معرفت و شناخت
قرآن:
خداوند متعال در آیهی 93 سورهی نمل میفرماید: «بگو ستایش از آنِ خداست بهزودی آیاتش را به شما نشان خواهد داد».
حدیث:
امام علی علیه السّلام فرمود: «هیچکس را بزرگ مشمار تا شناخت او برایت کشف شود.»
توضیح مختصر:
مشخص کردن هر چیز، بهوسیلهی حدود و اندازهگیری و اوصاف معلوم میشود. کسی که چیزی را تعریف میکند، یا جاهل است و تعریفش فایدهای ندارد، یا عالم است بهظاهر آن چیز، که بهاندازهی خودش تعریفش صحیح است. امّا آنچه مربوط به اعتقاد درونی، یقین، مکاشفات و معاد است، شناختی بالا لازم دارد تا در تبیین و تعریف، کسر نیاوَرَد و نزد اهلش، دروغگو شمرده نشود. شناخت، ابزار میخواهد. چطور خداشناسی را با آیات و افعال و صفات میتوان یافت و درک کرد، همینطور در هر موضوعی ابزار خاصِ همان موضوع را لازم دارد. مکانیک تا لوازمیدکی را نشناسد، کاربرد آنها را بلد نباشد و خودش عملاً تعمیر موتور ماشین نکرده باشد، چطور میتواند تعریف از موتور ماشین کند؟ برادران یوسف، یوسف را نشناختند امّا یوسف چون پیامبر بود و علم باطنی داشت، برادرانش را شناخت. پس نمیشود بدون ابزار، شناخت را بالا برد. آنچه اهل ایمان، معرفت به خداوند و معاد و پیامبر دارند، مقداری فطری و به وراثت است امّا بقیهی آن، حصولی و اکتسابی است یعنی با نیروی فکر و استدلال و تحصیل معارف، به دست میآید. ولیکن معرفت شهودی، برای کسانی است که سالها تهذیب نفس کرده و سیر و سلوک نمودند تا به این مقام رسیدند.
1- خان الصعالیک
صالح بن سعید گوید: «هنگامیکه امام عسگری علیهالسلام را در محل بد آب و هوایی به نام «خان الصعالیک» وارد کردند، به خدمتش مشرّف شدم و عرض کردم: فدایتان گردم! همیشه به شما ظلم کردند و خواستند نور شما را خاموش کنند. الآن هم که شما را بهجای نامناسب، در اینجا آوردهاند. امام فرمود: «ای پسر سعید!» تو اینجا هستی نه ما. سپس فرمود: ببین! چون نظر کردم باغهای بسیار زیبا و باشکوه و نهرهای روان و حوریانی خوشبو و معطّر و کودکانی همچون دانههای مروارید در آنجا دیدم. از دیدن این مناظر بسیار حیران و متعجّب گشتم. امام فرمود: اینجا مال ماست نه خان الصعالیک.»(بحار، ج 50، ص 200- وسیله النجاه، ص 278)
2- شکایت از خدا
ذوالنّون مصری گفت: بر ساحل نیل راه میرفتم، دخترکی را دیدم که بر لب رود نیل آمده و نگاه میکرد. امواج آب به شدّت حرکت داشت و دخترک میگفت: «خدایا! میدانی که با من چه میکنی؟» گفتم: «دخترک! آیا از خدا شکایت میکنی؟ و حالآنکه او صاحب هر نیکی و احسان است.» گفت: «ای ذوالنون! تویی که به وقت شکایت، از او شکایت داشتهای و به هنگام خشم، بر او خشم میگیری.» سپس این شعر را سرود: ای پشتیبان من! هر که به دوستی تو رسید از تو شکایت نکند. تویی مراد من و غیر تو محال است که مراد من باشد. گفتم: «از کجا شناختی من ذوالنونم و حالآنکه مرا ندیده بودی؟» گفت: «با نور معرفت خدای جبّار، تو را شناختم.» گفتم: «آیا در اینجا از تنهایی وحشت نداری؟» گفت: «سوگند به آنکسی که دلم را به نور معرفت خود روشن ساخت، هرگز دلم به غیر او آرامش نیافته که او مونس من در تنهایی و همدم غریبان در بیابانهاست.»
3- علائم شناخت خداوند
مردی بلند شد و از امیرالمؤمنین علیهالسلام سؤال کرد: «یا امیرالمؤمنین! به چه چیزی خدا را شناختی؟» فرمود: «به آنچه قصد کردم، او فسخ کرد و به آنچه همّت گماشته بودم، شکست و حائلی بین من و مقصود واقع کرد. عزم کاری را کردم، قضا برخلاف آن بود. پس دانستم که او مدبر من است.» (بحرالمعارف، ج 2، ص 366)
4- از خودشناسی به خداشناسی
حدیث معروفی از پیامبر صلیالله علیه و آله است که فرمود: «مَن عَرَفَ نَفْسَهُ فَقَدْ عَرَفَ رَبَّه: هر کس خود را شناخت، خدای خود را میشناسد.» دربارهی این حدیث متواتر و مشهور از شیعه و سنّی، مطالب فراوانی گفتهاند از جمله: 1. هر کس نفس را به فنا بشناسد هرآینه خدای را به بقاء میشناسد. 2. هر کس نفس خود را به عبودیّت بشناسد، هرآینه خدای را به ربوبیّت میشناسد، چون شناخت خداوند واجب است و شناخت (به نقل از کشف الحجوب هجویری) او موقوف بر شناخت نفس است. پس شناخت نفس واجب است و شناخت نفس حاصل نمیگردد، مگر با: 1. علم به نفس. سنایی غزنوی میگوید:
2. جهاد و ریاضت نفس: پیامبر صلیالله علیه و آله وقتی از جنگی برگشت به یاران فرمود: «از جهاد اصغر (کوچک) برگشتید، حال به جهاد اکبر مشغول شوید و آن (مجهاده العبد هواه) جهاد با هوای نفس است.» مولانا این حدیث را شرح داده و ازجمله فرمود: ای شهان! کشتیم ما خصم برون **** ماند خصمی زو بَتَر در اندرون کشتنِ این، کار عقل و هوش نیست **** شیر باطن، سُخرهی خرگوش نیست (مقدمهای بر مبانی عرفان، ص 12)
5- ابزار برای رسیدن به معروف
بهرام گور پانزدهمین پادشاه ساسانی (متوفی 438 میلادی) را پسری بود. او را ولیعهد خویش میپنداشت ولکن از ادب و دانش بینصیب بود. او را به معلّمی سپرد ولکن پسر به لهو و لعب همّت میگماشت. روزی معلّم با بهرام گور گفت: از او نومید بودم امروز شنیدم عاشق دختر مرزبان شده و دیگر نومید شدم. بهرام گفت: امروز امیدوار شدم. پس پدر دختر را بخواند و به او گفت: سرّی به تو میگویم، بدان که پسرم عاشق دخترت شد و تو باید دختر را امر کنی که پسرم را در عشق خودش طمع افکند و خود را تسلیم وی نکند. چون شوق و طمع قوی گردد به او بگوید: «من به خاطر نداشتن علم و اخلاق فاضله که پسران پادشاهان باید داشته باشند حاضر به ازدواج با تو نیستم.» از آنطرف بهرام به معلّم گفت: «او را از من بترسان و بر مراسلت دختر، دلیر گردان.» پس دختر مرزبان و معلّم چنان کردند و پسر بهرام برای رسیدن به معشوق، به تحصیل و ادب پرداخت تا به کمالاتی رسید. سپس به معلّم گفت: او را نوعی بیاموز تا حالت عشق خود را به من بگوید؛ و او قصهی خود بازگفت و بهرام دختر را برای پسر خواستگاری نموده و در خاتمه، محاسن دختر بازگفت که مبادا در نظر تو خوار آید که مرزبان زاده است. (نوادر، ص 195)
معرفت نفس
قرآن:
خداوند متعال در آیهی 15-14 سورهی قیامت میفرماید: «بلکه انسان خودش از وضع خود، آگاه است، هرچند (در ظاهر) برای خود عذرهایی بتراشد».
حدیث:
مجاشع از پیامبر صلیالله علیه و آله سؤال کرد: چگونه راه بهسوی معرفت حق میشود؟ فرمود: «بهوسیلهی معرفت (شناخت) نفس.» (تفسیر معین، ص 577)
توضیح مختصر:
ازآنجا شناخت نفْس، از برترین شناختهاست که نتیجهی آن، شناخت پروردگار است. شناخت نفس، چیزی جدا از شناخت رب نیست چراکه به هر نسبت معرفت میآید، به همان نسبت، شناختِ پروردگار میآید. لذا در تهذیب نفس گفتهاند: آن، جهاد اکبر است. این شناخت، حاصل نمیشود مگر به طرد رذایل و کسب فضایل با ریاضتهای مشروعه. بعد از تخلیهی نفس از صفاتِ ناپسند، استفاده از داروهای مفید، لازم است. آنچه در معرفت نَفس میتواند کاربرد داشته باشد مراقبه هست که نوعی نگهبانی از نفس است که مواظبت کردن از جنود عقل و جهل و وارد نشدن دشمن به درون میشود. چون دایره و قدرت نفْس، بسیار است، آگاهیِ علمی لزوم دارد؛ کسی با جهل، نمیتواند با نفس بجنگد، اگر هم مبارزه کند مغلوب میشود. مکر و حیلهی هوای نفس و شهواتِ آن، آنقدر زیاد است و از روزنههای نامحدود وارد میشود که شخص معمولی و جاهل، سردرگم میشود. نفس، در لباسِ خیر واردِ کارهایی میشود که ظاهرش طاعت و باطنش تیر است. خداوند اگر توفیق ندهد و وساطت ائمه علیهم السّلام و اولیاء نباشد، کسی نمیتواند بر این کوه، تسلّط شود. پس توسّل، برای شناختِ هر چهبهتر نفس، از واجبات است.
