دُرّ نجف

بوستان کشمیری

فصل اول · بخش سوم

تیر فنا

چـیزی کـه نه روی در بقـا باشی از او **** آخـر هـدف تیـر فنا بـاشـی از او

از هر چه به مردگی جدا خواهش شد **** آن به که به زندگی جدا باشی از او (عبدالرحمان جامی)

خانه از بنیاد سست شده

در دمشق (سوریه) پیرمرد 150 ساله‌ای در حال جان کندن بود.

سعدی گوید: «بر بالین آو آمدم، با این همه عمر تأسف می‌خورد که عمری نکرده است. گفتم: خیال مرگ نکن که فیلسوفان یونان گفته‌اند: مزاج هر چند موزون باشد، دلیل بقا نیست و بیماری هر چند وحشتناک باشد، دلیل بر مرگ نیست. اگر بخواهی برایت طبیبی بیاورم.

لبخندی زد و گفت: 1. وقتی پزشک زیرک، بیمار را با حال وخیم در بستر بیند به نشان تأسف، دست بر هم ساید. 2. صاحب خانه در فکر نقش و نگار ایوان است با اینکه خانه از بنیاد سست است. 3. پیرمردی از جان کندن ناله می‌کرد و پیرزن برای آرام کردن درد او، به کف پایش چوب صندل را به گلاب می‌مالید.4. وقتی استقامت مزاج دگرگون شد نه افسون (دعا) و نه درمان، هیچ کدام اثر نبخشد». (حکایت‌های گلستان، ص 230)

جمال و کمال مطلق

خداوند جمیل علی الاطلاق است. هر جمال و کمال که در جمیع مراتب ظاهر است، پرتو جمال و کمال اوست.

هر که را دانایی دانی، اثر دانایی اوست و هرکه را بینایی بینی، ثمره‌ی بینایی اوست. همه‌ی صفات او از اوج کلّیت و اطلاق تنزّل کرده و در جزئیّت و تقیید تجلّی نموده، تا تو از جزءِ به کلّ راه بری و از تقیید به اطلاق روی آوری. (لوایح، ص 57)

الله لا اله الا هو

ابجد «الله لااله الّاهو» 176 است که در هشت جای قرآن تکرار شده و ابجد «لااله الّاهو»110 است که بیست و هشت مرتبه در قرآن تکرار شده است.

بار محنت، نه منّت

سعدی گوید:

«شنیدم پارسای فقیری از شدّت فقر در رنج و دشواری بود و پی در پی لباسش را پاره بر پاره می‌دوخت و برای ارامش دل می‌گفت:

به نانِ خشک قناعت کنیم و جامه‌ی دلق **** که بار محنتِ خود به، که بار منّت خلق

شخصی به او گفت: چرا اینجا نشسته‌ای، مگر نمی‌دانی که در شهر رادمرد بخشنده‌ای هست که جویای خشنودی دردمندان است. نزدش برو و احوال خود بگو که تو را خرسند خواهد کرد.

پارسا فرمود: خاموش باش که در پستی، مُردن به که حاجت نزد کسی بردن. همانا پاره بر پاره دوختن و در گوشه‌ی صبر ماندن، بهتر از خواستن لباس و برای بزرگان نامه نوشتن». (حکایت‌های گلستان، ص 152)

دلق: پشمینه‌ی پُر وصله را گویند.

تقریر عشق

کسانی در زمان حافظ شیرازی بودند که بسیار از عشق سخن می‌گفتند و شعر می‌خواندند و حکایت نقل می‌کردند و عدّه‌ای هم جذب تقریرات جذّاب آن‌ها می‌شدند.

حافظ درباره‌ی این نکته که عشق با زبان بیان نمی‌شود و حال است نه قال، می‌گوید:

ای آنکه به تقریر و بیان دم زنی از عشق **** ما با تو نداریم سخن خیر و سلامت

اندیشه گُل

گر در دلِ تو گُــل گــذرد، گُــل بـاشـی **** ور بـلبـل بی قـرار، بلبل باشی

تو جزئی و حق کل است، اگر روزی چند **** اندیشه‌ی کل پیشه کنی، کل باشی (عبدالرحمان جامی)

متجلّی به صور و احکام

آدمی اگر چه به سبب جسمانیت در غایت ثقالت است، امّا به حسب روحانیت، در نهایت لطافت می‌باشد.

