال **** آن دعایش میرود تا ذوالجلال (مثنوی)
ذوالجلال و الاکرام نامی از اسمای حسنای خداست که به مفهوم خود تمامی اسمای جلالی و جمالی را دربر میگیرد.
ذوالرحمه
شفقت و بخشش و ترحّم خداوندی به نحو عام شامل اهل ایمان و کفّار میشود. امّا به نحو خاص شامل افرادی است که قابلیت دارند و از عنایت ازلی بهرهمندند. او صاحب رحمت واسعهای است که به کرمش، همگان را تحت پوشش لطف خود قرار میدهد.
در سوره انعام ۱۳۳ فرمود: «الغنیُّ ذو الرَّحمة»
ذو الرّحمة معنایش این است که رحمت خدا شامل هر چیزی است؛ بنابراین عمومیتش از رحمان و رحیم بیشتر است با اینکه این دو نیز بر کثرت و یا ثبوت و استمرار دلالت دارد.
ذوالطّول (ذی الطّول)
ذِی الطّول دو معنا دارد: صاحب فضل و عطا که رمز مهر الهی است و صاحب قدرت که رمز قهر الهی است.
خداوند صاحب نعمت فراوان است و جوادیت ذاتی سبب انتشار عطایا و فضل کثیر بدون منّت به موجودات شده است. چون نعمات او قابلشمارش نیست کسی نتواند احسانهای او را به حساب آورد.
در سوره غافر ۳ آمده: «شدید العِقابِ ذی الطّول»
به هر سخن که شنیدی گمار دل زنهار **** که آیتی است سخن از مهیمن ذی الطّول (ملکالشعرا بهار)
طول، انعامی است که مدّتش طولانی باشد. پس معنای ذوالطّول با منعم یکی است ولیکن ذوالطّول اخصّ از منعم است. چون تنها نعمتهای طولانی را شامل میشود.
ذوالعرش
جایگاه مخصوص ملکوتیان و بهشت، تحت آن کرسی و بالای آن عرش است. یا مقام ربوبی و تدبیر الهی را عرش گویند.
خداوند صاحب عرش به هر دو معنی است و دارنده حاملان عرش، مقرّبین از ملائکه هستند.
در سوره بروج ۱۵ آمده: «ذوالعَرشِ المَجید»
«ذوالعرش» محیط به جمیع عوالم است به احاطهٔ قیومی.
ذوالفضل
حقتعالی بیشتر از حدّ معمول احسان و نیکی میکند و صاحب فضل کثیر و بزرگ است. دائماً با زیادتی و مزیّت بیشتری و برتری، بندگان را مورد لطف خود قرار میدهد و در سایه مرحمت و کرم خوانش عنایت میکند.
در سوره بقره ۱۰۵ آمده: «والله ذوالفضل العظیم»
ذوالقوّه
ذوالقوّه یکی از اسمای الهی است به معنای قوی با این تفاوت که این کلمه از قوی، رساتر است.
ذوالقوّه، خداوندی که ناتوانی و سستی در ذات کبریایی او راه ندارد.
قوّت نامتناهی حق چنان است که به استحکام نیروی ازلی، همه پابرجا هستند. اگر روزی به امرش حادثهای رخ دهد، پس خسارت بزرگی به بار آورد و همه را حیران کند.
در سوره ذاریات ۵۸ آمده: «ذوالقوّة المتین»
ذوالمعارج (ذی المعارج)
خداوند صاحب عروج و صعود است. بالا رفتن مقام بندگان و قرب به او که صاحب مقامات و ملکوت است و هر انسان و جن و ملک و ارواح را به اندازهٔ نیّت و عمل به جایگاه معیّن صعود میدهد. او صاحب درجات عالیّه است و به هرکس بخواهد عطا میکند.
در سوره معارج ۳ آمده: «مِنَ اللهِ ذِی المَعارج»
نردبان حاصل کنید از ذی المعارج بر روید **** تعرج الروح الیه و الملائک اجمعون (دیوان شمس)
ذی المعارج یعنی دارای درجات و طبقات بلند.
