دُرّ نجف

چهارصد موضوع، دو هزار داستان

جلد اول · فصل چهارم · بخش اول

تزکیه

قرآن:

خداوند متعال در آیه‌ی 9 سوره‌ی شمس می‌فرماید: «هر کس نفس خود را پاک و تزکیه کرده، رستگار شده است.»

حدیث:

امیرالمؤمنین علیه‌السلام فرمود: «خدا رحمت کند بنده‌ای را که شهوتش را به دور کرد و هوای نفس را سرکوب نمود.» (نهج‌البلاغه فیض الاسلام، ص 557)

توضیح مختصر:

خداوند هر کس را بخواهد تزکیه می‌کند یعنی به سبب استعداد و آمادگی که از جانب قابل به سبب قول و یا فعل او پدید می‌آید، خدا آنان را تزکیه و پاک می‌گرداند. در سوره‌ی جمعه تزکیه را بر تعلیم مقدّم کرده است. چون تزکیه‌ی نفس و تخلّق به اخلاق فاضله سبب می‌شود که در یادگیری تعالیم و علوم اسلامی بهتر یاد بگیرد و به کار ببندد. تزکیه به معنی تطهیر از پلیدی و آلودگی نفسانی است حال پلیدی و صفات رذیله هر چه باشد، صحیفه نفس باید پاک شود. درواقع با تزکیه می‌خواهد با تربیت و رشد دادن چیزی به نحو شایسته، نفس خود را از حظوظ شهوات و رذیلت‌ها نجات بدهد و از غبار خطایا و معاصی پاک کند. اگر ایمان، عاریتی باشد و معلّم اخلاق هم نباشد و شخص هم دنبال دفع رذایل نرود، تزکیه هم محقّق نمی‌شود. سیره‌ی اهل جهاد اکبر در ریاضت نفس بوده و هست و یقیناً رستگاری و عافیت در این مسئله بنیادی وجود دارد و تابه‌حال، کسی نگفته من در تزکیه بودم و چیزی نشدم! اگر گفته، معلوم می‌گردد که شرایط در او جمع نبوده است.

1- پاکیزگی نفس

فضل بن ربیع گوید: سالی با هارون‌الرشید، خلیفه عباسی به مکّه رفتم و او گفت: بنده‌ی پاک و خوب خدا را می‌خواهم. اوّل نزد عبدالرزّاق، بعد به نزد سفیان عتبه، سپس به نزد فضل بن عتبه رفتیم و درِ خانه‌ی او را زدیم. گفت: کیستید؟ گفتم: خلیفه به دیدن شما آمده است! گفت: امیر را با ما چه کار است؟ گفتم: خودش می‌خواهد خدمت شما برسد. پس درب را گشود و در گوشه‌ای نشست. هارون‌الرشید گفت: «ای فضل مرا پندی بده!» گفت: ای امیر! پدرت (جدّ شما عباس) عموی محمّد مصطفی صلی‌الله علیه و آله و سلّم بود. از وی درخواست کرد که او را بر قومی امیر کند. پیامبر صلی‌الله علیه و آله و سلّم فرمود: «ای عمو! من تو را بر خودت امیر کردم؛ یعنی نفس تو در طاعت خدای، بهتر از هزار سال طاعت و عبادت خلق است؛ از امیری بر مردم، چه روز قیامت جز ندامت نباشد.» هارون‌الرشید گریست و آنگاه گفت: «ای فضل! هیچ قرضی داری؟!» گفت: «آری در طاعت خدای بسیار تقصیر کرده‌ام و آن قرض است!» هارون گفت: قرض مردم را می‌گویم! گفت: حمد و سپاس خدای را که مرا نعمت بسیار داده و گله‌ای از او ندارم تا از بندگانش قرض کنم. هارون از خانه‌ی فضل بیرون آمد و گریه می‌کرد و گفت: فضل با پاکیزگی نفس، پشت به دنیا زده و از خلق مستغنی گشته است. (نمونه معارف، ج 2، ص 715 -جوامع الحکایات، ص 406)

2- امیری بر تصفیه نفس

امیر منطقه تلمسان به نام یحی بن یغان (دایی محی الدّین عربی) با لشکر خود به راهی می‌رفت. خدمت یکی از بزرگان از اولیاء رسید؛ عرض کرد: «آیا با این لباس که من پوشیده‌ام، نماز خواندن درست است؟!» او تبسّم کرد. امیر پرسید: «چرا تبسّم کردی؟» او در پاسخ امیر فرمود: «از جهل تو تعجّب کردم که این سؤال را کردی. سگ وقتی در مردار می‌افتد، سیر از آن می‌خورد و سر تا پای خود را از زمین برمی‌دارد که قطرات بول به وی نرسد. شکم تو از حرام و مظالم عباد و شبهه پر شده است و هیچ ناراحتی نداری، امّا از من درباره لباس در نماز سؤال می‌کنی!» امیر گریست و از اسب پیاده شد و حکومت را ترک کرد و ملازم آن ولیّ خدا شد. آن ولی او را سه روز مهمان کرد. بعد به او ریسمانی و تبری داد و گفت: برو از بیابان هیزم جمع کن و بفروش و صرف زندگی کن؛ او می‌رفت هیزم جمع می‌کرد و به بازار می‌آورد و می‌فروخت و زندگی‌اش را می‌گذراند. مردم که قبلاً این امیر و حاکم را دیده بودند و حال او را به این عمل می‌نگریستند، گریه می‌کردند که چه طور از منصب و مال دست کشیده و به تزکیه و عزّت نفس مشغول است. (خزینه الجواهر، ص 455 -فتوحات ابن عربی)

3- به حمّام راهش ندادند

ابراهیم ادهم بلخی (م 161) ابتدا در بلخ پادشاه زاده بود، به سبب وقایعی چند، ترک مال و منصب کرد و به تزکیه و مبارزه نفس و زهد روی آورد. ازجمله نوشته‌اند: روزی در قصر خود نشسته بود و بیرون آن را تماشا می‌نمود. ناگاه دید مرد فقیری در سایه‌ی قصر او نشست و کیسه نانی کهنه را باز کرد و یک قرص نان از آن بیرون آورد و خورد و بر روی آن آبی آشامید و به‌راحتی خوابید. ابراهیم با خود گفت: هرگاه نفس انسان به این مقدار غذا قناعت کند و راحت بخوابد، چرا من برای این مظاهر دنیوی، باید در زحمت باشم و آخرش حسرت و در وقت مُردن هم نتیجه‌ای نداشته باشد. پس به‌کلی ترک مملکت و ریاست کرد و لباس فقر پوشید و از بلخ هجرت کرد. نقل است که روزی خواست داخل حمّام شود، مرد حمّامی چون لباس‌های کهنه در تن او دید و او را عاری از مال دنیا یافت، به حمّام راهش نداد. ابراهیم گفت: «جای تعجّب است که بدون مال به حمّام راهش نمی‌دهند، بااین‌حال چطور بدون طاعت و انجام اعمال نیک طمع دارد، داخل بهشت شود!» (تتمه المنتهی، ص 154)

4- به خاطر زهد اعتنایی نمی‌کنند

از فقرای صابر و از چهار زُهّاد و پرهیزگارانی که از امیرالمؤمنین پیروی نمودند، اویس قرنی بود که پیامبر صلی‌الله علیه و آله در وصفش فرمود: «چه قدر مشتاق دیدار توأم ای اویس قرنی!» و فرمود: اگر نزد شما باشد، به او (به خاطر زهد و فقر بسیار) اعتنایی نمی‌کنید. هم‌چنین رسول خدا صلی‌الله علیه و آله در مورد او فرمود: در میان امت من کسی یافت می‌شود که از برهنگی نمی‌تواند به نماز در مسجد حاضر شود و ایمانش به او اجازه نمی‌دهد که از مردم تقاضا کند و او اویس قرنی و فرات بن حیان است. اویس جامه‌های بدنش را صدقه می‌داد تا آن‌که خود، برهنه در خانه می‌نشست و نمی‌توانست برای نماز جمعه به مسجد برود. اسیر بن جابر گوید: در کوفه محدثی بود که برای ما حدیث می‌گفت. وقتی‌که گفته‌هایش تمام می‌شد، همه می‌رفتند؛ اما چند نفر می‌نشستند که یک نفر از آن‌ها سخنانی می‌گفت که به گفتارش علاقه‌مند شدم. ولی دیگران او را مسخره می‌کردند. مدّتی گذشت او را ندیدم؛ از مردی پرسیدم، آن شخص را می‌شناسی؟ گفت: بله؛ او اویس قرنی است و خانه‌اش فلان جا است. به خانه‌اش رفتم و درب را زدم و او بیرون آمد و گفتم: برادر! چرا بیرون نمی‌آیی؟ گفت: برهنه‌ام؛ گفتم: این برد یمانی را بپوش و به مسجد بیا! فرمود: این کار را نکن، زیرا اگر بعضی این برد یمانی را بر تنم ببینند، اذیتم می‌کنند (و زخم‌زبان می‌زنند). (پیغمبر صلی‌الله علیه و آله و یاران، ج 1، ص 346 -حلیه الاولیاء، ج 2، ص 79)

5- زاهد دغل‌باز

سعدی می‌گوید: «زهد نمایی مهمان پادشاه شد. وقتی‌که غذا آوردند، کمتر از معمول و عادت از آن خورد؛ و هنگامی‌که مشغول نماز شد، بیش از عادت هرروز نماز را طول داد تا شاه به او گمان خوب و بیشتر پیدا کند. هنگامی‌که به خانه‌اش بازگشت، سفره‌ی غذا خواست تا غذا بخورد. پسرش که جوانی هوشمند بود، از روی تیزهوشی به ریاکاری پدر پی برد و به او رو کرد و گفت: «مگر در نزد شاه غذا نخوردی؟» پدر زاهد نما گفت: «در حضور شاه چیزی نخوردم که روزی به کار آید.» (کم خوری موجب ترقّی مقام من نزد شاه شود.) پسر گفت: «بنابراین نمازت را قضا کن که نماز نخواندی تا به کار آید.» آری با این وضع که داری، در روز درماندگی در بازار قیامت، با نقره‌ی تقلّبی چه خواهی خرید؟ به‌یقین در آن روز بیچاره و تهیدست خواهی ماند. (حکایت‌های گلستان، ص 108)

تسبیحات (تسبیح)

قرآن:

خداوند متعال در آیه‌ی 49 سوره‌ی طور می‌فرماید: «… و او را پاسی از شب و به هنگام پشت کردن ستارگان تسبیح گوی.»

