ابجد بندهای 730-721 دعای جوشن کبیر
«شفیق 490»، «محیط 67»، «معزّ 117»، «رفیق 390»، «مقیت 550»، «مذلّ 770»، «حفیظ 998»، «مغیث 1550»، «مبدی 56»، «معید 124»
باز آید
چه جورها که کشیدند بلبلان از دی **** بـه بـوی آنکه دگـر نـوبهار باز آید
ز نقش بند قضا هست امید آن حافظ **** کو هم چو سرو به دستم نگار باز آید (حافظ)
جدایی از ذوق نفس
ترک اولی و گناهی که از حضرت آدم سر زد و به درخت ممنوعهی گندم نزدیک شد، اگر چه ناچیز و به قدر یک مو بود، ولی برای او که انسان کامل بود، بسیار بزرگ و موجب لکّه دار شدن مقام او شد.
یک قدم زد آدم اندر ذوق نفس **** شد فراق صدر جنّت، طوس نفس
و فراق از بهشت همانند طوقی به گردن او افتاده. آدم که انسان کامل بود، مانند مردمک چشم خدای بزرگ بود و این کار او مانند مویی کوچک که در چشمی بیاید، به اندازهی کوهی بزرگ که مانع بینایی چشم میشود، جلوه کرد.
بــود آدم دیــدهی نــور قدیم **** موی، در دیده بوَد کوه عظیم
اگر آدم با عقل یا فرشتهای مشورت میکرد، دچار پشیمانی نمیشد. چون دو عقل جمع شوند، مانع کردار بد شوند. امّا دو نفس امّاره با یکدیگر مشورت کنند، از انجام کردار خوب محروم میشوند. (مثنوی معنوی، دفتر دوم، بیت 15 تا 21)
ز آنکه با عقلی چو عقلی جَفت شد **** مانـع بـعد فعلی و بد گفت شد
نـفـس بـا نـفس دگر چون یار شد **** عقل جزوی عاطل و بی کار شد
نور خوف و نور رجاء
در اصول کافی روایتی به این مضمون از امام صادق علیهالسلام نقل شده که در قلب بندهی مؤمن دو نور است. یکی نور خوف و دیگر نور رجا، که اگر وزن شوند، باهم برابر و بر دیگری افزون نخواهند بود». (اصول کافی، ج 2، ص 55)
در کتاب مقامات معنوی در توضیح سلوکیِ این حدیث چنین گوید: «حکم، روی حالاتِ افراد صادر میگردد. نظیر این روایت مربوط به مقامات مادون لقاء است که سالک در خودپرستی است و هنوز از رسم خارج نشده و به وصال حق نرسیده است. اگر حال سالک غیران باشد که امام فرموده، معلوم میشود هنوز به راه نیفتاده و در راه نیست. این روایت از حال کسانی خبر میدهد که به راه افتاده و در سیر هستند».
فطرت الهی
هشام بن سالم از امام صادق علیهالسلام دربارهی این آیه سؤال کرد:
«فطرت (سرشت) خدایی است که مردم بر آن آفریده شدهاند (فطرت الله الّتی فطر الناس علیها)(سوره روم، آیه 30)». امام فرمود: «منظور توحید است».
در حدیثی دیگر دربارهی این آیه فرمود:
«مؤمن و کافر در پیمان گرفتن از توحید بودند».
در حدیث سوم فرمود: «خدا همه را بر یگانه پرستی آفرید». (اصول کافی، ج 2، ص 10)
از این روایات بر میآید که فطرت الهی در عالم ارواح و ذات، و قبل از آمدن به کالبدِ تنِ دنیایی، در انسان به ودیعت نهاده شده است، لکن آدمی در مصداق خداوند یگانه دچار اشتباه گردیده و صفات رذیله مانند هوی پرستی و انّیّت در ایشان، مانع از خداپرستی شده است.
ما به سختی نمردیم
سعدی گوید:
«کاروانی از کوفه به قصد مکّه برای انجام مراسم حج حرکت کرد. یک نفر پیاده و سر برهنه، همراه ما از کوفه بیرون آمد. او پول و ثروتی نداشت. پس آسوده خاطر هم چنان راه میپیمود.
توانگرِ شتر سواری به او گفت: ای تهی دست! کجا میروی؟ برگرد که در راه بر اثر نداری، به سختی میمیری.
