قضاوت
قرآن:
خداوند متعال در آیهی 20 سورهی مؤمن میفرماید: «خدا در عالم بهحق حکم میکند»
حدیث:
امام صادق علیه السّلام فرمود: «هر کس دربارۀ دو درهم پول حکم کند به غیر آنچه خدا فرموده، آن حکم کننده به خدای بزرگ کافر شده است.» (سفینه البحار 2/436)
توضیح مختصر:
هر جامعهای به قاضی و دادگاه احتیاج دارد. مسئله قابلتوجه احکام قضاوت از یک سوء و از سوی دیگر علم و عدالت قاضی است. اگر علم قضاوت باشد و عدالت در حکم نباشد جامعه به هلاکت میرسد چراکه هوای نفس سبب خرابیهایی میشود که حق و ناحق پیدا میگردد و عدهای با رشوه و پارتی غالب و دیگران مغلوب و مظلوم میشوند و حق آنها از بین میرود. این در درازمدت، جامعه اسلامی را به انواع عذاب مانند قحطی و گرانی قیمت، زلزله، عدم ترحّم به یکدیگر و … دچار میکند. قاضی که به جور و ناحق حکم کند، بااینکه با موازین قضا آگاه است و یا به احکام قضاوت آگاه نیست و به جور قضاوت کند و کسی که بهحق قضاوت کند ولی به موازین قضا آگاه نباشد در آتش هستند. تنها کسی در بهشت است که هم بهحق قضاوت کند و هم به موازین قضاوت آگاه باشد. این مطلب را امام صادق علیه السّلام فرمود. (المیزان 5/450) این چهار قسم از مطالبی است که توجه به آن، راه را برای قاضی و قضاوت باز میکند که چگونه باشد و به چه مبنایی داوری کند. بههرتقدیر علم بهحق بودن قضاوت، شرط در جواز حکم است، حکمی که در قرآن اشاره به آن شده و به انبیاء دادند، حکم کردن میان مردم بود. (سورهی بقره، آیهی 213) در قرآن اشاراتی آمده است که کسی که حکم به آنچه خدا فرموده نکند از کافران، ستمکاران و فاسقان به شمار میآید و این دلیلی است که نشان میدهد لزوم و وجوب دارد که هر نوعی قضاوت و حکمی که بر مبنای دین و شریعت باشد، خداپسندانه باشد.
1- امام علیه السّلام و حاکم جن
روزی امام علی علیه السّلام در کوفه بالای منبر مشغول خطبه خواندن بود که ناگهان اژدهایی از جانب منبر ظاهر شد و از پلههای منبر بالا رفت تا به نزدیک حضرت رسید. مردم ترسیدند و خواستند که آن را از نزد حضرت دفع کنند. امام به مردم اشاره کردند که کاری به او نداشته باشند. اژدها وقتی به پلۀ آخر رسید حضرت کمی خود را خم کردند و اژدها گردنش را دراز و دهان به نزدیک گوش امام قرار داد. مردم ساکت و متحیّر شدند. در این وقت اژدها صدای بزرگی کرد که اکثراً شنیدند. حضرت لبان مبارک را به حرکت درآورده بود و اژدها گوش میداد. اژدها از منبر به پایین آمد. گویا زمین او را بلعید. حضرت خطبه را ادامه داد و آن را تمام کرد و از منبر پایی آمد. مردم دور حضرت جمع شدند و از حال اژدها و کیفیّت ملاقات با حضرت پرسیدند، فرمود: «آن طوری که شما گمان کردید نبود، بلکه او حاکمی از حکّام جن بود که در حکمی دچار اشتباه و مشکل شده بود، به نزدم آمد و حکم آن را تقاضا کرد؛ من حکم را به او فهماندم، پس مرا دعا کرد و رفت.» (الارشاد، ص 183)
2- میل قاضی و عذابش
از امام باقر علیه السّلام نقل میکنند که ایشان فرمودند: در بنیاسرائیل عالمی بود که میان مردم قضاوت میکرد. همینکه مرگش فرارسید به زن خود گفت: «وقتیکه من مُردم مرا غسل ده و کفن کن و در تابوت بگذار و رویم را بپوشان.» بعد از وفاتش، زنش همان عمل را انجام داد. پس از مختصر زمانی روی او را باز کرد تا یکبار دیگر صورت شوهرش را ببیند. (بهصورت مکاشفه) چشمش به کرمی افتاد که بینی شوهرش را میخورد و قطع میکند. بسیار ترسید. شب شوهرش را در خواب دید و از علت کرم در بینیاش پرسید. قاضی گفت: «اگر ترسیدی، بدان که این گرفتاری به خاطر میل و علاقهای بود که نسبت به برادرت ورزیدم. روزی برادرت با طرف مورد نزاعش نزدم برای قضاوت آمدند، اتفاقاً پس از محاکمه حق هم با او بود؛ و آنچه از کرم به بینیام دیدی که موجب رنجش (در برزخ) را فراهم کرد؛ همان میل در حکم به نفع برادرت بود.» (داستانها و پندها 1/55-انوار نعمانیه، ص 15)
3- حکم آخرتی
حضرت داود علیه السّلام از پروردگار خود خواهش کرد که یک قضیه از قضایای آخرت که در میان بندگان خود حکم خواهد کرد به او بنماید. حقتعالی به او وحی فرمود: از من چیزی خواستی که احدی از خلق خود را بر آن مطلع نکردهام. سزاوار نیست بهغیراز من کسی به آن نحو حکم کند؛ پس بار دیگر داود علیه السّلام این استدعا را نمود. جبرئیل آمد و گفت: «از پروردگارت چیزی سؤال کردی که پیش از تو هیچ پیغمبر این را سؤال نکرده است. حقتعالی دعای تو را مستجاب فرمود. در اولین قضیه که فردا بر تو وارد میشود حکم آخرت بر تو ظاهر خواهد شد.» چون صبح داود در مجلس قضا نشست، مرد پیری آمد و جوانی را همراهش آورد که در دستش خوشۀ انگوری بود. آن پیرمرد گفت: ای پیامبر خدا! این جوان داخل باغ من شده درختهای انگور مرا خراب کرده و بدون اجازه انگور مرا خورده است. داود علیه السّلام به آن جوان گفت: چه میگویی؟ جوان هم اقرار کرد که این کار را بدون اجازه انجام داده است. خداوند وحی کرد: «اگر بهحکم آخرت میان ایشان حکم کنی بنیاسرائیل قبول نخواهند کرد. ای داوود! این باغ از پدر این جوان بود که این پیرمرد به باغ او رفت و او را کشت و چهل هزار درهم مال او را غصب و در کنار باغ دفن کرده است. پس شمشیری به دست آن جوان بده تا گردن آن پیرمرد را بزند به قصاص پدر خود؛ و باغ را تسلیم آن جوان کن و بگو که فلان موضع باغ را بِکَنَد و مال خود را بیرون آورد.» پس داوود علیه السّلام خائف شد و این حکم را موافق فرمودۀ حقتعالی اجرا کرد. (حیوه القلوب 1/333)
4- یهودی و امام علیه السّلام در نزد قاضی
حضرت علی علیه السّلام در مسجد کوفه نشسته بود که عبدالله بن قفل یهودی از قبیلۀ تمیم، درحالیکه زرهی در دست داشت از کنار حضرت علیه السّلام عبور کرد. چون چشم امام به زره افتاد فرمود: «این زره طلحه بن عبدالله است که در جنگ بصره از غنائم نصیبم شده و این خیانت است!» یهودی حاضر شد با امام، نزد قاضی مسلمانان که دست نشاندۀ اوست برود. نزد شریح قاضی (شریح از سال 18 یا 22 هجری در 40 سالگی از طرف خلیفۀ دوم به قضاوت کوفه منصوب شد و حدود 60 سال قاضی بوده است. او 120 سال عمر کرد.) آمدند. امام دعوی خود را بیان داشت. شریح گفت: «گواه بر ادعای خود اقامه کنید.» امام فرزندش حسن علیه السّلام را شاهد آورد. شریح گفت: یک نفر کافی نیست (و به قولی شهادت فرزند به نفع پدر را نپذیرفت.) (و شهادت قنبر را قبول کرد) امام علیه السّلام قنبر غلامش را شاهد آورد. شریح گفت: «به شهادت برده حکم نمیکنم.» امام با ناراحتی به مرد یهودی فرمود: «زره را برگیر و برو؛ که این قاضی سه بار بهناحق حکم کرد.» شریح گفت: «سه مورد حکم ناحق را بگو کدام بوده است؟» امام فرمود: وای بر تو، در مورد خیانت گواه لازم نیست (باید مالک شاهد بیاورد که از چه راهی آن را مالک شده است) دوّم حسن علیه السّلام را شاهد آوردم قبول نکردی، بااینکه پیامبر صلیالله علیه و آله با یک شاهد و قسم مدعی، حکم میفرمود. سوم: قنبر شهادت داد. گفتی به قول بنده حکم نمیکنم. اگر بنده عادل باشد شهادتش قبول است.» سپس فرمود: «وای بر تو، امام مسلمانان در کارهای بزرگ امین است، چگونه ادعایش مقبول نباشد.» مرد یهودی با دیدن این جریان گفت: «سبحانالله خلیفۀ مسلمین با من نزد قاضی میآید و علیه او قضاوت میکند و او هم راضی میشود. یا امیرالمؤمنین شما درست فرمودید. زره از شماست که از خورجین، شما افتاد و من برداشتم.» شهادتین جاری نمود و مسلمان شد. حضرت زره را به او بخشید و نهصد درهم یا دینار هم به او جایزه داد. (پیغمبر و یاران 3/286-بحارالانوار 4/302)
5- چشم کور شد
در زمان خلافت عثمان، غلامش مردی از اعراب را سیلی زد و چشم او کور شد. آن مرد شکایت را نزد عثمان آورد. عثمان گفت: دیه میدهم. آن مرد قبول نکرد و گفت: میخواهم قصاص کنم! عثمان دیه را دو برابر کرد؛ باز آن مرد قبول نکرد و تقاضای قصاص کرد! عثمان این قضیه را نزد امیرالمؤمنین علیه السّلام فرستاد تا حکم کند. امام امر کرد آن مرد دیه بگیرد، لکن دیه را قبول نکرد؛ امام دیه را دو برابر کرد باز راضی نشد. امام دستور داد تا غلام خلیفه را آوردند. مقداری پنبه و یک آیینه حاضر کردند، پنبه را (به چیزی) تر کردند و بر پلکها و اطراف چشم او گذاشتند و چشم او را در مقابل آفتاب بازداشتند و آن آیینه را در مقابل، نگاه داشته و شعاع آن را بر چشم او انداخته و فرمودند بر آیینه نگاه کند؛ آنقدر او را نگه داشتند که تخم چشم او از بینایی افتاد و کور شد؛ و بدین ترتیب امام قصاص چشم را انجام دادند. (قضاوتهای امیرالمؤمنین علیه السّلام، ص 103- وافی ج 2)
قصههای حضرت ابراهیم علیهالسلام
قرآن:
خداوند متعال در آیهی 75 سورهی هود میفرماید: «ابراهیم بهراستی بردبار دردمند بازگشت کننده (به خدا) بود.»
