دُرّ نجف

بوستان کشمیری

فصل سوم · بخش اول

دفع خاطره های بد

امام علی علیه‌السلام فرمود: «دل‌ها را خاطره‌های بدی است و عقل‌ها آن‌ها را از آن اندیشه باز می‌دارند. (انّ القلول خواطر سوء و العقول تزجرعنها)(غررالحکم، ج 2، ص 321)

آرزومند تو

شب نیست که چشمم آرزومند تو نیست **** وین جان به لب رسیده در بند تو نیست

گــر تــو دگری بــه جـای من بگزینی **** مــن عــهد تو نشکنم که مانند تو نیست (سعدی)

عارف بالله

عبدالواحد بن زید گوید: «با عدّه‌ای در راه شام می‌رفتیم. ناگاه به مرد سیاه پوستی برخوردیم که هیزم حمل می‌کرد. گفتم: ای سیاه، پروردگار تو کیست؟ گفت: به مثل منی چنین می گویی!

سپس سر به آسمان برداشت و گفت: خدایا، این هیزم را طلا کن، ناگاه طلا شد. بعد عرض کرد: خدایا آن را به هیزم باز گردان.

به همان حالت اوّل بازگشت. پس فرمود:

از عارفان بخواهید، زیرا عجایب آنان پایان نپذیرد.

یکی از همراهان به نام ایّوب گفت: من از این بنده‌ی سیاه سرگردان و شرمنده ماندم. تا آن زمان از هیچ کس شرمندگی نبرده بودم.

من گفتم: آیا طعامی با تو هست؟ اشاره‌ای کرد و در برابر ما جامی که در آن عسل بود از برف سفیدتر و از مُشک خوش بوتر پیدا شد و گفت: بخورید. سوگند به کسی که جز او خدایی نیست، این عسل از شکم زنبور به عمل نیامده است.

چون خوردیم مانند آن ندیده بودیم. سپس سیاه فرمود: عارف نیست کسی که از آیات (خارق العاده) تعجّب کند. هرکه تعجّب کند، از خدا دور است و هرکه از دیدن آیات عناد ورزد، جاهل به خداست». (بحارالمعارف، ج 2، ص 363)

علم اهل دل و اهل تن

علم‌های اهل دل، حمالشان **** علم‌های اهل تن، أحمالشان

علم‌های اهلِ دل حمل کننده‌ی آنان می‌باشد، چه آن‌که بر آن سوار و به حق می‌رسند. امّا علم‌های اهلِ تن بار گرانی است که به رنج تحصیل به دست آورند و بر دوش آنان سوار است و آنان را به شک می‌رساند. هر وقت علم به تقلید و زحمت تن به دست آید، بار گرانی است و چون از راه کشف به دست آید، یاور و همیشه همراه او خواهد بود.

علم چون بر دل زند یاری شود **** علم چون بر تن زند باری شود

برای همین است که خداوند در سوره جمعه، آیه 5 فرمود: «کسانی که الفاظ تورات را حفظ کردند و به حقیقت تورات نرسیدند همانند خرهایی هستند که کتاب‌ها بر پشت خود دارند».

علمی که از طرف خدا و بی واسطه، همانند وحی و الهام به انسان نرسد مانند رنگ ارایش گران است که بر صورت و دست می‌مالند، ولی دوامی نخواهد داشت. لذا اهل صورت به لَقلَقه‌ی زبان به کلمه «هو» اکتفا نموده‌اند. ولی اهل حقیقت به نوشیدن جام معرفت و محبت به حقیقت را یافتند. (مثنوی معنوی، دفتر اول، بیت 3445 تا 3453)

ندهد رایگان!

هـر لـحظه، هـاتفی به تو آواز می‌دهد **** کائن دامـگه نـه جای امانست، الامان

داد دستگاه توست به دست جهان مده **** کائن گنج خانه را کس ندهد رایـگان (خاقانی)

خوف و رجاء

خوف و رجاء به مثابه دو قدم هستند که ساکنان طریق را بدان قطع منازل و مراحل کنند. به قدم خوف از مهالک وقوف می‌گذرند و گاهی به قدم رجاء از یأس راه به در می‌برند. علّت خوف، نفس و علّت رجاء، حق است.

