دُرّ نجف

چهارصد موضوع، دو هزار داستان

جلد سوم · فصل پنجم · بخش اول

نیک و نیکویی

قرآن:

خداوند متعال در آیه‌ی 160 سوره‌ی انعام می‌فرماید: «هر کس کار نیکی به‌جا آورد، ده برابر آن پاداش دارد».

حدیث:

امام علی علیه السّلام فرمود: «کسی که از حق روی بگرداند، کار نیک نزد او بد و کار بد پیش او نیک گردد.» (غررالحکم 1/256)

توضیح مختصر:

بهترین وسیله‌ی عاقبت‌به‌خیری، این است که انسان به کار نیک و اعمالی که نیکویی را در بردارد بپردازد. صفت نیک وقتی ملکه شد واقعاً شخص، عاقبت‌به‌خیر می‌شود چراکه خداوند خیر مطلق بوده و خلفای او در روی زمین در افاضه‌ی نیکویی بودند و هستند. این‌که قرآن می‌فرماید: «آیا شما، مردم را به نیکی فرمان می‌دهید و خودتان را فراموش می‌کنید؟ (سوره بقره، آیه‌ی 44)» دلیل است که اینان به گفتار صرف، اکتفا کردند درحالی‌که از اصلاح نفسِ خود غافل شدند، فاقد شیء، نمی‌تواند مُعطی شیء باشد. امّا نیک‌نامی اثر دارد که با حقیقت باشد والّا صرف بردن نام کسی که مثلاً بیمارستانی ساخت و مدرسه‌ای دایر کرد دلیل بر حقیقت نمی‌شود چراکه گاهی این کارها برای شهرت و مفاخره است. دیده شده کسانی تظاهر به نیک‌نفسی می‌کنند ولی در موقع عمل و امتحان، بدی از آن‌ها سر می‌زند. عمل نیک اگر با میل انجام شود بهتر است تا با کراهت. خداوند برای آن‌که به فضلش انسان‌ها را به مقامات عالیه برساند تخفیف خاص و اثر دوچندان در کارهای خوب گذاشته که بعضی اعمال نیک، اثر گناهان را در دنیا محو می‌کند. (سوره‌ی هود، آیه 114) و به خاطر کار خوب، پاداش مکرّر می‌دهد. (سوره انعام، آیه 160) و کار بد، با عقوبت است و آنچه به‌عنوان باقیات‌صالحات مطرح است اعمال نیکی است که بعد از وفات، ثمرات کار انجام گرفته، خود را نشان می‌دهد و دیگران استفاده می‌کنند و برای نیکوکار، حسنات مکرّر می‌نویسند.

1- نیکی حتی به ملخ

در عرب، شخصی بود به نام ابوحنبل که او را پناه دهنده‌ی ملخ می‌گفتند، به آن سبب که ملخ به حوالی خانه‌ی او فرود آمده بود و مردم می‌دویدند تا شکار کنند. او گفت: «چه خبر است؟» گفتند: «ملخ در پناه تو آمده است، می‌خواهیم بگیریم.» گفت: «حال که در جوار من آمده است، محال باشد که ملخ‌ها را بگیرید» و به افراد زیردست خود می‌گفت: «این‌ها را ازاینجا دور کنید.» (نوادر راغب، ص 72)

2- پاسخ نیکی

انس گفت: من نزد امام حسین علیه السّلام بودم که کنیزی بر او وارد شد و دسته‌ای ریحان برای امام علیه السّلام آورد. امام علیه السّلام او را برای خدا آزاد کرد. من گفتم: «یک دسته ریحان آورد، در عوض او را آزاد کردید؟» فرمود: «خداوند این‌گونه ما را تربیت کرده و فرموده: «هرگاه به شما تحیت گویند، پاسخ آن را نیکوتر از آن بدهید یا به همان‌گونه پاسخ‌گویید.» (سوره‌ی نساء، آیه 86) بهتر از این محبتی که او به من کرد آزادی او می‌باشد.» (محجه البیضاء، 4/227 -شنیدنی‌های تاریخ، ص 141)

3- خواندنی است

حاتم طائی-نیک‌مرد بی‌نظیر– به زمین عنزه رسید. اسیری او را ندا می‌کرد: «ای پدر سفانه! مرا زنجیر و شپش خورد.» فرمود: «وای! من در شهر خود نیستم و با من چیزی نیست و الآن نام مرا بلند گفتی.» پس او را بخرید و آزاد کرد و خودش به‌جای اسیر در زنجیر شد و به قوم خود خبر داد تا مالی بیاورند و بدهند و او را آزاد کنند. (نوادر، ص 73)

4- جواب نیک

سلطان محمود غزنوی به نزد خلیفه‌ی عباسی «القادر بالله»، کسی را فرستاد که من بغداد را ویران خواهم کرد و خاک بغداد را بر پشت پیلان به غزنین آورم. خلیفه نامه‌ای به نزدش نوشت «اَلم» و چیزی ننوشت. سلطان محمود دانشمندان را بخواست و همه‌ی سوره‌های قرآن را که در آن «الم» بود گردآوردند ولی پاسخ موافقی نیافتند. جوانی که به او از نظر دانش توجهی نمی‌شد، گفت: «اگر سلطان اجازه بدهد، جواب نیک بدهم.» پس به او اجازه داد و در پاسخ گفت: «سلطان محمود، خلیفه‌ی عباسی را به فیل تهدید کرده است؟» گفت: «آری!» گفت: در پاسخ نوشته است: «ألمْ تَرَکَیفَ فَعَلَ رَبُّکَ بِاَصْحابِ الفیْل: آیا ندیدی خدای تو با اصحاب فیل چه کرد! (سوره فیل، آیه 1)» سلطان این جواب را نیکو شمرد و او را جایزه داد و به خویش نزدیک کرد. (کشکول، دفتر چهارم، ص 399 -قابوس‌نامه، باب 39.)

5- بعد از پدر و مادر

شخصی به محضر پیامبر صلی‌الله علیه و آله آمد و پرسید: «به چه کسی نیکی کنم؟» فرمود: «مادرت!» باز پرسید: «بعد از مادرم به چه کسی نیکی کنم؟» فرمود: «مادرت!» سه بار پیامبر صلی‌الله علیه و آله درباره‌ی مادر فرمود، مرتبه‌ی چهارم پرسید: «بعد به چه کسی نیکی کنم؟» فرمود: «پدرت!» عرض کرد: «بعد از او به چه کسی نیکی کنم؟» فرمودند: «به هر کس که نزدیک‌تر به تو می‌باشد.» (شنیدنی‌های تاریخ، ص 380 -محجه البیضاء، 6/328)

نیّت و آثار آن

قرآن:

خداوند متعال در آیه‌ی 84 سوره‌ی اسراء می‌فرماید: «بگو همه بر هر نیّتی که دارند عمل می‌کنند».

حدیث:

امام علی علیه‌السلام فرمود: «کسی که نیّتش نیکو باشد پاداشش بسیار و زندگی‌اش گوارا و دوستی‌اش لازم گردد.» (غررالحکم 2/526)

توضیح مختصر:

آنچه شخص نیّت می‌کند به‌حسب نیّتش اثر می‌بیند، چون چه‌بسا لقلقه‌ی زبان، مطابق با معنای واقعی نیّت نباشد. پس گوییم عطایا به حسب نیّت‌ها داده می‌شود. اگر کسی انفاق کرده، پس خداوند ده برابر به او افزون می‌دهد و اگر نیّتش خالص نبود، پس ده برابر افزایش را نمی‌بیند. وقتی کسی توبه از گناه می‌کند ولی درونش میل به گناه دارد، اگر نتواند تصمیم‌گیری واقعی کند، میل نیّت، عمل به آن سیئه را به همراه می‌آورد. کسانی نزد رسول خدا صلی‌الله علیه و آله می‌آمدند و ابراز دوستی و وفا می‌کردند ولی عاقبت مرتد شدند چون در درون، نیّتشان در ابراز، خالص نبوده و نان به نرخ روز می‌خوردند. خوبی‌ها جزاء بوده و از طرف خداست امّا بدی‌ها از مصائب نفس و از درون حرکت می‌کند. پس تغییر حال از نیّت و قصد است که عینیّت خارجی تحقق پیدا می‌کند. خداوند در سوره‌ی فتح آیه‌ی 18 درباره‌ی مؤمنین می‌فرماید: «خدا از مؤمنان که زیر درخت حدیبیه با تو (پیامبر) بیعت کردند به حقیقت خشنود گشت و از آنچه در قلبشان گذشت آگاه بود، پس سکینت (وقار و اطمینان نفس) را بر ایشان نازل فرمود و پیروزی نزدیکی به آنان پاداش داد.» نزول سکینه بر آنان را خداوند مقیّد کرد به چیزی که در نیّت و دلشان بود و آن عبارت است از ایمانی که آمیخته با نیّت خلاف نبود و اثرش فتح و پیروزی بود که به آنان داد. پس نیّت موافق و صواب، سبب برکات و پیروزی و آرامش می‌شود.

1- اطلاع ملائکه بر نیّات

شخصی از امام معصوم علیه‌السلام پرسید: «فرشتگان چگونه از اعمال درونی ما مطلع هستند و آن‌ها را می‌نویسند؟ اگر عملی از ما صادر شود، آن‌ها می‌بینند و می‌نویسند، ولی نیّت‌های درونی ما که هنوز طبق آن‌ها کاری انجام نداده‌ایم، چگونه می‌فهمند تا یادداشت کنند؟» فرمودند: «آیا بوی باغ و بوی چاه کثیف یکسان است؟» عرض کرد: «نه بوی باغ و بوی چاه دوتاست.»فرمودند: «مگر نه این است که اگر بوی خوبی به مشام انسان برسد، می‌فهمد که از کنار باغ گذشته و اگر بوی بد به مشامش برسد، می‌فهمد که از کنار چاه عبور کرده است؟ وقتی بوی بَد به مشام فرشته‌ها برسد، می‌فهمند درون این شخص لبریز از آلودگی‌ها همانند چاه بدبوست و اگر بوی خوب به مشام آن‌ها برسد می‌فهمند درون این انسان، بوستانی پربار است.» (اخلاق کارگزاران، ص 81)