حدیث:
امام صادق علیهالسلام فرمود: «خداوند تبارکوتعالی، حضرت ابراهیم را قبل از آنکه به پیامبری برگزیند به عبودیت گرفته بود.» (الکافی 1/175)
توضیح مختصر:
ابراهیم علیهالسلام از پیامبران اولوالعزم بود و حکایتهای بسیاری دارد از تولّد، آمدن و شکستن بتها، مبارزات، محاجّه با مشرکین و نمرود و بالاخره افتادن در آتش نمرود و خداوند آتش را بر او سرد و سلامت کرد و او بر آتش صبر نمود. امتحان شدن او به ذبح اسماعیل، آمدن ملائکه بر او و میهمان کردن آنها، بشارت دادن او در پیری به فرزند و موفقیت او در این امتحانات، سبب شد که نسل پیامبر صلّی الله علیه و آله و سلّم از اسماعیل به او متّصل شد. لذا ابراهیم عرض کرد: «سپاس خدایی را که در سر پیری اسماعیل و اسحاق را به من داد.» (سورهی ابراهیم، آیه 39) به همین خاطر خداوند صُحف همانند تورات و انجیل را به او عطا کرد که مسائل شریعت در آن بود و در باطن همان اسم اکبر است که الواح و بهعبارتدیگر کتاب آسمانی به او داده شد و خداوند ذریّه او را بسیار کرد. نام پیامبر صلّی الله علیه و آله و سلّم در صحف او «ماحی» بوده است. بر ابراهیم علیهالسلام بیست صحیفه نازل شد. از پیامبر صلّی الله علیه و آله و سلّم نقل شده که در صحیفهی او مثلها آمده بود. ابراهیم با اسماعیل کسانی بودند که خانه کعبه را ساختند و خداوند او را به خلیلی خود انتخاب کرد و پرده و حجابهایی را برایش کنار زد و او ملکوت آسمانها و زمین را دید. خداوند او را به صفت بردبار و نرمدل و بازگشت کننده بهسوی خدا معرفی کرد (هود/75) و سلام خود را بر او فرستاد (صافات/109) و او را عبد کامل و نبی و صدیق شمرد و خداوند به پیامبر صلّی الله علیه و آله و سلّم فرمود: «بر من گزارش و خبر ابراهیم را بخوان.» (سوره شعرا، آیهی 6)
1- خلیل الرحمان
امام باقر علیهالسلام فرمود: چون خدا ابراهیم را خلیل خود گردانید، بشارت خلیلی را مَلَک موت آورد در صورت جوانی سفیدرو که دو جامه سفید پوشیده بود. روزی ابراهیم پی کار بیرون رفت و درِ خانه را بست. چون برگشت و در را گشود، ناگاه مردی را دید که ایستاده است در غایت حُسن و جمال! پس ابراهیم را غیرت از جا به درآورد و گفت: ای بنده خدا! کی تو را داخل خانه من کرده است؟ گفت: «پروردگار خانه، مرا داخل کرده است.» فرمود: «پروردگارش از من احق است، پس تو کیستی؟» گفت: «عزرائیل.» ابراهیم ترسید و فرمود: «آمدهای قبض روح من بکنی؟» گفت: نه ولیکن خدا بندهای را خلیل خود گردانیده است آمدهام که این بشارت را به او برسانم. ابراهیم فرمود: «کیست آن بنده، شاید خدمت او کنم تا بمیرم.» گفت: «تو آن بندهای.» پس ابراهیم آمد به نزد ساره (زوجهاش) و فرمود: «خدا مرا خلیل خود گردانیده است.» (علل الشرایع ص 35)
2- ریشسفید
امیرالمؤمنین علیه السّلام فرمود: پیشتر چنان بود که هرچند آدمی ریشش سفید نمیشد و گاه بود شخصی به مجمعی میآمد که شخصی با پسرانش در آن مجلس حاضر بودند، او پدر را از فرزندان تمییز نمیداد و میپرسید: کدامیک پدر شما است؟ چون زمان حضرت ابراهیم شد عرض کرد: خداوندا! از برای من علامتی قرار ده که به آن شناخته شوم پس موی سر و ریشش سفید شد. امام صادق علیه السّلام فرمود: مردم قبل از زمان حضرت ابراهیم ریش ایشان سفید نمیشد. حضرت ابراهیم روزی موی سفید در ریش خود دید گفت: «پروردگارا! این چیست؟» وحی به او شد که این باعث وقار است. عرض کرد: «وقار مرا زیاد گردان.» (علل الشرایع، ص 104)
3- خورجین پُر از ریگ
امام صادق علیه السّلام فرمود: ابراهیم هرگاه تنگی در معیشت او به هم میرسید به نزد قوم خود میرفت. پس در بعضیاوقات او را تنگی روی داد. او به نزد قوم خود رفت ایشان را در تنگی معاش یافت. پس برگشت به منزل، چون به نزدیک خانه رسید از الاغ فرود آمد و خورجین را پر از ریگ کرد از شرمندگی ساره. چون داخل خانه شد خورجین را فرود آورد و افتتاح نماز کرد. ساره آمد و خورجین را گشود دید پُر است از آرد. پس آن را خمیر کرد و نان پخت و آن حضرت را ندا کرد که از نماز فارغ شو و بخور. فرمود: «از کجا آرد آوردهای؟» عرض کرد: «از خورجین تو.» پس ابراهیم سر بهسوی آسمان بلند کرد که شهادت میدهم تویی خلیل. (تفسیر عیاشی 1/277)
4- منجنیق
امام صادق علیه السّلام فرمود: اول منجنیقی که در دنیا ساخته شد آن بود که نمرود برای حضرت ابراهیم در کوفه ساختند، بر سر نهری که آن را «کوثا» (کونی) میگفتند، در قریهای که آن را «قنطانا» میگفتند و آن را شیطان ساخت. چون ابراهیم را در منجنیق نشاندند و خواستند که به آتش اندازند، جبرئیل آمد و گفت: «سلام بر تو ای ابراهیم و رحمت و برکات خدا بر تو باد، آیا تو را حاجتی هست؟» گفت: «به تو حاجتی ندارم.» پس در آنوقت خداوند به آتش ندا کرد که سرد شو. (تفسیر فرات، ص 263)
5- بانقیا
امیرالمؤمنین علیه السّلام فرمود: ابراهیم علیه السّلام به شهر «بانقیا» پهلوی نجف گذشت. هر شب در آن شهر زلزله میشد چون ابراهیم در آنجا ماند آن شب زلزله نشد. اهل آن شهر پرسیدند علت چیست؟ گفتند: «دیشب مردی با پسرش در اینجا وارد شدند.» پس به نزد ابراهیم رفتند و گفتند: «هر شب در شهر ما زلزله میشد و در این شب که تو وارد شهر ما شدی زلزله نشد. امشب هم بمان تا ببینیم که چون میشود.» چون شب ماند زلزله نشد. اهل آن شهر به نزد او آمدند و گفتند: «نزد ما اقامت کن و آنچه میخواهی ما به تو میدهیم.» فرمود: «من نمیمانم ولیکن این صحرای نجف در پشت شهر شما است به من بفروشید تا زلزله دیگر در شهر شما نشود.» گفتند: «ما به تو میبخشیم.» ابراهیم گفت: «نمیگیرم مگر به خریدن.» گفتند: «پس بگیر به هر قیمت که خواهی.» پس خرید زمین را به هفت گوسفند و چهار درازگوش. به این سبب زمین را بانقیا گفتند زیرا که گوسفند را به لغت نبطی نقیا میگویند. پسر ابراهیم گفت: «این زمین را که نه زراعتی در آن میتوان کرد و نه حیوانی میتوان چرانید؟» فرمود: «ساکت شو که خداوند عالمیان از این صحرا هفتاد هزار کس را بدون حساب محشور و داخل بهشت میکند که هر یک از ایشان جماعت بسیاری را شفاعت کنند.» (علل الشرایع، ص 585)
قصاص
قرآن:
خداوند متعال در آیهی 45 سورهی مائده میفرماید: «همانا جان در مقابل جان و چشم در مقابل چشم و بینی در مقابل بینی و گوش در مقابل گوش و دندان در برابر دندان میباشد و هر زخمی قصاص دارد و اگر کسی آن را ببخشد (و از قصاص صرفنظر کند) کفارۀ (گناهان) او محسوب میشود.»
