زمزمه دوست دوست
زنده و جاوید کیست کشتهی شمشیر دوست **** کآب حـیات قـلوب از دمِ شمشیر اوست
گـر بـشـکافی هـنـوز خاک شهیدان عشق **** آید از آن کشتگان زمزمهی دوست، دوست (فوأد کرمانی)
لطف جلی و خفی
لطف الهی دو نوع است: لطف جلیّ و لطف خفی.
لطف جلیّ لطفی است که در مقابل کار و عمل صالح ظهور کند و عقل به حصول آن امید بندد. زیرا که حق تعالی عمل نکوکاران را تباه نسازد و بی اجر و پاداش ننهد.
لطف خفی لطفی است که از طریق علل و اسباب ظاهری و طاعات و عبادات صوری حاصل نگردد و عقلاً نیز حصول آن انتظار نرود.
یا رب این بخشش، نه حدّ کار ماست **** لطف تو لطف خفی را خود، سزاست
برابر شدن عشق
شیخ بهائی فرمود: «از عاشقی پرسیدند: اگر مستجاب الدعوه بودی در دعایت چه طلب میکردی؟ گفت: برابر شدن عشق میان من و معشوقم، تا دلهایمان به پنهان و آشکار یکی شود». (کشکول، شیخ بهایی، ص 471)
قضا و قدر
در نهج البلاغه حکمت شمارهی 75 آمده است که مردی از اهل شام پس از بازگشت از جنگ صفین پرسید: «آیا رفتن ما به جنگ اهل شام به قضا و قدر از جانب خدا بود»؟ امام امیرالمؤمنین علیهالسلام فرمود: «سوگند به خدایی که دانه را زیر خاک شکافت و انسان را آفرید، گام ننهادیم به جایی و به درّهای سرازیر نشدیم، مگر به قضا و قدر».
آن مرد گفت: «پس رنج ما در این سفر پاداشی ندارد»؟ امام فرمود: «خدا پاداش شما را بزرگ گردانید در رفتنتآنکه میرفتید و در بازگشتتآنکه برمی گشتید و در هیچ حال مجبور نبودید».
آن مرد گفت: «چگونه است اینکه قضا و قدر ما را میمیراند»؟
امام فرمود: «وای بر تو! شاید قضای لازم و قدَر حتمی را پنداشتی؛ اگر چنین بود هر آینه پاداش و عقاب، باطل بود و وعدهها و وعیدها، ساقط میگشت. خداوند بندگانش را امر کرد به اختیار خود عمل کنند و نهی کرد با ترس از عذابها، و بر آنان تکلیف را آسان نمود و بر اعمال کمشان پاداش زیاد عطا فرمود و او را معصیت نکردند، چون مغلوبند و اطاعت نکردند، چون مجبورند. خداوند پیامبران را بی جهت نفرستاد و کتابهای آسمانی را برای بندگان بی جهت نازل نفرمود؛ و نه این که خلق آسمان و زمین بی خود باشد»!
عدد موران
ابی ذر غفاری گوید: «من و امیرالمؤمنین علیهالسلام بر محلّی وارد شدیم که مورچگان زیادی بودند. گفتم: سبحان الله که تعداد آن را جز خدا کسی نمیداند! امام فرمود: این طور مگو، بلکه چنین بگو: پاک و منزّه است کسی که آنها را آفرید. قسم به آن خدایی که تو را آفرید به اذن خداوند تعداد مورچگان از نَر و مادهی آنان را می دانم». (مدینة المعاجز، ص 115)
ستایش در رفع حجب
در سیر الی الله هرگاه یک حجاب را به حول حق از خود دور کردیم یا نقصی را برطرف نمودیم، ستایش حق کنیم به این که از حجابی دور شدیم و به کمالی نزدیک گردیدیم.