او سخن شتر سوار را نشنید و هم چنان به راه خود ادامه داد، تا این که به نخلهی محمود (یکی از نخلستانهای نزدیک حجاز) رسیدیم. در آنجا عمر همان توانگر شتر سوار به سر آمد و درگذشت. فقیر پا برهنه کنار جنازهی او آمد و گفت: ما به سختی نمردیم و تو که بر شتر نیرومند سوار بودی، بمردی».
شخصی همه شب بر سر بیمار گریست **** چون روز آمد، بِمُرد، بیمار بزیست
خود بینی (عُجب)
حفظ مراتب
ای بُرده گمآنکه صاحب تحقیقی **** و ندر صفت صدق و یقین صدیقی
هــر مرتبه از وجود حکمی دارد **** گـر حفظ مـراتـب نـکنی زنـدیقی (عبدالرحمان جامی)
بیان دیوانه زنجیری
محمّد مقدسی گفت: «روزی در شام به دیوانه خانهای رفتم. جوانی دیدم که غُلی به گردن و زنجیری محکم به پاهایش بسته بود.
چون چشمش به من افتاد گفت: ای محمّد! میبینی با من چه کردهاند؟ سپس با گوشهی چشم به سوی آسمان اشاره کرد و گفت: تو را به سوی او رسول و فرستاده قرار دادم، به حق بگو: اگر همهی آسمانها را در غُلی بر گردنم نهی و تمام زمینها را زنجیر پایم کنی، هرگز یک چشم به هم زدن به سوی غیر تو التفات نکنم. چگونه عارف چنین نباشد و حال آنکه در چهار باغ بر چهار بساط در گردش است:
پس کدام تفریحی از تفریح عارف فرح انگیزتر خواهد بود؟ مردم را یک حال است و عارف را حالاتی است». (بحرالمعارف، ج 2، ص 369)
افسر فقر
یا رب ز دو کون بی نیازم گردان **** وز افســر فـقـر سـر فــرازم گــردان
در راه طـلب مـحرم رازم گردان **** ز آن ره که نه سوی توست بازم گردان (عبدالرحمان جامی)
ابجد بندهای 420-411 دعای جوشن کبیر
«من فی البرّ و البحر سبیله 767» «من فی القیامة ملکه 462» «من فی الآفاق آیاته 810» «من فی الحساب هَیبته 704» «من فی الآیات برهانه 886» «من فی المیزان قضائه 1235» «من فی الممات قدرته 1401» «من فی الجنه ثوابه 783» «من فی القیور عبرته 1196» «من فی النار عِقابه 640»
معارضات
در اسماء و صفات الهی تقابل است. قابض با باسط، فاصل با واصل، مُعطی با مانع.
رفع معارضات به این است که سالک از تقابل اسماء بگذرد. یعنی به مقام جمع برسد که مقام مشاهدهی حق است، بدون خلق. وقتی من و مایی از بین رفت، هر چه هست، اوست و هر چه بود، او بود. پس معارضات رفع شود.
در بـحرِ مـایی و مـنی افتادهام، بیار **** می، تا خلاص بخشدم از مایی و منی
قطع معارضات، چشم پوشی از جزء است. به این معنی که عامل هر عملی، انتظار پاداشی دارد. عابد به عبادت، زاهد به زهد، عالم به علم. اگر سالک در عمل بی نظر و غرض باشد، آن وقت به مقام جمع میرسد و به تسلیم رسیده و نفس در فنا قرار گیرد. امیرالمؤمنین علیهالسلام در جملهای فرمود: «خدایا تو را به خاطر ترس از آتش جهنم و یا طمع در بهشت، عبادت نمیکنم بلکه تو را سزاوار بندگی یافتم». (مقامات معنوی، ج 1، ص 90)
دفع خوف در خوابیدن
ولید بن صبیح گوید: «شهاب بن عبد ربه به من گفت: به امام صادق علیهالسلام از ناحیهی من سلام برسان و به او بگو که در هنگام خواب ترسی به فلانی عارض میشود.
من این مطلب را به عرض امام رساندم. امام علیهالسلام فرمود: «به او بگو هنگامی که میخواهد بخوابد معوذتین (سوره فلق و ناس) و آیة الکرسی را بخواند و آیة الکرسی بهتر است». (فلاح السائل، ص 281- آیة الکرسی طلسم عظیم القدر، ص 100)
سبب بی احوالی
امیرالمؤمنین علیهالسلام فرمود: «کسی که از انجام کارهای خود ناتوان باشد، از احوال خود پشت کند. أدبر فی احواله. یعنی بی توفیقی در احوال او پدید آید». (غررالحکم، ج 2، ص 83)
آثار مسافرت
پیامبر صلیالله علیه و آله فرمود: «مسافرت کنید که اگر مالی هم به دست نیاوردید بر عقل (تجربه) شما افزوده میگردد». (مکارم الاخلاق، ص 124- سالنامه حدیثی نور، 1380)
هر نَفَسی به تجلی دیگر
ارباب کشف و شهود میبینند که حق در هر نَفَسی متجلّی است به تجلّی دیگر و در تجلّی او اصلاً تکرار نیست.
