دُرّ نجف

داستان‌هایی از زندگی امیرالمؤمنین (ع)

فصل اول · بخش سوم

دست علی علیه‌السلام همانند دست پیامبر صلی‌الله علیه و آله

ابوهریره گفت: «نزد پیامبر صلی‌الله علیه و آله رفتم و خرما پیش او بود، بر او سلام کردم و جواب سلامم را داد و یک مشت خرما به من داد، آن را شمردم هفتادوسه دانه بود؛ از نزد او پیش علی بن ابیطالب علیه‌السلام رفتم و ظرفی از خرما نزدش بود، بر او سلام کردم و جواب سلامم را داد و به رویم خندید و یک‌مشت خرما به من داد، آن را شمردم هفتادوسه دانه بود؛ بسیار تعجب کردم و به نزد پیامبر صلی‌الله علیه و آله برگشتم و عرض کردم: یا رسول‌الله صلی‌الله علیه و آله! خدمت شما آمدم و یک‌مشت خرما به من دادید، آن را شمردم هفتادوسه دانه بود و سپس نزد علی بن ابیطالب علیه‌السلام رفتم، پیش او هم خرما بود یک‌مشت خرما به من دادند آن را شمردم هفتادوسه دانه بود از این واقعه تعجب کردم.

پیامبر صلی‌الله علیه و آله فرمود: «ای ابوهریره! مگر نمی‌دانی که دست من و دست علی علیه‌السلام در عدالت یکسان است؟»(کفایة الطالب، ص 129- علی و خلفاء ثلاثه)

اقرار بر گناه

از امام صادق علیه‌السلام نقل شده است که روزی امیرالمؤمنین علیه‌السلام با جمعی از اصحاب بودند که شخصی آمد و عرض کرد یا امیرالمؤمنین! من به پسری دخول کردم، مرا پاک کن! امام فرمود: برو به منزل خودت، شاید صفرا و یا سودا بر تو غلبه کرده باشد؛ چون فردا شد باز آمد و اقرار بر لواط کرد، حضرت همان جواب را فرمودند؛ آن شخص روز سوم آمد، اقرار کرد و حضرت، جواب روز اول را دادند؛ روز چهارم هم آن شخص آمد و اقرار کرد، امام فرمود: حالا که چهار مرتبه اقرار کردی، پیامبر صلی‌الله علیه و آله در حد این عمل سه حکم فرموده است یکی از این سه حکم را انتخاب کن؛ عرض کرد: کدامند؟ فرمود: شمشیر بر گردن زدن، یا انداختن از بلندی، با حالتی که دست و پا بسته باشد، یا سوزانیدن با آتش.

آن مرد گفت: کدام‌یک از این سه عقوبت بر من سخت‌تر است؟ فرمود: سوختن با آتش، عرض کرد: یا امیرالمؤمنین علیه‌السلام من آن را اختیار کردم.

امام فرمود: پس خودت را برای این کار آماده کن. عرض کرد: حاضر شدم، برخاست و دو رکعت نماز خواند و در تشهد خود بنشست و گفت: خداوندا! مرتکب گناهی شده‌ام که تو می‌دانی و از عذاب تو ترسیدم و به خدمت وصی رسول‌الله صلی‌الله علیه و آله و پسرعموی آن حضرت آمده‌ام و از او خواستم که مرا از آن گناه پاک کند که انجام داده‌ام؛ او مرا مخیّر کرد در سه نوع از عذاب و من سخت‌ترین آن‌ها را اختیار کرده‌ام؛ خداوندا! از رحمت تو سؤال می‌کنم که این سوختن را در دنیا کفارهٔ من قرار بدهی و مرا در آخرت نسوزانی.

بعد از آن برخاسته و گریه‌کنان خود را بر آن گودال انداخت که آتش در آن شعله می‌کشید، امام از این منظره گریه کرد و اصحاب نیز گریه کردند؛ امام فرمود: ای مرد! برخیز از میان آتش که ملائکه را به گریه درآوردی و خداوند توبهٔ تو را قبول کرد، برخیز و دیگر بر آن کار نزدیک مشو.

در روایت دیگر دارد که شخصی گفت: یا امیرالمؤمنین علیه‌السلام! آیا حدی از حدود خداوند را تعطیل می‌کنی؟ فرمود: وای بر تو! هرگاه امام از طرف خداوند منصوب باشد و گناهکار از گناه خود توبه کند بین خود و خدایش، پس بر خداست که او را بیامرزد. (قضاوت‌های محیرالعقول- التهذیب- وافی، ج 2، ص 51- عجائب احکام امیرالمؤمنین.)

نزول سورهٔ «والّیل» دربارهٔ علی علیه‌السلام

موسی بن عیسی انصاری گفت: بعد از نماز عصر با امیرالمؤمنین علیه‌السلام نشسته بودم، مردی خدمت امام آمد و عرض کرد: یا علی! تقاضایی دارم خواستهٔ مرا برآورید. فرمود: بگو! عرض کرد: من مستأجر خانهٔ کسی هستم که درخت خرمایی در خانه‌اش می‌باشد و هرگاه باد یا پرنده‌ای خرمایی را می‌اندازد، من و بچه‌هایم از آن می‌خوریم و او رضایت ندارد، شما واسطه شوید تا از من درگذرد.