وقتی جهل و ظلمت و عداوت، از قلب سالکِ مراقب رفت، علم و نور و محبّت جای آن را میگیرد. (مراقبه سالکین، ص 108)
یک شُکر
ابوسعید ابوالخیر گفت: «در ابتدای سلوک پیش شیخ ابوالقاسم بشریاسین بودم. مرا گفت: ای پسر! خواهی که با خدای سخن گویی؟ گفتم: چرا نخواهم؟! فرمود: هر وقت در خلوت باشی، این بیت گوی:
بــی تـو جـانا قـرار نـتوانم کرد **** احـسان تـو را شمار نتوانم کرد
گر بر تن من زبان شود هر مویی **** یک شکر تو از هزار نتوانم کرد
کا این همی گفتیم، تا به برکات وی در کودکی راه سخن گفتن با حق تعالی بر ما گشاده گشت.
بندگان به خدا شناخته می شوند
منصور بن حازم گوید: «خدمت حضرت صادق علیهالسلام عرض کردم من با گروهی مناظره و بحث میکردم و به آنها دربارهی شناخت خداوند گفتم: خداوند بزرگوارتر و گرامیتر از آن است که به خلقش شناخته شود، بلکه بندگان به خدا شناخته میشوند. حضرت فرمود: خدا تو را رحمت کند (که نیک گفتی)». (توحید، شیخ صدوق، ص 285)
عوارض سلوک بدون استاد
زبدهی فضلا، مرحوم مولافتح الله شوشتری گوید: «این راه را بدون اذن و دستورالعملِ مرشدِ کامل، رفتن و برگشتن به سلامت، محال است. اشخاص میتدی و اهل ریاضت اگر بدون استاد بروند، گاه باشد که رفتن معایبی برای ایشان حاصل شود، امّا برگشتن را نتوانند و در منتهای سیر خواهند ماند و به کلّی فاسد و ضایع خواهند شد.
گاه باشد که محترق گردند و بسوزند و اگر صدمه به ارکان وجود ایشان فرضاً نرسد، فتنههای عظیم از ایشان به ظهور خواهد رسید که موجب هلاکت خود و نفوس کثیره خواهند بود.
سید علی محمد باب شیرازی (مدّعی امام زمان بودن مذهب بهائیت) را خودم دیدم که رفته بود، امّا به خودیِ خود رفته بود و نتوانست برگردد و به کلّی فاسد و ضایع شد و وجود او مایهی فساد در عالم گردید.
جایی که صنایع صوریه بدون استاد کامل حاصل نشود، چگونه میشود که صنعتهای معنویه بدون استاد حاصل گردد؟ خصوصاً چنین صنعتی که اعلی و اجلّ صنایع نفسانیه است». (شهاب ثاقب، ص 18)
مقبول اوست
اگــر عـاشقی خـواهی آموختن **** بـکشتن فـرَج یـابی از سوختن
مکن گریه بر قبر مقتول دوست **** برو خرّمی کن که مقبول اوست (سعدی)
عدم درک عقول و اوهام
کسی ذات و صفات خداوند را درک نکند. یعنی ممکن الوجود راه به کُنه واجب الوجود نخواهد برد. امیرالمؤمنین علیهالسلام در نهج البلاغه خطبهی اوّل فرمود: «خداوندی که صاحبان همّت های بلند نمیتوانند او را درک کنند و هوشمندان غوّاص بدو نرسند» و در خطبه 49 فرمود: «خداوند عقول کسی را بر حدّ صفتش مطّلع ننموده است».
در خطبه 84 فرمود: «اوهام هیچ کس به صفات او نخواهند رسید». نیز در خطبه 159 فرمود: «ما کُنه عظمتت را نمیدانیم و فکر کسی به تو نرسد». در خطبهی 31 فرمود: «او بزرگتر از آن است که ربوبیّتش به احاطهی قلب یا چشمی درآید و بگنجد» و در همین راستا در خطبه 154 فرمود: «عقول بدو نمیرسند تا برای او مشبّهی از مخلوقات قرار دهند و اوهام بر او واقع نمیشوند به اندازهای که ممثَّل به غیر خود شوند».
در خطبه 152 فرمود: «حواس هیچ کس به او پِی نتوان بُرد و پردهها و حجابها او را نمیپوشاند» و در خطبه 181 فرمود: «او به وهمها درک نشود و به فهم، اندازه و متعیّن نمیشود».
در خطبه 228 فرمود: «او را اوهام (اذهان) درک ننمایند تا مقدّر به قدری شود، و زیرکها به او نرسند تا تصوّرش کنند».