2- کردار اهل بهشت

اکثم بن جون (عبدالعزی) از صحابه پیامبر صلی‌الله علیه و آله گفت: در یکی از جنگ‌ها به رسول خدا عرض کردیم: «فلان مرد در لشگر اسلام، بسیار جدی است.» فرمود:« او اهل جهنّم است!» گفتیم: ی«ا رسول‌الله! این شخص با این عبادت و اخلاق و کوشش در جهاد جهنّمی است! پس ما چه‌کاره‌ایم؟» فرمود: «او منافق و جهنّمی است.» ما در میدان جنگ کاملاً مراقب او بودیم که هیچ پیاده و سواره‌ای به او نزدیک نمی‌شد، مگر آن‌که حمله می‌کرد و دشمن را از بین می‌برد. (به خاطر تعصّبی که به اقوامش داشت که در لشگر اسلام بودند نه به خاطر خدا) بر اثر جراحات زیاد، مجروح شد به پیامبر صلی‌الله علیه و آله گفتیم: «این مرد شهید شده است.» فرمود: «او در جهنّم است.» ساعت‌به‌ساعت تعجّب ما زیادتر می‌شد تا در لحظات آخر عمرش که جراحات زیاد شد، نوک شمشیر به سینه‌ی خود نهاد و خون جاری شد و جان بداد (خودکشی). تازه به فرمایش پیامبر رسیدیم و تعجّب ما برطرف شد. خدمت پیامبر آمدیم و گفتیم: «گواهی می‌دهیم که پیامبر الهی می‌باشید.» فرمود: «ممکن است شخص، کردارش کردار اهل بهشت، ولی خودش اهل جهنّم باشد و دیگری اعمالش اعمال اهل جهنّم ولی خودش اهل بهشت باشد که این سعادت و شقاوت، موقع مردن نصیبش می‌گردد.» (سیره حلبیه، ص 226 -پیغمبر و یاران، 1/250)

3- نیّت معاویه

نیّت معاویه در کشتن امیرالمؤمنین و کینه ی بنی‌هاشم بود و در این راستا دست به هر کاری زد. وقتی نزد شریک بن عبدالله، ذکر معاویه و حلم او می‌گذشت، گفت: معاویه معدن سفاهت بود. آنگاه گفت: به خدا قسم که خبر قتل امیرالمؤمنین علیه‌السلام به او رسید، او تکیه کرده بود؛ پس بنشست و گفت: ای کنیز برای من آواز بخوان که امروز چشم من خنک (روشن) شد. کنیز آوازه‌خوان شروع به خواندن کرد. عمودی پیش معاویه بود برداشت و بر سر کنیز زد و دماغ او بپاشانید؛ اگر معاویه حلم داشت پس آن روز حلمش کجا بود؟! و باز کسی از شریک بن عبدالله از مناقب معاویه پرسید او در جواب گفت: «از مناقب او آن‌که پدرش با پیامبر مقاتله نموده و خودش با وصی نبی جنگ کرد. مادرش جگر عموی پیامبر بخورد و پسرش سر فرزند نبی ببرید، از این بزرگ‌تر مناقب که را باشد!» (نوادر، ص 352)

4- نیّت سوء ابو عامر

قبل از اسلام یکی از رهبانان معروف، به نام ابو عامر موقعیّت بزرگی داشت. چون پیامبر صلی‌الله علیه و آله به مدینه آمدند، موقعیت ظاهری او متزلزل شد. لذا در مقام مخالفت با پیامبر صلی‌الله علیه و آله برآمد و جنگ احزاب و خندق را به وجود آورد. پس از شکست‌ها با عدّه‌ای از منافقین مدینه خواست برای خود پایگاهی درست کند، لذا با نیّت سوء نزدیک مسجد قبا، مسجدی به بهانه‌های مختلف ساختند و برای افتتاح از پیامبر صلی‌الله علیه و آله دعوت کردند. پیامبر صلی‌الله علیه و آله عازم جنگ تبوک بودند و فرمودند: «بعد از مراجعت آن را افتتاح خواهیم کرد.» بعد از آمدن از جنگ، خداوند سه آیه (107 تا 110) سورهٔ توبه را نازل کرد که‌ای پیامبر صلی‌الله علیه و آله این مسجد که ساخته‌اند مسجد ضرار است. سوگند یاد می‌کنند که ما جز کار نیکو اراده نداشته‌ایم و خدا گواهی می‌دهد در آنچه می‌گویند که ایشان دروغ گویانند. پس به امر پیامبر صلی‌الله علیه و آله مسجد ضرار را ویران ساخته و چوب‌هایش را سوزاندند تا نیّت سوء آنان سبب ازدیاد نفاق و جدایی مسلمانان نگردد. (پیغمبر و یاران،2/103)

5- مقصد مداحان

نوعاً مداحان و چاپلوسان و ستایش گران، نیّت و قصدشان خدا نیست بلکه مقاصد دنیوی است. گویند شخصی نزد عبدالملک خلیفه اُموی آمد و گفت: می‌خواهم حرفی به خلوت با تو بگویم. خلیفه او را پیش خود طلبید و گفت: به این شرط که: 1. مدح من نگویی که من به خود، از تو آگاه‌ترم. 2. دروغ نگویی که دروغ‌گو را دشمن دارم. 3. سعایت کسی نکنی که ساعی را عقوبت کنم. مرد گفت: اگر اجازت دهی بازگردم؛ و برفت. (نوادر، ص 100)

نیّت

قرآن:

خداوند متعال در آیه‌ی 84 سوره‌ی اسراء می‌فرماید: «بگو همه بر هر نیّتی که دارند عمل می‌کنند».

حدیث:

امام علی علیه‌السلام فرمود: «وقتی نیّت انسان خراب شد برکت هم از بین می‌رود.» (غررالحکم، ح 6228)

توضیح مختصر:

نیّت در کارهای عبادی واجب و به‌قصد قربت انجام می‌گیرد، چه به زبان جاری شود و چه آن‌که در قلب و ذهن بگذرانَد. قصد قربت، رکن اعظم نیّت است و خلوص و عدم ریا در آن کاملاً مراعات شود. مشکل کار، این‌که در هر عملی که نیّت، شرط است باید تا آخرِ آن، نیّت مشوب به ناخالصی نشود. بهشتیان در بهشت، خالد هستند چون عقیده‌شان این بود که اگر در دنیا می‌ماندند، اطاعت پروردگار را می‌کردند. جهنمیان هم در جهنم، خالد هستند چون نیّت داشتند که اگر در دنیا می‌بودند، همیشه کفران بورزند. منافق، نیّتش یک‌چیز است و ظاهر سازیش چیز دیگر، لذا مورد لعنت قرار گرفته است. بعضی، نیّت شخص را درک نمی‌کنند لذا گول حرف و ظاهر سازیش را می‌خورند. پس نیّت، عمود و اساس وجود انسان است که اگر این عمود، متزلزل شود خانه‌ی قلب نیز به هم می‌خورد و دچار وسوسه و هلاکت و فساد می‌شود. در صدر اسلام، اهل کتاب با طرح نقشه‌ها و دسیسه‌های به‌ظاهر صواب، می‌خواستند تازه‌مسلمان‌ها را از صراط مستقیم به دور کنند. چون خداوند، سوءنیّت آنان را می‌دانست به رسول و مؤمنین، به وحی و الهام هشدار می‌داد که نیّتشان سوء بوده و فعل آن‌ها از روی خصومت است نه دوستی. خداوند فرمود: «هر کس مطابق نیّت خود عمل می‌کند». (سوره‌ی اسراء، آیه‌ی 84) امّا از نوع عمل، چه نیّتی صادر می‌شود پوشیده است تا خداوند آن را بر خلق، بارز کند یا براثر حُسن نیّت یا فساد نیّت، آثار آن ظاهر شود.

1- همراه موسی علیه‌السلام

در روایات آمده که شخصی از بنی‌اسرائیل بیشتر وقت‌ها همراه حضرت موسی علیه‌السلام بود و احکام فقه و مسائل تورات را از ایشان فرامی‌گرفت و به دیگران می‌رساند و تبلیغ دین می‌کرد. مدتی گذشت و حضرت موسی او را ندید. روزی جبرئیل نزد موسی بود که ناگاه میمونی (صورت برزخی آن همراه موسی علیه‌السلام) از پیش ایشان گذشت. جبرئیل گفت: «آیا او را شناختی؟» فرمود: نه جبرئیل گفت: «این همان شخصی است که احکام تورات را از تو یاد می‌گرفت، این صورت ملکوتی و باطنی اوست در عالم آخرت.» حضرت موسی تعجب کرد و پرسید: «چرا به این شکل درآمده؟» جبرئیل گفت: «چون‌که هدف و نیّت او از تعلیم و تعلّم احکام تورات این بود که مردم او را به‌عنوان فقیه و دانشمند به‌حساب آورند، نیّت خدا نبود و اخلاص نداشت، به همین دلیل شکل او در عالم آخرت مانند میمون خواهد بود.» (روایت‌ها و حکایت‌ها، ص 129 -داستان‌های پراکنده، 4/138)

2- اخبار از نیّت

وقتی حضرت موسی بن جعفر علیه‌السلام در بغداد تشریف داشتند، یکی از شیعیان عرض کرد: عبورم به میدان بغداد افتاد و جماعتی را دیدم، سؤال نمودم که چرا مردم اینجا جمع شده‌اند؟ گفتند: «اینجا شخص کافری می‌باشد که از نیّت مردم خبر می‌دهد.» من جلو رفتم او را همان‌طور که مردم گفتند، یافتم. حضرت این کلام را شنیدند، فرمود بیا باهم نزدش برویم که مرا با او کاری است. چون حضرت به میدان نزد آن کافر آمدند، او را به کناری از میدان بردند و از او سؤال کردند: «از چه راهی این طریق را یاد گرفتی؟» گفت: «از طریق مخالفت نفس.» فرمودند: «تو در هر کاری مخالفت نفس می‌کنی، من ایمان و اسلام را بر تو عرضه می‌دارم ببین نفست قبول می‌کند؟» گفت: نه. فرمود: «باید مخالفت با نفس کنی و اسلام را بپذیری.» او اسلام را پذیرفت و از تابعین آن حضرت گردید. هر کس از نیّت درون سؤال می‌کرد دیگر نمی‌توانست جواب بدهد. به حضرت شکایت کرد از این حالت که در کفر می‌توانستم، الآن نمی‌توانم، بااینکه باید بهتر بدانم. فرمود: «آن مزد زحمت نفس در دنیا به تو عنایت می‌شد، الآن که مسلمان شده‌ای مزد آن برای تو در آخرت ذخیره می‌شود.» (خزینه الجواهر، ص 338- انوار نعمانیه)

