دُرّ نجف

بوستان کشمیری

فصل دوم · بخش سوم

آثار قناعت در نفس

امیرالمؤمنین علیه‌السلام فرمود: «کمک کارترین چیز برای اصلاح نفس، قناعت است. چگونه استطاعت اصلاح نفس خویش را دارد، کسی که به اندک قناعت نکند. کسی که نفس او قانع باشد، در حال فقر عزیز است. کسی که نفس او قانع شد، بر پاکی و پاکدامنی یاریش دهد. از عزّت نفس انسان، ملازم بودن با قناعت است. کسی که نفس خود را شناخت، سزاوار است که ملازم قناعت و عفّت باشد. (غررالحکم، ج 2، ص 333)

اسرار و سخنان شما کو؟

نصرالدین، وزیر وقت و جمیع علما، شیوخ، عرفا، امرا و اعیان در مکانی حاضر بودند و هر یک در انواع علوم و فنون سخن می‌گفتند و بحث می‌کردند. شمس الدین تبریزی در کُنجی به حال مراقبت بود، ناگاه برخاست و گفت: «تا کی بر زین بی اسب سوار گشته و در میدان مردان می‌تازید؟ تا کی به عصای دیگران به پا می‌روید؟ این سخنآن‌که می گویید، سخنان مردم آن زمان در عهد خود بود که در مَسند نشسته بودند و از خود معانی می‌گفتند. چون مردان این عهد شمائید، اسرار و سخنان شما کو»؟

همه‌شان از شرمساری سر در پیش انداختند. بعد فرمود:

«بعضی کاتب وحی بودند و بعضی محل وحی. اکنون جهد کنید که هر دو باشید، هم محل وحی و هم کاتب وحی». (خط سوم، ص 622)

اسماء

بی اسم کسـی درک مسمّا نکند **** نام آر نبوَد تـمییز اشیا نکند

عقل آر چه مصفّا و مزکّی باشد **** ادراک اله جز به اسماء نکند (شاه نعمت اله ولی)

سرّ صُنع

گر اهل معرفتی هر چه بنگری خوب است **** که هرچه دوست کند، همچو دوست محبوب است

کــدام بـرگ درخـت است اگر نظر داری **** که ســرّ صُنـع الهـی بــر او نـه مـکـتـوب اسـت (سعدی)

کمال و استکمال

هر پیشه‌ای جلوه‌ای از کمال است و بودن نقایص بر آن پیشه از شکوه و کمال آن می‌کاهد. لباس‌های دوخته اثر کمال هنر خیاط است. تنه تراشیده و موزون چوب‌ها، اثر حرفه‌ی نجّار است. بیمار که شفا می‌یابد، اثر هنر علم طب و طبیب است.

در سلوک، هر کس که کمل خواهد، باید هنر خود را پیاده و رفع نقایص کند، آن هم دو اسبه و باشتاب در پی آن برآید.

هر که نقص خویش را دید و شناخت **** اندر استکمال خود، دو اسـبه تاخـت

از آنجایی که سالک در راه به خاطر کشف و حالی، گمان کند که به کمال رسیده، این خودبینی او را دچار غرور کند.

عــلّتــی بَـتَــر ز پــنــدار کـمـال **** نـیـست انـدر جـان توای ذو دلال

دردی بدتر از خود را در کمال دیدن نیست، ای صاحب ناز و کرشمه! بیماری ابلیس در این بود که خود را کامل و بهتر از حضرت آدم دانست. این مرض درون انسان‌ها هم هست، مگر به توفیق الهی و مجاهدت از بین برود.

عــلّت ابـلیس انـا خیری بُدَه سـت **** وین مرض در نفس هر مخلوق هست

پرنده آسمان

حسن بصری گفت: «سلمان فارسی به همراه میهمانی از شهر مدائن خارج شد. ناگاه به آهوانی رسید که در صحرا می‌گشتند و پرندگانی در آسمان پرواز می‌کردند. سلمان به آن‌ها فرمود: از میان شما، آهو و پرنده‌ای نزد من آید که مرا میهمانی رسیده و دوست دارم از او پذیرایی کنم.