حدیث:
حضرت علی علیهالسلام فرمود: «درست بنگرید اگر من از ضرب او (ابن ملجم) وفات کردم، او را تنها یک ضربت بزنید و دستوپا و دیگر اعضای او را مبُرید.» (نهجالبلاغه، ص 423)
توضیح مختصر:
حکم قصاص برای همه است، اما با شرایطی که احکام قصاص گفته شده است، قصاص برای این است که جانی را در جنایتش تعقیب میکنند تا حکم او را عملی سازند. طبق قرآن «در قصاص، حیاتی است ای خردمندان» (بقره، آیه 179) پس با پذیرفتن دیه و چیزی، از طرف پروردگار اذن دادهشده که ولیّ خون، عفو کند. حکم قصاص، حکمت تشریع بوده و حیات و مصلحت جامعه است اما اگر قاتل را کشتند و متوجه شدند بیگناه بوده، این کشتن خودش برای حیات جامعه ضرر دارد، لذا قصاص قبل از جنایت را شامل نمیشود. در عصر نزول قرآن، در عربستان نوعی قصاص و اعدام وجود داشت، لکن حدومرزی بهعنوان قانون الهی نبوده است. لذا گاهی در مقابل کشتن یک نفر، ده نفر را میکشتند که تعصّب و قُلدری و زورگویی، غالب در قصاص بود؛ اما خداوند درباره یهودیان فرمود: «در الواح بر ایشان نوشتم یک نفر بهجای یک نفر و چشم بهجای چشم و بینی در برابر بینی و گوش در مقابل گوش و دندان در مقابل دندان و زخم در برابر زخم باید قصاص شود.» (مائده آیه 45) «آزاد عوض آزاد و بنده عوض بنده و زن عوض زن» (بقره، آیه 177) اسلام عادلترین راه قصاص را بیان کرد، حدومرز قرارداد، آن را اثبات کرد و اعدام قاتل را بین اینکه صاحب خون عفو کند و دیه بگیرد یا حکم قصاص را اجرا نماید مخیّر نمود.
1- باهلی
در عرب جاهلی، در بعضی مناطق وقتی کسی کشته میشد، صاحب خون آنقدر از طرف مقابل میکشتند تا قضیه به اتمام برسد، ازجمله قبیلۀ باهلی. در شعر و مثل میگویند: «اگر به سگ بگویند تو باهلی هستی، سگ به صدا و فغان میآید که این چه نسبتی است که به من میدهید.» از پیامبر صلّی الله علیه و آله و سلّم پرسیدند: «اگر قاتل از باهل باشد باز باید یک نفر را کشت؟» فرمود: «اگرچه باهل باشد، یک نفر در مقابل یک نفر و چشم از دست داده باید فقط چشم ضارب را قصاص کند.» (جامع النورین، ص 298)
2- سه قسمت
در زمان پیامبر صلّی الله علیه و آله و سلّم زنی، زن دیگر را برای شوخی به دوش حمل کرد. زنی آمد و حملکننده (مرکوب) را نیشگون گرفت و این سبب شد پای زن از زمین بلند شود و زن سواره بیفتد و گردنش بشکند و جان بدهد. امیرالمؤمنین علیه السّلام فرمود: «دیۀ مقتول سه قسمت میشود. یک ثلث از جانب خودش میباشد که از روی لهو و لعب سوار شده، یک ثلث را حمل کننده باید بدهد و یک ثلث دیگر را نیشگون گیرنده.» این خبر را به پیامبر صلّی الله علیه و آله و سلّم رساندند و ایشان امضاء فرمودند. (الارشاد، ص 105- عجائب احکام امیرالمؤمنین علیه السلام)
3- چشم را کور کرد
در زمان خلافت عثمان، غلامش مردی را سیلی زد و چشم او را کور کرد. مرد به خلیفه شکایت برد. او گفت: «دیه میدهم.» آن مرد حاضر نشد و گفت: «میخواهم قصاص کنم.» حکم این مطلب را به امیرالمؤمنین علیهالسلام رساندند. امام علیهالسلام دیه را دو برابر نمودند، آن مرد بازهم قبول نکرد، پس دستور داد غلام را آوردند. مقداری پنبه و یک آینه حاضر کردند و پنبه را به چیزی تر کردند و بر پلکها و اطراف چشم او گذاشتند، چشم او را در مقابل آفتاب بازداشتند و آینه را مقابلش قرار دادند و شعاع او را بر چشم او انداخته و فرمودند که به آینه نگاه کند، آنقدر او را نگه داشتند که تخم چشم او از بینایی افتاد و کور شد. بدین طریق، امام علیهالسلام قصاص چشم را انجام دادند. (قضاوتهای امیرالمؤمنین، ص 103)
4- بیگناهان
در زمان خلافت عمر، کسی برای دستشویی به خرابهای رفت و دید یک نفر را تازه کشته و کاردی بر سینهاش فروکردهاند و هنوز دستوپا میزند. مأمورین حکومت رسیدند، او را بهعنوان قاتل گرفته و نزد عمر بردند. او گفت: «من قاتل نیستم» ولی عمر گفت: «باید او را بکشید.» در همان وقت امیرالمؤمنین علیهالسلام رسیدند و فرمودند: «هیچکدام را بهعنوان قصاص نکشید.» عمر گفت: «چرا؟» فرمود: «اولی را کسی نکشته و دومی هم احیای نفس او کرده که گفت مرا بکشید و او را از کشتن نجات داد.» عمر گفت: «اگر علی نبود، من در حکم هلاک میشدم.» (جامع النورین، ص 299)
5- سواده بن قیس
پیامبر صلّی الله علیه و آله و سلّم در آخرین روز عمرشان به مسجد آمدند و فرمودند: «هر کس از من طلب و حقّی دارد، بیاید و بگوید.» سواده بن قیس برخاست و گفت شما از طائف میآمدید، بر شتر سوار بودید و چوب ممشوق را بلند کردید که بر شتر بزنید، ولی به شکم من اصابت کرد، نمیدانم عمدی بود یا از روی خطا. پیامبر صلّی الله علیه و آله و سلّم فرمود: «به خدا پناه میبرم که به عمد باشد.» چوب را از خانۀ پیامبر صلّی الله علیه و آله و سلّم آوردند، پس فرمود: «قصاص بنما تا راضی شوی.» سواد بهجای آن، شکم مبارک پیامبر صلّی الله علیه و آله و سلّم را بوسه زد و گفت: «خدایا! به شکم مطهر پیامبر صلّی الله علیه و آله و سلّم مرا از عذاب قیامت رها کن.» پیامبر صلّی الله علیه و آله و سلّم فرمود: «عفو میکنی یا قصاص؟» گفت: «عفو میکنم». فرمود: «خدایا! سواد از رسول تو گذشت، تو هم او را عفو نما.» (محجه البیضاء،8/275- شنیدنیهای تاریخ، ص 415)
قسم و نسبت دروغ
قرآن:
خداوند متعال در آیهی 42 سورهی حج میفرماید: «اگر تو را تکذیب کنند (کار تازهای نیست) پیش از آنها قوم نوح و عاد و ثمود پیامبرانشان را تکذیب کردند».
