اختلاف ادیان
سلیم بن قیس گوید: «از امام علی علیهالسلام شنیدم که به رهبر یهود فرمود: چند گروه هستید؟ گفت: فلان تعداد؛ فرمود: دروغ گفتی، سپس رو به من کرد و فرمود: اگر حکم و فرمانروایی برای من آماده میشد، بین اهل تورات به توراتشان و بین اهل انجیل به انجیلشان و بین اهل قرآن به قرآنشان قضاوت میکردم؛ بعد فرمود: یهود، هفتادویک فرقه شدند که هفتاد فرقهٔ آنان در آتش و یک فرقه از آنان در بهشت است و آن فرقه، همانهاییاند که از یوشع بن نون، وصی موسی علیهالسلام پیروی کردند؛ نصاری، هفتاد و دو فرقه شدند که هفتادویک فرقهٔ آنها در آتش و یک فرقه از آنان در بهشت میباشند و آن فرقه آنهایی هستند که از شمعون، وصی عیسی علیهالسلام پیروی کردند؛
این امت هفتادوسه گروه شدند، هفتادودو فرقه در آتش و یک گروه از آنان در بهشت میباشند و آن گروه کسانی هستند که از وصی محمد صلیالله علیه و آله پیروی کردند؛ امام اشاره به خود کردند و با دست بر سینهاش زدند؛ سپس فرمودند: از آن هفتاد و سه گروه، سیزده گروه منتسب به محبت و مودت من هستند که یک گروه آنان در بهشت و دوازده گروه آنان در آتش میباشند.» (کتاب سلیم بن قیس- اسرار آل محمد، ص 418)
آیا تا صبح زندهام؟
اموالی را برای امیرالمؤمنین آوردند، درحالیکه شب بود، امام فرمود: اموال را میان مسلمانان تقسیم کنید؛ عرض کردند: الآن شب است، بهتر است فردا این اموال تقسیم شود؛ فرمود: شما از برای من قبول میکنید که تا صبح زنده بمانم؟! گفتند: این به دست ما نیست، فرمود: پس شب تقسیم کنید و به تأخیر نیندازید. (مناقب ابن شهرآشوب- نور مبین، ص 418)
سرما و گرما تأثیری ندارد
عبدالرّحمن بن ابی لیلی که همسخن با حضرت امیرالمؤمنین بود گوید: «امام، در فصل زمستان لباس تابستانی و در فصل تابستان لباس زمستانی میپوشید. بعضی گفتند: خوب است تو علت آن را از امام سؤال کنی؛ من از امام، علت را پرسیدم، فرمود: پیامبر صلیالله علیه و آله دنبالم فرستاد، درحالیکه من به نزد رسول خدا صلیالله علیه و آله رفتم، ایشان زبان مبارک را به چشمم مالید و فرمود: خدایا! از علی علیهالسلام گرما و سرما را رفع کن و بیرون ببر، از آن روز دیگر سرما و گرما در من تأثیری نمیکند.»(کشف الغمه، باب فی محبة الرسول علیا)
محبّت امیرالمؤمنین علیهالسلام
پیامبر صلیالله علیه و آله دربارهٔ مودت امیرالمؤمنین علیهالسلام مطالبی فراوان فرمودهاند که ازجمله فرمودند: یا علی علیهالسلام! دوستی تو ایمان و دشمنی با تو نفاق است و اول کسی که داخل بهشت میشود، مُحب توست.
حبّ علی بن ابیطالب علیهالسلام حسنهای است که هیچ سیئهای آن را ضرر نمیرساند؛ هر که علی را دوست داشته باشد مرا دوست داشته و هر که مرا دوست بدارد خدای- تعالی- را دوست داشته است.
هر که دوست دارد زندگی کند و به حیات من و بمیرد به ممات من و در بهشت دائمی ساکن شود، آن بهشتی که پروردگارم به من وعده فرمود که درختان آن را به دست قدرت خویش نشانده است، باید علی بن ابیطالب علیهالسلام را دوست داشته باشد.
اگر مردم، همه در حب علی بن ابیطالب علیهالسلام جمع میشدند هیچگاه خداوند- عزوجل- آتش را خلق نمیکرد.
هر که علی علیهالسلام را دوست داشته باشد، خداوند نماز و روزه و قیام او را قبول کند و دعایش را مستجاب نماید؛
جبرئیل برایم خبر آورده است که: سعید آن کسی است که علی علیهالسلام را در موقع حیاتش و بعد از شهادتش دوست داشته باشد.
جبرئیل از نزد خداوند، ورقهای آورده که در آن نوشته بود: محبت علی بن ابیطالب علیهالسلام را بر خلقم واجب گردانیدم، پس آن را به همهٔ مردمان برسان. (کشف الغمه، ص 32-27)
حکم انسان دو سر و یک بدن
زنی در خلافت امیرالمؤمنین علیهالسلام کودکی به دنیا آورد که در یک بدن، دو سر و دست و پای دو شخص را داشت؛ خانوادهٔ این کودک در تقسیم ارث، متحیر شدند که سهم یک تن را یا سهم دو نفر را به او بدهند.
این مسئله را به نزد امام آوردند و از او تقاضای حل این مسئله را نمودند؛ فرمود: هرگاه به خواب میروند تا وقتیکه بیدار میشوند یکدفعه بخوابند و یکدفعه برخیزند در این صورت یک نفر باشد وگرنه دو نفر باشند و میراث دو نفری نصیبشان گردد. (ناسخ التواریخ، ج 3، ص 757)
بُسر بن اُرطاة و عمروعاص
بُسر بن اُرطاه در جنگ صفین در مقابل امیرالمؤمنین علیهالسلام قرار گرفت، این در حالی بود که امام به میدان آمده بود و معاویه را به نبرد طلبید و فرمود: تاکی و چقدر مردم را به کشتن دهیم، بیا من و تو جنگ کنیم تا به این وسیله جنگ خاتمه یابد. معاویه گفت: همان مقدار که از مردم شام میکشی مرا کافی است، احتیاج به مبارزه با تو نیست.
