فضیلت بیچیزی و نداری
قرآن:
خداوند متعال در آیهی 273 سورهی بقره میفرماید: «(انفاق) برای نیازمندانی میباشد که در راه خدا، در تنگنا قرارگرفتهاند و نمیتوانند مسافرتی کنند و از شدت خویشتنداری، افراد ناآگاه، آنها را بینیاز میپندارند».
حدیث:
خداوند تعالی (در حدیث قدسی) به موسی علیهالسلام فرمود: «هرگاه دیدی، نداری به تو روی آورد، بگو ای علامت صالحین! خوش آمدی». (اصول کافی، ج 2، ص 203)
توضیح مختصر:
فقر، گنجینهای است نزد خدا که به آن گرفتار نمیشود مگر مؤمنی که خداوند دوستش دارد. درواقع فقر، آزمونی است از سوی خدا؛ برای همین پیامبر صلّی الله علیه و آله و سلّم فرمود: «نداری مایهی افتخار من است و به آن بر همه انبیاء مباهات میورزم.» (عوالی اللئالی، ج 1، ص 39) نداری، ارمغان مؤمن در دنیاست لذا زیبندگی و نشانهای برای شخص فقیر میباشد چون ملکۀ نداشتن، سبب یقین است یعنی میداند وضعیت زندگی به همین منوال است. پس آرایه و زیوری بر گردن خود نصب کرده است. اگر در دنیا ندارد، میداند در آخرت مدالِ افتخار دارد. پیامبر صلّی الله علیه و آله و سلّم عرض کرد: «خدایا مرا فقیر بمیران و در زمره مستمندان برانگیز.» (میزان الحکمه، ج 9، ص 184) پیامبر صلّی الله علیه و آله و سلّم در حدیثی در وصف فقر و جهاد اشاره کردند: «هر کس آن دو را دوست داشته باشد، مرا هم دوست دارد.» (همان) پس بیچیزی، خود کرامتی است که از خزینه الهی به هرکس که دوست داشته باشد او را، از آن میدهد. فقر همانند شهادت است که گنجینهای است نزد خداوند به هرکس خواهد به او دهد. بهعبارتدیگر بعضی عطایا خاص است. پیامبر صلّی الله علیه و آله و سلّم فرمود: «خداوند بیچیزی نمیدهد مگر به پیامبر مرسل یا مؤمن کریم.» (جامع الاخبار، ص 299)
1- سبک باران آزادند
امام صادق علیهالسلام فرمود: «فقرا و بیچیزان از مؤمنین، پیش از ثروتمندان به یک پائیز (تا پائیز آینده) زودتر به باغهای بهشتی میروند و گردش میکنند». بعد فرمود: «برای شما مثالی بزنم؛ وقتی دو کشتی را از گمرک عبور میدهند، گمرکچی به کشتی اول مینگرد، میبیند باری ندارد، میگوید او را رها نمایید. اما وقتی به کشتی دوم مینگرد و میبیند بسیار بار دارد، میگوید او را نگهدارید». (اصول کافی، ص 201)
2- جواب پسر فقیر
سعدی در کتاب گلستان گوید: «توانگر زادهای را دیدم بر سر گور پدر نشسته و با درویش بچهای مناظره میکرد. توانگر زاده میگفت: قبر پدر ما دارای مقبرۀ خوب و رنگارنگ است و با فرش رخام و خشت فیروزه درست شده و صندوق زیبا دارد و… بر قبر پدر تو جز چند خشت و مشتی خاک، چیز دیگری نیست. فقیر زاده به او چنین پاسخ داد: «تا پدرت زیر این سنگهای سنگین بجنبد، پدر من به بهشت رسیده است». خر که کمتر نهند بر وی بار **** بیشک آسودهتر کند رفتار (داستانها و پندها، ج 9، ص 112)
3- نظر کامل به بنده
حضرت موسی علیهالسلام از راهی عبور میکرد که با مرد فقیر و برهنه برخورد نمود. آن مرد روی خاک خوابیده بود و صورت و ریشهایش هم؛ روی خاکها بود. موسی علیهالسلام عرض کرد: «خدایا! این بندۀ تو بسیار درمانده و بیچیز است!» خداوند خطاب کرد: «ای موسی! آیا نمیدانی من اگر نظر کاملی به بندهام بنمایم، او را از تمام دنیا جدا میکنم؟» (شنیدنیهای تاریخ، ص 394)
4- حسنه
محمد بن حسین خزار گوید: امام صادق علیهالسلام به من فرمود: «آیا هیچ وقت به بازار میروی؟ آیا نمیبینی میوه و چیزهای دیگری که دلت آرزوی آنها را دارد؟ میبینی و از فقر نمیتوانی آن را بخری، حسنهای برای توست.» (اصول کافی، ج 2، ص 204)
5- گلیم پیچیده
روایتشده که حضرت عیسی علیهالسلام در سیاحتش به مردی برخورد کرد که خوابیده و خود را به گلیمی پیچیده بود، حضرت فرمود: «ای خوابیده! بلند شو و یاد خدا کن.» عرض کرد: «از من چه میخواهی؟ همانا من دنیا را ترک کردم و به اهلش واگذار نمودم». حضرت فرمودند: «پس بخواب ای دوست من». (محجه البیضاء، ج 7، ص 321)
فضل
قرآن:
خداوند متعال در آیهی 32 سورهی نساء میفرماید: «از فضل خداوند درخواست کنید».
حدیث:
حضرت علی علیهالسلام فرمود: «از برترین فضیلتها، احسان کردن و گسترش دادن کارهای نیک است». (غررالحکم، ج 2، ص 283)
توضیح مختصر:
فضل که زیادی است نوعی عطیه و احسان خاص است که صاحب فضل و احسان خاص است که صاحب فضل هر که را بخواهد، نعمت و برتری خاص میدهد. آنچه خداوند به همه داده بستگی به قابلیت مخلوقات داشته و این عین عدالت اوست و دستور است که از خدا، از فضلش طلب کنید. (سوره نحل، آیه 14) فضل الهی چون تناهی ندارد بزرگ و کبیر است و آنچه نصیب مؤمنین میشود همین زیادتی است که سبب میشود به قهقرا برنگردد، مغلوب نشود و دشمنان، آنها را از پای درنیاورند. «از آنطرف هرکس زیادتی دارد، بین پدر و مادر و خویشان و مؤمنین فراموش نکند». (سوره بقره، آیه 237) چراکه عطاء ازدیاد را در پی دارد. اگر خداوند زیادتی را منتشر کند به همگان هم میدهد. عموم از این مسئله تشکر و سپاسگزاری نمیکنند. (سوره یونس، آیه 60) و کفران نعمتها و رحمتهای او میکنند، تازه اگر فضل و رحمتش بر انسانها نباشد هرگز هیچکس پاک نمیشود. (سوره نور، آیه 21) چون خداوند از فضل به کسی، مثلاً سرمایه و دارایی داده، او نباید از انفاق مال به خویشاوندان و تهیدستان و مهاجران راه خدا دریغ ورزد. (سوره نور، آیه 22) پس بشارت برای مؤمنین است که همیشه فضل کبیر حقتعالی برای ایشان آماده است. (سوره احزاب، آیه 47)
1- بیلیاقت، با فضل لایق میشود
امیرالمؤمنین علیهالسلام در مناجات شعبانیه (مفاتیحالجنان) میفرماید: «خدایا اگر من برای رحمت تو بیلیاقت (غیر مستأهل) هستم، اما تو لایق هستی که بر من با فضل (فزونی) گستردهات ببخشی». یعنی آنچه لایق نفس انسانی بود خدا داده و حال، بنده نالایق شده. پس برای لایق شدن، طلب فزونی گسترده میکند تا شامل حالش شود.
2- تفضّل
امام سجاد علیهالسلام در باب 12 صحیفۀ سجادیه به خدا عرض میکند: خدایا! سه خصلت، مرا از مسئلت تو بازمیدارد: 1. مرا امری که صادر کردهای از امتثال آن کُندی کردهام. 2. نهی که فرمودهای به مخالفتش شتافتهام. 3. نعمتی که آن را به من بخشیدهای در شُکرش کوتاهی نمودهام. یک خصلت مرا بر آن میانگیزاند و آن تفضّلت بر هرکسی است که به تو رو آورد و از راه نیکبینی به درگاه تو آید زیرا که احسانهای تو: 1. از روی تفضل است 2. همهی نعمتهایت بدون مقدمه است. پس ای خدای من! به درِ خانه عزتت مانند مُنقادی ذلیل ایستادهام (واقفً بِبابِ عِزِّک). (ترجمه صدر بلاغی، ص 158)
3- زیادت
فضل یعنی زیادت و در قرآن به دو معنی:1. برتری 2. عطیه و احسان و رحمت آمده است. معنی اول ممکن است معنوی باشد، مانند: «ما داوود را از جانب خودمان فضل (برتری) دادیم». (سورۀ سبا، آیهی 10) و ممکن است مادی باشد، مانند: «خداوند بعضی را بر بعضی در رزق زیادتی داد». (سوره نحل، آیه 71) در معنی فضل نوشتهاند هر عطیهای که بر مُعطی لازم نباشد و او بدهد، فضل است، دربارۀ خداوند آن را به احسان و رحمت میتوان تعبیر کرد. در سورۀ بقره، آیه 64 (فضل الله علیکم و رحمته) بعد از نعمت فضل آمده است. در آیۀ اول، ذکر رحمت، ذکر عام بعد از خاص باشد که فضل از مصادیق رحمت است و در آیهی دوم نعمت طاعت است و فضل زاید بر آن؛ و بهعبارتدیگر نعمت و فضل به یک معنی و دو لفظ تکرار شده است.