حدیث:
امام علی علیهالسلام میفرمایند: «آدم دروغگو، در گفتار خود متّهم است، اگرچه دلیلش محکم و سخنش راست باشد». (غررالحکم، ج 2، ص 368)
توضیح مختصر:
سوگندهای لغو، کراهت دارد و سزاوار نیست از مؤمن سر بزند، چون مؤمن از لغو، اِعراض میکند. یکی از مصادیق آن سوگندهای شوخی و لغو و تمسخرآمیز میباشد؛ اما وقتی خداوند میخواهد اهمیّت مطلبی را به مردم بفهماند سوگند میخورد مانند سوگند به نفس (سورهی شمس آیهی 7) از آن طرف گاهی در محکمکاری قسم خورده میشود. شیطان به خداوند عرضه داشت: «قسم به عزتت که همه انسانها را از راه به در میبرم مگر بندگان مخلصت را». (سورهی ص، آیات 83-82) در قضیه انداختن یوسف علیهالسلام به زندان، بعد از آنکه طهارت یوسف علیهالسلام ثابت شد و رسوایی زلیخا منتشر گشت، عزیز مصر و اطرافیانش بر این تصمیم قسم خوردند که او را در زندان بیفکنند. در سورهی نحل آیه 38 خداوند درباره منکرین معاد میفرماید: «با سختترین سوگندهایشان به خدا سوگند یاد کردند که خدا کسی را که میمیرد برنخواهد انگیخت، درحالیکه انجام این وعده بر او حق است». بااینکه در دادگاه نوعی کارگشایی برای قاضی، قسم دادن است درعینحال شکستن قسم ازنظر دینی و عقلی، شنیع است. انسان وقتی به خدا قسم میخورد که فلان کار را کند، وعدهی خویش را بهنوعی به خدا معلّق میکند و خدا را در وفای به آن کفیل از طرف خود مینماید. اگر سوگند را بشکند باید کفیلش او را عقوبت کند. پس در نقض سوگند، اهانتی به ساحت خدا کرده است.
1- صدا از قبر پیامبر صلّی الله علیه و آله و سلّم
در روز جمعهای، در مسجد پیامبر صلّی الله علیه و آله و سلّم، یکی از عمّال بنی مروان بالای منبر رفت و گفت: «پیامبر صلّی الله علیه و آله و سلّم، علی علیهالسلام را به خاطر شفاعت فرزندش فاطمه علیها السلام، به خلافت منصوب کرد با اینکه میدانست (نعوذبالله) علی علیهالسلام خائن است.» در این هنگام، اهل مسجد از قبر مقدّس پیامبر صلّی الله علیه و آله و سلّم شنیدند که: «دروغ میگویی ای دشمن خدا! دروغ میگویی ای کافر!» و همۀ اهل مسجد، این صوت را از داخل قبر شنیدند. (خزائن کشمیری، متن 484)
2- شک کردی
جندب بن عبدالله گفت: در جنگ نهروان، من به شک افتادم؛ زیرا خوارج، روزها روزه بودند و شب را راز و نیاز میکردند. امیرالمؤمنین علیهالسلام آمدند در کنارم نشستند، پس مرد سوارهای آمد و گفت: «چرا نشستهای یا امیرالمؤمنین علیهالسلام؟ دشمنان از رود عبور کردند.» امام علیهالسلام فرمود: «با چشمهایت دیدی؟» گفت: «آری!» فرمود: «به خدا قسم عبور نکردند و نخواهند کرد.» من با خودم گفتم: آن مرد میگوید با چشم خودم دیدم، علی علیهالسلام میفرماید: «به خدا قسم، دروغ میگویی» پس با خودم گفتم، اگر آنها عبور کرده باشند، با علی علیهالسلام میجنگم. در همان حال مرد دیگری آمد و گفت: «یا امیرالمؤمنین! همانا همه از رود عبور کردند و این شلّاق آنهاست». فرمود: «خدا و پیغمبرش راست گفتند و تو دروغ میگویی». پس امام علیهالسلام دستور داد، همه بر اسبهایشان سوار شوند و بهطرف نهروان رفتند. وقتی به نهروان رسیدیم، من در کنار امام علیهالسلام بودم. همۀ خوارج پشت رود بودند و عبور نکرده بودند. پس امام علیهالسلام رو به من کرد و دست بر سینهام گذاشت و فرمود: «ای جندب! شک کردی؟ حالا چه میبینی؟» (ترجمۀ مدینه المعاجز، ص 335) عرض کردم: «به خدا پناه میبرم».
3- سوگند دروغ
پیامبر صلّی الله علیه و آله و سلّم از جایی عبور مینمودند به دو نفر مرد برخورد کردند که مشغول خرید و فروش گوسفند بودند و قسم میخوردند. یکی میگفت: «والله از این کمتر نمیفروشم» و دیگری میگفت: «والله زیادتر از این قیمت، به تو نمیدهم.» عاقبت، مشتری گوسفند را خرید. پیامبر صلّی الله علیه و آله و سلّم فرمود: «یکی از شما دو نفر گناه کردید و به خاطر قسم دروغ، باید کفاره بدهید». (محجه البیضاء، ج 5، ص 240)
4- قصّه گویان مجالس
از امام صادق علیهالسلام پرسیدند: «عدهای برای مردم قصه میخوانند. آیا گوش دادن به ایشان حلال است؟» حضرت فرمود: «حلال نیست. هر کس گوش به کلام سخنگویی دهد، به تحقیق او را پرستیده است. اگر سخنگو از جانب خدای تعالی سخن گوید، یعنی سخن راست و حق گوید، آن گوش کننده، خدا را پرستیده و اگر از طرف ابلیس سخن گوید، یعنی سخنانی که نسبت دروغ و باطل در آن است، پس آن گوش کننده، ابلیس را پرستیده است». (منتهی الامال، ج 1، ص 47)
5- به خدا قسم دروغ میگویی
امیرالمؤمنین علیهالسلام در مجلس نشسته بود و افراد نسبت به ایشان، اظهار محبّت میکردند. یکی از خوارج آمد و گفت: «یا علی! من تو را در نهان و آشکار دوست دارم». حضرت به او خیره شدند و فرمود: «به خدا قسم دروغ میگویی، تو اصلاً مرا دوست نداری». آن مرد گریه کرد. امام علیهالسلام فرمود: «خدا آگاه است که مرا دوست نداری». پس دستش را دراز کرد و با امام علیهالسلام (صوری) بیعت کرد. امام علیهالسلام فرمود: «همانا در عراق کشته میشوی درحالیکه خانواده و قومت، تو را نخواهند شناخت». امام باقر علیهالسلام فرمود: «مدّتی نگذشت که آن مرد بهطرف نهروان رفت و با علی علیهالسلام جنگید و کشته شد و خانوادهاش وقتی آمدند، جنازۀ او را نشناختند.» (مدینه المعاجز، ص 355- اختصاص شیخ مفید (ره))
قسم (سوگند)
قرآن:
خداوند متعال در آیهی 10 سورهی قلم میفرماید: «از کسی که بسیار قسم یاد میکند و پست میباشد اطاعت مکن».
حدیث:
حضرت علی علیهالسلام فرمود: «سریعترین عمل ازنظر کیفر، سوگند دروغ است». (غررالحکم، ج 2، ص 613)
توضیح مختصر:
اصل سوگند خوردن ممدوح نیست که انسان نام خداوند را برای هر چیزی به زبان بیاورد مگر درجایی که مصلحت تقاضا کند یا برای نشان دادن کاری که حتمی و درست است و باید انجام گیرد، قسم خورده شود. پس سوگند خوردن اگر راست باشد، مکروه است و اگر دروغ باشد حرام بوده و از گناهان شمرده میشود. اگر برای اینکه خودش یا مسلمانی را از شرّ ظالمی نجات دهد، قسم دروغ بخورد اشکالی ندارد، بلکه گاهی واجب میگردد. البته توریه کردن بهتر است و آن اینکه موقع قسم خوردن طوری نیّت کند که دروغ بهحساب نیاید، مثلاٌ در نیّت ساعت، زمان، کمیّت و کیفیّت شخص و کار توریه کند، بهطور مثال به ظالم بگوید فلان شخص را در اینجا ندیدهام بااینکه در 50 متری دیده بود. البته در قسم خوردن باید شخص، بالغ و عاقل باشد و از روی قصد و اختیار قسم بخورد و آن کاری که به خاطر آن قسم میخورد باید حرام و مکروه نباشد، ترک واجب نباشد و یکی از اسماء خداوند مانند «خدا» و «الله» را به زبان بیاورد و عمل نمودن به قسم برایش ممکن باشد. همچنین اگر سهواً یا بهناچار یا از روی جهل به موضوع و حکم قسم، سوگند بخورد کفّاره ندارد.