بُسربن ارطاة تصمیم گرفت که با امام بجنگد، با خود اندیشید که شاید علی علیهالسلام را بکشم و در میان عرب، افتخاری کسب کنم؛ با غلام خود به نام «لاحق» مشورت کرد، او گفت: اگر از خود اطمینان داری چه بهتر وگرنه علی علیهالسلام دلیری است بینظیر؛ اگر تو هم مانند او هستی به میدانش برو و الّا شیر، کفتار را میخورد و مرگ از سرنیزهٔ علی علیهالسلام میبارد و شمشیرش برای گرم کردن تو کافی است.
بُسر گفت: مگر جز مردن چیز دیگری هست؟ انسان باید بمیرد یا با مرگ طبیعی و یا به کشته شدن و به میدان آمد؛ سکوت کرد و رجز نخواند تا حضرت او را نشناسد؛ امام حمله اول را بهسوی بُسر شروع کرد که بُسر از روی اسب به زمین افتاد و پاها را بلند کرد و عورتش را ظاهر ساخت؛ امام صورت برگردانید و بُسر از جا بلند شد و فرار کرد بهطوریکه بدون کلاه جنگی با سر برهنه به طرف لشکرگاه میدوید.
یاران امام بانگ برداشتند: یا علی علیهالسلام! او بُسر بن ارطاه است از او دست برندار و به قتل برسان، امام فرمود: او را واگذارید که خدا لعنتش کند.
معاویه درحالیکه از کردار بُسر میخندید گفت: عیبی ندارد؛ برای عمروعاص هم این قضیه پیش آمد کرده بود. جوانی از اهل کوفه فریاد زد: آیا حیا نمیکنید که عمروعاص این حیلهٔ نو را در جنگ به شما آموخت که در موقع خطر، کشف عورت کنید؟ و اشعاری بخواند که معنای دو بیت آن چنین است:
«دیروز، عورت عمروعاص آشکار شد و سر را به زیر انداخت، بُسر بن ارطاه هم از او پیروی کرد. به عمروعاص و بُسر بن ارطاه بگوئید جلو راه خدا بیائید تا دوباره با شیر، یعنی علی علیهالسلام برخورد نکنید. (بحارالانوار، ج 8، ص 479- سیره نبویه، ج 1- پیغمبر و یاران، ج 2)
قضاوت علی علیهالسلام
مرد عربی با داشتن یک ناقه (شتر ماده) به نزد رسولالله آمد و عرض کرد: یا رسولالله صلیالله علیه و آله! این ناقه را میخری؟ حضرت فرمود: به چند درهم میفروشیای اعرابی؟! عرض کرد: دویست درهم؛ پیامبر فرمود: ناقهٔ تو قیمتش بیش از این است و پیوسته قیمت شتر را زیاد میکرد تا به چهارصد درهم رساند و از اعرابی خرید و پولها را در دامن اعرابی ریخت.
مرد عرب مهار ناقه را بگرفت و گفت: ناقه از من است و دراهم هم مال من است و اگر تو را بیّنه و شاهد هست حاضر کن.
در این وقت، ابوبکر پیدا شد، پیامبر فرمود: بیا تا این پیرمرد، یعنی ابوبکر، بین من وتو حکم کند و ماجرا را برای او نقل کرد. او گفت: قضیه معلوم است که اعرابی شاهد میطلبد و شما باید شاهد بیاوری.
در این اثنا عمر، نمودار شد و پیامبر فرمود: ای مرد عرب! حاضری این مردی که بهطرف ما میآید بین ما حکم کند؟ عرض کرد: آری یا محمد صلیالله علیه و آله! چون عمر نزدیک آمد، پیامبر فرمود: تو بین من و این اعرابی قضاوت کن، گفت: یا رسولالله صلیالله علیه و آله! سخن خود را بگو. فرمود: ناقه از من و دراهم از برای اعرابی است؛ عمر به اعرابی گفت تو ادعای خود را بگو؟ اعرابی گفت: ناقه و دراهم هر دو از من است، اگر محمد ادعائی میکند باید شاهد اقامه کند؛ عمر گفت: قول اعرابی درست است و بر صحت کلامش قسم میخورد.
پیامبر به اعرابی فرمود: من تو را محاکمه میکنم نزد کسی که به حکم پروردگار عزیز و جلیل از بین ما حکم کند که ناگاه علی علیهالسلام بر رسول خدا صلیالله علیه و آله وارد شد.
علی علیهالسلام عرض کرد: یا رسولالله صلیالله علیه و آله! شما با این مرد در چه واقعهای صحبت دارید؟ حضرت فرمود: یا اباالحسن! بین من و این مرد عرب قضاوت کن، علی علیهالسلام فرمود: ای اعرابی! به پیامبر چه ادعا داری؟ گفت: پول ناقهای که به او فروختهام را از او میخواهم.