4- فضل او نه پندار
شیخ ابوسعید ابوالخیر عارف نامی، در شرححال سلوک خود گوید: در ابتدا حالت روزه بر دوام داشتیم، از لقمۀ حرام پرهیز کردیم، ذکر بر دوام گفتیم، شب بیدار بودیم، پهلو بر زمین ننهادیم، خواب جز نشسته نکردیم، جز روی به قبله ننشستیم، تکیه نزدیم، در هیچ کودک اَمرد و در محرمات نگاه نکردیم و مردم ستانی (جلب محبت مردم) ننمودیم. قانع بودیم و گدایی نکردیم. در تسلیم نظاره بودیم. پیوسته در مسجد نشستیم و در بازارها نشدیم. متابه خبر رسول بودیم. هر شبانهروز ختمی کردیم. در بینایی کور، در شنوایی کر و در گویایی گنگ بودیم. یک سال با کس سخن نگفتیم. نام دیوانگی بر ما نهادند و ما رواداشتیم. بر سرانگشتان پای ایستادیم، نمازها بگزاردیم. سر بر زمین نهادیم و پای در هوا بسته، عبادت میکردیم و میگفتیم: بار خدایا! ما را نمییابد ما را از ما نجات بده. گاهی خون از چشم ما بیرون میآمد. از این جنس ریاضتها بر ما گذر کرد. ما میپنداشتیم که آن ما میکنیم. فضل او آشکار گشت و به من نمود که آنهمه، فضل و توفیق حقتعالی است. از آن توبه کردیم و بدانستیم که آن، پندار بوده است. اکنون تو گویی من این راه روم که پندار است؟ گویم که این ناکردنت پندار است. تا اینهمه بر تو گذر نکند آن پندار به تو ننمایند. تا شرع را سپری نکنی، پنداشت پدید نیاید. ناکردن کفر است و کردن و دیدن شرک. تو هست و او هست. دو هست، شرک بوَد. خود را از میان بردار. ما را نشستی بود. در آن نشست، عاشق فناء خود بودیم. نوری پدید آمد که ظلمت هستی ما را ناچیز گردانید. خداوند عزوجل ما را به ما نمود که آن نه تو بودی و این نه تویی. آن توفیق ما بود و این فضل ماست. (حالات ابوسعید ابوالخیر، ص 48)
5- فضل الله
در جاهای بسیاری از قرآن، خداوند فضل خود را نام برده و مؤمنین را تذکر داده است که اگر فضل من نباشد شماها به عذاب و گرفتاری مبتلا خواهید شد، ازجمله در سورۀ نور در سه آیه نزدیک به هم خداوند فرمود: دربارۀ آنان که نسبت زنا به زنان خود میدهند و شاهدی جز خود ندارند باید چهار مرتبه شهادت و قسم به نام خدا کند و بار پنجم قسم یاد کند که لعن خدا بر او باد اگر دروغ گفته باشد. پس برای رفع عذاب و حد، مثل همان را زن باید اجرا کند. خداوند بعد از این ماجرا میفرماید: «اگر فضل خدا و رحمتش بر شما نبود که او تواب و حکیم است (که اینطور آسان نمیگرفت و به توبه رفع عذاب از شما نمیکرد)». (آیات 10-6) چند آیه بعد فرماید: «چرا منافقان به زنان و مردان مؤمن بهتان و دروغ میزنند و چهار شاهد اقامه نمیکنند؟ چرا حسن ظنتان به یکدیگر بیشتر نشد تا بگویید اینان دروغ میگویند. اگر فضل و رحمت خدا در دنیا و آخرت شامل مؤمنان نبود به مجرد خوض در اینگونه سخنان به شما عذاب سخت میرسید». (آیات 14-11) چند آیه بعد آمده است: «آنان که در میان اهل ایمان منکر را اشاعه میدهند در دنیا و آخرت به عذاب دردناک دچار خواهند شد، اگر فضل و رحمت خدا نبود که رئوف و رحیم است، هرآینه در عقاب گناهان تعجیل میکرد و توبه را نمیپذیرفت». (آیات 20-18) از مجموع آیات چنین برمیآید که خداوند چون «تواب»، «حکیم»، «رئوف» و «رحیم» در دنیا و آخرت است، فضل و رحمتش دائمی است یعنی آسانگیر است، توبه را میپذیرد، تعجیل در عذاب نمیکند، حکمتش با رأفتش همراه است بالأخص که این لطف، اهل ایمان را بیشتر شامل میشود.
فضایل امیرالمؤمنین علیهالسلام
قرآن:
خداوند متعال در آیات 7-5 سورهی لیل میفرماید: «اما آنکه (علی علیهالسلام) حق خدا را داد و پروا داشت و پاداش نیکوتر را تصدیق کرد بهزودی راه آسانی را پیش پای او خواهیم گذاشت». (پیامبر صلّی الله علیه و آله و سلّم فرمود: سوره لیل دربارۀ علی علیهالسلام نازل شده است.)
حدیث:
پیامبر صلّی الله علیه و آله و سلّم فرمود: «هر کس بخواهد مثل من زندگی کند و مثل من بمیرد و در بهشت جاودانی باشد که پروردگارم به من وعده داده، باید از علی بن ابیطالب پیروی کند.» (غررالحکم، ج 2، ص 228-بحرالمعارف، ج 1، ص 570؛ نکت الفصول از کتب اهل سنت)
توضیح مختصر:
اگر درختان قلم و دریاها مرکب و پریان حساب گر و انسانها نویسنده شوند هرگز فضایل علی علیهالسلام را نمیتوانند حساب کنند. هر کس فضایل علی علیهالسلام را بنویسد، فرشتگان دائماً برای آن شخص طلب آمرزش میکنند. هر کس نگاه به کتابی از فضایل علی علیهالسلام کند خداوند گناهانی را که با چشم مرتکب گردیده میآمرزد. (کتاب سلیم بن قیس و داستانهای زندگی علی علیهالسلام، ص 4) جبرئیل علیهالسلام به پیامبر صلّی الله علیه و آله و سلّم عرض داشت: «یا محمد! قسم به آنکه تو را به نبوّت مبعوث گردانیده است معرفت اهل آسمانها به علی علیهالسلام از اهل زمین به او بیشتر است. در هیچ جنگی از او تکبیر بلند نشد مگر آنکه ما (ملائکه) با او تکبیر گفتیم و در هیچ غزوهای حمله نکرد مگر ما با او به دشمنش حمله کردیم و هیچ شمشیری به کافر نزد مگر ما با او شمشیر زدیم. ای محمد! هرگاه بر روی عیسی علیهالسلام و عبادتش، زهد یحیی علیهالسلام و طاعتش، مُلک سلیمان علیهالسلام و سخاوتش مشتاق شدی به روی علی بن ابیطالب نظر نما.» (کفایه الخصام، ص 636) پیامبر صلّی الله علیه و آله و سلّم فرمود: «دست من و دست علی علیهالسلام در عدالت یکسان است». (کفایه الطالب، ص 129) و فرمود: «یا علی! تو داماد و پدر فرزندان من و از منی و دوست دارترین افراد به من هستی». (کشف الغمه، ص 29) پیامبر صلّی الله علیه و آله و سلّم فرمود: «اگر مردم در حب علی بن ابیطالب جمع میشدند هیچگاه خداوند عزوجل آتش جهنم را خلق نمیکرد. هر که علی علیهالسلام را دوست داشته باشد خداوند نماز و روزه و قیام او را قبول کند و دعایش را مستجاب نماید». (کشف الغمه، ص 32-31)
1- علی علیهالسلام نفْس پیامبر صلّی الله علیه و آله و سلّم است
عایشه گوید: روزی رسول خدا صلّی الله علیه و آله و سلّم صحابه را یکیک نام میبرد و تعریف هر یک را به صفتی میکرد که مناسب حال او بود. من گفتم: عجب است که علی علیهالسلام را تعریف نکردی؟ پیامبر صلّی الله علیه و آله و سلّم فرمود: «وای بر تو! هرگز کسی خود را تعریف کرده است؟» (هل یعرف احد نفسه)(حدیقه الشیعه، ص 136)
2- بهترین فضایل علی علیهالسلام
ابوذر علیهالسلام از پیامبر صلّی الله علیه و آله و سلّم نقل کرد که حضرتش فرمود:1 . اگر من و علی علیهالسلام نبودیم خدا شناخته نمیشد. 2. اگر من و علی علیهالسلام نبودیم، کسی خداوند را عبادت نمیکرد. 3. اگر من و علی علیهالسلام نبودیم ثواب و عذابی نبود. 4. بین علی علیهالسلام و خدا هیچ حجابی وجود ندارد و هیچ مانعی جلو او را نگرفته است. او خود واسطۀ بین خدا و خلق اوست. (کتاب سلیم بن قیس-اسرار آل محمد صلّی الله علیه و آله و سلّم، ص 239)
3- تشابه علی علیهالسلام به انبیاء
در بعضی جنگها پیامبر صلّی الله علیه و آله و سلّم فضایل علی علیهالسلام را بیان میکرد ازجمله در یکی از جنگها (شاید جنگ خیبر) فرمود: ای مردم! هر کس دوست دارد آدم علیهالسلام را از جنبه علمش و مرا از جهت اخلاقم و ابراهیم علیهالسلام را از جهت محبتش و موسی علیهالسلام را از جهت مناجاتش و یحیی علیهالسلام را از جهت زهدش و عیسی علیهالسلام را از جهت رفتارش بنگرد، پس علی بن ابیطالب را ببیند. (بوستان معرفت-تاریخ ابن عساکر، ج 2، ص 225)
4- خاکپای علی علیهالسلام
پیامبر صلّی الله علیه و آله و سلّم به امیرالمؤمنین علیهالسلام فرمود: «اگر گروهی از امت من نمیگفتند آنچه را که نصارا دربارۀ عیسی بن مریم علیهالسلام گفتند، امروز دربارۀ تو گفتاری در میان مسلمانان میگفتم که خاک پای تو و ریزش زیادی آب وضوی تو را بگیرند و به آن طلب شفا کنند. ولکن تو را بس است که تو از من باشی و من از تو باشم، تو از من ارث ببری و من از تو ارث ببرم.» (المراقبات، ص 458)
5- زنگ درب بهشت
در کتاب امالی شیخ صدوق رحمهالله علیه از پیامبر صلّی الله علیه و آله و سلّم روایتی نقل کرده است که «کوبه» حلقه درب بهشت از یاقوت سرخ است. هنگامیکه زنگ بر صفحهی درب میکوبد، میگوید: «یا علی». مرحوم طباطبایی رحمهالله علیه در شرح این حدیث فرمودند: «مهمان وقتی به خانهای میرود صاحب خدا را صدا میزند و او را میخواند، اگر صاحبخانه نام معینی داشته باشد مهمان همان نام معین را میبرد. صاحب بهشت و مهماندار بهشت، علی بن ابیطالب علیهالسلام است؛ لذا صدای کوبۀ درب «یا علی» است.» (همان، ص 197)
6- صالح المؤمنین
امام باقر علیهالسلام فرمود: رسول خدا صلّی الله علیه و آله و سلّم یکبار علی علیهالسلام را به اصحاب اینطور شناسانید که فرمود: «من کُنتُ مولاهُ فَعلیٌ مُولاه: هر که من مهتر اویم، علی سیّد و مهتر اوست». یکبار دیگر هنگامیکه آیه 5 سوره تحریم نازل شد: «همانا خدا یاور پیامبر صلّی الله علیه و آله و سلّم است پس از او جبرئیل علیهالسلام و بهترین مؤمنین». پیامبر صلّی الله علیه و آله و سلّم دست علی علیهالسلام را گرفته و فرمود: «ای مردم! این امیرالمؤمنین، صالح المؤمنین است». (تفسیر فیض الاسلام، ص 1504)
7- قرآن میراث علی علیهالسلام است
شخصی به امیرالمؤمنین علیهالسلام عرض کرد: «عیسی بن مریم مردگان را زنده میکرد و حضرت سلیمان علیهالسلام سخن مرغان را میفهمید. آیا شما را هم این مقام است؟» امام علیهالسلام فرمود: «سلیمان چون هدهد را نیافت خشمناک شد. هدهد آب را در دل زمین میدید و آنان را راهنمایی مینمود. درحالیکه حضرت سلیمان علیهالسلام این را نمیدانست» بااینکه قدرتی داشت که بادها، مردگان، پریان و دیوان در زیر فرمانش بودند. خداوند در قرآن کریم میفرماید: «اگر قرآنی باشد که به اعجازش کوهها روان شوند و زمین بشکافد و مردگان به سخن آیند، همانا این قرآن است». (سوره رعد، آیه 31) و فرمود: «هیچ موجود ناپدیدی در آسمان و زمین نیست مگر در کتاب مبین میباشد». (سورهی نحل، آیه 75) و فرمود: «سپس کتاب را میراث برگزیدگان از بندگانمان قرار دادیم». (سورهی فاطر، آیه 32) پس امام علیهالسلام فرمود: ما هستیم که خدای متعال این قرآن را میراث ما قرار داده است، قرآنی که در اوست چیزی که به اعجازش کوهها روان شود و زمین بشکافد و مردگان به سخن آیند و آب در زیر زمین دیده شود و میراث ما قرارداد این کتاب را که در آن بیان هر چیزی هست.» (ینابیع الموده، ص 71-بوستان معرفت)
فضایل اصحاب وارسته
قرآن:
خداوند متعال در آیهی 71 سورهی توبه میفرماید: «مردان و زنان باایمان، یار و یاور یکدیگرند… و خدا و رسولش را اطاعت میکنند، پس بهزودی خداوند آنان را مورد رحمت خویش قرار میدهد.»