خائف، خوف دارد که مبادا تکالیفی که به عهده‌ی اوست خوب نتواند انجام دهد و به عذاب دچار شود. ولی راجی، فقط به کرم خدا امید و طمع دارد. بعضی خوف را به تجلیات جلالی و رجاءِ را به تجلیات جمالی نسبت داده‌اند. امّا در مقام کمال، خوف باقی نمی‌ماند. خوف به هیبت اجلال مبدّل می‌شود. اگر بگوییم علّتِ خوف، جلال حق است و عظمت و قدرت موجب خوفِ سالک بوده، لازمه‌اش این است که هر قدر سالک رو به کمال رود، باید خائف‌تر گردد و حال آن‌که چنین نیست.

رجاءِ حرارت خوف را فرو می نشاند و سبب می‌گردد که سالک به ناامیدی گرفتار نشود. حدّ رجاءِ تا سر حدّ لقاءِ است، چون لقاءِ حاصل شود، رجاءِ زایل می‌گردد. پس خوف و رجاء دو بال در راه سلوک هستند که سالک با آن دو حرکت می‌کند. اگر به فنای نفس برسد، دیگر این دو بال، انگار شکسته خواهد شد. (مقامات معنوی، ج 1، ص 129) البته این نکته ضروری است که قالب‌های ذاتی نفوس در این دو صفت هم منحصر به فرد است. چنان‌که حضرت یحیی علیه‌السلام، خوفی و حضرت عیسی علیه‌السلام رجائی بود.

چوپان مطیع

ابراهیم ادهم گفت: «به چوپانی گذشتم و گفتم: آیا جرعه‌ای آب یا شیر نزد تو هست؟ گفت: آری، کدام یک را بیشتر دوست داری؟ گفتم: آب. پس با عصایش به سنگ سختی که هیچ شکاف نداشت زد، پس آب از آن جوشید که از برف سردتر و از عسل شیرین‌تر بود.

من در شگفت شدم. گفت: تعجّب مکن، چون بنده از مولایش اطاعت کند، همه چیز از او اطاعت خواهند کرد». (بحرالمعارف، ج 2، ص 361)

حمد و ثنای تو

آنـجا که کـمال کـبریـایی تو بود **** عـالَـم نَمی از بحر عطای تو بود

ما را چه حدّ حمد و ثنای تو بود **** هم حمد و ثنای تو سزای تو بود (عبدالرحمان جامی)

وجود

هستی به قیاسِ عقلِ اصحاب قیود **** جـز عـارض اعـیـان حـقایـق ننمود

لـکـن بـه مکاشفات ارباب شهود **** اعیان همه عارضند و معروض وجود

لفظ وجود را به حقیقتی گویند که هستی وی به ذات خود است و هستی باقی موجودات به وی، که در حقیقت غیر از وی موجودی در خارج نیست و باقی موجودات عارض اویند و قائم به وی هستند. (لوایح، عبدالرحمن جامی، ص 68)

پس اعیان (موجودات) عارض وجود هستند و آنچه دیده می‌شود با پوششی از نور هستند که لباس ممکن را پوشیدند، نه آن‌که ممکن از واجب جدا است. چه آن‌که نور اصلی خورشید به اهل زمین می‌رسد نور است، امّا به تناسب اشیا، انوار او جلوه گرند و فروغ دارند.

صفات و ذات

صفات حق آیا غیر ذاتند یا عین آنند؟ به حسب آنچه عقول از آن می‌فهمند و بر حسب مفهوم علم و قدرت و اراده و بصیرت با یکدیگر متغایرند، پس عین ذات نیستند. امّا به حسب تحقق و هستی عین ذاتند. به آن معنا که آنجا وجودات متعدّد نیست، بلکه وجودی است واحد، و اسما و صفات، نَسَب و اعتبارات اویند.

خفای حق به اعتبار اطلاق ذات است و ظهور به اعتبار مظاهر و تعیّنات. به اعتبار این که حق بر خود تجلّی نمود، علم، مقتضی عالمیّت و معلومیّت شد. امّا ذات از همه‌ی اسما و صفات و اضافات مُعَرّ است. امّا به اعتبار توجه به عالم ظهور پیدا و محقق گشت. تقدّم ذاتی و اوّلیّت به بطون است نسبت به ظهور.