علی علیهالسلام از پیامبر پرسید: شما چه میگویید؟ فرمود: من پول تمام ناقه را پرداختهام، امیرالمؤمنین علیهالسلام فرمود: ای اعرابی! آیا رسول خدا راست میگوید؟ گفت: نه هیچ به من نپرداخته است، حضرت شمشیر از غلاف کشید و به یک ضربت او را به قتل رسانید. پیامبر فرمود: چرا چنین کردی؟ عرض کرد یا رسولالله صلیالله علیه و آله! من شما را بر اوامر و نواهی خداوند متعال و بر بهشت و جهنم و ثواب و عقاب و وحی خدا تصدیق میکنم، چگونه میشود که در بهای شتر ماده این اعرابی، تو را تصدیق نکنم؟ من اعرابی را از این جهت کشتم که شما را تکذیب کرد و گفت رسول خدا پول شتر را نداده است.
پیامبر صلیالله علیه و آله فرمود: راست گفتی و حکم به حق کردی ولی دیگر به مثل این کار عود مکن؛ سپس پیامبر صلیالله علیه و آله رو به ابوبکر و عمر نمود و فرمود: حکم خدا این بود که علی علیهالسلام قضاوت کرد نه حکمی که شماها کردید. (وافی، ج 2، ص 165- من لایحضره الفقیه- قضاوتهای امیرالمؤمنین)
رد امانت بازرگان
بازرگانی هزار دینار پول به ابوبکر سپرد و به حج رفت، چون برگشت ابوبکر وفات کرده بود؛ نزد خلیفهٔ دوم آمد و سراغ پولش را گرفت، گفت: اطلاعی ندارم، از عایشه پرسش کن، از عایشه پرسش کرد، او هم گفت: هیچ خبری از این پول ندارم؛ بازرگان پریشان شد؛ با سلمان آشنائی داشت، نزد سلمان رفت و جریان هزار دینار را به او گفت، سلمان او را نزد امیرالمؤمنین علیهالسلام آورد.
امیرالمؤمنین علیهالسلام به مسجد آمد و فرمود: امانت بازرگان را ابوبکر در فلان مکان دفن نموده، آنجا را بشکافید. آنجا را حفر کردند و آن هزار دینار را بیرون آوردند و به بازرگان دادند.
خلیفهٔ دوم گفت: یا علی علیهالسلام! ابوبکر این راز را به تو گفته بود؟ فرمود: تو محرم راز او بودی به تو نگفت، چگونه به من گفته باشد!
خلیفه گفت: پس از کجا دانستی که امانت بازرگان در آن مکان، مدفون است؟ فرمود: آفریدگار ابوبکر، زمین را امر فرموده، هر چه بر روی آن واقع میشود، به من بگوید. (بوستان معرفت- مناقب مرتضوی، ص 272)
علی علیهالسلام و رأس الجالوت
امام باقر علیهالسلام فرمود: «وقتیکه حضرت علی علیهالسلام از جنگ نهروان برگشت، در مسجد کوفه نشسته بود که رئیس یهودیان یعنی رأس الجالوت به حضور حضرت رسید و عرضه داشت: میخواهم چند سؤال از جنابتان بپرسم که آن را نمیداند مگر نبی یا وصی نبی، اگر خواهی بپرسم وگرنه درگذرم؟
حضرت فرمود: ای برادر یهود! از هر چه میخواهی بپرس؛ عرض کرد: ما در کتاب خود، تورات یافتیم که وقتی پیامبری را حقتعالی برمیانگیزد بدو امر میکند که کسی را از خاندان خودش انتخاب کند تا پس از او کارگزار امتش باشد و دستور دهد تا امت از او متابعت کنند و به وسیلهاش عمل نمایند.
خداوند، اوصیاء پیغمبران را در حیاتشان امتحان کرد و بعد از وفاتشان هم آن وصی را امتحان کند، به من بگو که خدای- تعالی- چند بار اوصیاء را در حیات پیامبران و چند بار بعد از وفاتشان امتحان نماید و وقتی امتحان اوصیاء خوب از کار درآمد آخر کارشان چه شود؟
امام فرمود: به خدائی که غیر از او نیست، آن خدایی که دریا را برای بنیاسرائیل شکافت و تورات را بر موسی و انجیل را بر عیسی نازل فرمود، اگر جواب تو را بدهم اقرار و اعتراف به وصایتم میکنی؟ گفت: آری.
حضرت فرمود: به خدائی که دریا را برای بنیاسرائیل شکافت و تورات را بر موسی نازل کرد اگر جوابت را بدهم اسلام میآوری؟ گفت: آری.
باز حضرت فرمود: خداوند- عزوجل- اوصیاء را در حیات انبیاء در هفت موضع امتحان میکند تا اطاعت و خدمت او را بیازماید و چون از طاعتش و امتحان آنها راضی شد، به پیغمبرش امر میکند او را در حیاتش ولی و دوست بگیرد و بعد از وفاتش او را وصی خود قرار بدهد و اطاعت از اوصیاء را بر گردن امت آن پیامبر مینهد.
خداوند، اوصیاء را بعد از وفات انبیاء در هفت جا امتحان میکند تا صبر آنان آزموده شود، پس وقتی امتحانشان رضایتبخش شد، عاقبت آنان باسعادت میشود و با خوشبختی کامل به پیغمبرش ملحق میگردد.
رأس الجالوت که رئیس یهودیان بود عرض کرد: درست فرمودی یا امیرالمؤمنین علیهالسلام! پس مرا از امتحان شما در حیات پیامبر و بعد از وفاتش و این که آخر کار تو به کجا میکشد، آگاه کن! حضرت دست او را گرفت و فرمود: ای برادر یهودی! بلند شو برویم تا تو را آگاه نمایم.
جماعتی از یاران امام بلند شدند و عرض کردند: یا امیرالمؤمنین علیهالسلام! ما را هم به این مطالب آگاه فرما! امام فرمود: میترسم قلوب شما (از رنجها و گرفتاریم) تحمل مطالب را نداشته باشد؛ عرض کردند: برای چه یا امیرالمؤمنین؟ فرمود: برای اینکه کارهایی نادرست از بسیاری از شما دیدم.