ذوانتقام
او صاحب انتقام و کیفر دهندهٔ حقیقی است مخصوصاً هرکس که شرک بورزد، به مظلوم ظلم نماید و قتل انجام دهد و … در دنیا و آخرت تنها انتقام گیرنده اوست که عذاب میکند و عقوبت مینماید.
در سوره آلعمران ۴ آمده: «والله عزیزٌ ذوانتقام»
ذوق
ذوق در لغت به معنای چشیدن است و بیشتر استعمال قرآن دربارهٔ عذاب و گاهی در رحمت نیز به کار میرود.
در سوره فصّلت ۵۰ آمده: «اَذَقناهُ رَحمَة مِنّا: رحمتی از خویش بدو بچشانیم»
در سوره آلعمران ۱۷۵ آمده: «کُلُّ نَفسٍ ذائِقَة المُوت: هرکس مرگ را میچشد
ذوق به معنای چشیدن و منظور چشیدن لذّت است و در اصطلاح، درک حضور و لذّت حاصل از تجلّیات و مکاشفات است.
در اصطلاح اهل عرفان، ذوق نوری است که خداوند با تجلّی خود در دل دوستانش میاندازد که به آن حق و باطل را از هم تمیز دهند بی آنکه از کتابی اخذ کرده باشند.
ذوق، وجدان لذّت و قوّه تمیز باشد میان آنچه مطلوب است از آنچه نیست … همچنین لذّتی که از تجربه و از این وجدان حاصل میشود ذوق و ذوق حضور نام دارد.
اهل کشف و شهود لذّت عقلی را ذوق گویند.
ذوق، اوّل درجه شهود را گویند.
صدق، بیداریِّ هر حس میشود **** حسّ ها را ذوق، مونس میشود (مثنوی)
خواجه عبدالله انصاری گوید: ذوق، پایدارتر از وجد و آشکاراتر از برق است و بر سه درجه باشد:
درجه اوّل، تصدیق طعم وعده (الهی) است که هیچ امیدی آن را قطع و هیچ آرزویی آن را عقب نمیزند و هیچ توّهم جلوی آن را نگیرد.
درجه دوم، اراده طعم انس است که هیچ شغلی به آن تعلّق نگیرد و هیچ عارضهای آن را منصرف نکند و هیچ تفرقهای آن را مکدّر نکند.
درجه سوم ذوق انقطاع است از وصل حاصل شود، ذوق همّت است که از جمع حاصل شود و ذوق راز و نیاز که از وصول عیان حاصل آید.
ذهاب
رفتن و غیبت از خود است، بلکه اتمّ از غیبت است و آن ذهاب دل است از حسّ محسوسات به مشاهدهٔ غیب.
هرگاه عارف فانی و از فنای خود با ادراک نور کبریا لذّت برد او را ذاهب به صفت فنا گویند و اینجا محلّ امید رسیدن به اوایل مقامات و اواخر حالات است.
کنون که گردید ذهاب جایم **** نهاد خورشید سری به پایم (نورعلیشاه اصفهانی)
در سوره صافات ۹۹ آمده: «اِنّی ذاهب اِلی ربّی: من بهسوی پروردگارم میروم.»
ذاهب، رونده و درگذرنده است. در واقع نوعی حرکت و عزیمت است که از حالی که ساعتی قبل داشته و دور شده، به حال جدید که بهتر و افضل از قبلی است رو میآورد. مثلاً از حزن و غم دور میشود و به سرور و بسط روی میآورد.
چنانکه اهل بهشت وقتی وارد بهشت میشوند میگویند: «سپاس خدایی را که اندوه را از (دل) ما بُرد … و از فضلش ما را در سرای ابدی جای داد که در آن رنجی به ما نمیرسد.» (فاطر ۳۴ و ۳۵)
رأی
رأی به معنی نظریّه و آن چه به فکر میرسد.
از جمله صفات فاضلهٔ اهل ایمان آن است که در امور و حوادث که به آن اقدام میکنند، از طریق مشورت، رأی و نظر درست را به دست میآورند و رأی و نظر صحیح در مشورت از اهلش، همچون عسل از کندو بیرون آوردن است.