حدیث:

امام صادق علیه‌السلام فرمود: «هر کس سی بار بگوید سبحان‌الله و بِحَمده وَ سبحان‌الله العظیمِ وَ بِحَمده، ثروت به او روی آورَد و فقر از وی روی گرداند و دروازه‌ی بهشت را می‌کوبد.» (مجموعه ورّام، ج 1، ص 166 -آثار الصادقین، ج 8، ص 215)

توضیح مختصر:

هیچ‌چیز نیست مگر آن‌که خدا را با حمدش تسبیح می‌گوید. تسبیح اصل است که حمد را با آن ذکر کرده است. هیچ موجودی، به افعال جمیل خدا و به جمال و کمال افعالش احاطه ندارد و آنچه تسبیح می‌گویند، به‌اندازه‌ی سعه‌ی وجودشان می‌باشد. انواع ملائکه، تسبیح خدا گویند و همه‌ی موجودات، نوعی تسبیح (نه مانند تسبیح انسان‌ها) بر زبان دارند. فرشتگانی که عرش الهی را حمل می‌کنند و اطرافیان آن‌ها، پروردگار را به حمد، تسبیح می‌گویند و خداوند می‌فرماید: «شما تسبیح آن‌ها را نمی‌فهمید.» (سوره‌ی إسراء، آیه‌ی 44) تسبیح سماوات، زمین، پرندگان و انسان، هرکدام بسته به قالب و حقیقت وجودی آن‌هاست. خداوند، زبور را بر داوود نازل کرد، صنعت آهنگری را به او آموخت، آهن را برایش نرم کرد و به کوه‌ها و مرغان فرمان داد تا با او تسبیح بگویند. (سوره‌ی انبیاء، آیه‌ی 79) شعور یا غریزه‌ای در ذات موجودات گذاشته شده که به زبان حال و شکوفا شدن شعور، تسبیحات از آنان صادر می‌شود.

1- همه‌چیز تسبیح گویند

خداوند در قرآن سوره‌ی إسراء آیه‌ی 44 می‌فرماید: «وَ اِنْ مِن شیءٍ الّا یُسَبّحُ بِحَمده وَ لکِن لا تَفقَهونَ تَسبیحَهُم: نیست هیچ‌چیزی مگر که تسبیح و ستایش خدا می‌کند و لکن تسبیح این‌ها را کسی نمی‌فهمد.» البته تسبیح، نطق و حمد هر موجودی از جماد، نبات، حیوان، انسان، مَلَک و جن به حسب وجود و حرکت و شعور خاص خودش می‌باشد نه آن‌که تسبیح خورشید مانند تسبیح انسان و تحمید درختان مانند تحمید ملائکه‌ی مقرب باشد.

2- تسبیحات عالم انوار

امام صادق علیه‌السلام فرمود: خداوند چون نور مقدس نبوی را خلق نمود، او را در حجاب‌های مختلف ساکن گردانید و نورش در هر حجاب، مشغول به گفتن تسبیح خاص بود: 1. حجاب القدره: سُبحانَ رَبّیَ الاعلی (و بحمده)، دوازده هزار سال. 2. حجاب العظمه: سُبحانَ عالم السِّر، یازده هزار سال. 3. حجاب المنّه: سُبحانَ مَن هُو قائِم لا یَلهُو، ده هزار سال. 4. حجاب الرّحمه: سُبحانَ الرّفیع الاَعلی، نه هزار سال. 5. حجاب السّعاده: سبُحانَ مَن هُو دائمٌ لا یَسهُو، هشت هزار سال. 6. حجاب الکرامه: سُبحانَ مَن هُو غَنیٌّ لا یفْتَقِر، هفت هزار سال. 7. حجاب المنزِله: سبُحانَ العَلیمِ الکَریم، شش هزار سال. 8. حجاب الهدایه: سُبحانَ ذی العَرش العَظیم، پنج هزار سال. 9. حجاب النُّبوه: سُبحانَ رَبّ العزّه عمّا یَصِفون، چهار هزار سال. 10. حجاب الرَّفعه: سبُحانَ ذی المُلکِ و المَلَکوت، سه هزار سال. 11. حجاب الهیبه: سبحان‌الله وَ بِحَمده، دو هزار سال. 12. حجاب الشَّفاعه: سُبحانَ رَبّی العظیمِ و بِحَمده، هزار سال. مجموع سال‌های تسبیح، هفتادوهشت هزار سال می‌شود که منظور سال‌های دنیوی متعارف نیست، چراکه عالم انوار و ارواح خارج از محدوده‌ی مادی است و بیان تعداد برای تفهیم اذهان است و آن از عالم مجرّدات به شمار می‌آید. (معانی الاخبار، ج 2، ص 306 -مشکات الانوار، ص 197)

3- ده درخت

پیامبر صلی‌الله علیه و آله و سلّم به شخصی عبور کرد که در باغش درخت می‌کاشت. پس ایستاد و فرمود: «نمی‌خواهی تو را راهنمایی کنم بر کاشتنی که ریشه‌اش محکم، نموّش سریع و میوه‌اش پاکیزه و جاویدان باشد؟» عرض کرد: «ای پیامبر خدا صلی‌الله علیه و آله و سلّم! مرا راهنمایی کنید.» فرمود: «هر صبح و شام بگو: سبحان‌الله و الحمدالله و لا اله الّا الله و الله‌اکبر. پس اگر بگویی، برای توست به هر تسبیحی، ده درخت در بهشت از میوه‌های گوناگون و آن‌ها باقیات‌صالحات است.» (نمونه معارف، ج 2، ص 749 -وافی، ج 5، ص 218)

4- تسبیحات اربعه با تربت

امام رضا علیه‌السلام فرمود: «هر کس تسبیح تربت امام حسین علیه‌السلام را بگرداند و بگوید: (سبحان‌الله وَ لا إله الّا الله و الله‌اکبر) حق‌تعالی با هر دانه، برای او شش هزار حسنه بنویسد، شش هزار گناهش را محو کند، شش هزار مرتبه درجه‌اش بلند شود و شش هزار شفاعت برای او بنویسد.» (گلستان کشمیری، ص 33)

5- ثواب تسبیحات اربعه

از امام حسن علیه‌السلام منقول است که: جمعی از یهود به خدمت پیامبر صلی‌الله علیه و آله و سلّم آمدند و داناتر ایشان چند مسئله سؤال نمود. چون جواب شنیدند مسلمان شدند. ازجمله سؤالات این بود که پرسید: «ای محمّد! مرا خبر ده از کلماتی که حق‌تعالی آن‌ها را برای حضرت ابراهیم علیه‌السلام اختیار نمود، در هنگامی که خانه‌ی کعبه را بنا کرد.» فرمود: این کلمات بود: «سبحان‌الله وَ الحَمد لله و لا إله الّا الله وَ الله‌اکبر» یهودی پرسید: «چه ثواب دارد کسی که این کلمات را بگوید؟» پیامبر صلی‌الله علیه و آله و سلّم فرمود: چون بنده «سبحان‌الله» می‌گوید، آنچه در زیر عرش‌اند با او تسبیح می‌گویند و ده برابر تسبیح، به آن‌ها ثواب عطا می‌کند. چون «الحمدلله» می‌گوید خداوند نعیم دنیا را به او کرامت می‌کند و آن را به نعیم آخرت وصل می‌کند. چون اهل بهشت وارد بهشت می‌شوند و این کلمه را می‌گویند، همه سخنان در دنیا منقطع می‌شود به غیر این کلمه؛ امّا «لا اله الّا الله»، بهشت جزای آن است. چنان‌که حق‌تعالی در سوره الرحمن آیه‌ی 60 فرمود: «هل جزاءُ الاِحسان الّا الاِحسان»؛ یعنی نیست جزای لا اله الّا الله مگر بهشت. یهودی گفت: «ای محمّد صلی‌الله علیه و آله و سلّم راست گفتی.» (امالی شیخ صدوق رحمه‌الله علیه، ص 158 -مشکاه الانوار، ص 185)

6- تسبیحات اربعه با حوقله

امام صادق علیه‌السلام فرمود: «کسی که بخیل است از این‌که: 1. ثروتش را انفاق کند. 2. به جهاد حاضر گردد. 3. شب‌زنده‌دار باشد. پس بخل نورزد به گفتن سبحان‌الله و لا إله الّا الله و الله‌اکبر و لاحول وَ لا قُوَّۀَ اِلّا بِالله.» (نمونه معارف الاسلام، ج 2، ص 747 -لئالی الاخبار، ص 372)

تسبیح (خدای را به پاکی یاد کردن)

قرآن:

خداوند متعال در آیات 40-39 سوره‌ی ق می‌فرماید: «پیش از طلوع آفتاب و پیش از غروب، تسبیح و حمد پروردگارت را به‌جای آور و در بخشی از شب و بعد از سجده‌ها او را تسبیح کن.»