1- سوگند دروغ چرا؟
شخص گفت: «من بر سر راه امام عسگری علیهالسلام نشستم. چون حضرت از کنارم عبور میکرد، تقاضای کمکی کردم و قسم خوردم که حتّی یکدرهم پول ندارم و صبحانه و شامی هم ندارم.» حضرت فرمود: «چرا قسم دروغ میخوری؟ البته خیال نکنی، این حرف را میزنم تا کمکی به تو نکنم، بلکه میگویم سوگند دروغ بر زبان نیاور، تو دویست دینار در زیر زمین پنهان کردهای، ولی بدان که در وقت حاجت نمیتوانی از آن استفاده کنی.» آنگاه به غلام خود فرمود: «هر چه پول همراه داری به او بده» و غلام صد دینار به من داد. مدتّی بعد، نیاز شدیدی به پول داشتم و مجبور شدم آن دفینه را بیرون بیاورم، ولی چون زمین را حفر کردم، اثری از آن پول ندیدم. وقتی بررسی کردم، دریافتم که پسرم محل آن را کشف کرده و همۀ پولها را برداشته و فرار کرده است و حتّی یک دینار آن هم به دستم نرسید. (شنیدنیهای تاریخ، ص 234- محجه البضاء، ج 4، ص 326)
2- سوگند به تقیّه (تقیّه: خود را هممذهب دیگران نشان دادن برای حفظ جان و مال)
معمّر بن یحیی گفت: به امام باقر علیهالسلام عرض کردم، کالا و اموالی از مردم همراه ماست و ما (از سر مرز و ابتدای شهرها) عبور میکنیم. افراد گمرکچی، ما را قسم میدهند و ما هم قسم میخوریم، آیا صحیح است؟ امام فرمود: من دوست دارم که میتوانستم تمام اموال و کالای مسلمانها را نگهداری کنم و بر آن قسم بخورم (تا از دست نگهبانان گمرکی حفظ شود.) هرگاه مؤمن بر نفس خودش از ضرر و زیانی (از جانب آنان) بترسد؛ پس تقیه کند. (سفینه البحار، ج 1، ص 298)
3- اثر سوء قسم ناروا
بعد از کشتن محمد و ابراهیم پسرهای عبدالله بن حسن، مردی از اهل مدینه به نزد خلیفه عباسی منصور دوانیقی رفت و گفت: جعفر بن محمد (امام صادق علیهالسلام) معلی بن خنیس را فرستاده تا از شیعیان اسلحه بگیرد و اراده خروج دارد. منصور بسیار ناراحت شد و به عموی خود که فرماندار مدینه بود، نامهای نوشت و گفت: که امام را بهسرعت نزد او بفرستد. فرماندار، نامه را به امام نشان داد و امام به صفوان (شتربان) گفت: فردا شتری حاضر کن؛ (میخواهم) بهجانب عراق روم. سپس متوجّه مسجد و قبر پیامبر صلّی الله علیه و آله و سلّم شده و چند رکعت نماز و دعایی خواند. روز بعد متوجّه عراق شد. چون به در خانه خلیفه رسید، منصور ابتدا او را اکرام کرد و سپس با عتاب گفت: «شنیدهام معلّی برای تو اموال و اسلحه جمع میکند!» امام علیهالسلام فرمود: «این افتراست.» خلیفه گفت: «سوگند یاد کن.» امام علیهالسلام به خدا سوگند یاد کرد. خلیفه گفت: «به طلاق و عتاق قسم بخور.» امام علیهالسلام فرمود: «تو سوگند به خدا را قبول نمیکنی و مرا به سوگند بدعتی امر میکنی!» خلیفه گفت: «آنکه این مطلب را به من رسانده الآن میآید و جلوی تو گزارش میدهد»، پس او آمد و گفت: بلی معلّی برایت اموال و اسلحه جمع میکند. فرمود: «سوگند یاد میکنی؟» گفت: آری و قسم خورد و (والله الذّی لا اله الا هو الطّالِب الغالِبُ الحیَّ القَیّوم)؛ فرمود: «در سوگند تعجیل مکن آن نوعی که من میگویم بگو.» منصور گفت: «مگر سوگندش چه عیب داشت؟» فرمود: «خداوند صاحب حیا و کرم است و اگر کسی او را به صفات کمالیه و رحمت و کرم مدح کند، او را زود عقوبت نمیکند.» پس فرمود: «بگو از حول و قوهی خدا بیزار شوم و در حول و قوت خود داخل شوم، اگر چنین نباشد.» آن مرد چون چنین سوگند یاد کرد، در جا افتاد و مُرد. خلیفه از مشاهده این حال ترسید و گفت: «دیگر سخن کسی را در حق تو قبول نخواهم کرد.» (منتهی الامال، ج 2، ص 153)
4- هزار دینار
شخصی به حضور امام حسن علیهالسلام آمد و ادعا کرد که هزار دینار از تو طلب دارم. امام علیهالسلام قبول نکردند و جریان به دادگاه کشید. امام علیهالسلام با او نزد شریح قاضی رفتند و جریان را گفتند. شریح به امام حسن علیهالسلام گفت: «شما سوگند یاد کنید که او بر شما طلب ندارد.» امام علیهالسلام فرمود: «او سوگند یاد کند که طلب دارد تا طلبش را بدهم.» شریح به او گفت: «سوگند یاد کن.» او گفت: «سوگند به خدایی که جز او خدایی نیست! و …» امام علیهالسلام فرمود: «چنین سوگندی از تو نخواستم. بگو سوگند به خدا من بر تو هزار دینار طلب دارم.» او همین سوگند دروغ را یاد کرد و امام علیهالسلام هزار دینار به او داد، همینکه برخاست برود، ناگهان به زمین افتاد و مُرد. از امام مجتبی علیهالسلام سؤال شد که چرا سوگند را عوض کردی؟ فرمود: «نخست سوگند او به یکتایی خدا بود، ترسیدم به برکت توحید، عذاب از آن دروغگو دفع شود.» (داستانها و پندها، ج 6، ص 108-مناقب ابن شهرآشوب، ج 4، ص 10)
5- سوگند باطل و زوال ایمان
مردی از اهل حضر موت، خدمت پیامبر صلّی الله علیه و آله و سلّم آمد و عرض کرد: ای رسول خدا! همسایهای به نام «امرو القیس» دارم که قسمتی از زمین مرا غصب کرده و مردم گواه صدق من هستند، ولی چون برای او احترام بیشتری قایلند، حاضر به حمایت از من نیستند. پیامبر صلّی الله علیه و آله و سلّم «امروالقیس» را خواست و از او در این زمینه سؤال کرد و او همهچیز را انکار کرد. پیامبر صلّی الله علیه و آله و سلّم پیشنهاد کرد سوگند بخورد؛ مرد شاکی عرض کرد: «او آدم بیبندوباری است و برای او سوگند خوردن باطل، هیچ مانعی ندارد.» پیامبر صلّی الله علیه و آله و سلّم فرمود: «یا باید شاهد بیاوری، یا او تسلیم سوگند شود.» هنگامیکه امروالقیس خواست سوگند یاد کند، پیامبر صلّی الله علیه و آله و سلّم به او مهلت داد و دربارهی عواقب سوء آن، یادآوری کرد. آن دو نفر بازگشتند و این آیات نازل شد: «سوگندهایتان را وسیله تقلّب و خیانت در میان خود قرار ندهید، مبادا گامی بعد از ثابت گشتن بر ایمان متزلزل شود؛ و به خاطر بازداشتن مردم از راه خدا، آثار سوء آن را بچشید… آنچه نزد شماست، فانی شود و آنچه نزد خداست، باقی است». (سورهی نحل، آیات 96-94) چون پیامبر صلّی الله علیه و آله و سلّم برای آنها این آیات را خواند؛ امروالقیس گفت: «حق است، آنچه نزد من است فانی است و این مرد راست میگوید. من قسمتی از زمین او را غصب کردهام، ولی نمیدانم چه مقدار بوده است. اکنون هر مقدار میخواهد و میداند حق اوست برگیرد و به خاطر استفادهای که در این مدّت از زمین او کردهام، آن را هم بر آن بیفزاید.» خداوند آیه 97 سورهی نحل را نازل کرد و فرمود: «اگر مؤمن، عمل صالح انجام دهد، هم حیات طیّبه و هم بهترین پاداش به او خواهیم داد». (داستانهای تفسیر، ص 60، تفسیر نمونه، ج 11، ص 386)
قلب جهان نما
قرآن:
خداوند متعال در آیهی 10 سورهی انفال میفرماید: «(یاری ملائکه برای مؤمنین) این وعده را خداوند جز نویدی قرار نداد تا آنکه دلهای شما بدان اطمینان یابد.»
حدیث:
امام علی علیه السّلام فرمود: «بیداری چشمها با وجود غفلت و بیخبری دلها سودی نبخشد.» (غررالحکم 320/2)
توضیح مختصر:
قلب همانند آیینهی جهاننما است که در آن طمأنینه و شک و یقین و … پدیدار میآید. آنان که در دام ابلیس و نفس امّاره میافتند قلبشان دچار وسوسههای قلبی شده و قلب قاسی میشود. از آنطرف آنقدر نورانی و روحانی میشود که محل تجلیّات حقتعالی گردیده و جایگاه نزول الهامات ربّانی میشود. آنکه به این درجه نمیرسد معلوم میگردد که قساوت و آفات بر آن حاکم است. قرآن بر قلب پیامبر نازل شد، آن قلبی که سراسر آن مقام دریافت وحی الهی بوده است. آنانی که با پیامبر به مجادله برخاستند قلبهایشان دارای زیغ یعنی انحراف از استقامت و راست بودن بود و اضطراب و پریشانی خاطر دامن آنها را گرفته بود اما مؤمنان همیشه به خداوند میگویند: «رَبَنا لا تُزِغ قُلُوبَنا بَعدَ اذ هَدَیتَنا: پروردگارا قلبهای ما را بعد از هدایتت دستخوش انحراف مگردان. (سوره آلعمران، آیهی 8)» قلب باطنی دارای دینی، خاص به خود است لذا پیامبر آنچه قلبش در معراج دیده همه صحیح و درست بود. قلب وقتی به طهارت باطنی برسد یعنی نفسش در اراده و اعتقادش، هیچ نوع پلیدی در او راه نمییابد و آنچه میبیند و درک میکند به خطا نباشد و آنچه در ذهن آید و آنچه به فعلیت میانجامد باهم توافق دارد لذا آن قلب آیینهی جهاننما میشود.
