تخته ای بر کنار
نـه بـر اوج ذاتـش پَرَد مرغ وهم **** نه در ذیل وصفش رسد دست فهم
در این ورطه کشتی فرو شد هزار **** کـه پیـدا نـشد تختهای بر کنار (سعدی)
عطایش به لقایش
شخصی یکی از پارسایان را که به شدّت تهیدست شده بود، به اجبار به نزد ثروتمندی برد تا نیازمندی او را برطرف سازد. چون به مجلس او وارد شدند پارسا دید، لب او فرو آویخته و چهره در هم کشیده و تُرش روی نشسته است. پس از هم آنجا بازگشت، بیآنکه سخن گوید. واسطه پرسید: «چه کردی»؟ گفت: «عطایش را به لقایش بخشیدم».
مَبَر حـاجت به نزد تُـرش روی **** که از خوی بدش فرسوده گردی
اگر گویی غم دل با کسی گوی **** که از رویش به نقد آسوده گردی
فقر
آن را که فنا، شیوه و فقر، آیین اسـت **** نی کشف و یقین، نه معرفت، نه دین است
رفت او ز میان، همین خدا ماند، خدا **** الفـــقــر اذا تـم، هـو الله ایــن اسـت (عبدالرحمان جامی)
تبتّل یا انقطاع
خداوند در سورهی مزمل آیه 8 فرمود: «و تبتل الیه تبتیلاً». یعنی به سوی خدا اخلاص کامل کن، یا تنها به او دل ببند.
منظور بریدن از هوای نفس و خود را مخصوص خدا کردن است. اینکه پیامبر صلیالله علیه و آله فرمود: «لا تبتل فی الاسلام»، یعنی در اسلام بریدن از نکاح نیست. (قاموس قرآن، ج 1، ص 160) در آیه به پیامبر صلیالله علیه و آله فرمود: «از همه چیز علاقهات را قطع کن و رو بهسوی خدا آور»، لازمهاش آن است که حالت انقطاع حاصل شود.
سرخوش اند
انـبیا از جام وصلت سر خوشاند **** اولـیـا از عـشق تـو در آتشاند
عـاشـقان از بـادهی عشق تو مست **** عارفان زین جام گشته نیست هست (اسیر لاهیجی)
حُزن
هرگاه از دست انسان چیزی برود یا خاطر بر چیزی تعلّق پیدا کند که دست از آن کوتاه باشد، شخص محزون میگردد. شدّت حزن با مورد علاقه نسبت مستقیم دارد. هرقدر علاقه بیشتر، حزن بیشتر میشود.
کسی که تازه متنبّه شده، عمر عزیزش از دست رفته؛ پس نسبت به گذشتهاش تأثّر پیدا میکند. حال میخواهد گذشته را جبران کند، پس محزون میشود و پیش خود میگوید: «چرا زودتر به فکر اصلاحِ نفسم بَرنیامدم».
سالک در ابتدا این حزن را دارد، کمکم این فکر به ذهنش میرسد که چرا اکنون قلبش به غیر حق توجه دارد؛ پس نوع حزن قبلی و فعلی باهم فرق میکند. باز در فکر میافتد که چرا خاطرم به زن و فرزند دلبستگی دارد و از محبوب میجویم، پس به عشق گرفتار میگردد. این بار محنت و غم، شکل دیگری پیدا میکند و همه آنها به دولت یار عوض شود. حافظ فرمود:
آن پریشانیِ شبهای دراز و غم دل **** همه در سایهی گیسوی نگار آخر شد
در شگفتم
امیرالمؤمنین علیهالسلام فرمود: «در شگفتم از کسی که به دنبال گمشدهی خود میگردد و بااینکه نفس خود را گم کرده، در جستجوی آن نیست». (قد اضل نفسه) و فرمود: «در شگفتم از کسی که درد و درمان خویش را شناخته، ولی آن را نمیجوید. اگر هم بجوید، خود را بدان مداوا نکند». (غررالحکم، ج 2، ص 22)
کتمان اسرار
یکی از شرایط سلوک، کتمان اسرار است و سالک در راه به شهوداتی میرسد که مجاز نیست آن را برای دیگران نقل کند. ستّاریت خداوند اقتضا میکند به پردهپوشی که همگان باهم زندگی کنند و از رازهای یکدیگر باخبر نشوند.
گاهی خداوند دیدهی قلب کسی را باز کرده و از تجلّیات و آیات خدا را درک میکند. امّا گفتنها سببِ عُجب و غرور میشود و گاهی هم عدّهای به خاطر استفاده، مزاحم وقت او میشوند.