1- سرزنش
امام کاظم علیهالسلام فرمود: مردی از بنیاسرائیل، چهل سال خدا را عبادت کرد. پسازآن، یک قربانی درراه خدا نمود و قربانی او قبول نشد. پس به خودش خطاب نمود و گفت: «ای نفس! قبول نشدن قربانی من از نالایقی تو است و تقصیر و گناه از ناحیه تو میباشد.» پس خداوند به او خبر داد مذمّت و سرزنش خود، نزد من، از عبادت چهل سال تو برتر است. (رمز اسرارآمیز، ص 75- اصول کافی، ج 2، ص 72)
2- محنت به سر آید
نقل است که «مالک دینار» سالها هیچ شیرینی و ترشی نخوردی، هر شب دکان نانوایی شدی و نان خریدی و روزه گشادی و نان گرم خورش کردی. وقتی بیمار شد، آرزوی گوشت در دل او افتاد، صبر کرد. چون کار از حد بگذشت به دکان کلهپاچه فروشی رفت و سه پاچه خرید و در آستینش نهاد و برفت. فروشنده شاگرد خود را بر عقب او فرستاد تا ببیند چه میکند. گفت: مالک چون به موضع خلوت رسید پاچه از آستین بیرون آورد و سه بار ببویید و گفت: «ای نفس! بیش از این به تو نرسد.» آن نان و پاچه به فقیر داد و گفت: «ای تن ضعیف! اینهمه رنج که بر تو مینهم، نه از دشمنی است، لکن روزی چند صبر کن، باشد که این محنت به سر آید و در نعمتی افتی که هرگز آن را زوال نباشد.» (تذکره الاولیا، ص 52)
3- به یک عمل ناچیز
پیامبر صلیالله علیه و آله فرمود: در بنیاسرائیل، عابدی زیبارو بود که با درست نمودن زنبیل از برگ خرما زندگی میگذرانید. روزی از در خانهی پادشاه میگذشت که کنیزی او را دید و برای همسر پادشاه از جمالش تعریف کرد. گفت: «او را به وسیلهای داخل خانه کن.» پس دربها را بست و خواست تا از عابد کام گیرد. عابد فهمید و گفت: «آبی نیست تا بالای قصر وضو بگیرم بعد…» پس کنیز ظرف آب را بالای قصر برد و عابد بر فراز قصر شد و به نفْس خود گفت: «ای نفس! چندین سال مشغول عبادت بودی، حال به یک عمل ناچیز میخواهی آن را تباه کنی؟ پس خود را از بالای بام به زیر اندازی و بمیری، بهتر است.» چون خود را از بالا انداخت، جبرئیل به امر خدا همانند پدری مهربان، او را گرفت و بر زمین گذاشت و هیچ آسیبی به او نرسید. (داستانها و پندها، ج 2، ص 108، انوارالنعمانیه، ص 117)
4- نفس هم برای خود امامی دارد
ملّا آقا زنجانی رحمهالله علیه به آیه الله شهید دستغیب شیرازی رحمهالله علیه میگوید: «در کشف دیدم یک هفتهی دیگر، موسی بن جعفر علیهالسلام فلان حاجت تو را میدهد.» پس از یک هفته هیچ خبری نمیشود. پس از مدّتی خدمت استادش، عالم ربانی، آیتالله انصاری همدانی رحمهالله علیه میرود و این جریان را نقل میکند که چه طور ملّا آقاجان، امام علیهالسلام را در کشف دیده و وعده، خلاف درآمد. استادش میفرماید: «این نفسْ، برای خودش خدا و پیامبر و امام دارد.» یعنی امامِ نفسش اینچنین فرموده نه امام واقعی. این جریان را خدمت استاد عارف، آیه الله کشمیری عرض کردم، ایشان این مطلب را تصدیق کردند که نفس، قوهی مصوّره دارد و گاهی به هر عللی اینچنین میسازد و تصویر و صدا بیرون میدهد.
5- معرفت به زیر پا نهادن نفس
چون ابومسلم خراسانی به مرو رسید، گفت: «آیا در شهر شما حکیمی هست؟» گفتند: «حکیمی زرتشتی است.» گفت: «نزدم بیاورید!» چون نزدش بیامد، ابومسلم گفت: «چرا خودت را حکیم میخوانی؟» گفت: «مرا خدایی است که هر صبح، زیر پای خویش نهم.» ابومسلم طلب شمشیر کرد. حکیم گفت: مگر شما مسلمانان، در کتاب خودتان نخواندید: «أَرَأَیتَ مَنِ اتَّخَذَ إلهَهُ هَواهُ: دیدی، حال آنکس که هوای نفس خود را خدای خویش ساخت؟» (سورهی فرقان، آیهی 43) گفت: «چرا!» زرتشتی گفت: «من هوای نفس، زیر پا نهادهام که مبادا بر من پیروز گردد.» ابومسلم گفت: «آنچه گفتی حق است.» (هزار و یک تحفه، ص 85)
مقام رضا
قرآن:
خداوند متعال در آیهی 19 سورهی نمل میفرماید: «سلیمان به خداوند گفت: پروردگارا در دلم انداز به کار شایستهای که به آن خشنود میشوی بپردازم».
حدیث:
امام علی علیهالسلام فرمود: «بینیازترین مردم کسی است که به قسمت و بهره خداوند راضی باشد.» (غررالحکم 1/473)
توضیح مختصر:
رضا به معنای خشنودی است و شخص راضی، خشنود شونده، شادمان و خرسند است. در باطنِ تسلیم، معلوم نیست خشنودی باشد امّا در رضا، تسلیم توأم با خرسندی است. پس بارهای رنج و سختی را، راضی میکشد و از آمدن آنها کراهت ندارد و خود را در احکام قضا و قدر میاندازد. مقام رضا، از یقین بالاتر است. حضرت ایّوب، هفت سال در رنج و بلا، در کمال صبر و خرسندی، با مهمانی خدا خوش بود. اگر بنده برای دفع بلا و قضا، دعا میکند برای این است که در آن دعا، مطلقاً رضای الهی را میخواهد نه راندن مصیبت و بلا را. البته اولیای الهی دهانشان از دعا بسته شده است به این معنی که در دفع بلا، چارهجویی نکرده و نقشه نمیکشند. اگر اولیای خدا به شخص، لبخند رضایت بزنند، بر اثر لبخند، صدها هزار گُل معانی در قلب و روح آن شخص پدید میآید. پس بهتر آن است که هر چه از عالم بالا به تو داده شده، راضی باشی و گِره از پیشانی باز کنی زیرا که درواقع زمام اختیار را بر روی من و تو نگشودهاند. پس در مقام رضا، شُکر است و عدم شکایت و ترک درمان و چارهجویی. البته این مطالب برای کسی است که پند حکیم را بشنود و قبول کند و الّا به این سادگیها نیست. لذا حافظ فرمود: بیا که هاتف میخانه دوش با من گفت **** که در مقام رضا باش و ازقضا مگریز
1- حاشا
گویند روز عید قربان، پسر نورسیدهی شیخ ابوالحسن خرقانی را کشتند. او بعدازاین واقعه، این رباعی را در مناجات گفته است: حاشا که من از حکم تو افغان کنمی **** با خود نَفَسی خلاف فرمان کنمی صــد قــره عــین دیگــــر بـــایستی **** تا روز چنین، بهر تو قربان کنمی (تاریخ عرفان و عارفان ص 381)
2- مقام رضای ابوذر
وقتی عثمان خلیفهی سوم، اباذر را از مدینه به سرزمین ربذهی بیآبوعلف تبعید کرد، موقع خروج، بدرقهی او را ممنوع نمود. امّا امیرالمؤمنین علیهالسلام، عقیل، حسن علیهالسلام، حسین علیهالسلام، عمّار و عدّه کمی او را بدرقه کردند. لحظات آخر خداحافظی، اشک بر گونه ابوذر جاری شد و گفت: خدا شما را رحمت کند ای خاندان نبوّت … خلیفه مرا بهجایی تبعید کرد که یار و مددکار و انیسی جز خدا ندارم و با وجود خدا از چیزی وحشت ندارم. در ربذه با وجود مشکلات بسیار و مرگ تنها پسر و غربت و فقر، نامهای به دوستش حذیفه نوشت ازجمله چنین درج کرد: «از حرم پیغمبر خدا محرومم نمودند، به خدا پناه میبرم از آنکه شکوه و شکایتی کنم، بلکه خواستم به تو خبر دهم که ازآنچه خدا برای من خواسته خشنودم.» وقتی تنها پسرش در ربذه وفات کرد، خودش او را دفن و نوحهسرایی نمود و ازجمله چنین فرمود: «به خدا قسم از مرگ تو متأثّر نشدم و مُردنت مرا نشکست، چون به غیر خدا حاجتی ندارم اما متأثّرم که چه به سر تو آمد، من به حال خود گریه نمیکنم بلکه به حال تو میگریم.» سپس عرض کرد: «خدایا از حقوق پدری بر او بخشیدم، تو هم از حقوق خودت بگذر که تو به گذشت از من سزاوارتری.» (پیغمبر و یاران 1/70-64)