نور مستلزم ظاهریّت و مظهریّت است که در مقام واحدیت پیدا می‌شود. (لوایح، عبدالرحمن جامی، ص 69 و 70)

غنای مطلق

هر شأن و صفت که هستیِ حق دارد **** در خود همه معلوم و محقق دارد

در ضمن مقیّدات محتاج به خویش **** از دیــدن آن غــنای مطـلق دارد (عبدالرحمن جامی)

طریقه ثامن الائمه

امام رضا علیه‌السلام فرمود: «هرگاه مردم به راست و چپ روی آورند، تو بر راه، پای بند باش، که هرکس ملازم (همراه) ما باشد، همراه او خواهیم بود. هرکس از ما کناره گیرد ما از او کناره گیریم». (بحارالانوار، ج 2، ص 115- تقویم قدس 1382)

دهان همانند دوزخ

ای دهان، تو خود دهانه‌ی دوزخی **** وای جهان تو بر مثال برزخی

معنای شعر مولانا این است که‌ای دهان، تو دهانه‌ی دوزخی و ای جهان، تو نیز همانند برزخ می‌مانی. دهان به دوزخ تشبیه شده است. چراکه حرصِ آدمی سیری پذیر نیست. هر چه به کامِ مادیِ تن بریزی، باز هم زبانه فزون خواهد بود. در قرآن سوره ق آیه 30 آمده است: «روزی که دوزخ را گوییم: آیا سیر گشتی؟ گوید: آیا بیش از این هست»؟

در مصراع دوم، جهان به برزخ تشبیه شده است. از آن رو که این عالم در حقیقت وجود ظلّی واضافی دارد، نه حقیقی. یا از آن رو که دنیا سرای درنگ و ماندگاری نیست. چنآن‌که برزخ نیز عالمی موقتی و گذر است.

چیست

چون در ازل وجود یکی ثابت است و بس **** این مبحث وجود و عدم در میانه چیست؟

ای دل اگـر زمـانه به کـامت نشد، مَــنال **** از بـخت خـود، بنال گناه زمانه چیست؟ (میرزا سلیمان)

ذکر سجده آقای قاضی

عالم ربانی سید علی آقا قاضی در آخرین سجده نماز واجب روزانه این ذکر را می‌خواندند:

«عُبِیدُکَ بِفِنائِک، مِسکینُکَ بِفِنائِک، فَقیرُکَ بِفِنائِک، یا لا الهَ الّا انت، سبحانَکَ إِنّی کُنتُ مِنَ الظالِمین». (آیة الحق، محمد حسن قاضی، ج 2، ص 61)

نداشتن کفش

شکر و قدر نعمت وقتی دانسته می‌شود که انسان به آن‌که این نعمت را ندارد به دقّت و عبرت بنگرد.

سعدی در گلستان گوید: «هرگز از سختی زمان ننالیده بودم و چهره در هم نکشیده بودم، جز آن هنگام که کفش‌هایم پاره شد و توان مالی برای خرید نداشتم. با دلتنگی به مسجد جامع کوفه رفتم. دیدم یک نفر پاهایش قطع شده است. به خود گفتم: او پا ندارد. اگر من کفش ندارم، پا که دارم. پس صبر می‌کنم». (حکایت‌های گلستان، ص 164)

توحید افعالی

در جنگ خندق که امیرالمؤمنین علیه‌السلام بر سینه‌ی عمرو بن عبدود نشست که سرش را از تن جدا کند، عمرو آب دهان انداخت. امام از روی سینه‌اش برخاست تا خشم خود را فرو نشاند. بعد برای خدا آمد بر سینه‌اش نشست تا سر او را جدا کند.

عمرو از امام سؤال کرد، چرا فرصت می‌دهی و سریع اقدام نمی‌کنی؟ مولانا از زبان حال امام به توحید افعالی چنین نقل کرده است:

ور کشم باری، بدانم تا کجا **** ماهم و خورشید پیشم پیشوا (مثنوی معنوی، دفتر اوّل، بیت 3787 تا 3809)

علائم شناخت خداوند

مردی بلند شد و از امیرالمؤمنین علیه‌السلام سؤال کرد: «یا امیرالمؤمنین به چه چیزی خدا را شناختی»؟

فرمود: «به آنچه قصد کردم، او فسخ کرد و به آنچه همّت گماشته بودم، شکست و حائلی بین من و مقصودم واقع کرد. عزم کاری را کردم، قضا بر خلاف آن بود، پس دانستم که او مدبّر من است». (توحید، شیخ صدوق، ص 288)

واحدیّت

تعیّن اوّل، وحدتی است صرف و قابلیتی محض است، چه قابلیت تجرّد از جمیع صفات و چه اتّصاف به همه.

به اعتبار تجرّد از جمیع اعتبارات، مرتبه احدیت است که بطون و اوّلیت و ازلیّت را مر او راست.