3- نیّت پادشاه

روزی قباد پدر انوشیروان به شکار رفته بود. بر عقب گوری بتاخت و از لشگر جدا و تشنه شد. از دور خیمه‌ای دید و به‌طرف آن رفت و گفت: مهمان نمی‌خواهید؟ پیر زنی جلو آمد و از او استقبال کرد و مقداری شیر و غذا پیش قباد نهاد. بعدازآن ساعتی خوابید، چون از خواب بیدار شد شب نزدیک شد و آنجا ماند. شب گاوها از صحرا آمدند و پیرزن به دخترک دوازده‌ساله خود گفت: «گاو را بدوش و شیر آن را نزد مهمان بگذار.» شیر زیادی از گاوها دوشید و چون قباد این بدید به ذهنش آمد که از عدل ما اینان در صحرا نشسته‌اند؛ خوب است قانونی بگذاریم که هفته‌ای یک‌بار شیر برای سلطان بیاورند، هیچ ضرری نبینند و خزانه‌ی دولت هم زیاد شود. این نیّت را کرد که به پایتخت که برسد این کار را انجام دهد. موقع سحر مادر، دختر را بیدار کرد که گاو را بدوشد. دختر برخواست و مشغول شد اما دید مثل همیشه گاوها شیر ندارند، گفت: «مادر! سلطان نیّت بدی کرده است برخیز و دعا کن.» پیرزن دعا کرد؛ و قباد از پیرزن علت را جویا شد؛ در جواب، کم شیر دادن گاو در سحر را نقل کرد و گفت: «وقتی سلطان نیّت بد کند برکت و خیر از زمین برود.» قباد گفت: «درست گفتی، من نیّتی کرده بودم الآن از آن نیّت درگذشتم.» پس دختر بلند شد و گاوها را بدوشید و شیر بسیار از آن به دست آمد. (جوامع الحکایات، ص 70)

4- شقیق بلخی (او استاد حاتم اصم است و در سنه 194 هـ درغزوه کولان از بلاد ترک به قتل رسید)

شقیق بلخی گوید: در سال صد و چهل و نهم به حج می‌رفتم، چون به قادسیّه رسیدم نگاه کردم دیدم مردم بسیاری برای حج در حرکت هستند، همه با اموال و زاد بودند. نظرم افتاد به جوان خوش‌رویی که ضعیف اندام و گندم گون بود و لباس پشمینه بالای جامه‌های خویش پوشیده و نعلین در پای و از مردم کناره گرفته و تنها نشسته بود. با خود گفتم: این جوان از طایفه صوفیه است که می‌خواهد بر مردم کَلّ باشد که مردم به او غذا بدهند. به خدا سوگند که نزد او می‌روم و او را سرزنش می‌کنم. چون نزدیک او رفتم، مرا دید و فرمود: «ای شقیق! از خیلی از گمان‌های بد پرهیز کن که بعضی از آن‌ها گناه است» (سوره‌ی حجرات، آیه‌ی 12) این بگفت و برفت. با خود گفتم: «این جوان آنچه من نیّت کرده بودم گفت، نام مرا برد حتماً بنده صالح خداست بروم از او حلالیت بطلبم.» به دنبالش رفتم نتوانستم او را ببینم. مدتی گذشت تا به منزل واقصه رسیدم، آنجا او را دیدم که نماز می‌خواند و اعضایش در نماز مضطرب و اشکش جاری بود، صبر کردم تا از نماز فارغ شد، بعد به‌طرف او رفتم. چون مرا دید فرمود: ای شقیق تو را حلال کردم (إنّی لَغَفّارُ لِمَن تابَ و امَنَ وَ عَمِلَ صالِحَاً –سوره‌ی طه، آیه‌ی82)، این بفرمود و برفت. من گفتم: باید او از ابدال و اولیاء باشد، زیرا دومرتبه نیّت مکنون مرا بگفت. پس دیگر او را ندیدم تا به منزل زباله رسیدیم دیدم با ظرف لب چاهی ایستاده و می‌خواهد آب بکشد که ظرفش داخل چاه افتاد؛ سر به آسمان بلند کرد و گفت: «خدایا تو سیرابی و من تشنه و قوت منی وقتی طعام بخواهم.» شقیق گوید: دیدم آب چاه جوشید و بالا آمد و آن جوان دست برد و ظرف پر از آب را گرفت و وضو ساخت تا نماز بگزارد. پس به‌جانب تپه‌ای رفت و ریگی در ظرفش ریخت و حرکت داد و بیاشامید من نزدش رفتم و سلام نمودم و جواب سلامم داد. گفتم: «به من هم مرحمت کنید از آنچه خداوند به تو نعمت داده است!» فرمود: «ای شقیق! نعمت در ظاهر و باطن همیشه با ما بوده، پس گمان خوب بر پروردگارت ببر.» ظرف را به من داد آشامیدم دیدم سویق و شکر است که لذیذتر و خوشبوتر از آن نیاشامیده بودم و چند روز میل به طعام و شراب نداشتم. دیگر آن جوان ندیدم تا نیمه‌شبی در مکه او را دیدم… بعد از نماز و طواف و مناجات نزدش رفتم و دیدم غلامانی و اطرافیانی دارد و تنها نیست. به شخصی که اطراف جوان بود گفتم: «این جوان کیست؟» گفت: «او حضرت موسی بن جعفر علیه‌السلام است.» (منتهی الآمال،2/204)

5- ابو عامر و مسجد ساختن

قبل از اسلام یکی از رهبانان معروف، ابو عامر راهب بود که لباس‌های خشن و درشت می‌پوشید و به ریاضت مشغول بوده و در میان اجتماع مورداحترام بود تا آن‌که پیامبر صلی‌الله علیه و آله به مدینه آمد و موقعیت او متزلزل شد. او در مقام مخالفت برآمد و جنگ احزاب و خندق را به وجود آورد؛ پس از شکست در این جنگ‌ها، با عده‌ای از منافقین مدینه همدست شد و به این فکر افتاد که پایگاهی در مدینه با کمک دوازده نفر از قبیله‌ی بنی غَنَم، از جمله ثعلبه بن حاطب و معتب بن قشیر و نبتل بن حرث و … ایجاد کند. لذا نزدیک مسجد قبا، مسجدی بنا کردند. وقتی ساختمان آن تمام شد عده‌ای به حضور پیامبر آمدند تا همان‌طور که مسجد قبا را افتتاح کرد این مسجد را هم افتتاح کند؛ و علت ساختن این مسجد را بیان کردند: که عده‌ای نمی‌توانند به مسجد شما بیایند، هوا هم گاهی سرد بارانی است و رفت‌وآمد برایشان سخت است! پیامبر فرمود: «الآن آماده سفر تبوک هستم، ان‌شاءالله بعد می‌آیم و افتتاح می‌کنم.» پس از مراجعت از جنگ تبوک، آن‌ها آمدند و پیشنهاد افتتاح و آمدن به مسجد را دادند. این وقت سه آیه‌ی سوره‌ی توبه (آیات 110-107) نازل شد و از نیّت سوء و کفر و تفریق آنان خبر داد؛ و پیامبر دو نفر از مسلمانان را فرستاد که مسجد ضرار را خراب کنند و آن را بعد از خراب کردن، به آتش سوزانیدند. (پیغمبر و یاران،2/103 – مجمع البیان،5/70)

نماز و توجه

قرآن:

خداوند متعال در آیه‌ی 14 سوره‌ی طه می‌فرماید: «نماز را برای یاد من بپا دارید.»

حدیث:

امیرالمؤمنین علیه‌السلام فرمود: «اگر نمازگزار بداند چه رحمتی (در حال نماز) او را فرامی‌گیرد سرِ خویش را از سجده برنمی‌دارد.» (غررالحکم، 1/651)

توضیح مختصر:

نماز، ترازوست؛ هر کسی تمام دهد، تمام گیرد. باید مُصلّی، نماز را نگه بدارد و شرایطش را از حضور و توجّه تا آخر نماز داشته باشد و آن را ضایع نکند. چون ضایع کند نوری از نماز ساطع نمی‌شود. نماز به تُند یا کُند خواندن نیست بلکه به حضور و توجّه است که چه‌کار دارد می‌کند و برای چه کسی این حرکات و کلمات را ادا می‌کند. نمازگزار باید در نماز، خشوعِ قلبی و خضوع جوارح داشته باشد، آن را سبک نشمارد و غفلت و سهو به خاطر اشتغالات فکری، او را نگیرد. اگر خداوند در سوره‌ی نساء آیه‌ی 43 فرمود: «در حال مستی، به نماز نزدیک نشوید تا بدانید چه می‌گویید» نمی‌خواهد بفرماید نماز نخوانید بلکه اشاره دارد که انسان در حال سُکر و مستی، از ادای حرکات و کلمات، غافل است و برایش نماز کامل نوشته نمی‌شود. بدتر از سُکر آن‌که بسیار دنیا را دوست دارد و فکرش در محبوبش –تعلقات دنیایی– است و نمی‌داند چه می‌خواند و چه می‌گوید؛ درواقع «أَقِمِ الصَّلاهَ لِذِکری: نماز را برای یاد من به‌پای دار. (سوره‌ی طه، آیه‌ی 14)» برای او مفهومی ندارد. به عادت می‌خواند و هیچ توجه و خشوع و خضوعی ندارد. پس نمازش مانند نماز شراب‌خوار، ناقص است چراکه به زبان می‌گوید: «إِیّاکَ نَعبُدُ: تو را می‌پرستیم. (سوره فاتحه، آیه‌ی 5)» و در باطن، بت نَفْسِ خود را می‌پرستد.

1- اهتمام سربازان به نماز

پیامبر صلی‌الله علیه و آله با سربازان مسلمان برای سرکوبی جمعیتی از اهل کتاب که هنوز مالیات دادن را قبول نکرده بودند، تشریف برد. زن تازه‌عروسی اسیر مسلمان‌ها گردید. موقع مراجعت، شبی در بین راه خوابیدند. نگهبانی آن شب را به عمار یاسر و عباد بن بشر واگذاردند. این دو، نگهبانی را بین خود تقسیم نمودند، نصف اول نصیب عباد بن بشر شد و نصف آخر شب قرار شد عمار یاسر پاسپانی دهد. عمار به خواب رفت و عباد وقت را غنیمت شمرد و به نماز مشغول شد. از طرفی تازه‌عروس که اسیر بوده داماد به دنبال آن‌ها آمد تا شاید زن خود را از اسارت نجات بدهد. عباد ایستاده مشغول نماز بود که یهودی آمد و خیال کرد که نگهبان‌ها همه خوابیده‌اند. از دور شک کرد که ایستاده انسان است یا چوب! برای اطمینان تیری به جانبش پرتاب کرد و تیر بر بدن عباد نمازگزار اصابت کرد و بار دوم تیر عباد را مجروح کرد و بار سوم هم تیر اصابت کرد؛ تا نمازش به پایان رسید. پس عمار را بیدار نمود، عمار گفت: چه شده است، او جریان را نقل کرد؛ عمار گفت: چرا در تیر اول بیدارم نکردی؟ گفت: «مشغول سوره‌ی کهف بودم و میل نداشتم آن سوره را ناتمام بگزارم. اگر ترس از جان پیامبر نبود، هرگز نماز را کوتاه نمی‌کردم، اگرچه جانم از دست می‌رفت.» (پند تاریخ، 5/217 –سفینه البحار، 2/145)