3- خنساء، راضیه بود
خنساء دختر عمرو بن شرید سَلمی از زنان انصار و جزء شاعران مشهور خلیفهی دوم است. پیامبر شعر خنساء را میستود و از وی بهعنوان شاعرترین مردم یاد میکرد. او در جنگ قادسیه به همراه چهار فرزندش شرکت کرد. در شب اول حمله به آنها گفت: فرزندانم! شما با رغبت مسلمان شدهاید و به اختیار خود هجرت کردهاید. به خدای یکتا سوگند شما فرزندان زنی هستید که هرگز به شما خیانت نکرده و حسب و نسب شما را تغییر نداده است. جنگ درراه خداوند با این کافران، برای مجاهدان پاداش عظیمی دارد، بدانید که سرای باقی بهتر از دنیای فانی است. خداوند میفرماید: «ای کسانی که ایمان آوردید! صبر کنید و در برابر دشمنان استقامت به خرج دهید و از مرزهای خود حراست کنید و از خدا بپرهیزید شاید رستگار شوید.» (آلعمران، آیهی 200) فردای صبح حمله ببرید و سران دشمنان را از پای درآورید. فردای صبح چهار فرزندش درراه خدا کشته شدند و او گفت: «خدا را سپاسگزارم که مرا به شهادت فرزندانم شرف بخشید.» (زنان نمونه، ص 125-اسدالغابه 5/442)
4- مقام زن بنیاسرائیل
امام صادق علیهالسلام (در حدیثی طولانی) فرمود: یک زن در بنیاسرائیل بود که او را به عمل زنا دعوت کردند و قبول ننمود، حتی او را تهدید به قتل نمودند بازهم قبول نکرد، درنتیجه گرفتار ترس و وحشت شدیدی شد. خداوند او را از دست زناکاران نجات داد. ولی او را بعداً به ستم بهعنوان کنیز فروختند. آنکسانی که او را خریده بودند او را با خود سوار کشتی نموده و رهسپار مقصد خویش شدند. پس خداوند آنها را غرق نموده و آن زن را نجات داد تا اینکه آن زن در جزیرهای افتاد. سپس خداوند به یکی از پیامبران بنیاسرائیل وحی فرمود که برود به پادشاه آنها بگوید که مخلوقی از مخلوقاتم در آن جزیره است همه شما بروید و او را پیدا کنید و بیاورید. بعد در نزد او به گناهان خود اعتراف کنید، بعد هم از او بخواهید که او شما را ببخشد چون اگر شما را ببخشد من هم شما را میبخشم. (کلیات حدیث قدسی، ص 670)
5- زندانیان حجّاج
حجّاج بن یوسف ثقفی (متوفی 95) 20 سال امارت بنی امیّه را عهدهدار و آدمی بسیار سفّاک و خونریز بود. زندانیان او از شدت گرما فریاد میکردند. تعداد زندانیان را 124000 نفر تخمین زدند. در زندان 104000 مرد و 20000 زن بودند که برهنه بودند و چارهای جز تسلیم در برابر او نداشتند. زندان مردان و زنان، یک مکان بود و حصاری، سقفی و سایهای نداشت و اگر شخصی دست، پیشِ روی میداشت تا از تابش آفتاب محفوظ بماند یا به سایه دیوار پناه میبرد، او را به سنگ میزدند و ایشان را جو با خاکستر به هم، غذا میخورانیدند. (نوادر، ص 234)
مکافات عمل (کیفر و پاداش)
قرآن:
خداوند متعال در آیهی 46 سورهی فصّلت میفرماید: «کسی که عمل صالحی انجام دهد سودش برای خود اوست و هر کس بدی کند به خویشتن بدی کرده است خداوند هرگز به بندگان ستم نمیکند.»
حدیث:
امام علی علیهالسلام فرمود: «عادت فرومایگان و لئیمان، کیفر دادن به زشتی در برابر احسان و نیکی است.» (غررالحکم، ج 2، ص 386)
توضیح مختصر:
از مکافات عمل، باید ترسید چراکه هر عمل منفی و بد، اگر جزئی باشد مکافاتش به همان اندازه است امّا اگر عمل، خرابیاش بسیار باشد، از رسیدن به جزای عمل، کیفر، عقوبت و عذابش باید ترسید. البته تشخیص در نسبت و درجات مکافات عمل، کار بنده نیست بلکه حکم از جانب خداوند است. اگر منافقی، مؤمنی را استهزاء کند، در دنیا و آخرت مورد استهزاء قرار میگیرد. این مکافات عمل، موبهمو است و کسی بهجای دیگری مکافات نشود. اگر کسی به یتیمی ظلم کند و اجحاف نماید، مکافات عمل، در آینده به بچههای خودش وارد میشود. میتوان گفت که عکسالعمل گناه یا جزای عمل بد یا کیفر دادن، مکافاتش عین همان عمل زشت است. درواقع محکمهی کیفر، عین عدل است. خدعه میکند، مورد خدعه قرار میگیرد. فحش میدهد، مورد ناسزاگویی دیگران واقع میشود. شخصی، جوان بود و سنگ داغ سنگکی را در یقهی پیرمردی انداخت و او را سوزاند. بعد از 50 سال، جوانی در صف سنگک، سنگ داغ در یقهی او انداخت و او دیگر چیزی برای گفتن نداشت: از مکــافات عــمل غــافل مشـو **** گــندم از گــندم بروید جـو ز جو هـر دست که دادند همان دست گرفتند **** هر نکته که گفتند همان نکته شنیدند این قانون، قراردادی است که وضع شده و دقت کاری آن، آنقدر زیاد است که فقط با توحید افعالی، آن را میتوان فهمید و درک نمود.
1- وزیر به چشم زینالعابدین علیهالسلام
شاهعباس اول وزیر باکفایتی به نام میرزا حبیبالله داشت که از سادات بود و او را احترام مینمود. روزی شاه گفت: «هر وقت تو را میبینم، گویا امام زینالعابدین علیه السّلام را میبینم؛ ولی در تو خصلتی است که اگر ترک کنی، بهتر است وگرنه ضرر میکنی.» میرزا پرسید: «کدام صفت است؟» شاه گفت: «اغلب اوقات افراد مربوط به من از تو خواهش میکنند و جواب آنها را رد نمیکنی، بهتر است رد کنی!» میرزا عرض کرد: «دیگر این کار را نخواهم کرد.» چون از مجلس شاه بیرون رفت، یکی از درباریان کاغذی به میرزا داد تا آن را امضا کند. پس کاغذ را گرفت و مُهر کرد. یکی از خواص شاه که با او در مجلس حاضر بود، گفت: «شما به شاه قول دادی این کار را نکنی، باز انجام دادید؟!» میرزا فرمود: «ساکت باش، آنچه مرا در چشم شاه، زینالعابدین نموده است، کلام امثال این شخص درباری است؛ پس اگر حوایج ایشان را برنیاورم، مرا در نزد شاه از شمر بن ذیالجوشن، قاتل امام حسین علیه السّلام هم بدتر میکنند.» (کیفر کردار 1/456) هر چه کِشتی در جهان از نیک و بد **** حاصلش بینی به هنگام درو
2- ضربات وجدان به خلبان
