موت (احتضار)
قرآن:
خداوند متعال در آیهی 20 سورهی محمد میفرماید: «ای پیامبر! وقتی درباره جنگ آیهای نازل میشود آنانی که دلهایشان مریض است را میبینی مانند کسی که به حال بیهوشی مرگ افتاده به تو مینگرند.»
حدیث:
امام علی علیه السّلام فرمود: «(ملائکه یا ائمه) بندگانیاند آفریدهشده از روی قدرت و تربیتشده از روی قهر و گرفتهشده از برای حاضر شدن (احتضار، موت، یا جان کندن.)»(غررالحکم 4/354)
توضیح مختصر:
شخصی را که در حال موت و جان دادن است محتضر گویند. در آن حال احتضار، شخص به معاینه، جایگاه خود را و نوع عذاب و یا سرور را میبیند. آرزوی کافران در این وقت آن است که کاش برگردند به دنیا و کارهای خوب انجام دهند اما چه فایده که دیگر جای برگشت نیست. این نزع و سکرات موت برای او بسیار وحشتناک است اما برای مؤمن، اشتیاق آور بوده و دوست دارد هر چه زودتر احتضار، تمام شود و به حقایق و جایگاه بهشتی و نعمتهای بیپایان الهی برسد. محتضر را حالی دست میدهد که پردهها و حجابها کنار میرود و نور حق و حقایق یا باطل و آتش بر او آشکار میگردد. اولین نشانه و تحفه برای مؤمن این است که خداوند، او را آمرزیده است اما برای کافر، نمایش حقایقی از انواع عذابها و شدائد است که حالت دیوانهواری به او دست میدهد و هیچ چارهای برای رهایی نیست. نوشتهاند: خلیفهای در حال احتضار به کسی گفت بنویس که خلیفه بعد از من کیست؛ اما زبانش بند آمد و بیهوش شد. چون به هوش آمد کاتب اسم کسی را نوشته بود. خلیفه گفت بخوان و او هم آن را خواند و قبول کرد (اطیب البیان 6/257) و اصلاً ملتفت نشد. خوش به حال کسی که در وقت جان دادن، وجود مقدس امیرالمؤمنین علیه السّلام را به سرور و فرحناکی ببیند.
1- تردید در قبض روح مؤمن
از امام سجاد علیه السّلام نقل شده که خداوند فرمود: من هر کاری را که میخواهم بکنم در آن تردید نمینمایم مگر اینکه در قبض روح بندهی مؤمنم تردید میکنم که او از مرگ نفرت داشته باشد و من هم نمیخواهم به او بدی برسد. پس وقتی اجل حتمی او میرسد من دو گل از بهشت بهسوی او میفرستم نام یکی از آنها «مسخیّه» است که مؤمن با بوییدن آن نسبت به مالش بیعلاقه شود و دیگر گل «مُنسیّه» است که با بوییدن آن دنیا را از یاد میبرد، بعد من روح او را قبض میکنم. (کلیات حدیث قدسی ص 265)
2- حجاب عزت
علی بن سهل اصفهانی از زُهّاد قرن سوم و از اقران جنید بود و در گورستان طوقچی اصفهان مدفون است. او گفت: «شما پندارید که مرگ من چون مرگ شما خواهد بود که بیمار شوید و مردمان به عیادت آیند؟ مرا بخوانند و اجابت کنم.» روزی گفت: لبیک و سر بنهاد و به لقاء الهی پیوست. ابوالحسن مزین بغدادی از یاران علی بن سهل و جنید (م 328) گفت: حال مرگ، او را گفتم بگو: «لاالهالاالله» تبسّمی کرد و گفت: مرا میگویی که کلمه بگو؟ به عزت او که میان من و او (خدا) نیست الا حجاب عزّت. پس جان بداد.
آنکه دائم هوس سوختن ما میکرد **** کاش میآمد و از دور تماشا میکرد
ابوالحسن بعدازآن، محاسن خود را گرفت و گفت: چون من حجامی (حجامت گر) اولیای خدای را شهادت تلقین کنم؟ واخجلتاه؛ و بگریستی. (تذکره الاولیاء، ص 544)
3- سرفرازی
چون مغولان به شهر نیشابور آمدند و مردم را کشتند، شمشیر بر گردن شیخ عارف عطار زدند که بر اثر آن به شهادت رسید. (متوفی 627، زمان اوکتای پسر چنگیز خان مغول). گفتهاند از زخم او خون جاری شد و چون مرگ به وی نزدیک شد، انگشت به خون خویش تر کرد و این ابیات را نوشت:
در کوی تو رسم سرفرازی این است **** مستـان تـرا کمینه بازی این است با اینهمه رتبه، هیچ نـتوانم گـفت **** شـاید که ترا بندهنوازی این است (کشکول شیخ بهایی، ص 531)
4- سفر به بزم حبیب
مولانا صاحب کتاب مثنوی در سن 68 سالگی وفات یافت. در روزهای آخر عمرش که مریض بود، همسرش گفت: ایکاش چهارصد سال عمر کردی تا عالم را از حقایق و معارف پُر ساختی. مولانا فرمود: «مگر ما فرعونیم؟! مگر ما نمرودیم؟! ما به عالم خاک، پی اقامت نیامدیم؛ ما در دنیا محبوسیم. امید که عنقریب به بزم حبیب رسیم. اگر برای مصلحت و ارشاد بیچارگان نبودی، یکدم در نشیمن خاک اقامت نگزیدی.» (شرح زمانی 1/34- زندگانی مولانا جلالالدین، ص 110)
5- شب آخر
شب آخر عمر مولانا صاحب مثنوی (5 جمادی الاخر 672) خویشان، کنار بسترش سخت مضطرب بودند، فرزندش سلطان ولد با بیتابی بر بالین پدر بود و نمیتوانست پدر را به این حال مرض ببیند. مولانا آخرین غزل خود را گفت به این صورت:
6- کلمات فرج
«لا اِلهَ اِلَّا الله الحَلیمُ الکَریمُ، لا اِلهَ اِلَّا الله العَلِیُّ العَظیم، سُبحانَ اللهِ رَبِّ السَّموات السَّبع وَ رَبَّ الاَرَضینَ السَّبعَ وَ ما فیهنَّ وَ ما بَینَهُنَّ وَ رَبُّ العَرشِ العَظیم وَالحَمدُللهِ رَبِّ العالَمینَ»
1. امام باقر علیه السّلام فرمود: هرگاه کسی را در وقت جان کندن بیابید این کلمات فرج را تلقین کنید که او بگوید. (وسائل الشیعه، ج 2، ص 459) 2. هرگاه کسی از اهل خانهی حضرت امیرالمؤمنین علیه السّلام محتضر میشد، حضرت کلمات فرج را تلقین ایشان میفرمود که بخوانند؛ چون ایشان میخواندند، میفرمود: «برو که دیگر بر تو باکی نیست.» (التهذیب، ج 1، ص 288) 3. پیامبر صلیالله علیه و آله در حال جان کندن یکی از بنیهاشم حاضر شدند و فرمودند: کلمات فرج را بخوان، چون خواند، فرمودند: «الحمدلله که خدا او را از آتش جهنّم نجات داد.» (کافی، ج 3، ص 124) 4. امام صادق علیه السّلام فرمود: هیچکس نیست مگر آنکه جمعی از شیاطین را موکل میگرداند بر آنکس وقت مُردن که او را در دین به شک انداز تا جانش مفارقت کند. اگر کسی مؤمن کامل باشد، نمیتواند او را به شک اندازد، پس در آن حال تلقین کلمات فرج و شهادتین و اقرار به ائمه علیه السّلام یکیک کنید تا از سخن گفتن بازماند. (حلیه المتقین، ص 340) از آسانترین ذکر برای محتضر ذکر «لا اله الا الله» است که اخبار بسیاری دراینباره وارد شده است. (بحارالانوار، ج 78، ص 239)
7- لحظه مرگ و دیدن امیرالمؤمنین علیه السّلام
امیرالمؤمنین علیه السّلام به عیادت حارث همدانی که از پیروان مخلص امام بود، رفتند و پس از احوالپرسی فرمودند: «ای حارث! به تو مژده میدهم که لحظه مرگ مرا میبینی و میشناسی و همچنین هنگام عبور از پل صراط و در کنار حوض کوثر و هنگام مُقاسمه.» حارث عرض کرد: «مُقاسمه چیست؟» فرمود: آن است که من دوزخیان را بهسوی دوزخ میبرم و میگویم: ای آتش! این دوست مرا رها کن و این دشمن من است او را بگیر. سپس امام دست حارث را گرفت و فرمود: ای حارث همینگونه که دستت را گرفتم پیامبر دستم را گرفت درحالیکه از حسادت قریش و منافقین به پیامبر شکایت نمودم و او فرمود: وقتیکه قیامت برپا شود من ریسمان و دامن خدا را بگیرم و تو ای علی! دامن مرا بگیری و شیعیانت دامن تو را بگیرند… سپس امام سه بار فرمود: ای حارث! تو با آنکسی که دوستش داری هستی و همراه اعمالت میباشی. حارث از جا برخاست و از شدّت خوشحالی نمیتوانست لباس خود را جمع کند و روپوش خود را میکشانید و میگفت: «پسازاین سخن، هیچ باکی از مرگ ندارم که من بر مرگ وارد گردم، یا او بر من وارد شود. (قبض روح، ص 104)»
موّدت (محبت عملی)
قرآن:
خداوند متعال در آیهی 23 سورهی شوری میفرماید: «بگو من هیچ پاداشی از شما بر رسالتم درخواست نمیکنم؛ جز دوستی [عملی به] نزدیکانم [اهلبیتم]».