پس به قول مولانا (مثنوی معنوی دفتر اول):
لب ببـند و غور دریایی نـگر **** بحر را حق کرد محکوم بشر (غور: عمق هر چیز)
در واقع:
هر که را اسرار حق آموختند **** مُهر کردند و زبانش دوختند
امام صادق علیهالسلام فرمود: «شما بر دینی هستید که هر کس کِتمان (اسرار) کند، خدا او را عزیز و بلند گرداند و هرکس آن را اِفشا کند، خدا او را ذلیل کند». (اصول کافی، ج 2، ص 222-سیر و سلوک بحرالعلوم، ص 156)
ابجد بندهای 540-531 دعای جوشن کبیر
«ربّ النبیّین و الابرار 796»، «ربّ الانهار و الاشجار 1032»، «ربّ الصدّیقین و الاخیار 1346»، «ربّ الصّحاری و القفار 960»
«ربّ الجنّة و النّار 579»، «ربّ البراری والبحار 596»، «ربّ الصّغار و الکبار 1784»، «ربّ اللّیل و النهار 596»، «ربّ الحبوب و الثّمار 1029»، «ربّ الاعلان و الاسرار 884»
علت آتش
گویند آتشی در شهری افتاده و داشت همه جای را میسوزاند. عدّهای نزد حکیمی رفتند که چاره چه باشد؟! گفت: «شما سخاوت نداشتید و صدقه نمیدادید. این آتشسوزی اثر وضعی عمل شماست». گفتند: «ما اهل بخشش و جوانمرد بودیم و به دیگران رسیدگی میکردیم». حکیم فرمود:
گفت: آن آتش ز آیات خداست **** شعلهای از آتش ظلم شماست
بهـر فخـر و بهر بوش و بهر ناز **** نه از برای ترس و تقوی و نیاز
«اگر فقط به آنکه به شما محبّت کرده محبّت کنید، کار مهمی نکردهاید، چون شریران نیز به این گونه عمل میکنند». (شرح مثنوی، زمانی، ج 1، ص 1057)
نمود بی بود
ما سوای حق در معرض زوال است و فنا. حقیقتش معلومی است معدوم، و صورتش موجودی است موهوم.
دیروز نه «بود» داشت و نه «نمود». امروز نمودی است بی بود، و پیداست که فردا از وی چه خواهد گشود. (لوایح، ص 55)
اگر دل بخواهد
هر طرف کی دل اشارت کردشان **** میرود هر پنج حس، دامنکشان
همهچیز به اختیار و ارادهی دل قرار میگیرد. اگر دل بخواهد چشمها بهسوی حرام نگاه میکند و اگر بخواهد بهسوی چیزهایی که قابل عبرت باشد، میل پیدا میکند. اگر دل بخواهد به معقولات و مسائل معنوی میل پیدا میکند و اگر بخواهد به مسائل مادی و محسوس میل پیدا میکند. اگر دل بخواهد بهسوی کلیات میرود و اگر بخواهد به جزئیات توجّه میکند.
در واقع حواسّ پنج گانه به اشارهی دل حرکت میکنند. همانطور که حضرت موسی در پیش حاضران با عصا تصرّف کرد، دل هم در دست و پا تصرّف میکند. اگر دل بخواهد پا به رقص و دست ظاهری در اختیار دست و پای باطنی است که او را دل مینامند. بااینکه دل مخفی است.
دست در دست نهانی مانده است **** او درون، تن را برون بنشانده است
اگر دل بخواهد دست، علیه دشمن همچون مار نیش زنندهای میشود و اگر بخواهد در معیّت دوست خواهد بود.
اگر دل بخواهد دست مانند قاشق، وسیلهی خوردن میشود و اگر خواهد مانند گُرزِ سنگینی شود و بر سر دشمن فرود آید. واقعاً عجب وصلتی است بین دل و اعضای بدن که انسان حیران میگردد.
دل مگر مُهر سلیمان یافته است؟ **** که مـهـار پنـج حس برتافته است (مثنوی، دفتر اول، بیت 3580-3562)
یعنی مگر دل، انگشتر حضرت سلیمان علیهالسلام را پیدا نموده و به مقامی در کشورش دست یافته که بر حواسّ پنج گانه مسلّط است؟
در خطاب به دل گفته میشود: «ای دل! تو در مهتری مانند حضرت سلیمان علیهالسلام میباشی و میتوانی بر پری و دیو چون سلیمان که اسم اعظم را در انگشتری داشت، (درصورتیکه از حیله و خدعه بری باشی) با انگشتریات بر هوای نفس مسلّط شوی و همهی اعضا از تو متابعت کامل کنند و نامت در دو عالم بلند گردد».