پس هر دو آمدند. آن مرد گفت: سبحان الله! پرنده در آسمان مسخّر شماست؟ سلمان فرمود: از این در شگفتی؟ آیا دیده‌ای بنده‌ای از خدا اطاعت کند و خدا خواسته‌اش را نپذیرد»؟!(بحرالمعارف، ج 2، ص 362)

سماع

سماع به معنای آواز و خواندن شعر با صوت، ذکر شنیده شده، صیت و شهرت، نیکو نامی می‌آید. خواجه عبدالله انصاری در منازل السائرین می‌گوید: «حقیقت انتباه سماع است. کلام اگر به دل نشیند و اثر بخشد، شنونده از آن مُتّحِظ گردد که آن اثر حاصل انتباه باشد و آن را سماع گویند».

خداوند در سوره انفال، آیه 23 فرمود: «اگر خداوند در وجود آنها خیری می‌دهد، کلمات حق را به آنها می شنوانید. اگر بشنوند، آن‌ها به کلمات حق پشت کرده و از آن روگردان می‌بودند (لاسمعهم).

تبعیّت از انبیا و اولیا و قبولی اوامر و نواهی سبب می‌شود که دل به آگاهی برسد و شخص بیدار گردد. سالک با مراقبت در افعال، در وجود خود استعداد و قابلیت فیض را پدید می‌آورد. (مقامات معنوی، ج 1، ص 90)

سماع عامه‌ی مردم به این است که از روی تقوا نهی خداوندی را پاسخ مثبت دهند و با تلاش وعده‌ی الهی را اجابت نماید. و از روی بصیرت هرچه بر او از نعمت و نقمت وارد شود، همه را حق بداند.

سماع خاصّه به این است که مقصود خدا را در هر رمز مشاهده کند و در هر صدا بر غایت و مطلوب نهایی وقوف یابد و از لذّت بردن از تفرّق رها گردد.

سماع خاصّ الخاصّ به این است که از کشف و شهود اسباب را می‌شوید و کنار می‌گذارد و ابد را با ازل پیوند می‌دهد و نهایت را به اوّل باز می‌گرداند. (شرح منازل السائرین، شیروانی، ص 58)

خواهش و التماس

گر تو طعنه می‌زنی بر بندگان **** مر تو را آن می‌رسد، ای کامران

ما همه نَفسی و نفسی می‌زنیم **** گــر نـخواهی، ما هـمه اهرمنیم

آگاهم ده

یا رب دل پــاک و جان آگــاهـم ده **** آه شـــب و گــریه‌ی ســحرگــاهــم ده

در راه خود، اوّل ز خودم بی خود کن **** آنگه، بی خود، ز خود به خود راهم ده (عبدالرحمن جامی)

دست تهی

سعدی گوید: «پارسایی را دیدم که سر بر درگاه خانه‌ی خدا می‌مالید و چنین مناجات می‌کرد: «یا غفور یا رحیم» تو دانی که از ظلوم و جهول چه آید؟

عذر تقصیر خدمت آوردم **** که ندارم، به طاعت استظهار

عاصیان از گناه توبه کنند **** عــارفان از عبادت استغفار

عابدان پاداش اطاعت خود را می‌خواهند و بازرگانان بهای کالای خود را می‌طلبند. من بنده امید آورده‌ام. به طاعت و به گدایی با دست تهی آمده‌ام، نه با کالا و تجارت. با من همان گونه که تو شایسته‌ی آن هستی رفتار کن». (حکایت‌های گلستان، ص 104)

خیر

امیرالمؤمنین علیه‌السلام در کلمات قصار 414 نهج البلاغه درباره‌ی خیر فرمود:

مظلومانه می کُشند

سقراط حکیم شاگرد فیثاغورث بود و پیوسته به ریاضت و پیراسته نمودن اخلاق و روی گردانی از دنیا مشغول بود. او در کوهی گوشه نشین و منزوی شد و بزرگان روزگار خود را به شرک و بت پرستی مشغول بودند، نهی می‌نمود. پادشاهِ وقتِ یونان را بر قتلش تحریک کردند. پس او را به زندان افکند و به او زهر خوراندند. وقتی سقراطِ بی گناه را می‌بردند تا بُکشند، زنش به شدّت گریه می‌کرد. سقراط پرسید: «چرا گریه می‌کنی»؟ گفت: «از این رو که تو را مظلومانه می‌کشند»! فرمود: «آیا می‌خواستی مرا ظالمانه بکُشند»؟!