حدیث:
امام علی علیهالسلام فرمود: «کسی که مبنای دوستیاش در راه خدا نباشد، از او پرهیز کن که دوستی او پستی بوده و مصاحبت با او شوم است.» (غررالحکم،1/220)
توضیح مختصر:
مودّت، محبت عملی است که شخص به زبان و دست و عمل نشان میدهد، نه محبت قلبی صرف. نتیجه مودت آن است که هر کس ولایت امیرالمؤمنین علیهالسلام را داشته باشد پاداش او را خداوند مضاعف میکند. اظهار کردن چیزی در هر شرایطی، کمی سخت است چه آنکه مثلاً مانع موجود است و مقتضی موجود نیست؛ خوفِ درگیری و قتل است و… اما در حالت عادی، اظهار آن مشکل نیست. نشان دادن محبت عملی، بین زن و مرد یا دو رفیق، آثاری عالی دارد و موجب جذب قلوب میشود و شیرینی صلح و آشتی را بیشتر میکند. موّدت، از امور عاطفی است و خداوند درباره مرد و زن، موّدت و رحمت را سکونت و آرامش قرار داده است. (روم، آیه 21) اما کسانی که از راه مودّت ظاهری بخواهند مؤمن را فریب دهند این شیوه، گول زننده است و باید زیرکی و هوشیاری به خرج دهند تا در دام شیّادان قرار نگیرند چون سیرهی مودّتی باعث اجتماع و الفت میگردد و خدعه در این کار هم سبب فریفتن یکی بر دیگری میشود. خداوند در سورهی شوری آیه 23 به پیامبر صلیالله علیه و آله میفرماید: «به امت من بگو که من اجر رسالت نمیخواهم مگر مودّت خویشان من» درحالیکه امت، خلاف این پیام الهی را انجام دادند. اقرباء پیامبر چند نفر بیشتر نبودند که همینها هم مورد تجاوز و هتک حرمت و غضب قرار گرفتند آنهم امیرالمؤمنین علیهالسلام و حضرت زهرا علیها السلام بودند که فاجعهای غمانگیزتر از آن، در تاریخ رخ نداد.
1- حفظ و عبادت و تشییعجنازه
ابن عمر میگوید: پیامبر صلیالله علیه و آله مرا دید که به چپ و راست مینگرم. پس فرمود: «چرا به اینسو آنسو مینگری؟» گفتم: «با مردی دوستی کردم و به دنبال او هستم.» فرمود: «هرگاه با کسی دوستی کردی، نام او و نام پدرش را بپرس تا در نبودش او را حفظ کنی؛ اگر بیمار گشت به عیادتش بروی و اگر مُرد در تشییعجنازهاش حاضر شوی!» (در سایه محبت، اثر سید علی اکبر صداقت، ص 50 -شعب الایمان،6/492)
2- مَوَدَّت نباشد چه میشود
مفضل بن عمر میگوید: به امام صادق علیهالسلام گفتم: اطرافیان ما میگویند، هرگاه خدا بندهای را دوست بدارد، در آسمان او را بلند آورد و ندا دهد که خداوند فلانی را دوست دارد، پس دوستش بدارید. آنگاه محبتش را در دلها میافکند؛ و چون بندهای را دشمن بدارد در آسمان اعلام میدارد که خداوند فلانی را دشمن میدارد، پس او را دشمن بدارید. حضرت تکیه داده بود، نشست و سه بار دستانش را تکان داد و بر یکدیگر زد و فرمود: «اینچنین نیست که مردم میگویند؛ لیکن اگر خدا بندهای را دوست بدارد مردم را بر آن میدارد تا از او بدگویی کنند، درنتیجه گناهکار میشوند و به او پاداش میدهد و هرگاه بندهای را دشمن بدارد، او را نزد مردم محبوب میکند و او و آنان گناهکار میشوند.» پس فرمود: «چه کسی نزد خدا محبوبتر از حضرت یحیای پیامبر صلیالله علیه و آله بود؟ مردم را بر او شوراند تا او را کشتند. چه کسی نزد خدا محبوبتر از علی بن ابیطالب علیهالسلام بود که مردم را علیه او شوراند تا او را کشتند؟» (در سایهی محبت، ص 22 -مستدرک الوسائل 1/133)
3- سفارش پیامبر، محبت عملی بود
پیامبر صلیالله علیه و آله در روزهای آخر عمر، در بستر بیماری فرمودند: «من مزد رسالت از شما نمیخواهم، مگر دوستی [عملی] به اهلبیتم را. پس دو چیز گرانبها میان شما گذاشتم: کتاب خدا و عترتم. این دو از هم جدا نمیشوند تا در حوض کوثر بر من وارد شوند. پس [عملاً] بر اهلبیت من سبقت نگیرید! از آنان پراکنده مشوید! در حق ایشان تقصیر نکنید که هلاک خواهید شد. ایشان داناتر از شمایند، چیزی تعلیم ایشان نکنید. وصیت میکنم که با اهلبیت من، نیکو رفتار کنید.» (منتهی الامال،1/101)
4- طینت ما
مردی بر امیرالمؤمنین علیهالسلام وارد شد و عرض کرد: «من شما را برای خدا در نهان و آشکار دوست دارم.» حضرت چوبی را که در دست داشت، بر زمین گذارد و فکری نمود و بعد سر برداشت و فرمود: «راست گفتی! زیرا طینت ما، طینت مخصوصه ای است که خدا پیمان آن را از صلب آدم علیهالسلام گرفته، نه چیزی از آن کم میشود و نه چیزی بر آن افزوده میگردد.» بعد فرمود: «برو خود را برای فقر مهیا کن که از پیامبر صلیالله علیه و آله شنیدم که فرمود: یا علی! فقر به دوستان ما از سیل، سریعتر وارد میشود.» (سفینه البحار،1/166، نمونه معارف، جلد سوم)
5- سعید کیست؟
ابن عباس روایت کرده که چون آیهی «و هر چیزی را در امام مبین برشمردهایم» (سورهی یس،12) نازل شد؛ دو نفر برخاستند و گفتند: «ای رسول خدا! این امام مبین (نمونه، روشن) تورات است؟» فرمود: «نه!» گفتند: «انجیل است؟» فرمود: «نه!» گفتند: «زبور است؟» فرمود: «نه!» گفتند: «قرآن است؟» فرمود: «نه!» آنگاه امیرالمؤمنین از راه رسید، پیامبر صلیالله علیه و آله فرمود: «این است که خداوند علم هر چیزی را در او برشمرده است و سعید (خوشبخت کامل) کسی است که علی را در حال حیات و پس از مرگ او [عملاً] دوست بدارد.» (بحرالمعارف،3/88 -تأویل آلایات، ص 477)
موسی (علیه السلام)
قرآن:
خداوند متعال در آیهی 53 سورهی بقره میفرماید: «و (یاد کنید) آنگاهکه به موسی کتاب و فرقان (جداکننده بین حق و باطل) دادیم؛ باشد که به راه آیید.»
حدیث:
امام باقر علیهالسلام فرمود: «چون موسی با پروردگارش مناجات کرد خداوند به او وحی کرد ای موسی قوم تو را امتحان میکنم. عرض کرد: به چه چیزی؟ فرمود: بهوسیله شخص سامری (گوسالهپرستی)» (بحارالانوار،13/227)
توضیح مختصر:
در قرآن، بیشترین داستانها دربارهی بنیاسرائیل بوده و بیشتر از همهی پیامبران، ذکر حضرت موسی (136 بار) شده است. پیامبری که کلیم خدا بود و اولوالعزم؛ در محیطی که مردمش اشکالتراش با تقاضاهای ناروا بوده و سپس گوسالهپرستی و عبادت طاغوت زمان فرعون کردند و … کتاب آسمانی، قصص او را در موارد مختلف زندگینامهی خاص او، ذکر کرده است. معجزات موسی کم نبود امّا امتش در قبولی و ردّ، آدمهایی بیپروا و سیر نشدنی بودند؛ یعنی لوس و بچه بودند که قانع نمیشدند. لذا موسی را بسیار مورد خطاب قرار داده و تقاضا روی تقاضای پوچ و بیمورد قرار میدادند. مثلاً میگفتند: «چرا خدا با ما سخن نمیگوید و معجزهای به خود ما نمیدهد؟ و میخواهیم خدا را با چشم سر ببینیم.» وقتی موسی علیهالسلام برای مناجات با حق، به میقات رفت، خداوند او را خبر داد که قومش گوسالهپرست شدند. هنگامیکه میان قوم خود آمد، سر برادرش را گرفت و کشید که چرا اینان از دین برگشتند؟ و غضب کرد؛ درحالیکه هارون را بهجای خود گماشته بود تا در بین آنان ترویج شریعت کند. آنچه باز در شرححال موسی علیهالسلام متواتر ذکرشده، قضیهی فرعون و کودکی موسی از قبل از تولد و بعد در خانهی فرعون، مبارزه با سَحَره و ایمان آوردن سحرهی فرعون و غرق شدن فرعون در دریا بوده است که همهی قصص موسی، قابلخواندن و توجه است.