2- عیب‌جویی در نماز

یکی از معایب بعضی نمازگزاران توجه به نمازگزاران بغل‌دست و جلو می‌باشد که سبب می‌شود انسان از توجه به حق‌تعالی دچار غفلت و به خلق مشغول شود. گفته‌اند: چهار مرد به مسجدی رفتند و مشغول نماز شدند در این هنگام مؤذّن وارد مسجد شد. یکی از آن‌ها به مؤذّن گفت: «آیا وقت اذان شده است؟» دومی به اولی گفت: «تو در نماز، سخن گفتی، نمازت باطل شد.» مرد سومی به دومی گفت: «برای چه به رفیقت طعنه می‌زنی، نماز خودت باطل شد.» چهارمی گفت: «خدا را شکر کن که من مانند آن سه نفر، سخن نگفتم و نمازم باطل نشد.» به‌این‌ترتیب نماز هر چهار نفر باطل شد، چه آن‌که در جستجوی عیب دیگر نمازگزاران بودند و عیب خود را گم کردند. پس نماز هر چهاران شد تباه **** عیب‌گویان بیشتر گم‌کرده راه (داستان‌های مثنوی، ج 2، ص 24)

3- مار در گردن نمازگزار

قیس بن سعد از اصحاب و فدائیان پیامبر صلی‌الله علیه و آله و امیرالمؤمنین علیه‌السلام و امام حسن علیه‌السلام بود. او انسانی سخاوتمند، باهوش، شجاع، صاحب تدبیر و رأی بود. او در مرتبه‌ی خوف از خداوند و اطاعت از پروردگارش، کارش به‌جایی رسید که در نماز هنگامی‌که برای سجده خم شد، ناگاه مار بزرگی در سجده‌گاهش نمایان شد و بدون این‌که به این خطر توجهی کند، همچنان سر خود را بر آن مار فرود آورد و در پهلوی آن به سجده پرداخت. در این موقع مار دور گردنش پیچید و او از نماز خود کوتاهی ننمود و از آن چیزی نکاست تا این‌که از نماز فارغ شد و مار را به دست خود از گردن جدا نمود و به طرفی افکند. (تجلّی امیر مؤمنان علیه‌السلام، ص 153-الغدیر، ج 3، ص 160)

4- آثار بد ترک نماز

در زمان پیامبر، زنی در غیاب شوهرش زنا کرد؛ اما پس از این عمل زشت، پشیمان شد و سخت ناراحت گردید. درحالی‌که بسیار پریشان بود، در یکی از کوچه‌های مدینه می‌گذشت و فریاد می‌زد: «مرا به رسول خدا صلی‌الله علیه و آله راهنمایی کنید.» پیامبر صلی‌الله علیه و آله او را دید و از او پرسید: «چرا پریشان هستی و فریاد می‌زنی؟» او عرض کرد: «در غیاب شوهرم، زنا کرده‌ام، بچه از زنا را کشته‌ام، مقتول را مدّتی در سرکه گذاشته‌ام و آن سرکه را به مردم فروختم، حال آیا توبه‌ام پذیرفته است؟» پیامبر صلی‌الله علیه و آله فرمود: «زنا کردی (زن شوهردار) باید سنگسار شوی، مرتکب قتل شدی، کیفر دوزخ است، سرکه نجس را فروختی، گناه بزرگی کرده‌ای، ولی گمانم آن است که نماز عصر را ترک کرده‌ای.» (چراکه نماز انسان را از فحشا بازمی‌دارد و ترک نماز سبب غفلت و این‌همه گناه شد.) (داستان دوستان، ج 1، ص 56 -تفسیر روح المعانی، ج 30، ص 228، ذیل تفسیر سوره‌ی والعصر.)

5- دو رکعت نماز یا ساختن گلدسته

سید نعمت‌الله جزایری در کتابش می‌گوید: یکی از دوستان مورد اعتماد و عادلم گفت: با خود فکر کردم که در حدیث وارد شده «هر کس دو رکعت نماز او قبول شود، عذاب نمی‌شود» پس بهتر است چنین نمازی بخوانم. تصمیم گرفتم به مسجد کوفه بروم و در آنجا دو رکعت نماز با حضور قلب و جمیع شرایط بخوانم. وارد مسجد شدم و شروع به نماز کردم و قلب خود را از وسواس شیطانی خالی نمودم. ناگاه به خاطرم گذشت که مسجد کوفه مناره ندارد، اگر کسی بخواهد مناره‌ای برای آن بسازد، از کجا سنگ و گچ تهیّه کند، بعد در نماز به فکرم رسید که از فلان محل بهتر می‌شود، تهیّه نمود. کم‌کم تعیین کردم که در چند روز این مناره تمام می‌شود و سر گلدسته را چگونه می‌سازند. همین‌که دو رکعت نماز تمام شد، متوجه شدم من هم از ساختن مناره فارغ شده‌ام. فهمیدم به‌جای دو رکعت نماز با حضور قلب در جای خالی مسجد کوفه، در فکر ساختن گلدسته‌ی آن بودم. (پند تاریخ، ج 5، ص 221- انوار نعمانیه)

نمازگزار

قرآن:

خداوند متعال در آیه‌ی 45 سوره‌ی عنکبوت می‌فرماید: «همانا نماز انسان را از فحشاء و کارهای ناپسند بازمی‌دارد».

حدیث:

پیامبر صلی‌الله علیه و آله فرمود: «هر کس دو رکعت نماز بخواند و در آن از امور دنیا چیزی در فکرش نیاید همه‌ی گناهان گذشته‌اش آمرزیده می‌شود.» (جامع السعادات،3/327)

توضیح مختصر:

نماز، نور چشم مؤمن است و نمازگزار باید مراعات بعضی مسائل مربوطه‌ی آن را بکند تا نماز، کامل و تامّ شود. نماز را به‌وقت خواندن، بسیار سفارش شده است. از آن طرف، قبل از نماز، از هر کاری که نقش‌بندی باشد مانند دیدن فیلم و تلویزیون یا کارهای اشتغال‌زا باید دوری شود؛ چراکه در نماز، این‌ها خطور می‌کنند و مراقبت را از بین می‌برد. از طرف دیگر، بعضی مسائل در وسط نماز به سراغ مُصلّی می‌آید مانند انگشت در دماغ کردن، با ریش بازی نمودن، موبایل را روشن نگه‌داشتن تا شخصِ زنگ زننده بداند او دارد نماز می‌خواند. به‌هرحال، مصلّی باید حالت حضور داشته باشد و از مراقبه بهره ببرد. بعد از شناخت خداوند، از اعمالی که انسان را به خداوند نزدیک می‌کند نماز است. لذا از آن تعبیر به عمود خیمه شده است. اگر عمود، محکم و استوار باشد ریسمان‌ها، میخ‌ها و چادر خیمه نیز ثابت و برقرار خواهند بود. اگر عمود شکسته شود، ریسمان‌ها، میخ‌ها و چادر سودی ندارند. (اسرار الصلوه، ص 2) نمازگزار باید بداند نماز، نوعی شستشو است که پنج بار در شبانه‌روز، چرک گناهان را می‌شوید و از بین می‌برد. نمازِ کامل، مانع عذاب و کیفر می‌شود و اسباب تقرّبِ نمازگزار را به‌حق تعالی، فراهم می‌آورد.

1- نماز از ترس

عرب بیابانی به مسجد پیامبر آمد و حضرت امیرالمؤمنین علیه‌السلام در مسجد حاضر بودند. عرب نمازی با سرعت و عجله خواند و مراعات هیچ‌گونه آداب از قرائت و ارکان و واجبات را ننمود. بعدازآنکه خواست از مسجد بیرون رود، حضرت امیر علیه‌السلام او را صدا زدند که بیا نماز را دوباره از روی تأنّی و با آداب بخوان که این نماز را خواندی درست نبود. عرب از ترس نعلین (در کتاب لئالی الاخبار 4/62 تازیانه بجای نعلین آمده است.) حضرت، نمازی با آداب و با تأنّی خواند و مراعات قرائت و ترتیل و خضوع را نمود. بعد از تمام شدن نماز، امیرالمؤمنین علیه‌السلام فرمود: «ای عرب، این نماز که خواندی بهتر از نماز اولی نبود؟» گفت: «به خدای قسم درست فرمودی یا امیرالمؤمنین، زیرا که نماز اول از ترس خدا بود و نماز دوم از ترس نعلین شما بود (حضرت خندید).» (لطائف الطوائف، ص 139)

2- تیر در پای

به پای حضرت علی علیه‌السلام تیری اصابت کرده بود و امکان خروج آن به خاطر شدت درد وجود نداشت. فاطمه‌ی زهرا علیها السلام به اصحاب فرمود: «آن تیر را در هنگام نماز از پای او بیرون آورید، زیرا در نماز متوجه غیر حق نخواهد شد.» پس چنان کردند و تیر را در حال نماز از پای او خارج کردند. (شنیدنی‌های تاریخ، ص 13 -محجه البیضاء 1/397) و در خبر دیگر وارد شده که در جنگ صفین تیری بر ران مقدسش وارد شد هر چه کردند در موقعیت عادی خارج نمایند نتوانستند. خدمت امام حسن علیه‌السلام جریان را عرض کردند، فرمود: «صبر کنید تا پدرم به نماز بایستد، زیرا در آن حال چنان از خود بی خود می‌شود که به چیز دیگر توجه نمی‌کند.» در حال نماز که امیرالمؤمنین غرق در حق بود تیر را از پای خارج کردند؛ بعد از نماز متوجه شد خون از پای مقدسش جاری است، پرسید: چه شد؟ عرض کردند: «تیر را در حال نماز از پای شما بیرون کشیدیم.» (داستان‌ها و پندها 4/147-انوار نعمانیه، ص 342) خوانندگان استبعاد نکنند (مگر نخوانده‌اید که زنان مصر وقتی جمال یوسف را دیدند با چاقو به‌جای پوست کردن ترنج، انگشتان خود را بریدند وَقَطَّعنَ أیدِیَهُنَّ. یوسف:31) که چطور ممکن است! مگر نشنیده‌اید، ابودرداء شبی به دنبال حضرت در کنار دیوار بنی نجار رفت، نماز و دعا امیرالمؤمنین را نگاه می‌کند متوجه می‌شود دیگر صدای امام نمی‌آید. می‌آید کنار بدن حضرت، می‌بیند مانند چوب خشک افتاده و دارای حرکتی نیست. به خانه حضرت زهرا رفته جریان را عرض می‌کند، حضرت می‌فرماید: این حال غشوه ای است که از خشیت حق به او دست می‌دهد! برو کمی آب به صورت او بپاش، به هوش می‌آید. او می‌رود و این کار را انجام می‌دهد و امام به هوش می‌آید. (لئالی الاخبار، ص 4/36) حالاتی که پیامبر و امام نسبت به حق‌تعالی پیدا می‌کنند (فناء فی الله) تجرد برای آنان ایجاد می‌شود، دیگر به جسم در آن مقام توجهی نباشد بلکه آن روح است که اتصال (بین عبد و معبود) پیدا می‌کند؛ که سخن دراین‌باره زیاد است و جای تفصیلش اینجا نیست.