امّا حقّ کسی که با او مشورت میکنی این است که او را در مورد اختلافنظر خود متهّم ندانی و اگر رأی موافق به تو داد، خدا را حمد کنی.
امیرالمؤمنین علیهالسلام فرمود: «پافشارهای عجولانه، رأی آدمی را فاسد کند.»
و فرمود: «لجاجت، رأی را از آدمی میگیرد.»
امام باقر علیهالسلام فرمود: «کمترین مرتبه شرک این است که آدمی از خودش رأی و اندیشهای داشته باشد و بر اساس آن دوستی و دشمنی کند.»
از نشانههای مؤمن این است که در رأی او سستی نباشد و در دینش اهمالی نباشد. رأی صحیح با تفکّر و اندیشه حاصل آید.
امام صادق علیهالسلام فرمود: «زنهار که برای مردم طبق رأی خود فتوا دهی یا به آنچه نمیدانی معتقد شوی که اینها مایهٔ هلاکت هلاک شدگان بوده است.»
فکر خود و رأی خود، در عالم رندی نیست **** کفرست در این مذهب، خودبینی و خودرأیی (حافظ)
مسائلی در مورد احکام دین است که مجتهد نظر میدهد. بحثهایی در ارتباط با اخلاق است و این کار علمای اخلاق است و مباحثی طریقتی و مربوط به سلوک است که باید عارفان رأی دهند. بقیّه کارها و مسائل شخصی و اجتماعی مانند خرید و فروش و امثال اینها، انسان با یک عقل منفصل باید مشاوره کند؛ خردمندی که در آن کار تخصّص دارد. چون یک انسان نمیتواند در تمام مسائل صاحبرأی باشد مگر پیغمبر و امام و در قرآن هم امر به مشاوره شده است. «وَ شاورهم فی الامر». مشاوره در کارها، نه شریعت یا مسائل اعتقادی چون مسائل اعتقادی اکثراً مبرهن و بارز است، مقصود از رأی در طریقت است که رأی استاد و پیر را سالک مقدّم بر رأی خود بداند و با آن مخالفت نکند. چون برایش عوارض دارد.
رائی
رائی یکی از اسماء الهی است که از طریق شیعه نقل شده و از امیرالمؤمنین علیهالسلام روایت گردیده است.
رائی به معنای عالم میباشد و ممکن است به معنای بینا بیاید.
معنای رائی، عالم و رؤیت علم است. اگر رؤیت بصری و دیدن به چشم باشد، معنی دوم آن بیننده است و در معنی عالم روا باشد که بگویی خدا همیشه رائی بوده و این در معنی دیدن (بیننده) جایز نیست.
رائی به معنای بیننده است و رؤیت، ادراک چیز دیدنی است؛ بنابراین درباره خداوند میتوان گفت رائی (بیننده) و نمیتوان گفت ناظر (یعنی نظر کننده). چه ممکن است نظر، دیدن به دنبال نداشته باشد و این از خداوند قبیح است.
از آثار اسماء الله رائی، حصول معرفت و بصیرت است.
راسخان در علم
مراد از راسخان کسانی اند که در دانش خویش ثابت و ریشهدار و محکم و متقن هستند.
راسخان در علم ایشاناند که علم شریعت بیاموختند و آن را به اخلاص به کار بستند تا علم حقیقت اندر سر بیافتند. چنانکه مصطفی صلیالله علیه و آله گفت: «من عمل بما علم ورثه الله علما لم یعلم» هرکس علم شریعت را کاربند نبود، آن علم ضایع کرد و بر وی حجّت گردد و هرکه مر آن را کاربند بود، آن علم ظاهر حجّت او گردد و علم حقیقت به عطا بیابد.
در حقیقت، راسخان در علم ایشاناند که انواع علوم ایشان را حاصل شده؛ علم شریعت، علم طریقت و علم حقیقت. علم شریعت آموختنی است. علم طریقت معاملتی است و علم حقیقت یافتنی است. گفتهاند: تقوی باید با حق و تواضع با خلق و زهد با دنیا و مجاهدت با نفس تا از راسخان در علم باشی.