حدیث:
امام باقر علیهالسلام فرمود: «مؤمن از کوه سختتر است، چراکه از کوه کم و جدا میشود ولی از دین مؤمن ذرهای کم نمیگردد.» (اصول کافی، 2/241)
توضیح مختصر:
در طول زمان پیامبر و ائمه تا آخر زمان غیبت کبری، اصحاب بیشماری بودند که عدهای از اوتاد بوده و فضایل بیشماری داشتند که مورد مدح و ستایش ائمه قرار گرفتند. آنان کسانی بودند که علم را بهوسیله قیاس، استخراج و استنباط نمیکردند، اهل بدعت نبودند، در معرفت به کام بودند و از محبت به دور نبوده و استقامت در راه ائمه داشتند؛ مانند سلمان که پیامبر صلّی الله علیه و آله و سلّم فرمود: سلمان از ما اهلبیت است و گنجی است که پایان ندارد. (الاختصاص، ص 341) امیرالمؤمنین علیهالسلام او را مثل لقمان حکیم یاد کرده است. (بصائر الدرجات، ص 17) مانند ابوذر که پیامبر او را صدّیق امت و شبیه عیسی بن مریم در زهد یاد کرد. (عیون اخبار الرضا علیهالسلام، ج 2، ص 65-عین الحیاه، ج 1، ص 13) مثل مقداد که پیامبر صلّی الله علیه و آله و سلّم فرمود: «خداوند مرا به محبت چهار نفر امر کرد؛ یکی از آنان مقداد است.» (رجال کشی، ج 1، ص 46) و مانند اصبغ بن نباته از اصحاب علی علیهالسلام که به محبت علی مفتون بوده و طامات از او سر نمیزد (میزان الاعتدال، ج 1، ص 271) و مانند اویس قرن از اصحاب علی علیهالسلام که پیامبر در حق او فرمود: «من نسیم بهشت را از جانب قرن استشمام میکنم چقدر شوق به تو دارم ای اویس قرن.» (بحار، ج 42، ص 155) و مانند رشید هَجَری و زید بن صوحان عبدی و سلیمان بن صُرَد خزاعی. سهل بن حُنیف انصاری و …(به منتهی الامال قسمت اصحاب پیامبر صلّی الله علیه و آله و سلّم و ائمه علیهمالسلام مراجعه کنید.)
1- چهار نفر ممتاز
امام صادق علیهالسلام فرمود: 1. اوتاد زمین و اعلام دین چهار نفرند: محمد بن مسلم، یزید بن معاویه عجلی، لیث بن بختری مرادی و زراه بن اعین شیبانی 2. اینان برپاکنندۀ به عدل و گویندۀ به صدق و مقرباناند. (السابقون السابقون- اولئک المقربون) 3. بشارت دهید مخبتین را به بهشت. (پس اسم این چهار نفر را بردند.) 4. اینان نُجباء اند در حلال و حرام خداوندی؛ امناء الهی هستند؛ اگر اینان نبودند، آثار نبوّت منقطع میشد و مندرس میگشت.» (خزائن کشمیری، ش 5)
2- اویس قرن
عبدالرحمان بن ابی لیلی میگوید: وقتی آتش جنگ صفین شعلهور شد و بین سپاه علی علیهالسلام و معاویه جنگ درگرفت، روزی یک نفر از سپاه دشمن، سوار بر اسب به میدان تاخت، وقتیکه نزدیک شد فریاد زد: آیا اویس قرنی در میان شما است؟ گفتیم: آری! از او چه میخواهی؟ گفت: از رسول خدا صلّی الله علیه و آله و سلّم شنیدم که فرمود: «اویس قرنی، بهترین تابعین است.» آنگاه اسبش را بهسوی سپاه علی علیهالسلام روانه کرد و به سپاه امام پیوست. (حکایتهای شنیدنی،1/22-بهجه الامال،2/367)
3- یونس بن عبدالرحمان
امام رضا علیهالسلام فرمودند: «ابوحمزۀ ثمالی و یونس بن عبدالرحمان در زمان خود، مانند سلمان فارسی در زمان پیغمبر صلّی الله علیه و آله و سلّم بودند.» امام جواد علیهالسلام از طرف خود و پدر بزرگوارش بهشت را برای یونس ضمانت کردند. وقتی افراد بسیاری از امام رضا علیهالسلام سؤال کردند: «ما نمیتوانیم خدمت شما برسیم، از چه کسی مسائل را بپرسیم؟» فرمود: «از یونس بن عبدالرحمن». امام رضا علیهالسلام سه بار بهشت را برای یونس تضمین نموده است. (خزائن کشمیری، ش 9)
4- زکریا بن آدم اشعری
زکریا بن آدم وقتیکه در قم بود، نامهای به امام رضا علیهالسلام نوشت که میخواهم از قم بیرون بروم؛ زیرا در بین آنان سفیهان و نادانان زیادند. امام علیهالسلام در جواب نوشتند: «چنین کاری را نکن؛ زیرا خدا بهواسطه وجود تو بلا را از مردم قم برطرف میسازد، چنانکه به وجود امام کاظم علیهالسلام از اهل بغداد، شر و بلا را مرتفع گردانید.» امام جواد علیهالسلام در نامهای دربارۀ وفات زکریا بن آدم نوشتند: «خدا رحمت کند او را در روز تولد، وفات و در روز قیامت، او در زمان حیاتش عارف بهحق، صابر، امیدوار به ثواب الهی و قیامکنندۀ به آنچه خدا و رسولش دوست داشتند بود…» (منتهی الامال، ج 1، ص 320-شاگردان مکتب ائمه علیهمالسلام، ج 2، ص 208)
5- عبدالله بن ابی یعفور (م.131)
او از حوّاریون امام صادق علیهالسلام و از ثقات و مطیع بود. به امام صادق علیهالسلام عرض کرد: «به خدا قسم! اگر اناری را به دو نیم تقسیم کنی و بفرمایی نصف آن حلال و نصف دیگرش حرام است، من هم گواهی میدهم نصف آن حلال و نصف دیگرش حرام است.» امام علیهالسلام دو مرتبه فرمود: «خدا تو را رحمت کند.» امام صادق علیهالسلام در نامهای به مفضل بن عمر جعفی، دربارۀ وفات عبدالله بن ابی یعفور نوشت: «به رحمت ایزدی پیوست؛ اعمالش پسندیده بود، خدا و رسولش از او راضی هستند. به رسول خدا سوگند که در عصر ما هیچکس همانند او، از خدا و رسولش و امامش اطاعت نکرد.» (شاگردان مکتب ائمه علیهمالسلام، ج 2، ص 374)
فرعون
قرآن:
خداوند متعال در آیهی 24 سورهی طه میفرماید: «ای (موسی) بهسوی فرعون برو که او طغیان کرده است.»
