نماز شب و مقام محمود
قرآن:
خداوند متعال در آیهی 79 سورهی اسراء میفرماید: «[ای پیامبر] و پاسی از شب را [برای نماز شب] برخیز! این فزونی [بر نمازهای پنجگانه] است. نزدیک میباشد که پروردگارت تو را به مقام پسندیده برانگیزد».
حدیث:
امام صادق علیهالسلام فرمود: «هیچ حسنهای نیست؛ مگر اینکه برای آن ثوابی آشکار در قرآن است؛ غیر از نماز شب که خداوند به خاطر بزرگی مقامش، آن را واضح نکرد.»
توضیح مختصر:
نماز شب بر پیامبر صلیالله علیه و آله واجب و این از خصائص رسول خدا صلیالله علیه و آله بوده است ولی برای امت، سنّت مؤکد میباشد. مراد از مقام محمود، یکی از مصادیقش مرتبهی شفاعت کامله است که خداوند روز قیامت به او اختصاص خواهد داد و این مخصوص پیامبر ما بوده است. البته پیامبر صلیالله علیه و آله نماز شب را در سه مرحله میخواند و خداوند فرمود: «امید و حتمی است که تو را مبعوث فرماید (میرساند و عطا میکند) مقام محمود را.» (سورهی اسراء، آیهی 79) مقام محمود در آیه، مطلق آمد و هیچگونه قیدی به آن نزده است. پس همه وقتی مقامی را حمد میکنند از آن خوششان میآید. در روایت در تفسیر عیاشی (ج 2، ص 315) از امام صادق علیهالسلام آمده که روز قیامت، آنهایی را که در آتش سوختهاند بعد، پیامبر صلیالله علیه و آله شفاعت میکند؛ و در روز قیامت، در میان تمام امتها شخصی موجّه تر از رسول خدا صلیالله علیه و آله نیست و این معنای کلام خداست که مقام محمود به تو عطا میکند. در روایت دیگر دارد که بعضی آنقدر مشکل دارند که آدم علیهالسلام و موسی علیهالسلام و نوح علیهالسلام و عیسی علیهالسلام حواله به رسول خدا صلیالله علیه و آله میدهند و مقام مطلق محمود او، آنها را میانجیگری میکند تا نجات یابند. پس اگر کسی نماز شب بخواند، خداوند او را به مقام محمود برساند و او در طول مقام پیامبر صلیالله علیه و آله به درجهای خاص از خودش، شفاعت خواهی میکند. چون خطاب به پیامبر صلیالله علیه و آله، کُلّ است و در مراتب، شامل امتش میشود یعنی کُلّ، اجزای خود را شامل میشود. پس سالک إلی الله به مقام محمود میرسد به حسب مراتبی که نزد خدا دارد که آن مقام او با حقّ در خلق است.
1- نماز شب و گرسنگی
شخصی نزد امام صادق علیهالسلام آمد و از نیازمندی گله کرد تا جایی که از گرسنگی شدید شکایت کرد. امام فرمود: «آیا نماز شب میخوانی؟» عرض کرد: «آری!» حضرت رو به اصحابش کرد و فرمود: «دروغ میگوید کسی که گمان کند نماز شب میخواند و در روز گرسنه ماند؛ زیرا خداوند به نماز شب، خوراک روز را ضمانت کرده است.» (نمونه معارف، ج 3، ص 307 -وافی، ج 5، ص 22)
2- ریسمان
مرحوم آقا نجفی قوچان (رحمه الله علیه)، در شرححال خود میگوید: «در اصفهان، حجرههایمان به هم وصل بود. از میان طاقچه سوراخی نمودیم و ریسمانی در آن کشیدیم که یک سر ریسمان در حجرهی رفیق بود و یک سر آن در حجرهی من. وقت خواب، آن سر ریسمان را رفیق به دست یا پای خود میبست و این سر ریسمان را من به دست خود میبستم که سحر هرکدام زودتر [برای نماز شب] بیدار شدیم دیگری را، بدون اینکه صدایی بزنیم، بهوسیلهی همان ریسمان بیدار کنیم که مبادا طلبهای از صدای ما بیدار شود و راضی نباشد.» (سیمای فرزانگان، ص 228-سیاحت شرق، ص 198)
3- دنیا و آخرت در نماز شب
علامه طباطبایی (رحمه الله علیه) فرمود: «چون برای تحصیل به نجف اشرف رفتم، یک روز در مدرسهای ایستاده بودم که مرحوم عارف بالله سید علی آقا قاضی (م 1366) ازآنجا عبور میکردند. چون به من رسیدند، دست خود را روی شانهی من گذاردند و فرمودند: «ای فرزند! دنیا میخواهی نماز شب بخوان! آخرت میخواهی نماز شب بخوان!» این سخن آنقدر در من اثر کرد که از آن به بعد تا زمانی که به ایران مراجعت کردم، روز و شب، محضر ایشان را درک میکردم. ما هر چه داریم از مرحوم قاضی است.» (مهر تابان، ص 16)
4- همه خانواده برای تهجّد
شیخ حسن، فرزند مجتهد محقق، دربارهی پدرش، شیخ جعفر کاشف الغطاء میگوید: «عادت پدر آن بود که هر شب در وقت سحر بیدار بود و میآمد به در خانه و عیال و اطفال را تماماً بیدار میکرد و میگفت: «برخیزید و نماز شب را ادا کنید!» پس همه برمیخاستند. من طفل بودم و خواب بر من غلبه میکرد، چون به در اتاق من میآمد فریاد میکرد: «برخیز!» من همانطور که خوابیده بودم میگفتم: «ولاالضّالّین» یا «اللهاکبر.» یعنی من مشغول به نماز میباشم. پس او خاطرجمع میشد و برمیگشت و من دوباره به خواب میرفتم.» (قصص العلماء، ص 158)
5- نماز شب در زندان
وقتی بعد از هارونالرّشید، پسرش امین خلیفه شد، با برادرش مأمون که در ایران بود در امر خلافت درگیر شدند. مأمون، طاهر بن حسین را با لشکری بهطرف بغداد فرستاد و تا چهارده ماه طول کشید. احمد بن سلام، غلام امین، در قایق خلیفه بود که قایق را دگرگون کردند. او گوید: مرا گرفتند و به زندان انداختند. به سربازان مأمون وعدهی دو هزار درهم دادم تا مرا نکشتند. در زندان، یکمرتبه دیدم کسی را آوردند که عمامه بر سروصورت داشت و دانستم که خلیفه، امین است و چنان میلرزید و وحشت او را گرفته بود که انگار روح از بدنش خارج میشد. من که غلام او بودم، او را ذکر و استغفار تلقین میکردم. من نماز شب خود را خوانده بودم، ولی نماز وتر را نخوانده بودم، ترسیدم مرا نیز با او بکشند، پس برخاستم برای نماز وتر، امین گفت: «نزدیک من بیا و نماز بخوان که من در وحشت سختی میباشم.» پس زمانی نگذشت که آمدند و او را کشتند.» (تتمه المنتهی، ص 184)
نماز شب
قرآن:
خداوند متعال در آیهی 79 سورهی اسراء میفرماید: «ای پیامبر! و بعضی از شب را بیدار باش، نماز شب خاص تو است، باشد که خدایت تو را به مقام محمود مبعوث گرداند».