مالک اشتر بلند شد و عرض کرد: یا امیرالمؤمنین! ما را هم آگاه کن، قسم به خدا هرآینه میدانیم که روی کرهٔ زمین غیر تو وصی نبی و رسولی نیست و میدانیم که خداوند بعد از پیامبرمان پیامبری مبعوث نخواهد کرد و پیروی از تو به گردن ماست و اطاعت از تو پیوسته و متصل به پیروی از پیامبر اکرم میباشد.
حضرت تقاضای مالک اشتر را پذیرفت و نشست و رو به یهودی کرد و فرمود: ای برادر یهودی! خدا مرا در زندگی پیامبرمان در هفت جا امتحان کرد و دریافت که من به نعمتهای او مطیع هستم، بدون اینکه از خود ستایش کنم، میگویم.
رأس الجالوت گفت: در چه چیزهایی؟ ای امیرالمؤمنین علیهالسلام!
امام فرمود: اما مقام اول، آن بود که خدا چون وحی به پیغمبرمان فرستاد و رسالت را بر دوش او قرار داد، من در خاندان پیامبر، در مردان از همه کم سن تر بودم، بااینکه در خانهٔ او و خدمتش بودم و پیرابند را انجام میدادم؛ پیامبر کوچک و بزرگ خاندان بنی عبدالمطلب را خواند و آنان را به یگانگی خدا و رسالت خویش دعوت کرد، لکن آنها امتناع کردند و انکارش نمودند و از او دوری جستند و او را پشت سر انداختند و خود را از وجود پیامبر صلیالله علیه و آله دور کردند و کناره گرفتند؛ مردمان دیگر هم از پیامبر دور شدند و با او مخالفت کردند.
چون پیشنهاد پیامبر صلیالله علیه و آله بر آنان سخت بود و قلوب آنان تحمل آن را نداشتند و عقلشان هم نمیرسید این کار را بر خود بزرگ و سنگین شمردند، تنها من با سرعت و مطیعانه و با یقین، دعوت پیامبر را پذیرفتم و شک و تردید در دلم نیامد؛ سه سال با پیامبر این روش و عقیده را داشتم، در روی کرهٔ زمین غیر از من و خدیجه، دختر خویلد، کسی نبود که با پیامبر نماز بخواند و بدو عقیدهمند باشد، سپس امام رو به یاران خود کرد و فرمود: آیا چنین نبود؟ همگی عرض کردند: چرا، یا امیرالمؤمنین!
اما مقام دوم؛ ای برادر یهودی! آنجا بود که قریش برای کشتن و از بین بردن پیامبر صلیالله علیه و آله مشورت میکردند و حیله به کار میبردند تا اینکه آخرالامر در محل شور خود در یک روز با حضور شیطان ملعون به شکل مرد یک چشم کور از مردمان ثقیف، جمع شدند و رأی دادند که از هر گروه و تیره از قریش مردی را برگزینند و با شمشیری جمع شوند و هنگامیکه پیامبر خوابیده است، همگی با یک ضربت بر پیامبر حمله ور شوند و او را به قتل برسانند؛ وقتی پیامبر به قتل رسید ناچار هر قومی از قریش به حمایت از آن نماینده، قیام کند و او را حفظ کند و تسلیم به قصاص ننماید و درنتیجه خون پیامبر به هدر میرفت.
جبرئیل بر پیامبر صلیالله علیه و آله وارد شد و او را از این تصمیم قریش و از آن شب و ساعتی که او را میخواهند به قتل برسانند خبر داد و امر کرد که در آن شب از منزل خارج شود و به غار حراء بیرون مکه پناه ببرد.
پیامبر صلیالله علیه و آله مرا از این واقع خبر داد و مرا امر کرد که در رختخواب و فراش او بخوابم و جانم را قربانش کنم، من شتابانه قبول کردم و خوشحال بودم که جانم فدای جان پیامبر میشود؛ پس پیامبر از خانه خارج شد و رفت و من در بسترش خوابیدم. پهلوانان قریش با این فکر که پیامبر خوابیده و میتوانند او را بکشند سررسیدند، دیدند من هستم. بر آنها شمشیر کشیدم و آنان را از خود، بهطوریکه خدا و مردم میدانند، دور کردم.
سپس رو به اصحاب کرد و فرمود: آیا چنین نیست؟ همه عرض کردند: چرا، یا امیرالمؤمنین علیهالسلام!
اما مقام سوم؛ ای برادر یهودی! دو پسر ربیعه و عتبه از قهرمانان قریش بودند، در روز جنگ بدر به میدان آمدند و مبارز طلبیدند، هیچکس از قریش نتوانستند جواب بدهند، پیامبر، من و حمزه و عبیده را برای جنگ با آنها فرستاد، بااینکه از آن دو نفر کوچکتر بودم و در جنگ کمتجربهتر، خداوند به دست من ولید و شیبه را کشت، غیر آنکه قهرمانانی دیگر را در آن روز از بین بردم و اسیر گرفتم من از دیگران بیشتر کشتم و اسیران زیادی را دستگیر نمودم در آن روز پسرعمویم، عبیده بن حرث- رحمة الله علیه- شهید شد، سپس رو به اصحاب کرد و فرمود: مگر اینطور نبود؟ همگی گفتند: چرا، یا امیرالمؤمنین علیهالسلام!