موسی بن عیسی گفت: حضرت به من فرمود: بیا باهم برویم؛ در خدمت ایشان رفتیم تا نزد صاحب درخت رسیدیم؛ حضرت سلام نمود و او جواب داد، احترام کرد و خوشحال شد و عرض کرد: به چه علت تشریف آوردید؟! فرمود: این مرد، خانهٔ شما می‌نشیند و از خرماهای افتاده از درخت استفاده می‌کند، او را حلال کنید؛ او قبول نکرد. حضرت، بار دیگر خواهش کرد قبول نکرد. مرتبهٔ سوم فرمود: به خدا قسم از طرف پیامبر صلی‌الله علیه و آله به خاطر این کار ضامن می‌شوم که خداوند، باغی در بهشت به تو بدهد؛ بازهم نپذیرفت! هوا نزدیک شب می‌شد، امام فرمود: خانه را به فلان باغستان من می‌فروشی؟ گفت: آری؛ فرمود: خداوند و موسی بن عیسی انصاری را شهادت می‌گیرم که فلان باغستان را با تمام درختانش در مقابل آن منزل به تو فروختم؛ راضی هستی؟ گفت: من هم خدا و موسی بن عیسی را به شهادت می‌گیرم که خانه را در مقابل باغ فروختم.

امام به آن شخص فرمودند: منزل را مالک شو، خداوند به تو برکت می‌دهد و برایت حلال است؛ در این هنگام، صدای اذان بلند شد و همه به سوی نماز مغرب و عشاء به امامت پیامبر صلی‌الله علیه و آله رفتند و نماز گزاردند.

فردا بعد از نماز صبح، وحی بر پیامبر نازل شد و پس از پایان وحی، پیامبر صلی‌الله علیه و آله روی به اصحاب کرد و فرمود: کدام یک از شما دیشب عمل خوبی انجام دادید؟ شما می‌گویید یا من بگویم؟!

امیرالمؤمنین علیه‌السلام فرمود: شما بفرمایید، پیامبر صلی‌الله علیه و آله فرمود: جبرئیل بر من نازل شد و گفت: دیشب، علی بن ابیطالب کار نیکی انجام داد، سؤال کردم آن عملش چه بود؟ گفت: این سوره را بخوان: «بسم‌الله الرّحمن الرّحیم و اللّیل إذا یغشی و النّهار إذا تجلّی…» (اللیل آیه 1 و 000) و به امیرالمؤمنین علیه‌السلام فرمود: تو بهشت را تصدیق نمودی و باغ خود را در عوض آن خانه دادی و به آن شخص بخشیدی؟ عرض کرد: بلی؛ فرمود: سورهٔ «واللیل» دربارهٔ تو نازل شد و بعد، پیشانی حضرت را بوسید و فرمود: من برادر تو و تو برادر من می‌باشی. (بحارالانوار، ج 9، ص 516-پند تاریخ، ج 2)

لشکر علی علیه‌السلام در کمبود مواد غذایی

چون جنگ صفین به طول کشید لشکریان حضرت امیرالمؤمنین علیه‌السلام از نبودن آذوقه و گرسنگی زیاد و کمبود علوفهٔ حیوانات، به نزد حضرتش آمدند و شکوه کردند و گفتند: ما را قوت یک روز هم باقی نمانده است، حیوانات هم غذا ندارند و لشکر در اضطراب هستند.

حضرت روز بعد پس از نماز صبح، بالای تپهٔ بلند برآمد و دست نیاز به درگاه خداوند بی‌نیاز برداشت تا خداوند برای لشکر و حیوانات روزی بفرستد؛ هنوز حضرت به مکان خویش برنگشته بود که دیدند قافله‌ای آمد و جمیع آنچه احتیاج بود از گوشت و آرد و لباس‌های دوخته و علف حیوانات و غیره را برای لشکر حضرت آورد؛ قافله وسایل را گذاشت و از صفین برفت، هیچ‌کس متوجه نشد که این قافله و افراد و غذاها از کجا آوردند و آمدند و به کجا رفتند. (تحفة المجالس، ص 147)

والی «عُکبرا» در حضور امام

امیرالمؤمنین علیه‌السلام شخصی از «ثقیف» را والی «عُکبرا» نمود، وقتی به حضور امام آمده بود، حضرت به او فرمودند: بعد از نماز ظهر به نزدم بیا.

گوید: «من سر وقت معین شده به نزد امام رفتم، هیچ دربانی نداشت تا مرا از آمدن منع کند، دیدم نشسته و نزدش پیاله و کوزه آبی نهاده است؛ دستور داد تا ظرفی بسته و مهر کرده را آوردند. به خودم گفتم، امام مرا امین می‌داند که پیش من این بسته را می‌گشاید که درونش جواهر است؛ امام مهر بر ظرف را شکسته و ظرف را باز کرد، دیدم درونش سویق (نانی که با آرد الک نکرده درست شده) است، پس بعضی از آن را بیرون آورد و در پیاله ریخت و مقداری آب بر آن افزود، مقداری خودش خورد و مقداری به من خورانید؛ نتوانستم صبر کنم، عرض کردم: ای امیرالمؤمنین علیه‌السلام! بااینکه در عراق، غذا و طعام زیاد است شما این چنین غذایی می‌خوردید؟! فرمود: قسم به خدا به خاطر بخل، مهر نکردم، بلکه فقط به‌قدر احتیاج خریدم، چون می‌ترسم چیزی از آن کم شود و به‌جایش چیز دیگر بگذارند و من دوست ندارم که به شکمم غیر از غذای پاک برسد، برای همین علت چنین کرده‌ام، ولی تو چیزی را که نمی‌دانی حلال است نخور.»(کشف الغمه، ص 50)

علی علیه‌السلام برتر از سلیمان و عیسی است

شخصی به امیرالمؤمنین علیه‌السلام عرض کرد: عیسی بن مریم مردگان را زنده می‌کرد و سلیمان بن داوود، سخن مرغان را می‌فهمید آیا شما را این منزلت هست؟

حضرت فرمود: سلیمان بن داوود چون هدهد را نیافت خشمناک شد، هدهد آب را در شکم زمین می‌دید و آنان را بر آن راهنمایی می‌نمود، درحالی‌که سلیمان نمی‌دانست؛ با آن قدرتی که بادها و مردان و آدمیان و پریان و دیوان و سرکشان در زیر فرمانش بودند، خدای متعال در کتابش می‌فرماید: «و لو أنّ قراناً سیّرت به الجبال أو قطعت به الارض أَو کُلِمَ به الموتی»(رعد:31) «اگر قرآنی باشد که به اعجازش کوه‌ها روان شوند و زمین بشکافد و مردگان به سخن آیند همانا این قرآن است».