آزادی از حبس
در کتاب روح البیان آمده است که شخصی مدّتی محبوس بود و صبح و شب او را از برای کُشتن بیرون میآوردند. پس حضرت رسول صلیالله علیه و آله را در خواب دید که به وی فرمود: «این آیه را چهارصد مرتبه (در روز) بخوان تا از حبس نجات یابی». چون به فرمودهی پیامبر عمل کرد، بیست روز نگذشت که از حبس نجات یافت و آیه این است:
«انَّ اللهَ یُمسکُ السّموات والارض اَن تَزولا و لئن زالَتا اَن اَمسَکهما مِن احدٍ مِن بَعده، اِنَّهُ کانَ حلیماً غفوراً (سوره فاطر، آیه 41)»(وسیلة النجاة، ص 253)
خری را پیشوا
به جمعیت لقب کردند تشویش **** خـری را پیشوا کرده زهی ریش
فـتاده سـروری اکنون به جهال **** از آن گشتند مردم جمله بد حال (عارف شبستری)
زیان و نفع به مصلحت
امیرالمؤمنین علیهالسلام فرمود: «بنده مَزِهی ایمان را نمیچشد تا اینکه بداند آنچه به او رسیده، خطا نرفته و آنچه خطا رفته (به او نرسیده) نباید به او میرسیده است. و هم چنین بداند که زیان و نفع (از طرف) خدای عزّوجل است (به مصلحت منع و عطا کند)». (به نقل از کافی، ج 2، ص 48)
چه کنم سرّ را؟
حیوان به سَر زنده است و آدمی به سِرّ. آخر، سِرّ در این سَر و کلّه کی گنجد؟ چون در اینجا نگنجد، من چه کنم سِرّ را؟(مقالات شمس، ص 113)
پیمانه شو
رو سینه کن چون سینهها، هفت آب شو از کینهها **** آنـگه شـراب عـشق را پـیـمانه شـو، پـیمـانه شـو
بـاید که جـمله جـان شوی، تـا لایق جـانان شوی **** چون سوی مستان میروی مستانه شو، مستانه شو
(مولوی در دیوان شمس)
استسلام
استسلام یعنی سلم خواستن، گردن نهادن و فرمان بردار شدن.
استسلام حقیقیت اسلام است و آن از شرک و از خلاف و از خود رَستن میباشد. هرکس از شرک کوچک و شرک متوسط یعنی شکّ، و شرک بزرگ یعنی ریا بِرَست، از سه کار عظیم برسته است.
خلاف یعنی بِدعت در دین و ناراحت شدن بر حکم خداوندی و به شکستن عهد باشد.
رستن از خود یعنی از پسند خویش و احتیال (حیله کردن) خویش و تحکم (زورگویی، به رأی خود حکم کردن) خویش میباشد. (صد میدان، میدان هشتادم)
ابجد بندهای 350-341 دعای جوشن کبیر
«من هو فی عهده وفیّ 371» «من هو فی لطفه شریف 905» «من هو فی وفائه قویّ 409» «من هو فی شرفه عزیز 870» «من هو فی قوّته علیّ 812» «من هو فی عزّه عظیم 1293» «من هو فی عُلُوّه قریب 614» «من هو فی عظمته مجید 1663» «من هو فی قربه لطیف 627» «من هو فی مجده حمید 305»
روزی ده سفر نرفته
حاتم اَصَم در صحبت زن خویش چنان پرداخته بود که یک روز گفت: «به سفر میروم. چه قدر نفقه میخواهی که به تو بدهم»؟ گفت: «چندآنکه زندگانی مرا خواهی»!