اما مقام چهارم؛ ای برادر یهودی! همهٔ افراد اهل مکه بر ما هجوم آوردند و هر چه از ایلهای عرب و قریش را تحت فرمانشان بودند علیه ما شوراندند تا خون کشتهشدگان جنگ بدر را بگیرند.
جبرئیل بر پیامبر صلیالله علیه و آله وارد شد و او را آگاه نمود؛ پیامبر با لشکرش به درّهٔ اُحد رفتند، مشرکین جلو آمدند و با یک حمله بر ما یورش بردند و خیلی از مسلمانان را شهید کردند و دیگران از باقیماندهٔ لشکر فرار کردند؛ من تنها با رسول خدا ماندیم درحالیکه مهاجر و انصار بهطرف منازلشان به مدینه برگشتند و همه میگفتند: پیامبر صلیالله علیه و آله و اصحابش کشته شدند، ولی خداوند جلوی مشرکین را گرفت و من جلو روی رسول خدا بودم که هفتادوچند زخم بر تنم وارد شد که جای چند تای آن نمایان میباشد.
حضرت لباس خود را کنار زد و دست بر زخمهایش زد و نشان داد و فرمود: آنچه در آن روزگار کردم ثوابش انشاءالله بر خداوند- عزوجل- است؛ سپس رو به اصحاب کرد و فرمود: مگر اینطور نبوده است؟ گفتند: بلی یا امیرالمؤمنین!
اما مقام پنجم؛ ای برادر یهودی! بهدرستی که قریش و عرب جمع شدند و عهد بستند که از نبرد با ما دریغ نورزند تا رسولالله صلیالله علیه و آله و هر که با اوست از گروه بنی عبدالمطلب کشته شوند. پس با ساز و برگ جنگی (به بیرون) مدینه آمدند و بار انداختند و به خود امید داشتند که حتماً پیروز میشوند! جبرئیل آمد و پیامبر را از این کار مشرکین خبر داد و پیامبر برای خود و هر کس از مهاجر و انصار فرمان داد تا خندق حفر کنند.
قریش آمدند و بر دور خندق ماندند و ما را محاصره کردند و خود را قوی و ما را ضعیف میپنداشتند و با سر و صدای هر چه تمامتر خود را در قوی بودن جلوه میدادند؛
پیامبر صلیالله علیه و آله آنها را به دین خداوند عزوجل میخواند و به خویشی و رحم سوگند میداد، لکن قبول نمیکردند بلکه بر سرکشی آنها افزوده میشد؛ پهلوان عرب و قریش آن روز، عمرو بن عبدود بود که مانند شتر مست نعره میزد و مبارز میخواست و رجز میخواند، یکبار نیزهاش را و بار دیگر شمشیرش را به حرکت درمیآورد و کسی جلواش نمیرفت و به وی طمع نداشت و به غیرت نمیآمد و از روی بصیرت اظهار قدرت نمیکرد.
پیامبر صلیالله علیه و آله مرا از جایم بلند کرد و به دست خودش عمامه به سرم بست و همین شمشیر (ذوالفقار) را به من عطا کرد، من برای نبرد با عمرو، بیرون آمدم درحالیکه زنان مدینه برایم میگریستند و از نبرد با عمرو، هراس داشتند؛ خداوند به دست من عمرو را کشت بااینکه عرب غیر از او پهلوانی نمیشناخت؛ در آن روز عمرو بن عبدود ضربتی بر سرم زد، بعد با دست خویش به فرق سر اشاره کردند. خداوند قریش و عرب را با این ضربتم که او را از بین بردم و به آن چیزی که از من در دلهای آنان از غلبه و آزردگیهای پیش (که اقوام آنها را کشتم) بود، گریزان نمود.
پس رو به اصحابش کرد و فرمود: اینطور نبود؟ همگی گفتند: چرا یا امیرالمؤمنین!
اما مقام ششم؛ ای برادر یهودی! ما با پیامبر به شهر یاران تو، خیبر بر مردان یهود و قهرمان قریش و دیگران تاختیم؛ لشکرهای سواره و پیاده با تجهیزات جنگی همانند کوه جلو ما درآمدند و دژهای محکم داشتند و دارای نیروی برتر بودند، جوری که هرکدام از آنها به میدان میآمدند و مبارز طلب میکردند و بر یکدیگر پیشدستی مینمودند، همراهان ما کسی به نبرد آنان نرفت جز آنکه به قتل میرسید.
کمکم ندای نبرد بلند شد و چشمها را خون گرفته بود و هرکسی به فکر خودش افتاده بود و همه به یکدیگر مینگریستند و میگفتند: ای علی علیهالسلام! تو برخیز، پیامبر مرا از جایم بلند کرد و مقابل دژ آنها فرستاد. هرکسی از آنان درآمدند را کشتم و هر پهلوانی را نابود کردم و همانند شیر بر آنان یورش بردم تا اینکه آنان در دژ متحصن شدند و درب قلعه را به دست خویش کندم و تنها وارد شدم، در وقتیکه جز خدا هیچکس یاورم نبود، هر کس از آنها ظاهر میگشت میکشتم و هر زنی را میدیدم اسیر میکردم تا اینکه قلعهٔ خیبر را فتح کردم و بعد رو به اصحابش کرد و فرمود: آیا چنین نیست؟ گفتند: آری یا امیرالمؤمنین علیهالسلام!
اما مقام هفتم؛ ای برادر یهودی! چون پیامبر متوجه فتح مکه شد و خواست برای آنان عذری باقی نماند نامهای نوشت و آنان را همانند روز اول اسلام به خدا دعوت کرد و از عذاب حق آنها را ترسانید و آنها را به آمرزش خداوند امیدوار کرد و آخر سورهٔ مبارکهٔ «برائت» را برای آنان نوشت تا بر آنها خوانده شود، سپس به اصحابش پیشنهاد کرد که این نامه را کسی ببرد. همه امتناع کردند، لکن جبرئیل آمد و گفت: ای پیامبر! این نامه را یا خودت و یا یک نفر از خاندانت باید برساند.