کلود ایترلی خلبان آمریکایی که در سال 1940 میلادی شهرهای هیروشیما و ناکازاکی ژاپن را با بمب اتمی بمباران کرد، از روز 23 نوامبر ناپدید شد. او از مدتی پیش نیز به اختلاف حواس مبتلا شده بود و پس از پایان جنگ که تلفات و ضایعات وارده فاش شد، ضربات روحی شدید بر وی وارد گردید. او همیشه خود را مسئول کشتار مردم این شهرها میدانست. معالجهی پزشکان در بهبودی حال او اثر نکرد و او به ناچار در بیمارستان امراض روحی بستری گردید. پس از مدتی، دوباره حالت عذاب روحی وی شدید شد و پلیس آمریکا از مردم خواست تا در بازداشت این خلبان با پلیس همکاری کنند. چون پزشکان مرض او را روحی دانستند و گفتند امکان دارد دست به کارهای خطرناکی بزند و امنیّت عمومی را به خطر بیندازد. او به طور دائم این جمله را تکرار میکرد: «من قاتل 150 هزار نفر هستم و هرگز خود را برای این گناه بزرگ نمیبخشم.» (روایتها و حکایتها، ص 202 -روزنامه اطلاعات 10377 و 10392)
3- قلب مسخشده
در زمان حضرت شعیب، شخصی بود که گناهان بسیار انجام داده بود و همیشه میگفت: «چرا خدا مرا کیفر نکرده و به من کَرَم و جُود نموده است!» خداوند به حضرت شعیب فرمود: «به آن شخص بگو مکافات اعمال زشت تو، تو را در بند خود گرفتار کرده است و قلبت مسخشده و زنگار، آن را فراگرفته است، کیفری بالاتر از این هست که قلبت هیچچیز خوب و معنوی را نمیتواند درک کند و ببیند؟» شعیب علیه السّلام پیام حقتعالی را به او رساند. آن مرد گفت: «پس علامت کیفر چیست که در من میباشد؟» خداوند به شعیب فرمود: «من پردهپوش اسرارم، ولی یکی از آنها را بیان میکنم که در مکافات به سر میبری و توجه نداری و آن این است که در هیچ عمل عبادی لذتی نمیبری و باطن اعمالت مانند گردوی پوچ است.» چون حضرت شعیب این نکتهی دقیق را به مرد گنهکار فرمود، او بسیار ناراحت شد و حرفی برای گفتن نداشت. چون شعیب این نکتهها بر وی بخوانْد **** از تفکر همچو خر در گِل بماند (داستانهای مثنوی، ج 2، ص 31)
4- طبیب درس نخوانده
حاج میرزا خلیل رازی تهرانی، از اطبّای نامی و حاذق بود. ایشان دربارهی علم طب خود میگوید: من در علم طب درسی نخوانده بودم و مهارتی نداشتم، خداوند در عوض و پاداش عمل نیکی، علم طب را به من عطا کرد. در ایام جوانی در مدرسهی دارالشفای قم متصل به مدرسهی فیضیه ساکن شدم. ایام گرانی و کمبود اغذیه بود، زیرا بین دولت ایران و روسیه درگیری بود و اسیران بسیاری از روس را آورده و در شهرها ساکن کرده بودند. روزی با رنج فراوان، نانی به دست آوردم و عازم مدرسه شدم. در بین راه به زنی از اُسرا که نصرانی بود، برخورد کردم که کودکی در آغوش داشت و از شدت گرسنگی رنگش زرد شده بود. او به من گفت: «شما مسلمانها رحم ندارید که ما را اسیر کردهاید و گرسنه رها نمودهاید؟!» دلم به حالش سوخت و نان را به او دادم و با دستخالی به مدرسه بازگشتم. آن روز و شب را با گرسنگی به سر بردم. شبهنگام، شخصی به درب حجرهام آمد و گفت: «مادرم سخت مریض است، اگر دکتری سراغ داری به من معرفی کن.» به زبانم جاری شد که اگر فلان چیز بخورد، خوب میشود. او گمان کرد من دکترم، لذا رفت و آن دارو را فراهم کرد و مادرش به سبب آن دارو خوب شد. ساعتی نگذشت آن شخص آمد و پول و غذاهای رنگارنگی برای من آورد و بسیار تشکر کرد و گفت که مادرم با داروی شما شفا یافت. فردای آن روز شفای آن زن دهانبهدهان گشت و مریضهای بسیاری نزدم آمدند و من بدون آنکه چیزی بدانم، دارویی میگفتم، مؤثر واقع میشد و سود زیادی نصیب من شد. بعد بعضی کتب طب را هم مطالعه کردم و به تهران بازگشتم و نامم در ردیف استادان علم طب، معروف شد. تمام اینها، اثر و پاداش نان دادن به زن اسیر نصرانی بود. (زندگانی علما، بزرگ ص 131، فوائد الرضویه ص 293)
5- مکافات در دنیا
در عصر حضرت موسی علیه السّلام حاکم ستمگری حکومت میکرد و مرد صالحی نیز زندگی مینمود. یک نفر مؤمن نزد مرد صالح آمد تا نزد حاکم واسطه شود. مؤمن نزد حاکم واسطه شد و حاکم نیاز آن فرد را برطرف ساخت. ازقضا، در یک روز آن حاکم و مرد صالح با هم مُردند. مردم اجتماع بسیاری کردند و جنازهی حاکم را با تجلیل به خاک سپردند؛ اما جنازهی مرد صالح را فراموش کردند و بعد از سه روز دیدند بر صورتش (پشه و مگس و) کرم افتاده است. حضرت موسی وقتی از این اتفاق باخبر شد، عرض کرد: خدایا [از انصاف به دور است که] جنازهی حاکم ستمگر با تجلیل به خاک سپرده شود، اما جنازهی مرد صالح و دوست تو با این ذلت، روی زمین افتاده باشد. خداوند فرمود: چون مرد صالح از حاکم ستمگر تقاضایی کرد (و حاکم حاجت او را برآورده نمود)، پاداش عمل او را در دنیا در تشییعجنازهی او دادیم. ولی حشرات زمین روی صورت آن مرد صالح به خاطر آن است که چرا نزد حاکم ظالم، خواهش و تقاضا کرد (در همین دنیا اثر وضعی عمل او را دادیم و در آخرت چیزی بر او نیست.)(حکایتهای شنیدنی 2/111 -بحارالانوار 75/373)
مکر
قرآن:
خداوند متعال در آیهی 43 سورهی فاطر میفرماید: «مکر زشت جز صاحبش احدی را هلاک نخواهد کرد».
حدیث:
پیامبر اکرم صلیالله علیه و آله فرمود: «از ما نیست کسی که به مسلمانی مکر کند.» (جامع السعادات 1/203)
توضیح مختصر:
مکر، همان خُدعه است که یا کافران به مسلمانان روا میدارند یا منافق و مسلمانی، به مسلمان دیگر. امّا اینکه خداوند در سورهی آلعمران آیه 54 فرمود: «دشمنان، مکر ورزیدند و خدا در پاسخشان، مکر در میان آورد و خداوند، بهترین مکر انگیزان است.» این اطلاق خدعه بر خداوند، به نحو حقیقت نیست بلکه از باب مجاز مشاکله است یعنی از جزای خدعه، به خدعه تعبیر نموده است. ازآنجاییکه خداوند از مکرِ منافقان و کافران، آگاه است، اثر وضعی اعمالشان، کیفری است از نوع جزای عملِ خودشان؛ پس آنها را چشانید و این، مقتضای عدل است. مکر، از صفات رذیله است. خدعه ورزیدن نسبت به مؤمن، گناه کبیره است چراکه با نوعی تزویر و حیله، او را فریب میدهند که نتیجهاش خوار کردن است. انبیاء و اولیاء از مکر الهی ایمن هستند و هیچگونه عذاب دنیوی و اُخروی، متوجّه آنها نمیشود؛ امّا قوم خاسر که ایمن هستند، خسران دنیا و آخرت نصیب آنهاست. (سورهی اعراف، آیهی 99) شبی که پیامبر صلیالله علیه و آله را در مکّه خواستند بکُشند، طرح کُشتن، حبس و اخراج از شهر را دادند امّا شیطانصفتی گفت: از هر قبیله یک نفر شمشیر به دست، بریزند دورِ بسترش و او را قطعهقطعه کنند که کسی با شما درگیر نمیشود زیرا از هر قبیله، یک نفر بوده. خداوند این مطلب را به پیامبر صلیالله علیه و آله رساند و او علی علیه السّلام را در بستر خودش خوابانید و خودش هجرت کرد و به غار ثور رفت. عنکبوت، درب غار را تنید و کبوتر، فوری تخم گذاشت و بر آن خوابید. مشرکان، ردّ پای پیامبر صلیالله علیه و آله را تا درب غار گرفتند و با این صحنه مواجه شدند و گفتند: محمّد یا به آسمان رفته یا به زمین فرورفته. لذا تمامِ مکرهایشان باطل شد.