الهام به سه چیز

امیرالمؤمنین علیه‌السلام فرمود: «هرگاه خدای سبحان صلاح بنده‌ای را خواهد کم سخن گفتن و کم خوراک خوردن و کم خوابیدن را به او الهام کند. (اذا اراد الله صلاح عبدالهمه قلة الکلام و قلة الطعام و قلة المنام)». (غررالحکم، ج 2، ص 340)

سه نوع تبتّل

تبتل سه نوع است: بازگشتن از دوزخ به بهشت، از دنیا به آخرت و از خود به حق است.

بازگشت از دوزخ به بهشت؛ یعنی از حرام به حلال، از کینه به نصیحت و از دلیری به ترس کاری است.

بازگشت از دنیا به آخرت؛ یعنی از حرص به قناعت و از علایق به فراغت و از اشتغال به اِنابت آمدن است.

بازگشت از خود به حق؛ یعنی از دعوی به نیاز، از لجاجت به تسلیم و از اختیار به تفویض آمدن است. (صد میدان، میدان 26)

وجوب جهاد با نفس

پیامبر صلی‌الله علیه و آله عدّه‌ای را به جنگ فرستاد، چون بازگشتند فرمود: «آفرین به عدّه‌ای که به جهاد اصغر رفتند و جهاد اکبر بر آنان باقی است». کسی پرسید: «یا رسول الله! جهاد اکبر چیست»؟ فرمود: «پیکار با نفس».

امام صادق علیه‌السلام فرمود: «نفسَت را به خاطر خودت به سختی (و مجاهده) بینداز. اگر چنین نکنی، کس دیگری خودش را به رنج نمی‌اندازد».

امام صادق علیه‌السلام به شخصی فرمود: «خودت طبیب نفسَت باش که مریضی برایت آشکار است و نشانه تندرستی را می دانی و به داروی بیماریت رهنمود شده‌ای. پس بنگر که چگونه درباره‌ی نفسَت رفتار می‌نمایی» و نیز در جایی دیگر فرمود: «نفسَت را همانند دشمنی که با او در جنگ وارد شده‌ای، قرار بده». پیامبر صلی‌الله علیه و آله هم دو قول دیگر دارد که می‌فرماید: «شدید (توانمند) کسی است که بر نفس خویش غالب باشد» و نیز «برترین جهاد آن است که شخص با نفس درون خود پیکار کند». (وسائل الشیعه، ج 6، ص 122، حدیث 1 تا 4 و 5 و 9)

جبّاریت

یکی از صفات حق تعالی، جبّاریت است. یک معنای جبّار شکسته بندی بوده و حق به بنده می‌گوید: «هر چه در طلب من بر هم شکنی، من به کَرَم خداوندیم درست کنم. اگر دلی را از بهر من خسته کنی، از خداوندی خویش دیه‌ی آن بدهم».

اگر مرید صادق، در این راه بر هم زند، حق در بازد. اگر به خاطر او ترک اقارب کرده و به مفارقت، خویش مجروح کرده، خداوند کرامت و ثوابی دهد و جابر شکستگی‌های ایشان باشد. (بحرالمعارف، ج 2، ص 16)

شادمانی آخرت

پیامبر صلی‌الله علیه و آله فرمود: «بر دو درب بهشت نوشته شده هر چیزی راهی دارد و راه رسیده به شادمانی در آخرت، چهار چیز است:

یک ذات

تا چند حدیث جسم و ابعاد و جهات **** تا کی سخن معدن و حیوان و نبات

یــک ذات فـقط بـود محقق نه ذوات **** ایــن کـثرت وهمی ز شؤون است (عبدالرحمان جامی)

ساعات شبانه روز

یکی از شاهان از عابدی عیالمند پرسید: «ساعات شبانه روز خود را چگونه می‌گذرانی»؟

عابد جواب داد: «همه شب را با مناجات و سحر را با دعا می‌گذرانم و همه روز در فکر مخارج اهل و عیال هستم».