هستی که عیان نیست دو آن در شأنی **** در شأن دگر جلوه کند هر آنی
ایـن نـکته بـجو ز «کلُّ یومٍ فی شأن» **** گـر بایدت از کلام حق برهانی
حضرت حق را اسامی متقابله است، بعضی لطیفه و بعضی قهریّه و همه بر کار هستند و تعطیل در آنها نیست.
چون حقیقتی از حقایق امکانیّه به واسطهی حصول شرایط و ارتفاع موانع مستعد وجود گردد، رحمت رحمانیّه او را دریابد و به تعیّنی خاص متجلّی شود. بعد به شبب قهر احدیّت که مقتضیِ اضمحلالِ تعیّنات است، آن تعیّن منسلخ گردد و دوباره مماثل تعیّن سابق رحمانیّه، رحمت افاضه شود و تعیّن به قهر مضمحل گردد و هم چنین این تبدیلها ادامه دارد.
انواع عطاگر چه خدا میبخشد **** هر اسم عطیهای جدا میبخشد
در هــر آنـی حـقیقت عالم را **** یک اسم، فنا، یکی بقا میبخشد
وجود منبسط
جَرّ و مَدّ و دَخل و خرج این نَفَس **** از که باشد جز ز جان پُر هـوس؟
گـاه جیمش میکند، گه حا و دال **** گاه صلحش میکند، گاهی جدال
دَم و بازدم و تصرّفات این نفس از کیست؟ مسلّماً از جان است و جان هر تصرّف و حرکتی از ارادهی الهی است. این جان، آن نفس را گاه به حرف جیم و حا و دال تبدیل میکند و گاهی حرف صلح و گاه ستیز میشود.
در این بیت مثنوی اشاره به مسألهی وجود منبسط به قول حکما یا به قول عرفا، نفس رحمانی شده است. وجود منبسط آن است که بر هیاکل ماهیات و اعیان ثابتات جاری است که این وجود را همان صادر اوّل می گویند، و آن اصل وجود عالم است و روشنی حقّ است که در همه موجودات ساری و جاری است. به عبارت دیگر، در هر چیز به حسب خودش تجلّی کرده است. در عقل به صورت عقل، در نفس، نفس و در جسم به صورت جسم و در عَرَض به صورت عَرَض که اصطلاحاً آن را موجود لابشرط گویند. همانند نَفَس انسان است که در اصل و در مقامِ ذات، صوتی ساده است، امّا در هر مقطعی از مقاطعِ دهان، به یکی از حروف متعیّن میشود و ظاهر میگردد. (شرح مثنوی، زمانی، ج 1، ص 958)
اقسام فتوّت
فتوّت، جوانمردی و آزاد زیستن است. فتوّت به خود آن است که فریب و وسوسهی نفس خویش و زینت وی را نپذیری و به عیب خویش پردازی و نعمت سِتر بر خود بینی و از ترس نیاسایی. فتوّت با خلق آن است که آنچه از ایشان ندانی، ظنّ نبری و آنچه دانی بپوشی و بدان مؤمنان را شفیع باشی. فتوّت با حق آن است که به توانِ خود در بندگی بکوشی و از یاد وی نیاسایی و از جستن علم، سیر نیایی و به صحبت با نیکان او بپیوندی. (صد میدان، خواجه عبدالله انصاری، ص 21)
ابجد بندهای 440-431 دعای جوشن کبیر
«حبیب 22» «رقیب 312» «مثیب 552» «طبیب 23» «حسیب 80» «مجیب 55» «قریب 312» «مهیب 57» «خبیر 812» «بصیر 302»
هبوط عابد
سعدی گوید: «عابدی در جنگلی دور از مردم به عبادت مشغول بود و با گیاهان جنگلی گرسنگی خود را برطرف میساخت. پادشاه آن عصر به دیدنش رفت و او را به آمدن به شهر و بهره بردن مردم از انفاس وی دعوت کرد، ولی او نپذیرفت.