آواز نیامد
ای مرغ سحر عشق ز پروانه بیاموز **** کان سوخته را جان شد و آواز نیامد
این مـدّعیان در طلبش بی خبرانند **** کـان را که خـبر شد خبری باز نیامد(سعدی)
امتحان به مال
حسامالدین چلپی (م 683) کسی بود که جانشین مولوی شد و مثنوی به خاطر او و بنا به درخواست وی سروده شده است. او در جوانی در قونیه خدمت شمس تبریزی رسید و تواضع بسیار کرد. روزی شمس به او فرمود: «که دین آنجاست که پول است؟ چیزی بده و بندگی کن تا در ما توانی راه رفتن».
حسامالدین برخاست و به خانه رفت و هرچه از اثاث خانه داشت همه را نزد شمس گذاشت. باغی داشت فی الحال فروخت و بهای آن را در کف شمس ریخت و شُکرها میکرد.
شمس فرمود: «آری حسامالدین! اگرچه مردان به هیچچیزی محتاج نیستند، امّا در قدم اوّل امتحان، محبّت محب را جز به ترک دنیا نیست و پایهی دوم، ترک ماسوی الله است. هیچ نوع مرید به مراد خود راه نیافت الّا به بندگی و ایثار». گویند از آن مجموع، شمس جز پول ناچیزی قبول نکرد و همه را به حسامالدین بخشید. (افلاکی، ج 4، ص 21-خط سوم، ص 603)
وجوب بر پاها
امام صادق علیهالسلام فرمود: «خدا بر دو پا واجب کرده که به طرف نافرمانیهای خدا نرود و واجب نموده که بهسوی آنچه مورد رضای اوست، گام برداشته شود. خداوند فرمود: در روی زمین با تکبّر گام بَرندار. زیرا نتوانی زمین را بشکافی و هرگز به بلندی کوهها نخواهی رسید. (سور اسراء، آیه 37) و فرمود: در راه رفتن میانهرو باش و صدایت را کوتاه کن که زشتترین آوازها، صدای الاغ است. (سوره لقمان، آیه 19) و دربارهی شهادت دستان و پاها بر ضرر خود و صاحب خود که امر و وجوب الهی را ضایع کردهاند، فرمود: امروز بر دهانها شان مهر میزنیم و دستان آنان با ما سخن گویند و پاهایشان به آنچه کسب کردند، شهادت میدهند». (سورهی یس، آیه 65)
سالکان چهار دسته اند
اسیری لاهیجی (م 912) در کتاب مثنوی اسرار الشهود گوید:
«سالکان چهار دستهاند:
سالها بایـد فلک بر سر رود **** تا که پیـری اینچنین پیدا شود
اینچنین کامل بجو گر رهروی **** تا ز وصـل دوسـت با بهره شـوی
منـکرِ ایشـان شدن باشـد خطا **** هـم نمیشاید بـدیشـان اقـتـدا
چون نشد واصل نباشد رهـنما **** زو مجوی چیزی که هست او بی نوا
در نتیجه میگوید: «دو دستهی اوّل میتوانند مرشد و استاد راه باشند و دو دسته آخر رهبری هرگز نیاید بیش و کم».
آمد سحر
آمـد سحر آن دلبر خونین جـگران **** گفت: ای زتو بر خاطر من بار گران
شَرمَت بادا که من به سویت نگران **** باشم، تو نِهی چشم به سوی دگران (عبداللرحمان جامی)
با همّت تر از حاتم
کسی از حاتم طایی، سخاوتمند معروف پرسید: «از خود با همّت تر دیدهای»؟ گفت: «آری؛ روزی چهل شتر برای سران عرب قربانی کردم. از قضا برای حاجتی به صحرا رفتم. خارکنی را دیدم که پشتهی هیزم را فراهم کرده تا به شهر بیاورد و بفروشد.
به او گفتم: چرا به مهمانی حاتم نمیروی؟ او در جواب گفت:
هـر که نان از عمل خویش خورد **** منّـــت حـاتــم طــایی نـبـرد
پس فهمیدم او از من با همّت تر است». (حکایتهای گلستان، ص 161)
قدم یار
آنکه تاج سر من خاک کف پایش بود **** از خدا میطلبم تا به سرم باز آیـد
گــر نـثـار قــدم یــار گرامی نکنم **** گوهر جان به چه کار دگرم باز آید (حافظ)
زهد در زهد
زهد برای خاصّه خسّت است. وقتی حالات سالک به تساوی برسد، میبیند آنچه به آن زهد میورزیده، بسیار حقیر بوده و حالا که به حق رسیده مشهودش شود که فقر و غنا نزد او یکسان است. پس از زهد قبلی زهد ورزد و از آن رویه بیزاری جوید. (مقامات معنوی، ج 1، ص 119)
حافظ فرمود:
سودائـــیانِ عـالـمِ پنــدار را بگــوی **** سرمایه کــم کنید که سود و زیـان یـکیست
زاهد ظاهر پرست از حال ما آگاه نیست **** در حق ما هر چه گوید جای هیچ اکراه نیست
بندگی در غیاب
خدمت و بندگی در غیاب ارباب، خوشتر و به مراتب مهمتر است تا در حضور انجام شود که تأیید به وفای شروط مولا است.