حدیث:

پیامبر صلی‌الله علیه و آله و سلّم فرمود: «کسی که صد مرتبه سبحان‌الله گوید، برتر از صد شتر برای قربانی می‌باشد.» (اصول کافی، ج 2، ص 366)

توضیح مختصر:

حضرت یونس علیه‌السلام وقتی در شکم ماهی افتاد، مشغول به تسبیح شد. «سُبحانَکَ…» ملائکه‌ای که سوره‌ی انعام را بر پیامبر صلی‌الله علیه و آله و سلّم نازل کردند، هفتاد هزار بودند و آنان به تسبیح و تحمید، زمزمه داشتند. «کسانی که نزد خدایند، از عبادتش سر نمی‌تابند و خسته نمی‌شوند و شب و روز، او را تسبیح گویند و سستی نگیرند.» (سوره‌ی انبیاء، آیه‌ی 20) چون جذبه، مقرّبان را می‌گیرد سخنی جز حمد و تسبیح ندارند. آن وقت، مسبِّح به زبان و قلب و نیّت و عمل، تسبیح می‌گوید. اینان دل‌هایشان از محبّت خداوندی پُر است. اگر زبان تسبیح گوید و دل موافق نباشد، این نوع تسبیح ناقص است. از امام صادق علیه‌السلام درباره‌ی تسبیح پرسیدند، فرمود: «تسبیح اسمی است از اسماء خدا.» منظور امام علیه‌السلام از تسبیح، همین جمله‌ی سبحان‌الله است که دلالت دارد بر منزّه بودن حق‌تعالی. یک یهودی از پیامبر صلی‌الله علیه و آله و سلّم سؤالاتی کرد، ازجمله پیامبر صلی‌الله علیه و آله و سلّم فرمود: «وقتی بنده‌ی خدا می‌گوید: سبحان‌الله، همه‌ی موجوداتی که پایین عرش هستند، با او تسبیح می‌گویند و به گوینده ده برابر پاداش می‌دهند.» (المیزان، ج 10، ص 24)

1- همه در تسبیح

سعدی گوید: یاد دارم که شبی در کاروانی، همه‌ی شب رفته بودم و سحرگاه در نزدیک بیشه‌ای خفته. شوریده‌ای در آن سفر همراه ما بود، نعره‌ای بزد و راه بیابان گرفت و یک‌نفس آرام نیافت. چون روز شد، گفتمش: «آنچه حالت بود؟» گفت: «بلبلان را دیدم که به نالش در آمده بودند از درخت، کبکان از کوه، غوکان از آب، بهایم از بیشه؛ اندیشه کردم که مروّت نباشد همه در تسبیح رفته، من به غفلت خفته.» (کلیات سعدی، ص 57 -نمونه معارف، ج 2، ص 752. پ)

2- تسبیحِ چوب‌هاست

ظریفی در خانه‌ی درویشی مهمان شد که درویش، سقف خانه را از چوب‌های ظریف پوشانده بود و بار گران داشت و هرلحظه از آن چوب‌ها آوازی بیرون می‌آمد. مهمان گفت: «ای درویش مرا از این خانه به‌جای دیگر ببر که می‌ترسم سقف فرود آید.» گفت: «مترس! که این آواز، تسبیح و ذکر چوب‌هاست.» مهمان گفت: «از آن می‌ترسم که از بسیاری ذکر و تسبیح، ایشان را وجدی و حالی به هم رسد که همه یک‌بار به رقص و سماع درآیند و به سجده افتند.» (لطایف الطوایف، ص 321)

3- محرم راز

روزی پس از ختم درس عارف بالله، مرحوم ملّا محمّد کاشی (متوفی 1333) یکی از طلاب به مدرس آن بزرگوار آمد و گفت: «این آقا شیخ چه می‌گوید که دیشب به وقت سحر دیده که از در و دیوار صدای این تسبیح «سبّوحٌ قدّوسٌ ربُّ الملائکۀِ و الرّوح» برمی‌آید؛ چون نگریسته، دیده آقای آخوند این تسبیح را در سجده می‌گوید؟» آخوند کاشی فرمود: «این‌که در و دیوار به ذکر متذکّر گشته باشند، مهم نیست؛ مهم این است که او کجا محرم این راز گشته است.» (تاریخ حکما و عرفا، ص 75)

4- یک سبحان‌الله، یک درخت

پیامبر صلی‌الله علیه و آله فرمودند: «هر کس سبحان‌الله بگوید، درختی در بهشت و هر کس الحمدلله بگوید، درختی در بهشت و هر کس الله‌اکبر بگوید، درختی در بهشت برای او کاشته می‌شود.» مردی از قریش عرض کرد: «یا رسول‌الله! پس درخت‌های ما در بهشت بسیار است؟» فرمود: به‌شرط آن‌که آتشی (از معاصی) نفرستید تا آن‌ها را بسوزاند. خداوند در سوره محمّد صلی‌الله علیه و آله، آیه‌ی 33 فرمود: «ای کسانی که ایمان آوردید، اطاعت خدا و اطاعت رسول او کنید و اعمال خود را باطل ننمایید.» (لئالی الاخبار، ج 3، ص 420)

5- تسبیح حضرت زهرا علیها السّلام

امیرالمؤمنین علیه‌السلام فرمود: آن‌قدر فاطمه علیها السّلام با مشک، آب کشید که در سینه‌ی او اثر گذارد و آن‌قدر با آسیاب، گندم آرد کرد که دست‌هایش آبله کرد و آن‌قدر خانه را جاروب کرد که لباس‌هایش غبارآلود گشت و آن‌قدر زیر دیگ آتش کرد که لباس‌هایش سیاه شد؛ پس من به او گفتم: نزد پدرت برو و خادمی طلب کن تا راحت شوی. فاطمه علیها السّلام نزد پیامبر صلی‌الله علیه و آله و سلّم رفت و جوان‌هایی را کنار پیامبر صلی‌الله علیه و آله و سلّم دید، شرم کرد و برگشت. پیامبر صلی‌الله علیه و آله و سلّم دانست که فاطمه علیها السّلام برای حاجتی آمده است. صبح نزد ما آمد و فرمود: «ای فاطمه! دیروز حاجتی داشتی؟» امیرالمؤمنین علیه‌السلام فرمود: «آن‌قدر آب‌کشی و آسیاب کردن و جاروب نمودن خانه و آتش افروختن و کارهای خانه صدمات شدید به فاطمه علیها السّلام وارد کرده که من به او گفتم: نزد پدرت برو و خادمی طلب کن.» پیامبر صلی‌الله علیه و آله و سلّم فرمودند: «آیا شما را تعلیم نکنم به چیزی که برای شما از خادم بهتر باشد؟ هرگاه خواستید بخوابید، 34 مرتبه تکبیر، 33 مرتبه الحمدلله و 33 مرتبه سبحان‌الله بگویید.» فاطمه علیها السّلام عرض کرد: «از خدا و رسولش خشنود شدم.» (نمونه معارف، ج 2، ص 750 -وافی، ج 5، ص 237)

تسلیم

قرآن:

خداوند متعال در آیه‌ی 71 سوره‌ی انعام می‌فرماید: «… ما مأموریم که تسلیم فرمان خدای جهانیان باشیم.»

حدیث:

امام باقر علیه‌السلام فرمود: «سزاوارترین بندگان خدا، کسانی هستند که در مقابل قضای الهی تسلیم هستند.»

توضیح مختصر:

تسلیم به معنی گردن نهادن و فرمان‌برداری است. مؤمن، از تسلیمش در برابر خدا و خرسندی‌اش به هر خوشی و ناخوشی که به او می‌رسد، معلوم می‌گردد که تسلیم است. خداوند در سوره‌ی روم آیه‌ی 53 به پیامبر صلی‌الله علیه و آله و سلّم فرمود: «تنها تو صدایت را به (گوش) کسانی می‌رسانی که به آیات ما ایمان دارند و به (فرمان) ما گردن نهاده‌اند.» از این آیه استفاده می‌شود که دو شرط ایمان و تسلیم، در هدایت شرط است. تسلیم ظاهر و باطن نسبت به احکام و فرامین حق‌تعالی، تسلیم کامل است. اگر تسلیم تن باشد، نسبت به دشمنش، به اطاعت او می‌آید ولی فکر و عقلش تسلیم نشده و اگر فرصتی یابد، شاید برگردد و به ستیز برخیزد. بهترین تسلیم، تسلیم قلب است که همان انقیاد بوده و با ایمان و عمل، توأم است. تسلیم اوامر و نواهی شدن که منقاد بودن انسان را معلوم می‌دارد، شخص را به صواب و قرب می‌رساند. پیامبر صلی‌الله علیه و آله و سلّم فرمود: «من امر شده‌ام که تسلیم پروردگار جهانیان باشم.» (سوره‌ی غافر، آیه‌ی 66)

1- پاسخ امام

حکایت شده که امام صادق علیه‌السلام گاهی برای مهمانان خود فرنی و حلوا و گاهی نان و زیتون می‌آورد. شخصی به آن حضرت عرض کرد: «اگر با تدبیر عمل کنی (آینده‌نگر باشی) همیشه می‌توانی در یک وضع باشی و یکسان از مهمانان پذیرایی کنی.» حضرت پاسخ داد: «تدبیر امر ما در دست خداست (و تسلیم امر او هستم) هر زمان که به ما عطا کند ما هم بر خود و میهمانان خود وسعت می‌دهیم و هر زمان که به ما تنگ گیرد و کم عطا کند، ما هم چنان زندگی می‌کنیم.» (شنیدنی‌های تاریخ، ص 32 -محجه البیضاء، ج 3، ص 43)

2- معاذ بن جبل

«معاذ» در هیجده سالگی مسلمان شد و در جنگ بدر و اُحد و خندق و دیگر جنگ‌ها شرکت داشت و پیامبر صلی‌الله علیه و آله میان او و «عبدالله بن مسعود» عقد برادری قرار داد. انسانی خوش‌رو و بخشنده بود و پیامبر صلی‌الله علیه و آله او را به حکومت یمن فرستادند و مطالبی را به او گوشزد کردند ازجمله فرمودند: «بر مردم سخت مگیر و با ایشان چنان رفتار کن که به دین و سخن تو علاقه‌مند گردند.» در زمان حکومت خلیفه‌ی دوم جنگی میان مسلمانان و روم اتفاق افتاد و او هم شرکت داشت. در سال هجدهم هجری در «عمواس» شام طاعونی واقع شد. ابوعبیده فرمانده قوای مسلمانان به مرض طاعون مبتلا شد، چون یقین به مرگ نمود معاذ را جانشین خود قرار داد. سپاهیان او را گفتند: «دعا کن تا این بلا مرتفع گردد.» او فرمود: «این بلا نیست، بلکه دعای پیامبر صلی‌الله علیه و آله شما و مرگ نیکان و صالحان و شهادتی است که خدا مخصوص بعضی از شما می‌گرداند.» بعد فرمود: «خداوندا! از این رحمت (طاعون) سهم کاملی به خاندان معاذ بده.» بعد از مدتی اهل خانه‌اش مبتلا شدند و مُردند و خود او نیز در انگشتش اثر کرد، انگشت را به دندان می‌گزید و می‌گفت: «پروردگارا! این کوچک است آن را مبارک گردان.» عاقبت در سن 38 سالگی با مرض طاعون درگذشت و نزدیک خاک اردن (در سال هیجده هجری) به خاک سپرده شد. (پیغمبر صلی‌الله علیه و آله و یاران، ص 264 259 -طبقات ابن سعد، ج 3، ص 124 122)