در قرآن «الرّاسخون فی الْعلم: استواران در دانش» دو بار در سوره نساء ۱۶۲ و آلعمران ۷ تکرار شده است.
راسخان در علم بر دشواری علوم متشابهات و مجهول آگاهی دارند.
تأویل قرآن را جز خداوند و راسخان در علم نمیدانند.
در سوره آلعمران ۸ از قول راسخان در علم آمده: «ربّنا لا تُزغْ قُلوبَنا بَعْدَ اِذْ هَدَیتَنا منْ لدُنْکَ رحْمَة انَّکَ انتَ الْوَهّاب: پروردگارا، پس از آنکه راهنماییمان کردی، دلمان را به کژی میفکن و از نزد خویش به ما بخشایش ارزانی دار که این تویی که بسیار بخشندهای.»
این درخواست یکی از آثار رسوخ و ثبات آنان در علم است که چون خدا را آنطور که باید شناختهاند، یقین کردهاند که از ناحیهٔ خود مالک هیچ چیز نیستند و مالکیّت، منحصر در خدای عزّوجل است و چون چنین ایمانی دارند، در هر حال این ترس را دارند که خدا دلهایشان را بعد از رسوخ علم منحرف سازد. لذا به پروردگار خود پناه میبرند تا نعمت رسوخ در علم برای آنها باقی بماند و آنها را در سیر بر صراط مستقیم هدایت و کمک کند و در سلوک در مراتب قرب یاری کند.
در واقع درخواست ریزش رحمت خداوند است تا حیات قلوبشان ادامه داشته باشد.
امام صادق علیهالسلام فرمود: «به خدا قسم راسخون در علم ما هستیم و ما میدانیم تأویلات و متشابهات قرآن را.»
مصادیق بارز راسخان در علم چهارده معصوم علیهالسلام هستند و نیز علمای ربّانی صادق و صاحبنظران قرآنی در علوم دین که راسخان در علماند.
راسخان، در تاب انوارِ خدا **** نی به هم پیوسته، نی از هم جدا (مثنوی)
حق، فشانْد آن نور را بر جانها **** مُقبلان، برداشته دامانها
راه
راه، طریق سلوک الی الله است.
راه توحید، آشکار است و نورانی و رهروان آن بر صراط مستقیماند.
راه؛ یکی راهی است که خداوند برای بندگانش آماده نموده و این از برای کسانی است که خدا با فضل و احسانش آنان را هدایت نموده و دیگر، راه گمراهان و کسانی که مورد خشم و غضب الهی قرار گرفتهاند.
امّا منظور از راه در عرفان، راه خدا و سلوک الی الله است.
به عارفی گفتند یکی از مریدانت در راه افتاده بود. فرمود: خدا را شکر که در راه افتاده، از راه نیفتاده.
فرمودهاند: «الطّریق اِلی الله بعدد انفاس الخلایق»
طریق، راه حق است.
جمیع عقاید حقّه و اعمال صالحه و اخلاق حمیده، طریق الی الله است و صراط الهی که صراط مستقیم است.
تمام راهها استاد میخواهد و بدون استاد نمیشود راه را طی کرد. یک عدّه از اساتید، راه فکر در پیش میگیرند مثل آقای بهاءالدینی که میگفت چهار سال فکر کردم تا دری به روی ما باز شد. بعضی اساتید راهشان فقط ذکر است و بعضی دیگر راهشان محبّت است و فقط از عشق خدا و محبّت ائمه و امام زمان دم میزنند و در فکر و ذکر، تخصّصی ندارند. راه بعضی اساتید، معرفت است و دنبال معرفت نفس و معرفت خداوند متعال هستند و در دیگر مسائل وارد نمیشوند و بعضی دیگر، اهل صلح و صفا و مسائل اخلاقی میباشند. آقای رضوی هندی، شاگرد آقای قاضی سیرهای خاص داشت؛ مثلاً برای سلامتی امام زمان گوسفند قربانی میکرد و حالت خاصّ خود را داشت و در ذکر و فکر و پرورش شاگرد نبود.