و نیز خداوند می‌فرماید: «ما من غائبةٍ فی السّماءِ و الارض إلّا فی کتابٍ مبین»(نحل:75) «هیچ موجود ناپدیدی در آسمان و زمین نیست مگر در کتاب مبین می‌باشد» و همچنین فرمود: «ثمّ اورثنا الکتاب الّذین اصطفینا من عبادنا»(فاطر:32): «سپس کتاب را میراث برگزیدگان از بندگانمان قرار دادیم».

ما هستیم که خدای متعال این قرآن را میراث ما قرار داده است، قرآنی که در اوست چیزی که به اعجازش کوه‌ها روان شود و زمین بشکافد و مردگان به سخن آیند و آب در زیر زمین دیده شود و میراث ما قرار داده این کتاب را که در آن بیان هر چیزی هست. (ینابیع الموده، باب 14، ص 71- بوستان معرفت)

کرامت بزرگ علی علیه‌السلام

جابر گوید: «با رسول خدا صلی‌الله علیه و آله داخل مکه شدیم. کفار قریش، سیصد و شصت بت بر دور کعبه گذاشته بودند، پیامبر صلی‌الله علیه و آله امر کرد که همه را انداختند و شکستند؛ بالای خانهٔ کعبه، بت بزرگی گذاشته بودند که آن را «هبل» می‌نامیدند، چون نظر پیامبر به آن افتاد فرمود: یا علی! یا تو بر دوش من بالا رو و یا من بر دوش تو پا نهم که «هبل» را از بام کعبه بیندازیم؛ امیرالمؤمنین علیه‌السلام عرض کرد: یا رسول‌الله! شما پا بر دوش من نهید و فرمود: چون پیامبر بر دوش من قرار گرفت از ثقل رسالت و جلالت، نتوانستم آن حضرت را حرکت دهم، پس پیامبر صلی‌الله علیه و آله تبسم کرد و به زیر آمد و مرا بر دوش خود سوار نمود؛ چون برخاستم به‌حق آن خدایی که دانه را شکافته و خلایق را آفریده است، چنان بلند شدم که اگر می‌خواستم آسمان را تصرف کنم می‌توانستم؛

پس «هبل» را گرفتم و به زیر افکندم و بعدازآن خود را از بام کعبه به زیر افکندم و هیچ رنجی به من نرسید و این کرامت از همه عظیم‌تر می‌باشد.» (حق الیقین، ص 132- اربعین خطیب بغدادی)

محبوب‌ترین افراد نزد پیامبر صلی‌الله علیه و آله

امیرالمؤمنین علیه‌السلام و جعفر، برادرش و زید بن حارثه درجایی باهم بودند که جعفر گفت: من دوستدارترین افراد به رسول خدایم.

امیرالمؤمنین علیه‌السلام فرمود: از همه محبوب‌تر نزد پیامبر، منم. زید، آزادشدهٔ پیامبر گفت: من محبوب‌ترین افراد به رسول خدایم.

زید گفت: بیائید برویم نزد پیامبر و این مطلب را بپرسیم؛ آنان از پیامبر اذن خواستند. اسامه بن زید گوید: «من نزد پیامبر بودم که فرمود: اسامه برو ببین چه کسانی هستند؟ من رفتم و برگشتم و گفتم: علی علیه‌السلام و جعفر و زید بن حارثه از شما اذن می‌خواهند، فرمود: به آنان اجازه بده بیایند؛ آنان آمدند نزد پیامبر و گفتند: ما آمدیم که بپرسیم، شما چه کسی را بیشتر از دیگران دوست دارید؟ فرمود: فاطمه علیها السلام. عرض کردند: منظورمان از مردان است؟ فرمود: اما تو جعفر در صورت، همانند صورت من و در اخلاق همانند اخلاق من می‌باشی؛ تو به‌سوی من از درخت من می‌باشی، اما تو یا علی! داماد و پدر فرزندان من و از منی و دوست دارترین افراد به من هستی، اما زید! برادر و مولا یعنی عبد (آزاد شده) مایی». (کشف الغمه، ص 29)

امام و مرقال

مرقال در فتح مکه، مسلمان شد و در تمام جنگ‌های اسلامی شرکت داشت و از اصحاب واقعی امیرالمؤمنین به شمار می‌رفت؛ از قریش در جنگ صفین فقط پنج نفر با امام بودند که یکی از آن‌ها او بود؛ او در انتشار فضایل امام، کوشا و با زبان و دست و عمل از امام حمایت می‌کرد؛ و راوی حدیث «من کنت مولاه، فعلیٌ مولاه» از رسول خدا هم به شمار می‌رود.

امام روزی فرمود: در میان شما چه کسانی حدیث غدیر را از پیامبر شنیده است؟ دوازده نفر برای شهادت آماده شدند که یکی از آنان مرقال بود.