3- تسلیم را از کبوتران بیاموزید

در زمان یکی از پیامبران، مادری جوانی داشت که او را بسیار دوست می‌داشت؛ به قضای الهی آن جوان مُرد و آن مادر داغ‌دار شد و بسیار ناراحتی می‌کرد تا جایی که اقوام او نزد پیامبر وقت رفتند و از او چاره خواستند. او نزد آن مادر آمد و آثار گریه و غم و بی‌تابی را در او مشاهده کرد. بعد به اطراف نگریست و لانه‌کبوتری او را جلب‌توجه نمود؛ فرمود: ای مادر این لانه کبوتر است؟ گفت: آری. فرمود: این کبوتران جوجه می‌گذارند؟ گفت: آری. فرمود: همه‌ی جوجه‌ها به پرواز می‌آیند؟ گفت: نه چون بعضی از جوجه‌های آن را ما می‌گیریم و از گوشت آن‌ها استفاده می‌کنیم. فرمود: بااین‌همه این کبوتران ترک لانه خود نمی‌کنند؟ گفت: نه و به‌جای دیگر نمی‌روند. فرمود: «ای زن بترس از این‌که تو در نزد پروردگارت از این کبوتران پست‌تر باشی، زیرا این کبوتران از خانه شما باآنکه فرزندان آن‌ها را در پیش روی آن‌ها می‌کشید و می‌خورید، هجرت نمی‌کنند، لکن تو با از دست دادن یک فرزند، از نزد خدا قهر کرده‌ای و به او پشت نموده‌ای و این‌همه بی‌تابی می‌کنی و سخنان ناشایست به زبان جاری می‌کنی.» آن مادر چون این سخنان را شنید، اشک از دیده برگرفت و دیگر بی‌تابی ننمود. (نمونه معارف، ص 7612)

4- صعصعه

«احنف بن قیس» می‌گوید: روزی به عمویم صعصعه از درد دل خود شکایت کردم. او مرا بسیار سرزنش کرد و گفت: پسر برادر وقتی یک نوع ناراحتی پیدا می‌کنی اگر به دیگری مانند خود شکایت می‌کنی از دو حال خارج نیست، یا آن شخص دوست توست که البته او هم برایت ناراحت می‌شود و یا دشمن توست که در این صورت شادمان خواهد شد. ناراحتی خویش را به مخلوقی مانند خود که قدرت برطرف کردن آن را ندارد ابراز مکن؛ به کسی پناه ببر و بگو که تو را به آن ناراحتی مبتلا کرده او خود می‌تواند برطرف نماید. پسر برادر، یکی از چشم‌های من مدّت چهل سال است که هیچ‌چیز را نمی‌بیند، از این پیشامد احدی را مطلع نکرده‌ام حتی زنم نیز نمی‌داند که این چشم من نابینا است. (پند تاریخ، ج 5، ص 188 -الکنی و الالقاب، ج 2، ص 13)

5- تسلیم در برابر حکم

نخلستان «زبیر بن عوام» (پسر عمّه رسول خدا صلی‌الله علیه و آله و سلّم) با یکی از انصار در کنار هم قرار داشت؛ در مورد آبیاری نخلستان بین این دو نفر نزاعی واقع شد؛ هر دو برای رفع خصومت و اختلاف به حضور پیامبر صلی‌الله علیه و آله و سلّم آمدند و جریان را به عرض رساندند تا آن حضرت مسئله را حل کند. نظر به این‌که نخلستان زبیر در قسمت بالای آب قرار داشت و نخلستان مرد انصاری در قسمت پایین بود (و معمول این بود که اوّل قسمت بالا را آب می‌دادند بعد قسمت پایین را) پیامبر صلی‌الله علیه و آله و سلّم چنین قضاوت کرد که نخست زبیر آبیاری کند بعد مرد انصاری. بااینکه این داوری کاملاً عادلانه بود، مرد انصاری ناراحت شد و حتّی به پیامبر صلی‌الله علیه و آله و سلّم گفت: «این قضاوت به خاطر آن‌که زبیر پسر عمّه شما بود به نفع او تمام شد.» پیامبر صلی‌الله علیه و آله و سلّم از این پرخاشگری ناراحت گردید، به‌طوری چهره‌اش متغیّر شد؛ در این هنگام این آیه نازل گردید: «سوگند به پروردگارت، آن‌ها مؤمن نخواهند بود مگر این تو را در اختلاف به داوری طلبند و سپس در دل خود از داوری تو احساس ناراحتی نکنند و کاملاً تسلیم باشند.» این آیه دلالت دارد که کسی در برابر حکم رهبر حکومت اسلامی پیامبر صلی‌الله علیه و آله و سلّم نمی‌تواند پیش خود ناراحت گردد و خواسته خود را دنبال نماید، بلکه باید کاملاً تسلیم حکم باشد. (داستان‌ها و پندها، ج 9، ص 102 -مجمع‌البیان، ج 3، ص 69. م)

تسمیه (بسم الله الرّحمن الرّحیم)

قرآن:

خداوند متعال در آیه‌ی 31-30 سوره‌ی نمل می‌فرماید: «(ملکه‌ی سبا به اشراف خود گفت): این نامه از سلیمان است و چنین نوشته: بسم‌الله الرَّحمن الرَّحیم، توصیه من این است که نسبت به من برتری‌جویی نکنید و به‌سوی من آیید درحالی‌که تسلیم حق هستید.»

حدیث:

امام صادق علیه‌السلام فرمود: «هر کار باارزشی که بسم‌الله (نام خدا) برده نشود، آن کار ناتمام خواهد ماند.» (بحارالانوار، ج 73، ص 305)

توضیح مختصر:

بسم‌الله الرَّحمن الرَّحیم، اسم اعظم است و قرائت آن بسیار گفتن، سبب نجات از دوزخ می‌شود. در شروع کارهای بزرگ یا کوچک، گفتن آن سفارش شده تا آن کار مبارک گردد و اگر گفته نشود، بریده و منقطع گردد. تمام کتاب‌های آسمانی، ابتدا بسم‌الله الرحمن الرَّحیم داشت و تا زمانی که این جمله بر درب خانه‌ی فرعون نقش بسته بود، خداوند او را عذاب نکرد. اوّل تمام سُوَر قرآن، غیر سوره‌ی توبه، بسم‌الله الرَّحمن الرَّحیم دارد و در تمام نمازهای پنج‌گانه و مستحبّی، این جمله باید گفته شود چون جزءِ سوره‌ای است که قرائت می‌گردد. هر انسانی اعم از دین‌دار و بی‌دین، برای شروع هر کاری، نام عزیزش یا بزرگی را در ابتدای کار می‌آورد تا آن کار برکت دار شود و به منتهی برسد. بسم‌الله، یعنی من به اسم او آغاز می‌کنم که خداوند است.

1- علّت شکستن سر

عبدالله بن یحیی بر امام علی علیه‌السلام وارد شد. کرسی‌ای در برابر امام بود؛ پس امر کرد که عبدالله بر آن بنشیند. او نشست. چیزی نگذشت که چیزی بر سرش افتاد و سرش شکست و خون جاری شد. امام امر فرمود آب آوردند و خون سرش را شست‌وشو داد. سپس امام فرمود: به من نزدیک شو، پس دست بر موضع شکستگی گذارد، موضع درد ساکت و جای شکستگی بهبود یافت. امام فرمود: «ای عبدالله! سپاس خدای را که گرفتاری‌ها را کفاره‌ی گناهان پیروان ما در دنیا قرار داد. دنیا زندان مؤمن است و خداوند می‌فرماید: آنچه مصیبت می‌بینید، از کردار خود شماست و بسیاری از آن را می‌بخشد. (سوره‌ی شوری، آیه‌ی 30) و امّا در قیامت، طاعت شما زیاد و دشمنان ما در قیامت گناهشان سنگین می‌باشد.» عبدالله عرض کرد: «چه گناهی کردم که سرم شکست؟» فرمود: «هنگام نشستن بسم‌الله نگفتی، این مصیبت، کفّاره‌ی آن است؛ مگر نمی‌دانی که پیامبر صلی‌الله علیه و آله و سلّم از خداوند مرا حدیث کرد که حق‌تعالی فرمود: هر کاری که در آن بسم‌الله گفته نشود، آن کار ناتمام خواهد ماند؟!» عرض کرد: «پدر و مادرم فدای شما، دیگر گفتن بسم‌الله را ترک نمی‌کنم!» فرمود: «تو سعادتمند خواهی شد.» (نمونه معارف، ج 2، ص 788 -تفسیر برهان، ج 1، ص 45)

2- زهر تأثیر نمی‌کرد

ابومسلم خولانی را کنیزی بود که معاشرت با ابومسلم را مکروه می‌داشت و علّتش آن بود که ابومسلم پیر و سالخورده بود. کنیز چندین مرتبه او را زهر خورانید و زهر اصلاً در وجود او اثر نمی‌کرد. ابومسلم از کار پنهانی او باخبر شد و علّت زهر ریختن در غذا را از او پرسید! کنیز گفت: «چون تو سالخورده شده‌ای، معاشرت و مجالست با تو را مکروه می‌داشتم و برای خلاصی از تو، زهر در غذایت می‌ریختم.» ابومسلم کنیز را در راه خدا آزاد کرد. آن کنیز از سبب تأثیر ننمودن زهر در وجود او سؤال نمود. ابومسلم گفت: «بدان که در ابتدای غذا خوردن، همیشه بسم‌الله الرحمن الرحیم می‌گفتم و نجات من از نام خداست.» (خزینه الجواهر، ص 604)

3- سبب توبه‌ی بُشرحافی

بُشر حافی، ابتدا مشغول به انجام معاصی و شراب‌خواری و دنیاپرستی بود. روزی در خیابان کاغذی پیدا کرد که در آن نوشته شده بود بسم‌الله الرحمن الرّحیم، پس آن کاغذ را برداشت تا مبادا بر روی آن، پا گذاشته شود. پس پارچه یا مقوایی خرید و آن کاغذ بسم‌الله الرّحمن الرّحیم را درون آن گذاشت و خوشبو کرد و لای دیواری گذاشت. شب در خواب به او فرمودند: «ای انسان که اسم مرا پاکیزه کردی، اسم تو را در دنیا و آخرت پاکیزه، بر سر زبان‌ها می‌کنم.» چون صبح شد، توفیق توبه به اسم خدا، نصیبش شد.