1- آینهی جهاننما
مرحوم شیخ محمد بهاری (صاحب کتاب تذکره المتقین) فرمودند: روزی در حجره برای طبخ ناهار، برنج پاک میکردم. در بین، متذکّر وحدانیّت باریتعالی شدم. ناگهان استاد (ملّا حسینقلی همدانی) برای من وحدت عددی را توضیح داد. برخاستم و از او پرسیدم: «چگونه در اسرار من آگاه شدید؟» فرمود: «خداوند قلب مؤمن را آینه جهاننما قرار داده؛ اکنون نیاز تو بر قلب من منعکس شد.» (چلچراغ سالکان ص 106)
2- تمثّل در قلوب
در دعای صحیفهی علویه، امیرالمؤمنین علیه السّلام میفرماید: «خداوند در قلوب، تمثّل یافته است بدون آنکه او مثالی داشته باشد که وهمها او را محدود و با خیال او را درک کند.» (تمثل فی) (رساله لقاءالله، ص 48) چون حقتعالی از جسم بری است و قوهی خیال و وهم، محدود به حد ذهن و فکر است، از درک نامتناهی عاجز است… تمثّل حق، تجلّی و افاضه او در دلهاست که آنهم بهقدر ظرف وجودی سالک است.
3- سه نوع قلب مذموم
در روایات؛ دربارهی افرادی که قلبشان مشکل دارد و دعایشان مستجاب نمیشود چنین آمده است: 1. خداوند دعای قلب بوالهوس را قبول نمیکند. (قلب لاه) 2. خداوند دعای قلب غافل را قبول نمیکند (قلب غافل) 3. خداوند دعای قلب اشتباه کار را قبول نمیکند. (قلب ساه) (شیخ مناجاتیان 208 – میزان الحکمه 3/255)
4- از نظر خدا
امیرالمؤمنین علیه السّلام فرمود: «قلبهای بندگان پاک، جایگاه نظر خداوند سبحان است پس هر کس قلبش را پاک کرده خداوند به او نظر میکند.» (غررالحکم 2/323 – قلوبُ العبادُ الطّاهره مواضِعُ نَظَرالله سُبحانَه)
5- دزد قلب
روزی شخصی بر سهل بن عبدالله شوشتری (م 293) وارد شد و گفت: دزدی داخل خانه من شده و متاع مرا بدزدید و برد. در جواب فرمود: شکر خدای را بهجای آور؛ چون اگر دزد که شیطان است، داخل قلب تو میشد و توحید را از دل تو میبرد آنوقت چه میکردی؟ (رنگارنگ 2/155)
6- طهارت قلب
در سوره احزاب آیه 53 خداوند چنین میفرماید: «هرگاه (شما ای مؤمنین) از زنان پیامبر متاعی را میطلبید از پس پرده طلب کنید که حجاب (بین شما مردان و زنان پیامبر) برای اینکه قلوب شما و دلهای آنان پاکیزه بماند بهتر است.» (اَطهَرُ لِقُلُوبِکُم وَ قُلُوبِهِنَّ) نکتهای که در این ارشاد وجود دارد این است که در دیدن مردان و زنان، گاهی نفوس اشتغال فکری پیدا میکند، چه آنکه نفس امّاره و شیاطین در کلام و مهمتر در نگاه، بیشتر میتوانند رسوخ کنند. درواقع حجاب و موانعی که در برخوردهای مردان و زنان باشد، جلوی خطورات را میگیرد.
7- قلب مجبور و خسته
امیرالمؤمنین علیه السّلام در نهجالبلاغه فرمود: «همانا برای قلبها شهوت (خواهش) و اقبال (رو آوردن) و ادبار (رو گردانیدن) است. پس آنها را وادار نمایید از روی خواهش و رو آوردن (نه بیمیلی)، زیرا قلب هرگاه مجبور شود (به انجام کاری) کور گردد. (خسته و مانده شود)» (کلمات قصار شماره 184) در شماره 89 کلمات قصار فرمود: «این قلبها خسته میشوند (به جهت یکنواختی بعضی کارها) چنانکه بدنها خسته میشوند، پس (برای رفع خستگی) دلها، طرائف (چیزهای نو و سخنان نغز) حکمتها را بطلبید.» فکر کردن در یک موضوع و یکرنگ بودن بسیار کارها که عادت میشود، قلب را به ستوه میآورد. پس فکر نو و عبادت غیرتکراری کلمات بزرگان و مطالب شگفتآور، برای خستگی دل نافع است.
قلب ( دل)
قرآن:
خداوند متعال در آیهی 28 سورهی رعد، میفرماید: «آگاه باشید! تنها با یاد خدا دلها آرامش مییابد.»
حدیث:
امام صادق علیه السّلام فرمود: «از بین بردن کوه، آسان تر از برطرف کردن قلب، از جایگاه خود میباشد.» (تفسیر معین، ص 109- بحار،78 – 240)
توضیح مختصر:
شخصیت انسان به دل اوست و دل خزینهدار زبان است یعنی زبان باید از دل فرمان بگیرد. بدن نگهبان میخواهد و دل است که از او نگهبانی میکند. دل دفتر اندیشه و تفکر است. کسی که دلش بمیرد و شیفته به دنیا باشد در غفلت و بیخبری به سر میبرد بهترین دل آن است که از درک و فهم پرشده و چون چنین شود دل حالت اصلاح پیدا میکند و به یاد خدا میافتد. امیر مؤمنان فرمود: «بهراستیکه این دلها را ظرفهایی است و بهترین آنها دلی است که ظرفیت بیشتری برای خیر و خوبی داشته باشد.» (غررالحکم 2/321) چیزی که دل را خراب میکند خواطر سوء و اندیشههای بد است که در درازمدت خود را نشان میدهد یعنی دل از شعور و ادراک حقیقی بازمیگردد. قلب را حالتهایی است حالت میل و روی آوردن و حالت بیمیلی و کراهت. چون دل به میل اقبال میکند باید از آن بهره گرفت و او را به نوافل و مستحبات وادار کرد که نشاط سبب افزایش میل به طهارت باطنی و نورانیت آن میگردد.
1- زیر و رو شدن
سلام ابن مستتیر میگوید به امام باقر علیه السّلام گفتم: «وقتی ما در خدمت شما هستیم قلب ما صفایی پیدا میکند و دنیا را فراموش میکنیم و ثروت در نظرمان بیارزش جلوه میکند، وقتی از خدمت شما دور میشویم و با مردم تماس میگیریم، باز به دنیا علاقه پیدا میکنیم.» امام علیه السّلام فرمود: «قلب است (زیر و رو میشود) که گاهی سخت و زمانی نرم میشود.» اصحاب پیامبر صلیالله علیه و آله هم از پیامبر صلیالله علیه و آله (نظیر) همین سؤال را کردند. پیامبر صلیالله علیه و آله فرمود: «اگر شما بر همان حال اوّلی مداومت داشته باشید، ملائکه با شما مصافحه میکنند و بر روی آب راه خواهید رفت.» (اصول کافی،2/423 – داستانها و پندها،4/83)
2- دزد قلب
روزی شخصی بر سهل بن عبدالله شوشتری (م.293) وارد شد و گفت: «دزدی داخل خانۀ من شد و متاع مرا بدزدید و برد.» در جواب فرمود: «شکر خدای را بهجای آور! اگر دزد که شیطان است، داخل قلب تو میشد و توحید را از دل تو میبرد، آنوقت چه میکردی؟» (رنگارنگ 2/155)
3- رقّت قلب
امام صادق علیه السّلام فرمود: یک روز پیامبر صلیالله علیه و آله در جای خود نشسته بود، عبدالله بن تیهان آمد و عرض کرد: «یا رسولالله! من بسیار در خدمت شما مینشینم و به سخن شما گوش فرا میدهم ولی رقت قلب پیدا نمیکنم و اشکم جاری نمیشود.» پیامبر صلیالله علیه و آله فرمود: «عدس بخور که قلب را رقّت میبخشد و اشک را فرومیریزد و هفتاد پیامبر به آن تبرک جستهاند.» (مکارم الاخلاق،1/357(مترجم میرباقری))
4- آرامش دل
سعدی گوید: شنیدم پارسای فقیری از شدت فقر، در رنج و دشواری بود و پیدرپی لباسش را پاره بر پاره میدوخت و برای آرامش دلش میگفت: «به نان خشک قناعت کنیم و لباس پشمینه پر وصله کنیم که بار محنت خود، بهتر است تا بار منّت خلق کشیدن.»
قضا و قدر الهی
قرآن:
خداوند متعال در آیهی 117 سورهی بقره میفرماید: «چون خداوند انجام کاری را بخواهد، تنها میگوید باش بیدرنگ خواهد بود.»