روزی از ایام جنگ صفین، امام به طور مزاح به پرچم‌دار خود، مرقال فرمود: تا کی می‌خوری و می‌آشامی؟ عرض کرد: یا امیرالمؤمنین! کوشش می‌کنم که دیگر از میدان برنگردم. امام فرمود: در مقابل دیدن کتیبه ذی الکلاع حمیری مرگ سرخ از آن می‌بارد؛ کنایه از اینکه قاتل تو ذی الکلاع می‌باشد.

عرض کرد: به خدا قسم دوست ندارم که زمین و آسمان از من باشد و با دوستان تو دشمنی و یا با دشمنانت دوستی؛ امام فرمود: خدایا! شهادت را نصیبش فرما و او را با پیامبرت محشور کن.

خلاصه، مرقال در این جنگ (صفین) پرچم جنگ را پیشاپیش عمار یاسر به جلو می‌برد و با نیزه می‌جنگید تا اینکه امام، متوجه شدند که پرچم توقف کرده است؛ کسی را به نزد مرقال فرستاد که پرچم را پیش ببرد، مرقال گفت: شکم مرا ببین که چگونه پاره شده است، سلام مرا به امیر مؤمنان برسان و بگو رحمت و برکات خدا بر تو باد.

آری، مرقال به دست ذی الکلاع کشته شد و حریفش هم به دست او کشته شد؛ مرقال و عمار در یک روز شهید شدند و امام جسد این دو نفر را در کنار هم نهاد و بر ایشان نماز گزارد و دفن نمود. (پیغمبر و یاران، ج 5، ص 298- رجال کشی اسد الغابه- نهج‌البلاغه ابن ابی الحدید.)

مبارزه علی علیه‌السلام با عمرو بن عبدود

جنگ خندق در سال پنجم هجری اتفاق افتاد، یکی از پیکارهای مهم در این جنگ، نبرد امام با عمرو بن عبدود بود، عمرو از شجاعان عرب بود، کسی بود که عمر گفت: «من با او هم‌سفر شام بودم و هزار نفر، دزد بر قافلهٔ ما تاختند، عمرو به‌تنهایی آن‌ها را متفرق ساخت و دست و پای شتری را به جای سپر در دست گرفت و آن‌ها را تعقیب کرد».

وقتی در جنگ خندق علی علیه‌السلام دروازهٔ خندق را بر دشمن مسدود کرد تا وارد شهر مدینه نشوند، عمروبن عبدود وارد شد بر وسط میدان و فریاد برآورد: کیست به جنگ من آید؟ هیچ‌کس از ترس، جوابی نداد؛ عمرو گفت: مسلمین کجا هستند که به دستم کشته شوند تا به بهشت روند چرا به‌سوی بهشت نمی‌شتابید؟ چرا نزدیک من نمی‌آیید؟ هیچ‌کس پاسخی نداد و سپس این اشعار را خواند:

«از بس مبارز طلبیدم، سینه‌ام تنگ شد و صدایم بگرفت؛ من درجایی ایستاده‌ام که هر دلیر و جنگجویی بر جان خود می‌لرزد و می‌ترسد؛ راستی که دلیری و ازجان‌گذشتگی از بهترین غریزه‌های جوانمردان است».

در این وقت علی علیه‌السلام برخاست و از پیامبر اجازه خواست؛ پیامبر فرمود: بنشین؛ چند مرتبه دیگر عمرو مبارز طلبید و حماسه خواند، فقط علی علیه‌السلام بلند می‌شد و می‌گفت: یا رسول‌الله! اگر او عمرو است، من علی بن ابیطالبم!

تا اینکه پیامبر اجازه دادند و فرمودند: از خداوند مسألت دارم که تو را بر عمرو، نصرت دهد بعد سر را بلند کرد و عرض کرد: پروردگارا! برادر من و پسر عم مرا تنها مگذار! و با چشمی پر از عاطفه و اشک فرمود: برو که خدا یار و مددکار توست.

امیرالمؤمنین علیه‌السلام به میدان آمد و این رجز را خواند:

«ای عمرو در کار جنگ شتاب مکن، آن کس که تو را جواب گوید عاجز نیست، او دارای حسن نیت و بصیرت و راستی می‌باشد و این صفات، اساس هر رستگاری است.

نزد تو نیامدم جز بر آن امید که زن نوحه‌گر را بر جنازهٔ تو بنشانم و اثر ضربت شمشیری که پس از دورانی از طول زمان، نام آن بماند باقی گذارم».

عمرو از روی تکبر، پاسخی نداد؛ امام فرمود: شنیدم تو پیمان بستی که اگر مردی از قریش یکی از سه چیز را از تو بخواهد بپذیری؟ گفت: آری، فرمود: اول، من تو را دعوت به توحید و اسلام و رسالت محمد صلی‌الله علیه و آله می‌کنم؛ عمرو گفت: قبول نمی‌کنم؛ فرمود: دوم آنکه، از این راهی که آمدی برگرد و از جنگ با پیامبر درگذر؛ گفت: اگر این کار را کنم زنان قریش مرا سرزنش کنند، زیرا من در جنگ بدر، زخمی برداشتم و نذر کردم تا محمد صلی‌الله علیه و آله را نکُشم روغن بر موی سرم نمالم؛ حضرت فرمود: سوم آنکه، تو را به مبارزه با خود می‌خوانم؛ عمرو بخندید و گفت: عرب این خواهش را از من نمی‌کند؛ من دوست ندارم تو را بکشم زیرا با پدرت ابوطالب دوست بودم و در عموهای تو کسانی هستند که از تو زورمندتر هستند؛ تو جوانی و میل ندارم به دست من کشته شوی، تو هم کفو من نیستی.