4- بر درب قصر فرعون

چون حضرت موسی علیه‌السلام در آمدن عذاب بر فرعون شتاب و عجله می‌کرد، خداوند به وی وحی کرد که ای موسی! تو به کفر فرعون نگاه می‌کنی، من به درب قصرش نگاه می‌کنم که نام مرا «بسم‌الله الرّحمن الرّحیم» نوشته است. چون خدای تعالی اراده کرد، فرعون را عذاب کند، این نام خویش را از بالای درب قصرش پاک کرد، سپس او را عذاب کرد. (خزینه الجواهر، ص 345)

5- زبان به بسم‌الله

نمرود را دختری بود به نام رعضه که دارای عقل و هوش بود. وقتی نمرود حضرت ابراهیم علیه‌السلام را در آتش انداخت، به پدرش گفت: «دلم می‌خواهد جایی که مشرف بر آتش است، ببینم تا از حال ابراهیم علیه‌السلام باخبر شوم.» نمرود قبول کرد، او را به جایگاه مخصوص آوردند؛ چون نگاه کرد، دید ابراهیم علیه‌السلام سالم است! رعضه فریاد کرد: «ای ابراهیم! به چه چیزی تو در آتش نمی‌سوزی؟» فرمود: «هر کس بر زبانش بسم‌الله الرّحمن الرّحیم باشد و در دلش معرفت خدای تعالی باشد، خداوند او را نمی‌سوزاند.» رعضه گفت: «آیا اجازه می‌دهی من درون آتش درآیم؟» فرمود: «ابتدا بگو خدا یکی است و ابراهیم علیه‌السلام پیامبر اوست، بعد بیا.» رعضه کلمه‌ی توحید را گفت و به پیامبری او اقرار کرد و درون آتش پرید. پس به حضرت ابراهیم علیه‌السلام ایمان آورد. بعد نزد پدر بازگشت. نمرود هر چه او را نصیحت کرد، فایده‌ای نبخشید. پس برای سیاست دیگران، او را به چهارمیخ در آفتاب سوزان دوختند تا آتش بر او بگذارند. خداوند جبرئیل علیه‌السلام را امر کرد، او را از عذاب پدر، نجات دهد و به ابراهیم علیه‌السلام ملحق کند، پس از به درک واصل شدن نمرود، حضرت ابراهیم علیه‌السلام او را به ازدواج یکی از پسران خود درآورد و خداوند بیست فرزند پشت‌درپشت به او عطا کرد که به مسند نبوّت رسیدند. (خزینه الجواهر، ص 663 -معارج النبوه)

تشیّع (شیعه)

قرآن:

خداوند متعال در آیات 84-83 سوره‌ی صافات می‌فرماید: «و از شیعیان و پیروان او (نوح)، ابراهیم بود؛ هنگامی‌که با قلب سلیم به پیشگاه پروردگارش آمد.»

حدیث:

امام صادق علیه‌السلام فرمود: «ای گروه شیعیان، برای ما زینت باشید و بر ما کردار زشت نداشته باشید.» (سفینه البحار، ج 1، ص 730)

توضیح مختصر:

شیعه در اصطلاح به پیروان حضرت علی علیه‌السلام و امامان اثنی عشر بعد از او گفته می‌شود. جابر گفت: نزد پیامبر صلی‌الله علیه و آله و سلّم بودم، علی علیه‌السلام از دور نمایان شد؛ فرمود: «سوگند به کسی که جانم در دست اوست، این شخص و شیعیانش در قیامت رستگار خواهند بود.» اما آنچه غیر این گفته شود مانند چهار امامی و پنج امامی، اصطلاحاً اطلاق شیعه اثنی عشری را ندارد. ابو حاتم در کتاب الزّینه گوید: نخستین نامی که در اسلام به روزگار پیامبر صلی‌الله علیه و آله و سلّم آشکار گردید، شیعه بود و آن، لقب چهار تن از صحابه بود: ابوذر غفاری، سلمان فارسی، مقداد بن اسود کَندی، عمّار بن یاسر. فِرَق شیعه، بعد از رحلت پیامبر صلی‌الله علیه و آله و سلّم تا زمان امام رضا علیه‌السلام مختلف شدند امّا دیگر ما گروه هشت امامی نداریم. آنچه در شیعه مهم است صفات شیعه می‌باشد یعنی هر کس در پیروی از امامان دارای شباهت بیشتری به خصایص، سیره و صفت آنان باشد، از نظر قرب، به آنان نزدیک‌تر است. در حدیثی از پیامبر صلی‌الله علیه و آله و سلّم درباره‌ی افرادی که در قیامت بر چهره‌هایشان نوری از راست و چپ عرش پرتوافکن می‌شود؛ رسول خدا صلی‌الله علیه و آله و سلّم دستش را بر سر علی علیه‌السلام گذاشت و فرمود: این است و شیعه‌اش. (دائره‌المعارف تشیع، ج 4، ص 271)

1- شیعه در خلوت

مرازم گوید: به مدینه وارد شدم و در آن خانه‌ای که مسکن نمودم، کنیزکی دیدم که مرا شیفته خود نمود. خواستم از او کامی برگیرم، راضی نشد. چون مقداری از شب گذشت، به خانه آمدم و در را زدم. همان کنیز برای باز کردن درب آمد. پس دست بر سینه او گذاردم؛ او از من دور شد و من وارد خانه شدم. چون صبح بر امام رضا علیه‌السلام وارد شدم، فرمود: «ای مزارم! شیعه ما نیست کسی که در جای خلوت دلش پارسا نباشد.» (نمونه معارف، ج 3، ص 29 -بحارالانوار، ج 15)

2- شیعه واقعی بسیار کم است

سدیر صیرفی گفت: به محضر امام صادق علیه‌السلام رفتم و گفتم: «چرا قیام نمی‌کنید درحالی‌که شیعه و یاور شما بسیار است؟» فرمود: «چقدر یاور دارم؟» گفتم: صد هزار نفر. فرمود: «صد هزار نفر یاور دارم؟» گفتم: آ «ری شاید دویست هزار نفر هم باشند!» فرمود: «دویست هزار نفر؟» گفتم: «آری و شاید نصف دنیا یاور شما هستند.» امام فرمود: «آیا می‌توانی با ما به قلعه ینبع (که سرسبز و درختان خرما و چشمه داشت) بیایی؟» گفتم: آری. دستور فرمود اسب و الاغی را زین کردند، من زودتر رفتم و سوار الاغ شدم. امام فرمود: «بگذار من سوار الاغ بشوم!» عرض کردم: «اسب برای شما بهتر و مناسب‌تر می‌باشد.» فرمود: الاغ آرام‌تر است. من پیاده گشته و سوار اسب شدم. حضرت سوار بر الاغ شد و حرکت کردیم. در بین راه برای خواندن نماز توقف کردیم. در آنجا جوانی مشغول چرانیدن تعدادی گوسفند بود. حضرت به من فرمود: «اگر من به تعداد این گوسفندان شیعه‌ی واقعی داشتم، قیام می‌کردم!» من پس از نماز، گوسفندان را شمارش کردم، دیدم 17 رأس بودند. (شنیدنی‌های تاریخ، ص 255 -محجه البیضاء، ج 4، ص 366)

3- به خاطر تشیّع او را کشتند

قاضی نورالله شوشتری صاحب کتاب مجالس المؤمنین و احقاق الحق، در زمان خود، مذهبش را پنهان می‌داشت و تقیه می‌کرد. اکبر شاه، سلطان هند و خیلی‌ها خیال می‌کردند، او شیعه نیست. چون سلطان مراتب علم و فضل او را دانست، منصب قاضی القضاه به او داد. او قبول کرد به‌شرط آن‌که بر هر یک از مذاهب چهارگانه که اجتهادش مقتضی شود، حکم کند. ولی در اصل طبق مذهب امامیه حکم می‌کرد. تا این‌که اکبر شاه فوت کرد و پسرش جهانگیر شاه به‌جای او نشست. علمای مخالف او، نزد سلطان سعایت کردند که او شیعه است. پس برای صدور قتلش، یک نفر را به‌عنوان شاگرد علوم دینی، نزدش فرستادند و او مدتی خدمت قاضی نورالله بود تا این‌که کتاب‌های او که دلالت بر تشیع می‌کرد، مانند مجالس المؤمنین را استنساخ کرد و به آن‌ها داد. آن‌ها نزد سلطان، شیعه بودن او را ثابت کردند؛ پس سلطان گفت: حدش چیست؟ گفتند: تازیانه؛ پس آن‌قدر تازیانه به وی زدند که در سن هفتادسالگی به سال 990 هـ. ق شهید شد و الآن در اکبرآباد هند مشهور به «باکره»، قبرش زیارت گاه می‌باشد. (منتخب التواریخ 432 فوائد الرضویه)

4- خلیفه‌ی عبّاسی شیعی

چون در سال 595 هجری قمری، مستضئی خلیفه عبّاسی وفات کرد، پسرش احمد، معروف به ناصر الدّین به‌جای او خلیفه شد. او مرد صاحب شهامت و فطانت بود؛ امر کرد هر چه شراب موجود باشد، بریزند و آلات لهو و لعب را بشکنند. در زمان او رزق مردمان فراوان گشت و از شهرهای دیگر به همین دلیل به بغداد، مرکز خلافت او می‌آمدند. گفته‌اند که ناصر به خلاف پدرانش خلفای عبّاسی که شیعه نبودند، شیعی‌مذهب بوده و میل به طریق امامیه داشت. تا آن روزی که از ابن جوزی عالم مشهور سنّی، در محضر ناصر خلیفه پرسیدند که افضل مردم بعد از رسول خدا صلی‌الله علیه و آله و سلّم کیست؟ جرئت نکرد تصریح به نام ابی بکر کند، با زیرکی به اجمال جواب داد و گفت: افضل مردم بعد از رسول خدا کسی است که دختر او در خانه‌ی اوست. این عبارت دو احتمال دارد: یکی آن‌که دختر پیامبر صلی‌الله علیه و آله و سلّم در خانه اوست که امیرالمؤمنین باشد، دوّم دختر شخص افضل در خانه رسول خدا باشد که مراد ابی بکر باشد و وقتی از ابن جوزی (در حضور ناصر) سؤال کردند که عدد خلفا چند نفر می‌باشد؟ در جواب گفت: چهار چهار چهار؛ که اهل سنّت حمل بر خلفای چهارگانه کردند و شیعیان حمل بر دوازده امام کردند. نامه شکایت‌آمیزی که وزیر مصر برای خلیفه ناصر نوشت، ناصر در جواب آن اشعاری را متذکّر شد. ازجمله می‌گوید: «اگر حق علی علیه‌السلام را بعد از پیامبر صلی‌الله علیه و آله و سلّم غصب کردند، علّتش این بود که در مدینه ناصر نداشت.» ناصر بقعه و بارگاه حضرت عباس و ائمه علیهم السّلام را بنا نهاد و مادرش در سال 570 بارگاه حضرت حمزه را در اُحد بنا کرد و در سال 606 در سامره میان صفه و سرداب مقدّس امام زمان علیه‌السلام دری همانند تور ماهی گیری از چوب ساج و پنجره‌ای مخصوص بنا کرد که تا سال 1325 موجود بود. ناصر 47 سال خلافت کرد و در سنه 622 وفات یافت. (تتمه المنتهی ص 368 و 360)

5- امر می‌کنم شیعه‌ی خود را!