1- نام و نسب و عمر موسی
چون فرعون صندوقی را که موسی علیهالسلام در آن بود در میان آب و درخت پیدا کرد او را موسی نامیدند زیرا به لغت قبطیان آب را «مو» و شجر را «سی» مینامیدند. (علل الشرایع، ص 56) موسی پسر عمران پسر یصهر پسر قاهث پسر لاوی پسر یعقوب است. هارون برادر پدر و مادری او بود. نامادری موسی به قول مشهور بدخایید بوده است و بعضیها نحیب [نخیب] و یعنی افاحیه گفتهاند. (تفسیر قمی، ج 2، ص 270) در روایتی حضرت امام حسن علیهالسلام فرمود:« موسی دویست و چهل سال عمر کرد و میان او و حضرت ابراهیم پانصد سال فاصله بود.» (کامل ابن اثیر،1/169 – عراش المجالس، ص 166)
2- برگزیدن برای تکلّم
امام صادق علیهالسلام فرمود: خداوند وحی نمود بهسوی موسی بن عمران: «آیا میدانی ای موسی چرا تو را اختیار کردم از خلق خود و برگزیدم برای کلام خود؟» گفت: «نه ای پروردگار من.» پس خدا وحی کرد بهسوی او که: من مطلع گردیدم بر اهل زمین و ظاهر و باطن ایشان را دانستم، در میان ایشان کسی را که نفْسش از برای من ذلیلتر و تواضعش نزد من بیشتر از تو باشد نیافتم. ای موسی! هرگاه نماز میکنی دو طرف روی خود را بر خاک میگذاری نزد من. (علل الشرایع، ص 56)
3- اخبار از آمدن موسی
حضرت یوسف هنگام وفاتش او شد جمع کرد آل یعقوب را و ایشان در آنوقت هشتاد مرد بودند و فرمود: این قبطیان بر شما غالب خواهند شد و شما را به عذابهای شدید معذّب خواهند کرد. نجات شما از دست ایشان نخواهد بود مگر به مردی از فرزندان لاوی پسر یعقوب که نام او موسی و پسر عمران خواهد بود. جوان بلندقامت پیچیده موی گندمگون خواهد بود. پس بنیاسرائیل بعضی فرزندان خود را عمران نام میکردند و عمران پسر خود را موسی نام میکرد که شاید آن باشد که یوسف خبر داده است. (کمالالدین، ص 147-قصصالانبیاء، ص 148) موسی خروج نکرد تا آنکه پیش از او چهل کذّاب از بنیاسرائیل بیرون آمدند که هر یک دعوی میکردند منم موسی بن عمران که یوسف خبر داده است. (کمالالدین، ص 147)
4- فرار و ازدواج
چون آل فرعون تصمیم گرفتند که موسی را بکُشند، موسی از شهر مصر بدون هیچ زاد و توشهای بیرون رفت تا به شهر مَدْیَن رسید و در زیر درختی قرار گرفت. ناگاه دید در آنجا چاهی است و نزد آن چاه گروهی از مردم جمع شدهاند و آب میکشند. دو دختر ضعیف دید که گوسفندی چند آورده آب بدهند و دور ایستادهاند. از ایشان پرسید: شما به چهکار آمدهاید؟ گفتند: «پدر ما مردی پیر است و ما دو دختر ضعیف و قدرت مزاحمت با مردان را نداریم. صبر میکنیم تا مردان از آب کشیدن فارغ شوند بعدازآن گوسفندان خود را آب میدهیم.» موسی بر ایشان رحم کرد و سطل ایشان را گرفت و گفت: گوسفندان خود را پیش آورید. از برای ایشان آب کشید تا گوسفندان سیراب شدند و آنها در بامداد پیش از مردم دیگر برگشتند. موسی برگشت و در زیر درخت قرار گرفت و عرض کرد: پروردگارا! من برای آنچه بفرستی از خیر، فقیر و محتاجم [در حال دعا، موسی محتاج به نصف یکدانه خرما بود]. چون دختران به نزد پدر (شعیب پیامبر) آمدند، فرمود: «چه باعث شد شما به این زودی برگشتید؟» گفتند: «مرد صالح رحیم مهربانی را یافتیم که برای ما آب کشید.» شعیب به یکی از دختران فرمود: «برو آن مرد را برای من بیاور.» چون یکی از دختران نزد موسی با نهایت حیاء آمد، گفت: «بهدرستی که پدرم تو را میخواند که مزد تو را برای آنکه آب کشیدی از برای ما بدهد.» موسی به دختر گفت: «راه را به من بنما و از عقب من راه بیا که ما فرزندان یعقوبیم و نظر در عقب زنان نمیکنیم.» چون موسی به نزد شعیب آمد و قصه خود را عرض کرد، شعیب فرمود: «مترس که نجات یافتی از گروه ستمکاران.» شعیب به او فرمود: میخواهیم یکی از دو دختر را به نکاح تو درآوریم برای آنکه خود را اجیر من هشت سال گردانی و اگر ده سال تمام کنی پس از توست اختیاری داری. چون ده سال تمام شد موسی زنش را گرفت و رو بهجانب بیتالمقدس روانه شد. (همان)
5- تأویل کفش
خداوند به موسی در بقعه مبارکه فرمود: «بکن نعلین (کفش) را بهدرستی که تو در وادی مقدسی که آن طوی نام دارد.» (سوره طه، آیهی 12) عدهای از عامه درباره کفش موسی گفتهاند که آن از پوست مردار بوده است. سعد بن عبدالله از امام زمان علیهالسلام از تفسیر آیه فوق در وقتی حضرت طفل بود و در دامان امام عسکری نشسته بود، پرسید که فقهای سنّی و شیعه میگویند: خدا فرمود: نعلین را بکن برای این بود که از پوست میته بوده است؟ آن حضرت فرمود: هر که این را گفت افترا به موسی بسته است. به پیامبری نسبت جهالت داده است، زیرا از دو صورت خالی نیست یا نماز موسی در آن کفش جائز بود پس پوشیدن در آن بقعه هم جائز بوده هر چند آن بقعه مقدس و مطهر باشد. یا نماز با کفش جایز نبوده است پس گفته سخن گوینده که موسی حلال و حرام را ندانسته است و نمیدانسته که در چه چیز نماز جائز است و در چه چیز جائز نیست و این قول، کفر است. سعد گفت: پس بفرما یا مولای من تأویل این آیه را. فرمود: چون موسی در وادی مقدس درآمد گفت: «پروردگارا! من خالص گردانیدم محبت خود را برای تو و شستهام دل خود را از لوث خواهش ماسوای تو، ولی هنوز محبت اهلش در دل او بود.» پس حق تعالی فرمود: «بِکَن نعلین را یعنی از دل خود بکن و محبت اهل خود را اگر راست میگویی دور کن که محبت تو برای من خالص گردیده است و دل تو به ماسوای من مشغول نیست.» (احتجاج 2/528- کمالالدین، ص 460- حیوه القلوب 1/808-570)
مؤمن
قرآن:
خداوند متعال در آیهی 68 سورهی عمران میفرماید: «خدا دوستدار مؤمنان است».
حدیث:
پیامبر صلیالله علیه و آله فرمود: «همانا مؤمن محکمتر از کوه است.»
توضیح مختصر:
ایمان به خدا، انبیاء، معاد و قرآن، برای شخص مؤمن، مراتبی دارد که اگر ایمان ده درجه باشد درجه دهم بالاترین مرتبه است که در نقل، به سلمان فارسی از اصحاب پیامبر صلیالله علیه و آله منطبق شده است. اگر عبد، مؤمن شد نزد خداوند بسیار محترم و عزیز است و خصائص و شرافتهایی برای او در دنیا و آخرت در احادیث متواتر آمده است. عمل صالح را مؤمن انجام میدهد و پاداش میگیرد. مؤمن واقعی دارای باور و یقین خاص است که هیچ مورد دنیایی از بلاء، حادثه، مریضی و. او را از جا به در نمیکند. بر مؤمن لازم است که اولیای او، از کفّار، مشرکین و منافقین نباشند و تکیهی او و توکل بر خداوند است. یکی از نشانههای مؤمن این است که وقتی آیات خدا خوانده میشود دلش بترسد و بر ایمانش افزوده شود، نماز را با حضور میخواند و انفاق میکند (سوره انفال، آیه 3) لذا رستگاری حقیقی برای مؤمنی است که در نماز خاشع بوده و از بیهوده رویگردان است؛ زکات را میپردازد و حفظ فروج مینماید، امانتها و پیمان خود را رعایت میکند و بر نمازهایش مواظبت مینماید (سوره مؤمنون، آیات 9-1) با این توصیفها و صفاتی که خداوند در قرآن نام برده، مؤمن کامل، آنقدر کمیاب بوده و از آنطرف، شرافتی خاص الخاص دارد که خداوند اجر و پاداش عظیم به او میدهد و به مقامی میرسد که به خاطر او، بلا از اطرافیان و شهرش دور میشود و شفاعت گریِ ایشان موردقبول حق قرار میگیرد.