حدیث:
امام صادق علیهالسلام فرمود: «نماز شب چهره و اخلاق را زیبا و بوی را خوش و روزی را فراوان و قرض را ادا و اندوه را میبرد و دیده را روشن میسازد.» (محجه البیضاء، 1، ص 345)
توضیح مختصر:
نمازی یازده رکعتی که بعد از نیمهشب تا اذان صبح خوانده میشود را «نافلهی شب» میگویند (نافله یعنی زیادی بر نماز پنجگانه) و درالسنه گویند «تهجّد». گویند به جهت آنکه مخفیانه و دور از مردم خوانده میشود از ریا دورتر است و تفرقهی خاطر و خواطر روزمرّه که دامنگیر هست در آن وقت نمیباشد. بیش از سی روایت در مدح نماز شب وارد شده است. عرفا کسی که نماز را نخواند، میگویند به مقام عرفان نخواهد رسید. خداوند در آیهی 16 سورهی سجده میفرماید: «تَتَجافی جُنُوبُهُم عَنِ المَضاجِعِ» یعنی شبخیز هستند و از فراش خواب، بلند میشوند و از لذّت خواب، صرفنظر میکنند و موفق به صلوه و دعا و مناجات میشوند. آنقدر نماز شب فضیلت دارد که مفضّل بن عمر گوید: به امام صادق علیهالسلام عرض کردم: «نماز شب از من فوت شد ولی نماز صبح را بهجای آوردم، آیا میتوانم پیش از طلوع آفتاب، نماز شبی که فوت شد را بهجا بیاورم؟» فرمود: بلی، ولیکن به کسی از اهل خانهی خود مگو تا آن را سنّت قرار داده و از زمرهی مستغفرین بالاسحار محروم گردند. (انوارالعرفان، ج 5، ص 197) رسول خدا صلیالله علیه و آله فرمود: دو رکعت نمازی که بندهی خدا در دل شب و آخر شب میگذارد بهتر است از دنیا و آنچه در آن است و اگر برای امتم سخت نبود، نماز شب را بر ایشان واجب میکردم. (انوارالعرفان، ج 6، ص 422)
1- بیدار شدن برای نماز شب
امام صادق علیهالسلام فرمود: هر کس این آیه را «قُلْ إِنَّما أَنا بَشَرٌ مِثلُکُم یُوحی إِلَیَّ أَنَّما إِلهُکُم إِلهٌ واحِدٌ فَمَن کانَ یَرجُوا لِقاءَ رَبِّهِ فَلیَعمَل عَمَلاً صالِحاً وَ لا یُشرِک بِعِبادَهِ رَبِّهِ أَحَداً»؛ (سورهی کهف، آیهی 110) در هنگام خوابیدن بخواند، در هر وقت از شب که اراده نماید، از خواب بیدار خواهد شد. (مشکات الانوار-مکیال المکارم، ج 1، ص 140(مترجم)) حضرت آیتالله بهجت (رحمهالله علیه) سال 1363 فرمودند: در مصباح المتهجّد شیخ طوسی (رحمهالله علیه) آمد است که بعد از این آیه اینچنین بگوید: «اللّهُمَّ لَا تُنسِنِی ذِکرَک وَ لَا تُومِنِّی مَکرَکَ – و لَا تَجعَلنِی مِنَ الغَافِلِینَ– وَ أَنبِهنِی لِأَحَبِّ السَّاعَاتِ إِلَیکَ أَدعُوکَ فیها فَتَستَجِیبُ لِی – وَ أَسأَلُکَ فَتُعطِینِی وَ أُستَغفِرُکَ فَتَغفِرُ لِی- إِنَّهُ لَا یَغفِرُ الذُّنُوبَ إِلَّا أَنتَ یَا أَرحَمَ الرَّاحِمِین». (مصباح المتهجد، ص 123)
2- ملائکه را شاهد میگیرم
از یکی از ائمه علیهمالسلام نقل شده است که فرمود: وقتی بندهای برای نماز شب بلند میشود و خواب بر وی غلبه میکند و به اینطرف و آنطرف متمایل میشود و چانهاش به سینه میچسبد، خداوند امر میکند درهای آسمان باز شود؛ و به ملائکه میفرماید: ببینید بندهام را که به خاطر تقرّب به من، (عملی که واجب نکردهام) به چه حالی افتاده است. من هم سه خصلت به او میدهم: 1. گناهش را میبخشم. 2. توبه تازه برای معاصیاش فراهم میکنم. 3. رزقش را زیاد مینمایم. ای ملائکه! همه را شاهد میگیرم که اینها را به او ببخشم. (جواهر السنیه، ص 283)
3- آثار نماز شب
در کتاب مشکاه المتهجدین نقل کرده که یکی از علمای الهی (منسوب به آخوند ملّا عبدالله یزدی) با عدّهای وقتی وارد شهر اصفهان شدند، اوایل شب توجّهی باطنی به شهر نمود. به ملازمان خود فرمود: «اثاثیه ما را بار کنید تا از این شهر به تعجیل بیرون رویم زیرا چند هزار بساط شراب میبینم شاید خداوند عذابی نازل کند و ما را هم فراگیرد.» ملازمان امتثال نمودند، هنوز مقداری بیرون نرفته بودند که وقت نیمهشب و سحر رسید دوباره به شهر توجّه کرد، دید چندین هزار سجّاده برای نماز شب پهن شده است، به ملازمان فرمود: برگردیم به شهر اصفهان؛ و از همانجا به شهر مراجعت نمودند. (گوهر شبچراغ، ص 20)
4- فیض از نماز شب
مرحوم محمد مجتهدی که محضر عارف بالله میرزا جواد آقا ملکی را درک کرده بود گفت: روزی استاد ملکی پس از پایان درس، عازم حجرهی یکی از طلبهها که در مدرسهی دارالشّفا بود، گردید. من نیز در خدمتش بودم و به حجرهی آن طلبه وارد شد. مراسم احترام معمول گردید و پس از اندکی جلوس، برخاستند و حجره را ترک کردند. از استاد دربارهی این دیدار پرسیدم، ایشان فرمود: «شب گذشته هنگام سحر فیوضاتی بر من افاضه شد، فهمیدم از ناحیه خودم نیست. چون توجّه کردم، دیدم این آقای طلبه در نماز شب برای من دعا میکند و فیوضات از اثر دعای اوست، این سبب شد که بهعنوان سپاس گذاری از عنایتش به دیدار او رفتم.» (مقدمهی رسالهی لقاءالله میرزا جواد ملکی تبریزی (رحمهالله علیه))
5- نماز دل شب
جنید بغدادی را پس از مرگش به خواب دیدند و از او پرسیدند: «پروردگارت با تو چه کرد؟» گفت: «آن اشارات پرید، عبارات نابود شد و دانشها از یاد رفت و آن رسمها به کهنگی گرایید؛ جز چند رکعت نمازی که در دل شب خواندم، سودمند نیفتاد.» (کشکول شیخ بهایی (رحمهالله علیه)، ص 111)
6- سَبْک نماز شب آقای قاضی
مرحوم حجه الاسلام آقا سیّد هاشم رضوی هندی (م 1371 هـ ش) از شاگردان مرحوم عارف کامل سیّد علی آقا قاضی (رحمهالله علیه) بود. ایشان نقل میکرد که سبک نماز شب آقای قاضی، همانند نماز شب خواندن رسول خدا صلیالله علیه و آله بود. آقای رضوی میگفت: «آقای قاضی شبها کمی میخوابید، بعد برمیخاست و چهار رکعت نافلهی شب را میخواند سپس کمی میخوابید، باز برای مرتبهی دوّم بیدار میشد و چهار رکعت دیگر میخواند. باز کمی میخوابید و برای بار سوّم بیدار میشد و سه رکعت بقیّهی نماز را میخواند.» بعد فرمود: «من نیز مدّتی در نجف به این سیره نماز شب میخواندم.»
7- ثواب نماز شب
امام صادق علیهالسلام فرمود: «هیچ عمل نیکویی نیست که بنده انجام دهد مگر برای آن در قرآن ثوابی است جز نماز شب؛ چون خداوند به خاطر عظمت و شأن نماز شب نزدش، ثوابش را بیان نفرموده است.» (فضایل نماز شب، ص 35 -چهل حدیث، ص 178)
نکوهش ریاکاری
قرآن:
خداوند متعال در آیهی 38 سورهی نساء میفرماید: «آنان، کسانی هستند که اموال خود را برای نشان دادن به مردم، انفاق میکنند و ایمان به خدا و قیامت ندارند. شیطان، قرین آنهاست و بد همنشینی است.»
حدیث:
پیامبر صلیالله علیه و آله فرمود: «بدترین عذاب روز قیامت، برای کسی است که طوری به مردم وانمود میکند که کارش خوب است درحالیکه هیچ خیری در او نیست.» (تفسیر معین، ص 183- کنزالمعال، خ 7485)
توضیح مختصر:
از دستورات اکید شیطان برای انسانها، ریاکاری است. موضوع ریا در امورِ شستن دست و صورت، میخ زدن به درب خانه، خریدوفروش، ساختوساز خانه و امثال اینها نیست بلکه در اموری هست که قصد قربت لازم دارد، یعنی رُکن اعظم هر کاری که نوعی عبادت و تقرب است نیّت خالص میباشد. از آن طرف، کسی که در این نوع کارها اخلاص به خرج ندهد و ریا کند و خودش را مطرح نماید و صورت ظاهر را از باطن، دوگانه نشان دهد، بسیار مذموم و منافی تقرّب الی الله است. کسی که انفاق میکند بهقصد خشنودی خدا، امّا ریا به خرج میدهد این، شرک خفی است؛ همانند منافق که ظاهرش با باطنش دوگانه بوده و مورد لعنت خداوندی است که کارش ناروا و گول زننده است. خودستایی، خودبرتربینی و تکبّر، همه از رذایل هستند و همهی کسانی که گرفتار اینها بودند به عذاب و عقوبت و محرومیت افتادند. دایرهی ریا، وسیع بوده و خرابیاش کمتر از عُجب و خودستایی نیست چون چیزی برای ثبت اعمال عبادی باقی نمیگذارد و درنتیجه، دائم بهنوعی شرک دچار است. آنکه نماز شب میخواند و کسی درون خانهاش نیست، روز تظاهر میکند و نماز شبش را میفروشد. روزی که به حساب ریاکار میرسند، در خورجین اعمالش چیزی وجود ندارد و خسران دنیا و آخرت شامل حال او میشود. تازه، قرینش شیاطین هستند که هم در دنیا و هم در آخرت، در شعلههای آتش که هیزم آنها را خودش ساخته، میباشد؛ و بد جایگاهی است برای ریاکار در قیامت که رهایی آن از دوزخ بسیار سخت و مشکل است.