امام باقر علیه‌السلام به مردی از اهل آفریقا فرمود: «حال راشد چه طور است؟» عرض کرد: «وقتی‌که از وطنم آمدم، تندرست و زنده بود و بر شما سلام فرستاد.» فرمود: «خدا او را رحمت کند!» عرض کرد: راشد مُرد؟ فرمود: آری. گفت: در چه زمان؟ فرمود: «دو روز بعد از آمدن تو از وطن.» عرض کرد: به خدا سوگند مرضی نداشت! فرمود: «مگر هر کس می‌میرد، به سبب مرض می‌میرد.» ابو بصیر گوید: به امام عرض کردم: راشد کیست؟ فرمود: مردی از موالیان و محبان ما بود، پس فرمود: هرگاه چنان دانستید که از برای ما چشم‌هایی که ناظر بر شما باشد و گوش‌هایی که شنونده‌ی آوازهای شما باشد، نیست، پس بد چیزی دانسته‌اید. به خدا سوگند بر ما چیزی از اعمال شما پوشیده نیست؛ ما را جمیعاً حاضر بدانید و خویشتن را عادت به خیر بدهید و از اهل خیر باشید که به آن معروف باشید؛ به‌درستی که من شیعه و اولاد خود را به این مطلب امر می‌کنم. (منتهی الآمال، ج 2، ص 96)

تشییع جنازه

حدیث:

امام صادق علیه‌السلام فرمود: «هر کس چهار طرف جنازه‌ای را حمل نماید، خداوند چهل گناه کبیره‌ی او را بیامرزد.»

توضیح مختصر:

سنّت است که اگر کسی وفات کرد، برادر مؤمن را خبر کنند تا برای تشییع‌جنازه حاضر شوند و برای او نماز کنند و استغفار نمایند؛ تا میّت ثواب ببرد و تشییع‌کنندگان هم ثواب می‌برند. در حدیثی از امام صادق علیه‌السلام نقل شده که فرمود: «هر که همراهی جنازه‌ی مؤمنی را بکند تا او را دفن کنند، حق‌تعالی در قیامت، هفتاد مَلَک بر او بگمارد که همراهی او کنند و استغفار از برای او نمایند از قبر تا به موقف حساب.» امام صادق علیه‌السلام فرمود: «هر که یک‌طرف جنازه را بگیرد، بیست‌وپنج گناه کبیره‌اش آمرزیده شود و اگر چهار طرف را بگیرد از گناهان بیرون آید.» البته بهتر آن است که اوّل، دست راست میّت را که جانب چپ جنازه است به دوش راست خود بردارد. سپس پای راست میّت را به دوش راست بردارد؛ پس پای چپ میّت را به دوش چپ بردارد پس دست چپ میّت را به دوش چپ بردارد. بعد اگر خواست تشییع را ادامه دهد، از جلوی جنازه مؤمن راه رفتن خوب است. (حلیه المتقین، ص 494)

1- تشییع عبد فرّار

مرحوم علامه طباطبایی فرمودند: در زمان عارف کامل مرحوم ملّا حسینقلی همدانی، شخصی به نام «عبد فرّار» که آدم بدی بود، در نجف بود. او وقتی وارد صحن می‌شد، از بدی‌اش بعضی‌ها می‌ترسیدند. مرحوم آخوند به او برخورد کردند و از او پرسیدند: اسمت چیست؟ او گفت: مرا نمی‌شناسی؟ من عبد فرّار هستم. (بعد با خود گفت: که آیا من) از خدا فرار کرده‌ام یا از رسولش؟ صبح جان به جان‌آفرین داد و مُرد. وقتی صبح، آخوند نزد شاگردانش آمدند، فرمود: «یکی از اولیای خدا وفات کرده است، به خانه‌اش برویم.» آمدند خانه آدم لات یعنی عبد فرّار؛ همه تعجب کردند. آخوند در تدفین و تشییع‌جنازه شرکت کردند. بعد فرمودند: «او وقتی بد بود که توبه نکرده بود. حال عبد فرار نصف شب توانست با توبه، همه گذشته خود را جبران کند.» (تربیت فرزندان ص 421 استاد حسین مظاهری)

2- احترام به جنازه‌ی همه طبقات

روزی پیامبر اسلام صلی‌الله علیه و آله و سلّم با گروهی از اصحابش کنار راهی نشسته و مشغول گفتگو بودند. در این هنگام جنازه‌ای از دور به نظر رسید، رسول خدا به احترام جنازه، از جای برخاست؛ دیگر اصحاب هم به پیروی از حضرت بلند شدند و ایستادند. وقتی جنازه عبور داده شد، کسی از حضرت پرسید: «چرا به احترام جنازه یک یهودی برخاستید؟» پیامبر صلی‌الله علیه و آله و سلّم از این پرسش ناراحت شد و فرمود: «همه باید به جنازه، بدون توجّه به مذهب یا امّتی که به آن متعلق بوده، احترام کنند ولی حساب آن میّت با خداست.» (تربیت اجتماعی ص 320 -داستان‌هایی از زندگی پیغمبر ما ص 146)

3- تشییع شاعری راست‌گو

به معاویه گفتند: در حیره مردی است از «بنی جرهم» که عمر وی طولانی گشته و چیزهای شگفت‌انگیز بسیار دیده است. معاویه امر کرد او را بیاورند. چون آمد، معاویه گفت: نامت چیست؟ گفت: عبید بن شربه. پرسید: از کدام قبیله‌ای؟ گفت: از قبیله‌ای که کسی از آن نمانده است. پرسید: از عمرت چه مقدار گذشته؟ گفت: 220 سال. پرسید از عجیب‌ترین چیزها که دیده‌ای، بگو. گفت: در میان عرب مردی مُرد که او را عشیربن لبید می‌گفتند. جنازه‌ی او را می‌بردند، من هم بااینکه او را نمی‌شناختم و نامش را نمی‌دانستم در تشییع‌جنازه‌ی او شرکت کردم. چون او را دفن کردند، زنانی بر مزارش اشک می‌ریختند و ناله می‌نمودند. مرا اندوه فراوان فراگرفت و تاب نیاوردم و به این شعرها که گوینده‌اش را نمی‌شناختم متوسل شدم. بر سر مزار انسان بیگانه گریه می‌کند و اما خویشاوند برای ارث بردن شاد است. (البته این اشعار هفت بیت است که ما یکی را نقل کردیم.) وقتی اشعار را خواندم، مردی که در کنارم بود، به من گفت: گوینده‌ی این اشعار کیست؟ گفتم: نمی‌دانم، گفت: این اشعار از همین صاحب قبر است که الآن او را دفن کردیم؛ و تو بیگانه‌ای هستی که گریه می‌کنی؛ و این مرد که برابر ما نشسته است، وارث او می‌باشد که شادی از چهره‌اش نمایان است. چون به آن مرد نگریستم، دیدم نمی‌تواند شادی خود را پنهان کند؛ ای معاویه! این داستان، شگفت‌انگیزترین چیزی است که دیده‌ام. معاویه به او گفت: از ما چیزی بخواه. گفت: ای معاویه! سخن بزرگ گفتی، حال که چنین ادعایی داری، عمر رفته‌ی مرا بازگردان و مرگ را از ما دفع نمای. معاویه خجل شد و گفت: چیزی دیگر نمی‌خواهی؟ (شنیدنی‌های تاریخ، ص 83 -البیضاء، ج 3، ص 414)

4- راه رفتن عقب جنازه

جنازه‌ای را به‌سوی قبرستان می‌بردند؛ حضرت امیرالمؤمنین علیه‌السلام پشت آن جنازه حرکت می‌کردند، امّا خلیفه‌ی اوّل و دوّم جلوی جنازه راه می‌رفتند. از حضرت سؤال کردند که آن دو نفر جلوی جنازه حرکت می‌کنند! فرمود: «آن‌ها هم می‌دانند که عقب جنازه راه رفتن ثواب بیشتری دارد، امّا می‌خواهند بدین‌وسیله در نظر مردم ممتازتر از دیگران جلوه‌گر شوند.» (نمونه معارف، ج 3، ص 40 -ثمرالاوراق، ص 33)

5- جنازه‌ی سعد بن معاذ

وقت صبح که رسول خدا صلی‌الله علیه و آله و سلّم از خواب بیدار شد، جبرئیل نازل شد و عرضه داشت: «یا رسول‌الله! چه کسی از امّت تو از دنیا رفته است که ملائکه آسمان، آمدن ارواح او را به یکدیگر مژده می‌دهند؟» فرمود: «خبر ندارم، جز آن‌که سعد معاذ مریض بوده است.» پیامبر صلی‌الله علیه و آله و سلّم به مسجد آمدند و مردم گفتند: سعد وفات یافت. پیامبر نماز صبح را خوانده و از مسجد به محل غسل رفتند. بعد از غسل، جنازه سعد را در تابوت نهادند. پیامبر صلی‌الله علیه و آله و سلّم طرف جلوی تابوت را گرفت و در بیرون منزل به زمین نهاد. پس گاهی جلوی جنازه و گاهی طرف راست و زمانی جانب چپ و جلو و عقب تابوت را می‌گرفت. چون سعد مردی تنومند و چاق بود، منافقان می‌خواستند هنگام تشیع جنازه، بر او خرده بگیرند؛ از این رو گفتند: «تا امروز جنازه‌ای به این سبکی ندیدیم و این به خاطر قضاوتی است که در بنی قریظه نمود!» این کلام به سمع مبارک پیامبر صلی‌الله علیه و آله و سلّم رسید. او فرمود: «قسم به آن‌کسی که جانم در دست اوست، تابوت او را ملائکه حمل می‌کنند. هفتاد هزار فرشته برای جنازه‌اش آمده‌اند.» وقتی علّت را جویا شدند؛ فرمودند: «به خاطر مداومت به سوره‌ی توحید (قُل هو الله احد) بود.» و جنازه سعد را تا اوّل بقیع تشییع کردند و در پای دیوار خانه عقیل بن ابی‌طالب دفن کردند. (پیغمبر و یاران، ج 1، ص 179 -طبقات ابن سعد)

تعبیر خواب

قرآن:

خداوند متعال در آیه‌ی 36 سوره‌ی یوسف می‌فرماید: «(دو جوان همراه یوسف وارد زندان شدند) یکی گفت: «در خواب دیدم که (انگور برای) شراب می‌فشارم» دیگری گفت: «در خواب دیدم نان بر سرم حمل می‌کنم و پرندگان از آن می‌خورند.» ما را از تعبیر این خواب آگاه کن.»