آنکه در غیابِ شاه او را مدح میکند، فرق است با آنکه در حضور شاه او را مدح مینماید. مثلاً قلعه داری که سر مرز نگهبانیِ کشور سلطان را میکند، کارش ارزشمند است که مانع از ورود دشمنان سلطان میشود و به باج و رشوه این کار را نمیفروشد و آن مرزبان نزد شاه به خاطر جان فشانی و وفاداریش بهتر است.
پس آنچه بر سالک از غیب و قیامت پرده پوشی است و او با ایمان و اطاعت حفظ حدود، اوامر و نواهی الهی را انجام میدهد، بسیار ممتاز و قابل سپاس است. ولی در روز قیامت و حضور طاعات و اعمال که همه چیز نمایان است، دیگر جای طاعت و عمل نیست. (مثنوی معنوی، دفتر اوّل، بیت 3632 تا 3642)
وجوب سجده
امام صادق علیهالسلام فرمود: «خداوند بر چهره واجب کرد که شب و روز در اوقاتِ نماز، سجده کند. پس فرمود ای کسانی که ایمان آوردید، رکوع کنید و سجده نمایید و خدایتان را بندگی کنید و کار خیر انجام دهید، تا شاید رستگار شوید (سورهی حج، آیه 77). و فرمود سجده گاهها برای خداست، پس دیگری را با خدای یگانه نخوانید». (سورهی جن، آیه 18)
عکس ما
ماییم وجوه و اعتـبارات وجود **** در خارج و علم و عارض ذات وجود
در پردهی ظلمت عدم، مستوریم **** ظـاهر شـده عکس ما ز مرآت وجـود (عبدالرحمان جامی)
کشت اعمال
حافظ میفرماید:
عیب رندان مکن ای زاهـد پاکـیزه سرشت **** که گـناه دگـران بر تـو نخواهند نوشت
من اگر نیکم و گر بد، تو برو خود را باش **** هر کسی آن دِرَوَد عاقبت کار که کشت
حافظ به طریق تعریض به افراد خورده گیر به رندان، که زاهد مینامند میگوید: «گناه دیگران به حساب تو نمینویسند که دائماً به عشاق و رندان اشکال میکنی». خداوند در سورهی انعام آیه 164 میفرماید: «و لا تزر وازرة وزر اخری». یعنی هیچ گناه کاری، گناه دیگری را متحمل نمیشود. پنج بار در قرآن این جمله تکرار شده که اعمال ما نه ضرر و نه فایدهای به حال کسی نخواهد داشت.
نبود دو زمان
بـحـری اسـت نـه کاهنده نه افزاینده **** امــواج بـر او رونـده و آیـنـده
عالم چو عبارت از همین امواج است **** نبوَد دو زمان، بلـکه دو آن پاینده (عبدالرحمان جامی)
شکایت از خدا؟
ذوالنون مصری گفت: «بر ساحل نیل راه میرفتم، دخترکی دیدم که بر لب رود نیل آمده و نگاه میکرد. امواج آب به شدّت حرکت داشت و دخترک میگفت: خدایا! می دانی که با من چه میکنی؟ گفتم: دخترک آیا از خدا شکایت میکنی؟ و حال آنکه او صاحب هر نیکی و احسان است. گفت: ای ذوالنون! تویی که به وقت شکایت از او شکایت داشتهای و به هنگام خشم بر او خشم میگیری. سپس این شعر را سرود:
ای پشتیبان من! هرکه به دوستی تو رسید از تو شکایت نکند، تویی مراد من و غیر تو محال است که مراد من باشد.
گفتم: از کجا شناختی من ذوالنونم و حال آنکه مرا ندیده بودی؟ گفت: با نور معرفت خدای جبّار تو را شناختم. گفتم: آیا در این جا از تنهایی وحشت نداری؟ گفت: سوگند به آن کسی که دلم را به نور معرفت خود روشن ساخت، هرگز دلم به غیر او آرامش نیافته، که او مونس من در تنهایی و همدم غریبان در بیابانهاست». (بحرالمعارف، ج 2، ص 366)