حدیث:
پیامبر صلّی الله علیه و آله و سلّم فرمود: «فرعون (باخبر دادن منجمین) در طلب موسی بن عمران بود لذا زنان حامله را شکم میدرید و کودکان را میکشت تا موسی را بکُشد.» (بحارالانوار، ج 13، ص 46)
توضیح مختصر:
حضرت موسی درزمانی متولد شد که فرعون در اوج قدرت بود و بنیاسرائیل را خوار کرده و همه را زیردست خود قرار داده بود. او پسربچهها را میکشت و دخترانشان را زنده میگذاشت. فرعون در زمین ستمگری و بلندپروازی کرد و مردم خود را گروهگروه نمود تا یکدل نشوند و به تفرقه بیفتند و متّحد نگردند تا حکومت مصر را با انقلابی از دست او بگیرند. لذا نقشه گروهی کردن دستهجات بر ضد یکدیگر را رواج داد. دیگر آنکه فرعون با بنیاسرائیل، معامله بردگان را کرد و آنان را ضعیف نگه داشت که بهکلی رو به نابودی بروند و او همیشه بر اریکهی سلطنت بماند و نَفسکش باقی نماند. پس هامان وزیرش به او گفت: تو خدای مردم هستی و او هم همین ادعا را نمود. لذا فرعون گفت: «ای بزرگان قوم، من غیر از خود معبودی برای شما نمیشناسم. ای هامان! برایم بر گِل آتش برافروز و اَجر بساز، برجی درست کن که از معبود موسی اطلاعی بیابم و من موسی را از دروغگویان میدانم.» (سوره قصص، آیه 38) موسی نزد فرعون میآمد و او را به خداپرستی دعوت میکرد و میفرمود: از شکنجه دادن بنیاسرائیل دستبردار؛ و معجزات خود را به او نشان میداد. فرعون در مقام ضدیت برمیآمد و با انواع شایعات و سِحر ساحران و… در پی از بین بردن موسی برمیآمد و بعد از دیدن عصا و تبدیلشدن آن به اژدها و بلعیدن سحر ساحران، باز فرعون بر انکار دعوت وی، اصرار و ساحران را تهدید میکرد… تا اینکه خداوند او را در دریا غرق کرد و جسد او را آب، بالا آورد تا عبرتی برای همگان، از مستکبران و مدعیان الوهیت باشد.
1- کشتن پسران
خبر به فرعون رسید که بنیاسرائیل وصف کسی را میکنند که وقتی به دنیا آید و بزرگ شود سلطنت تو به دست او از بین میرود و او کسی است که یوسف پیامبر خبر داده است. کاهنان و ساحران فرعون گفتند: «هلاک تو و امت تو به دست پسری است که امسال در بنیاسرائیل متولد خواهد شد.» پس فرعون قابلهها را بر زنان بنیاسرائیل موکّل گردانید و امر کرد هر پسری را که در این سال متولد شود بکُشند و بر مادر موسی یک قابله موکّل کرده بود. چون بنیاسرائیل این واقع را دیدند گفتند: «هرگاه پسران را بکشند و دختران را زنده بگذارند ما همه هلاک خواهیم شد و نسل ما باقی نخواهد ماند، بیایید با زنان نزدیکی نکنیم.» عمران پدر موسی به ایشان گفت: «بلکه مباشرت با زنان خود بکنید که امر خدا ظاهر خواهد شد و آن فرزند موعود متولد خواهد شد هرچند مشرکان نخواهند.» (کمالالدین ص 147) فرعون در طلب موسی، بیش از بیست هزار فرزند از بنیاسرائیل را کشت و موسی علیه السّلام را نتوانست بکشد برای آنکه حقتعالی او را از شر فرعون حفظ کرد. (کمالالدین ص 354)
2- قابلهی دربار فرعون
پدر موسی به بنیاسرائیل گفت: هر که جماع با زنان خود را حرام کند من حرام نمیکنم و هر که ترک کند من ترک نمیکنم و با مادر موسی مجامعت نمود و او حامله شد. پس از طرف فرعونیان قابلهای موکل کردند بر مادر موسی که او را حراست نماید. هرگاه مادر موسی برمیخاست او برمیخاست و هرگاه مینشست او مینشست. چون حامله به موسی شد محبتی از او در دلها افتاد و چنین میباشد همه حجتهای خدا بر خلق. پس قابلهی او گفت: «چه میشود تو را که چنین زرد و گداخته میشوی؟» گفت: «مرا ملامت بر این حال مکن چون فرزند متولد شود او را خواهند کشت.» قابله گفت: «اندوهناک مباش که من فرزند تو را از ایشان مخفی خواهم گردانید.» مادر موسی این سخن را از او باور نکرد. چون موسی متولد شد و قابله آمد. مادر موسی مضطرب شد. قابله گفت: «من نگفتم که فرزند تو را مخفی میکنم؟» پس قابله موسی را برداشت بهسوی مخزن برد و او را در جامهها پیچید و بیرون آمد به نزد پاسبانان فرعون که در خانه جمع شده بودند، گفت: «برگردید که پارهای خون از او افتاد و در شکم او فرزندی نیست.» (همان ص 147)
3- جنگ با خدای آسمان
چون فرعون و آل او، در مقام کید و ضرر علیه موسی برآمدند، اول کیدی که کرد آن بود که امر نمود قصر رفیعی بنا کنند تا به عوام چنین بنماید که من به آسمان بالا میخواهم بروم و با خدای آسمان جنگ کنم. پس امر کرد هامان را که قصری بنا کنند تا آنکه پنجاههزار بنّا جمع کرد بهغیراز آنها که آجر میپختند و چوب میتراشیدند و درها میساختند و میخها به عمل میآوردند. تا آنکه بنایی ساخت که از ابتدای دنیا تا آخر وقت، بنایی به آن رفعت ساخته نشده بود و پِیِ آن بنا را بر کوهی گذاشته بودند. پس حقتعالی کوه را به لرزه درآورد و آن عمارت را بر سر بنّایان و کارکنان و سایر حاضران منهدم گردانید و همه هلاک شدند. فرعون به موسی گفت: تو میگویی پروردگار تو عادل است و ظلم نمیکند. از عدالت او بود که اینهمه مردم را هلاک کرد؟! پس از ما دور شو. (قصصالانبیاء راوندی ص 167)
4- مکر الهی
چون فرعون از عقب موسی بهسوی دریا روانه شد، در مقدمه لشکر او شش (هشت) صد هزار کس بودند و در ساقه لشکر او هزار کس. چون به کنار دریا رسیدند اسب فرعون رم کرد و داخل دریا نشد. پس جبرئیل بر مادیانی سوار شد در پیش روی فرعون و داخل دریا شد. فرعون نیز عقب مادیان داخل شد پس همه لشکریان پشت سر فرعون رفتند به درون دریا… سپس عذاب الهی نازل و همه غرق شدند. (اختصاص، ص 266)
5- عذاب و ایمان آوردن
از امام رضا علیه السّلام پرسیدند: «به چه علّت خدا فرعون را غرق کرد و حالآنکه او ایمان آورد و اقرار به یگانگی خدا کرد؟» فرمود: او ایمان آورد در وقتیکه عذاب خدا را دید و در وقت عذاب، ایمان مقبول نیست و حکم خدا چنین است در گذشتگان و آیندگان، چنانکه از احوال پیشینیان در قرآن نقل فرموده است: «چون عذاب ما را دیدند گفتند: ایمان آوردیم به خداوند یگانه و کافر شدیم به آنچه شریک او میگردانیم، پس نفع نکرد ایشان را ایمانشان چون عذاب ما را دیدند.»(سوره غافر، آیه 85-84) فرعون در هنگام نزول عذاب ایمان آورد، خدا ایمانش را قبول نکرد و فرمود: «امروز بدن تو (ای فرعون) را بر بلندی خواهم افکند تا آیتی باشد برای آنها که بعد از تو میمانند». (سوره یونس، آیه 92) بااینکه فرعون از سر تا به پایش در میان آهن غرق شده بود، خدا بدنش را بر زمین بلندی انداخت که علامتی باشد برای هرکه او را ببیند که با آن سنگینی آهن که بایست به آب فرود رود و بر بالای آب نیاید، به قدرت خدا بر بلندی افتاد، پس این آیتی برای مردم بود. علت دیگر آنکه چون عذاب را دید به موسی استغاثه کرد و به خداوند استغاثه نکرد. خداوند فرمود: ای موسی! چون فرعون را خلق نکرده بودی به فریاد او نرسیدی. اگر به من استغاثه میکرد هرآینه به فریاد او میرسیدم. (علل الشرایع ص 59- عیون اخبار الرضا، ج 2، ص 77 -حیوه القلوب 1/649-580)
فرشته (ملائکه)
قرآن:
خداوند متعال در آیه 5 سورهی شوری میفرماید: «فرشتگان پیوسته تسبیح و حمد پروردگارشان را بهجا میآورند و برای کسانی که در زمین هستند استغفار میکنند.»
حدیث:
امام صادق علیهالسلام فرمود: «ملائکه (که از مجردات هستند) نمیخورند و نمیآشامند و ازدواج نمیکنند و نوع زندگی آنان به نسیم عرش (تجلیات و انوار فیض) بستگی دارد» (تفسیر معین ص 40-تفسیر علی بن ابراهیم، ج 2، ص 206)
توضیح مختصر:
ملائکه و فرشتگان از نوع مخلوقات مجرد هستند که مانند انسان تکلیف ندارند و ماده و جسم عنصری که آفتپذیر باشد ندارند. گروهها و دستهجات ملائکه بسیار است که کسی غیر خدا حدوحصر آنان را نمیداند. مثلاً جبرییل یعنی روحالامین، فرشته وحی است و از ملائکه مقرّب به شمار میرود، بر پیامبر صلّی الله علیه و آله و سلّم نازل شده و حضرت او را میدید و صدایش را میشنید. یکی دیگر فرشته مرگ است که بهعنوان ملکالموت و عزراییل خوانده میشود، اماذ فرشتگان رعدوبرق، ابر و باران، مأموران عذاب بر قومها و جمعیتها، پیامرسانان، رحمت گستران، حاملین غیب، مأموران کوهها، وکیل بر خزانه باد و … آنقدر زیاد است که در صحیفه سجادیه باب سوم در نیاشی، امام سجاد انواع فرشتگان را به نحو کلی در 33 دسته نامبرده است. (هزار و یک تحفه ص 190) پیامبر صلّی الله علیه و آله و سلّم فرمود: «در هرروز یا در هر شب هفتاد هزار فرشته به زمین نازل میشوند و پیرامون کعبه طواف میکنند و آنگاه نزد من، سپس نزد امیرالمؤمنین علیهالسلام رفته سلام میکنند. آنگاه نزد حسین علیهالسلام میروند و شب را نزد او میمانند تا سحر شود. پس معراجی برای آنان نصب میکنند تا به آسمان عروج کنند و دیگر به زمین نمیآیند.» (تفسیر نور الثقلین، ج 4، ص 34) آنقدر از این نمونهها درباره ملائکه وارد شده و دلالت بر این دارد که هیچ مخلوقی عددش بیشتر از عدد آنها نیست.