فرمود: اما من دوست دارم تو را در راه خدا بکشم! عمرو گفت: چه گفتی؟ فرمود: میل دارم با تو جنگ کنم و تو را بکشم و برای این کار پیاده شو با هم بجنگیم. عمرو درحالی‌که غضبناک بود از اسب پیاده شد، بر صورت اسب بکوفت و شمشیری به پای اسب زد و اسب روی زمین بیفتاد، شمشیر دیگری به‌طرف علی علیه‌السلام فرود آورد که حضرت با سپر آن را رد کرد درحالی‌که سپر دو نیم شد و فرقش شکافت، حضرت خود را به گوشهٔ میدان رسانید و با عمامه سر خود را بست و به میدان آمد و فرمود:

ای عمرو! تو خجالت نکشیدی با این شخصیت، برای خود همراه آوردی بااینکه من جوانم و تنها به جنگ تو آمدم.

عمرو برگشت که ببیند کیست، حضرت شمشیری بی‌درنگ بر پای او فرود آورد و او را بر زمین انداخت؛ دو لشکر، منظره را می‌دیدند و غالب شدن علی علیه‌السلام بر عمرو موجب شد که صدای تکبیر و تهلیل بلند شود؛ مشرکین رو به فرار گذاشتند و مسلمین با شادی، مشرکین را تعقیب می‌کردند تا جایی که همهٔ مشرکین فرار کردند.

امام، بعد از چند لحظه آمد که سر عمرو را جدا کند، عمرو گفت: مرا فریب دادی! فرمود: معنی جنگ همین است عمرو (به قولی) آب دهان بر صورت امام انداخت و غضبناک شد. امام از روی سینهٔ عمرو برخاست و چند قدمی بزد و آنگاه بازگشت تا سر عمرو را از تن جدا کند.

عمرو گفت: چرا منصرف شدی و اکنون بازآمدی؟ فرمود: تو آب دهان به صورت من انداختی، در آن حال من خشمناک شدم، نخواستم با آن حال غضب، سر تو را جدا کنم، بلکه با حال انبساط، برای رضای خدا سرت را از تنت جدا کنم. امام سر عمرو را جدا و به نزد پیامبر آورد و از کلمات پیامبر در جنگ خندق این است که «ضربت زدن علی علیه‌السلام در جنگ خندق از عبادت جن و انس افضل است». (زندگانی امیرالمؤمنین علیه‌السلام – بحارالانوار- تاریخ طبری- ناسخ التواریخ)

امام خبر از معاویه می‌دهد

امیرالمؤمنین علیه‌السلام در یکی از سخنان خود به اهل کوفه که بعد از او با معاویه روبرو می‌شوند، از آینده چنین خبر می‌دهد:

«آگاه باشید که به زودی بعد از من، مردی گشاده گلو و شکم برآمده (معاویه) بر شما غالب می‌شود. می‌خورد آنچه بیاید و می‌خواهد آنچه نیاید.»

گویند معاویه هر چه می‌خورد، سیر نمی‌گشت تا اینکه می‌گفت: سفره را برچینید، خسته شدم و سیر نگشتم. علت پرخوری معاویه بر اثر نفرین پیامبر بود؛ وقتی پیامبر کسی را به طلب معاویه فرستاد، دید مشغول غذا خوردن است و نمی‌آید، برگشت و گفت طعام می‌خورد؛ دیگر بار فرستاد باز به خوردن مشغول بود، پس فرمود: «خدایا! شکم او را سیر مگردان». او را بکشید اگر چه او را نخواهید کشت.

آگاه باشید! به زودی او شما را به ناسزا گفتن و بیزاری جستن از من امر می‌کند، اگر شما را به ناسزا گفتن مجبور نمود، مرا دشنام دهید زیرا ناسزا گفتن برای من سبب علو مقام می‌شود و برای شما باعث نجات و رهایی (از شرّ او) می‌شود؛ اما در بیزاری جستن، پس از من بیزاری نجویید، زیرا من به فطرت اسلام تولد یافته‌ام و در ایمان و هجرت سبقت و پیشی گرفته‌ام. (نهج‌البلاغه فیض الاسلام، ص 146، خطبهٔ 56)

علی علیه‌السلام خضاب نمی‌کرد

حفض اعور گوید: «از امام صادق علیه‌السلام دربارهٔ خضاب (رنگ کردن) موی سروصورت سؤال شد، فرمود: خضاب سنت است، گفتم: چرا امیرالمؤمنین خضاب نمی‌کرد؟ فرمود: برای اینکه پیامبر صلی‌الله علیه و آله به او فرموده بود، به همین زودی، موی صورتت از خون سرت (به شمشیر ابن مجلم مرادی) خضاب می‌شود.»

حنان گوید: «من و پدرم و جدّم و عمویم در مدینه به حمامی وارد شدیم و مرد دیگری نیز در حمام بود. آن مرد از جدّم پرسید: ای پیرمرد! چرا خضاب نمی‌کنی؟ عرض کرد: کسی را دیدم از من و تو بهتر بود و خضاب نمی‌کرد.

آن مرد ناراحت شد و فرمود: آن چه کسی بود که از من بهتر بود؟ جدّم گفت: او علی بن ابیطالب علیه‌السلام بود، من او را درک کردم که خضاب نمی‌کرد.

آن مرد سر را پایین افکند و بعد فرمود: راست می‌گویی ای پیرمرد! اگر خضاب کنی همانا رسول خدا خضاب می‌کرد و او بالاتر از علی بن ابیطالب است و اگر ترک خضاب کنی اقتدا به علی علیه‌السلام نموده‌ای.»