وزیر شاه به عابد گفت: به پاس احترام شاه چند روزی به شهر بیایید، اگر نخواستی به جنگل باز گردد.
عابد به شهر نزد شاه آمد. شاه باغی دل گشا، پسر زیبا چهرهاش و کنیز زیبایی را برای خدمت به او بخشید و او از انواع اغذیه و لباس و دیگر وسایل آسایش استفاده میکرد. روزی شاه قصد دیدار عابد نمود و به نزدش آمد. پس دید رنگش عوض شده، بر بالش حریر تکیه داده و عدّهای مشغول خدمت او هستند و بیچاره در هوسهای نفسانی غرق شده است.
شاه به او گفت: من دو گروه را دوست دارم؛ دانشمندان و پارسایان.
وزیر در توضیح گفت: شما به عالمان پول میدهی تا به تحصیلات ادامه دهند و به پارسایان چیزی ندهی که در حال پارسایی باقی مانند، که قناعت برایشان بهتر است». (حکایتهای گلستان، ص 135)
فنا
فنا عبارت از آن است که به واسطهی استیلای ظهور هستیِ حق بر باطن، به ماسوای او شعور نماند. در فنا به بی شعوری هم نباید شعور باشد، زیرا که صاحب فنا را اگر به فنای خود شعور باشد، صاحب فنا نباشد. به جهت آنکه صفت فنا و موصوف آن، از قبیل ماسوای حقّاند. پس شعور به آن منافیِ فنا باشد.
زین سآنکه بقای خویشتن میخواهی **** از خرمن هستیات جوی، کی کاهی؟
تــا یک سـر مـو ز خـویشتن آگاهی **** گــر دم زنـی از رهِ فنـا، گـمراهـی (لوایح، ص 63)
سه دسته خائفین
ابتدا خوف سالک از کارهایی که کرده و مستوجب غذاب میشود، یاد جنایات و توجه به عذاب و امر آخرت و تصدیق وعید، موجب خوف سالک میگردد.
در درجه دوم سالک از مکر الهی خائف است که مبادا حال حضور از او سلب شود و وصل تبدیل به هجران شود.
در درجه سوم به خاطر هیبت اجلال و عظمت حق، حالت خوف در خواب و بیداری به سالک دست میدهد؛ مثلاً حضرت موسی از تجلّی جلالی که از کوه پدید آمد به صعقه افتاد و بی هوش شد.
آنجا که سالک در راز و نیاز و مناجات است، مدد از تجلّیات جمالی میگیرد و حات قرب دارد؛ و آنجا که در خضوع و خشوع و وحشت است، از تجلّیات جلالی اشعهی سوزان بهره میگیرد و حالت بُعد دارد؛ در واقع صفت تأدیبی دارد و در اماتهی نفس به سر میبرد. (مقامات معنوی، ج 1، ص 104)
صاحب نظر
سـرمسـت پـر گشود و سبک سار بر پرید **** مرغی که آشیانه در این خاکدان نداشت
صاحب نظر کسی که در این پست خاکدان **** دست از سر نیاز سوی این و آن نداشت (پروین اعتصامی)
حقیقت وجود
به سبب تلبّس هر چیزی به ظاهر وجود و عدم، موجب تغیّر وجود و صفات حقیقی حق نیست، بلکه مبتنی بر تبدّل نسب و اضافات است. اگر کسی طرف راست کسی بنشیند، بعد برود طرف چپ بنشیند، نسبت راست و چپ عوض میشود، ولی خودش به حقیقت برقرار است. به خاطر تلبّس کثرات، حقیقت وجود، کمال نگیرد و به خاطر تلبّس به امور خسیسه و کوچک، نقصان نپذیرد.
نور آفتاب بر همه چیز تابد و هیچ تغییری به بساط نوریّت او راه نیابد. نه از مُشک، بوی گیرد و نه از گُل، رنگ و نه از خار، عار و نه از خارا، ننگ. (لوایح، عبدالرحمن جامی، ص 78)
ابجد بندهای 430-421 دعای جوشن کبیر
«من الیه یهرَب الخائفون 1131» «من به یستأنِس المریدون 1019» «من الیه یفزَع المذنبون 1182» «من به یفتخِر المحبّون 1524» «من الیه یقصِد المنیبون 529» «من فی عفوه یطمَع الخاطئون 1177» «من الیه یرغَب الزاهدون 1452» «من الیه یسکُن المؤمنون 559» «من الیه یلجَأ المتحیّرون 925» «من علیه یتوکَّل المتوکّلون 1254»