1- جبرئیل بهصورت دحیه کلبی
جبرئیل، پیغامرسان حقتعالی و ملک مقرب است که بر پیامبران نازل میشد و مطالب الهی را به آنها میرساند. در زمان پیامبر صلّی الله علیه و آله و سلّم تاجری بود به نام دحیه کلبی که در جنگهای پیامبر صلّی الله علیه و آله و سلّم همانند احد و خندق و مانند آن شرکت داشت؛ و بهقدری زیبا بود که در جمال و زیبایی او را مثال میزدند. ملائکه میتوانند به همه شکل (نه ناپسند) درآیند؛ و جبرئیل به شکل دحیه کلبی نزد پیامبر میآمد. چنانکه در غزوه بنی قریظه، در بازگشت پیامبر از حُنین، جبرئیل بهصورت دحیه کلبی دیده شد. امیرالمؤمنین علیهالسلام فرمود: وارد بر پیامبر شدم و دیدم حضرت خواب است و سر مبارکش بر روی زانوی دحیه کلبی است. سلام نمودم، او جواب سلام مرا چنین گفت: «سلام بر تو ای امیر مؤمنان و پیشوای پرهیزگاران و یکّه سوار مسلمانان و پیشرو سفید رویان و جهاد کننده با پیمانشکنان (اصحاب جمل) و سرکشان (نهروانیان) و ستمکاران (معاویه و اصحابش).» سپس گفت: «ای علی! سر پیامبر را بر دامنت بگیر که تو سزاوارتری.» ولی همینکه پیش رفتم، او از نظرم غایب شد. پیامبر چشم گشود و فرمود: «با چه کسی سخن میگفتی؟» گفتم: «با دحیه کلبی حرف میزدم». فرمود: «او جبرئیل بود، خواست تفهیم کند که خدا تو را به چه اسمهایی نامگذاری نموده است.» (پیغمبر و یاران، ج 3، ص 3؛ بحارالانوار، ج 37، ص 322)
2- ائمه و ملائکه
مسمع کردین گوید: به ناراحتی معده گرفتار شدم تا جایی که هر شبانهروز یکبار بیشتر غذا نمیخوردم. وقتی منزل امام صادق علیهالسلام میرفتم؛ اگر سفره را جمع کرده بودند، دستور میداد برایم غذا بیاورند، چون میخوردم، هیچ ناراحت نمیشدم. عرض کردم: هر جا به غیر از خانهی شما غذا بخورم، معدهام ناراحت شده و نفخ شکم نمیگذارد، بخوابم. امام علیهالسلام فرمود: «در اینجا طعام صالحانی را میخوری که فرشتگان درروی فرشهایشان با آنها مصافحه میکنند.» عرض کردم: «فرشتگان نزد شما آشکار میشوند؟» امام دست بر سر یکی از فرزندانش کشید و فرمود: «فرشتگان از ما، نسبت به فرزندانمان مهربانترند.» (شاگردان مکتب ائمه ص 364؛ کافی بابان ملائکه تدخل فی بیوتهم، ج 1) و در جای دیگر امام فرمود: «ملائکه بر ما نازل میشوند و بر فرشهای ما مینشینند و بر سفره غذای ما حاضر میگردند و بالهای خود را بر کودکان ما میمالند و حشرات زمین را از ما دور میکنند و در هنگام هر نماز با ما نماز میخوانند. هرروز و شبی که بر ما میگذرد، ما را از حوادث روی زمین آگاه میسازند. هر پادشاهی که بمیرد و دیگری جای او قرار گیرد، ما را باخبر میسازند و از سیرت و روش او در دنیا ما را آگاه میکنند.» (شرح جامعه کبیره تقوی ص 33)
3- خنده و گریه فرشتگان
پیامبر صلّی الله علیه و آله و سلّم از جبرئیل سؤال کرد: «آیا ملائکه خنده و گریه هم دارند؟» جبرئیل گفت: بلی در سه جا تعجب میکنند و در سه جا از روی ترحم گریه میکنند. اما جاهایی که تعجب میکنند، عبارتاند از:
1. کسی که تمامروز را به لهو و لعب مشغول باشد و شب بعد از نماز عشا باز به لهو لعب مشغول میشود، ملائکه تعجب میکنند و میگویند: ای غافل! سیر نشدی از صبح تا شب مشغول هوی و هوس بودی!
2. زارعی که به بهانهی اصلاح مرز و سد میان زمین خود و همسایهاش، با بیل زمین را میتراشد که کمی زمینش وسیعتر شود. ملائکه از روی تعجب میگویند: از بزرگی این زمین سیر نشدی، آیا با این مقدار کم سیر میشوی؟!
3. زنی که حجاب و پروا نداشته باشد، ولی بعد از مردن، درون قبر پردهای میکشند تا چشم نامحرم به بدن آن زن نیفتد. ملائکه میخندند و میگویند: وقتیکه دل بخواه مردم بود مستور نمیشد، حالا که متنّفر از او شدند او را مستور و پنهان میدارند.
اما مواردی که گریه میکنند، عبارتاند از:
1. غریبی که برای تحصیل علم از وطن خارج شود و در غربت بمیرد، ملائکه برای او گریه میکنند.
2. مرد و زنی که آرزوی فرزند نمایند، خداوند فرزندی به آنها عنایت کند و شاد میشوند و میگویند: این فرزند در پیری ما را کمک مینماید و در تشییعجنازهی ما شرکت میکند ولی فرزند، قبل از خودشان میمیرد ملائکه از روی ترحّم برای آنها گریه میکنند.
3. وقتیکه یتیم از خواب بیدار میشود و گریه میکند و چون صدای خشن نامادری را میشنود، مردن مادر را به یاد میآورد، از روی ناامیدی رویش را بر زمین میگذارد و دوباره میخوابد، ملائکه از روی ترحّم گریه میکنند. (رهنمای سعادت، ج 3، ص 574، اثنی عشریه ص 90) 4- فطرس
چون امام حسین علیهالسلام متولد شد، خداوند جبرئیل را امر کرد که با هزار ملک برای تهنیت و تبریک بر رسول خدا صلّی الله علیه و آله و سلّم نازل شود. چون جبرئیل در حال نزول (از عالم مجردات) بود، در جزیرهای از دریا به مَلَکی که نامش فُطرس و از حاملان عرش بود، برخورد کرد. او به علت اینکه در امری کُندی کرده بود، از عالم عرش هبوط نموده و در آن جزیره به عبادت هفتصدساله مشغول بود. فُطرس پرسید: کجا میخواهید بروید؟ گفت خداوند به پیامبر صلّی الله علیه و آله و سلّم نعمتی داده و مرا فرستاده است تا به او تبریک بگویم. فطرس گفت: «مرا نیز با خود ببر، شاید حضرت در حق من دعا کند و خداوند از من بگذرد». جبرئیل او را با خود نزد پیامبر آورد؛ از جانب خدا تبریک گفت؛ و سپس قضیه فطرس ملک را ذکر کرد. فرمود: «خود را به این مولود (امام حسین) بمالد و به مکان خود برگردد.» فطرس چون چنین کرد، خداوند او را بخشید، فطرس گفت: «یا رسولالله صلّی الله علیه و آله و سلّم! همانا بهزودی این مولود را امت تو شهید کنند. به خاطر این بخشش که از این مولود به من رسیده؛ هر که او را زیارت کند، من زیارت او را به حسین علیهالسلام برسانم و هر که بر او صلوات بفرستد، من صلوات را به او میرسانم.» چون فطرس به عالم علوی و نزد ملائکه رفت، میگفت: «کیست مثل من که آزادکردهی حسین بن علی علیهالسلام باشد.» (منتهی الامال، ج 1، ص 282)
5- دیدن و شنیدن ملائکه
عارف کامل مرحوم میرزا جواد آقا ملکی تبریزی که چشمش باز بود و ملائکه را میدید؛ در کتاب اسرار الصّلوه خود (اسرار الصلاه ص 289) میگوید: «من خدا را شاهد میگیرم که از نماز شب خوانان و شبزندهداران کسی را میشناسم که به هنگام سحر صدای فرشته او را بیدار میکند؛ فرشته با لفظ آقا به او خطاب میکند و آن شخص با این سخن بیدار میشود و به نماز شب میایستد.» (سیمای فرزانگان ص 64) البته برای پرهیز از تعریف، نام خود را نمیبرد و میگفت: کسی را میشناسم. همچنین نقل میکنند که یکی از مأمومین مرحوم آیتالله انصاری همدانی گفت: روزی هنگام غروب که حاضران منتظر اذان مغرب و برپایی نماز جماعت بودند، آقای انصاری به مؤذن فرمودند: اذان مغرب را بگو! مؤذن عرض کرد: آقا هنوز مغرب نشده است. آقا فرمودند: مگر رفتن فرشتگان روز و آمدن فرشتگان شب را ندیدی. (به نقل از در کوی بینشانها ص 89)
فحش
قرآن:
خداوند متعال در آیهی 108 سورهی انعام فرمود: «شما مؤمنان دشنام ندهید به کسانی که غیر خدا را میخوانند که آنان هم خدایتان را ناسزا و دشنام دهند.»
حدیث:
پیامبر صلّی الله علیه و آله و سلّم فرمود: «خداوند بدزبانی و هرزهگویی را دوست ندارد.» (جامع السعادات، ج 1، ص 314)
توضیح مختصر:
بدزبانی، ناسزاگویی و دشنام دادن را فحش گویند و گویندهی آن را فحّاش مینامند که در بدزبانی از حد میگذرد. کلمه فاحشه به هر عملی گویند که متضمن زشتی باشد ولی بیشتر در زنا استعمال میشود، اما فحش نوعاً استعمال عرضیاش در ناسزا گفتن است که زبان آلوده به کلمات نامتناسب و بیپروا و مستهجن است و اراجیف و بیهودهگویی را بهطرف مقابل میگوید. خداوند در قرآن میفرماید: «در بهشت کلمات لغو شنیده نمیشود.» (سوره واقعه، آیه 25) که از مصادیق آن فحش است زیرا کفار مکه، پیامبر و اصحابش را فحش میگفتند ازاینرو به مؤمنین دستور داده شد که از جواب دادن آنها خودداری کنند. (مجمعالبیان 17/31) در حدیث آمده است که فحش دادن به مسلمان، فسق است (تحقیق مفردات قرآن، ج 2، ص 171) لذا دشمنان برای خوار کردن مؤمنین، دست و قدرت را برای زدن و زبان را برای فحش دادن آماده کردهاند اما جواب دادن فحش به دشمن وارد نشده است چون دشمن بیشتر در مقام اذیت برمیآید و دیگر آنکه زبان، عادت پیدا میکند. در ایام حج، حاجی نباید در حال اِحرام ناسزا گوید و نهی شده است. وقتی انسان در حال عبادت و طاعت به سر میبرد، زشت است که زبان را آلوده کند، زیرا با آن زبان با خدا مناجات میکند، راز و نیاز مینماید، قرآن میخواند، نماز میگزارد و مانند اینها.