آقای کشمیری خیلیها را دیده بود، حتّی مرتاضین هند. ایشان هفت هزار توحید، چهل هزار یا الله … را خوانده و خیلی زحمت میکشید. در معاصرین کسی را که همانند ایشان ذکر بگوید ندیدم. راه آقای کشمیری ذکر، فکر، معرفت نفس، توسّل و … بود.
راهبر
راهبر، هادی و دلیل و راهنماست.
بدان که در سلوک راه دین و وصول به عالَم یقین، از شیخی کاملِ راهبرِ راهشناس صاحب ولایت صاحب تصرّف گزیر نباشد.
راه دور است و پر آفت ای پسر **** راهرو را می بباید راهبر
ربّ
ربّ به معنای پروردگار.
خدا معبود عالم و مربّی عالمیان و تربیتکنندهٔ نفوس است. ربّ از اسمائی است که از نصوص وارده تأیید میشود که اسم اعظم است.
نهتنها ربّ عرش، بلکه ربّ همه چیز است. چون خالق است تدبیر کننده هم میباشد. تکفّل همهٔ مخلوقات از عامّ و خاص با اوست و هرکس را که قابلیّت تربیت داشته باشد، به کمال میرساند.
ربّ، در اصل به معنی تربیت و پرورش است؛ یعنی ایجاد کردن حالتی پس از حالتی دیگر در چیزی تا به حدّ نهایی و تمام و کمال آن برسد.
در لغت عرب «ربّ» به کسی گفته میشود که تدبیر و کارگردانی شیئی به او واگذار شده و سرنوشت آن در اختیار او باشد و اگر در لغت عرب به مالک خانه و دایهٔ کودک و کشاورز مزرعه ربّ میگویند، از این جهت است که اختیار ادارهٔ آنها به او واگذار شده است و سرنوشت آنها در دست او قرار دارد. اگر خداوند را ربّ مینامیم، برای این است که سرنوشت کلیّه شئون ما از وجود و هستی، حیات و ممات، روزی و رزق و تقنین و تشریع و آمرزش در دست او قرار دارد.
ربّ، مالکی است که امر مملوک خود را تدبیر کند.
ربّ به معنی مالک مصلح است؛ بنابراین به هرکس که مالک چیزی باشد، گفته نمیشود. بلکه، به مالکی میگویند که درصدد اصلاح و حفظ و تدبیر مُلک خویش است. به همین دلیل به معنی تربیت کننده و پروش دهنده نیز آمده است.
از نظر لغوی دارای پنج حکم است که مستلزم پنج صفت میباشد: ثبات (پایداری)، سیادت (سروری)، اصلاح (امور و نفوس)، ملک (عظمت و سلطه) و تربیت (پرورش). پس معنی ربّ عبارت است از: مصلح و سیّد و مالک و ثابت و مربّی.
ربّ، کسی است که شأن او سوق دادن اشیاء بهسوی کمال و تربیت آنها باشد و این صفت به صورتی ثابت در او باشد.
مفاهیمی چون مالکیّت، سیادت، قیومیّت، ملازمت، تداوم بخشیدن، برآوردن حاجت، تعلیم یا تغذیه همه از لوازم و آثار ربوبیّت است.
یکی از اسماء الهی «ربّ» است که به معنی تربیتکننده، آقا، ارباب و مالک میآید. خداوند که ربّ الارباب است مرّبی همهٔ موجودات میباشد.
ربّی الاَعلاست وردِ آن مِهان **** ربّ اَدنی درخورِ این ابلهان (مثنوی)
در سوره فاتحه ۲ آمده: «الحمد لله ربّ العالمین؛ سپاس برای خداوندی است که پروردگار جهانیان است.»
در سوره صافّات ۱۰۰ آمده: «ربّ هب لی مِنَ الصّالحین: پروردگارا (فرزندی) از شایستگان به من ببخش.»
در سوره صافّات ۱۲۶ آمده: «الله ربَّکُم و ربَّ آبائکم الاَوَّلین: خداوند پروردگار شما و پروردگار نیاکان شماست.»