3- نماز جماعت

شبی امیرالمؤمنین علیه‌السلام تا موقع طلوع فجر (اذان صبح) مشغول عبادت و راز و نیاز بود. پس از اذان، نماز صبح را در خانه خواند و از خستگی و بی‌خوابی شب نتوانست به نماز جماعت حاضر شود. پیامبر وقت نماز صبح، امیرالمؤمنین علیه‌السلام را مشاهده نکردند، بعد از نماز نزد دخترش فاطمه زهرا علیها السلام آمد و فرمود: «چرا پسرعمویت نماز جماعت صبح نیامد؟» حضرت زهرا علیها السلام عرض کرد: «دیشب مشغول عبادت بوده و بی‌خوابی کشیده بود!» پیامبر صلی‌الله علیه و آله فرمود: «آن ثوابی که در نماز صبح به او می‌دادند بهتر از قیام تمام نمازهایی بود که شب می‌خواند.» امیرالمؤمنین علیه‌السلام صدای پیامبر را شنید و نزدیک آمد. پیامبر صلی‌الله علیه و آله فرمود: «ای علی! هر کس نماز صبح را با جماعت بخواند مثل آن است که تمام شب در رکوع و سجود بوده است، مگر نمی‌دانی که زمین از خواب عالِم [نائم] قبل از طلوع خورشید بر او، به خدا ناله و فریاد می‌زند؟!» (سفینه البحار 1/177)

4- گول خوردن از نمازگزار

یک مرد چادرنشین عرب داخل مسجد شد و مردی را دید که با خشوع و خضوع نماز می‌گزارد، از او خوشش آمد و گفت: «چقدر نماز خوبی می‌خوانی!» نمازگزار گفت: «من روزه هم هستم، چون ثواب نمازگزارِ با روزه دو برابر نمازگزارِ بدون روزه است.» چادرنشین به او گفت: «بیا لطف کن و این شترم را کمی نگه‌دار، چون کاری دارم. می‌روم انجام می‌دهم و زود می‌آیم.» شتر را به او سپرد و دنبال کارش رفت. نمازگزار شتر چادرنشین را به سرقت برد. وقتی چادرنشین آمد نه نمازگزار و نه شترش را دید و هر چه جستجو کرد فایده‌ای نداشت و این شعر را خواند: «نماز او مرا به شگفت آورد و روزه‌اش مرا به خود جذب کرد، امّا چه فایده که با نماز و روزه، شترم را به سرقت برد.» (لئالی الاخبار،4/62)

5- نماز جمعه

قحطی و کمبود غذا، مدینه را فراگرفته بود؛ گرسنگی و تهی‌دستی، فشار سختی بر مردم مدینه وارد ساخته بود در این صورت اگر کاروانی آذوقه و غذا به مدینه می‌آورد روشن بود که مردم از هر سو هجوم می‌آوردند تا برای خود غذا تهیه کنند. معمول بود وقتی کاروان تجاری می‌آمد مردم، مشتاق و طبل کوبان به استقبال او می‌رفتند؛ حتی دختران از خانه‌ها بیرون می‌آمدند. روز جمعه‌ای بود که مسلمانان برای نماز جمعه به امامت پیامبر صلی‌الله علیه و آله حاضر بودند و پیامبر صلی‌الله علیه و آله مشغول ایراد خطبه‌های نماز جمعه بود. خبر آوردند که یک قافله تجارتی به مدینه آمده است (دحیه ی کلبی که تاجری بود، از شام گندم و آرد و جو و امثال این‌ها به مدینه آورد. طبل می‌کوبیدند تا مردم از آمدن کاروان مطلع گردند) مسلمانان برای تهیه طعام از مسجد بیرون آمدند و تنها هشت الی چهل نفر با پیامبر صلی‌الله علیه و آله ماندند. مردم فکر می‌کردند که اگر نماز جمعه بمانند دیگر طعام و آذوقه‌ای نصیب آنان نمی‌شود. پیامبر صلی‌الله علیه و آله فرمود: سوگند به خدایی که جانم در اختیار اوست اگر شما چند نفر هم از مسجد می‌رفتید و کسی در مسجد نمی‌ماند آتش (و قهر الهی) سراسر بیابان را فرامی‌گرفت و شما را به کام خود فرومی‌کشید؛ و به نقل دیگر فرمود: اگر این‌ها نمی‌ماندند از آسمان سنگ بر سر آن‌ها می‌بارید. در این وقت آیه‌ی یازدهم سوره‌ی جمعه نازل شد (چون تجارتی بینند یا آهنگ طبلی بشنوند به‌سوی آن بشتابند و تو را (ای پیامبر) تنها ایستاده بگذارند، بگو آنچه نزد خداست از آن آهنگ و تجارت بهتر است و خداوند بهترین روزی دهندگان می‌باشد.) (داستان‌ها و پندها، 9/37 -تفسیر نورالثقلین، 5/329)

وفا

قرآن:

خداوند متعال در آیه‌ی 34 سوره‌ی آل‌عمران می‌فرماید: «به عهد خود وفا کنید که از عهد و پیمان سؤال می‌شود».

حدیث:

امام علی علیه‌السلام فرمود: «به دوستی کسی که به عهد خود وفا نکند، اعتماد نکن.»

توضیح مختصر:

هر عهد و پیمانی که از طرف خدا از بندگان گرفته شود یا بندگان به یکدیگر تعهدی بدهند و قرار بگذارند و پیمان بگیرند، وفای به آن لازم است. وفای به نذر و سوگند ازجمله مسائلی است که شریعت مقدسه آن را تأکید کرده است. پس خلاف آن عمل کردن، نشانه‌ای از نفاق است چنان‌که حضرت صادق علیه‌السلام فرمود: «نشانه متّقی، وفا است.» خداوند فرمود: «هر که به پیمان خود وفا کند و پرهیزگاری نماید بی‌تردید خداوند پرهیزگاران را دوست دارد.» (سوره‌ی آل‌عمران، آیه‌ی 76) لزوم وفا به عهد، از نصوص قرآنی است که نمی‌شود آن را انکار نمود. خداوند به فرزندان اسرائیل فرمود: «نعمت‌هایم را که بر شما ارزانی داشتم به یاد آرید و به پیمانم وفا کنید تا به پیمانتان وفا کنم.» (سوره‌ی بقره، آیه‌ی 40) در سوره نحل آیه‌ی 90 نیز فرمود: «چون با خدا پیمان بستید به پیمان خود وفا کنید». در سوره اسراء آیه‌ی 34 فرمود: «به پیمان خود وفا کنید زیرا که از پیمان و عهد پرسش خواهد شد.» پس نقض و شکستن عهود و قرارداد و عقود، خلاف نص صریح قرآن است. درواقع وفای به عهد الهی، منشور مدوّن مسائل اعتقادی و عمل به احکام و ملبّس به فضائل اخلاقی و … است. پس متابعت منشور شیطانی و هوای نفس ضدّ وفا است. پیامبر صلی‌الله علیه و آله در جنگ اُحد به سربازان وعده‌ی نصرت داد و خداوند وفا به وعده‌هایش کرد لکن عده‌ای جای ثابت را به خاطر به دست آوردن غنیمت خالی کردند و باعث شکست شدند.

1- مرد باوفا

در زمان حجّاج خون‌خوار، جمعی را که بر او خروج کرده بودند، دستگیر ساخته و حد اجرا می‌نمودند. ناگاه صدای مؤذن برای نماز بلند شد و یک مرد زنده بود، پس او را به دربان خود، عتبه سپرد و گفت: او را نگه دار و فردا صبح نزدم بیاور. عتبه گوید: چون حجاج بیرون رفت، آن مرد به من گفت: آیا خیری در تو هست؟ گفتم: بگو. گفت: اصلاً من با هیچ مسلمانی جنگ نکرده‌ام که به من این جرم را نسبت می‌دهند، بیا احسان کن تا نزد اهل‌وعیالم بروم و وصیت کنم و سپس صبح، اول وقت به نزدت برگردم. من قبول نکردم و از التماس او خنده‌ام گرفت. چندین بار این تقاضا را کرد تا این‌که دلم به رحم آمد و گفتم: آیا به عهد خود وفا می‌کنی یا تزویر می‌نمایی؟ قسم یاد کرد که عهد می‌کنم صبح، اول وقت به نزدت بیایم تا مرا نزد حجاج ببری. آن شب در تفکر مانند مارگزیده در رختخواب نخوابیدم، گفتم اگر نیاید حجاج مرا می‌کشد. آن مرد، صبح اول وقت آمد و گفت: به عهد وفا کردم. من تعجب کردم؛ و او را نزد حجاج بردم و قضیه را برای حجاج نقل کردم. حجاج از وفای این مرد، به من گفت: می‌خواهی او را به تو ببخشم، گفتم: کرامت است. حجاج او را به من بخشید و او را رها کردم. ولی اظهار تشکری از من نکرد. گفتم: حتماً احمق است. فردا آمد، عذرخواهی کرد و گفت: دیروز اول از خدا به خاطر این آزادی تشکر کردم و امروز آمدم از تو تشکر کنم. (رهنمای سعادت 3/644- تاریخ مجدی)

2- اسماء در شب عروسی

در ایّام آخر عمر حضرت خدیجه علیها السلام که در بستر مریضی به سر می‌برد، اسماء بنت عمیس برای عیادت آمد. حضرت خدیجه علیها السلام را گریان دید، پرسید: «چرا گریه می‌کنی بااینکه شما بهترین زنان محسوب می‌شوی و زوجه‌ی پیامبر صلی‌الله علیه و آله هستی و تو را به بهشت بشارت داده و اموالت را در راه خدا بخشیدی؟!» فرمود: «هر زنی شب زفاف احتیاج به مادر دارد، فاطمه‌ی من کوچک است، می‌ترسم بعد از مُردنم، کسی نباشد متکفّل کارهای او شود.» اسماء گفت: «با شما عهد می‌کنم که اگر تا وقت ازدواج فاطمه علیها السلام زنده باشم، به‌جای شما عهده‌دار کارهایش شوم.» اسماء می‌گوید: شب زفاف حضرت زهرا علیها السلام، پیامبر فرمود: همه‌ی زن‌ها خارج شوند، من باقی ماندم، پیامبر صلی‌الله علیه و آله مرا دید که نرفتم، فرمود: نگفتم، همه خارج شوند؟ عرض کردم: من با خدیجه علیها السلام، عهد کرده‌ام که مثل چنین شبی به‌جای او بر فاطمه علیها السلام مادری کنم و الآن وقت وفای به عهد است. پیامبر صلی‌الله علیه و آله گریه کرد و دست‌های خود را بلند نمود و برایم دعا کرد. (پند تاریخ، ج 2، ص 22- شجره‌ی طوبی)