رسول خدا صلیالله علیه و آله مرا خبر داد و نامه را بهوسیلهٔ من فرستاد تا به اهل مکه برسانم. من به مکه آمدم، مردم مکه آدمهای عجیبی بودند، کسی در آنها نبود جز آنکه اگر میتوانست، قطعهقطعه بدنم را بر سر کوه بگذارد از جان و مال و خاندانش در این راه دریغ نمیورزید.
من نامهٔ پیامبر صلیالله علیه و آله را به آنها رساندم و بر آنان خواندم، همه با تهدید و وعید به من جواب دادند و زن و مرد به من بدبین شدند و اظهار دشمنی کردند و من هم پایداری و مقاومت کردم؛ بعد رو به اصحابش کرد و فرمود: آیا اینطور نبود؟ گفتند: چرا یا امیرالمؤمنین علیهالسلام!
فرمود: ای برادر یهود! این مقامهایی بود که پروردگار من با پیامبرش مرا در آنها امتحان کرد و مرا در همهجا فرمانبردار دید، هیچکس در این مواضع همانند من نبود، اگر بخواهم خود را ستایش کنم جا دارد لیکن خداوند خودستایی را خوش ندارد.
گفتند: راست فرمودید. خداوند شما را به قرابت با پیامبر، برتری داده و به برادری سعادت فرموده است و نسبت شما را به او همانند هارون به موسی قرار داده است و در این مقامات، سبقت را ربودید و کسی از مسلمانان به مانند شما نیست، هر کس تو را با پیامبر و پس از مرگ او دیده، همین اعتقاد را دارد، حال بفرمایید بعد از پیامبر خداوند شما را چگونه امتحان کرد. (الخصال، باب السبعه، ج 45)
حضرت، هفت مقام بعد پیامبر صلیالله علیه و آله را شرح دادند که ما به همینجا اکتفا میکنیم و بقیه را در جای دیگر همین مجلّدات ذکر مینماییم.
«زاذان» حافظ قرآن شد
سعد خفاف گوید: «از زاذان پرسیدم که تو قرآن را خوب میخوانی، بگو نزد چه کسی خواندهای؟ گفت: نزد امیرالمؤمنین علیهالسلام و آن وقتی بود که حضرت بر من گذشت، درحالیکه من شعر میخواندم، از من خوشش آمد پس فرمود: ای زاذان! چرا قرآن نمیخوانی؟ گفتم: یا امیرالمؤمنین علیهالسلام! به خدا سوگند که قرآن را قدری میدانم که نماز را به آن میخوانم.
حضرت مرا به نزدیک خود طلبید و سخنی در گوش من گفت که نفهمیدم و آب دهان مبارک در دهان من گذاشت؛ به خدا قسم که از آنجا حرکت نکرده بودم که جمیع قرآن را حفظ کردم.» سعد خفاف گوید: «این جریان زاذان و حفظ قرآن را به امام باقر علیهالسلام عرض کردم، حضرت فرمود: او راست گفته است.»(عیون المعجزات- الخرایج- خلاصة الاخبار، ص 274)
شهادت مخلصانهٔ عمرو بن حمق
یکی از اصحاب امیرالمؤمنین علیهالسلام عمرو بن حمق بود که حضرت دربارهٔ او فرمود: «خدایا! دلش را نورانی گردان و او را به راه راست هدایت نما، ایکاش در بین دوستان من، صد نفر مثل عمرو بن حمق بودند.»
روزی حضرت، او را دیدند که در صورتش اثر زردی ظاهر شده است. جهت و علت را از او جویا شدند، عرض کرد: کسالتی به من عارض شده که اینطور شدهام، حضرت فرمود: ما برای خشنودی شما خشنود و برای حزن شما محزون و بهواسطهٔ مریضی شما مریض میشویم و در حق شما دعا میکنیم و چون شما دعا نمایید ما آمین میگوییم.
روزی حضرت به او فرمود: آیا در کوفه خانه داری؟ عرض کرد: آری، فرمود: آن را بفروش و در محلهٔ «ازد» خانهای خریداری کن، زیرا نزدیک است که من از بین شما بروم و دشمنان دین درصدد اذیت شما برآیند؛ اگر در آنجا خانهای ابتیاع کنی، طائفهٔ «ازد» از تو حمایت میکنند و چون دیدی توقف در کوفه برای تو خطرناک است بهطرف موصل برو؛ تا اینکه در این راه به شخصی میرسی که زمینگیر است و قادر به حرکت نیست از او آب بخواه؛ چون به تو آب داد او را به اسلام دعوت نما؛ او مسلمان میشود، پسازآنکه مسلمان شد دست بر زانوان او بکش، خداوند پاهای او را شفا عطاء میکند و به همراه تو میآید. بعدازآن، به شخص نابینایی میرسی از او هم آب مطالبه کن، چون به تو آب داد و از حال تو سؤال نمود او را بر احوال خود مطلع ساز و به اسلام دعوت نما، او هم اسلام اختیار خواهد کرد، بعد دست بر چشمهای او بکش، خداوند چشمهای او را بینا گرداند و به همراهی تو روان گردد و آن دو نفر تو را یاری میکنند؛ تا اینکه لشکر معاویه به تو خواهند رسید، تو به غاری که در آن موضع است پناه ببر تا اینکه مقدرات حق هر چه باشد واقع خواهد گردید، چون در خون تو، فُساق از جن و انس شریک میشوند.