حدیث:
امام علی علیه السّلام فرمود: «در هر چیزی حیله و چارهای است جز در قضا و قدر حتمی (خداوند)» (غررالحکم 2/309)
توضیح مختصر:
آنچه به فطرت مربوط است اینکه: جای شکی نیست همه به فطرت توحیدی خلق شدهاند؛ و آنچه به غیر سرشت ارتباط دارد اینکه هر موضوع و مسئلهای که در ارتباط با انسان دخالت داشته باشد میتواند باشد مثلاً وراثت، پدر و مادر، فرهنگ، رفیق، غذا، استاد و … دانستن قلم سرنوشت، اختیار را از انسان سلب نمیکند چه آنکه جزا و عقاب به نیّت و عمل انسان، مربوط است. گرچه خداوند میداند و دانایی، مانع از اختیار عمل نمیشود. بله از قضا و قدر اوست که فرزندی دنیا بیاید، اما اینکه تا آخر عمر جبری عمل کند و مجبور باشد و اختیار نداشته باشد و سپس داخل جهنم هم میشود، بیاختیار میرود، درست نیست. این نوعی نادانی و بیسوادی است که میخواهد تمام کارها را به گردن خدا بیندازد و خود را تبرئه کند. لذا در طول تاریخ، جبری مسلکهای بسیاری آمدند و گفتند خدا از روز ازل میدانست که من باید شراب بخورم، پس میخورم و از خود اختیاری ندارم. سنتهای الهی بسیار است و باهم همانند زنجیر در ارتباط هستند، پس باید گفت هدایت، از سنت الهی است. اگر مجبور باشیم پس هدایت انبیاء در مشیت الهی چه معنی دارد؟! «درحالیکه همیشه از دیرباز معمول بوده است که فرمان خدا همواره بهاندازه مقدّر (و مناسب با توانایی) است.» (سوره احزاب، آیهی 38) کافر و مؤمن با اختیار، عملی را انتخاب میکند، اما منادیان و انبیاء و ملائکه در اندازهی خود، در زمان و مکان خاص آمدند تا به مشیت الهی، مقصد را بیان کنند و همه را به جهنم و بهشت راهنمایی کنند و این قضا و سنّت الهی است.
1- قضای الهی
قضای الهی همانند ابری است که خورشید را میپوشاند. شیر و اژدها با همهی قدرت، در برابر حکم الهی به موش ضعیف تبدیل میشوند. این قضا ابری بوَد خورشید پوش **** شیر و اژدها شود زو، همچو موش همهی انسانها باتدبیر و عقل جزئی و محاسبات، در برابر تقدیرات محکوم هستند. خداوند برای مؤمن اگر قضایی همانند تاریکی شب تقدیر کرد، باز قضایی حاکم میکند که از تاریکی نجاتش بدهد. گر قضا پوشد سیه، همچون شبت **** هم قضا دستت بگیرد عاقبت اگر در قضا، به درد و بیپولی و گرفتاری برخورَد، باز خداوند به این مؤمن تقدیری جبرانکننده میدهد و او را به مقام عالی میرساند. گر قضا صدبار، قصد جان کند **** هم قضا جانت دهد، درمان کند اگر حق، بندهای را میترساند از کَرم اوست که میخواهد او را به این وسیله به مقام ایمنی بنشاند. (مثنوی دفتر اول، ابیات 1261 – 1255)
2- مشیّت الهی
بدان که تأثیر موجودات از طبع نیست، بلکه منوط به مشیّت الهی است. وقتی امر الهی به چیزی تعلّق گرفت، آن چیز همان مشیّت الهی میشود. اگرچه در نظر مردم آتش و خاک و آب فاقد درک و روح میباشند؛ اما در نظر اهل بصیرت، فاقد نیستند. مولانا در مثنوی چند مثال برای این مطلب میزند ازجمله میگوید: 1. آتش نمرودیان به ابراهیم ضرری نرساند چراکه او برگزیدهی حق بود با اینکه از خواص آتش، آن است که بسوزاند. 2. موج دریا به امر خداوند به خروش افتاد و راه را برای موسی و یارانش باز کرد و آنان نجات یافتند، اما همان راه، فرعون و فرعونیان را هلاک کرد. 3. زمین به امر خداوند دهن باز کرد و قارون را با گنجهایش در قعر خود کشاند و او را هلاک کرد. 4. عیسی با آب و گِل صورت پرندهای ساخت و به امر خداوند در او دمید و پرندهای شد و به پرواز درآمد. 5. خداوند بر کوه تجلّی کرد. از ظهور تجلّی، کوه از هم پاشیده شد و قطعهقطعه گردید. (همان بیت 868-861)
3- شکایت و عتاب
روایت است که یکی از پیامبران، از سختی زندگی خویش به خدا شکایت کرد. خداوند به او وحی کرد: شکایت از من داری باآنکه بر من مذمّتی و شکایتی نیست؟ آنچه به تو میرسد، سرنوشت تو در عالم غیب است. پس چگونه بر قضا و قدرم خشم گرفتهای؟ آیا میخواهی تو را رها کنم با بودن هوای نفست که حجاب بین من و توست؟ آیا میخواهی دنیا را به خاطر میل تو دگرگون سازم یا لوح محفوظ را با خاطر تو تغییر بدهم یا به خاطر دل تو سرنوشتت را عوض کنم؟ قسم به عزّتم اگر این اندیشه بار دیگر در دلت بیاید: 1. لباس نبوّت را از تو بگیرم. 2. حلاوت محبّت را از تو بگیرم. 3. تلخی فراق را به تو بچشانم؛ درنتیجه به حرارت آتش گرفتار میشوی. (نشان از بینشانها 1/419)
4- قضا و قدر
مردی از اهل شام پس از بازگشت از جنگ صفین پرسید: «آیا رفتن ما به جنگ اهل شام به قضا و قدر از جانب خدا بود؟» امیرالمؤمنین فرمود: «سوگند به خدایی که دانه را از زیرخاک شکافت و انسان را آفرید، گام ننهادیم بهجایی و سرازیر نشدیم به درّهای، مگر به قضا و قدر.» آن مرد گفت: «پس رنج ما در این سفر پاداشی ندارد؟» امام فرمود: «خدا پاداش شما را بزرگ گردانید در رفتنتان که میرفتید و در بازگشتتان که برمیگشتید و در هیچ حال مجبور نبودید.» آن مرد گفت: «چگونه است که قضا و قدر، ما را میمیراند؟» امام فرمود: «وای بر تو! شاید قضای لازم و قدر را حتمی پنداشتی؛ اگر چنین بود هرآینه پاداش و عقاب، باطل بود و وعدهها و وعیدها، ساقط میگشت. خداوند بندگانش را امر کرد به اختیار خود عمل کنند و نهی کرد با ترس از عذابها، بر آنان تکلیف را آسان نمود و بر اعمال کمشان پاداش زیاد عطا فرمود و او را معصیت نکردند چون مغلوباند و اطاعت نکردند چون مجبورند. خداوند، پیامبران را بیجهت نفرستاد و کتابهای آسمانی را برای بندگان بیجهت نازل نفرمود و نه اینکه خلق آسمان و زمین بی خود باشد!» (نهجالبلاغه حکمت شماره 75)
5- گوی چوگانیم
ما شکاریم، اینچنین دامی که راست؟ **** گوی چوگانیم، چوگانی کجاست؟ به استفهام، مثنوی میپرسد و میگوید: «ما صیدیم و این دام از چه کسی است؟ ما مانند گوی چوگان هستیم، چوگانباز و زنندهی آن کجاست؟» در جواب گفته شده که دام از خداست، چوگان نیز از خداست. ما همانند گوی در ضربات قضا و قدر او به اینطرف و آنطرف میرویم و در دست قدرت اوییم گر چه معرفت ما به این حقیقت، اندک و ناچیز است. اهل معرفت، هر قضای الهیِ رسیده از چوگانباز را شیرِ گوارا میدانند و اهل دنیا، آن را خون میدانند. (مثنوی دفتر دوم، بیت 1310)
قضا و امضاء حتمی
قرآن:
خداوند متعال در آیهی 2 سورهی فرقان میفرماید: «خداوند هر چیزی را به قدر و اندازه، معین فرمود.»