حنان گوید: «جون از حمام بیرون آمدیم، پرسیدیم این مرد چه کسی بود؟ گفتند: او زین‌العابدین، امام چهارم با فرزندش، امام باقر علیه‌السلام بود.»(وسائل الشیعه، ج 1، ص 400-399- نمونه معارف اسلام، ج 5-لئالی الاخبار)

داروی گناهان

روزی امیرالمؤمنین علیه‌السلام در یکی از کوچه‌های بصره می‌گذشت، جمعیت فراوانی را دید، نزدیک رفت و دید میان جمعیت، جوان خوش‌رویی با لباس پاک و آراسته با متانت و هیبت روی چهارپایه‌ای نشسته و مردم برای اینکه از او استفاده کنند از هم نوبت می‌گیرند؛ در میان مراجعین کسانی بودند که شیشه‌هایی به دست داشتند و بر او عرضه می‌کردند؛ میان شیشه‌ها خون یا ادرار و امثالهم بود؛ طبیب به آن شیشه‌ها نگاه می‌کرد و برای صاحب هر یک بر حسب آنچه می‌فهمید دارو یا دستوری را صادر می‌کرد.

امیرالمؤمنین علیه‌السلام، جلو رفت و سلام کرد و فرمود: خدایت رحمت کند! آیا برای درد گناه، دارویی همراه آورده‌ای؟ طبیب گفت: مگر گناه، درد یا بیماری است؟ فرمود: آری! گناه بیماری است که مردم را به زحمت انداخته است.

طبیب مدتی سر به زیر انداخت و ساکت ماند و به فکر فرو رفت؛ امام سؤال را دوباره تکرار کرد و او ساکت بود، بعد از ساعتی سر بلند کرد و گفت: قربانت! من که چیزی نمی‌دانم آیا شما داروی گناه را می‌شناسید؟ فرمود: داروی گناهان را می‌شناسم و معالجه می‌کنم؛ طبیب گفت: ممکن است برای ما توصیف بفرمایید؟

امام فرمود: بلی! از اینجا برخیز و به بوستان ایمان برو، چون وارد شدی مقداری از ریشهٔ درخت نیت و دانه‌های پشیمانی و قدری از برگ تدبر و تخم ورع و میوهٔ فهم بردار، اندازه‌ای از شاخه‌های یقین و مغز اخلاص و پوست اجتهاد و قدری هم از ساقه‌های انابه و زهر برگردان تواضع گرفته، همه را با حواس جمع با دلی متوجه و فهمی سرشار با انگشتان تصدیق و کف توفیق میان طشت تحقیق می‌ریزی و با آب چشم‌هایت شستشو می‌دهی و آنگاه تمام را در میان دیگ امید ریخته و به آتش اشتیاق می‌جوشانی، آن قدر تا مواد زائد جدا شود و عصارهٔ حکمت به دست بیاید، سپس آن را گرفته در بشقاب رضا ریخته و نسیم استغفار بر آن می‌دهی تا بیشتر از آنکه فاسد شود خنک گردد؛ و این شربت گوارا می‌شود و در جایی که آدمی نباشد و فقط خدا تو را بیند می‌نوشی؛ این است دارویی که درد گناهان را ساکن کرده، جراحات معصیت را التیام می‌بخشد، به‌طوری‌که اثری از آن باقی نمی‌ماند. طبیب از شنیدن این کلمات، ادب و عجز و اخلاص خود را نسبت به امیرالمؤمنین تقدیم نمود. (روضة الریاحین یافعی، ص 42- طب الکبیر)

تهیهٔ انار برای حضرت فاطمه علیها السلام

روزی امیرالمؤمنین علیه‌السلام به خانه آمد، دید که حضرت فاطمه علیها السلام مریض و تب دار افتاده است، سر خانم را به دامن گرفت و به رخسار او می‌نگریست و می‌گریست؛ چون زهرا کمی به حال آمد، امام فرمود: چه میل داری؟ از من بطلب! عرض کرد: چیزی نمی‌خواهم؛ دوباره امام اصرار کرد؛ عرض کرد: چیزی نمی‌خواهم؛ پدرم رسول خدا صلی‌الله علیه و آله فرمود: از شوهرت علی علیه‌السلام هرگز خواهش چیزی مکن که مبادا خجالت بکشد؛ فرمود: به حق من، آنچه می‌خواهی بگو! عرض کرد: حالا که قسم دادی، اگر انار باشد خوب است؛ امام از منزل بیرون آمد و جویای انار شد، عرض کردند: فصل انار گذشته لکن برای شمعون یهودی از «طایف» چند دانه انار آورده‌اند. امام خود را به در خانهٔ شمعون رسانید و در خانه‌اش را زد، شمعون بیرون آمد و تعجب کرد و عرض کرد: چه باعث شده که در خانه‌ام تشریف آوردید؟ حضرت فرمود: شنیده‌ام از «طایف» اناری برایتان آورده‌اند چنانچه از آن باقی باشد یکی را به من بفروش که برای بیمار عزیزی می‌خواهم.

عرض کرد: فدایت شوم! آنچه بود فروختم، حضرت فرمود: در خانه جستجو کن، شاید باقی مانده باشد؛ عرض کرد: اطمینان دارم که نیست؛ زوجه‌اش پشت در ایستاده بود، عرض کرد: ای شمعون! یک انار ذخیره در خانه است، آنگاه انار را به نزد امام آورد و حضرت چهار درهم، عوض آن به شمعون دادند.