3- وفایی عجیب

معتمدالدوله فرهاد میرزا (اس تاندار فارس) گفت: به مناسبتی روزی به دیدن سفیر انگلیس در تهران رفتم. او آلبومی را که عکس‌های بسیاری در آن بود به من نشان داد. ناگهان عکسی را دید و گریان شد. دیدم عکس سگی است، تعجب کردم و علّت را پرسیدم. گفت: در اوقاتی که در لندن بودم، برای انجام مأموریتی که در چند کیلومتری خارج از شهر داشتم، از خانه بیرون آمدم و کیفم که اسناد و مدارک دولتی و پول در آن بود، همراه داشتم. دیدم سگم دنبالم آمد. هر چه کردم او را رد کنم، برنگشت تا آن‌که در خارج شهر زیر سایه‌ی درختی استراحت کردم و بعد بلند شدم و رفتم. سگم جلوی مرا گرفت و هر چه مانع شدم نرفت، چند تیر به او زدم. پس او افتاد، من دنبال کارم رفتم. مقداری راه رفتم کیفم را همراه خود ندیدم. خیلی ناراحت شدم و به‌جایی که استراحت کرده بودم، برگشتم. دیدم کیفم آنجا هم نیست. به ذهنم رسید شاید مانع‌شدن سگ، مطلبی داشت. به دنبال سگم که تیر زده بودم، رد قطرات خون را دنبال کردم، به گودالی رسیدم و دیدم سگ درحالی‌که کیفم را به دندان گرفته، مُرده است. کیفم را گرفتم و فهمیدم بااینکه او را تیر زده بودم، کیفم را از دستبرد رهگذران نگه‌داری کرد و تا توانایی داشت از جاده به دور شد تا کسی به کیفم دست نیابد حالا جا ندارد من برای سگ باوفایم که عکسش را دیدم، گریه کنم. (داستان‌های شگفت، ص 149)

4- ابوجعده

خلافت بنی امیّه با کشته شدن مروان حمار به پایان رسید و خلافت به بنی العبّاس رسید. مروان وزیر باکفایتی به نام ابوجعده داشت. او بعدها به خدمت خلیفه‌ی عبّاسی، ابوالعباس سفاح پیوست. وقتی سر مروان را نزد سفّاح آوردند، پرسید کسی هست که این سر را بشناسد؟ ابوجعده گفت: من می‌شناسم، گریه‌اش گرفت و گفت: این، سر امیرالمؤمنین دیروز ماست که امروز به حمد خداوندی مسند خلافت به جمال مبارک شما امیرالمؤمنین که تا قیامت ادامه یابد، رسید. عادت سفاح این بود هر که مروانیان را تعریف می‌کرد، می‌کشت. ابوجعده خود گوید: بعد از این صحبت، اطرافیان [طوری] به من نگریستند که فهمیدم حرف بدی زدم و شب تا صبح نخوابیدم، وصیت‌نامه نوشتم و منتظر بودم که خلیفه دنبالم بفرستد و مرا تنبیه کند. صبح که شد خدا را شکر کردم و صدقه دادم و به خدمت سفاح رسیدم. از دوستی پرسیدم: دیروز بعد از آن کلامی که گفتم و رفتم، چه گفته شد؟ گفت: کسی به خلیفه گفت: عجب حرف بی‌موردی زد! خلیفه هم گفت: «او ولی‌نعمت خود را به کلام بد یاد نکرد و وفای عهد را (که قبلاً به او می‌گفت امیرالمؤمنین) نگاه داشت و حق نعمت فرونگذاشت؛ ازاین‌رو به او احسان می‌کنیم.» (جوامع الحکایات، ص 133)

5- وفای به کثیر

روزی مأمون خلیفه عباسی بیمار شد؛ و عهد کرد اگر شفا پیدا کند، مال کثیر صدقه بدهد. چون شفا یافت، خواست به عهد خود وفا کند؛ اما نمی‌دانست مال کثیر چه قدر است. همه‌ی علما را حاضر ساخت و جریان را گفت و سؤال کرد مال کثیر چه قدر است؟ هر کسی چیزی گفت: یکی ده هزار، دیگری صد هزار،… ولی مأمون خاطرش به اقوال آنان آرام نگرفت. مأمون از امام رضا علیه‌السلام سؤال کرد، امام علیه‌السلام فرمود: هشتادوسه دینار بر فقرا قسمت کند تا وفای به عهد شود. علما در مجلس اعتراض کردند که به چه دلیلی باید این مقدار بدهد؟ امام فرمود: خداوند در قرآن پیامبر و اصحاب را خطاب کرد و فرمود: «به تحقیق که خدا شما را در مواطن بسیار یاری نمود.» (سوره توبه، آیه‌ی 25) چنان‌که در تاریخ نوشته‌اند، موطن کثیر، 83 غزوه و جنگ بود. علما تحسین کردند و مأمون هم دلش آرام گرفت و به عهد خود وفا کرد و مقدار 83 دینار زر، بین فقرا تقسیم کرد. (لطایف الوایف، ص 54)

وصیّت

قرآن:

خداوند متعال در آیه‌ی 180 سوره بقره می‌فرماید: «بر شما نوشته شده است: هنگامی‌که یکی از شما را مرگ فرا رسید، اگر چیز خوبی (مالی) از خود به‌جای گذارده، برای پدر و مادر و نزدیکان، به‌طور شایسته وصیّت کند، این حقی است بر پرهیزکاران».

حدیث:

پیامبر اکرم صلی‌الله علیه و آله فرمود: «هر کس هنگام مرگ وصیّت نیکو نکند هرآینه در عقل و جوان مردی او خلل و نقصان وارد شده است.» (بحارالانوار، 102/194)

توضیح مختصر:

وصیّت آن است که انسان بعد از مرگش سفارش کند به کارهایی که برایش انجام دهند از نماز، روزه، دفن، تقسیم مال و ثلث و تعیین قیّم اولاد. شخص در حال احتضار هم می‌تواند به اشاره مقصود خود را بفهماند و وصیّت نماید. البته آنچه مکتوب شود و تاریخ داشته باشد و وصیّت‌کننده دارای عقل و هوش باشد بهتر است. پس وصیّت آدم بی‌عقل و بی‌اختیار و سفیه، فایده‌ای ندارد. مهم در وصیّت دو نوع مسائل است که یکی ربط به حق‌الله دارد و دیگری ربط به حق‌الناس؛ اما حق‌الله شامل واجبات است و حق‌الناس از امانات و دیون است که بر گردن او می‌باشد. یک مسئله دیگر مربوط به خانواده و وارث از پدر و مادر و یا زن و فرزند و شوهر است که تعیین حقوق بر اساس قرآن باید باشد فقط مقدار ثلث را کاملاً معین کند و اگر صغیر دارد قیّم اولاد را متذکر شود تا بعد از خودش، ورثه دچار سردرگمی نشوند. موصی، در وصیّت به وصی، به اجبار نمی‌تواند متوسل شود چون حقوق است و باید وصی قبول کند، اگر نکند وصایت به او ساقط است. آنچه موصی سفارش کند در مسائل غیر احکام مانند مسائل اخلاقی و اجتماعی، از باب تذکر، نافع است چه‌بسا سفارشی مورد عمل قرار گیرد و ورّاث بهره‌مند شوند.

1- وصیّت بی‌جا

عصر پیامبر صلی‌الله علیه و آله بود، یکی از مسلمانان دارای چند دختر بود و از مال دنیا جز شش غلام چیزی نداشت. او بر اثر بیماری بستری شد، وقتی احساس مرگ کرد (به خیال ثواب بردن وصیّت کرد) همه دارایی‌اش که شش غلام هستند را آزاد کند؛ پس از مردن همه‌ی آن‌ها آزاد شدند. وقتی وفات کرد و دفنش کردند؛ این خبر به پیامبر رسید که فلان مسلمان این‌چنین وصیّت کرد و چیزی برای بچه‌هایش نگذاشت. پیامبر فرمود: «جنازه‌اش را چه کردید؟» عرض کردند: دفن کردیم. فرمود: «اگر به من اطّلاع می‌دادید، نمی‌گذاشتم جنازه‌ی او را در قبرستان مسلمان‌ها دفن کنند، زیرا او کودکان خود را از مال بی‌نصیب کرد و آن‌ها را فقیر گذاشت تا دست گدایی به‌سوی مردم دراز کنند.» (حکایت‌های شنیدنی 3/48 -علل الشرایع)

2- حکیم و سه پسر

حکیمی سه پسر داشت که در تربیت آن‌ها کوشیده بود و آن‌ها هم به پدر احترام شایانی می‌کردند. او در هنگام مرگ چنین وصیّت کرد: هر چه کالا و پول دارم، همه را به آن فرزندم که از همه کاهل‌تر و تنبل‌تر است، بدهید. پس از مرگ پدر، پسرها نزد قاضی رفتند تا وصیّت پدر را عمل کنند. قاضی به آن‌ها گفت: «هر کدام از شما از روی عقل، تنبلی خود را بیان کنید تا من قضاوت کنم و ارث را به او بدهم.» هر کدام از سه نفر مقداری از زندگی و کارهای خود را بیان داشتند؛ تا این‌که قاضی حکم کرد که سومین برادر، کاهل‌تر از آن دو است و تمام اموال نصیب او باشد. قاضی فهمید که هر سه برادر در امور دنیا کاهل‌اند و در آخرت کوشا هستند، لکن از گفتگوی آن‌ها دریافت سومین برادر در امور دنیا کاهل‌تر است و در امور آخرت کوشاتر می‌باشد و پدر حکیم منظورش این بود. (داستان‌های مثنوی 4/125)

3- عبید زاکانی

عبید زاکانی شاعری طنز گو (م 772) در عصر شاه‌طهماسب صفری می‌زیست و قریب 82 سال عمر کرد. او در سال‌های پیری بااینکه چهار پسر داشت، اما پسرها زندگی او را تأمین نمی‌کردند. او برای جذب پسرها به خودش، هرکدام را جداگانه طلبید و به آن‌ها گفت: من علاقه‌ی خاصی به تو دارم و فقط به تو می‌گویم، به برادرهایت نگو. عمری تلاش کردم و حاصل آن پول‌هایی است که در خُمره‌ای (کوزه) گذاشته‌ام و در فلان جای زیرزمین مخفی کرده‌ام. پس از مرگ تو مجاز هستی که آن را برای خود برداری. این وصیّت جداگانه، اما در متن و موضوع واحد سبب شد تا بچه‌ها به پدر محبت زیاد بکنند. وقتی عبید وفات یافت، پسران در پی فرصت و گنج بودند که یواش‌یواش متوجه شدند که وصیّت به چهار نفر شده است. پس در ساعت معین رفتند خمره را از زیرزمین برداشتند و خوشحال شدند و از فرط شادی در خود نمی‌گنجیدند. وقتی سر خمره را بازنمودند، دیدند درونش خالی است و به‌غیراز یک برگ کاغذ که شعر عبید در آن نوشته شده بود، چیز دیگری نیست. خدای داند و من دانم و تو هم دانی **** که یک فلوس ندارد عبید زاکانی (داستان دوستان 1/213- بگوییم و بخندیم -الکنی و القاب 2/286)