1- قرآن بر نیزه
در جنگ صفین، غلبه با امام بود و لشکر معاویه در نابودی قرار میگرفتند، معاویه به عمروعاص گفت: «این وقت لازم است مکر و حیلهای بیندیشی و الّا لشکر علی علیه السّلام همه ما را نابود خواهند کرد.» عمروعاص گفت: «بهتر آن است که قرآنها را بر سر نیزه کنیم و فریاد برآوریم که میان ما و شما حَکَم قرآن است، اگر قبول کردند جنگ متوقف میشود، اگر عدهای از لشکریان علی علیه السّلام قبول نکنند، اختلاف میان آنها افتد.» همین کار را کردند و لشکریان علی علیه السّلام سست شدند. امام فریاد برآورد ای بندگان خدا بر حق ثابت باشید، این جماعت، اهل دین و قرآن نیستند، من بهتر از شما آنها را میشناسم. چون شما بر ایشان غلبه پیدا کردید، به مکر و خدعه قرآنها را برداشتند. در جواب امام گفتند چون ما را به کتاب خدای میخوانند امکان ندارد که آنها را قبول نکنیم. عدهای ازجمله مسعود برید که قرآنخوان بودند گفتند: «تو را به کتاب خدای خوانند اجابت کن و الّا تو را به دشمن میسپاریم و با تو همان میکنیم که با عثمان بن عفّان کردیم.» آنقدر بر امام فشار آوردند که حضرت دستور داد مالک اشتر دست از جنگ بردارد و عمروعاص به حیله خود موفّق شد. (جوامع الحکایات، ص 99)
2- جواب وزیرمختار
استعمارگران و کشورهای ابرقدرت همیشه در پی نابودی کشورهای کوچک هستند و به لباس دوستی هزاران مکر و حیله در درون دارند تا به اهداف خود برسند. وقتیکه میرزا محمدتقی خان امیرکبیر که نخستوزیر ناصرالدّین شاه قاجار بود، یکی از معلّمان مدرسه دارالفنون به نام «نظر آقا» میگفت: هر وقت امیرکبیر سفرای خارجی را میپذیرفت مرا برای مترجمی احضار میکرد. در یکی از ملاقاتهای او و سفیر روس حادثه جالبی رخ داد و آن اینکه: وزیرمختار روسیه درباره مرزهای ایران با روسیه تقاضای نامناسبی داشت، سخن او را برای امیرکبیر ترجمه کردم. امیرکبیر فرمود: «به وزیرمختار بگو هیچ کشک و بادنجان خوردهای؟» سخن او را برای وزیر روس گفتم، او تعجّب کرد و گفت: بگوئید: خیر! امیرکبیر گفت: پس به وزیر روسیه بگو: ما در خانهی مان یک فاطمه خانمجانی هست که کشک و بادنجان خوبی درست میکند، امروز هم درست کرده و یک قسمت آن را برای شما میفرستم تا بخورید و ببینید چقدر خوب است! وزیرمختار گفت: «بگوئید ممنونم، ولی دربارهی مرزها و سرحدّات چه می فرمائید؟» امیرکبیر در جواب گفت: به وزیرمختار بگوئید: آی کشک و بادنجان، آی فاطمه خانمجان! همینطور با این کلمات، جواب حیلهبازیهای وزیرمختار را داد؛ که باکمال ناامیدی وزیرمختار برخاست و رفت. (حکایتهای شنیدنی، ج 2، ص 172- داستانهایی از زندگی امیرکبیر، ص 139)
3- بُسر بن اُرطاه
بُسر بن ارطاه در جنگ صفین در مقابل امیرالمؤمنین علیه السّلام قرار گرفت، این در حالی بود که امام به میدان آمده بود و معاویه را به نبرد طلبید و فرمود: «تا کِی و چقدر مردم را به کشتن دهیم؟» بیا من و تو جنگ کنیم تا به این وسیله جنگ خاتمه یابد. معاویه گفت: «همان مقدار که از مردم شام میکشی مرا کافی است، احتیاج به مبارزه با تو نیست.» بُسر تصمیم گرفت که با امام بجنگد، با خود اندیشید که شاید علی را بکشم و در میان عرب، افتخاری کسب کنم. با غلام خود به نام «لاحق» مشورت کرد، او گفت: «اگر از خود اطمینان داری چهبهتر وگرنه علی علیهالسلام دلیری است بینظیر؛ اگر تو هم مانند او هستی به میدانش برو و الّا شیر، کفتار را میخورد و مرگ از سرنیزهی علی علیهالسلام میبارد و شمشیرش برای گرم کردن تو کافی است.» بُسر گفت: مگر جز مردن چیز دیگری هست؟ انسان باید بمیرد یا با مرگ طبیعی یا با کشته شدن و به میدان آمد. سکوت کرد و رجز نخواند تا حضرت او را نشناسد، امام حمله اول را بهسوی بُسر شروع کرد که بُسر از روی اسب به زمین افتاد و با مکر پاها را بلند نمود و عورتش را ظاهر ساخت. امام صورت را برگردانید و بُسر از جا بلند شد و فرار کرد بهطوریکه بدون کلاه جنگی با سر برهنه بهطرف لشکرگاه میدوید. معاویه درحالیکه از کردار بُسر میخندید گفت: این مکر عیبی ندارد برای عمروعاص هم این قضیه پیش آمد. جوانی از اهل کوفه فریاد زد: «آیا حیا نمیکنید که عمروعاص این حیلهی نو را در جنگ به شما آموخت که در موقع خطر، کشف عورت کنید؟» (داستانهای زندگانی علی علیهالسلام، ص 74 -بحارالانوار، ج 8، ص 479)
4- مکر زرقاء
چون آمنه مادر پیامبر صلیالله علیه و آله، به حضرت حامله شد کهانت کاهنان مختل شد. سطیح که کاهنی بود معروف از طایفهی غسان، به زرقاء یمامه که او هم کاهنه بود نامه نوشت که باید در خاموش کردن این نور به هر مکر و خدعه متمسّک شد. زرقاء با آرایشگر حضرت آمنه علیها السلام بنام «تکنا» آشنا بوده و او روزی تکنا را دید. تکنا گفت: «چرا ناراحت هستی؟» او هم جریان تولد مولودی که باعث شکستن بتها و ذلیل شدن کاهنان میشود را نام برد. پس زرقاء کیسهی زری را به تکنا نشان داد که اگر در این کار کمک نمایی این کیسه از آنِ توست، او هم قبول کرد. به حیلهی زرقاء بنا شد تکنا روزی برای آرایشگری آمنه برود و وسط کار با کارد زهرآلود به پهلوی او بزند که مادر و فرزند بمیرند! از آنطرف هم زرقاء همهی بنیهاشم را آن روز موعود دعوت کند تا تکنا آن کار را تنهایی و بدون مزاحمت انجام دهد. روز موعود فرا رسید. بنیهاشم به جهت صرف طعام حاضر و تکنا در خانی آمنه مشغول آرایشگری شد. وسط کار تکنا خنجر زهرآلود را درآورد که بزند، دستی از غیب بر تکنا زد و او به زمین افتاد و چشمش نمیدید؛ فریاد آمنه هم بلند شد و زنان بنیهاشم دور او اجتماع کردند و از واقعه پرسیدند، او جریان را نقل کرد. به تکنا گفتند: «چه چیز باعث شد این حیله را انجام دهی؟» گفت: «به دستور زرقاء انجام دادم، او را بگیرید.» پس خود تکنا به درک واصل شد و زرقاء هم خود را از مکه با صدمات زیاد به وطن اصلیش یمامه رساند و مکر او هیچ صدمهای به آمنه و حملش نرساند. (خزینه الجواهر، ص 548-بحارالانوار، ج ششم، طبع قدیم)
5- عمروعاص
عمروعاص مردی زیرک و سیاستباز بود که نامی از بزرگترین حیلهبازیهای او در تاریخ ثبت است. وقتی، جناب جعفر طیّار برادر امیرالمؤمنین علیهالسلام از طرف پیامبر صلیالله علیه و آله با گروهی به حبشه رفتند او با حیلهای به حبشه رفت و به نجاشی گفت: «مردی را دیدم که از حضور شما خارج شد، او فرستاده دشمن ماست، اجازه بده او را بکشیم تا انتقام خود را از آن گرفته باشیم که اینها به بزرگان ما زیاد توهین کردند.» نجاشی ناراحت شد و مشت محکمی بهصورت عمروعاص نواخت! عمروعاص در زمان خلافت ابوبکر به فرماندهی سپاهی متوجّه شام گردید. در زمان عمر مدّتی حکومت فلسطین را به عهده داشت و بهطرف مصر رفت و آنجا را فتح کرد و حاکم آنجا گردید. تا چهار سال از خلافت عمر هم حاکم مصر بود، ولیکن عثمان او را معزول ساخت و رابطهی او و عثمان تیره شد؛ و نوعاً از عثمان انتقاد میکرد تا جایی که روزی عثمان بالای منبر بود، او گفت: خیلی برایت سخت گرفتهای تا جایی که در اثر انحراف تو، همه اُمت منحرف شدند. یا عدالتپیشه کن یا از کار برکنار شو. گاهی نزد امیرالمؤمنین علیهالسلام میآمد و میخواست او را علیه عثمان تحریک کند، گاهی این مکّار نزد طلحه و زبیر میرفت و آنها را به کشتن عثمان تشویق میکرد؛ و عاقبت همسر خود را که خواهر مادری عثمان بود طلاق داد. از وقتیکه عثمان را کشتند اکثر حیلهها و فتنهها از قبیل قرآن بر نیزه کردن در جنگ صفین، نماز جمعه را چهارشنبه خواندن، ذبح کدو همانند گوسفند، زبان در دماغ کردن بهعنوان یک سنّت و … همه از ناحیه این حیلهگر تاریخ صادر شد و بهوسیله معاویه. مردم بیعقل شام هم بیچونوچرا عمل میکردند تا جایی که وقتی شنیدند علی بن ابیطالب علیهالسلام را در محراب عبادت کشتند، مردم شام -بهوسیله تبلیغات عمروعاص– گفتند: «مگر علی علیهالسلام نماز میخواند.» (پیغمبر صلیالله علیه و آله و یاران، ج 5، ص 72-54)
ملکات
قرآن:
خداوند متعال در آیهی 62 سورهی هود میفرماید: «ای صالح! آیا ما را از پرستش آنچه پدرانمان میپرستیدند بازمیداری؟ بیگمان ما ازآنچه تو ما را بدان میخوانی سخت دچار شکّیم».