شمعون گفت: قیمتش نیم درهم است، فرمود: چون عیالت انار را ذخیره کرده بقیه از برای او باشد؛ انار را برداشت و به سوی خانه رهسپار شد، در اثنای راه، نالهٔ غریبی شنید و به طرف آن صدار رفت تا داخل خرابه‌ای شد، دید کوری مریض و غریب از شدت ضعف می‌نالد؛ حضرت در بالین او نشست و سر او را در کنار گرفت و جویای احوالش شد. عرض کرد: ای جوان صالح! از اهل مدائن هستم و قرض فراوانی دارم، آمدم به این منطقه تا شاید امیر مؤمنان برای قرضم علاجی نماید که مریض شدم، امام فرمود: چه میل داری؟ عرض کرد: اگر انار باشد مایلم؛ حضرت فرمود: یک انار در این شهر بود که برای بیماری تحصیل کرده‌ام لکن تو را محروم نمی‌کنم، پس انار را دو نیم کرد و نصفی را به دهان مریض داد و نصف دیگر را برای فاطمه علیها السلام برداشت؛ آنگاه فرمود: چه میل داری؟ عرض کرد: اگر نصف دیگر را احسان مایی ممنونم.

حضرت سر به زیر انداخت و به نفس خود خطاب کرد: ای علی علیه‌السلام! این مریض در خرابه غریب و تنهاست، سزاوار رعایت است، شاید خداوند به جهت فاطمه علیها السلام وسیلهٔ دیگری تهیه نماید. پس نصف دیگر انار را به او داد و تا تمام شد؛ مریض امام را دعا کرد و امام رهسپار خانه شد، امام در این فکر که جواب فاطمه علیها السلام را چه بگوید!

متحیرانه آمد تا به در خانه رسید، از داخل شدن به خانه حیا می‌کرد، لذا سر از در خانه پیش برد که ببیند فاطمه علیها السلام خواب است یا بیدار، دید فاطمه علیها السلام تکیه کرده و عرق نموده ولی طبقی از انار فوق‌العاده، نزدش است و تناول می‌کند. خوشحال، داخل خانه شد و از واقعه جویا شد؛ فاطمه علیها السلام عرض کرد: یابن عم! چون تشریف بردید زمانی نکشید که ناگاه در خانه را زدند؛ فضه رفت، دید شخصی است که به در خانه، طبقی انار آورده است، گفت: این طبق انار را امیرالمؤمنین علیه‌السلام برای فاطمه علیها السلام فرستاده است. (مجالس المتّقین شهید ثالث، ص 243)

توصیف امیرالمؤمنین علیه‌السلام

امام صادق علیه‌السلام فرمود: دوست علی نمی‌خورد مگر از حلال، زیرا که علی علیه‌السلام چنین بود. قسم به آن کسی که جان او را (علی علیه‌السلام) قبض کرد، در دنیا حرام نخورد نه کم و نه بیش تا از دنیا رفت. هرگز بر او دو کار پیش نیامد که هر دو طاعت خداوند باشند مگر سخت‌تر و شدیدترین آن‌ها را انجام می‌داد؛ و هیچ مطلبی به رسول خدا نرسید مگر اینکه علی علیه‌السلام را متوجه آن گردانید نظر به وثوقی که با وی داشت.

احدی از این امت را به کردار او طاقت نباشد مگر خودش، عمل او به عمل کسی مانند بود که پیوسته به‌جانب بهشت و دوزخ چشم دوخته بود. هزار مملوک از عین مال خود که با دست و عرق پیشانی به دست آورده خرید و برای رضای خدا و خشنودی او و آزادی از عذاب جهنم، آن‌ها را آزاد کرد.

غذای او نبود مگر سرکه و زیتون و حلوای او، اگر می‌یافت از خرما بود، لباسش کرباس بود و هرگاه از لباسش زیاد می‌آمد آن را با کاردی (که مو و پشم را از بدن گوسفند می‌چینند)، می‌برید و جدا می‌کرد. (غایة المرام- کفایة الخصام، ص 648)

منافق و علی علیه‌السلام

از محمد حنفیه نقل شده است: «وقتی امیرالمؤمنین علیه‌السلام از بیرون مدینه تشریف می‌آورد و با او سلمان فارسی و عمار و صهیب و مقداد و ابوذر بود، عبدالله بن اُبیّ، پسر سلول که بزرگِ منافقین مدینه بود، با یارانش را دیدند، حضرت نزدیک آنان شد، عبدالله بن اُبیّ گفت: آفرین به سید بنی‌هاشم و وصی رسول خدا و برادر و داماد و پدر دو سبطش، آنکه بذل نمود برای رسول خدا مال و جانش را؛ امیرالمؤمنین فرمود: وای بر تو! ای پسر «اُبّی»! تو منافق هستی و گواهی می‌دهم بر تو به نفاقت؛ عبدالله بن ابی گفت: آیا چنین کلامی به من می‌گویی، به خدا سوگند هرآینه من مؤمنم مثل شما و اصحاب شما؛ امیرالمؤمنین فرمود: مادرت به عزایت بنشیند! تو نیستی مگر منافق؛ پس‌ازاین جریان، حضرت با اصحابش به نزد رسول خدا آمدند و آن ملاقات را برای رسول خدا نقل کرد؛ خداوند این آیه را فرستاد:

«و إذا لقوا الّذین آمنوا قالوا امنّا و إذا خلوا شیاطینهم قالوا إنّا معکم إنّما نحن مستهزؤن الله یستهزی بهم و یمدّهم فی طغیانهم یعمهون» (بقره:15-14)