به هر چه روی آرد، حکم آن گیرد و به هر چه توجّه کند، رنگ آن پذیرد. لذا حکما گفته‌اند: «چون نفس ناطقه به صور مطابق حقایق متجلّی شود و به احکام صادق آن متحقق گردد». پس می‌باید که خود را از نظر خود بپوشی و به حقیقتی اشتغال نمایی که درجات موجودات همه مجال جمال اویند و مراتب کائنات، موایی کمال اویند.

بر این نسبت چندان مداومت نمایی که با جان تو در آمیزد و هستی از نظر تو برخیزد. پس اگر به خود روی آوری، روی به او آورده باشی و هنگامی که از خود تعبیر کنی، تعبیر از او کرده باشی. (لوایح، ص 58)

ابجد بندهای 520-511 دعای جوشن کبیر

«سرور العارفین 908»، «رجاءِ المذنبین 1087»، «مُنَی المحبّین 241»، «قرّة عین العابدین 603»، «انیس المریدین 466»، «منفّس عن المکروبین 709»، «حبیب التوّابین 522»، «مفرّج عن المغمومین 1660»، «رازق المقلّین 569»، «اله الاوّلین و الآخرین 1062»

تحریر و تقریر

آنچه در مدّت هجر تو کشیدم، هیهات **** در یکی نامه محال است که تحریر کنم

با سـر زلـف تو مجموع پریشانی خود **** کو مجالی که سراسر هـمه تـقریر کـنم (حافظ)

اُسوه

خداوند در سوره‌ی احزاب، آیه 21 فرمود: «برای شما از رسول خدا اسوه‌ی (مقتدا، پیشوا، پیشرو) نیک (صفات و خصایص پسندیده) است که از آن پیروی کنید برای کسی که:

این آیه اشاره دارد به این که پیروی از اخلاق و رفتار پیامبر صلی‌الله علیه و آله که الگوی ماست، این سه گانه اعتقاد را عملی و زبانی با خود داشته باشیم، تا مصداق اکمل آن تحقق پیدا کند.

وجوب بر قلب

امام صادق علیه‌السلام فرمود: «آنچه خدا از ایمان بر قلب واجب کرده، اقرار و معرفت و تصمیم و رضایت و تسلیم است به اینکه شایسته‌ی پرستش جز خدای یگانه‌ی بی شریک نیست. او معبودی است یکتا که همسر و فرزند نگرفته و اینکه محمّد صلی‌الله علیه و آله بنده و فرستاده‌ی اوست و اقرار نمودن به آنچه از جانب خدا آمده از پیامبر یا کتاب. این است آنچه خدا از اقرار و معرفت بر دل واجب ساخته و این عملِ دل است.

خداوند فرمود: به جز کسی که مجبور شود به اظهار کفر ولی دلش به ایمان قرار دارد. (سوره‌ی نحل، آیه 106) و فرمود: همانا به یاد خدا دل‌ها آرام گیرد. (سوره رعد، آیه 28)

و فرمود: کسانی که با زبان خود ایمان آورده و دلشان ایمان نیاورده است. (سوره مائده، آیه 41) و فرمود: اگر آنچه شما در دل دارید، آشکار کنید یا پنهان نمایید، خدا شما را از آن حساب می‌کشد، سپس هر که را خواهد می‌آمرزد و هر که را خواهد عذاب می‌کند. (سوره بقره، آیه 284)

این است آنچه خدا از اقرار معرفت بر دل واجب ساخته و اقرار و معرفت به منزله‌ی سِرِّ ایمان است». (اصول کافی، ج 2، ص 29-(مترجَم)، ج 3، ص 58)

مشفق

نصیحتی کُنَمَت، بشنو و بهانه مگیر **** هر آنچه ناصحِ مشفق بگویدت بپذیر

ناصحِ مشفق کسی است که نسبت به دیگران اظهار محبت می‌نماید. چون به صدق در مقام پند الهی است، حرف‌های او را بپذیر و اهمال نکن. در سوره طور، آیه 26 چنین آمده: «بهشتیان گویند ما قبلاً که در دنیا بودیم (با اهل و عیال خود) به مهربانی رفتار می‌کردیم (انّا کنّا قبل فی اهلنا مشفقین).