1- عکسالعمل امام علیهالسلام
عمرو بن نعمان جعفی گفت: امام صادق علیه السّلام را دوستی بود که هرکجا حضرت میرفت از او جدا نمیشد. وقتی حضرت به محلی به نام حذایین میرفتند، او و غلامش دنبال حضرت میآمدند. آن شخص دید غلامش دنبالش نیست. تا سه بار توجه کرد او را ندید. مرتبه چهارم او را دید و گفت: ای پسر زن بدکار کجا بودی؟! امام علیه السّلام با شنیدن این کلمه دست مبارکش را بر پیشانی زد و فرمود: سبحانالله! به مادرش اِسناد بد دادی! من تو را با ورع میپنداشتم، اکنون میبینم ورعی نداری. عرض کرد: فدایت شوم، مادرش سندیه و مشرک است (مانعی از این اسناد ندارد) فرمود: آیا نمیدانی که هر امتی را نکاحی هست؟ از من دور شو!! راوی حدیث گوید: دیگر او را ندیدم با حضرت راه برود تا اینکه مُردن بین ایشان جدایی افکند. (کیفر کردار، ج 1، ص 482-تبیه الخواطر، ص 526)
2- جواب اُسامه
اُسامه بن زید یکی از آزاد شدههای پیامبر صلّی الله علیه و آله و سلّم است. پیامبر صلّی الله علیه و آله و سلّم فرمود: «او از افرادی است که بسیار موردعلاقۀ من بوده و امید است از نیکان شما باشد.» پیامبر صلّی الله علیه و آله و سلّم موقع وفات او را بااینکه جوان بود امیر لشکر کردند. نوشتهاند: اُسامه روزی در مسجد پیامبر صلّی الله علیه و آله و سلّم نزدیک قبر شریف مشغول نماز بود. برای نماز بر میتی، مردم سراغ مروان حکم فرماندار مدینه رفتند و او را آوردند. مروان نماز میت را خواند و برگشت، دید اُسامه محاذی درب خانۀ پیامبر صلّی الله علیه و آله و سلّم هنوز مشغول نماز است؛ و همراه او در نماز میت شرکت نکرد. مروان ناراحت شد و گفت: «خواستی که جای نمازت را ببینند» و شروع به فحاشی نمود. اسامه پس از اتمام نماز نزد مروان آمد و گفت: مرا اذیت کردی و ناسزا گفتی و بدزبانی نمودی، از پیامبر صلّی الله علیه و آله و سلّم شنیدم که فرمود: «خدا شخص بدزبان و ناسزا دهنده را دشمن میدارد.» (پیامبر صلّی الله علیه و آله و سلّم و یاران، ج 1، ص 194)
3- شیطان در مجلس ناسزاگو
روزی رسول خدا صلّی الله علیه و آله و سلّم با ابوبکر کنار هم نشسته بودند. در این موقع شخصی آمد و به ابوبکر دشنام داد. پیامبر صلّی الله علیه و آله و سلّم ساکت و آرام نظارهگر بود. وقتی شخص دشنام دهنده ساکت شد، ابوبکر به دفاع از خود به جوابگویی و دشنام به او پرداخت. همینکه ابوبکر زبان به ناسزاگویی باز کرد، پیامبر صلّی الله علیه و آله و سلّم از جا برخاست تا از نزد ایشان دور شود. وقتیکه پیامبر صلّی الله علیه و آله و سلّم از جای خود بلند شد، به ابوبکر گفت: «ای ابوبکر وقتیکه آن شخص به تو دشنام میداد، فرشتهای از جانب خداوند به دفاع از تو جوابگوی او بود، اما هنگامیکه تو شروع به ناسزاگویی کردی آن فرشته شما را ترک کرده و از نزد شما دور شد و بهجای او شیطان آمد و من هم کسی نیستم در مجلسی بنشینم که در آن مجلس، شیطان حضور داشته باشد.» (ابلیس نامه، ج 1، ص 73- احیاء العلوم، ج 3، ص 370)
4- سیره
مردی خدمت امام صادق علیه السّلام آمد و عرض کرد: «پسرعمویت فلانی، اسم شما را برد و چیزی از بدگویی و ناسزا نبود مگر آنکه دربارۀ شما گفت.» امام، کنیز خود را فرمود آب وضو حاضر کند؛ پس وضو گرفت و داخل نماز شد. راوی گفت: من در دلم گفتم که حضرت او را نفرین خواهد کرد. امام دو رکعت نماز خواند و عرض کرد: «ای پروردگار! این حق من بود، او را (به خاطر این دشنام) بخشیدم. تو جود و کرمت از من بیشتر است، او را ببخش و به کردارش او را جزاء و عقاب نده.» پیوسته امام برای ناسزاگو دعا میکرد. من از حال و رقّت قلب حضرت تعجب میکردم. (منتهی الامال، ج 2، ص 127-مشکوه الانوار)
5- ابن مقفّع
ابن مقفع فردی تیزهوش و دانشمند بود و بعضی از کتابهای علمی را به زبان عربی ترجمه کرد. برتری هوش و فضل، او را مغرور کرد و در برخوردهای اجتماعی دیگران را تحقیر مینمود و گاهی با زبان، مطالب رکیک میگفت. از کسانی که مورد تعرض او قرا میگرفتند یکی سفیان بن معاویه بود که از طرف منصور دوانیقی دومین خلیفۀ عباسی، فرمانداری بصره را به عهده داشت. سفیان، بینی بزرگ و ناموزونی داشت. هرگاه ابن مقفع به فرمانداری میآمد با صدای بلند میگفت: سلام بر شما دو تا یعنی یکی او، یکی دماغ بزرگش. ابن مقفع گاهی سفیان را به نام مادرش تحقیر میکرد و روزی در حضور مردم با صدای بلند گفت: ای پسر زن شهوتپرست! و در مجالسی دیگر با اهانت و ناسزاهای مختلف او را میآزرد. سفیان منتظر روزی بود تا تلافی کند. تا اینکه عبدالله بن علی بر برادرزادۀ خود منصور دوانیقی خروج کرد. منصور، ابومسلم خراسانی را به بصره مأمور دفع او کرد و مسلم پیروز شد و عبدالله فرار کرد و نزد سلیمان و عیسی برادران خود پناهنده شد. آنان شفاعت خواهی کردند و منصور هم پذیرفت که از گناهش درگذرد. عموهای منصور به بصره بازگشتند و نزد ابن مقفع رفتند تا اماننامهای بنویسد! او با غروری که داشت در اماننامه نوشت: «اگر منصور دوانیقی به عموی خود عبدالله بن علی مکر کند و آزاری برساند، اموالش وقف مردم، بندگانش آزاد و مسلمان از بیعت او یله و رها باشند!» چون اماننامه را برای امضاء نزد منصور بردند سخت ناراحت شد، اماننامه را امضاء نکرد و محرمانه خواست نویسندۀ اماننامه را به قتل برسانند. سفیان فرماندار بصره که مدتها از زبان بد ابن مقفع به تنگ آمده بود، دستور داد او را به اتاقی ببرند و خود آمد و گفت: یادت هست چه ناسزاها و نسبتها به مادرم و خودم دادی؟ آنگاه دستور داد تنوری گداختند و ابن مقفع سیوششساله را به دستور منصور دوانیقی در آتش انداختند و از بین بردند. (دنیای جوان ص 64، جوان، ج 2، ص 21)
غیرت
قرآن:
خداوند متعال در آیهی 33 سورهی احزاب میفرماید: «(ای زنان پیامبر) در خانههایتان قرار گیرید و مانند زینت نمایی روزگار جاهلیت قدیم، زینتهای خود را آشکار مکنید».