1- مؤمن کامل
روزی امیرالمؤمنین علیهالسلام از کنار عدهای که نشسته بودند عبور کرد و دید، آنها لباسهای سفید و گرانقیمت پوشیدهاند، رنگ صورتشان برافروخته است، خنده آنها زیاد است و با انگشت خود هر کس را که از کنارشان رد میشود مسخره میکنند. سپس به عدهای دیگر رسید که لاغراندام بودند و رنگ آنها زرد بود و در هنگام سخن گفتن متواضع بودند. حضرت تعجب کرده و خدمت پیامبر رسید و حال دو گروه متفاوت را که دید و هر دو گروه خود را مؤمن میدانستند نقل میکند و میپرسد صفت مؤمن چیست؟ پیامبر صلیالله علیه و آله سکوتی کرد و سپس فرمود: مؤمن بیست خصوصیت دارد که اگر یکی از آنها نباشد ایمانش کامل نیست. به نماز جماعت حاضر شود، زکات را در وقت خود میپردازند، به مستمندان رسیدگی میکنند، یتیم را نوازش میکنند، لباسهای پاکیزه میپوشند، کمر به عبادت حق بستهاند، راست میگویند، به وعدهی خود وفا میکنند، در امانت خیانت نمیکنند، زاهد شب و شیر روز هستند…(شنیدنیهای تاریخ، ص 254- محجه البیضاء 4/362)
2- مؤمن دو بار گزیده نمیشود
در جنگ بدر که در سال دوم هجرت واقع شد، یکی از سربازان دشمن به نام عَزَّه جُمحی به اسارت مسلمانان درآمد، او را به مدینه محضر پیامبر آوردند، او با گریه و زاری به پیامبر صلیالله علیه و آله عرض کرد: من عیالمند هستم بر من منّت بگذار و مرا آزاد کن. پیامبر صلیالله علیه و آله او را با این شرط که بار دیگر به جنگ مسلمین نیاید آزاد ساخت. او به مکّه بازگشت و در جمع کفار میگفت: من محمد صلیالله علیه و آله را مسخره کردم و گول زدم و در نتیجه مرا آزاد کرد. تا اینکه در سال بعد در صف مشرکان در جنگ احد شرکت کرد، پیامبر صلیالله علیه و آله وقتی او را در میدان جنگ دید دعا کردند که از میدان نگریزد؛ او در این جنگ هم به اسارت مسلمانان درآمد. به پیامبر عرض کرد: من عیالمند هستم منّت بر من بگذار و مرا آزاد کن. پیامبر در پاسخ گفت: آیا تو را آزاد کنم که به مکه بروی و در جمع قریش بگویی محمد صلیالله علیه و آله را فریب دادم؟ مؤمن از یک سوراخ دو بار گزیده نمیشود و سپس او را کشت. (حکایتهای شنیدنی 2/96 – مستدرک الوسائل 2/267)
3- بیاعتنایی به مؤمن کامل
محمد بن سنان میگوید: نزد امام رضا علیهالسلام بودم، به من فرمود: ای محمد! در زمان گذشته در بنیاسرائیل چهار نفر بودند، روزی یکی از آنها به خانهی دیگری آمد و سه نفر دیگر هم در آن خانه بودند. درب خانه را زد و غلام بیرون آمد و گفت: آقایت کجاست؟ گفت: در خانه نیست. آن مؤمن برگشت. مولایش گفت: چه کسی بود؟ گفت: دوست تو و به او گفتم شما در خانه نیستید. مولایش ساکت شد و اعتنایی نکرد و غلام را ملامت ننمود و آن سه نفر هم به خاطر این پیش آمد ناراحت نشدند و به صحبتهای خود ادامه دادند. فردای آن روز آن مؤمن نزد آن سه نفر رفت که میخواستند به طرف کشت زار (باغ) یکی از آنها برود، سلام کرد و فرمود: میخواهم همراه شما بیایم؛ و همراه آنان شد، آنها از پیش آمد روز گذشته هیچ عذرخواهی نکردند؛ و این مؤمن مردی محتاج و ناتوان بود. مقداری راه رفتند، ابری بر آنها سایه انداخت، خیال کردند که باران است که منادی و ملکی فریاد زد: ای آتش! اینان را در خود بگیر، من جبرئیل فرستادهی خدایم، پس آتش از درون ابر آن سه نفر را گرفت و آن مرد مؤمن کامل تنها و خائف ماند و از این واقعه تعجب کرد. چون به شهر برگشت نزد پیامبر آن زمان حضرت یوشع بن نون (وصی حضرت موسی) آمد و جریان را نقل کرد! حضرت یوشع فرمود: مگر نمیدانی خدا از آنها راضی بود، بعد بر آنها خشم گرفت و این به خاطر عملی بود که با تو روا داشتند. عرض کرد: مگر آنها چه عملی نسبت به من انجام دادند؟ یوشع جریان را نقل کرد. آن مؤمن گفت: من از آنها گذشتم و عفو کردم! فرمود: اگر این عفو و گذشت، قبل از این عذاب بود برای آنان نافع بود ولی بعد، سودی ندارد، شاید از الآن به بعد آنان را سود بخشد. (اصول کافی جلد 2 باب من حَجَبَ اخاه المؤمن ج 2)
4- دفع بلا به خاطر مؤمن
زکریا بن آدم اشعری از اصحاب ائمه بوده و بهقدری درجات معرفت و ایمانی او بلند بوده است که در سفری از مدینه تا مکه همراه و هم کجاوهی امام رضا علیهالسلام بوده است. ایشان در شهر قم از طرف امام رضا علیهالسلام ساکن بود و مردم مأمور بودند مسائل دینی خود را از او بگیرند و وجودش مانع از عذاب بر اهل قم بوده است. چنانکه خود زکریا به امام رضا علیهالسلام عرض میکند، میخواهم از قم بیرون روم و با آنها قطع رابطه نمایم، زیرا در بین آنها سفیهان و نادانان زیادند (و کارهایی میکنند که موجب خشم خداست). امام میفرماید: «چنین کاری مکن، زیرا خدا بهواسطهی تو بلا را از مردم قم برطرف میسازد، چنانکه به وجود پدرم امام کاظم خداوند بلا را از بغداد مرتفع گردانید». بعد از وفاتش امام جواد علیهالسلام در نامهای به محمد بن اسحاق میفرماید: خدا رحمت کند زکریا بن آدم را که عارف بهحق و صابر و شکیبا و امیدوار به ثواب الهی و قیامکننده به آنچه خدا و رسولش میپسندند بود. (شاگردان مکتب ائمه 2/208- رجال کشی ص 496)
5- مؤمن خراسانی
امام باقر علیهالسلام به مردی از اهل خراسان که به مدینه آمده بود فرمود: حال پدرت چطور بود؟ عرض کرد: خوب بود. فرمود: پدرت وفات یافت، آنوقتی که از خانه به اینطرف توجه کردی، به نواحی جرجان رسیدی پدرت مُرد. امام فرمود: برادرت در چه حالی بود؟ عرض کرد: او حالش نیکو بود. فرمود: او را همسایهای بود صالح نام، در فلان روز و فلان ساعت برادر تو را کشت. مرد خراسانی گریه کرد و گفت: إنّا لله وَ إنّا الَیه راجِعون. فرمود: صابر باش و اندوه نخور که جای ایشان در بهشت است و از این منازل دنیایی فانی، برای ایشان (پدر و برادر) آنجا خوشتر است. عرض کرد: یا بن رسولالله صلیالله علیه و آله! در وقت حرکت بهطرف شما، پسری رنجور و مریض داشتم که با درد و ناراحتی شدید دچار بود، از حال او سؤال نفرمودی؟ فرمود: پسرت صحت یافت و عمویش، دخترش را به او تزویج نمود، چون تو او را ملاقات کنی خدا پسری به او داده باشد که نامش علی است و از شیعیان ما باشد؛ اما پسرت شیعه ما نیست بلکه دشمن ماست! مرد خراسانی گفت: آیا چارهای در این کار هست؟ فرمود: او را (ذاتاً) دشمنی است و آن دشمنی او را کافی است. راوی حدیث ابو بصیر گوید: چون آن مرد برخاست، من به امام عرض کردم این مرد کیست؟ فرمود: مردی از اهل خراسان شیعهی ما و مؤمن است. (منتهی الآمال 2/104)
میزبانی
قرآن:
خداوند متعال در آیات 25-24 سورهی ذاریات میفرماید: «آیا خبر مهمانهای بزرگوار ابراهیم به تو رسیده است؟ در آن زمان که بر او وارد شدند و گفتند: سلام بر تو! او گفت: سلام بر شما که جمعیتی (ملائکه) ناشناختهاید».
حدیث:
پیامبر اکرم صلیالله علیه و آله فرمود: «هرگاه خداوند به گروهی خیر برساند، بهسوی آنان هدیه میفرستد.» اصحاب گفتند: «آن هدیه چیست؟» فرمود: «مهمان است که با رزقش وارد میشود و موقع رفتن از خانهی میزبان، گناهان اهل خانه را بیرون میبرد.» (بحار،15/241، به نقل از پند تاریخ،2/85)
توضیح مختصر:
میزبان، همان است که مهمان یا با دعوت و یا بی دعوت بر او وارد میشود و او شرایط مهماننوازی را بهجا میآورد از احترام به مهمان، خوراندن، فراهم کردن وسایل آسایش، مجلس اُنس و … قرآن از حضرت ابراهیم علیهالسلام یادکرده که مهمانانش از ملائکه بودند و غذا نمیخوردند. ابراهیم علت را پرسید، گفتند: ما فرشتگان هستیم. او تمام شرایط مهماننوازی را نوعاً برای واردین آماده میکرد. از حدود و حقوق میهمان هم این است که بدی و نقصان کاریِ صاحبخانه را به زبان جاری نکند و اگر احیاناً در احترامات و اغذیه و مکان، کاستی وجود داشته باشد، متذکر نشود تا کدورتی بر قلب میزبان وارد آید؛ در عوض، تشکر سبب مزید الفت و رفتوآمد میشود. میزبان هم بداند که میهمان وقتی از خانهی او میرود سیئات و ناگواریها را به خاطر اجر میزبانی دور میکند. خداوند شخص سخی را دوست میدارد و حکمتش آن است که این صفت، کار خداوندگاری است که از ازل سفر انداخته و همهی ممکنات سر سفره او میهمان هستند. درنتیجه آثار میزبانی، بسیار قابلستایش است و موجب آمدن برکات و رحمتهای الهی گردیده و غذایش دوای درد خورنده میشود.