امّا نصیحت مشفق چیست که حافظ فرمود:

ز وصـل روی جـوانان تـمتعی بـرگیر **** که در کمینگه عمر است مکر عالم پیر

نعیم هر دو جهان پیش عاشقان بجوی **** که آن متاع قلیل است و این بهای کثیر

شفای دل ها

واسطی گفت: «همان طور که در بیابان می‌رفتم، ناگاه به بیابان گردی رسیدم که تنها نشسته بود. به او نزدیک شده و بر او سلام کردم، پاسخ سلامم داد. خواستم با او سخن گویم، گفت: به ذکر خدا مشغول باش، زیرا یاد خدای شفای دل‌هاست. پس گفت: چگونه آدمی زاده از ذکر و خدمت او فارغ می‌شود در حالی که مرگ در پیِ اوست و خدا ناظر اوست.

سپس گریست و من نیز با او گریستم و گفتم: چرا تو را تنها و بی کس می‌بینم؟ گفت: خدا با من است و مونس من، اوست و تنها نیستم.

سپس به سرعت رفت و با خدا زمزمه و مناجات می‌کرد. همین طور می‌رفت و من هم در پی او می‌رفتم. رو به من نمود و گفت: خدا سلامتی به تو دهد، برگرد به سوی کسی که برای تو بهتر از من است و مرا از کسی که از تو برای من بهتر است، مشغول مدار! سپس از نظرم غایب شد». (بحرالمعارف، ج 2، ص 367)

حق است

بر شکل بتان رهزن عشاق، حق است **** لا بـلکه عیان در همه آفاق حق است

چـیزی کـه بود ز روی تـقیید جهان **** و الله که همان زوجه اطلاق حق است (عبدالرحمان جامی)

ورع

حافظ فرمود:

به آب دیده بشوییم خرقه‌ها از می **** که موسِم وَرَع و روزگار پرهیز است

کسی را صاحب ورع گویند که از معاصی دور و از هر نوع شبهات که او را در محرّمات اندازد، پرهیز کند.

ورع واجب: خودداری از چیز حرام است.

ورع راجح: توقّف در تحصیل امور شبهه ناک است.

ورع فضیلت: خودداری از بسیاری از مُباحات و اختصار بر حداقل ضروریات است و آن برای پیامبران و صدیقان و صالحان می‌باشد. (مقامات معنوی، ج 1، ص 122)

دل به دست آر

چو انسان را نباشد فضل و احسان **** چـه فرق از آدمی با نقش دیوار

بـه دسـت آوردن دنـیا هنر نیست **** یکی را گر توانی دل به دست آر (سعدی)

اتصال روح

در اتّصال روح انسانی به حضرت جانان دو نکته باید مورد نظر باشد:

چون از فعالیت جسمی برای دنیا کم کند، سبک شود و برای تابش انوار قابلیت پیدا کند. پس در ازدیاد کیفیّت در نیّات و افعال بکوشد تا در اتّصال روح به عالم ارواح و حضرت جانان زودتر برسد.

شهادت به یگانگی

خداوند در سوره آل عمران، آیه 18 می‌فرماید: «خدا گواهی دهد که معبودی غیر او نیست و فرشتگان و دانشمندان نیز گواهی می‌دهند که معبودی غیر او نیست».