1- اجرت را بگیر
پیامبر صلیالله علیه و آله فرمودهاند: «نجات، در این است که بنده با خدا خدعه نکند که خدا با او خدعه خواهد کرد. کسی که نیرنگ ورزد، خدا ایمان را از دلش خلع کند و نَفْسش با وی خدعه کند.» پرسیدند: «چه طور میشود؟» فرمود: «بنده به آنچه امر شده عمل میکند ولی قصدش چیز دیگری است. پس تقوای الهی بورزید و از ریا دوری کنید که شرک به خداست. همانا ریا کننده، روز قیامت، به این اسماء خوانده میشود: ای کافر! ای فاجر! ای غادر! ای خاسر! عملت محو گشت و اجرت باطل شد، پس از کسی که برای او کار میکردی اجرت را بگیر.» (امالی صدوق، به نقل از پاورقی راه روشن، 6/200)
2- ریا در عمل
شدّادبن اوس گوید: پیامبر صلیالله علیه و آله را دیدم که گریان است، گفتم: «برای چه میگریید؟» فرمود: «بر امتم از شرک میترسم! نه اینکه امتم بتی و یا خورشید و یا ماه و یا سنگی را بپرستند؛ لکن در اعمالشان ریا میکنند.» (محجه البیضاء، 6/141)
3- خدا و خرما
مردی به عباده بن صامت گفت: «من در راه خدا، با شمشیرم میجنگم و قصدم خدا و ستایش و مدح مردم است». او گفت: «هیچ ثوابی برایت نیست!» آن مرد سه بار این مسئله را پرسید و هر سه بار عباده جواب داد: «ثوابی ندارد». در آخرین بار گفت: خداوند میفرماید: «من بینیازترین بینیازان از شرک میباشم.» (محجه البیضاء، ص 148)
4- گریه در مسجد
ابوامامه، مردی را در مسجد دید که در سجدهاش میگریست. به او گفت: «تو اگر در خانهات چنین باشی بهراستی عابدی.» [چراکه قصدش توجه مردم به خودش بود] (راه روشن، 6/209)
5- سه نفر
در حدیث آمده است که خداوند سه نفر را مخاطب قرار داد که اولی آنها در راه خدا کشته شد و دومی مال خویش را تصدّق داد و سومی قرآن میخواند. به اولی فرمود: «دروغ میگویی! قصدت از جنگیدن، نشان دادن شجاعت بود.» به دومی فرمود: «منظورت از صدقه دادن این بود که مردم بگویند او بخشش دارد.» به سومی فرمود: «قصدت این بود که مردم بگویند، فلانی قاری قرآن است.» پیامبر صلیالله علیه و آله خبر داد که اینان نه اینکه ثواب نبردند، بلکه ریاکاری آنها، اعمالشان را حبط کرد و هدر داد. (محجه البیضاء، 6/140 -الترغیب، 1/52)
نکوهش خشم
قرآن:
خداوند متعال در آیهی 6 سورهی فتح میفرماید: «[بدگمانان به خدا که بر خداوند خشم گیرند] خداوند بر آنان غضب کرده و از رحمت خود دورشان ساخته و جهنّم را برای آنان آماده کرده».
حدیث:
امام صادق علیهالسلام فرمود: «کسی که بر غضب خود، مالک نباشد، بر عقلش هم مالک نخواهد بود.» (اصول کافی،2/231)
توضیح مختصر:
خشم مراتبی دارد و اگر مبنای دینی و الهی داشته باشد ممدوح است و اگر بر مبنای نفس و قدرت گرفتن قوّهی غضبیه باشد قابل نکوهش است. در این صورت، ضربانِ قلب صنوبری به شدّت میزند و چشم و گونه و پیشانی، تغییر رنگ و حال میدهند درحالیکه مبنایی شیطانی دارد. وقتی این خشم، سرعت میگیرد همهچیز از او برمیآید از کشتن، غارت، فساد و … درواقع نمیتواند مالک خشم خود شود یعنی نمیتواند نفس را حبس کند لذا در تندروی میافتد و از دست و زبان و پا، هرچه برآید اِعمال میکند. خداوند به بنیاسرائیل میفرماید: «یکدیگر را میکشید و گروهی از خودتان را از دیارشان بیرون میرانید و به گناه و تجاوز بر ضدّ آنان، به یکدیگر کمک میکنید.» (بقره:85) «پس به خشمی بر خشم دیگر گرفتار آمدند.» (بقره:90) پس کار خشم بر همکیش، سبب میشود که خداوند خشمی علاوه بر خشم پیشین کند. خداوند به خاطر مخالفت اهل کتاب با پیامبر و قرآن و مسلمانان فرمود: «آنان به خشمی از خدا گرفتار آمدند و مُهر بینوایی بر آنان زده شد. این بدان سبب بود که به آیات خدا کفر میورزیدند و پیامبران را بهناحق میکشتند.» (آلعمران:112) پس اسباب خشم که فراهم آمد، عقوبت آن در کوتاهمدت یا درازمدت میآید. اینان چه بدبخت و گمراهاند که از بدترین رذایل، خشم است و مورد کیفر بزرگ و سخت قرار میگیرند.
1- جامع خیر
امام باقر علیهالسلام فرمود: مردی بیابانی به خدمت پیامبر صلیالله علیه و آله آمد و عرض کرد: «من در بیابان زندگی میکنم، چیزی مرا بیاموز که جامع همهی سخنان باشد.» فرمود: «تو را امر میکنم که خشمگین مشو!» آن مرد سه بار این سؤال را تکرار کرد و پیامبر صلیالله علیه و آله همان جواب را داد. پس به نفْس خود مراجعه کرد و گفت: «از پیامبر صلیالله علیه و آله دیگر چیزی نمیپرسم و پیامبر صلیالله علیه و آله مرا جز خیر امر ننموده است.» بعد امام علیهالسلام فرمود: «چه چیزی از خشم سختتر میباشد؟ همانا شخص، غضبناک میشود و نفس را که خدا محترم شمرده، به قتل میرساند و زن پاکدامن را، نسبت زنا میدهد.» (الکافی، باب الغضب،2/229)
2- شیطان
از ذوالقرنین نقل شده که وی فرشتهای از فرشتگان را ملاقات کرد و گفت: «به من دانشی بیاموز که به ایمان و یقین من افزون شود.» فرشته گفت: «خشمگین مشو! زیرا بهترین زمانی که شیطان بر فرزند آدم مسلط میشود، هنگام خشم اوست؛ بنابراین خشم خود را فرو خور و با آرامش آن را متوقف ساز و از شتاب بپرهیز؛ زیرا هرگاه شتاب کنی، بهرهات را از دست میدهی.» (راه روشن،5/403)
3- همردیف
یکی از انبیای الهی، به اطرافیان خود فرمود: «هرکس به من قول بدهد که خشمگین نشود، من تضمین میکنم که او در بهشت، همردیف من باشد و پس از من در دنیا جانشینم شود.» جوانی برخاست و گفت: «من قول میدهم عصبانی نشوم.» بار دوم آن پیامبر علیهالسلام حرفش را تکرار کرد و باز همان جوان پاسخ مثبت داد، بعد از فوت آن پیامبر، آن جوان جانشین او شد و نام او ذوالکفل بود، ازاینجهت که متکفل شد غضب نکند و به قول خود وفا کرد. (شنیدنیهای تاریخ، ص 305)
4- شیطانت
روزی عایشه از موضوعی خشمگین شد. پیامبر صلیالله علیه و آله به او فرمود: «تو را چه میشود که شیطانت به سراغت آمده؟» عایشه گفت: «آیا شما شیطان ندارید؟» فرمود: «من هم شیطان دارم ولی از خدا خواستهام و خداوند مرا بر او مسلط کرده و او را تسلیم من نموده است.» [و نمیتواند در من اثر بگذارد.] (شنیدنیهای تاریخ، ص 307)
5- پارهی آتش
پیامبر صلیالله علیه و آله فرمود: پارهی آتشی است که در دل برافروخته میشود. مگر نمیبینی که [شخص خشمناک] رگهای گردنش باد میکند و چشمش سرخ میشود؟! پس هرگاه یکی از شما در خود احساس خشم کرد، درصورتیکه ایستاده است، بنشیند و اگر نشسته است، باید بخوابد و اگر خشم برطرف نشد، باید با آب سرد وضو بگیرد و غسل کند [خود را بشوید] زیرا آتش را جز آب خاموش نمیکند. (راه روشن،5/423)
نفوس رنگارنگ
قرآن:
خداوند متعال در آیهی 32 سورهی فاطر میفرماید: «برخی از بندگان بر نفس خود ستم کنند و برخی میانهرو و برخی از آنان در کارهای نیک پیشگاماند».
حدیث:
امام علی علیهالسلام فرمود: «در شگفتم از کسی که متصدی اصلاح مردم میگردد درصورتیکه فساد نفس خود او از هر چیز بیشتر است». (غررالحکم،2/492)
توضیح مختصر:
ازآنجاییکه کارِ نفس، حدّ و حصر ندارد و جمیع اعمال و حرکات از او صادر میشود جلوههایی رنگارنگ دارد. نفس امّاره، آشیانهی زشتیهاست. مادرِ بتها، بت نفس است. لذا دشمنترین دشمنان، همین نفس است که درون انسان است و هزاران مکر و نقشه میریزد. درواقع، لباسهای رنگارنگ، هرکدام اشارهای است، گاهی فرعون میشود، گاهی خسته و زمانی گرگ درنده و وقتی مرغ پَر و بال شکسته، چون غالب میگردد ظالم میشود. چون مغلوب میشود مظلوم میگردد. ساعتی و روزی بعد، چون مدد میگیرد و به اسباب متوسّل میشود از مظلومیت برمیگردد و ستم را پیشه میکند. به قول مولانا: «درون تو ساعتی موسی است. چون موسی رَوَد فرعون آید. چون فرعونیّت برود موسی صفتی غالب گردد.» احوال متغیّر نفس، سبب میشود که صاحبش را در کارهایش توجیه کند و وعدههای دروغین بدهد. بهعبارتدیگر، قدرت نفس پنهان است همینکه توانِ ظهور پیدا کند قوای خود را به کار اندازد. امّا جنگیدن با جنود جهل دشوارترین پیکارهاست. مولانا نفس امّاره را به دزد، جادوگر، زاغ، سوسمار، سگ، اژدها، بت، موسم خزان و دوزخ تشبیه کرده است.