حدیث:

توضیح مختصر:

تعبیر خواب، علمی است که خداوند به یوسف پیامبر صلی‌الله علیه و آله و سلّم مرحمت کرد و بر او منّت نهاد. وحی بسیاری از انبیاء در خواب بود. پیامبر صلی‌الله علیه و آله و سلّم قبل از نبوّت، در خواب و بیداری، مَلَک مقرّبی را می‌دید و مطالب بسیار و بشارت‌ها و اخبار می‌داد. گاهی پیامبر صلی‌الله علیه و آله و سلّم به اصحاب می‌فرمود: از مبشّرات بگویید. مبشّرات یعنی خواب‌های رحمانی. پیامبر صلی‌الله علیه و آله و سلّم فرمود: «بعد از من، وحی قطع می‌شود امّا مبشّرات قطع نمی‌گردد.» باز رسول خدا صلی‌الله علیه و آله و سلّم فرمود: «خواب دیدن شخص صالح، یک جزء از چهل‌وشش جزء پیامبری است.» بسیاری از بندگان خوب خداوند، خیر و شرّ اموری را که به آن‌ها خواهد رسید، در خواب، به آن‌ها می‌نمایند. لذا پیامبر فرمود: «چون کسی از شما خواب نیکو بیند، باید خدای تعالی را سپاس گوید و خواب خود را با دوستان و مؤمنان بگوید.» روایتی از امیرالمؤمنین علیه‌السلام نقل شده که: «اگر مؤمنی خواب ببیند، دانستن تعبیر آن لازم است تا از خواب خوب، بهره‌ی نیکو برد و بتواند با دعا، عبادت و صدقه، از عاقبت خواب بد حذر کند.» اگر به کسی تعبیر خواب را مانند یوسف و ابن سیرین و … اختصاصی دادند که بسیار نیکو و خاص است و الّا تعابیر غیر صاحبان تعبیر، بر اساس صنعت تعبیر بوده، چه‌بسا معبّر، در تشخیص مسائل نفس، بسته به نفس خواب بیننده دچار ناصوابی گردد.

1- پرستاری نوه‌ی پیامبر صلی‌الله علیه و آله و سلّم

ام الفضل، زوجه‌ی عبّاس، عموی پیامبر صلی‌الله علیه و آله و سلّم خوابی دید و بسیار گریه کرد. سبب گریه را از او پرسیدند ولی او جواب نمی‌داد. این مسئله را خدمت پیامبر صلی‌الله علیه و آله و سلّم عرضه داشتند. پیامبر صلی‌الله علیه و آله و سلّم دنبال عمویش فرستاد و او خدمت پیامبر صلی‌الله علیه و آله و سلّم آمد. فرمود: «چه چیز باعث شده که همسرت گریه می‌کند و به خواب نمی‌رود؟» عرض کرد: از او پرسیدم گفت: «خوابی دیدم و برای هیچ‌کس نقل نمی‌کنم.» پیامبر صلی‌الله علیه و آله و سلّم امّ الفضل را طلبید. وقتی آمد، پیامبر صلی‌الله علیه و آله و سلّم فرمود: «چه خوابی دیدی؟» عرض کرد: «چند روز قبل، وقت قیلوله -یک ساعت قبل از ظهر- خوابی دیدم که مرا وحشت انداخت.» فرمود: «این وقت، خوابش دروغ نمی‌شود بگو تا تعبیر کنم.» عرض کرد: «دیدم قطعه‌ای از گوشت بدن شما جدا شد و آن را در دامن من گذاشتند.» پیامبر صلی‌الله علیه و آله و سلّم خندید و فرمود: «از دخترم فاطمه علیها السّلام، این روزها پسری متولّد می‌شود که تو او را پرستار و دایه می‌باشی.» چون امام حسین علیه‌السلام متولد شد، پیامبر صلی‌الله علیه و آله و سلّم امّ الفضل را خواست و قنداقه‌ی حسین علیه‌السلام را به او داد؛ پس تبسّم کرد و فرمود: «این تعبیر خواب توست.» (جامع النورین، ص 209)

2- قاتل همانند سگ

روزی پیامبر صلی‌الله علیه و آله و سلّم روی منبر فرمود: «ده سگ را در خواب دیدم که خون مرا می‌خوردند و در میان آن‌ها سگی بود که حرص و تلاش او بسیار بود. گمان می‌کنم کشنده‌ی فرزندم حسین علیه‌السلام کسی باشد که صورتش شبیه سگ باشد.» امام حسین علیه‌السلام در شب عاشورا، نشسته بود؛ چرتش گرفت و بیدار شد، فرمود: «دیدم ده سگ بر من حمله آورده و سگی سیاه‌وسفید (اَبرص) که پیسی داشت، بیشتر از همه حمله می‌کرد و می‌خواست من را به قتل برساند.» عصر روز عاشورا این دو خواب تعبیر شد. شمر که صورتش همانند سگ بود، امام حسین علیه‌السلام را به قتل رساند. (جامع النورین، ص 213)

3- پادشاه مصر

شبی، یوسف علیه‌السلام پهلوی پدرش خوابیده بود و خوابی دید. فردای آن روز خواب را برای پدر نقل کرد و گفت که: «در رؤیا دیدم یازده ستاره و خورشید و ماه برای من سجده می‌کنند.» یعقوب علیه‌السلام فرمود: «تو به مقام سلطنت می‌رسی و برادرانت همه ذلیل تو می‌شوند و از برای تو سجده و تواضع می‌کنند؛ پس خوابت را برای برادرانت نقل مکن!» زن شمعون، از پشت پنجره این سخنان را گوش می‌داد. آن را بر شوهرش نقل کرد. پس برادران باهم گفتگو کردند و تصمیم بر قتل یوسف نمودند… وقتی یوسف، پادشاه مصر شد و برادران همه او را سجده کردند، پدر گفت: «این تعبیر خوابی است که قبلاً دیده بودم.» (جامع النورین، ص 214)

4- خون می‌رفت و می‌آمد

شخصی نزد ابن سیرین، معبّر خواب آمد و گفت: «در خواب دیدم که خون از دماغم می‌رفت.» گفت: «مال و دولت از تو می‌رود.» دیگری آمد و گفت: «دیشب در خواب دیدم خون از دماغم می‌آمد.» گفت: «دولت به دست می‌آوردی.» کسی آنجا بود و گفت: «خواب‌ها یکی بود چرا دو نوع تعبیر نمودی؟!» جواب داد: «اوّلی گفت خون از دماغم می‌رفت، گفتم: مال از دستت می‌رود؛ و دوّمی گفت: خون از دماغم می‌آمد، پس گفتم: مال به دست می‌آوری.» (جامع النورین، ص 214)

5- هجده دانه

ابن حبیب نیامی گوید: «در خواب دیدم پیامبر صلی‌الله علیه و آله و سلّم به باغ من آمد و قدری خرما برای او بردم و میل کردند. بعد یک‌مشت از آن رطب را به من دادند. شمردم؛ هجده دانه بود. تفأل زدم که این عدد، دلیل بر این است که تا هجده سال دیگر زنده‌ام.» از خواب بیدار شدم و یک هفته گذشت. روزی غلامم آمد و گفت: «آقا امام رضا علیه‌السلام به باغ شما تشریف آورده‌اند.» برخاستم و به استقبال حضرت رفتم. دیدم همان‌جایی که پیامبر صلی‌الله علیه و آله و سلّم نشسته بود، امام نشسته و خرما میل می‌کند. رطب نزد امام گذاشتم. چند دانه میل کردند. بعد فرمودند: «پیش بیا!» جلو رفتم. حضرت یک‌مشت از آن خرما به من دادند، شمردم، دیدم هجده دانه است. عرض کردم: «عیال من بسیار است بیشتر بدهید.» فرمود: «اگر در خواب، جدّم بیشتر می‌داد، من هم بیشتر می‌دادم.» (جامع النورین، ص 216)

تعزیت (تسلیت)

قرآن:

خداوند متعال در آیه‌ی 156 سوره‌ی بقره می‌فرماید: «… آن‌ها که هرگاه مصیبتی به ایشان می‌رسد، می‌گویند: ما از خداییم و به‌سوی او بازمی‌گردیم.»

حدیث:

پیامبر صلی‌الله علیه و آله و سلّم فرمود: «هر کس مصیبت‌زده‌ای را تعزیت گوید، همانند اجر مصیبت‌زده، به او ثواب و اجر می‌دهند، بدون آن‌که از اجر مصیبت‌زده کم شود.» (الکافی، ج 3، ص 205)

توضیح مختصر:

یکی از رسومات که در همه جای دنیا رسم است، موضوع تسلیت گفتن در فقدان کسی به صاحبان عزا و مصیبت است. مثلاً پادشاه حبشه، نجاشی وقتی وفات کرد، جبرئیل به پیغمبر صلی‌الله علیه و آله و سلّم تعزیت گفت. در زمان جاهلیت وقتی‌که به کسی مصیبت وارد می‌شد، زنان به کسان او تعزیت می‌گفتند و همسایگان و خویشاوندان را دورشان جمع می‌کردند و در گریه و زاری، او را مساعدت می‌نمودند و در اوقات معیّن، ضجّه و شیون می‌کردند. این کار ادامه داشت تا پیامبر صلی‌الله علیه و آله و سلّم مبعوث به رسالت گردید و آن‌ها را از این ضجّه و شیون زدن بازداشت که بیش‌ازحد اظهار زاری ننمایند. رسول خدا صلی‌الله علیه و آله و سلّم فرمود: «اگر مصیبتی به همسایه‌ای رسید، در مصیبت او را تعزیت گویید.» امیرالمؤمنین علیه‌السلام در فقدان برادر کسی که مرده بود، فرمود: «اگر صبر کنی، حق خدا را اداء کنی؛ چه آن‌که قضاء خداوندی جاری شده است.» وقتی جعفر طیّار شهید شد، پیامبر صلی‌الله علیه و آله و سلّم منزل او آمدند و به اسماء فرمودند: «خدای تو را مزد دهد به شهادت جعفر، امّا بشارت باد تو را که خدای تو، او را دو پَر داد تا در بهشت با فرشتگان می‌پرد.» پس اَسماء تعزیت او بداشت.