حدیث:
رسول خدا صلّی الله علیه و آله و سلّم فرمود: «دل مرد بیغیرت سرنگون است (برخلاف خوی انسانی است.)» (جامع السعادات، ج 1، ص 265)
توضیح مختصر:
غیرت، یکی از اخلاق حمیده است و آن دگرگونی حالت انسان از حالت اعتدال است، بهطوریکه انسان را برای دفاع و انتقام از کسی که به یکی از مقدساتش اعم از دین، ناموس و امثال آن تجاوز کرده، از جای خود میکَند. این صفت غریزی، صفتی است که هیچ انسانی بهطورکلی از آن بیبهره نیست و هرقدر هم که از غیرت بیبهره باشد باز در بعضی موارد، غیرت را از خود بروز میدهد. آن مقدار غیرت که در حیات بشر لازم است، دین اسلام معتبر میداند. (المیزان، ج 4، ص 280) و آنجا که غیرت بیمورد است مانند حساسیت زیاد به زن و دختر که آنها را دربند میکند و زندگی را به زندان تبدیل مینماید و روابط را بین بعضی اقوام و مردم بد میپندارد و مانند اینها را، از اعتبار میاندازد. اگر خداوند تعدد زوجات را حلال کرده پس مثلاً غیرت بیاندازهی زنان در هوو گری و اختلافات، نوعی اِفراط است که شالودهی زندگی را به هم میریزد. دفاع از زن، بچّه، ناموس و مردم لزوم دارد و اگر همه بیخیال شوند و کنار بروند کمکم فحشاء زیاد شده و دشمنان دین از این روزنه وارد کار میشوند و بیبندوباری را رواج میدهند و افسار انسان به دست شیاطین و هوی پرستان میافتد. در حدیثی پیامبر صلّی الله علیه و آله و سلّم دربارهی دورهی آخرالزمان و مسائل قبل از قیامت، به سلمان فرمود: «(وقتی غیرت از میان رفت) مردان به مردان اکتفا میکنند و مردان شبیه زنان و زنان به مردان شبیه میشوند.» (المیزان، ج 5، ص 650)
1- دیّوث
پیامبر صلّی الله علیه و آله و سلّم فرمود: «اگر مردی دربارهی همسر خود چیزی منافی غیرت ببیند و به غیرت نیاید، خداوند مرغی (مَلَکی) که نامش قندر است را میفرستد و چهل روز بر در خانه او مینشیند و بانگ برمیآورد که: خدا غیور است و هر صاحب غیرت را دوست دارد. اگر آن مرد به غیرت آمد و آنچه را که منافی غیرت است، از خود دور کرد بسیار خوب است وگرنه (آن مَلَک) پرواز کرده و بر سر او مینشیند و فریاد میکند و پرهای خود را چشمهای او میزند و میپرد. بعدازاین، روح ایمان از آن مرد جدا میشود و ملائکه او را «دیوث» مینامند و دیگر هیچ پروایی از بیعفتی همسرش روا نمیدارد.» (علم اخلاق اسلامی، ج 1، ص 324- جامع السعادات، ج 1، ص 265)
2- بیغیرتی و مُردن
وقتی به امیرالمؤمنین علیهالسلام گزارش دادند که سپاهیان معاویه به شهر انبار هجوم بردند و حسان بن حسان فرماندار را کشتند، فرمود: آگاه باشید برادر غامد (سفیان بن عوف) به امر معاویه با سواران، به شهر انبار (که در سمت شرقی فرات عراق قرار دارد) وارد گردیده و حسان بن حسان (فرماندار) را کشت و سربازان شما را از آن حدود دور گردانید. به من خبر رسیده که یکی از لشکریان ایشان بر یک زن مسلمان و یک زن ذمی (اهل کتاب) وارد شد و خلخال و دست بند و گردن بند و گوشوارهای آنان را کَند و آن زن نمیتوانست از او ممانعت کند، مگر به گریه و زاری صدا بلند کرد تا از خویشان خود کمک بگیرد. دشمنان با غنیمت بسیار از شهر انبار بازگشتند؛ درصورتیکه به یک نفر از آنها، زخمی نرسید و خونی از آنها بر زمین نریخت. اگر مرد مسلمانی از شنیدن این واقعه از حزن و اندوه بمیرد، ملامت ندارد، بلکه چنین مرگی شایسته و سزاوار است… ای نامردهایی که آثار مردانگی در شما نیست! و ای کسانی که عقل شما مانند عقل بچهها و زنهای تازه به حجله رفته است! ایکاش من شما را نمیدیدم و نمیشناختم. (نهجالبلاغه، فیض الاسلام، ص 97، خطبه 27)
3- غیرت هوو گری
محمد بن مسلم خدمت امام صادق علیه السّلام آمد، درحالیکه ابوحنیفه نزد امام صادق علیه السّلام نشسته بود، گوید: عرض کردم: فدایت شوم! خواب عجیبی دیدهام. فرمود: بگو. عرض کردم: «خواب دیدم که داخل خانه شدم و زوجهام به نزدم آمد و چند گردوی شکسته نزدم ریخت. تعبیرش چیست؟» ابوحنیفه گفت: «در این روزها زنت میمیرد و مال بسیار به تو میرسد.» امام فرمود: «درست تعبیر نکردی!» وقتی ابوحنیفه رفت، امام فرمود: «در این زودی، زنی را متعه (عقد موقت) میکنی و همسرت متوجه میشود و لباسهای تو را پارهپاره خواهد کرد.» محمد بن مسلم گوید: چند روزی گذشت، صبح جمعه بر در خانه نشسته بودم که زنی بر من گذشت که او را عقد موقت کردم. همسرم وقتی فهمید (به غیرت او برخورد و) به اتاق ما آمد، آن زن فرار کرد و مرا تنها گرفت و لباسهای تازهی مرا که در عیدها میپوشیدم، پارهپاره کرد! (ریاض الحکایات، ص 81 -روضه کافی)
4- مرد نیشابوری غیور
عبدالله بن طاهر (م 230) از جانب معتصم خلیفهی عباسی حاکم خراسان بود. او با لشکریانش وارد نیشابور شد؛ امّا ساختمانهایی که در اختیارش بود توان پذیرش همهی سربازانش را نداشت. لذا قسمتی از سربازان را بین اهالی شهر تقسیم کرد و به زور در خانهها جا داد. این عمل، موجی از خشم مردم را به وجود آورد. یکی از سپاهیان را در خانه مردی جای دادند که زن زیبایی داشت. او شخص غیوری بود و برای اینکه مبادا همسرش مورد تعرض قرار بگیرد، دست از کار کشید و پیوسته در منزل از او مراقبت میکرد. روزی جوان سپاهی از صاحبخانه خواست که اسب او را ببرد و آب بدهد. مرد که جرئت نمیکرد، زنش تنها بماند و جرئت هم نمیکرد از دستور سرباز سرپیچی کند، به زنش گفت: اسب را ببر و آب بده و من در منزل از اموال حفاظت میکنم. زن عنان اسب را به دست گرفت و بهطرف آب رفت. ازقضا عبدالله بن طاهر حاکم، در مسیر عبور میکرد و دید این زن باوقار و زیبا با اسب و آب دادن مناسبت ندارد، تعجّب کرد و او را طلبید. پرسید: «چه چیز باعث این کار شده است، با وضع و هیات تو مناسبت ندارد؟» (که به اسب آب دهی؟) زن با ناراحتی گفت: این نتیجه کار زشت عبدالله بن طاهر است، خدا او را بکشد و جریان امر را شرح داد. عبدالله سخت متأثر شد. بلافاصله دستور داد اعلام کنند که همه لشکر باید تا غروب امروز از نیشابور خارج شوند؛ و اگر کسی از لشکر در شهر بماند جانش هدر است. سپس خود نیشابور را ترک کرد و به «شادیاخ» که وصل به نیشابور است رفت و سربازان را در آنجا جمع کرد و در منطقهی وسیعی برای خود و سربازانش ساختمان و اردوگاه ساخت. (حکایتهای پندآموز، ص 158)
5- غیرت ابراهیم
حضرت ابراهیم علیه السّلام با دخترخالهاش ساره ازدواج کرد. ساره دارای زمین و چهارپایان بسیار بود که آنها را به حضرت ابراهیم علیه السّلام بخشید. بعدازاین که به دستور نمرود، ابراهیم، همسرش و پسرخالهاش لوط را از بابل عراق به شام تبعید نمودند…، ابراهیم روی غیرتی که نسبت به ناموس خود داشت، چون همه مخالف او بودند برای هجرت، دستور داد صندوقی مخصوص ساختند تا ساره درون آن باشد تا ازنظر نامحرمان نمرودی محفوظ بماند. چون به قلمرو حکومت پادشاهی قبطیان که نامش «عراره» بود رسید سرمز، مأموران گمرک جلوی ابراهیم را گرفتند و ده یک اموال را بهعنوان حق گمرک مطالبه کردند و گفتند: صندوق را باز کن. ابراهیم اول قبول نکرد، ولی بر اثر اصرار مأموران مجبور شد، درب آن را باز کند. مأموران چون دیدند زنی درون آن است، از ابراهیم درباره او پرسیدند. فرمود: «دخترخاله و زن من است.» گزارش به شاه دادند و شاه گفت: «آن مرد و صندوق را به نزدم بیاورید.» ابراهیم تقاضا کرد، درب صندوق باز نشود، اما شاه قبول نکرد و درب صندوق را باز کردند، زنی زیبا را دید؛ خواست بهسوی او دست دراز کند که ابراهیم سر بهسوی آسمان بلند کرد و گفت: «خدایا دست او را از همسرم بازدار.» دعا به اجابت رسید و دست شاه از حرکت ایستاد. شاه گفت: «واقعاً خدای تو اینچنین با من کرد؟» فرمود: «آری خدای من غیور است و کار حرام را دوست ندارد!» شاه گفت: «از خدایت بخواه دستم به حالت اول بازگردد.» ابراهیم دعا کرد و دستش خوب شد، اما باز قصد کرد دست بهسوی ساره دراز کند که ابراهیم علیه السّلام دعا کرد، دست شاه باز از حرکت افتاد و خشک شد. گفت: «خدا غیور است و تو نیز مرد غیرتمندی هستی، از خدا بخواه، دست من به حالت اول بازگردد!» ابراهیم فرمود: «بهشرط آنکه دستت خوب شد، دیگر دستدرازی به ناموس من نکنی!» شاه قبول کرد؛ و ابراهیم دعا کرد و دست شاه به حالت اول بازگشت؛ و این معجزه در نظرش بسیار جلوه کرد و محبت و هیبتی از ابراهیم در دلش آمد و گفت: تو در امان هستی، مال و همسرت در اختیار توست، هرکجا که میخواهی بروی، برو؛ ولی میخواهم کنیزی از قبطیان را به زنت ببخشم و به خدمتش بگمارم. ابراهیم قبول کرد و شاه هاجر را به ساره بخشید و ازآنجا حرکت کردند و به شام آمدند. (تاریخ انبیاء، ج 1، ص 143)
غیبت
قرآن:
خداوند متعال در آیهی 12 سورهی حجرات میفرماید: «و بعضی از شما غیبت بعضی دیگر را نکنید.»