حدیث:
امام حسن عسکری علیهالسلام فرمود: «بازگشت شخص معتاد از عادتش مانند معجزه است.» (بحارالانوار، ج 75، ص 274 -تحف العقول)
توضیح مختصر:
هر صفتی از خوب و بد، اگر در درون انسان عادت شود و دائمی گردد، بعد از چند سال ملکه میشود. این ملکه شدن، قاعدهی صددرصدی ندارد که بشود گفت: مثلاً بعد از پنج سال دروغگویی، این صفت رذیله، ملکه میشود. فقط میشود گفت که رجوع از صفتی که عادت شده، واقعاً سخت است؛ معجزه یا توّسل یا همّت قوی میخواهد که این توفیق نصیب شود. در صفات پسندیده و فضایل اخلاقی، هیچ بحثی نیست، فقط رذایل هستند که دستوپا گیر شده و موجب کیفر و عذاب میشوند. پیامبر صلیالله علیه و آله فرمود: «اگر شنیدید کسی از اخلاق خویش دست کشیده، باور نکنید چراکه دوباره به حالت اوّل خود بازمیگردد.» (راه سعادت صفحه 12) پس ملکات راسخه و ثابته اگر ایمانی و حمیده باشند که باید بر مؤمن، آفرین گفت، امّا اگر ملکات شیطانی و مذموم باشند، حجاب اکبر و مانع صعود و ترقی هستند و تخلیه و برطرف کردن آنها، بسیار مشکل است و هرچند در نفْس رسوخ کند، از حق دورتر و در چنگال شیطان نفس گرفتارتر میگردد و از سعادتمندی و عاقبتبهخیری وامیماند. اگر چنین کسی، در پی مداوا برنیاید و به توسل و زاری نیفتد، بر قلبش میخ پایانی زده شده و درب قلب بسته میگردد. او دیگر حالت استماع را ندارد و پند را نمیپذیرد و دیگر بهترین جواهر از مطالب وحی و آسمانی نیز برایش جلوهای ندارد.
1- پیری و ملکات
علمای اخلاق گویند: «هر صفتی که در انسان ملکه شود، بیرون کردن آن بسیار مشکل است.» پیرمردی با ریشسفید گریه میکرد و میگفت: «بااینکه شهوت از من رفته اما نمیتوانم به زنان نامحرم نگاه نکنم.» ملهبی گوید: «نزد منتصر، خلیفه عباسی (م 248) بودم که پیرمرد فرتوتی به نام جمّاز وارد شد. خلیفه به من گفت: «از او بپرس که در وجود او چیزی برای زنان باقی مانده است؟» من این مطلب را از او پرسیدم. پیرمرد گفت: آری، گفتم: آن چیست؟ گفت: دلّاکیشان را بنمایم. منتصر از این سخن او چنان خندید که به پشت افتاد.»(کشکول شیخ بهایی رحمه الله علیه، ص 141)
2- ده، یازده
مالک دینار گوید: روزی به عیادت مریضی رفتم. نگاه کردم دیدم اجلش نزدیک است. کلمه شهادت بر وی عرضه کردم و مریض نمیگفت. هرچند جهد کردم فایدهای نداشت. وی میگفت: ده، یازده. پس گفت: «ای شیخ! پیش من کوهی آتشین است، هرگاه قصد کلمه شهادت میکنم آتش قصد من میکند.» از شغل او پرسیدم گفتند: «مال به ربا دادی و سود خوردی و پیمانه کم دادی.» (تذکره الاولیاء ص 54)
3- دائمی و همیشگی
چنان چه صفتی پسندیده یا ناپسند، در انسان دائمی شود آن صفت ملکه گردد. صفات اعم از زشت و زیبا، نوعاً دائمی و همیشگیاند؛ مگر بعضی صفات که گاهی از انسان صادر میشود. اگر صفت رذیلهای دائمی شده و بهاصطلاح، جزو ذات شده باشد، ملکهی نفسانی میشود. برای دفع صفت زشتی که ملکه شده، کوشش بیحد، همّت والا و استمداد از حقتعالی لازم و ضروری است. پیامبر گرامی اسلام صلیالله علیه و آله فرمود: «اگر شنیدید کسی از اخلاق خویش (صفتی که در او ملکه شده) دست کشیده باور نکنید، چراکه دوباره به حالت اوّلی خود بازمیگردد.» ازاینجهت است که بعضی میگویند: بعد از چهلسالگی مداوای ملکات رذیله مشکل است؛ مگر نظر خاص خداوند و یا توجّه یکی از اولیای خدا شامل حال شخص شود و یا در حادثهای، سرش به سنگ بخورد و بیدار شود.
4- بنان طفیلی
بنان طفیلی از کسانی بوده که ملکه پرخواری و حرص بر خوراک خوردن او زبان زد شد. او درباره نشانه حرص گفت: نشانهاش این است که در طعام خوردن یکلقمه در دهان گذاشته و یکلقمه را میآویزد و دو چشم در لقمه دیگر اندوخته میدارد. از او پرسیدند غایت سرور تو در کدام وقت است؟ گفت: «هرگاه ببینم جوان مردان دیگهای ایشان میجوشد و درب خانههای ایشان بسته نیست و سینههای آنان از دیدن مهمان تنگشده نباشد.» (لطائف الطوائف، ص 354)
5- واعظ مرائی
ابوالعلای مرائی واعظی بود مشهور و به سُمعه (شنواندن عمل خود را به کسی) و ریا موصوف. روزی بر سر منبر گفت: مردم مرا مرائی میگویند و حالآنکه در کمال صدق و اخلاصم و از شائبه ریا و سُمعه خلاصم؛ و همیشه در اخفای طاعات و مستر عبادات میکوشم و خیرات و مبرّات خود را از همه مردم میپوشم. دیشب صدر گفت: نماز گزاردهام، امروز روزه دارم، صد درهم صدقه دادهام و امشب و فردا نیز همین طاعت را بهجا خواهم آورد و هر چه در راه رضای خدای صدقه خواهم داد و آن را به هیچکس ظاهر نخواهم کرد و آن میان من و خدای من است! (همان، ص 189)
مناجات و راز و نیاز
قرآن:
خداوند متعال در آیهی 90 سورهی انبیاء میفرماید: «(زکریا و همسرش) آنان در کارهای نیک، شتاب مینمودند و ما را از روی رغبت و بیم میخواندند».
حدیث:
امام علی علیهالسلام فرمود: «برای مؤمن سه ساعت است: ساعتی که راز میگوید در آن پروردگار خود را…» (غررالحکم 5/46)
توضیح مختصر:
اگر خداوند، شیرینی و حال مناجات را به کسی بچشاند، معلوم میشود که اذن پروردگار دادهشده است. اگر این حال نیامد باید توقف و تأمل کند که به چه سبب و کاری، این جمود آمده است. پس التماس و خواهش لازم است تا برق مقدماتی مناجات بیاید، آنگاه توفیق حاصل میگردد. از بهترین اوقات مناجات، وقت سَحَر است، ولی هر وقت، حال آن، در هر ساعت شبانهروز آمد بدان روی آورد. گویند یوسف در راز و نیاز و مناجات، به خدا عرض کرده بود که: روزی مرا در چاهی انداختند، به چند درهم کمی فروختند و الآن به مقام سلطنت مصر رسیدم. پس گفتگو و مناجات، شرححال هر بنده در موقعیّت خود است از مناجاتی و خوفی یا خراباتی و رجایی. یعنی در مناجات، شبها از هراس الهی، قلبشان میطپد، بعضی، اشک از چشمشان جاری میشود، بعضی به حال سجده میافتند و نماز میخوانند و… این قاعده نیست که در تکلّم و راز و نیاز، به یک نوع برخورد کنند بلکه هر قالب و نفسی، دارای آثار خاصّ خودش میباشد. در مناجات، استدعا و استعاذه لازم است. البته نباید تکیه و بسنده به زبانِ صرف کرد چراکه قلب، مُجری است برای فیض گرفتن، او باید اوّل کار کند، بعد جوارح. البته برای یادگیری در عرضه داشتن حاجت به خداوند، از بهترین مناجات، مناجات خمس عشره امام زینالعابدین علیهالسلام است که در 15 مناجات، در کتاب مفاتیحالجنان حاج شیخ عباس قمی درج شده است.
1- الهینامه
خواجه عبدالله انصاری در الهینامهاش گوید: 1. الهی! ابوجهل از کعبه بیرون میآید و ابراهیم از بتخانه. کار به عنایت تو بوَد باقی بهانه. 2. الهی! همه از تو ترسند و عبدالله از خود، زیرا که از تو همه نیکی آید و از عبدالله همه بدی. 3. الهی! آفریدی رایگان و روزی دادی رایگان، بیامرز رایگان که تو خدایی نه بازرگان. 4. الهی! اگر از دوستانم، حجاب بردار و اگر مهمانم، مهمان را نیکو دار. 5. الهی! همه میخواهند در تو نگرند و عبدالله میخواهد که تو در وی نگری. 6. الهی! اگر یکبار گویی بندهی من، از عرش بگذرد خندهی من. (مناجات شیخ عبدالله انصاری از انتشارات گنجینه تهران)
2- پنج سخن از پیر هرات
3- درد و داغ
خواجه عبدالله انصاری در الهینامهاش میگوید: الهی! اگرچه بهشت چون چشموچراغ است، بیدیدار تو درد و داغ است. 4- خواجه عبدالله انصاری در مناجاتنامه
5- دستگیری
الهی کسی راه نیافت تا دست نگرفتی. دستگیر که چون تو دستگیر نیست. داد دِه فریادکنان تویی. دستگیر غرقشدگان تویی. دلیل گمشدگان تویی تا آن گمشده کِی به راه آید. «مناجات خواجه عبدالله انصاری»
6- دور یا نزدیک
خدایا! موجودِ نفسهای جوانمردانی، حاضرِ دلهای ذکر کنندگانی، از نزدیکیت نشان میدهند و برتر از آنی. دورت میپندارند و نزدیکتر از جانی. ندانم که در جانی یا خود جانی، نه اینی و نه آنی، جان را زندگی میباید تو آنی. «مناجات خواجه عبدالله انصاری»
7- من و تو
روزگاری تو را میجستم خود را مییافتم، اکنون خود را میجویم و تو را مییابم. الهی! گهی به خود نگرم گویم: از من زارتر کیست؟ گهی به تو نگرم گویم: از من بزرگوارتر کیست؟ «مناجات خواجه عبدالله انصاری»
8- مناجاتنامه
مناجات و تضرّع
قرآن:
خداوند متعال در آیات 119-117 سورهی شعراء میفرماید: «(نوح) گفت: خدایا! قوم، مرا تکذیب کردند. اکنون میان من و آنها جدایی بیفکن و مرا و مؤمنانی را که با من هستند رهایی بخش. پس ما، او و کسانی را که با او بودند رهایی بخشیدیم».