1- صفوان
صفوان گفت: عبدالله بن سنان بر خانهام وارد شد و پرسید: «آیا چیزی در خانه داری؟» گفتم: «آری!» فوراً به پسرم پول دادم و به او گفتم که برود گوشت و تخممرغ بخرد. عبدالله گفت: «پسرت را کجا فرستادی؟» گفتم: «پول دادم تا گوشت و تخممرغ بخرد.» گفت: «او را برگردان! آیا در منزل شما، زیت [روغنزیتون] نیست؟» گفتم: «آری!» گفت: همان را بیاور که از امام صادق علیهالسلام شنیدم: «هلاک شد کسی که آنچه در خانه دارد، برای برادر دینیاش کم بشمارد و هلاک شد کسی که برادرش آنچه برایش بیاورد کم شمارد.» (سفینه البحار،2/76)
2- معاویه
مردی بر سر سفرهی معاویه نشسته و مشغول غذا خوردن بود. در بین غذا میزبان به غذای مهمان نگاه میکرد. پس گفت: «در لقمهی تو مویی است، آن را بگیر!» مرد عرب از جای خود حرکت کرد و دست از غذا خوردن کشید و گفت: «هرگز غذای کسی را نمیخورم که در لقمهی میهمانش اینقدر نگاه کند تا مویی را ببیند.» (لطائف الطوائف، ص 139)
3- از مهمان پول نمیگیرم
از قیس بن سعد بن عباده پرسیدند: «از خودت سخیتر دیدهای»؟ گفت: در بیابان، ما دو نفر بر کسی مهمان شدیم، زن او پذیرایی کرد تا شوهرش آمد. پس روز اول شتری را کشت و روز دوم شتر دیگری را کشت و غذا آماده کرد. گفتیم: «ما هنوز گوشت دیروز را نخوردهایم.» گفت: «ما غذای شبمانده را به مهمان نمیدهیم.» بهواسطهی بارندگی مجبور شدیم چند روز بمانیم و شوهرش همین کار را تکرار میکرد. موقع خداحافظی، به زن صد دینار دادیم و گفتیم: «از شوهرت عذرخواهی بکن!» و به راه افتادیم. هنوز آفتاب همهجا را روشن نکرده بود که دیدیم مردی با نیزه به دنبال ما میآید و ما را صدا میزند. وقتی به ما رسید، دیدیم میزبان است. گفت: «ما برای پذیرایی از مهمان پول نمیگیریم. اگر پول را نگیرید با نیزه شما را میزنم!» (پند تاریخ،2/64، مستطرف)
4- سفرهی میزبان حقیقی
حضرت ابراهیم علیهالسلام در میزبانی و پذیرایی از مهمان، نمونه بود. او عادتش این بود که تا مهمان نمیآمد، غذا نمیخورد. یک شبانهروز مهمان بر او نیامد. بیرون رفت تا مهمانی بیاورد. پیرمرد بتپرستی را دید و فرمود: ـاگر موحد بودی بر سر سفرهی ما مینشستی.» پیرمرد از او گذشت. جبرئیل آمد و فرمود: «ای ابراهیم! خدا سلام میرساند و میفرماید: این پیرمرد، هفتادسال مشرک و بتپرست بود؛ یک روز از رزق او کم نکردیم، یک روز او را به تو حوالهکردیم، به تهمت بیگانگی، طعام از او بازداشتی!» ابراهیم دنبال پیرمرد رفت و عتاب حق به او گفت، پیرمرد گفت: «نافرمانی کردن چنین خدایی از مروّت دور است» و دین ابراهیم را پذیرفت. (جامع الحکایات، ص 211)
5- میزبان قرض میکند
ابورافع، پیشکار پیامبر صلیالله علیه و آله گفت: روزی مهمانی برای پیامبر صلیالله علیه و آله آمد. حضرت به من گفت: «به فلان یهودی بگو، برای ما مهمان آمده، آردی قرض دهد، در ماه رجب به او برمیگردانیم.» من نزد او رفتم و پیغام پیامبر صلیالله علیه و آله را رساندم. گفت: «چیزی بهعنوان رهن نزدم بگذار تا آرد بدهم.» من حرف او را به پیامبر صلیالله علیه و آله رساندم. پیامبر صلیالله علیه و آله فرمود: «به خدا قسم من در آسمان و زمین به امانتداری معروف هستم. اگر آرد میداد، حتماً به او بازمیگرداندم.» آنگاه زره خود را داد و فرمود: «زره را نزدش بگذار و آرد را بگیر و بیاور.» (شنیدنیهای تاریخ، ص 29 – محجه البیضاء 3/32)
نجات
قرآن:
خداوند متعال در آیهی 103 سورهی یونس میفرماید: «پس (هنگام بلا و مجازات) فرستادگان خود و کسانی را که به آنان ایمان میآوردند نجات میدادیم و همینگونه بر ما حق است که مؤمنان به تو را نجات بخشیم».
حدیث:
امام علی علیهالسلام فرمود: «ملاک نجات و رستگاری، ملازم بودن به ایمان و راستی یقین (به مبدأ و معاد) است.»
توضیح مختصر:
راههای نجات، بسیار است و این انسان هست که باید همّت و کوشش داشته باشد تا از دنیا و بندها و قفسهای آن رهایی یابد. نادانی و جهل، راه نجاتش دانش است. کسی که تسلیم اوامر و نواهی الهی نباشد، اسیر هوای نفس امّاره است و اطاعتپذیری، راه نجات او میباشد. پس میتوان گفت دهها موضوع میتواند در بحث نجات بیاید. کسی که دروغ میگوید، اسیر صفت کذب است و نجاتش صفت صدق است. پیامبران آمدند تا مردم را از دوزخ و رذایل، به بهشت و فضایل بکشانند و از خانهی تاریکی به خانهی روشنایی بیاورند؛ لیکن اطاعتِ طاغوت، شیطانپرستی، تعصّب، تقلید و … مانع آنها شد و به عذاب دچار شدند. سفاهت و شقاوت، مانع از رسیدن به سعادت هستند. اقوام گذشته چون مورد لطف و نعمتهای الهی قرار میگرفتند و نجات مییافتند، دوباره راهِ شرک و بتپرستی را پیشه میکردند. آنان که به پیامبر وقت، ایمان میآوردند، از عذاب الهی نجات پیدا میکردند. (سورهی هود، آیهی 58) پس ایمان واقعی، نجاتدهنده است. لذا نوح علیهالسلام و هرکس که با او در کشتی بود از غرق و هلاکت نجات پیدا کردند. (سوره یونس، آیهی 73) البته توسل و استمداد، بسیار تأثیر دارد همانطور که دربارهی یونس علیهالسلام و ایوب و… در قرآن، اشارهی کامل به آن شده است.
1- نجاتیافتگان کشتی نوح علیهالسلام
بعد از سالهای طولانی که امت نوح علیهالسلام به او ایمان نیاوردند و او به امر خدا به ساختن کشتی مشغول شد و کشتی سهطبقهای به طول 1200 (یا 700) ذراع (ذراع از سرانگشتان تا آرنج (ساعد) میباشد و حدود 40 إلی پنجاه سانتیمتر میباشد.) و به ارتفاع 30 ذراع را ساخت، به امر خدا بنا شد عذاب نازل شود یعنی آب از زمین بجوشد و همه بهغیراز آنانی که به نوح علیهالسلام ایمان آوردند، غرق شوند. تعداد ایمان آورندگان که به کشتی سوار شدند و نجات یافتند، هفتادوهشت نفر بود. البته بعضی گفتهاند هشتاد نفر بودند. تعداد وابستگان و اقوام درجهی اول او شش نفر یا ده نفر بودند، چون قرآن میفرماید: «جز گروه اندکی بدو ایمان نیاوردند». سه پسر نوح علیهالسلام یعنی سام و حام و یافث با زنانشان جزو نجاتیافتگان بودند و دیگر پسرش کنعان غرق شد. در طبقه زیرین کشتی، جانوران و وحوش، طبقهی وسط چهارپایان و مواشی (از هر حیوانی یک جفت) و طبقه بالا انسانها بودند. امام رضا علیهالسلام در جواب سؤال کسی فرمود: «در طوفان نوح علیهالسلام کودکان، روی زمین وجود نداشتند (مگر اندک)، چون خدا از چهل سال قبل از طوفان، صلبهای مردان و رحم زنان را عقیم کرد؛ چون خدای عزوجل بی گناهان را به عذاب خود نابود نمیکند، آنها را به وجود نیاورد.» اما مدّت نجات یافتن درون کشتی را هفت روز و بعضی یک ماه و گروهی شش ماه نوشتهاند؛ که قول اول تقویت میشود. خداوند در آیات 121-119 سورهی شعراء میفرماید: «ما نوح علیهالسلام و کسانی را که با او بودند، در آن کشتی که پُر (از انسان و انواع حیوانات) بود، نجات دادیم و دیگران را غرق کردیم. بهراستیکه در این جریان عبرتی است.» (تاریخ انبیاء، ج 1، ص 56-55)
2- نجات بچه آهو
روزی امام سجّاد علیهالسلام با عدهای از اصحاب به صحرا رفتند، ناگهان ماده آهویی پیدا شد و نزدیک امام آمد و سروصدا به راه انداخت و مرتب دم خود را به زمین میزد. شخصی عرض کرد: «این آهو چه میگوید؟» فرمود: «او گمان میکند فلان شخص قرشی بچهاش را صید کرده و بچهاش شیر نخورده است.» امام کسی را دنبال آن مرد قرشی فرستاد. بعد که خدمت رسید، سخن آهو را به او فرمود و خواست تا بچه آهو را بیاورد تا شیرش بدهد. مرد قرشی قبول کرد و رفت و بچه آهو را آورد و مادر تا بچهاش را دید، او را نوازش کرد و شیر داد. امام به آن مرد قرشی فرمود: به خاطر حقی که من بر تو دارم، این آهو را به من هدیه کن؛ و او هدیه کرد. امام با مادر آهو سخن گفت و بچه را به او بخشید. آهو سروصدایی کرد و رفت. اصحاب گفتند: «آهو چه گفت؟» فرمود: «برای شما دعای خیر و طلب پاداش نمود.» (شنیدنیهای تاریخ، ص 149-محجه البیضاء، ج 4، ص 238)
3- ابوالحسین کاتب