1- بت نفس
گویند: روزی ابوسعید ابوالخیر و خواجه ابوالقاسم قُشیری در بازار نیشابور میرفتند، شلغم پخته دیدند و هر دو بدان رغبتی پیدا کردند. ابوسعید پولی داد و شلغم خرید و خورد. قشیری در خاطرش میگفت: «من امام نیشابورم، در میان بازار شلغم چگونه بخورم؟» هر دو به مجلسی آمدند به ابوسعید حالی دست داد که قُشیری در خاطرش میگفت: «چندین تحصیل کردم و در راه طریقت رنجها بردم ولی چنین حالی به من دست نمیدهد!» ابوسعید سر برآورد و گفت: «آن ساعت که من در بازار شلغم میخوردم، تو بُت نفس میپرستیدی و میگفتی: من امام نیشابورم، در بازار چگونه شلغم بخورم؟! ندانی که هیچ بتپرست را از این خاطر، حالی ندهند؟» (حالات ابوسعید تألیف لطفالله ص 98)
2- بها ندان به نفس
نقل است که مالک دینار سالها هیچ شیرینی و ترشی نخوردی. هر شب به دکان خبّاز (نانوایی) شدی و نان خریدی و روزه گشادی و نان گرم خورش کردی. وقتی بیمار شد، آرزوی گوشت در دل او افتاد. صبر کرد چون کار از حد بگذشت به دکان رواسی (کلهپاچه فروشی) رفت و سه پاچه خرید و در آستین نهاد و رفت. فروشنده شاگرد خود بر عقب او فرستاد تا چه میکند. گفت: چون به موضع خالی رسید، پاچه از آستین بیرون آورد و سه بار بویید و گفت: ای نفس! بیش از این به تو نرسد. آن نان و پاچه به فقیر داد و گفت: «ای تن ضعیف من! اینهمه رنج که بر تو مینهم نه از دشمنی است؛ لکن روزی چند صبر کن، باشد که این محنت به سر آید و در نعمتی افتی که هرگز آن را زوال نباشد.» (تذکره الاولیاء، ص 52)
3- جدایی از ذوق نفس
ترک اولی و گناهی که از حضرت آدم سر زد و به درخت ممنوعهی گندم نزدیک شد، اگرچه ناچیز و به قدر یک مو بود، ولی برای او که انسان کامل بود، بسیار بزرگ و موجب لکهدار شدن مقام او شد. یکقدم زد آدم اندر ذوق نفس **** شد فراق صدر جنّت، طوق نفس فراق از بهشت همانند طوقی به گردن او افتاد. آدم که انسان کامل بود، مانند مردمک چشم خدای بزرگ بود و این کار او مانند مویی کوچک که در چشمی بیاید بهاندازهی کوهی بزرگ که مانع بینایی چشم میشود، جلوه کرد. بود آدم دیدهی نور قدیم **** موی، در دیده بوَد کوه عظیم اگر آدم باعقل یا فرشتهای مشورت میکرد، دچار پشیمانی نمیشد، چون دو عقل جمع گردند، مانع کردار بد شوند؛ اما دو نفس امّاره با یکدیگر مشورت کنند، از انجام کردار خوب محروم میشوند. زآنکه باعقلی چون عقلی جُفت شد **** مـانع بـد فـعلی و بد گفت شد نـفس با نـفس دگر چـون یـار شـد **** عقل جزوی عاطل و بیکار شد (مثنوی 2/21-15)
4- حالات نفس
عارف عابد «ابن فهد حلی» میفرماید: نفس: 1. در حالت شهوت، حیوانی بیش نیست. 2. در حالت غضب، درندهای است. 3. در حالت مصیبت، بچه میباشد. 4. در حال نعمت، فرعون میشود. 5. در حال سیری، او را مستکبر مییابی. 6. در حال گرسنگی، مجنونش میبینی. اگر او را سیر کنی طغیان میکند، اگر گرسنهاش بداری صیحه میزند و جزع میکند. نفس بسان الاغی میباشد، اگر علفش دهی در میرود، اگر گرسنهاش نگه داری عرعر میزند. (عده الداعی، ص 271(مترجم))
5- خدای زیر پای!
چون ابومسلم خراسانی به مرو رسید، مرویان را گفت: در شهر شما حکیمی هست؟ گفتند: آری! حکیمی زرتشتی. گفت: او را نزد من آورید. چون بیامد ابومسلم او را گفت: چرا خویش را حکیم خوانی؟ گفت: زیرا مرا خدایی است که هر صبح او را زیر پای خویش نهم. ابومسلم گفت: شمشیر بیاورید! حکیم گفت: ای امیر! مگر شما در کتاب خویش نخواندهاید «ءَاَرایت من اتخذ الهه هَویه: دیدی حال آنکس که هوای نفس خود را خدای خویش ساخت؟(سوره ی فرقان آیه ی43)» گفت: بلی. زرتشتی گفت: «من هوای نفس زیر پا نهادهام که مبادا بر من پیروز گردد!» ابومسلم گفت: «آنچه گفتی حق است.» (کشکول شیخ بهایی، ص 483)
6- در تنبیه نفس
روزی عارفی در بغداد بر دکان قصابی عبورش افتاد و نگاه به گوشت فربه کرد. قصاب گفت: بیا از این گوشت ببر. فرمود: پول ندارم. گفت: مهلت میدهم. تأمّل کرد و گریان شد و گفت: «ای نفس! مردم بیگانه مرا مهلت میدهد و تو مهلت نمیدهی. اگر تو به من مهلت دهی اولی تری.» (تذکره السالکین، ص 115)
7- وجوب جهاد با نفس
پیامبر عدّهای را به جنگ فرستاد، چون بازگشتند فرمود: «آفرین بر عدّهای که به جهاد اصغر رفتند و جهاد اکبر بر آنان باقی است.» کسی پرسید: «یا رسولالله! جهاد اکبر چیست؟» فرمود: «پیکار با نفس» (کافی، ج 5، ص 12) امام صادق علیهالسلام فرمود: «نفست را به خاطر خودت به سختی (و مجاهده) بینداز. اگر چنین نکنی، کس دیگری خودش را به رنج نمیاندازد.» (کافی، ج 2، ص 454) امام صادق علیهالسلام به شخصی فرمود: «خودت طبیب نَفست باش که مریضی برایت آشکار است و نشانهی تندرستی را میدانی و به داروی بیماریت رهنمود شدهای پس بنگر که چگونه دربارهی نفست رفتار مینمایی» (کافی، ج 2، ص 454) و نیز درجایی دیگر فرمود: «نفست را همانند دشمنی که با از در جنگ وارد شدهای، قرار بده.» (همان) پیامبر صلیالله علیه و آله هم دو قول دیگر دارد که میفرماید: «شدید (توانمند) کسی است که بر نفس خویش غالب باشد» و نیز «برترین جهاد آن است که شخص با نفس درون خود پیکار کند.» (وسائل الشیعه،6/122)
8- صاحب سگ
مرحوم حاج شیخ عباس تهرانی (متوفی 1385 هـ ق) تلمیذ عارف بالله میرزا جواد ملکی تبریزی گفت: ما جوان بودیم و در افراطوتفریط به ریاضت شخصی مشغول و رنگ و رویم عوض شده بود. رفتم به منزل استاد، دیدم روی سکوی منزل نشسته است. چون نظرش به من افتاد، فرمود: «این کارها چیست که تو مینمایی؟ اینها خلاف شرع است.» گفتم: «آخر نفس امّاره چنین و چنان میکند!» فرمود: «نفس امّاره فقط با این کارها درست نمیشود. من و پسرم رفتیم توی این باغ. سگی به ما حمله کرد؛ هر کاری کردم، دیدم نمیشود. چه آنکه سگ، درندهخوی است و نمیشود از دست او خلاص شد. صدا زدم ای صاحب باغ! بیا جلوی سگت را بگیر. صاحب سگ آمد و اشارهای کرد و سگ رفت. خدا صاحبنفس است. به او التماس کن تا تو را از شرّ نفس آزاد کند.» (دو عارف سالک، ص 140)
نفْس
قرآن:
خداوند متعال در آیهی 15 سورهی طه میفرماید: «هر نفْسی به آنچه سعی کرده پاداش را در قیامت میدهیم.»
حدیث:
امام صادق علیهالسلام فرمود: «خوشا به حال بندهای که با نفس و هوای آن مجاهدت کند.» (سفینه البحار، ج 2، ص 603)
توضیح مختصر:
آنچه عنوان نفس میگیرد در مقابل عقل است که جنبهی شیطنت و امّارگی دارد. لذا جنود جهل، همان قوای نفس شیطانی است که امر به بدی میکند. او همان است که اگر مانع، مفقود باشد و مقتضی موجود، کارِ فرعونی و نمرودی میکند، عالَم را به آتش میکشاند و هزاران نفر را از بین میبرد. اگر نفس، تهذیب شود و اصلاح گردد، مرتبهاش از ملائک بالاتر رود، از مقرّبان گردد، صدها کرامت از او صادر شود و … مشکلِ کار عمومِ مردم، اسیرِ هوای نفس بودن است که هرروز و ساعت، در کار خدعه و فریب صاحبش است. بیچاره اینچنین آدمی با غلبهی هوای نفس و ملکه شدن رذایل، دیگر وقتِ خودسازی ندارد و با این وضعیت وارد قبر و برزخ و قیامت میشود. اقتضای نفس امّاره، مخالفت با اوامر الهی است، چون ترکِ اوامر، باعث سختی شده و انجام محرّمات سبب آمدن لذّات میگردد، طبیعتاً از بند حدود و حقوق خارج میشود. البته حقتعالی اعمال طاقتفرسا را حکم نکرده بلکه بهاندازهی وُسع و قدرت، بیان داشته؛ اگر شخص از زیرِ بار آن در میرود، سستی و ضعف است که گریبان گیرش شده و الّا حکمت در اوامر و نواهی، به نفع انسان است نه به ضرر او. این رازی است واقعی که اولیای الهی به آن رسیدهاند.