حدیث:
امام صادق علیه السّلام فرمود: «در همهی قضاء و قدر خداوند، برای مؤمن خیر و خوبی نهاده شده است.» (بحارالانوار 71/152)
توضیح مختصر:
از مباحث کلامی بسیار پیچیده و قابلتوجه، قضا و قدر است؛ چه آنکه آنچه پدید میآید و واقع میشود خداوند به آن عالِم است و این علم سبب نمیشود کسی دست از کار بکشد و اسباب را رها کند، زیرا دانستنِ معلم به اینکه فلان شاگرد حتماً قبول میشود، دلیلی ندارد که شاگرد، مدرسه نیاید و درس نخوانَد و دنبال بازی گوشی باشد. از آنطرف، اگر معلمی بداند فلان دانشآموز حتماً مردود میشود بااینکه دانشآموز، مدرسه میآید و اخلاقش خوب است امّا درک و حافظهاش یاری نمیکند؛ درعینحال، مدرسه را ترک نمیکند ولی معلم میداند او مردود میشود. پس گذشتنِ قلمِ قضا و قدر، باعث نمیشود که ما از اسباب وجود آن بینیاز باشیم. پس دعا یکی از اسباب وجود است و امر به دعا هم شده است لذا پیامبر فرمود: «قضا را رد نمیکند مگر دعا» (المیزان 2/58) از پیامبر ما روایت است که چهار طایفهاند که خدا در قیامت نظری به آنان نمیافکند. … 3. کسی که قضا و قدر را تکذیب کند… (المیزان 2/299) کافران که خداوند را قبول ندارند، هر کاری را میخواهند انجام دهند. به خیال خودشان فکر میکنند که به اراده خود هر کاری بخواهند میتوانند انجام دهند و تصرف کنند، دیگر نمیدانند که نظام دنیا متصل است و خودشان در قضا و علم الهی هستند و مهلت دادن و جهل آنان و خوشیهای دنیا، از امضاء و سرنوشت حتمی بیرون نیست و این خود، نوعی ذلت است.
1- زنجیر بر پای
محمّد مهلبی وزیر گوید: با جمعی قبل از وزارت در کشتی نشسته و از بصره متوجه بغداد شدم. شخصِ شوخی، در آن کشتی بود و یاران، از روی شوخی و خنده، زنجیری بر پای او نهادند. بعد از لحظهای، خواستند زنجیر را بگشایند نتوانستند. چون به بغداد رسیدیم آهنگری طلبیدیم که آن قید را بگشاید. آهنگر گفت: «بدون دستور قاضی این کار را انجام نمیدهم.» اهل کشتی نزد قاضی رفتند. ماجرا را گفتند و درخواست کردند تا آهنگر، آن بند و زنجیر را باز نماید؛ در این اثناء جوانی به مجلس آمد و با تندی به آن مرد نگریست و گفت: «تو فلانی نیستی که در بصره برادر مرا کشتی و گریختی؟ مدتی است که به دنبال تو میگردم.» و جمعی از بصره را آورد و شهادت دادند. قاضی با شهادت شهود، آن مرد را قصاص نمود و همگان تعجب کردند که به مزاح در پای قاتلی ناشناخته بند کردهایم و او را به حکومت تحویل دادهایم. (نمونه معارف – 3/146 زینه المجالس ص 374)
2- ماهی از آسمان
انسانها در قضاء و قَدَرَند و آنچه خداوند، خیر بندگان خود میداند به آنها میرساند. مرحوم شیخ محمّد حسن مولوی گفت: در جنگ جهانی دوم مجبور شدم به بحرین وارد شوم. مردم بحرین به تواتر گفتند: «یک هفته به واسطۀ جنگ و درگیری و نرسیدن آذوقه گرسنه بودیم؛ و همۀ حبوبات از نخود و برنج و عدس نیز تمام شد. همه به مسجد و حسینیه رجوع کردیم و متوسل شدیم. بعد مشاهده کردیم که به امر خداوند، بخاری از میان دریا بلند شد و به ابر مبدّل گردید و باران عجیبی همراه با ماهی بر ما بارید. ماهیهای اعلا که به مدت یک هفته ارزاق ما را تأمین کرد تا برای ما آذوقه رسید.» (داستانهای شگفت، ص 313)
3- عزرائیل همنشین سلیمان علیه السّلام
روزی عزرائیل به مجلس حضرت سلیمان علیه السّلام وارد شد. در آن مجلس همواره به یکی از اطرافیان سلیمان علیه السّلام نگاه میکرد. پس از مدتی عزرائیل از آن مجلس بیرون رفت. آن شخص به سلیمان علیه السّلام گفت: «این شخص که بود؟» فرمود: «عزرائیل.» گفت: «بهگونهای به من مینگریست، گویا در طلب من بود.» فرمود: «اکنون چه میخواهی؟» گفت: «به باد فرمان بده مرا به هندوستان ببرد.» سلیمان علیه السّلام به باد فرمان داد و باد او را به هندوستان برد. وقتی دیگر که سلیمان علیه السّلام با عزرائیل ملاقات کرد. به او فرمود: «چرا به یکی از همنشینان من نگاه پیاپی میکردی؟» گفت: «من از طرف خدا مأمور بودم در ساعتی نزدیک به آن ساعت، جان او را در هندوستان بگیرم! او را در اینجا دیدم تعجب کردم. بعد به هندوستان رفتم و در همان ساعت مقرر جانش را گرفتم.» (عالم برزخ ص 39- محجه البیضاء 8/268) چون به امر حق به هندوستان شدم دیـدمش آنجا و جانش بِسـتدم **** تـو هـمه کـار جـهان را هـمچنین کـن قیاس و چشم بگشا و ببین
4- هدهد
روزی سپاهیان حضرت سلیمان علیه السّلام ازجمله پرندگان که در گروه سپاهیان آن پیامبر علیه السّلام قرار داشتند، با سلیمان ملاقات کردند و مجلس باشکوهی در محضر او به پا نمودند. همهی آنها با کمال ادب، همدل در خدمت او توقف نمودند؛ و هر پرندهای هنر و دانش خود را برای سلیمان علیه السّلام بازگو نمود تا اینکه نوبت به هدهد (شانهبهسر) رسید و گفت: «هنرم این است که وقتی در اوج هستم آب در قعر زمین را با چشم تیزبین خود مشاهده میکنم که آیا از دل خاک میجوشد یا که از سنگ بیرون میآید. خوب است مرا در لشکر خود منصبی عطا کنی تا در سفرها جایگاه آب را به شما نشان دهم!» سلیمان علیه السّلام قبول کرد و منصب نشان دادن آب را به عهدهی او واگذارد. کلاغ وقتی باخبر شد به سلیمان علیه السّلام گفت: «او دروغ میگوید، زیرا اگر راست میگوید که آب را در زیرزمین مشاهده میکند، پس چرا زیر مشتی خاک دام را نمیبیند و در قفس میافتد؟!» هدهد در جواب گفت: «ای سلیمان سخن دشمن را در موردم نپذیر! اگر من دروغ میگویم سرم را از بدن جدا کن. من در همان اوج پرواز دام را مینگرم. چون قضاء و قدر میآید، پرده بر چشم هوشم میافتد.» چون قضاء آید شود دانش به خواب **** مه سیه گردد بگیرد آفتاب (داستانهای مثنوی 1/41)
5- فغفور پادشاه چین
چون اسکندر ذوالقرنین لشکر کشی کرد و خیلی از کشورها را تحت تصرّف خود درآورد، به چین روی آورد و آن را محاصره کرد. پادشاه چین روزی بهعنوان دربان به خدمت اسکندر آمد. گفت: «فغفور پادشاه پیامی داده تا در خلوت به عرض شما برسانم.» به امر او مجلس را خلوت کردند. او گفت: «فغفور پادشاه چین من هستم.» اسکندر متعجب شد و گفت: «به چه اعتمادی این جرئت را کردی؟!» گفت: «من تو را سلطانی عاقل و فاضل میدانم و هیچ عداوتی بین من و تو نبوده و دربارهات قصد بدی نیندیشیدهام. اگر تو مرا بکشی از سپاهم یک نفر کم نشود. خود آمدم تا هر چه از من بخواهی در خدمتت عرضه کنم.» اسکندر گفت: «سه سال مالیات چین را از تو میخواهم.» فغفور قبول کرد. چون زود قبول کرد، اسکندر گفت: «بعد از دادن خراج و مالیات حالت چگونه شود؟» فغفور گفت: «چنانکه هر دشمنی بر من حمله کند مغلوب شوم.» اسکندر فرمود: «اگر به خراج دوساله قناعت کنم چطور شود؟» گفت: «اندکی بهتر از حال اول شود.» فرمود: «اگر خراج یکساله قناعت کنم چطور شود؟» گفت: «خللی در سلطنت من نشود و بهکلی پریشان نشوم.» اسکندر فرمود: «به خراج شش ماه از تو راضی شدم!» فغفور فردا او را به مهمانی دعوت کرد تا خراج ششماهه را بدهد. فردا اسکندر وقتی وارد چین شد لشکر بسیار، با ادوات جنگی آماده دید که او را به تعجب واداشت. لشکر اسکندر در وسط لشکر چین قرار گرفتند. اسکندر کمی خائف شد که چرا با ادوات جنگی نیامد. اسکندر فرمود: «مگر فکر مکر داشتی که اینهمه لشکر آماده کردی؟» فغفور گفت: «به قضاء الهی، میدانستم که تو را پادشاهی بزرگی عطاء فرموده و مؤید به تأیید آفریدگاری و هر که با دولتمندان مجادله کند، شکست یابد، فقط جهت اطاعت و احترام بوده است.» اسکندر فرمود: «آنچه از خراج ششماهه میخواستیم همه را به خاطر این فهم و احترام، به تو بخشیدیم و از آن درگذشتیم.» (خزینه الجواهر ص 676 – زینه المجالس)