ابوالحسین کاتب گفت: از طرف ابومنصور وزیر، کاری به عهدهی من بود؛ اما روابطمان تیره شد و مجبور شدم هراسان و سرگردان در مکان پنهانی به سر ببرم. شب جمعهای به حرم کاظمین رفتم و در هوای بارانی و تاریک از خادم خواستم شب را در حرم بمانم تا با خاطری آسوده نجات خود را از دو امام کاظم علیهالسلام و جواد علیهالسلام بخواهم. نیمههای شب یکمرتبه صدای کسی را شنیدم. در حرم امام بر انبیا سلام داد. بر ائمه علیهم السّلام سلام داد تا امام زمان، ولی نامی از او نبرد. گفتم: حتماً [نام او را] فراموش کرده و یا مذهبش این است. بعد از زیارت، دو رکعت نماز خواند و دو امام را زیارت کرد. چون او را نمیشناختم ترس مرا فراگرفت، دیدم جوانی است کامل، لباس سفیدپوشیده و عمامه و ردایی بر شانه دارد. بعد فرمود: «ابوالحسین بن ابی البغل چرا دعای فرج را نمیخوانی؟» عرض کردم: کدام دعا؟ فرمود: «دو رکعت نماز میخوانی و آنگاه این دعا را میخوانی: یا من اظهر الجمیل و ستر القبیح… تا آخر دعا، الغوث الغوث الغوث و بعد سر از زمین برمیداری خداوند به کرمش حاجتت را برمیآورد.» من برای نجاتم به این توسل مشغول شدم، دیدم آن آقا بیرون رفت. نزد خادم رفتم، دیدم دربها بسته است، به اتاق خادم رفتم و جریان را گفتم. فرمود: «او امام زمان است، گاهی در شبهای خلوت برای زیارت میآید.» تأسف خوردم که امام را نشناختم. پس صبح به محل مخفی گاه خود رفتم. چند نفر از کارمندان ابومنصور وزیر دنبالم آمدند و اماننامه برایم آوردند که به خط خودش بود. مرا نزدش بردند. او مرا در آغوش گرفت و بسیار محبّت کرد و گفت: «چرا شکایت مرا نزد امام زمان کردی؟ دیشب در خواب دیدم که حضرتش به من امر کرد، به تو نیکی کنم و چنان صریح فرمود که با ترس از خواب بیدار شدم.» گفتم: دیشب در بیداری امام به من دستور دعای فرج برای نجاتم را داد و الآن اثرش را یافتم. پس شکر خدا کردم و او بسیار تعجّب کرد و به من نیکیهایی کرد که خیالش را نمیکردم. (پند تاریخ، ج 4، ص 154-فرج المهموم سیدبن طاووس، ص 247)
4- نجات به ریش جنبانیدن
سلطان محمود غزنوی (م 421) شبی به صورت ناشناس به گشت زنی پرداخت تا از وضعیت شهر و مأمورین آگاهی یابد. در تاریکی به پنج نفر برخورد که درِ گوشی صحبت میکردند. او فهمید آنها دزد هستند. به نزدشان رفت و گفت من یکی از شما میباشم. آنها هرکدام هنر دزدی خود را بیان میکردند. یکی گفت: هنرم در گوش است. دیگری گفت: هنرم در چشم است، سومی گفت: هنرم در پنجهام است، چهارمی گفت: هنر من در بازوی من است، پنجمی گفت: هنرم در بینی من است؛ اما به سلطان محمود گفتند: هنر تو در چیست؟ گفت: هنر من در ریش من است، اگر افرادی دستگیر شده و به جلّادان سپرده شوند، اگر ریشم را بجنبانم، آنها را نجات میدهم. او را قبول کردند و به دزدی رفتند و تصمیم بر این شد که خزانهی دولت را که در کنار قصر بوده و اشیاء گرانقیمت در آن است، سرقت کنند. چون به نزدیک قصر رسیدند، سگی صدا کرد، آنکه هنر در گوشش بود گفت: سگ میگوید بزرگی همراه شماست. آنکه هنر در پنجهاش بود، بالای دیوار رفت و آنها را بالا آورد. چون وارد شدند آنکه هنر در بو بود خاک را بو کرد و گفت: اینجا مخزن شاه است. آنکه هنرش در بازویش بود محل سرقت را سوراخ کرد و دزدان وارد خزانهی شاه شدند و مقداری از اشیاء را برداشتند و همه را در محلی مخفی کردند و از همدیگر جدا شدند تا شب بعد سر فرصت اموال را تقسیم کنند. سلطان محمود صبح روز بعد دستور داد دزدها را دستگیر کرده و به دادگاه سلطانی بیاورند و اشیاء مسروقه را که پنهان بود، بیرون بیاورند. دزدها چون به بارگاه سلطانی آورده شدند، میلرزیدند و میگفتند: «راه نجات بسته شده و همه به دار آویخته میشویم.» چون آنکه هنر در چشمش بود، چشمش به سلطان افتاد، گفت: او دیشب همراه ما بود که به شب گردی همراه ما آمده بود و میگفت: هنرم در ریشم است، اگر آن را بجنبانم، میتوانم افراد اعدامی را نجات بدهم. پس به خواهش و تمنّا عرض کردند: «الآن وقت آن است که شما هنر خود را نشان بدهی!» سلطان به وعدهی خود عمل کرد و ریشی جنبانید و با تکان سر، دستور آزادی و نجات آنها را از اعدام صادر کرد. (داستانهای مثنوی، ج 4، ص 101)
5- نجات دختر استرآبادی
سید نعمتالله جزایری گوید: در سال 1107 از مشهد مقدس وارد استرآباد (گرگان) شدم. از قضیهی سال 1080 که ترکمانان، استرآباد را غارت و اکثر اهل آنجا را اسیر کردند، پرسیدم. عالمی از سادات و افاضل فرمود: در آن سال، اتفاقات عجیبی افتاد، یکی آنکه دختری را به اسارت بردند، مادرش بیشتر از همین یک فرزند نداشت. ناچار به مشهد مقدّس کنار قبر امام رضا علیهالسلام رفت و گفت: امام رضا علیهالسلام بهشت را برای زائر خود ضامن شده است، چگونه ضامن نمیشود در نجات دخترم؟ و در آنجا مجاور گردید. اما دختر چون اسیر شده بود، او را دستبهدست خریدوفروش کردند تا به بخارا (از شهرهای ازبکستان) بردند. مردی مؤمن شب در خواب میبیند که در دریا غوطه میخورد و در حال غرق شدن است، ناگاه دختری دست او را میگیرد و از دریا نجات میدهد. از خواب بیدار میشود و متفکر میگردد که چه تعبیری دارد. صبح که به کاروانسرایی برای خرید میرود، یکی از تجّار میگوید: مرا کنیز زیبایی است، اگر رغبت داری بیا نگاه کرده و آن را خرید کن. چون میرود او را میبیند، متوجه میشود که او همان است که در خواب دیده و جریان اسارت خود را نقل میکند. مرد به حالش ترحم میکند و میگوید: «مرا چهار پسر است، هرکدام را میخواهی اختیار کن.» دختر گفت: «هرکدام شرط کند مرا به زیارت امام رضا علیهالسلام ببرد، او را اختیار میکنم.» یکی از پسرها قبول میکند؛ پس از ازدواج؛ باهم بهطرف خراسان حرکت میکنند ولی دختر در راه مریض میشود. مرد چون داخل شهر مشهد میشود، به کنار ضریح امام میرود و تقاضای کسی را میکند که به این زوجهی بیمارش برسد. چون دعا میکند و از حرم به مسجد (گوهرشاد) میآید، پیرزنی را میبیند و میگوید: «مریضه ای دارم، اگر بشود شما در پرستاری او بکوشید، هم پول میدهم و هم اجر اخروی دارید.» پیرزن وقتی به منزل آن مرد میآید، فریاد برمیآورد که به خدا این دخترم میباشد، دختر چشم باز کرد و مادر را دید و به برکت امام هم دختر از اسارت نجات پیدا کرد و هم مادر فرزندش را یافت. (خزینه الجواهر، ص 599)
نامه
قرآن:
خداوند متعال در آیهی 28 سورهی نمل میفرماید: «[سلیمان به هُدهُد فرمود]: نامهی مرا ببر و بر بلقیس (ملکهی کشور سبأ) بیفکن [بده] و سپس برگرد».
حدیث:
امام علی علیهالسلام فرمود: «هرگاه نامه نوشتی، پیش از مُهر کردن، نگاه دیگری بدان بنما، زیرا بر عقل خود مُهر میزنی. [که نامه ترجمان عقل توست].» (غررالحکم،2/365)
توضیح مختصر:
یکی از راههای روابط اجتماعی و خبرگیری از یکدیگر و جواب پرسش را گرفتن، نوشتن نامه است که قبل از عصر حاضر که ارتباطات و تکنولوژی پیشرفته شد، دائم به نوشتن عریضه و نامه، مطالب و جواب مسائل رد و بدل میشد. پیامبر صلیالله علیه و آله برای پادشاهانی همانند پادشاه ایران، حبشه و… نامه نوشت و آنها را به اسلام دعوت کرد. مسلمانان صدر اسلام، از مکه به پیامبر صلیالله علیه و آله نامه نوشتند که اجازه بدهید از مکه به مدینه هجرت کنیم. حضرت سلیمان علیهالسلام برای بلقیس ملکهی یمن نامه نوشت. ازجمله مسائل شریعت، نوشتن وصیتنامه است که شخص بهعنوان وصیت، به نام کسی که او را وصیّ گویند مینویسد؛ که بهعنوان بهترین مدرک میباشد. ای نام تو بهترین سرآغاز **** بینام تو نامه کی کنم باز؟ روز قیامت نیز، نامهی اعمال هرکسی در دست خودش میباشد. نامهی آدمهای خوب به دست راست و انسانهای بدکردار به دست چپ داده میشود. دو مَلَک در دنیا به نام رقیب و عتید، نامهی عمل انسانها را یادداشت میکنند. عریضههایی هم در کتب دعا یادداشت کردهاند که شخص مضطرّ و محتاج، مینویسد و حال خود را بیان میدارد که ازجمله مباحثی است که در قسمت نامه مورد تقدیر و صحبت قرار میگیرد.