1- دختر مُسلم

چون خبر شهادت مسلم بن عقیل، نماینده‌ی حضرت سیّدالشهداء علیه‌السلام را به امام حسین علیه‌السلام رساندند، بسیار گریه کرد و فرمود: «خدا مسلم را رحمت کند که به‌سوی روح و ریحان و بهشت رفت.» مسلم را دختری سیزده‌ساله بود که با دختران امام همراه بود. چون امام خبر شهادت مسلم را شنید، به درون خیمه آمد و دختر مسلم را بسیار نوازش کرد. دختر مسلم عرض کرد: «یا بن رسول‌الله! با من ملاطفت بی پدران و یتیمان می‌کنی، مگر پدرم کشته شد؟» امام گریه کرد و فرمود: «ای دختر! ناراحت مباش؛ اگر بابایت نباشد، من پدر تو و خواهرم مادر تو و دخترانم، خواهران و پسرانم، برادران تو می‌باشند.» دختر مسلم فریاد برآورد و زار زار بگریست و پسرهای مسلم نیز گریستند. خانواده‌ی امام در مصیبت مسلم، با فرزندان مسلم به سوگواری پرداختند. (منتهی الامال، ج 1، ص 610)

2- تسلیت به مادر اسکندر

اسکندر که او را فاتح سی‌وشش کشور می‌خوانند، هنگامی‌که در بستر مرگ افتاد، به فرمانده کل سپاهش گفت: وقتی من از دنیا رفتم، جنازه‌ام را به اسکندریه ببرید و به مادرم بگویید که مجلس عزای مرا به‌این‌ترتیب تشکیل دهد: اعلام کند، همه‌ی مردم برای خوردن غذا به منزل او بیایند، جز کسانی که عزیز یا دوستی را از دست داده‌اند؛ تا مجلس عزای من با خوشحالی شرکت‌کنندگان برگزار گردد. اسکندر از دنیا رفت، فرمانده سپاهش طبق وصیّت او، جنازه را به اسکندریه حمل کرد و وصیّت او را به مادرش گفت. مادر دستور داد سفره‌ی عمومی طعام گستردند و اعلام نمود همه‌ی مردم جز کسانی که دوست یا عزیزی را از دست داده‌اند، شرکت کنند. مهمانی فرارسید، خدمتکاران همه آماده، ولی هیچ‌کس نیامد. مادر اسکندر از علّت نیامدن مردم پرسید، به او گفتند: تو خود اعلام کردی که مردم غیر از آنان که عزیز یا دوستی را از دست داده‌اند، بیایند، ولی کسی نیست که دارای این شرط باشد. مادر، مطلب را دریافت و گفت: «فرزندم با بهترین روش، به من تسلیت گفت و خاطر مرا آرام ساخت.» (داستان‌ها و پندها، ج 5، ص 113 -داستان باستان، ص 13)

3- کشته حمزه رضی‌الله‌عنه

در جنگ اُحد، حمزه، عموی پیامبر صلی‌الله علیه و آله و سلّم شهید شد و بدنش را به دستور هِند جگرخوار، زن ابوسفیان مُثله کرده و بریدند. چون پیامبر صلی‌الله علیه و آله و سلّم کنار جنازه‌ی حمزه آمد و آن وضع فجیع را دید، گریان شد و فرمود: «بزرگ‌تر از این مصیبت نخواهم دید و سخت‌ترین لحظات زندگی‌ام این جاست؛ خدا تو را رحمت کند.» آن‌قدر گریست تا از حال رفت! بعد فرمود: اگر بر مشرکان دست بیابم، عوض تو هفتاد نفر را مُثله کنم؛ که خداوند پیامبرش را امر به صبر کرد. وقتی خواهرش صفیه، خواست به‌طرف جنازه‌ی برادرش برود، پیامبر صلی‌الله علیه و آله و سلّم به زبیر فرزند صفیه فرمود: «برو مادرت را برگردان تا برادرش را به این حالت نبیند.» ولی اصرار صفیه سبب شد تا پیامبر صلی‌الله علیه و آله و سلّم دست مبارکش را بر قلب او نهاد و دعا کرد. چون بدن برادر را چنین دید، شروع به گریه کرد و پیامبر صلی‌الله علیه و آله و سلّم هم گریه نمود. پس از دفن شهداء پیامبر صلی‌الله علیه و آله و سلّم به مدینه برگشت. از خانه‌ی انصار عبور کرد، صدای گریه بلند بود. پیامبر صلی‌الله علیه و آله و سلّم فرمود: همه بر کشته‌های خود می‌گریند، امّا حمزه گریه کننده ندارد. انصار که چنین شنیدند، به زنان قبیله گفتند: خانه‌ی حمزه بروند و بر حمزه گریه کنند و تسلیت و تعزیت گویند؛ بعد بر کشته‌های خود ندبه کنند. پیامبر صلی‌الله علیه و آله و سلّم نماز مغرب را در مسجد اقامه نمودند. در موقع برگشت صدای نوحه و شیون زنان بلند بود. فرمود: این صدای کیست؟ گفتند: زنان انصار بر حمزه گریه می‌کنند! فرمود: خدا از ایشان راضی باشد. باز برای نماز عشاء به مسجد آمدند و پس از نماز مشاهده فرمودند: که زنان در تعزیت حمزه با خانواده‌ی او همدردی می‌کنند. پس به خانه‌ی حمزه تشریف بردند و فرمودند: خدا شما زنان را رحمت کند به خانه‌هایتان برگردید؛ خوب با من همدردی نمودید؛ خدا انصار را بیامرزد که همواره با ما همدردی نمودند. به خاطر اهتمام پیامبر صلی‌الله علیه و آله و سلّم به تسلیت و تعزیت حمزه‌ی سیدالشّهداء، اشعار زیادی در رثای وی سرودند، ازجمله کعب بن مالک این اشعار را سرود: 1- همه‌ی مسلمانان به مصیبتش مبتلا شدند. از همه مهم‌تر، پیامبر صلی‌الله علیه و آله و سلّم مصیبت‌زده شد. 2- چشم گریان شد و سزاوار بود که بگرید، امّا حیف که گریه و فریاد بعد از او ثمری نداشت. (پیغمبر صلی‌الله علیه و آله و یاران، ج 2، ص 301 -اعیان الشیعه، ج 2، ص 123)

4- در فراق پدر

حضرت زهرا علیها السّلام از بی‌وفایی امت و فرمان نبردن آن‌ها از دستورات پیامبر صلی‌الله علیه و آله و سلّم در ایّام رحلت غصّه دار گردید؛ و فقدان پدر چنان بر او تأثیر گذارد که دنیایی از غم و اندوه بر او وارد شد. سر را همیشه بسته، جسمش ناتوان شده بود و قوّتش را از دست داده، چشمانش گریان، قلبش سوخته و ساعت‌به‌ساعت بی‌حال می‌گشت. به حسن علیه‌السلام و حسین علیه‌السلام می‌فرمود: «جدّ شما کجاست که شما را گرامی می‌داشت و در آغوش می‌گرفت؟!» فضّه ی خادمه گفت: در فقدان پیامبر صلی‌الله علیه و آله و سلّم کسی به‌اندازه‌ی بانوی من حضرت فاطمه علیها السّلام غصّه‌اش بیشتر نبود؛ هر روز حُزنش افزون‌تر و گریه‌اش شدیدتر می‌شد. تا هفت روز ناله‌اش آرام نمی‌شد و ضجّه‌اش کم نمی‌گشت. وقتی به طرف قبر پدر رفت، دامن به زمین کشیده می‌شد و چادر به پاهایش می‌پیچید و از شدّت گریه چیزی نمی‌دید. چون چشمش به قبر پدر افتاد، غش کرد. پس زن‌های مدینه او را به هوش آوردند. وقتی به هوش آمد، فرمود: «قوّتم از بین رفته و طاقتم تمام شده است.» در فراق پدر این شعر را انشاء کرد که نوعاً لازمه‌ی صاحب‌عزاست: کاش مرگ ما قبل از تو بود؛ تو از دنیا رفتی و پرده‌ها بین ما و تو حائل شد. تا زنده‌ام برای تو گریه می‌کنم تا چشم‌هایم با اشک ریختن برای تو دعا کند. آری ای خواننده، به‌جای تسلیت به دختر پیامبر خاتم صلی‌الله علیه و آله و سلّم، درب خانه‌اش را آتش زدند و پهلویش را شکستند و فرزندش را سقط کردند. (مصیبت بزرگ، ص 14 -بحارالانوار، ج 43، ص 196 و 182)

5- عزای یعقوب علیه‌السلام

حضرت یعقوب علیه‌السلام قریب 140(147) سال عمر کرد و در مصر از دنیا رفت. هنگام مرگ به فرزندش یوسف علیه‌السلام وصیت کرد که جنازه‌ی او را به فلسطین برده و نزد پدرش اسحاق علیه‌السلام و جدش ابراهیم علیه‌السلام دفن کنند. بنا به سفارش او جنازه‌اش را در تابوتی از چوب ساج (آبنوس) گذاردند و چهل روز به عزاداری مشغول شدند و طبق نقل دیگر هفتاد روز برای یعقوب علیه‌السلام عزا و ماتم گرفتند و مردم می‌آمدند و به فرزندان یعقوب علیه‌السلام تسلیت می‌گفتند! آنگاه حضرت یوسف علیه‌السلام و غلامان مصری او و اقوام، جنازه را به‌سوی فلسطین بردند تا آنجا دفن کنند. تاریخ اثبات الوصیه می‌گوید: چون خواستند که یعقوب را کنار قبر ابراهیم علیه‌السلام دفن کنند، عیص آمد و مانع از دفن کردن او شد. درگیری ایجاد شد و فرزند شمعون (نوه‌ی یعقوب) که جوانی نیرومند بود، او را به قتل رسانید و دو برادر را در یک جا در کنار هم دفن کردند. (تاریخ الانبیاء، ج 1، ص 228)