عمرو بن حمق، عرض کرد: یا امیرالمؤمنین علیهالسلام! به خدا قسم اظهار علاقه و دوستی به تو نمیکنم برای اینکه مالی به من عطا فرمایی، یا اینکه خواسته باشم به ریاستی برسم، بلکه تو را امام واجب الاطاعة میدانم و اگر مرا امر کنی که کوههای عالم را نقل نمایم و آب دریاها را بکشم و با دشمنان تو جهاد نمایم حتیالامکان کوتاهی نخواهم کرد، با این وصف میدانم حق شما را اداء ننمودهام؛ حضرت در حق او دعا کردند.
بعد از شهادت حضرت، برحسب فرمان امام بهطرف موصل فرار کرد و آن دو نفر را که حضرت فرموده بود به همان کیفیت، قضایا برایش اتفاق افتاد و عمل کرد؛ لشکر معاویه در پی او بودند که یکمرتبه چشم عمرو بن حمق به لشکر افتاد. به دستور قبلی امام به غار پناه برد، چون وارد غار شد مار سیاهی به او نیش زد و فوراً شهید شد.
لشکر معاویه رسیدند و اسب او را دیدند، گفتند: حتماً در این حوالی پنهان شده است، بعد از جستجو به جسد مردهٔ او برخوردند که به هر عضو از بدن او دست میزدند در اثر زهر از بدن جدا میشد؛ سر او را از بدن جدا نمودند و در شام، نزد معاویه آوردند؛ معاویه دستور داد تا سر آن یار امیرالمؤمنین علیهالسلام را بالای نیزه زدند و در شهر شام به گردش درآوردند. گفتهاند: اوّل سری که در اسلام، بالای نیزه رفت سر عمروبن حمق از اصحاب علی علیهالسلام بود. (نفس المهوم- منهاج الدموع، ص 111-109)
بزرگواری علی علیهالسلام در آبرسانی
چون امیرالمؤمنین علیهالسلام با لشکریانش به صفین رسیدند فرمودند: راه بگشایید تا تشنگان به آب رسند؛ لشکر معاویه آمدند و آب و راه آب را بگرفتند. امام نمایندهای به نزد معاویه فرستاد تا راه آب را بگشایند، معاویه با جمعی دراینباره مشورت کرده، گفتند: آب به ایشان نباید داد تا بمیرند. عمروعاص گفت: صلاح نیست آب از ایشان بازگرفتن، راه آب باز نمایید که علی علیهالسلام به قهر آن را میگیرد.
معاویه قبول نکرد، فیاض بن حارث به معاویه گفت: اگر کافران روم از ما آب میخواستند واجب بود آب دادن، خاصه یاران رسول خدا و وصی و اولاد او اینجا هستند و آب از ایشان دریغ مدارا!
معاویه قبول نکرد؛ آن شب لشکر امام و چهارپایان پریشان و سست شدند لشکر، صبح به امام شکایت کردند، حضرت فرمود: چند هزار مرد، سوار شوند و لشکر معاویه را از سر آب دور کنند.
لشکر آماده شد و جنگی کردند و آنها را از سر آب دور کردند و خود بر آب مسلط شدند. عمرو عاص به معاویه گفت: من گفتم، ولی قبول نکردی!! معاویه گفت: ما و چهارپایان از تشنگی هلاک میشویم؛ عمروعاص گفت: علی مرد حلیم و کریم است، او آن طوری که شما با او رفتار کردید، نکند. معاویه جمعی را به خدمت امام فرستاد و درخواست باز کردن راه آب را نمود؛ آنها نزد امام آمدند و تقاضا کردند، امام دستور داد راه آب را بگشایند درحالیکه دو روز راه آب بسته بود. (کامل بهائی، ص 251)
کرامتی از علی علیهالسلام در جُحْفه
قائد، غلام عبدالله بن سالم گوید: وقتیکه رسولالله صلیالله علیه و آله برای عمرهٔ حدیبیه بیرون رفت به جُحْفه که در 24 فرسخی جدّه است، رسید؛ خواست که احرام عمره ببندد لیکن آبی پیدا نشد؛ پیامبر صلیالله علیه و آله سعد بن مالک را برای تهیهٔ آب با چند مشک فرستاد، او مقداری که رفت، برگشت؛ و گفت: یا رسولالله! توان آب آوردن ندارم و پاهایم از ترس دشمن از حرکت میایستد، پیامبر فرمود: بنشین؛ و بعد مرد دیگری را به دنبال آب فرستاد؛ او با مشکها روانه شد ولی به همان مکانی که اولی رفته بود رسید و برگشت؛ فرمود: برای چه برگشتی؟ عرض کرد: یا رسولالله صلیالله علیه و آله! قسم به آن خدایی که تو را به نبوت مبعوث کرد از ترس دشمن نتوانستم کاری کنم.
پیامبر، امیرالمؤمنین علیهالسلام را خواند و او را با مشکها روانهٔ تهیهٔ آب کرد، سقاها گفتند: آنهایی که قبل از او رفتند، نتوانستند آب بیاورند، او هم نتواند.