ربوبیّت
مرتبه واحدیّت (حقتعالی) را به اعتبار رسانیدن مظاهر به کمالی که متناسب استعداد آن مظهر است در خارج مرتبه ربوبیّت گویند.
ربوبیّت، اسم مرتبهٔ اسماء و صفات افعال است به طریق تفصیل ولی همین در الوهیّت به طریق اجمال است.
فرق بین الوهیّت و ربوبیّت این است که الوهیّت، حضرت اسماء است. همهٔ اسماء چه اسم ذات و چه صفات و چه افعال و ربوبیّت فقط حضرت اسماء صفات و افعال است. لذا متأخّر از مرتبهٔ الوهیّت قرار گرفت. چنانکه خداوند تعالی فرمود: «الحمد لله ربّ العالمین»
مرتبه الوهیّت را به اعتبار آنکه به اعیان و حقایق که مظاهر [او] اسماء و صفات حضرت حقاند درخور استعدادات ایصال کمال میکند، مرتبهٔ ربوبیّت گویند.
خدای تعالی آفریدگار بزرگ است. پس ربوبیّت صفتی اعتباری نیست بلکه صفتی ذاتی است. در سوره یونس ۳ آمده: «انَّ ربّک الله الّذی خَلَقَ السّماوات و الاَرض فی ستّهْ الاَیّام ثمَّ علی العَرش یُدَبِّرُ الاَمر»
خداوند آسمانها و زمین را در شش روز آفرید ولی آن را بعد از آفرینش به حال خود رها نساخت؛ بلکه در هر روز در آن آفرینشی نوین پدید آورد. خداوند بیمنازع و شریکی امور عالم را تربیت داد. کارهای مخلوقات به دست تدبیر اوست و در هر مرحلهای از مراحل آن را به رأی و ارادهٔ خود تدبیر میکند. امّا مخلوقات اگر تدبیر کارها میکنند، به سبب قدرت و توانایی است که خداوند به آنان ارزانی داشته است.
رجا
رجا به معنای امیدواری و ضدّ یأس است.
راجی امید دارد به مطلوب خود برسد و مأیوس از درک مطلوب خود ناامید است.
رجا عبارت است از سرور و نشاط قلب به خاطر انتظار آنچه مطلوب اوست به شرط آنکه وقوعش را متوقّع و منتظر بوده و سبب عقلائی داشته باشد و انتظار به این خاطر باشد که اکثر اسباب آن فراهم است. در این صورت نام رجا بر این انتظار صادق است.
ولی اگر کسی بدون سبب، منتظر وقوع محبوب باشد نام غرور و حماقت بر آن صادقتر از رجا است و اگر اسباب آن معلوم الوجود نبوده و از عدم آنها نیز اطّلاعی در دست نباشد بهتر است به جای رجا به آن تمنّا بگوییم.
خر کجا ناموس و تقویْ از کجا **** خر چه داند خشیت و خوف و رجا (مثنوی)
کسی که طاعت ندارد، دلش را از اخلاق بد نگه نمیدارد و … انتظار دارد خداوند او را بیامرزد، این انتظار، حماقت است. در سوره اعراف ۱۶۹ فرمود: «آنان که متاع این دنیای پست را گرفتهاند و میگویند (اگر ما گناه کنیم) به زودی آمرزیده خواهیم شد.»
شخصی به امام صادق علیهالسلام عرض کرد: گروهی از دوستداران شما مرتکب معصیت میشوند و میگویند ما امید داریم. امام علیهالسلام فرمود: «دروغ میگویند، اینان دوستداران ما نیستند. اینان گروهی هستند که به آرزوی دراز بیجا دل خوش کردند. هرکس امیدوار به چیزی است برای آن عمل میکند (مَن رَجاء شیئاً عمِلَ لَه)»
و مردی از امیرالمؤمنین علیهالسلام درخواست موعظه کرد، فرمود: «از کسانی مباش که بدون عمل، به آخرت (بهشت) امیدوار باشی و با داشتن آرزوهای دراز، امید به توبه داری.»