1- اژدهای نفس
در تاریخ آمده: یک نفر مارگیر بود و معرکهگیری میکرد. او به کوهستان رفت تا ماری بگیرد و به بغداد بیاورد و به مردم نشان بدهد تا پولی دربیاورد. فصل زمستان بود و پس از تحمل رنجها، اژدهای بسیار بزرگی در کوهی پیدا کرد، چون هوا سرد بود اژدها افسرده و بیحرکت بود و او با زحمت آن را بهطرف شهر بغداد میبرد و داد میزد مردم بیایید ببینید چه اژدهایی را شکار کردهام! مردم کنار شهر دجله جمع شدند و صدها نفر اجتماع کردند و منتظر بودند تا این اژدها را ببینند. هوا گرم شده بود و جمعیت زیاد شده بودند. اژدها بر اثر آفتاب قدرت گرفت، وقتی مارگیر از کیسه آن را بیرون آورد، ناگهان دیدند اژدها جنبید و بهطرف مارگیر جهید و او را هلاک کرد و از بین برد؛ و مردم هم از ترس فرار کردند. ای برادر غافل مباش که نفس تو همان اژدهاست (نفست اژدرهاست او کِی مرده است؟ از غم بی آلتی افسرده است) که اگر قدرت یابد، تاروپود زندگی تو را درهم مینوردد. تو مپندار که بدون سرکوبی و مقاومت در برابر خواستههای نفس، او را با تمام احترام زیر سلطهی خود نگهداری، مگر هر آدم زبونی میتواند به تسلّط بر نفس حیوانی خود دست یابد؟! (داستانهای مثنوی 2/73)
2- آبلیموی شیراز
مرحوم شیخ عبدالحسین خوانساری گفت: در کربلا عطاری بود مشهور و معروف، مریض شد و جمیع اجناس دکان و اثاث منزل خود را به جهت معالجه فروخت امّا اثر نکرد؛ و جمیع اطباء اظهار ناامیدی از او کردند. گفت: یک روز به عیادتش رفتم و بسیار بدحال بوده و به پسرش میگفت: «اسباب منزل را به بازار ببر و بفروش و پولش را بیاور برای خانه مصرف کنید تا به خوب شدن یا مُردن راحت شوم!» گفتم: این چه حرفی است میزنی؟! دیدم آهی کشید و گفت: من سرمایه زیادی داشتم و جهت پولدار شدن من این بود که یک سالی مرضی در کربلا شایع شد که علاج آن را دکترها منحصر به آبلیموی شیراز دانستند، آبلیمو گران و کمیاب شد. نفسم به من گفت: قدری آبلیمو داری چیز دیگر ممزوج به او کن و بوی آبلیمو از آن فهمیده میشد او را به قیمت آبلیمو خالص بفروش تا پولدار شوی. همین کار را کردم و آبلیمو در کربلا منحصر به دکان من شد و سرمایه زیادی از این مال مغشوش به دست آوردم تا جایی که در صنف خودم مشهور شدم به «پدر پولهای هزار هزاری». مدتی نگذشت که به این مرض مبتلا شدم، هر چه داشتم فروختم برای معالجه فایدهای نکرده است، فقط همین آخرین متاع بود که گفتم این را بفروشند یا خوب میشوم یا میمیرم و از این مرض خلاص میشوم. (منتخب التواریخ، ص 813-دارالسلام عراقی)
3- بهترین و بدترین
حضرت لقمان که معاصر حضرت داوود بود، در ابتدای کارش بندهی یکی از ممالک بنیاسرائیل بود. روزی مالکش آن جناب را به ذبح گوسفندی امر کرد و گفت: بهترین اعضایش را برایم بیاور. لقمان گوسفندی کشت و دل و زبانش را به نزد خواجه و مالک خود آورد. پس از چند روز دیگر خواجهاش گفت: گوسفندی ذبح کن و بدترین اجزایش را بیاور. لقمان گوسفندی کشت و باز زبان و دل آن را برای خواجه آورد. خواجه گفت: «بهحسب ظاهر این دو، نقیض یکدیگرند!» لقمان فرمود: «اگر دل و زبان با یکدیگر موافقت کنند بهترین اعضا هستند، اگر مخالفت کنند بدترین اجزاست.» خواجه را این سخن، پسندیده افتاد و او را از بندگی آزاد کرد. (طرائق الحقایق 1/336)
4- ابوخیثمه
مالک بن قیس مشهور به ابوخیثمه از یاران رسول خدا صلیالله علیه و آله بود و در بسیاری از جنگها شرکت داشت. او و چند نفر دیگر، از رفتن به جنگ تبوک خودداری کردند. بعد از ده روز از حرکت رسول خدا صلیالله علیه و آله بهسوی تبوک، در ظهر گرمای شدید تابستان، از بیرون به خانه آمد و در میان باغی که داشت برای دو همسر خود سایبانی ساخته بود. آنان کوزه آب خنک آماده و غذا مطبوعی تهیه و دیوارهای سایبان را آب پاشیده تا هوای داخل آن خنک باشد و منتظر همسرشان بودند. وقتی ابوخیثمه نظری به زنان و آب سرد و غذا و همسران زیبا در آسایش انداخت به یاد رسول خدا صلیالله علیه و آله افتاد و نفسش به او گفت: رسول خدا صلیالله علیه و آله در گرما و سختی، من در راحتی و آسایش روا نبود، بعد گفت: منافق در دین شک میکند ولی نفسم به همان جهتی که دین توجه میکند روی میآورد. وسایل سفر را برایش آماده و با شتری بهسوی جنگ تبوک رهسپار شد در راه با عمیربن وهب رفیق شد، وقتی نزدیک اردو و خیمهی پیامبر رسید به عمیر گفت: «من تخلف از همراهی پیامبر کردهام بگذار تنها برای عذرخواهی بروم.» شخصی به پیامبر عرض کرد: «کسی از راه میرسد!» پیامبر فرمود: «خدا کند ابوخیثمه باشد.» چون نزدیک شد و شتر را خوابانید شرفیاب حضور پیامبر شد و فرمود: از تو همین انتظار را داشتم؛ و او داستان حرکت و حدیث نفس خود به عرض پیامبر رسانید؛ و پیامبر دربارهاش دعا فرمود. (پیغمبر و یاران 5/210- سیره ابن هشام 4/163)
5- نفس مستعد
هرکسی استعداد و قابلیت ندارد تا به ترقیات عالیه برسد و توفیقات ربّانی شامل حال او شود. ابوحمزه ثمالی از کسانی بود که این آمادگی در او بود و موردتوجه چهار امام معصوم قرار گرفت تا جایی که امام صادق علیهالسلام او را دید، (رجال کشی، ص 32) فرمود: «هر وقت تو را میبینم در خود احساس آرامش و راحتی میکنم.» از بس نفس او پاک بود بیشتر اوقات خود را در مسجد کوفه میگذرانید و به عبادت مشغول بود. ابوحمزه گوید: روزی جلوی ستون هفتم مسجد کوفه نشسته بودم که از درب «کِنده» مردی وارد شد که زیباتر و خوشبوتر و خوشلباستر از او ندیده بودم، عمامهای بر سر و پیراهنی با نیمتنه بر تن داشت لیکن عبا نداشت، کفشهای عربی را از پای درآورد، در کنار ستون هفتم به نماز ایستاد. چنان تکبیرهالاحرام گفت که موی بر بدنم سیخ شد و شیفته لهجهی پاک و دلربای او گردیدم. نزدیک رفتم تا سخنانش را بشنوم. دعایی خواند و چهار رکعت نماز بهجای آورد، پس از اتمام نماز برخاست و از مسجد خارج شد. من به دنبال او حرکت نمودم تا به کنار کوفه رسید، دیدم غلامی شتری را آماده دارد. از او پرسیدم این آقا کیست؟ گفت: از سیمای او نشناختی؟ او علی بن الحسین زینالعابدین است. چون امام را شناخت خود را به پای امام انداخت و شروع به بوسیدن پای مبارک امام نمود. امام با دست مبارک او را بلند کرد و فرمود: «چنین مکن که سجده غیر خدا را نشاید.» بعد ابوحمزه از اصحاب خاص امام سجاد علیهالسلام شد و امام باقر و امام صادق و امام کاظم علیهم السّلام را درک و از فیوضات آنها استفاده کرد تا جایی که امام رضا علیهالسلام فرمود: «ابوحمزه، لقمان زمان خود بود، زیرا که چهار نفر از ما را خدمت کرده (و استفاده برده) بود.» (شاگردان مکتب ائمه،1/100)
نفرین
قرآن:
خداوند متعال در آیهی 159 سورهی بقره میفرماید: «آنها (کتمان کنندگان آیات) را خدا لعنت میکند و همهی انس و جن و فرشتگان لعن و نفرین میکنند».