و به اعتبار اتّصاف او به جمیع صفات و اعتبارات، مرتبه واحدیت است که ظهور و آخریت و ابدیت را مر او راست.

اتّصاف ذات به مرتبه واحدیت، خواه مشروط به تحقق خارجی باشد مانند خالقیت و رازقیت و خواه مشروط نباشد مانند حیات، علم، اراده؛ در هر صورت، صورت متلبّس به اسماءِ و صفات و تلبّس ظاهر وجود به آنها موجب تعدّد وجودی نیست. (لوایح، عبدالرحمن جامی، ص 72)

شأن ذات تو

ای در همه شأن ذات تو پاک از همه شین **** نی در حق تو کیف توان گفت نه این

از روی تـعقّل هـمه غـیـرنــد صـفات **** با ذات تـو وز روی تـحـقق همه عین (عبدالرحمان جامی

سجده غیر نماز

امام سجاد علیه‌السلام به صحرا رفت و یکی از غلامانش در تعقیب او برآمد و او را روی سنگ ناهمواری در سجده دید که مشغول این ذکر است: «لااله الّا الله حقاً حقاً، لااله الّا الله تعبداً و رقّاً، لااله الّا الله ایماناً و صدقاً»

غلام گفت: «ذکر سجده‌ی امام را شمردم، هزار مرتبه بود». (وسائل الشیعه، ج 4، ص 981)

خوف

خوف حالت اضطرابی است که از برخورد به چیزی مکروه و یا از مشاهده‌ی منظره‌ای وحشت آور به شخص دست می‌دهد. خوف نوعاً در اموری است که هنوز واقع نشده و انتظار وقوع آن هست. سالک هر قدر به حق نزدیک‌تر می‌شود، ضعف او کمتر می‌شود. خوف از ضعف نفس و دور بودن از حق است. چون به کمال برسد، خوف از او می‌رود.

حق تعالی فرمود: «فمن تبع هدای فلا خوف علیهم». یعنی هرکس من آنها را هدایت و راه نشان دادم، خوفی بر آنها نیست». (سوره بقره، آیه 38) و در سوره یونس، آیه 62 فرمود: «ان اولیاء الله لا خوف علیهم». یعنی همانا اولیای الهی (دوستان خاصّ خدا) خوف بر آنان نیست.

چون در مقام کمال، دارایی موهوم از شخص سلب می‌گردد، پس علّتی برای خوف نیست و این که از ظلمت خارج شده و به نور واصل شده است. نکته‌ای که باید گفت این است که علّت خوف در مراحل سیر و سلوک مختلف می‌گردد. (مقامات معنوی، ج 1، ص 102)

مپوش چهره

با گُلـرخ خـویش گفتم ای غنچه دهان **** هر لحظه مپوش چهره چون عشوه دهان

زد خنده که من به عکسِ خوبانِ جهان **** در پرده عـیان بـاشـم و بـی پرده نهان (عبدالرحمان جامی)

سجده نماز مستحبّی

حفض بن غیاث گوید: «امام صادق علیه‌السلام را دیدم در کوفه از لابه لای نخل‌ها می‌گذشت تا به نخلی رسید. پس وضو گرفت و به نماز ایستاد و رکوع انجام داد و در سجده پانصد مرتبه این ذکر (سبحان ربّی الاعلی و بحمده) را تکرار کرد». (شاگردان مکتب ائمه، ج 3، ص 385)

خطبه اشباح

خطبه 90 نهج البلاغه معروف به اشباح درباره‌ی توحید و آفرینش و مخلوقات است. مردی از حضرت علی علیه‌السلام درخواست کرد که حق تعالی را توصیف کند تا محبّت و معرفتش به خدا زیاد گردد.

حضرت از سؤال او ناراحت شد، پس دستور داد مردم به نماز جماعت حاضر شوند. همگی آمدند، به طوری که جا نبود. حضرت در حالی که رنگش متغیّر شده بود، بالای منبر مسجد کوفه تشریف برد و پس از حمد خداوند و درود بر پیامبر صلی‌الله علیه و آله این خطبه را بیان فرمود.

در رابطه با تغییر رنگ حضرت، در حالی که سؤال در ظاهر خوب و به جا بود، گفته‌اند: «سائل عقیده به شناخت ذات خدا و دیدن به رؤیت چشم ظاهری داشت»، لذا فرمود: «عظمت خدای را به اندازه‌ی عقل خود اندازه مکن تا از هالکین نشوی».