شاه فهمید او تهی دست است. پس دستور داد مبلغی به اندازه‌ی کفاف زندگی به او بدهند.

غم فرزند و نان و جامه و قوت **** بازت آرد ز سیر در ملکوت

هــمه روز اتـّفــاق می‌سازم **** که بـه شب با خدای پردازم

شــب چـو عـقد نماز می‌بندم **** چــه خـورد بامداد فرزندم؟

احاطه ملزوم به لوازم

احاطه‌ی حق به جمیع موجودات هم چون احاطه‌ی ملزوم است به لوازم و یا احاطه‌ی کل به جزءِ، یا ظرف به مظروف.

مراد اندراج اوصاف و لوازم در موصوف و ملزوم است، مانند اندراج نصفیّت و ثلثیّت تا عددهای بی پایان در ذات واحد عددی، که این نسب در وی مندرج هستند و اصلاً ظهور ندارند.

در ذات حق اندراج شأن معروف است **** شأن چون صفت است و ذات حق موصوف است

ایـن قـاعده یاد دار کانجا که خداست **** نـی جـزو و نـه کـل نـه ظرف نی مظروف است

اعتصام

در سوره‌ی نساءِ، آیه 146 خداوند فرمود: «واعتصموا بالله. یعنی به خداوند چنگ زنید» و در سوره‌ی آل عمران، آیه 103 نیز فرمود: «واعتصموا بحبل الله. یعنی همگی به ریسمان خدا چنگ زنید».

اعتصام به چند معنا می‌آید. مثلاً گویند: «آن چیز را به دست گرفت»، «او ملازم و رفیق خود شد» «او به سبب حق از معصیت امتناع نمود» «پناه بردن به خدا به سبب طاعت و عبادت».

اعتصام چنگ زدن به اسباب است که همه‌ی آیات و نشانه‌هایی که خدا بر بندگان نازل کرده را شامل می‌شود. مانند احکام، آیات، کتاب، صفات خوب، ولایت، نبوت و … . پس با تمسّک جستن به هر چیزی که انسان را به خدا می‌رساند و مقرّب می‌سازد، می‌توان اعتصام را تشریح کرد.

خواجه عبدالله انصاری فرمود: «اعتصام بحبل الله یعنی مبادرت کردن بر طاعات و مراقب بودن بر اوامر الهی و اعتصام بالله آن است که از هر موهوم بالا رود و پشت سر بگذارد و از هر تردید و شک رهایی و تخلّص یابد». (مقامات معنوی، ج 1، ص 79)

دامن دوست به دست آر، وز دشمن بگسل **** مرد یزدان شو و فارغ گذر از اهرمنان

مجاهده نفس

امیرالمؤمنین علیه‌السلام فرمود: «برای شخصی خردمند شایسته است که:

تنها روی

اوّل فــطرت کــه پــدیــد آمـــد **** از هـمه کس فـرد و وحـید آمدی

عــاقــبــتِ کــار کــزیـن جــا روی **** از هــمه شک نیست که تنها روی

این همه بنده و گره از بهر کیست؟ **** وین همه آمیزش و پیوند چیست؟

هــرکـه به مشغولیت اندر ره است **** غــول ره تــوست، خدا آگه است

خود را فراموش کن

امیرالمؤمنین علیه‌السلام فرمود: «خدای سبحان را از روی بی خبری یاد مکن و از روی بازیچه و بازی فراموشش مکن. به طور کامل او را یاد کن که دلت با زبانت و درونت همراه باشد. هرگز او را به صورت حقیقی ذکر نخواهی کرد تا آن گاه که در هنگام ذکر و یاد او خود را فراموش کنی و نیابی او را در کار خود (یعنی همه کارت را فراموش کنی و فقط به یاد او باشی)». (غررالحکم، ج 1، ص 340)

آثار سوء عتاب

امیرالمؤمنین علیه‌السلام فرمود: «بسیار عتاب (تندی و سرزنش) مکن که کینه به بار آورد و به دشمنی بیانجامد. کسی که روزگار را سرزنش کند، ملامتش به درازا کشد (و همیشه باید دنیا را سرزنش کند)». (غرالحکم، ج 2، ص 77، باب العتاب)