حدیث:
پیامبر اکرم صلیالله علیه و آله فرمود: «مؤمن، طعنهزن و لعنت گر نیست.» (جامع السعادات 1/314)
توضیح مختصر:
نفرین یعنی دشنام و لعنت؛ و دعای بد است که کسی مورد خطاب در آشکار یا خفاء قرار میگیرد. نوع نفرین از نظر کمّی و کیفی نسبت به یکدیگر فرق میکند؛ و اینکه نفرین کننده به حق میگوید یا باطل و نفرینشده اصلاً مستحق آن است یا نه خود مسئلهای است که قابلتوجه میباشد. پیامبر صلیالله علیه و آله بعد از نماز صبح عرضه میداشت: خدایا! برای تو ثناست. خداوندا! فلانی و فلانی… و بر عدهای از منافقان نفرین میکرد. (آیات الأحکام، ج 1، ص 163) امّا بلعم باعورا که مستجاب الدّعوه بود با تحریک فرعونیان و زنش، سوار بر الاغ شد تا برود و موسی علیهالسلام را نفرین کند که الاغ او حرکت نکرد. الاغ را بسیار زد تا از بین رفت و زبان بلعم گرفت. (اطیب البیان، ج 6، ص 30) اینجا موسی علیهالسلام مستحقّ نفرین نبود، پس خداوند همهی نعمتها را از بلعم گرفت و او را به سگ تشبیه کرد. امّا حضرت نوح علیهالسلام بعد از 950 سال، قوم خود را نفرین کرد و گفت: «خدایا! هیچکس از کافرین را روی زمین باقی مگذار.» (سورهی نوح علیهالسلام، آیهی 26) پس آنها دچار عذاب غرق در آب شدند. گوییم انبیاء تا آخرین لحظه و زمان که امتشان قابل هدایت بودند مأیوس نمیشدند و ابلاغ رسالت میکردند ولی زمانی که یقین پیدا مینمودند که قابل هدایت نیستند، آنگاه نفرین میکردند. حکم بن عاص پدر مروان، در عقب سر پیامبر صلیالله علیه و آله مانند او راه میرفت و مضحکه مینمود. حضرت صلیالله علیه و آله او را نفرین کرد: «باش همانطور که هستی». او تا آخر عمر، رعشه در بدنش ظاهر شد و لقّه راه میرفت. (اطیب البیان، ج 9، ص 180)
1- بهجای نفرین دعا کرد
ابراهیم اطروش میگوید: با معروف کرخی بر کنار دجله نشسته بودیم. دیدیم عدهای جوان در قایقی نشسته و در ضمن حرکت به رقاصی و آوازهخوانی و نواختن موسیقی و شرب خمر مشغول هستند. بعضی از دوستان از معروف کرخی خواستند که آنها را نفرین کند. او دستهایش را بلند کرد و گفت: «خدایا همانطور که آنها را در دنیا شاد کردی، در آخرت هم آنان را شاد بفرما!» دوستان به او گفتند: «ما از تو خواستیم آنها را نفرین کنی؛ امّا تو برایشان دعا کردی؟!» او گفت: «اگر خدا بخواهد آنها را در آخرت شاد فرماید وسایل توبه کردن آنان را فراهم میآورد.» (شنیدنیهای تاریخ، ص 393- محجه البیضاء، ج 7، ص 268)
2- عبیدالله بن زیاد
بعد از شهادت امام حسین علیهالسلام تا قریب پنج سال خانوادهی شهدای کربلا مشغول نوحه و مصیبت بودند، حتّی زنی از بنیهاشم سُرمه در چشم نکشید و خود را خضاب نکرد و دود از مطبخ بنیهاشم برنخواست؛ تا آنکه پنج سال بعد از کربلا، عبیدالله بن زیاد همهکارهی یزید به دست ابراهیم فرزند مالک اشتر در سیونهسالگی در روز عاشورا سال 65 هجری قمری به درک واصل شد. چون مختار سر عبیدالله را برای امام سجّاد علیهالسلام فرستاد، حضرت مشغول غذا خوردن بود، سجده شکر بهجای آورد و فرمود: روزی که ما را بر عبیدالله بن زیاد (استانداری کوفه) وارد کردند او غذا میخورد. من از خدای خود درخواست کردم از دنیا نروم تا سر او را در مجلس غذای خود مشاهده کنم، همچنان که سر پدر بزرگوارم مقابل او بود و غذا میخورد. خدای جزای خیر دهد مختار را که خونخواهی ما نمود؛ و به اصحاب خود فرمود: همه شکر کنید. و نقل است که در مجلس امام سجاد علیهالسلام یکی عرضه داشت که چرا حلوا امروز غذای ما نیست؟ فرمود: امروز زنان ما مشغول شادی بودند. چه حلوایی شیرینتر از نظر کردن به سر دشمن ماست؟! (تتمه المنتهی، ص 62)
3- حام بن نوح
وقتی نوح علیهالسلام سوار کشتی شد و فرزندان و مؤمنین با او سوار شدند و کشتی در حرکت بود خواب بر او غلبه کرد و خوابید. آنوقت رسم زیر شلوار و جامه پوشیدن نبود بلکه چیزی مانند لنگ بر کمرشان میبستند. در خواب، بادی وزید و عورتش مکشوف شد، سام فرزندش برخاست و جامه را بر عورت پدر انداخت و او را پوشاند. حام برادر سام جامه را از عورت پدر دور کرد، عدهای از این کارش خندیدند. سام گفت: چرا چنین میکنی، مردم عورت پدر را میبینند و میخندند؟! گفت: «من هم برای همین جهت این کار را میکنم.» سام و حام با یکدیگر به گفتگو و بحث پرداختند که از صدایشان جناب نوح از خواب بیدار شد و سبب نزاع را پرسید؛ جریان را به او گفتند. نوح علیهالسلام از عمل حام ناراحت شد و دلش سوخت و اشکش جاری شد و حام را نفرین کرد و عرض کرد: «خدایا! بچهها و نسل او را سیاه کن و بچههایش را خدمتکار اولاد سام بنما.» حام آن طرف کشتی شروع کرد به خندیدن که این چه حرفی است که این پدر پیر میزند. به نفرین پدر، همه فرزندان و ذریه حام سیاه خلق شدند و خدمتکار اولاد سام گرویدند. (جامع النورین، ص 188)
4- حرمله
منهال بن عمرو گوید: از کوفه به سفر حج رفتم و خدمت امام سجّاد علیهالسلام رسیدم. آن جناب از من پرسید: از حرمله بن کاهل (قاتل ششماهه علیاصغر بود) چه خبر داری؟ عرض کردم: در کوفه زنده است؛ حضرت دست به نفرین او برداشت و از خدا خواست حرارت آتش و آهن را در دنیا به او بچشاند. منهال گوید: چون به کوفه برگشتم، روزی به دیدن مختار رفتم، مختار اسب طلبید و سوار شد، مرا نیز سوار کرد و باهم رفتیم به کناسه ی کوفه، لحظهای صبر کرد مثل کسی که منتظر چیزی باشد که ناگاه دیدم حرمله را گرفته و نزد او آوردند. مختار حمد خدای بهجای آورد و امر کرد، دست و پای او را قطع کنند و پسازآن او را در آتش اندازند. من چون چنین دیدم سبحانالله گفتم. مختار گفت: «برای چه تسبیح خدای کردی؟» حکایت نفرین امام سجاد بر حرمله و استجابت دعای او را نقل کردم. مختار از اسب خویش پیاده شد و دو رکعت نماز طولانی بجای آورد و سجدهی شکر کرد و سجده را طول داد. باهم برگشتیم، چون نزدیک خانه رسیدیم او را به خانه خود دعوت کردم که غذا میل کند! مختار فرمود: ای منهال! تو مرا خبر دادی که امام سجاد علیهالسلام دعا کرد که به دست من نفرین او بر حرمله مستجاب شده، از من خواهش خوردن طعام داری؟ امروز روزِ روزه است که به جهت شکر این مطلب باید روزه باشم. (منتهی الامال، ج 1، ص 451)
5- مبعوث به رحمت
پیامبر صلیالله علیه و آله در مدّت 23 رسالت، زحمت بسیاری برای هدایت مردم کشید، مصائب و مشکلات بسیاری از نظر روحی و جسمی بر حضرتش وارد شد چنانکه در جنگ اُحد دندان پیامبر را شکستند و صورتش را مجروح کردند. اصحاب عرض کردند: شما نفرین کنید! فرمود: «من مبعوث نشدهام برای نفرین کردن، مبعوث برای دعوت مردم به طرف خدا و رحمت برای آنها شدهام.» بعد فرمود: «خداوندا! قومم را هدایت فرما زیرا آنها آگاهی ندارند.» (سفینه البحار، ج 1، ص 412)
نذر
قرآن:
خداوند متعال در آیهی 7 سورهی انسان میفرماید: «ابرار (نیکان) به نذر خود وفا میکنند و از روزی که به شر و عذابشان گسترده است میترسند».