مولانا در دفتر اوّل مثنوی، در تبیین این آیه فرمود: «چرا خداوند، فرشتگان را همراه خود در شهادت به یگانگی خود قرار داد؟»

چون دل‌های خراب و چشم‌های ضعیف همانند خفّاش در مقابل آفتاب طاقتِ دیدن ندارند. یعنی او را درک نمی‌کنند. از این جهت فرشتگان و دانشمندان را در مرتبه پایین‌تر که قابل ادراک هستند، معرّفی کرد تا افهام به یگانگی او اقرار کنند، چه آن‌که دانشمندان هم نوع بشر هستند و ملائکه جلوه گر و خلیفه‌ی حق در رساندن فیض می‌باشند. البته هر فرشته در مَثَل مانند ماه شب اوّل و هفتم و چهاردهم در نورانیت و قدر باهم فرق می‌کند و به اندازه‌ی هر بال، نور خاصّ خودش را دارد، چنآن‌که عقل و درک انسان‌ها با یکدیگر فرق می‌کند. لذا در توحید و درک اسماءِ و صفات نامتناهی هم متفاوت هستند، پس در شهادت به وحدت و اسماءِ و صفات الهی، هر کدام به اندازه‌ی منزلت و قدر خود گواهی دهند».

روز است

آن شب که تو در کنار مایی روز است **** و آن روز که با تو می‌رود نوروز است

دی رفـت و بـه انـتـظار فـردا منشین **** دریــاب کـه حاصل حیات امروز است (سعدی)

دارویی از بخیل

جوان مردی در جنگ با سپاه تاتار (ترکستان) به زخمی شدید مبتلا شد. شخصی به او گفت: «فلان بازرگان دارویی شفابخش دارد، اگر از او بگیری، خوب می‌شوی».

چون بازرگان به بخل معروف بود، جوان مرد گفت:

«اگر از او این دارو را بخواهم یا می‌دهد، یا نمی‌دهد.

اگر دارو را داد یا در فروختن آن منفعت کند و یا منفعت نکند.

به هر حال داروی او که بخیل است، زهر کُشنده خواهد بود. داروی ناپاک که با منّت به دست آید ممکن است موجب سلامتی تن شود، ولی از سوی دیگر موجب رنجش و ضعف روح خواهد شد».

اگر حنظل خوری از دست خوش خوی **** به از شیرنی از دست‌ترش روی

همچو سیل

دل منه بر جهآن‌که دور بقا **** می‌رود همچو سیل سر در زیر

پیر دیگر جوان نخواهد شد **** پــیریـش نـیز هـم نـمـانـد دیر (سعدی)

ابجد بندهای 530-521 دعای جوشن کبیر

«ربّنا 253»، «مولانا 128»، «دلیلَنا 125»، «الهنا 87»، «ناصرَنا 392»، «مُعینَنا 221»، «سیّدَنا 125»، «حافظَنا 1040»، «حبیبَنا 73»، «طبیبَنا 74»

کوتاه بود

هـر چند کـه جـانِ عـارف آگـاه بوَد **** کی در حرمِ قدسِ توأش راه بوَد

دست همه اهل کشف و ارباب شهود **** از دامــن ادراک تــو کـوتاه بوَد (عبدالرحمان جامی)

بنده آن یگانه

ذوالنون مصری گفت:

«در یکی از بیابان‌های خشک می‌رفتم. ناگاه مردی را دیدم که خود را با مُشتی علف پوشانده بود. بر او سلام کردم و جواب سلامم را داد. به من گفت: ای جوان از کجا می‌آیی؟ گفتم: از سرزمین مصر. گفت: به کجا می‌روی؟ گفتم: در جستجوی اُنس با مولایم. گفت: ترک دنیا و آخرت گو تا طلب تو به صحّت پیوندد و به مولای خود و اُنس به او دست یابی.

گفتم: می‌خواهم نوری بر نورم بیفزایی! گفت: به بالای سرت بنگر. نگاه کردم. گویا آسمان و زمین طلایی بود و می‌درخشید. سپس گفت: چشمت را فرو خوابان. پس آسمان و زمین را دیدم که به صورت اوّلشان برگشتند. گفتم: راه این کار چگونه است؟

گفت: اگر بنده‌ی آن یگانه هستی، خود را برای او یگانه دار». (بحرالمعارف، ج 2، ص 369)