یعنی: «وقتی‌که ملاقات نمودند، عبدالله بن ابی و یارانش، امیرالمؤمنین را گفتند: ما ایمان آوردیم و قرآن و محمد صلی‌الله علیه و آله را تصدیق می‌کنیم و هنگامی‌که خلوت می‌نمودند با شیطان‌های خودشان از منافقین گفتند: ما با شماییم در کفر و شرک، ما استهزاء می‌نماییم علی بن ابیطالب علیه‌السلام و یارانش را، خداوند استهزاء می‌کند آن‌ها را (یعنی تلافی می‌دهد استهزاء آن‌ها را به علی علیه‌السلام و اصحابش در آخرت) و اینان در سرکشی فرورفته‌اند.»(شواهد التنزیل- بصائر، ص 71)

تزویج علی علیه‌السلام با حضرت زهرا علیها السلام

جابر بن عبدالله انصاری گفت: «روزی در مسجد به خدامت رسول خدا حاضر بودم، ابوبکر آمد و گفت: یا رسول‌الله! می‌دانی به تو چقدر محبت دارم و از بهر تو از قوم خود هجرت کردم و مال خود را صرف خدمت تو کردم و بلال را از برای تو آزاد نمودم؛ می‌خواهم فاطمه علیها السلام را به تزویج من درآوری! پیامبر صلی‌الله علیه و آله فرمود: تا وحی از طرف خداوند نرسد من این کار را نکنم؛ پس از نزد رسول خدا بیرون رفت و در راه، عمر بن خطاب او را دید و احوالش بپرسید؛ ابوبکر گفت: نزد رسول خدا بودم و چنین سخنی به او گفتم و او چنین جوابی داد. عمر به خدمت رسول خدا آمد و احوال خود از هجرت و محبت و اسلام آوردنش را بازگو کرد و تقاضای ازدواج با فاطمه علیها السلام را پیش کشید، پیامبر صلی‌الله علیه و آله فرمود: من به وحی عمل می‌کنم تا وحی نباشد فایده‌ای ندارد؛ عمر گفت: از آنجا بیرون آمدم و علی علیه‌السلام را در راه دیدم، فرمود: کجا بودی؟ گفتم: به خدمت رسول‌الله برای تقاضای ازدواج با فاطمه رفته بودم، ولی رسول خدا به وحی، حواله کرد؛ امیرالمؤمنین علیه‌السلام فرمود: من به خدمت رسول‌الله رسیدم و پهلوی او نشستم و عرض کردم: یا رسول‌الله! تو حق مرا می‌دانی و حق پدرم بر تو را می‌دانی و قرابت من نسبت به خودت و جهاد با دشمنان را می‌شناسی؛ پیامبر تبسمی کرده و فرمود: یا علی علیه‌السلام! آیا حاجتی داری؟ عرض کردم: تزویج فاطمه علیها السلام را خواهانم، فرمود: چیزی از درهم و دیناری داری؟ عرض کردم: شتر و زرهی دارم، فرمود: از حیوان سواری چاره‌ای نباشد، لکن زره را بفروش و بهای آن را پیش من آور.

حضرت فرمود: زره را به بازار بردم و به چهارصد و هشتاد درهم بفروختم و در دامن رسول‌الله صلی‌الله علیه و آله ریختم درحالی‌که عده‌ای از صحابه حاضر بودند. پیامبر فرمود: خطبه بخوان و من خواندم و پیامبر صحابه را گواه گرفت بعد فرمود: ای گروه! اصحاب من، بدانید که فاطمه علیها السلام را به علی علیه‌السلام به اجازهٔ خدای- تعالی- دادم؛ جبرئیل به نزدم آمد و گفت: خدای- تعالی- سلام می‌رساند و می‌گوید: فاطمه علیها السلام را به علی علیه‌السلام دو هزار سال پیش از آفریدن آسمان‌ها دادم و خطبه‌خوان، جبرئیل و حاملین عرش از گواهان بودند… رسول‌الله صلی‌الله علیه و آله مقداری از دراهم را به سلمان داد و فرمود: به بازار برو و لباس و مایحتاج خانه را تهیه کن؛ مقداری پول هم به مقداد دادند و فرمودند: برای فاطمه علیها السلام مشک بخر؛ مقداری پول به ابوذر دادند و فرمودند: این مقدار را به ام هانی، خواهر علی علیه‌السلام برسان تا این را بر سر فاطمه علیها السلام نهد؛ به امیرالمؤمنین فرمود: برو به منزل فاطمه علیها السلام، دست به او دراز مکن تا من به شما برسم؛ بعد از ساعتی پیامبر به در خانهٔ فاطمه آمدند و در را زدند، ام هانی در را باز کرد؛ پیامبر به درون خانه تشریف آوردند؛ امیرالمؤمنین برخاست و پیامبر را بنشاند؛ فرمود: ای علی علیه‌السلام! اینک جبرئیل با هفتاد هزار ملائکه بر دست راست، فاطمه علیها السلام را بر تو جلوه می‌دهند؛ بعد فرمود: ای‌ام هانی! ظرفی پر از آب بیاور؛ ام هانی، ظرفی پر از آب حاضر کرد؛ پیامبر کفی از آب برداشت و بر سینهٔ فاطمه علیها السلام بینداخت و فرمود: خدایا! فاطمه علیها السلام و ذریهٔ او را از شیطان رجیم، به تو پناه می‌دهم و کفی دیگر از آب برداشت و به میان هر دو کتف علی علیه‌السلام ریخت و فرمود: خدایا! علی علیه‌السلام و ذریهٔ او را از شیطان رجیم به تو پناه می‌دهم؛ سپس فرمود: خداوند در شما و برای شما و بر هر دو نفرتان مبارک گرداند.» (کامل بهائی، ج 1، ص 161)