4- پنج نفر وصی

ابوایّوب جوزی گوید: نصف شبی منصور دوانیقی خلیفه‌ی عباسی، مرا احضار کرد. نزدش رفتم و دیدم بر تخت نشسته و شمعی نزدش می‌باشد و نامه‌ای در دست دارد و می‌خواند. چون سلام کردم نامه را پیش من انداخت و گریست و گفت: این نامه‌ی محمد بن سلیمان است که از مدینه خبر وفات امام جعفر صادق علیه‌السلام را نوشته است، پس سه بار انّا لله وَ اِنّا إلیه راجِعون گفت، بعد گفت: «مثل جعفر کجا دیگر پیدا می‌شود؟» به من گفت: برای فرماندار مدینه نامه‌ای بنویس که: اگر امام صادق علیه‌السلام یک نفر به خصوص را وصی قرار داده، گردن وصی را بزند. بعد از چند روز نامه از مدینه رسید که امام صادق علیه‌السلام پنج نفر را وصی قرار داد: خلیفه، محمد سلیمان فرماندار مدینه، عبدالله و موسی دو پسر خود و حمیده مادر موسی. چون منصور نامه را خواند، گفت: این‌ها را نمی‌توان کشت. چون امام می‌دانست منصور وصی حقیقی او را می‌کشد، پنج نفر را وصی قرار داد و اول اسم خلیفه را نوشت و سپس آن‌ها را تا وصی حقیقی معلوم نگردد و به خطر نیفتد. (منتهی الامال 2/157 –مناقب ابن شهرآشوب)

5- شورای شش نفره

وقتی ابابکر از دنیا رفت، عمر را وصی خود قرار داد؛ اما وقتی عمر در بستر مرگ افتاد، برخلاف وصیّت ابابکر، وصیّت کرد که خلافت بعد از من میان شش نفر به شورا گذاشته شود: عبدالرحمان بن عوف، طلحه بن عبدالله، عثمان بن عفان، زبیر بن عوام، علی بن ابیطالب علیه‌السلام و سعد وقاص. و در وصیّت‌نامه ذکر کرد: اگر دو نفر با یکی بیعت کردند و دو نفر دیگر با یک نفر بیعت کردند که تساوی می‌شود، رأی با آن دسته‌ای است که عبدالرحمان در آن است و مخالف را بکشند. زیرکی عمر در این بود که عبدالرحمان پس عموی سعد وقاص بود و عثمان هم داماد عبدالرحمان بود و این‌ها یک رأی دارند. [نظرشان باهم است] چون به شورا گذاشتند، طلحه حق خود را به عثمان داد و زبیر حق را به امیرالمؤمنین علیه‌السلام داد. سعد وقاص حق را به عبدالرحمن بخشید. عبدالرحمان به امیرالمؤمنین گفت: من با تو بیعت می‌کنم به شرطی که به کتاب خدا و سنت پیامبر و سیره‌ی ابی بکر و عمر عمل کنی. امیرالمؤمنین علیه‌السلام فرمود: «من به کتاب خدا و سنت رسول و اجتهاد خودم عمل می‌کنم.» عبدالرحمان این کلمات را به عثمان گفت و عثمان در جا قبول کرد. عبدالرحمان سه مرتبه این کلمات را تکرار کرد و او قبول نمود. پس عبدالرحمان با عثمان بیعت کرد و دیگران به‌غیراز بنی‌هاشم با عثمان بیعت کردند و این شورا سه روز طول کشید و در اول محرم سال 24 عثمان خلیفه شد. (منتخب التواریخ، ص 154)

وسواس

قرآن:

خداوند متعال در آیات 5-4 سوره‌ی ناس می‌فرماید: «بگو پناه می‌برم از شر وسوسه‌ی شیطانی که کارش وسوسه‌ی در دل‌های مردمان است.»

حدیث:

«از حضرت امام صادق علیه‌السلام سؤال شد از وسوسه اگر زیاد باشد چه کنم؟ فرمود: چیزی نسیت (زیاد) ذکر لااله‌الاالله را بگو.» (اصول کافی 2/310)

توضیح مختصر:

وسوسه، از شیطان است و جنبه‌ی نفسی دارد. اگر فکر و خیالی آید که جنبه‌ی رحمانی و ملکی نداشته ابتدای حرکت است و در درازمدت جایگزین می‌شود. هر کس به‌نوعی از وسوسه، از طهارت، نماز، گمان بد و … مبتلا و دچار است درواقع اصابت تیر در عقل وارد می‌شود. وسوسه، صوت خفی است که در ضمیر انسان پیدا می‌شود و به حدیث نفس مشغول می‌گردد. در حقیقت نفس اماره، شیطان نفس است و قوای او جنود جهل هستند که شخصی را که آمادگی برای وسوسه داشته باشد به دام می‌اندازد. این نوعی مرض بسیار سنگین و سخت است که بعضی در درمان آن مخصوصاً اگر کهنه باشد درمانده شده‌اند. آن‌که دائماً در طهارت و نجاست مشکل دارد و یا به بخل گرایش دارد و همه نقشه‌های عدم انفاق را می‌ریزد و به طمع، گرایش‌های جمع‌کردن را نفسش می‌آموزد و به او می‌گوید: فقر سخت است، انسان باید به تراکم مال بیفزاید و … درواقع شیطان نفس راه‌های نفوذی خود را باز می‌کند تا بتواند صاحب خود را از راه «تشکیک» و «اگر» و «باید» در دام بیندازد. آدم وسواس، از عقل پیروی نمی‌کند، از شریعت بهره‌مندی ندارد و زندگی خود و اطرافیان را به مخاطره می‌اندازد. او نوعی حلقه بدبینی را به گردن می‌اندازد و آتش جهنم را برای خود می‌خرد.

1- ارادت

مردی نزد رسول خدا صلی‌الله علیه و آله آمد و عرض کرد: ای رسول خدا من منافق شدم، فرمود: «به خدا سوگند تو منافق نشده‌ای، اگر منافق بودی نزد من نمی‌آمدی که مرا به آن آگاه کنی، چه چیزی تو را به شک انداخته؟ به گمانم آن دشمن حاضر به خاطرت آمده و به تو گفت: کی تو را آفریده! تو گفتی: خدا مرا آفریده. پس به تو گفت: چه کسی خدا را آفریده؟ آن مرد عرض کرد: به آن خدایی که ترا مبعوث کرده درست همان است که شما می‌فرمایید. پیامبر فرمود: شیطان از راه عمل نزدتان می‌آید چون بر شما دست نمی‌یابد، از راه سوسه در ذهن به سراغ شما می‌آید تا شما را گمراه کند، هرگاه چنین چیزی پیش آمد خدا را به وحدانیّت یاد کنید. (تا خیالات شیطانی از شما دور شود.) (اصول کافی جلد 2 باب الوسوسه و حدیث النفس ح 5)

2- فرصت ندادن به وسوسه‌ی شیطان

روزی یکی از بازرگانان متدیّن در صحن مقدس امام حسین علیه‌السلام در کربلا؛ در جمعی نشسته بود و گفتگو می‌کرد. در این وقت یک نفر آمد و در وسط صحن به آن‌ها گفت: فلان تاجر از دنیا رفت. بازرگان مذکور تا این سخن را شنید، به حاضران گفت: «آقایان گواه باشید که این تاجر تازه گذشته، فلان مبلغ از من طلبکار است.» یکی از حاضران گفت: «چه موجب شد که این سخن را در این وقت بگویی؟» بازرگان گفت: «من مبلغی را از این تاجر فوت‌شده، قرض گرفتم و هیچ‌گونه سندی به او نداده‌ام و هیچ‌کس جز خودش اطّلاع نداشت، ترسیدم شیطانی با وسوسه خود مرا گول بزند و این مبلغ را به بهانه این‌که کسی اطلاع ندارد به ورثه او ندهم، شما را گواه گرفتم تا برای شیطان هیچ‌گونه فرصت و راه طمع به‌سوی من باقی نماند و توطئه شیطان را جلوتر نابود نمایم.» (حکایت‌های شنیدنی 3/65 -الی حکم الاسلام، ص 187)

3- وسوسه و اثر وضعی عمل

مرد سقائی در شهر بخارا بود و سی سال به خانه‌ی زرگری آب می‌برد و هیچ نظر بدی از او دیده نشد. روزی سقا آب به منزل زرگر برد و چشم او به دست زن زرگر افتاد و به وسوسه افتاد و او را تقبیل کرد و لذت برد. ظهر زرگر وارد منزل شد عیالش گفت: «امروز تو در دکان چه‌کار بدی کرده‌ای؟» گفت: هیچ. اصرار کرد و مرد زرگر گفت: «زنی برای خرید دست بند به دکّانم آمد و من خوشم آمد و به وسوسه بازوی او را گرفتم و او را بوسیدم.» زن گفت: الله‌اکبر! مرد گفت: چرا تکبیر گفتی؟ زن جریان سقا و بوسیدن او را گفت؛ که اثر وضعی عمل تو، باعث شد سقایی که سی سال با چشم پاک به خانه ما رفت‌وآمد داشت این کار را کند. (منتخب التواریخ ص 813- انوارنعمانیه)

4- شیطان در سه حال

علت این‌که حاجیان در سه جا از سرزمین مِنی سنگ به شیطان (رمی جمره) می‌زنند (مرحوم صدوق این علت را از امام کاظم علیه‌السلام نقل کرده است) این است که وقتی ابراهیم در خواب دید که خداوند می‌فرماید: اسماعیل را ذبح کن، بدون آن‌که جریان را به اسماعیل بگوید به فرزندش فرمود: «پسرم طناب و کارد را بردار تا به این درّه برویم و مقداری هیزم تهیه کنیم.» شیطان به‌صورت پیرمردی سر راه ابراهیم آمد و گفت: «چه‌کار می‌خواهی بکنی؟» گفت: «امر خدا را می‌خواهم انجام بدهم.» شیطان گفت: این شیطان در خواب به تو دستور داده این کار را انجام دهی؛ ابراهیم او را شناخت و طرد کرد. وسوسه در ابراهیم اثر نکرد؛ نزد اسماعیل آمد و جریان کشتن را به اسماعیل گفت، اسماعیل فرمود: برای چه؟ گفت: «پنداشته که پروردگارش او را به این کار دستور داده.» فرمود: اگر امر خدا باشد قبول کنم. شیطان برای وسوسه نزد هاجر مادر اسماعیل رفت و جریان را گفت. هاجر فرمود: «علاقه‌ای که ابراهیم به اسماعیل دارد او را نخواهد کشت.» شیطان گفت: «او خیال کرده خدا او را دستور داده است.» هاجر فرمود: «اگر خدا گفته باشد ما تسلیم او هستیم.» شیطان دور شد و نتوانست ابراهیم را از این دستور الهی به وسوسه منحرف کند، لذا سه جا ابراهیم سنگ به‌طرف شیطان انداخت تا دور شود؛ خدا به این خاطر، این عمل را سنّت قرار داد تا حاجیان هرساله آن را تکرار کنند. (تاریخ انبیاء،1/69)