1- کمک میجویم
عمر بن ابی سلمه ی مخزومی، در سال دوم هجری در حبشه متولد شد. مادر او ام سلمه بود. او از جانب امیرالمؤمنین علیهالسلام حاکم بحرین گردید و پس از مدّتی وی را به خاطر شرافت و شجاعتش طلبید و با خود به جنگ صفین برد. او در سال 83 قمری وفات یافت. نامهای که امام علیهالسلام برای او نوشت، اینچنین بود: «امّا بعد، بهدرستی که نعمان بن عجلان رزقی را والی بحرین قرار دادم و از دست تو، بدون هیچ سرزنشی فرمانداری را گرفتم. هرآینه کارت را خوب انجام دادی و ادای امانت را نمودی. پس به نزد من آی! نه بدگمانی داری، نه شرمساری، نه متهمی و نه گنهکار. من قصد رفتن بهسوی ظالمان اهل شام [جنگ صفین] را دارم و دوست دارم که با من باشی، زیرا تو جزء آن کسانی هستی که در جنگ با دشمن و اقامهی ستون دین، از آنها کمک میجویم؛ انشاء الله.» (نهجالبلاغه، نامهی 42)
2- اباقُتاده
بعدازاین که امیرالمؤمنین علیهالسلام اباقتادهی انصاری را از حاکمیّت مکه عزل نمود، قثم بن عبّاس را بهجای او گماشت و تا شهادت امام علیهالسلام او حاکم مکه بود و بعد در سمرقند به شهادت رسید. معاویه، افرادی را به مکه فرستاد تا از امیرالمؤمنین پیروی نکنند و با کلماتی مثل اینکه علی در قتل عثمان شریک است، مردم را به خود جلب کنند. امام علیهالسلام در این نامه، قثم را بر سیاست و تدبیر و تشویق به پایداری آگاهی میدهد. نامه: «اما بعد، خبرنگار من در مغرب (شام)، با نوشتن نامهای، مرا آگاه کرد که جمعی از اهل شام به سوی مکه [در ایّام حج] فرستاده شدند؛ مردمی کور دل، ناشنوا، کور مادرزاد و کسانی که حق را به باطل میآمیزند… پس آنچه در دست تو (شهر مکّه) است، پایداری نما، مانند پایداری شخص دوراندیش و کوشنده و پنددهنده؛ خردمندی که تابع امر پیشوا و مطیع فرمان حاکم خود میباشد. مبادا کاری کنی که به عذرخواهی بکشد. در هنگام وسعت، زیاد خوش مباش و در هنگام سختی، هراسان و ناتوان مباش. والسلام.» (همان، ص 33)
3- بند کفشت
جارود، نصرانی و از قبیله عبدالقیس بود و در زمان پیامبر صلیالله علیه و آله با قبیلهاش اسلام آورد و بعد، در بصره سکونت گزید. سپس در سال 21 هجری در نهاوند یا یکی از مناطق فارس به قتل رسید. او روایاتی هم از پیامبر صلیالله علیه و آله نقل کرده است. پسرش منذر در یکی از شهرهای فارس، حاکم بود؛ ولی از حسن سابقهی پدر، سوءاستفاده کرده و مقداری از بیتالمال را بالا کشید. امام علیهالسلام برای او نامه نوشت؛ ازجمله چنین نوشت که: «اگر آنچه دربارهی تو به من رسید، [از خیانت در بیتالمال] حقیقت داشته باشد، هرآینه شتر اهل تو و بند کفشت از تو بهتر هستند و کسی همانند تو، برای مرزداری شایستگی ندارد… پس وقتی این نامه به دستتو رسید، زود به سوی من آی! انشاء الله.» پس وقتی به حضور امام علیهالسلام رسید، او را زندانی کرد. (علی علیهالسلام و فرمانداران؛ ص 31- نامهی 71)
4- ولیمه عروسی
عثمان بن حنیف، برادر سهل (حاکم مدینه) از طرف امام علی علیهالسلام حاکم بصره گشت. او کسی بود که در علم و تربیت، از پیامبر صلیالله علیه و آله استفاده کرد. او را برای ولیمهی عروسی دعوت کردند. او قبول نمود و در آن مهمانی حاضر شد. این خبر به امام علیهالسلام رسید، پس برای او نامهای نوشت که: «ای پسر حنیف! به من خبر رسیده که مردی از جوانان بصره، تو را برای طعام ولیمهی عروسی دعوت کرده و تو هم به سوی آن شتافتی. خوراکهای رنگارنگ و پاکیزه برایت آوردند و کاسههایی چند، برایت چیدند. من گمان نمیکنم که طعام قومی که محتاجانشان رانده شده و فقط ثروتمندانشان را به پذیرایی میخوانند، نیکو باشد. پس به آنچه میخوری نظر نما! اگر لقمهی شبههناک است، دور بیانداز و اگر حلال میباشد از آن بخور و بدان که برای هر مأمومی، پیشوایی است که از او پیروی میکند و از روشنایی علمش روشنی میگیرد…». (علی علیهالسلام و فرمانداران، ص 57، نامه 45.)
5- از جور فرار نکردند
سهل بن حنیف انصاری، کسی بود که مردم او را دوست میداشتند و وقتی مُرد، گریهی بسیار برایش نمودند. او از طرف امام علیهالسلام فرماندار مدینه بود و بعد از جنگ صفین، مردم به خاطر پول از پیش او میگریختند و بهسوی معاویه میرفتند و این ضربه برای روحیهی او سنگین بود، پس امام علیهالسلام برای تشفی و تسکین قلب او نامهای نوشتند. ازجمله چنین مرقوم کردند که: «به من خبر رسیده افرادی که نزد تو هستند، یکییکی، در پنهان به معاویه میگروند. پس به خاطر از دست دادن آنان و کم شدن کمکشان محزون مباش! ضلالت برای آنان کافی است. قسم به خدا، اینان از جور فرار ننمودند و به عدل ملحق نشدند. امیدوارم که خدا دشواریها را بر ما آسان و سختیها را سهل گرداند!» (نهجالبلاغه، نامه 70)
نامگذاری (اسم و لقب)
قرآن:
خداوند متعال در آیهی 11 سوره حجرات میفرماید: «با القاب زشت و ناپسند یکدیگر را یاد نکنید که بسیار بد است پس از ایمان، نام کفرآمیز بر کسی بگذارید».
حدیث:
پیامبر صلیالله علیه و آله فرمود: «بر فرزندان خود، نامهای پیامبران را بگذارید و بهترین اسمها، عبدالله و عبدالرحمان میباشد.» (مکارم الاخلاق 1/421)
توضیح مختصر:
هر چیزی را در دنیا و آخرت، از آدم، ملائکه، سنگ، آب و… نامگذاری کردند و فصول را هم چنان به زبانهای مختلف نام نهادند. آنچه خداوند در قرآن به ما یاد داده است اینکه هر چیزی باید به نام خداوند آغاز شود. نام نیک و مناسب، همیشه سرلوحهی صالحان است و بهترین آن، اسماء خداوند و پیامبر و امامان هستند و اسمائی که معنای مناسب داشته باشد. در عرب، غیر از نام، از لقب و کُنیه هم استفاده میشود. امّا نهادن نام و القاب دشمنان، برای فرزندان، خوب نیست چراکه تداعی دشمن میکند و موجب کدورت روح میگردد. چطور خداوند در سورهی انعام آیات 118 و 119 فرمود: «ازآنچه که نام خدا بر آن برده شده است بخورید و شما را چه میشود که ازآنچه نام خدا بر آن برده شده است نمیخورید؟!». پس روح انسان، با اسم خداوند، لطیف و مسرور میشود و چیزی که نام محبوب بر آن نباشد آثار وضعی ناصوابی دارد. خداوند، شیطان درون را به نفس امّاره تعبیر کرده تا نام ابلیس و شیطان، ذهن را مخدوش نکند. خداوند نام ابولهب، دشمن پیامبر را نمیآورد بلکه کنیهی او را ذکر میکند. در شریعت وارد شده که نام خداوند، بسیار عزیز است، اگر کسی به الله، بالله، تالله، قسم بخورد و عمل نکند باید کفّارهی قسم بدهد. این از شرافت و بزرگی است که مؤمن رعایت اسم مبارک پروردگار را داشته باشد.
1- نام محمد و علی
جابر گوید: امام باقر علیهالسلام اراده داشت که به عیادت یکی از شیعیانش برود. به من فرمود: «با من بیا!» پس همراه آن حضرت روان گشتم. چون به در خانهی آن مرد رسیدیم، کودکی خارج گشت. امام علیهالسلام فرمود: «نامت چست؟» عرض کرد: «محمد.» فرمود: «کُنیهات چیست؟» گفت: «علی.» فرمود: «تو خود را از شیطان پنهان نمودهای؛ همانا شیطان، هرگاه بشنود که منادی ندا میکند: یا محمد! یا علی! آب میشود، همانگونه که سرب یا قلع آب میشود و هرگاه بشنود که منادی نام یکی از دشمنان ما را ندا میدهد به اهتراز درآید و بفریبد.» (نمونه معارف، 2/767 -وافی،2/202)
2- قتب، پالان
قُتیبه بن مسلم، چون سمرقند را محاصره نمود، شهردار آنجا به او پیغام داد که «اگر تو، روزگارها بر در این شهر بمانی، فتح نتوانی کرد؛ که ما در کتابهای خود خواندهایم که این شهر به دست کسی فتح شود که نام او «پالان» باشد.» قتیبه گفت: «اللهاکبر! من همان پالان هستم؛ زیرا قتیبه، تصغیر قتبه است که آن را پالان گویند». چون از کوشش به تنگ آمد، صندوقی چند مهیا کرد و درهایی از زیر آن ساخت و مردان زره پوش آن جا بنشاند و به شهردار پیغام داد که «من از سر این حصار میروم، به این شرط که صندوقی چند از اسباب من، نزد تو امانت باشد تا وقت حاجت باز طلبم.» شهردار قبول نمود و صندوقها را به درون بردند. چون شب شد، مردان کارزار از صندوقها بیرون آمده، قومی از ایشان بکشتند و حصار را بگشودند و درنتیجه شهر را فتح کردند. (نوادر راغب، ص 292)
3- نام محمد
ابی هارون گوید: در مدینه، همنشین امام صادق علیهالسلام بودم. چند روز در مجلسش حاضر نشدم. بعد که خدمتشان رسیدم، فرمودند: «چند روز است که تو را نمیبینم!» عرض کردم: «خدا! پسری به من عطا کرده.» فرمود: «بارکالله لک! چه نام نهادی؟» گفتم: «محمد.» حضرت چون نام محمّد را شنید، صورتش را نزدیک به زمین برد و فرمود: «محمد، محمد، محمد…» چنانکه نزدیک بود، صورتش به زمین بچسبد. بعد فرمود: «جانم، پدر و مادرم و تمامی اهل زمین، فدای رسول خدا صلیالله علیه و آله». سپس فرمود: «این پسر را دشنام مده و کتک نزن و با او بد مکن که خانهای نیست که در آن اسم محمد باشد، مگر آنکه آن خانه، در هر روزی پاکیزه و تقدیس کرده شود.» (منتهی الامال، ج 2، ص 125)
4- صفیه یا دختر یهودی
عایشه و حفصه که از زنان پیامبر صلیالله علیه و آله بودند، صفیه، دختر حی بن اخطب –زن دیگر پیامبر صلیالله علیه و آله- را به نوعی اذیّت و شماتت میکردند و به او میگفتند: «دختر یهودی!» و او را به نام نمیخواندند. صفیه به پیامبر صلیالله علیه و آله این مطلب را رساند. رسول خدا صلیالله علیه و آله فرمود: «آیا به آن دو، جواب نگفتی؟» عرض کرد: «چه بگویم؟» فرمود: «بگو: پدرم هارون (وصی موسی) نبیالله و عمویم موسی کلیم خدا و شوهرم محمّد رسول خداست؛ چرا منکر این حقیقت هستید؟» پس صفیه، این جملات را برای آن دو گفت، آن دو گفتند: «این حرفها را پیامبر صلیالله علیه و آله به تو تعلیم داده؟» پس آیهی 11 حجرات، نازل شد که در اول این موضوع درج کردیم. (تفسیر قمی (ره)، ج 2، ص 321)
5- شَبّر و شُبِیْر
چون امام حسن علیهالسلام به دنیا آمد، جبرئیل از جانب خدا برای تهنیت به رسول خدا صلیالله علیه و آله وارد شد و گفت: «خداوند سلام میرساند و میفرماید: علی نسبت به تو همانند هارون برای موسی است. همانا اسم پسر بزرگ هارون، به عبرانی شبّر است که به عربی، حسن میشود.» و چون امام حسین علیهالسلام متولد شد، جبرئیل بر پیامبر صلیالله علیه و آله نازل شد و سلام خداوند را رساند و فرمود: «اسم پسر دوم هارون به عبرانی شبیر بوده که به عربی، حسین نامیده میشود.» (منتهی الامال، ج 1، ص 220) *حسن: نیکو، خوب، جمیل؛ حسین مصغّر حسن است و همان معنی را دارد. (فرهنگ عمید، ص 564)
میهمان
قرآن:
خداوند متعال در آیهی 24 سورهی ذاریات میفرماید: «آیا حکایت مهمانان گرامی ابراهیم (که فرشته بودند) به تو رسیده است؟».