حدیث:
امام سجاد علیهالسلام به خداوند عرض میکند: «… و تو آنکسی هستی که در بخشش برتر از کیفرش هست و تو آنی که عطایش افزون بر منعش میباشد…» (صحیفه سجادیه، دعای شانزدهم، نیایش هنگام درخواست بخشش.)
توضیح مختصر:
سبک و سیاق هرکسی در تضرّع و مناجات، نوعی خاص است و آن بستگی به حال درونی فرد دارد. آنکسی که گناه میکند و تائب میشود، با کسی که در مقام خوف و ترس از عذاب و قیامت است باهم فرق میکنند. امیدواران و علاقهمندان بهحق، نوعی بیان دارند که شکایتکنندگان، آن بیان را ندارند، پس میگوییم حال مُحبّ، متوسل، نیازمند، عارف، ذاکر و زاهد، یک حال نیست. لذا در شرححال انبیاء میبینیم که از موسی کلیمالله بیشترین مناجات و تضرّع و راز و نیاز نقلشده است؛ مناسب کلیم الاهی، این تقاضا را دارد. وقتی موسی علیه السّلام صحبت میکند، به یک سبک و ساز نیست، مثلاً به خداوند در مقام مناجات عرض میکند: «خدایا! یکی، از تو باران میخواهد و یکی، آفتاب. یکی باد و یکی، هوای آرام؛ و تو بر احوال آنان مطلع هستی و هریک را مطابق حکمت، خشنود میگردانی و روزی میدهی.» (انوار العرفان 3/352) ولی درجایی دیگر، به خداوند عرض میکند: «تو قریبی یا بعید؟» ببینید: مکان، زمان، سنین عُمر، قبل از پیامبری و بعد از مبعوث شدن به رسالت و… فرق میکند و به این دلیل، حالات انسان در مناجات، گوناگون است. فقط مراقبه و توجّهی میخواهد که این تضرّعات، عادت نشود و مناجات، در چهارچوب نباشد بلکه دعاکننده، خود را رها کند و اختیار مناجات را به دست حقتعالی بدهد تا کیفیت، بالا باشد و لذت مناجات را درک نماید.
1- مناجات با تنی عریان
شیخ بهایی فرمود: دانشمندی گوید: یک سال به حج رفته بودم. هنگام طواف، بادیهنشینی را دیدم که پوست آهویی پوشیده بود و میگفت: «پروردگارا! آیا شرم نمیکنی که مرا آفریدهای و من باید عریان تو را مناجات کنم؟ تو بخشنده هستی!» یک سال بعد که به حج رفتم. همان روستایی را دیدم که با لباسهایی مناسب و با غلامانی چند، به حج آمده بود. از او پرسیدم: «آیا تو همان کسی نیستی که سال قبل، تو را با آن اوصاف دیدم و به خداوندت چنین میگفتی؟» گفت: «آری! من همان هستم. حیلهای در کار کردیم، زدیم و کارگر افتاد.» (کشکول شیخ بهایی، ترجمهی کریم فیضی، ص 81)
2- فضیل بن عیاض
عارفی نقل کرد: یک روز عرفه، زمانی که مردم مشغول دعا بودند، فضیل بن عیاض را دیدم که همچون زنی فرزند مُرده میگریست و سوزمندانه، اشک میریخت. زمانی که غروب آفتاب رسید و شب نزدیک شد، ریشهای خود را به دست گرفت و سر به آسمان برداشت و گفت: «هرچند که آمرزیده شوی، باز وای بر تو!» و آنگاه همراه با مردم منقلب شد! (همان، ص 84)»
3- لباس مناجات
به ابن داوود کوفی گفتند: «برای انجام دادن کاری، همراه ما نزد پادشاه بیا!» او درحالیکه جامههایی کهنه بر تن داشت، برای این منظور از جایش برخاست گفتند: «آیا نمیخواهی لباسهایت را عوض کنی و لباسی که تو را آرایش دهد و بیاراید بپوشی؟» جواب داد: «لباسهایی را که میگویید، فقط برای مناجات باخدا بر تن میکنم.» [نه زمانی که میخواهم پیش سلطان بروم.] (همان، ص 88)
4- سه جمله
طاووس یمانی گوید: «شبی در حجر اسماعیل (جنب کعبه) بودم که علی بن الحسین علیه السّلام وارد شد. با خود گفتم: مردی است از دودمان پیامبر صلیالله علیه و آله خوب است به دعایش گوش دهم تا ببینم چه میگوید؛ او در دعای خود میگفت: «الهی عبِیدُکَ بِفِنائِک، سائِلُکَ بِفِنائِک، مِسکینُکَ بِفِنائِک: خدایا بندهی تو، محتاج تو، مسکین تو، بر درگاهت آمده است.» این جملات را به خاطر سپردم و هرگاه آنها را میخواندم، خداوند فرجی در کارهایم ایجاد مینمود.» از کتب دیگر استفاده میشود که این ذکر را در سجده باید گفت. (کشکول شیخ بهایی، ترجمهی کریم فیضی، ص 90)
5- جبّار زمین بهسوی جبّار آسمان
عبدالله بن ابراهیم خراسانی گوید: «سالی، هارونالرشید، خلیفهی عباسی به حج رفته بود. من نیز با پدرم در مناسک حج بودم. ناگهان هارون را دیدم که با سر و پایی برهنه، دستهای خویش را بهطرف آسمان گرفته و درحالیکه بر ریگهای داغ توقف نموده بود، میگریست و میگفت: «خداوندا! تو، تو هستی و من هم، من هستم! من بازگشت کنندهی با گناهان بسیار و تو بازگشت کنندهای با بخشش بسیار، پس مرا ببخش!» پدرم به من گفت: «جبّار زمین را بنگر که چگونه بهسوی جبّار آسمان، به تضرّع و زاری ایستاده است!» (همان، ص
منافق
قرآن:
خداوند متعال در آیهی 15 سورهی احزاب میفرماید: «(به خاطر آورید) زمانی که منافقان و بیماردلان میگفتند: خدا و پیامبرش جز وعدههای دروغین به ما ندادهاند».
حدیث:
امام علی علیه السّلام فرمود: «منافق زبانش شادی آورد، ولی دلش زیان رساند.»(غررالحکم 2/515)
توضیح مختصر:
منافق کسی است که ظاهراً اسلام آورده و بعضی احکام شریعت را انجام میدهد اما از روی ناچاری تظاهر میکند. اگر تظاهر نکند بهاصطلاح نانش آجر میشود. منافق دلش با زبانش یکسان نیست. دلش به نور ایمان روشن نگشته، پس کارهایش روزی بر ملأ میشود و خواهناخواه دچار لغزش میگردد. گروهی از این منافقین، سالوساند و وقتی از دین و صلاح، سخن میگویند انسان دچار شگفتی میشود. قسم میخورند و خدا را گواه میگیرند بااینکه سرسختترین دشمنان اهل دین هستند. اگر دستش بهجایی برسد فساد میکند یعنی مفسدهجو هستند و دلیلش آن است که دلشان بیمار است. این مؤمنین هستند که گول ظواهر فریبدهنده را میخورند حتی گاهی رشک به کارهایشان میبرند. در زمان پیامبر بیشترین رنجها از ناحیه منافقین بوده تا آنکه خداوند سورهای به نام آنان نازل فرمود. در جنگها همراه پیامبر صلیالله علیه و آله، همراهی نمیکردند و علل زیادی را ردیف میکردند تا بهانهی نرفتن به جنگ باشد و چون سپاهیان اسلام در جنگ اُحد کشته شدند گفتند: «اگر خویشان ما حرف ما را گوش میکردند و به جنگ نمیرفتند کشته نمیشدند.» به زبان، ادعای اطاعت میکردند اما تسلیم حکم خداوند نبودند و نسبت به پیامبر تردید و توقف داشتند.