5- وسوسه در وضو

یکی از مسلمانان در وضو گرفتن وسواس داشت یعنی چندین بار اعضای وضو را می‌شست، ولی به دلش نمی‌چسبید و آن را نادرست می‌خواند و تکرار می‌کرد. عبدالله بن سنان می‌گوید: به حضور امام صادق علیه‌السلام رفتم و از آن مسلمان صحبت کردم و گفتم: «بااینکه او عاقل است در وضو گرفتن وسواس دارد.» امام فرمود: «این چه عقلی است که در او وجود دارد و چگونه مرد عاقلی است، بااینکه از شیطان پیروی می‌کند؟!» گفتم: «چگونه از شیطان پیروی می‌کند؟» فرمود: «از او بپرس این وسوسه کی به او دست می‌دهد و وسواسی که دارد از چیست؟ خود او در جواب خواهد گفت: از کار شیطان است.» (ابلیس نامه 1/96 -بحارالانوار 21/336)

نوح علیه‌السلام

قرآن:

خداوند متعال در آیه‌ی 163 سوره‌ی نساء می‌فرماید: «ای پیامبر ما به تو وحی می‌کنیم همان‌طور که به نوح و انبیاء وحی کردیم».

حدیث:

امام صادق علیه‌السلام فرمود: «نوح را به این خاطر نوح نامیدند که بر خود نوحه می‌کرد.» (بحارالانوار، 11/286)

توضیح مختصر:

حضرت نوح از پیامبران اولوالعزم بوده و قضایای بسیار از او به اسم نبأ (خبر) نوح آمده است، لذا از ایشان به شیخ الانبیاء در قرآن تعبیر کرده‌اند و سوره‌ای هم به نام نوح تعیین شده است. او قریب 950 سال قومش را موعظه کرد و آنان را به توحید و شرک نورزیدن دعوت نمود ولی عده‌ی قلیلی به او ایمان آوردند. پس خداوند او را خواند و شکایت قومش را کرد و خداوند دعایش را مستجاب نمود و دشمنان را به طوفانی از آب مبتلا و هلاک کرد. نوح علیه‌السلام چنین می‌گفت: «خدایا اینان عصیان گفته‌های مرا می‌کنند پس کسی از آنان را روی زمین مگذار.» البته دو نفر از وابستگان درجه‌ی اول او یعنی همسر و فرزندش مخالف بودند و مورد غضب خداوند قرار گرفتند. خداوند در قرآن، سلام بر نوح داده و او را عبد شکور نامیده است. او در ارشادات، صادق و بشیر و نذیر بوده است، آن‌ها را آشکار و پنهان دعوت به خداپرستی کرد و فرمود طلب آمرزش از کارهایتان کنید تا خداوند اولاد و مال بر شما بیفزاید؛ اما آنان دست از بت‌پرستی نمی‌کشیدند. آنچه از قرآن استفاده می‌شود این‌که از انبیایی که بسیار در مقابل امتشان صبر کردند و آزارها دیدند و مدتشان هم طولانی بود یکی حضرت نوح بود و عذاب بر قومش هم استثنایی بود به نام طوفان نوح یا طوفان آب. همه‌جایی که انسان‌ها زندگی می‌کردند و تمرّد می‌نمودند را عذاب فراگرفت. از دعاهای نوح است که عرض کرد: «پروردگارا! مرا و پدر و مادر مرا و هر کس که با داشتن ایمان به خدا به خانه‌ام درآید و جمیع مؤمنین و مؤمنات و ستم‌کاران را جز بر هلاکتشان نیفزا.» (سوره‌ی نوح، آیه‌ی 28)

1- اسم‌های نوح

نوح پسر ملک او پسر متوشلخ و او پسر ادریس بود. (طبقات ابن سعد 1/45) امام رضا علیه‌السلام فرمود: مردی از اهل شام از امیرالمؤمنین علیه‌السلام سؤال کرد از اسم نوح علیه‌السلام؛ فرمود: «نامش «سکن» بود و او را نوح می‌نامیدند برای آن‌که بر قوم خود نه‌صد و پنجاه سال نوحه کرد.» (علل الشرایع، ص 595) امام صادق علیه‌السلام فرمود: «اسم نوح عبدالغفار بود و برای این او را نوح نامیدند که نوحه بر خود می‌کرد.» (علل الشرایع، ص 28) امام صادق علیه‌السلام فرمود: «اسم نوح، عبدالملک بود و او را نوح گفتند، چون پانصد سال گریه کرد.» (علل الشرایع، ص 28 -قصص‌الانبیاء راوندی، ص 84) در حدیث دیگر فرمود: «نامش عبدالاعلی بود.» (علل الشرایع) * به خاطر طولانی بودن عمر نوح که او را شیخ الانبیاء می‌گویند، ممکن است در هر دوره و نسلی به نامی ملقّب بوده است.

2- شمایل

نوح نجار بود و اندکی گندمگون، سرش دراز و رویش باریک و چشم‌هایش بزرگ بود. ساق‌هایش باریک و گوشت ران‌هایش بسیار بود. نافش بزرگ و ریشش دراز و پهن قامت و تنومند بود.

3- هزار مرتبه لااله‌الاالله

امام رضا علیه‌السلام فرمود: چون نوح در کشتی سوار شد حق‌تعالی به‌سوی او وحی فرمود: «ای نوح! اگر بترسی از غرق شدن هزار مرتبه لااله‌الاالله بگو، پس نجات از من بطلب تا نجات دهم تو را و هر که با تو ایمان آورده است.» چون نوح و هر که با او بود در کشتی نشستند و بادبان‌ها را بلند کردند، باد تندی بر کشتی وزید و نوح از غرق شدن ترسید و باد پیشی گرفت و نتوانست که هزار مرتبه لا اله الا الله بگوید. پس به زبان سریانی گفت: «هلو لیا الفا الفا یا مار یا اتقن» پس اضطراب کشتی تخفیف یافت و کشتی به راه افتاد. پس نوح گفت: آن سخنی که خدا مرا به آن از غرق نجات بخشید سزاوار است که از من جدا نشود. پس در انگشترش نقش کرد: «لااله‌الاالله اَلْف مَرَّه یا رَبّ اَصلِحْنی» یعنی لااله‌الاالله هزار مرتبه می‌گویم پروردگارا مرا به اصلاح آور. (عیون اخبار الرضا، ج 2، ص 55)

4- سام

نوح بعد از فرود آمدن از کشتی پنجاه سال زنده بود. پس جبرئیل به نزد او آمد و گفت: «ای نوح! پیغمبری تو منقضی شد و ایام عمر تو تمام گشت. پس نام بزرگ خدا و میراث علم و آثار علم پیغمبری که با توست به پسر خود سام بده که در زمین، بی‌آنکه عالِمی در آن باشد اطاعت خدا دانسته نشود.» پس نوح اسم اعظم و میراث علم و پیغمبری را به سام داد؛ اما پسران او، حام و یافث نزدشان علمی نبود. پس نوح بشارت داد که بعد از او هود علیه‌السلام مبعوث خواهد شد و امر کرد ایشان را که متابعت او بکنند و امر کرد که هرسال وصیت‌نامه او را بگشایند و در آن نظر کنند و آن روز عید ایشان باشد چنان چه حضرت آدم علیه‌السلام نیز ایشان را امر فرموده بود. پس ظلم و تجبّر در فرزندان حام و یافث ظاهر شد و فرزندان سام با آنچه نزد ایشان از علم بود پنهان شدند. لذا بر سام، دولت حام و یافث مسلط شدند. فرزندان حام اهل سنت و هند و حبشه‌اند و فرزندان سام عرب و عجم‌اند و دولت این‌ها در امت حضرت محمد صلی‌الله علیه و آله جاری شد. آن وصیت نوح را به میراث می‌گرفتند عالمی بعد از عالمی تا حق‌تعالی حضرت هود را مبعوث گردانید. (کمال‌الدین، ص 134)

5- پسر نوح

چون کشتی نوح آماده شد، خداوند فرمود: سوار شوید در کشتی درحالی‌که تبرک جوئید به نام خدا در هنگام رفتن کشتی و ایستادن، یا بسم‌الله بگویید در این دو حال.» پس کشتی به حرکت در آمد و نظر کرد نوح به‌سوی پسر کافرش که در میان آب برمی‌خاست و می‌افتاد، فرمود: «ای پسرم سوار شو با ما و مباش با کافران.» (سوره هود، آیه 42) پسر گفت: «به‌زودی جا گیرم و پناه برم به‌سوی کوهی که نگاه دارد مرا از آب.» (سوره هود، آیه‌ی 43) نوح فرمود: «نیست نگهدارنده امروز از عذاب الهی مگر کسی که خدا او را رحم کن.» (سوره هود، آیه‌ی 43) پس نوح به درگاه الهی عرضه داشت: «پروردگارا به‌درستی که پسر من از اهل من است و به‌درستی که وعده‌ی تو حق است و تویی حکم کننده ترین حکم کنندگان.» (سوره هود، آیه‌ی 45) خداوند فرمود: «ای نوح! به‌درستی که نیست این پسر از اهل تو که وعده داده‌ام ایشان را نجات دهم زیرا او صاحب کردار ناشایست است پس سؤال مکن از من چیزی را که تو را به آن علمی نیست، به‌درستی که تو را پند می‌دهم از این‌که بوده باشی از جاهلان.» (سوره هود، آیه‌ی 46) نوح عرض کرد: «پروردگارا به‌درستی که من پناه می‌جویم به تو از آن‌که سؤال نمایم از تو چیزی را که مرا به آن علمی نبوده باشد و اگر نیامرزی مرا و رحم نکنی خواهم بود از زیان‌کاران.» (سوره هود، آیه‌ی 47) «پس حائل شد میان ایشان (نوح و پسرش) موج و گردید پسر نوح از غرق‌شدگان». (سوره هود، آیه‌ی 43؛ تفسیر قمی، ج 1، ص 326؛ حیوه القلوب، ج 1، ص 259-244)