حدیث:
پیامبر اکرم صلیالله علیه و آله فرمود: «مهمان هر وقت بر قومی وارد شود روزیاش از آسمان همراهش نازل میشود.» (جامع السعادات 2/151)
توضیح مختصر:
میهمان که وارد بر خانهای میشود مورد پذیرایی قرار میگیرد. آدابی چند در سلام، استقبال، مشایعت، مصافحه، نشستن، سر گوشی صحبت کردن، صحبت و مزاح و مانند آن از مستحبات و مکروهات، در کتب اخلاقی یادداشت کردهاند. عمدهاش این است که رعایت اعتدال، بهتر از در تکلّف قرار دادن میزبان است. افراطوتفریط سبب خستگی و کدورت جزئی میشود. رعایت حقوق دوجانبه، میهمانی را شیرین میکند و باعث دلگرمی و اُلفت میگردد و خداوند هم فضلش را عطا میکند. آنچه اهل آخرت میهمان میشوند زوالپذیر نیست و نقصان در آن راه ندارد. امّا آنچه در دنیا واقع میشود، گاهی از جانب میهمان به میزبان اعتراض و اشکال میشود که این از آداب میهماننوازی نخواهد بود. ازجمله مسائلی که سبب شد قوم لوط عذاب شوند، یکی این بود که از پذیرایی میهمان، بُخل میورزیدند و با میهمانان کار ناشایست انجام میدادند و رسوایی به بار میآوردند. لوط پیامبر با سخاوت بود و پیوسته میهمانان را عزیز میداشت و قومش او را از این سیره نهی میکردند. برای همین، هر وقت روز، میهمان میآمد همسر لوط آتش بر بام میگذاشت و مردم میفهمیدند. جبرئیل به صورت میهمان، بر ابراهیم پیامبر وارد میشد. روایت است که ابراهیم علیهالسلام همهروزه، در انتظار ورود میهمان بود که او را غذا دهد.
1- نان دادن مهمان
پادشاهی بود در کرمان، در غایت کرم و مروّت؛ و عادتش آن بود که هر کس از غُرَبا به شهر او میرسیدند، سه روز مهمان او بودند. وقتی عضد الدوله دیلمی وارد بر کرمان شد او طاقت مقاومت ایشان را نداشت. هر صبح که خورشید طلوع میکرد جنگ میکرد و خلقی را میکشت و چون شب میشد مقداری طعام به نزد دشمنان و لشگریان عضد الدوله میفرستاد. عضد الدوله کسی را نزدش فرستاد و گفت: «این چه کاری است که میکنی، روز ایشان را میکشی و شب طعام میدهی؟» گفت: «جنگ کردن اظهار مردی است و نان دادن اظهار جوانمردی. ایشان (لشگر عضد الدوله) اگرچه خصم مناند اما در این ولایت غریباند و چون غریب باشند و در ولایت ما مهمان باشند، جوانمردی نباشد که مهمان را بدون غذا نگه دارند.» عضد الدوله گفت: «کسی را که چنین مروّت و مهمانداری بوَد ما را با او جنگ کردن خطاست و با او صلح نمود.» (جوامع الحکایات، ص 216)
2- قوم لوط
قوم لوط اهل شهری بودند که بر سر راه قافلهها که به شام و مصر میرفتند قرار داشت. قافلهها نزد ایشان فرود میآمدند و ایشان اهل قافلهها را ضیافت و مهمانی میکردند. چون این کار سالها طول کشید، خسته شدند و به بُخل روی آوردند. کثرت بخل باعث شد که به عمل شنیع لواط مبتلا شدند. لذا هر وقت اهل قافلهای بر ایشان وارد میشد، با آنان بدون خواهشی لواط میکردند تا دیگر بر شهرشان فرود نیایند و ضیافت نکنند؛ و به این عمل همه مردان مبتلا شدند فقط لوط پیامبر مردی سخی و صاحب کَرَم بود و هر میهمانی که بر آنها وارد میشد ضیافت میکرد. او قوم را از عذاب خداوند میترسانید و هر مهمانی بر او وارد میشد او را از شر قوم خود بر حذر میفرمود. چون مهمان بر او وارد میشد میگفتند: «مگر تو را نهی نکردیم از مهمانی کردن؟ اگر این کار را بکنی به مهمان تو بدی میرسانیم و تو را نزد آنان خوار میکنیم.» پس لوط را هرگاه مهمان میرسید مخفیانه او را ضیافت میکرد، چون در میان قوم خود فامیل و عشیرهای نداشت. وقتی جبرئیل و ملائکه بهصورت انسانی وارد خانهی لوط شدند، وعدهی عذاب قوم او را دادند. زن لوط آتش بر بالای بام افروخت، مردم بهقصد عمل لواط با مهمان حضرت لوط به در خانهی او آمدند و گفتند: «مگر تو را نهی نکردیم مهمان دعوت نکنی؟» لذا داشتند بدی به مهمانان او که فرشته بودند روا بدارند که عذاب بر شهرهای آنان نازل شد و به هلاکت رسیدند. (حیوه القلوب 1/152)
3- احترام مهمان
عبیدالله بن عباس پسرعموی پیامبر از کسانی بود که به همسایگان افطاری میداد و سر راهها سفره میانداخت و سفرهاش برچیده نمیشد. در یکی از سفرها با غلامش به خیمه عربی رسیدند و گفت: «چطور است امشب بر این عرب درآییم!» چون عبیدالله مردی زیبا و خوشبیان بود، مرد چادرنشین او را احترام بسیار کرد و به همسرش گفت: «مرد شریفی بر ما وارد شد، آیا چیزی داریم که شب از این میهمان عزیز پذیرایی کنیم؟» زن گفت: «جز یک گوسفندی که وسیلهی زندگی دختر شیرخوار ماست چیزی نداریم.» مرد گفت: چارهای نیست. کارد را برگرفت تا گوسفند را ذبح کند! زن گفت: «میخواهی بچهات را بکشی؟» مرد گفت: «هرچند چنین شود چارهای جز احترام مهمان نداریم.» سپس اشعاری خواند که مضمون آن چنین است: «ای زن! این دختر را بیدار نکن که اگر بیدار شود گریه میکند و کارد از دستم میافتد.» خلاصه گوسفند را ذبح و از مهمان پذیرایی کردند. عبیدالله تمام سخنان ایشان را شنید. صبحگاهان عبیدالله به غلامش گفت: «چقدر پول همراه داریم؟» غلام گفت: «پانصد اشرفی از مخارج ما تاکنون زیاد آمده است.» گفت: «همه را به این مرد عرب بده!» غلام تعجب کرد که در مقابل گوسفندی به پنج درهم، پانصد اشرفی پول میدهی؟! گفت: «او نهتنها تمام اموالش را برای ما صرف کرد، بلکه ما را بر میوهی قلبش مقدم داشته است.» (پیغمبر و یاران 4/223- اسدالغابه 3/341)
4- مهمان بدون تکلّف
حارث اعور یکی از اصحاب خاص امیرالمؤمنین علیهالسلام به خدمت حضرت رسید و عرض کرد: «یا امیرالمؤمنین! دوست دارم با خوردن غذا در خانه ما مرا سرافراز فرمایی!» حضرت فرمود: «به شرط (به سه شرط، اوّل آنچه در منزل است برایم بیاوری. دوم: از خارج منزل چیزی تهیه نکنی. سوم: آنکه بر خانوادهات سخت نگیری. خصال 1/188) آنکه خود را به خاطر مهمانی من به تکلّف و دردسر نیندازی.» آنگاه به خانهی حارث تشریف برد و حارث قطعه نان خالی برای حضرتش آورد. چون شروع به خوردن آن قطعه نان کرد، حارث با نشان دادن چند درهم که در گوشهی لباسش پنهان کرده بود گفت: «اگر به من اجازه دهید با این پول که دارم چیزی غیر نان برای شما خریداری و تهیّه کنم؟» امام فرمود: «این نان چیزی باشد که در خانهات موجود بود (آوردنش تکلّفی نداشت) اما چیز دیگر مایهی تکلّف باشد که من بهشرط عدم تکلّف دعوتت را پذیرفتم.» (با مردم اینگونه برخورد کنیم، ص 204، فروع کافی 3/261)
5- سر سفرهی امام مجتبی
عربی که صورتش خیلی زشت و قبیح منظر بود به سر سفرهی امام حسن مجتبی علیهالسلام آمد و از روی حرص تمام غذا را خورد و تمام کرد. امام حسن علیهالسلام که کرامتش برای همه معلوم بود از غذا خوردن عرب خوشش آمد و شاد شد و در وسط غذا از او پرسید: «تو عیال داری یا مجرّدی؟» گفت: «عیالمندم، فرمود: چند فرزند داری؟» گفت: «هشت دختر دارم که من به شکل، از همه زیباترم، امّا ایشان از من پرخورترند.» امام تبسم فرمود و او را ده هزار درهم انعام دادند و فرمودند: «این قسمت تو و زوجهات و هشت دخترت باشد.» (لطائف الطوائف، ص 139)