1- خنثی شدن توطئه
در ماجرای جنگ تبوک که در سال نهم هجرت واقع شد، شتر پیامبر گم شد. منافقین فرصتطلب، همین را دستاویز نموده و شایع کردند که: چگونه از غیب ما خبر میدهد، ولی نمیداند که شترش در کجاست؟ با این گفتار، در دل مردم ایجاد شک میکردند تا به اسلام ضربه بزنند. جبرئیل از طرف خدا نزد پیامبر آمد و عرض کرد: شتر شما در فلان درّه است و افسارش به تنهی درختی که در آنجاست، بستهشده است. رسول خدا اعلام نماز جماعت کرد، مسلمانان اجتماع کردند و بعد فرمود: ای مردم! شترم در فلان درّه است و افسارش به درختی که در آنجا است، بستهشده است، بروید و آن را بیاورید. چند نفر رفتند و همانگونه که پیامبر فرموده بود، شتر را یافتند و آوردند و بهاینترتیب توطئهی منافقین خنثی گردید. (حکایتهای شنیدنی،5/117)
2- شبث بن ربعی
شَبَث بن ربعی کسی بود که گویا پیامبر را درک کرده و برای سجاح (که ادعای نبوت کرد) مؤذّن شد و سپس به اسلام بازگشت. او در جنگ صفین از حضرت علی علیه السّلام جدا شد و به خوارج پیوست و بعدازآن توبه کرد. امام حسین وقتی برای بیعت نکردن با یزید به مکه آمد، اهل کوفه 000/12 نامه برای امام نوشتند که ازجملهی آنان همین شبث بن ربعی با پنج از سرشناسان کوفه، نامهای به این مضمون نوشتند: اما بعد، صحراها سبز شده، میوهها رسیده، اگر به طرف تشریف آوری، لشکرهای تو مهیا و حاضرند و شب و روز انتظار مقدم شریف تو میبرند. (رمز المصیبه،1/178) وقتی امام حسین روز دوم محرم به کربلا آمد، هرروز ابن زیاد از طرف یزید، عدهای را بهطرف کربلا گسیل میداشت. روز پنجم محرم ابن زیاد کسی را به دنبال شبث بن ربعی فرستاد که به فرمانداری بیاید. او خود را به بیماری زد و خواست ابن زیاد او را از رفتن به کربلا معاف بدارد. ابن زیاد برای او پیغام فرستاد: مبادا تو از کسانی باشی که خدا در قرآن فرموده است: «چون به مؤمنین رسند، گویند: از ایمان آورندگانیم و هنگامیکه به نزد یاران خود –که همان شیطاناند– روند، اظهار دارند ما با شماییم و مؤمنین را به سُخره میگیریم.» (بقره:14) شبث شبانگاه نزد ابن زیاد آمد تا نتواند رنگ چهرهی او را بهخوبی تشخیص دهد. ابن زیاد به او آفرین گفت و نزد خود بنشاند و گفت: باید به کربلا روی. پس این منافق قبول کرد و ابن زیاد او را به همراه هزار سوار بهسوی کربلا فرستاد. شبث در روز عاشورا بر پیادهنظام فرماندهی داشت، امام علیه السّلام در خطبهای که خواند و لشکر یزید ساکت بودند و حرفی نمیزدند، فریاد برآورد و فرمود: ای شبث بن ربعی! ای حجّار! ای قیس! ای یزید بن حارث! آیا شما برای من نامه ننوشتید که میوهها رسیده و زمینها سبز شده، اگر بیایی لشکری آراسته در خدمت تو خواهد بود؟! ولی این منافق تا آخرین لحظه با امام و لشکریانش جنگید. (قصه کربلا، ص 226 و 262)
3- اَخنَس
اَخنَس بن شریق یکی از مشرکان معروف مکه بود و بعد در مدینه بهظاهر اسلام را قبول کرد. او مردی زیبا چهره و خوشبیان بود و با چربزبانی خاصّی، نسبت به پیامبر اظهار دوستی میکرد و هر وقت به حضور پیامبر میآمد، کنار آن حضرت مینشست و چنین وانمود میکرد که مؤمنی مخلص است. گاهی سوگند میخورد که پیامبر را دوست دارد. پیامبر که مظهر رحمت و رأفت بود، در ظاهر با او برخوردی محبتآمیز داشت. روزی بین او و طایفی ثقیف، دشمنی و جنگ و جدال شد. او با دار و دستهاش بر آنها شبیخون زدند و چهارپایان آنها را کشتند و زراعتشان را به آتش کشیدند و بهاینترتیب او نفاق خود را آشکار ساخت. خداوند در ردّ این منافق و طرد او از جامعهی مسلمین این آیات را نازل کرد: «بعضی از مردم کسانی هستند که گفتار آنها در زندگی مایهی تعجب تو میشود، خداوند بر آنچه آنها در دل دارند، گواه است، درحالیکه از سختترین دشمناناند. هنگامیکه از نزد تو (ای پیامبر) میروند، کوشش در راه فساد در زمین میکنند و زراعتها و چهارپایان را نابود میسازند، بااینکه میدانند خداوند فساد را دوست نمیدارد. (سورهی بقره: آیهی 205–204)» (داستانها و پندها 8/69، تفسیر ابوالفتوح رازی)
4- وعدههای پوچ منافقین
ابن عباس گفت: گروهی از منافقان، از طایفهی عوف مانند عبدالله بن ابّی، ودیعه سوئد و داعس، برای یهود بنی نضیر پیام فرستاده که به فرمان محمد صلیالله علیه و آله در مورد کوچ کردن از سرزمینهای خود در نزدیک مدینه گوش ندهند و در قلعههای خود بمانند و افزودند که از خود دفاع کنید، ما نهتنها شما را تسلیم حکومت اسلامی نمیکنیم، بلکه اگر کار شما به جنگ با مسلمانان منتهی شد، ما به صف شما میپیوندیم؛ و اگر به خروج شما از منطقهی حجاز منتهی شد، ما نیز با شما خارج میشویم. یهود بنی نضیر هر چه انتظار کشیدند، از منافقان خبری نشد و اصلاً حمایت از آنها نکردند. طبق فرمان پیامبر صلیالله علیه و آله بنا شد، یهودیان پیمانشکن بنی نضیر، بیآنکه چیزی از مال خود را بردارند، از منطقه بیرون روند. سرانجام پیامبر صلیالله علیه و آله پذیرفت که هر سه نفر از آنها یک شتر و مقداری آب با خود بردارند. آنها بهاینترتیب، از منطقه بهسوی شام و عدّهای بهسوی خیبر کوچ کردند؛ و منافقان هیچگونه کمکی به آنها ننمودند. خداوند این آیات (حشر 12-11) را دربارهی منافقان نازل کرد: آیا منافقان را ندیدی که پیوسته به برادران کافرشان از اهل کتاب میگفتند: هرگاه شما را از وطن بیرون کنند، ما هم با شما بیرون خواهیم رفت و هرگز سخن هیچکس را دربارهی شما اطاعت نخواهیم کرد؛ و اگر با شما پیکار شود، یاریتان خواهیم نمود، خداوند شهادت میدهد که آنها دروغگویانند. اگر آنها را بیرون کنند، آنها بیرون نمیروند، اگر با آنها پیکار شود، یاریشان نخواهند کرد، اگر یاریشان کنند، پشت به میدان کرده و فرار میکنند، سپس کسی آنان را یاری نمیکند. (حکایتهای شنیدنی 4/27، المیزان 19/247)
5- ابن زبیر
زبیر پسرعمهی پیامبر، همیشه با پیامبر و امیرالمؤمنین علیه السّلام بود تا نوبت به خلافت امیرالمؤمنین رسید و او از در مخالفت با امام درآمد. او پسری به نام عبدالله داشت که امیرالمؤمنین علیه السّلام فرمود: «همواره زبیر، با ما و از ما بود تا وقتیکه پسر نامبارکش عبدالله بزرگ شد، آنگاه مخالف و دشمن ما گردید.» عبدالله در ریاست پرستی، دچار نفاق شد. ازاینرو در هر مرحله از عمرش به بازی سیاسی مشغول شد. هنگامیکه امام حسین علیه السّلام از مدینه به مکه آمدند تا بعد به کربلا بروند، او برای اینکه میدان فعالیت را برای خود مهیا سازد، به امام پیشنهاد کرد: اگر من بهاندازهی شما در کوفه پیرو داشتم، لحظهای ازآنجا دور نمیشدم، سپس برای اینکه از خود رفع تهمت کند گفت: هرچند اگر در مکه هم بمانید و بخواهید قیام کنید، کسی با شما مخالفت نمیکند. امام وقتی اراده کرد از مکه خارج شود، فرمود: «در دنیا هیچچیز نزد عبدالله، دوستداشتنیتر از رفتن من نیست، زیرا میداند باوجود من نوبت به او نمیرسد و هیچکس او را بر من مقدم نمیدارد، ازاینرو دوست دارد من خارج شوم تا زمینه خلافت برایش آماده شود.» وقتی امام از مکه بهطرف کربلا، خارج شد؛ ابن عباس به عبدالله گفت: ای قُنبره ای که (نوعی از گنجشک) در معموره زندگی میکنی! فضا برای پرواز تو خالی است، پس تخم کن و آواز بخوان و هر جا که خواهی لانه بساز. (پیغمبر و یاران 4/167 – 160 – قاموس الرجال 5/451)