حدیث:
پیامبر صلّی الله علیه و آله و سلّم فرمود: «همانا غیبت کردن از زنا بدتر است.» (جامع السادات، ج 2، ص 302)
توضیح مختصر:
غیبت آن است که انسان عیب مؤمن را ظاهر را سازد، آن عیبی که خداوند آن را پوشانده است. فرق نمیکند اظهار با زبان یا دست و یا اشاره باشد و آن مؤمن وقتی بشنود ناراحت شود. اگر عیب در مؤمن نباشد، آن بهتان نام دارد و از غیبت بدتر است. اگر انسان غیبت کرد لازمهاش این است که به هر شکل یا نوعی از صاحب غیبت طلب رضایت کند مگر آنکه مفسده آن بیش از گفتن باشد. اگر انسان بیخیال باشد و در ظاهر یا باطن طلب رضایت و مغفرت نکند در درازمدت مبتلا به این رذیله میشود و نوعی از حبط اعمال را سبب میشود که قیامت وقتی غیبت کننده در نامه اعمالش حسناتی نمیبیند به او گویند: تو با غیبت کردن، عمل خودت را از بین بردی؛ گرچه در مصادیق غیبت باید به کتابهای اخلاقی مراجعه شود. اگر کسی تظاهر به فسق میکند عیوب خود را خودش برملا کرده، مثلاً دائم دروغ میگوید و شراب میخورد و این مصداق غیبت پیدا نمیکند. دین اسلام میخواهد همه با یکدیگر روابط اجتماعی داشته باشند. پس اگر هر کس بیاید عیب پنهانی دیگری را برملا سازد، بنابراین مردم از همدیگر به خاطر فهمیدن معایب، دور شده و رشتۀ اُنس و محبت به هم میخورد، بدبینی و بدگمانی در جامعه منتشر میشود و ضربهای بر پیکر روابط اجتماعی زده میشود، صلاح جامعه به فساد تبدیل میگردد، اعتماد کم میشود و ایمنی از بین میرود. لذا در قرآن فرمود که غیبت کردن مؤمن بهمنزله آن است که یک انسانی گوشت برادر خود را درحالیکه او مُرده است بخورد. (سوره حجرات، آیه 12)
1- از غیبت کننده جلوگیری کردند
در عصر پیامبر صلّی الله علیه و آله و سلّم مردی بر جمعی که نشسته بودند میگذشت. یکی از آنان گفت: من این مرد را برای خدا دشمن دارم. آن گروه گفتند: به خدا قسم که سخن بدی گفتی! و ما به او خبر میدهیم و به وی خبر دادند. آن مرد خدمت رسول خدا صلّی الله علیه و آله و سلّم رسید و سخن او را بازگفت. پیغمبر صلّی الله علیه و آله و سلّم او را خواست و ازآنچه دربارۀ وی گفته بود پرسید. مرد گفت: آری، چنین گفتم. رسول خدا صلّی الله علیه و آله و سلّم فرمود: «چرا با او دشمنی میکنی؟» گفت: «من همسایۀ اویم و از حال او آگاهم. به خدا قسم! ندیدم که جز نماز واجب هرگز نماز بگذارد!» آن مرد گفت: «یا رسولالله صلّی الله علیه و آله و سلّم از وی بپرس آیا دیده است که من نماز واجب را از وقت خود به تأخیر اندازم، یا بد وضو بسازم و رکوع و سجود را درست انجام ندهم؟» پیغمبر صلّی الله علیه و آله و سلّم پرسید، مرد گفت: نه سپس گفت: «به خدا ندیدم جز ماه رمضان که هر نیکوکار و بدکاری روزه میگیرد، هرگز در ماه دیگر روزه بگیرد!» آن مرد گفت: «یا رسولالله صلّی الله علیه و آله و سلّم، از وی بپرس آیا دیده است که من در روز رمضان افطار کرده باشم یا چیزی از حق آن فروگذاشته باشم؟» پیغمبر صلّی الله علیه و آله و سلّم پرسید و او گفت: نه باز گفت: «به خدا هیچ ندیدم که به سائل فقیری چیزی بدهد و ندیدم که چیزی از مال خود انفاق کند مگر این زکاتی که نیکوکار و بدکار آن را ادا میکنند!» مرد گفت: «از او بپرس آیا دیده است که چیزی از آن کم گذاشته باشم یا با خواهانِ آن، چانه زده باشم؟» گفت: نه. آنگاه رسول خدا صلّی الله علیه و آله و سلّم به آن مرد فرمود: «برخیز که شاید او از تو بهتر باشد.» (علم اخلاق اسلامی، ج 2، ص 399)
2- مجازات غیبت در روز قیامت
شیخ بهایی علیهالرحمه میفرماید: روزی در مجلس بزرگی ذکر من شده بود. شنیدم یکی از حاضرین که ادعای دوستی با من میکرد ولی در این ادعا دروغ میگفت؛ شروع به غیبت نموده و نسبت ناروایی به من داده بود و این آیه را در نظر نداشت که خداوند میفرماید: «بعضی پشت سر بعضی غیبت نکنید، آیا دوست دارید گوشت مردۀ برادر خود را بخورید؟ همه این را ناخوش میدارید.»(سوره حجرات، آیه 12) آنگاهکه فهمید اطلاع از غیبت او پیدا کردهام، نامه بلند بالایی برایم نوشت و اظهار پشیمانی و درخواست رضایت در آن نامه کرد. در جوابش نوشتم: «خدا تو را پاداش دهد به واسطه هدیهای که برای من فرستادی؟ چون هدیه تو باعث سنگینی کفۀ حسناتم در قیامت میشود!» از حضرت رسول صلّی الله علیه و آله و سلّم روایت شده که فرمود: در روز قیامت بندهای را در مقام حساب میآورند، کارهای نیکش در یک کفّه و کارهای زشتش را در کفّۀ دیگر میگذارند، کفّه گناه سنگینتر میشود. در این هنگام ورقهای بر روی حسنات قرار میگیرد، کارهای نیکش بهواسطه آن عمل زیادتر از گناهانش میشود. عرض میکند: پروردگارا آنچه عمل خوب داشتم در کفۀ حسنات وجود داشت، اما این ورقه چه بود؟ من که چنین عملی نداشتم؟ خطاب میرسد: این در مقابل سخنی است که دربارۀ تو گفتهاند و از آن نسبت، پاک بودی. این حدیث مرا وامیدارد که سپاسگزار تو باشم بهواسطه چیزی که به من رسانیدهای، بااینکه اگر روبروی من، این کار یا بدتر از این را انجام میدادی با تو مقابله به مثل نمیکردم و جز عفو و گذشت و دوستی و وفا از من نمیدیدی؛ این باقی ماندۀ عمر، گرامیتر از آن است که صرف در مکافات اشخاص شود، باید به فکر آنچه ازدسترفته بود و تدارک گذشته را نمود. (پند تاریخ، ج 5، ص 160-کشکول، ج 1، ص 197)
3- مانع باران
سالی در بنیاسرائیل قحطی شد. حضرت موسی علیه السّلام چند بار نماز استسقاء خواند و طلب باران کرد، اما خبری از باران نشد. خداوند به حضرت موسی علیه السّلام وحی کرد: «من به خاطر آنکه یک نفر در میان شماست و سخنچین است و اصرار بر نمّامی دارد، دعای شما را مستجاب نمیکنم.» عرض کرد: «خدایا آن شخص کیست؟» فرمود: ای موسی! شما را از غیبت نهی میکنم، حال خودم نمّامی کنم؟! بگو همه توبه نمایند تا دعایشان مستجاب شود. همه توبه کردند و خداوند باران رحمت را بر آنها نازل کرد. (جامع السعادات، ج 2، ص 277)(در خبری دیگر آمده است: آن شخص دربارهی حضرت موسی علیه السّلام غیبت کرده بود و موسی علیه السّلام تقاضای شناسایی آن شخص را کرد و خداوند فرمود: من سخنچینی را زشت دارم حال خود سخنچینی کنم؟!)
4- هزار تازیانه
برای هارونالرشید لباسهای فاخر و گرانقیمتی آورده بودند. آن را به علی بن یقطین وزیر (شیعه) خود بخشید. از جمله آن لباسهای دراعه ای (لباسی که جلویش باز است و روی لباس میپوشند) از خز و طلا بافت بود که به لباس پادشاهان شباهت داشت. علی بن یقطین آن لباسها را به همراه اموال بسیار دیگری برای امام موسی کاظم علیه السّلام فرستاد. حضرت علیه السّلام، دراعه را توسط شخص دیگری برای وزیر فرستادند. او شک کرد که علت چیست؟ حضرت در نامه نوشتند: «آن را نگهدار و از منزل خارج مکن که یک وقت احتیاج میشود.» پس از چند روز بر یکی از غلامان خود خشم گرفت و او را از خدمت عزل کرد. همان غلام پیش هارونالرشید سخنچینی نمود که علی بن یقطین قائل به امامت موسی بن جعفر علیهالسلام است و خمس اموال خود را هرسال برای او میفرستد و همان دراعه ای که شما به او بخشیدید، برای موسی بن جعفر علیه السّلام در فلان روز فرستاده است! هارون بسیار خشمگین شد و گفت: باید این راز را کشف کنم. هماندم در پی علی بن یقطین فرستاد؛ هنگامیکه حاضر شد گفت: «چه کردی آن دراعه ای که به تو دادم؟» گفت: «در خانه است و آن را در پارچهای پیچیدهام و هر صبح و شام آن را باز میکنم و تبرّک میجویم.» هارون گفت: «هماکنون آن را بیاور.» علی بن یقطین یکی از خدّام را فرستاد و گفت: «دراعه در فلان اتاق داخل فلان صندوق و در پارچهای پیچیده است. برو زود بیاور.» غلام رفت و آن را آورد. هارون دید دراعه در میان پارچه گذاشته و عطر آلود است. خشمش فرونشست و گفت: «آن را به منزل خود برگردان، دیگر سخن کسی را دربارۀ تو قبول نمیکنم» و جایزه زیادی به او بخشید. هارون دستور داد تا غلامی که سخنچینی کرده بود هزار تازیانه بزنند، هنوز بیش از پانصد تازیانه نزده بودند که مُرد. (داستانها و پندها، ج 1، ص 52-کشکول بحرانی، ج 2، ص 132)
5- غلام سخنچین
شخصی برای خرید غلام به بازار برده فروشان رفت. عبدی را به او نشان دادند و گفتند: «این برده هیچ عیبی ندارد، جز آنکه سخنچین است.» او پذیرفت و عبد را با آن عیب خریداری کرد و به منزل برد. بعد از گذشت چند روز آن عبد به همسر مولای خود گفت: «شوهرت تو را دوست نمیدارد و میخواهد زن دیگری بگیرد. اگر بخواهی من او را برایت سِحر میکنم به شرط آنکه چند تار از موهای او را برایم بیاوری.» زن گفت: «چطور موی او را برایت بیاورم؟ غلام گفت: وقتیکه خوابیده با تیغ مقداری از موهایش را قطع کن و بیاور تا کاری کنم به تو علاقهمند شود!» سپس نزد شوهر او رفت و گفت: «زن تو دوستی پیدا کرده و میخواهد تو را به قتل برساند و مواظب باش تا قضیه را بفهمی.» مرد خود را به خواب زده بود که زن با تیغ وارد شد. مرد به گمان اینکه او قصد قتلش را دارد از برخاست و زن را به قتل رساند. اقوام زن که از قضیه مطلع شدند، همگی آمدند و آن مرد را به قتل رساندند. قبیله آن مرد هم به مقابله با اقوام زن پرداختند و جنگ و جدال و قتل و خونریزی بین دو طایفه به راه افتاد و تا مدتها خصومت و درگیری بین آنها وجود داشت. (شنیدنیهای تاریخ، ص 302-محجه البیضاء، ج 1، ص 289)