حاتم اصم گفت: «زندگانی تو در تصرّف و قدرت من نیست». زن گفت: «روزی هم به قدرت تو نیست. خداوند فرموده: پروردگار شما را خلق کرد، پس روزی هم میدهد». (سوره روم، آیه 40) یعنی نه در خلقت و نه در رزق، خلق را اختیاری نیست. چون حاتم به سفر رفت، زنی از زن او پرسید که حاتم برای تو چه نفقه بنهاد؟ گفت: «حاتم روزی خواره بود، روزی ده نبود، امّا روزی ده اینجاست به سفر نرفته است». (بحرالمعارف، ج 1، ص 732)
دیدن خدا با دل
مردی از خوارج بر امام باقر علیهالسلام وارد شد و عرض کرد: «ای اباجعفر! چه چیزی را میپرستی»؟ فرمود: «الله». گفت: «او را دیدهای»؟
فرمود: «چشمها او را نمیبینند تا دیده او را مشاهده کند، ولکن دلها او را به حقیقتِ ایمان میبینند. او به قیاس شناخته نشده و به حواس درک نمیشود. به مردم شباهت ندارد، بلکه او را آیات توصیف میکنند. به علامات او را میشناسد و در حکم کردن ستم روا نمیدارد. این است «الله» که خدایی غیر او نیست».
آن مردِ خارجی در حالی که از حضور امام خارج میشد، گفت: «خدا داناتر است که رسالت و پیغام رسانیِ خود را در چه کسی قرار دهد». (توحید، شیخ صدوق، ص 108)
متکلّم و مرید
امیرالمؤمنین علیهالسلام دربارهی این دو اسم الهی (متکلّم و مرید) در خطبه 178 فرمود: «خداوند متکلّم است بدون اندیشه، و بدون تصمیم قبلی اراده میکند» و در خطبه 181 فرمود: «خداوندی که با موسی صحبت نمود و از آیات عظمتش او را نشان داد، بدون جوارح و آلت و نطق کردن و زبان».
در خطبه 228 فرمود: «او بر هر چیزی اراده کند، گوید: «باش»، پس میباشد. نه به صدایی که در گوش فرو رود و نه به ندایی که شنیده شود، بلکه کلام او، فعل اوست که انشا کند و مانند او قبلش نبود و اگر کلام او قدیم باشد، هر آینه خدای دومی خواهد بود».
جواب خرد
گفتم: اهـل زمـانــه در چـه رهـَنـد؟ **** گـفت: در بـند جمع مـالی چند
گـفــتم: او را مـثـال دنـیـا چیست؟ **** گفـت: زالـی کـشیده خالی چند
گـفتـمش: چیست کدخـدایی؟ گفت: **** هفتهای عیش و غصّه سالی چند
گفتمش: چیست مـال و مُلک جهان؟ **** گـفت: دردسـر و وبـالـی چـند (عطار نیشابوری)
ابجد بندهای 360-351 دعای جوشن کبیر
«کافی 111» «معافی 201» «قاضی 911» «شافی 391» «هادی 20» «راضی 1011» «وافی 97» «داعی 85» «عالی 111» «باقی 113»
جز هوا
گرهی بستهای داشت طفلـی به دست **** فـکنـد از کـف و در کمینش نشست
دوان طـفـل دیـگـر ربـودش زجـا **** چـو بـگشـود در وی نـبُـد جـز هوا
گرهی بستهی دنیا و طفل آن دنی است **** بگویش که چیزی در آن بسته نیست
(مجذوب تبریزی)
اول و آخر
امیرالمؤمنین علیهالسلام دربارهی این دو اسم الهی در نهج البلاغه خطبه 31 چنین فرمود: «قبل از اشیا بوده بدون اوّلیت، و آخر است بعد اشیا بدون نهایت». در خطبه 84 نیز فرمود: «او اوّلی است که قبل از او چیزی نبوده و آخری است که غایتی برایش نیست». در خطبه 93 هم فرمود: «اوّلی است که انتهایی برای او نیست تا منتهی شود و آخری ندارد تا پایان پذیرد».
در خطبه 100 فرمود: «او اوّل قبل از هر اوّلی است و آخر بعد از هر آخری میباشد. به مقتضای اوّل بودنش واجب است که هیچ اوّلی پیش از اوّلیت او نبوده باشد و به مقتضای آخر بودنش واجب است که هیچ آخری بعد او نباشد» و در خطبه 95 هم خدا را حمد کرده و فرمود: «حمد از آن خدایی است که اوّل است و قبل او چیزی نبوده و آخری است که بعدش چیزی نباشد».