حدیث:
امام صادق علیهالسلام فرمود: «نذر صحیح نیست جز آنکه نام خدا بر آن برده شود برای روزه گرفتن یا صدقه دادن یا قربانی کردن یا حج نمودن.» (الکافی 7/455)
توضیح مختصر:
نذر، آن است که مسلمانی ملتزم شود که اگر حاجتش برآورده شود کار خیر یا پولی یا قرآنی و… را انجام دهد. مثلاً میگوید: اگر مریضم خوب شود یک گوسفند، قربانی میکنم. البته نذر کننده باید عاقل و با اختیار و قصد باشد و با عصبانیت و شوخی، نذر منعقد نمیشود. کسی که توان معاش ندارد و برایش ممکن نیست خرج نذر کند یعنی مقتضی موجود نیست و دارایی ندارد، نمیتواند نذر کند چنانکه زن، واجب النّفقه ی مرد است؛ اگر از خودش مالی ندارد، باید با اجازهی شوهرش نذر کند تا اگر ادا شد، از مال شوهرش استفاده کند. نذر کننده، باید این نکته را بداند که انجام کار، برایش ممکن باشد و حرام نبوده و یا ترک واجبی نباشد. کسی که نذری میکند اگر به نذرش عمل نکرد باید کفّاره بدهد یعنی شصت فقیر را سیر کند یا دو ماه روزه بگیرد یا یک بنده آزاد کند که البته سیر کردن شصت فقیر، از همهی کارها آسانتر است. در نذر معیّن، مثلاً فقیر معیّنی را پولی بدهد یا زیارت امام حسین علیهالسلام برود، اگر آن فقیر بمیرد چیزی بر گردنش نیست و یا اگر نتواند بهواسطهی مانع، به زیارت امام علیهالسلام برود، تکلیف از او ساقط است. اگر در نذر، به مصرف در روز خاصی مانند روز عاشورا قصد کرد که اطعام بدهد، وظیفه همان است که نیّت کرده و عواید و ثمرات نذر شده، همراه نذر باید به مصرف معیّن شده برسد.
1- نذر انقلابی
هنگامیکه در سال 61 هـ.. ق بازماندگان شهدای کربلا را بهصورت اسیر به کوفه آورده و به مجلس ابن زیاد استاندار خونخوار کوفه، وارد کردند؛ در آن مجلس عدّهای از مردم حضور داشتند. ازجمله شخصی به نام «جابر» از قبیلهی «بکر بن وائل» حاضر بود. هنگامیکه گستاخیها و جسارتهای ابن زیاد را دید و گفتار آتشین امام سجاد علیهالسلام و حضرت زینب علیها السلام را شنید، پیش خود چنین نذر کرد که: از ناحیه خدا بر گردن من است که اگر ده نفر از مسلمانان بر ضدّ ابن زیاد قیام کردند، من به آنها میپیوندم. جابر در انتظار چنین فرصتی بود تا آنکه در سال 66 هـ. ق مختار بر ضد کشندگان کربلا قیام کرد. جابر دریافت که هنگام ادای نذر است و در پیشاپیش سپاه مختار به جنگ ابن زیاد رفت. او با کمین کردن، با ابن زیاد جنگید و او را کشت و بعد هم شهید شد. (حکایتهای شنیدنی، ج 3، ص 63-معالی السبطین، ج 2، ص 114) در کتاب کامل، قاتل ابن زیاد را ابراهیم پسر مالک اشتر معرفی کردهاند که در کنار نهر خازر بدنش را دونیم کرد، پس سر ابن زیاد را جدا کردند و بدنش را سوزاندند. (قصه کربلا، ص 670- کامل ابن اثیر، ج 4، ص 264)
2- نذر برای مسجد ساختن!
بعدازآن که یزید امام حسین علیهالسلام را شهید کرد و اُسرای کربلا را به شام رساندند، روزی جمعی از درباریان متملّق گوی یزید، برای چاپلوسی هر یکچیزی گفتند. یکی گفت: «من نذر کردهام اگر خلیفه را خدا بر حسین بن علی غلبه دهد، به شکرانهی آن، مسجدی بنا کنم.» دیگری گفت: «من نذر کردهام اگر حسین بن علی مغلوب شد، به حج روم.» برادر مروان به نام یحیی حاضر بود و گفت: «من با خدا عهد کردهام که اگر خدا تو را بر حسین غلبه دهد، مبلغ معینی پول به نزدیکترین فرزندان پیامبر بدهم، حالا خدا تو را غلبه داده، چه کار کنم و به چه کسی بدهم؟» یزید گفت: «به علی بن الحسین (امام سجاد علیهالسلام) بده، زیرا او نبیره پیامبر است.» یحیی گفت: «پدرش را کشتی او و وابستگان او را اسیر نمودی، حالا پول میخواهی بدهی؟!» یزید ملتفت شد که غرض او طعنه است و ساکت گشت. (رهنمای سعادت، ج 3، ص 617- بزم ایران، ص 244)
3- نذر مادر خلیفه
متوکّل خلیفهی عباسی (م 247) مرضی در بدنش پیدا شد که احتیاج به جراحی پیدا کرد و احتمال خطر و مرگ برای او میشد. مادرش نذر کرد که اگر پسرش از این مرض نجات پیدا کند، 000/10 دینار از مال شخصی خودش به امام هادی علیهالسلام بدهد. وزیر متوکّل، به نام فتح بن خاقان گوید: چون اطبا از معالجهی او ناامید شدند، گفتند: «این مرد (امام هادی) مستجابالدعوه است و طب میداند، نزد او کسی را بفرستید تا شاید علاج و درمان کند.» فرستاده، مرض خلیفه را به امام رساند، حضرت فرمود: «سرگین گوسفند را بکوبید و با گلاب مخلوط کنید و بر موضع درد ببندید.» اطبا چون این را شنیدند، این نسخه را به استهزاء گرفتند و گفتند: فایدهای ندارد؛ اما به اصرار بعضیها این مداوا انجام گرفت و همان روز مواد فاسد از موضع درد و دمل خارج شد و صحت یافت. چون عافیت خلیفه به مادرش رسید، بسیار خوشحال شد و 000/10 دینار که نذر امام هادی علیهالسلام کرده بود، به خدمت امام فرستاد. (تحفه المجالس، ص 334)
4- عمران بن شاهین
در زمان حکومت عضد الدولهی دیلمی (م 372 ه مدفون در نجف اشرف) یکی از افراد سرشناس عراق به نام عمران بن شاهین با او مخالفت میکرد. عضد الدوله دستور دستگیری او را داد؛ و او با پای برهنه به قبر امام علی علیهالسلام پناهنده شد و نذر کرد که هرگاه مورد عفو عضد الدوله قرار گیرد، با پای برهنه از کوفه به نجف اشرف برود. در نجف در عالم خواب امیرالمؤمنین علیهالسلام را میبیند که میفرماید: فردا فنّا خسرو (عضد الدوله) به این مکان میآید. تو در فلان قسمت مخفی باش و کسی تو را نمیبیند. نزدش برو و بگو از علی علیهالسلام چه میخواهی؟ میگوید: دستگیری عمران؛ تو بگو اگر بر او دستیابی، چه جایزهای میدهی؟ او میگوید: اگر عفو عمران را بخواهد، میدهم. پس خودت را معرفی کن. فردا عمران طبق خواب عمل کرد و عضد الدوله او را عفو کرد و مقام وزرات را به او داد. چون به عفو رسید، نیمههای شب برای انجام نذر با پای پیاده و در تاریکی شب به طرف نجف رهسپار شد. خادم به نام علی بن طحّال در عالم خواب دید که امام علیهالسلام فرمود: «در کنار درب ورودی بنشین که عمران میآید و درب را برایش باز کن.» وقتی عمران میآید، خادم میگوید: ای مولای ما! بفرمایید. او میگوید: من کیستم؟ خادم میگوید: عمران بن شاهین و خواب خود را نقل میکند. عمران به شکرانه این نعمت، مبلغ بسیاری به خادم میدهد و خود را به عتبه حرم میافکند و غرق در خوشحالی و سرور میشود. (داستانها و پندها، ج 9، ص 168-سفینه البحار، ج 2، ص 274)
5- نذر نصرانی برای امام هادی
هبه الله موصلی گوید: در دیار ربیعه شخصی نصرانی به نام یوسف بود که سِمَتی داشت و متوکّل خلیفه عباسی او را احضار کرد. او از ترس، نذر کرد که اگر مشکلی برایش پیش نیاید، 100 اشرفی به امام هادی علیهالسلام بدهد. اول نذر را به امام هادی علیهالسلام برساند و سپس نزد خلیفه برود. بااینکه با سامرا آشنایی نداشت، سوار الاغ خود شد و حیوان بدون هیچ راهنمایی درب خانهی امام رفت. از غلام سؤال کرد: این خانهی کیست؟ گفت: امام هادی علیهالسلام، تو یوسف نیستی؟! با تعجب به امر غلام وارد خانهی امام شد. سپس غلام گفت: شما صد اشرفی نذر دارید که در میان کاغذ گذاشتهای و در آستین توست، آن را بده، او آن مبلغ نذر را داد و تعجب کرد. با سه دلیل مشاهدهشده، به او گفتند: وارد بر امام شو. چون نزد حضرت رسید فرمود: آیا قبول کردن اسلام برایت نزدیک نشد؟ تو مسلمان نمیشوی ولی فرزندت مسلمان میشود. دوستی ما حتّی به کسانی که مسلمان هم نیستند، میرسد. تو دنبال کارت (نزد متوکل) برو و هیچ ضرری نمیبینی و به نفعت تمام میشود. یوسف نزد متوکل رفت و هیچ خطری به او نرسید. خودش مسلمان نشد، ولی پسرش شیعه شد. (خزینه الجواهر، ص 211- خرایج راوندی)
نعمت
قرآن:
خداوند متعال در آیهی 114 سورهی نحل میفرماید: «شکر نعمتِ خدای بجای آورید اگر حقیقتاً خدا را میپرستید».