واژه رجا بر انتظار رسیدن به چیزی محبوب و مطلوب است و آن وقتی درست خواهد بود که همهٔ اسبابی که تحت اختیار بنده است برای وصول به آن آماده باشد و تنها اسبابی که خارج از اختیار و امکان اوست باقی مانده باشد و دفع موانع و مفاسد آن را از فضل خدا امید داشته باشد.
در مورد چیزهایی که یقینی است رجا نمیگویند. مثلاً به هنگام طلوع خورشید کسی نمیگوید به طلوع خورشید امیدوارم یا کسی نمیگوید به آمدن شب امیدوارم. امّا مثلاً مدّتهاست باران نیامده، دعا و استغفار میکنیم و امید و رجا داریم که باران ببارد.
به هر حال واژه رجا و خوف تنها بر چیزی اطلاق میشوند که مورد شکّ و تردید باشد و در چیزهایی که قطعیت دارد به کار برده نمیشود.
بخشش محضی ز لطفِ بیعوض **** بودم اومید، ای کریم بیغرض (مثنوی)
رو سپس کردم بدان محضِ کَرَم **** سویِ فعلِ خویشتن می ننگرم
کِای ملائک باز آریدش به ما **** که بُدستش چشمِ دل سوی رجا
بدان که رجا از جملهٔ مقامات سالکان و احوال طالبان است. این وصف را زمانی مقام گویند که ثابت و پابرجا باشد و آنگاه حال مینامند که عارضی و زودگذر باشد.
منشأ رجا معرفت به فضل و کرم خداوند و لطف و انعام او و توجّه به این حقیقت است که او خلایق را به خاطر انتفاع و بهرهوری از آنها نیافریده و نه از طاعت و عبادت آنان بهرهمند و نه از معصیت آنان متضرّر میشود و معرفت به عنایت و تفضّل پروردگار که وعدهٔ مغفرت و آمرزش گناهان بندگان با پشیمانی و ندامت بنده داده است.
رجا باعث باشد بر ترقّی درجات کمال و بر سرعت سیر در طریق وصول به مطلوب و نیز رجا مقتضی حسن ظنّ باشد به مغفرت و عفو باری سبحانه و تعالی و ثقت به رحمت او. در سوره بقره ۲۱۸ آمده: «اولئک یرجون رحمة الله: به رحمت (بخشایش) خداوند امید دارند.»
و عدم رجا در این مقام باعث یأس و قنوط باشد.
از آثار رجا در انسان، دوام مجاهده و مواظب بر اعمال در تمام حالات است و دیگر احساس لذّت از روی کردن به خدا و بهرهمندی از مناجات اوست.
صدق رجا پیوسته انسان را به مراقبت و مواظبت و پاکسازی وامیدارد.
رجا دو قسم است: پایدار که از آن محبّت ملکه گردد و دیگری گذراست که از آن ریشه عجز و تقصیر و حیا به ظهور میرسد.
رجا برای دو گروه بسیار مورد نیاز است: یکی آنکه یأس و ناامیدی بر او غلبه کرد و دیگر کسی که خوف بر او چیره شده است.
رجا حرارت خوف را فرومینشاند و سبب میگردد که سالک گرفتار ناامیدی نشود.
امّا حدّ رجا تا سر حدّ لقاء است و چون لقاء حاصل شود، رجا زایل میگردد؛ به عبارت دیگر خوف و رجا که دو بال در راه سلوک هستند و سالک با آن دو حرکت میکند، اگر به فنای نفس برسد، دیگر به این دو بال نیاز نخواهد بود.
البته ذکر این نکته ضروری است که قالبهای ذاتی نفوس در این دو صفت هم منحصر به فرد است. چنانکه حضرت یحییٰ علیهالسلام خوفی و حضرت عیسیٰ علیهالسلام رجائی بود.
رجال
مردان الهی و اولیاءالله را گویند.
دید پیری با قدی همچون هلال **** دید در وی فرّ و گفتارِ رجال (مثنوی)
کار مردان روشنیّ و گرمی است **** کارِ دونان، حیله و بیشرمی است (مثنوی)