حدیث:
امام صادق علیهالسلام فرمود: «پیامبر هرگاه کار شادمانی نصیبش میشد میفرمودند: خدا را بر این نعمت ستایش میکنم.» (جامع السعادات 3/236)
توضیح مختصر:
نعمت، یا ظاهری و مادی است یا معنوی. مُنعم که خداست همه نوع نعمتها به انسانها میدهد امّا این نعمت باید بهجایش مصرف شود و شکر آن بهجای آورده گردد. در سورهی حمد میفرماید: «خدایا! مرا به صراط کسانی که نعمت به آنها دادهای هدایت کن.» معلوم میگردد که شایستگان و مقرّبان، به نعمتهای معنوی خاصی متنعّم هستند و هدایت بهطرف آنان، خود نعمت است. آنکه از رحمت خاص برخوردار شد باید مواظبت نماید که افراطوتفریط نکند، قدرش را بداند و کفران ننماید تا مشمول ازدیادِ نعمتهای بیکران خداوندی شود. حضرت آدم علیهالسلام به بهشت دنیایی متنعّم گردید و شیطان رهزن شد و آنها را از آن نعمتها محروم کرد؛ آنان دچار گریه و پشیمانی شدند و شیطان خودش هم مطرود گردید. همهی افاضات حقتعالی، از قبیل حیات، رزق، کتاب آسمانی، امام و … نعمت است. اگر چیزی ارزان و مُفت و بدون زحمت به دست آید انسان کمتر قدردانی میکند تا چیزی که به رنج و کوشش به دست آید. خداوند در سورهی بقره آیهی 122 به بنیاسرائیل فرمود: «ای پسران بنیاسرائیل! نعمت مرا که به شما ارزانی داشتم و شما را بر مردم زمانه، برتری دادم به یاد آرید.» این اشاره است که هادیان و راهبران دینی، مردم را متذکّر شوند که دادههای الهی، قدردانی شود تا به کفران نیفتند.
1- باغ ضَروان
در زمانهای گذشته، مردی صالح و ربّانی و عاقبتاندیش در روستایش به نام «ضَروان» نزدیک یمن زندگی میکرد. او صاحب کشتزار و باغ پر میوه بود. او از رسیدگی به زندگی مستمندان و احسان به آنها دریغ نمیکرد، بهطوریکه از محصول باغ و کشت خود، بهاندازهی کفاف برمیداشت و برای سپاس از نعمتهای خداوند بقیه را به فقرا میداد. خانهی او کعبهی فقرا بود و بیشتر نیازمندان برای تأمین نیازهای خود، همواره سراغ او را میگرفتند. این مرد ربّانی هر وقت که صلاح میدید، فرزندان خود را به دور خود جمع میکرد و آنها را به رسیدگی فقرا وصیّت میکرد و میگفت: همهی نعمتها از آنِ خداست و برای کسب رضایت او انفاق در راهش را از یاد نبرید. فرزندان، از این نوع وصیتها زیاد شنیده بودند، اما به دارایی مغرور بودند. سرانجام مرگ این مرد فرا رسید و از دنیا رفت. فرزندان نصیحت پدر را به فراموشی سپردند و پیمان بستند که محصول باغ و مزرعه را بین خود تقسیم کنند و به فقرا ندهند. فقرا طبق معمول سال های گذشته هرروز به نزد آنان در باغ میآمدند اما فرزندان مرحوم چیزی از نعمتهای ارزانی شده را نمیدادند. خداوند بر آن خیره سران غضب کرد. هنوز روز برداشت محصول نرسیده بود که صاعقهای آتشین بر مزرعه و باغ آنها افتاد و همه را سوزاند. آنها وقتیکه صبح بهسوی باغ رفتند، دیدند همه سوخته است. (داستانهای مثنوی، ج 4، ص 15-به تفسیر سورهی قلم مراجعه شود.)
2- زیادهروی در نعمتها
هارونالرشید پنجمین خلیفه عباسی روزی به گوشت جزور یعنی شتر جوان که وارد ماده ششم شده باشد میل پیدا کرد. آشپز هرروز غذایی از گوشت آن شتر تهیه کرده و کنار غذاهای چندین رقم سفرهی خلیفه میگذاشت. روزی هارون لقمهای از غذای گوشت جزور را برداشت و بر دهان گذاشت. جعفر برمکی وزیر هارون خندید. هارون گفت: «چرا میخندی» و اصرار کرد تا علّت خنده را بگوید. جعفر گفت: «آیا میدانی این لقمه چقدر تمام شده؟» هارون گفت: «نه چقدر تمام شده؟» جعفر گفت: «صد هزار درهم.» هارون گفت: «یعنی چه؟ چطور ممکن است!» جعفر برمکی گفت: «فلان روز که میل به گوشت شتر جزور کردی، چنین گوشت در دسترس نبود، از آن روز تابهحال دستور دادم هرروز یک شتر جوان ذبح کنند و گوشتش را بپزند تا هر وقت شما میل به آن کردی آماده باشد.» امروز شما میل پیدا کردید، تاکنون 400 هزار درهم صرف خریداری شتر جزور کردم، ازاینرو میگویم این لقمه اینقدر تمام شده است. (حکایتهای شنیدنی، ج 3، ص 66، البدایه و النهایه، ج 10، ص 216)
3- شکر نعمت
ابوهاشم جعفری گفت: دچار مضیقه و تنگنای شدیدی شدم، پس به خدمت امام هادی علیهالسلام رسیدم، چون اجازه ورود و نشستن داد و من نشستم فرمود: «ای ابوهاشم! کدام یک از نعمتهایی را که خداوند به تو ارزانی داشته، میخواهی شکرش را بهجای آوری؟ که شکر نعمت، نعمتت افزون کند.» ابوهاشم گوید: من بُهتزده شدم چه بگویم. امام علیهالسلام خود آغاز به توضیح دادن نمود و فرمود: «ایمان را روزی تو قرار داد، پس تو را بر طاعتش یاری فرمود؛ قناعت را روزی تو قرار داد، پس تو را از تشریفات زندگی و زیادهروی مصون داشت.» سپس فرمود: «ای ابوهاشم! ازآنرو به اینگونه آغاز سخن کردم که پنداشتم میخواهی در نزد من شکایت کنی که چه کسی با تو چنین کرده (تو را در مضیقه قرار داده) و من دستور دادم یکصد دینار به تو داده شود، پس آن را بگیر.» (با مردم اینگونه برخورد کنیم، ص 130 -امالی صدوق (رحمه الله علیه)، ص 412)
4- دل کندن از نعمت دنیا
منصور دوانیقی روزی به عمرو گفت: «مرا پندی بده!» گفت: «از دیده گویم یا از شنیدنیها؟» منصور گفت: «از چشمت دیدی بگو.» عمرو گفت: چون عمر عبدالعزیز وفات یافت او را یازده پسر ماند و ارث او هفده دینار بود که هر پسری را هیجده قیراط شد. هشام بن عبدالملک چون وفات کرد او را هم یازده پسر بود که هر یک از ایشان را هزار هزار (یکمیلیون) دینار میراث رسید. پس از مدّتی کوتاه، پسر عمر بن عبدالعزیز را دیدم که به یک روز صد اسب در راه خدای عزوجلّ بخشید و از پسران هشام یکی را دیدم که بر راه نشسته بود و از خلق صدقه میخواست. اگر عاقل تأمّل کند داند که به دنیا و نعمت او نباید دل بست که تغییرپذیر است. (جوامع الحکایات، ص 136)
5- نعمت واقعی چیست؟
نویسنده ی امام رضا علیهالسلام به نام ابراهیم بن عباس گوید: در خدمت امام بودیم که یکی از فقها سؤال کرد معنی نعیم در آیهی شریفه «لَتُسألنَّ یَؤمَئِذٍ عَنِ النَّعیم: در آن روز از نعمت سؤال خواهید شد. (سورهی تکاثر، آیهی 8)» آب سرد است؟ امام با صدای بلند فرمود: اینطور تفسیر میکنید؟! و هرکسی بهنوعی تفسیر مینماید یکی میگوید: منظور آب سرد است، بعضی گویند: مُرادِ خواب است، عدهای گویند: غذای خوشطعم است! همانا پدرم از پدرش حضرت صادق علیهالسلام نقل فرمود که: (با ناراحتی امام به عدهای که اینطور تفسیر میکردند) هرگز خدا چیزهایی که به مخلوق تفضّل فرموده سؤال نخواهد کرد و منّت نمیگذارد، این کار از مخلوق ناشایست است که از غذا و آب و چیزهایی دیگر به دیگران داده منت گذارد، چگونه میتوان به خدای بزرگ نسبت داد چیزی را که برای مردم شایسته نیست. ولی «نعیم دوستی و ولایت به ما خاندان است که خداوند بعد از توحید و نبوت از آن سؤال خواهد کرد.» بنده اگر به لوازم ولایت و محبت وفا کند به نعمتهای بهشت که زوال ندارد میرسد. (داستانها و پندها، ج 4، ص 103-ینابیع الموده، ج 1، ص 111)