حضرت امیرالمؤمنین علیهالسلام با مشکها روانه شد تا به سنگهای سیاه رسید و مشکها را پر آب کرد درحالیکه مشکها صدای مخصوصی میکردند، به نزد رسول خدا برگشت؛ وقتی داخل شد، پیامبر تکبیر گفت و دربارهٔ حضرتش دعای خیر کرد. (الارشاد، ص 64)
نظر امام به عَضدالدوله و عمران
عمران بن شاهین از اهل عراق بود و در مقام ستیزگی و عصیان بر حکومت عضدالدوله دیلمی برآمد و علیه او قیام نمود؛ عضد الدوله درصدد تعقیب و دستگیری او برآمد و با کوشش و جدیتی هر چه تمامتر او را تعقیب نمود، عمران برای خود چارهای ندید مگر آنکه مخفیانه به نجف اشرف فرار کند و در آنجا با لباس مبدّل، روزگار را بگذراند، پس به امیرالمؤمنین علیهالسلام پناه آورد تا او را از دست عضد الدوله نجات بخشد.
عمران در تحت قبهٔ منوّرهٔ امیرالمؤمنین علیهالسلام پیوسته به دعا و نماز و نیاز مشغول بود تا اینکه یکشب آن حضرت را در خواب دید که به او فرمود: «ای عمران! فردا «فَنا خسرو» برای زیارت اینجا میآید و حرم را برای او قُرق میکنند و هر کسی که در اینجاست از حرم بیرون مینمایند؛ حضرت با دست مبارک خود اشاره به یکی از زوایای قبهٔ منوّره نمودند و فرمودند: تو در اینجا توقف کن و بمان، تو را نمیبینند؛ عضد الدوله خواهد آمد و مشغول زیارت و نماز میشود و به درگاه خدا با تضرع و ابتهال، دعا میکند و خدا را به محمد و آل طاهرینش سوگند میدهد که او را بر تو پیروز کند. در این حال تو نزدیک او برو و بگو: ای پادشاه! آن کسی که در دعایت اصرار میکنی و خدا را به محمد و آلش سوگند میدادی که تو را بر او پیروز کند، کیست؟ فنا خسرو میگوید: مردی است که در بین ملت من اختلاف افکنده و عصای قدرت مرا شکسته و در حکومت با من منازعه نموده است؛ به او بگو: اگر کسی تو را بر او پیروز کند، مژدگانی او را چه میدهی؟ او میگوید: هر چه بخواهد میدهم، حتی اگر مرا الزام کند که او را عفو کنم، عفو میکنم. در این وقت تو خودت را به او معرفی کن و آنچه از او توقع داری از جانب او به تو خواهد رسید.»
عمران میگوید: «همانطور که حضرت به من در عالم خواب، نشان داده و راهنمایی کرده بود واقع شد؛ عضد الدوله آمد و مشغول دعا و نماز شد و بعد برای پیروزیاش بر عمران خدا را به محمد و آلش قسم داد؛ من در کناری قرار گرفته بودم، نزدش آمدم همان سؤال را از او کردم و او هم در پاسخم گفت: هر کس مرا بر او پیروز کند حتی اگر خواستش عفو باشد از او خواهم گذشت.» عمران در این هنگام به او میگوید: منم عمران بن شاهین! او میگوید: چه کسی تو را در اینجا راه داد و در این موقف قرار داد؟ من گفتم: این مولایم علی علیهالسلام در خواب به من فرمود: فنا خسرو در اینجا میآید و به من چنین و چنان فرمود که خدمت شما عرض کردم.
عضد الدوله گفت: تو را بهحق امیرالمؤمنین علیهالسلام، سوگند میدهم که او به تو گفت فنا خسرو میآید؟ گفتم: آری قسم بهحق امیرالمؤمنین علیهالسلام.
عضد الدوله گفت: هیچکس غیر از من و مادرم و قابله نمیداند که اسم من، فنا خسرو است. همانجا از گناه او درگذشت و او را به وزارت منصوب کرد و دستور داد برایش لباس و خلعت وزارت آوردند و خود به کوفه حرکت کرد.
عمران، نذر کرده بود که چنانچه مورد عفو عضد الدوله قرار گیرد با سر و پای برهنه به زیارت علی علیهالسلام آید، چون به وزارت منصوب شده بود چنین اندیشید که چون شب شد و تاریکی، عالم را فراگرفت، من از کوفه با سر و پایبرهنه به زیارت روم؛ چون شب فرارسید با سر و پایبرهنه، تنها از کوفه به سمت نجف میآید راوی این داستان، حسن طهال مقدادی است، گوید: جدّ من کلیددار بقعهٔ نجف بود که حضرت را شب به خواب میبیند که حضرت به او فرمود: از خواب برخیز و برای دوست ما عمران بن شاهین در حرم را باز کن.
جدّ من، علی بن طهال از خواب برمیخیزد و شمعها را روشن میکند و در حرم را باز میکند و منتظر مینشیند که ناگهان میبیند شیخی بهطرف مرقد حضرت میآید، چون به حرم رسید جدّم بدو میگوید: بفرمایید ای مولای ما!
عمران میگوید: من کیستم؟ او میگوید: شما عمران بن شاهین هستید! عمران گفت: من عمران بن شاهین نیستم، جدّم میگوید: شما عمران هستید! الآن علی علیهالسلام در خواب، نزدم آمد و امر کرد برخیز و در را برای دوست ما باز کن. عمران گوید: به حق خدا، تو را سوگند میدهم که چنین گفت؟ جدّم گفت: آری بهحق او سوگند میخورم که چنین گفت. عمران خود را روی در حرم میاندازد و مشغول بوسیدن میشود و به مدیر خود در صید ماهی میگوید: شصت دینار به جدّ من بدهند. (بحارالانوار، ج 9، ص 681- معادشناسی، ج 5)
اگر حمزه و جعفر بودند!
جناب حمزه سیدالشهدا، عموی پیامبر در جنگ احد شهید شد و جناب جعفر طیار، برادر امیرالمؤمنین علیهالسلام در جنگ موته، سال هشتم هجری شهید شد. بعد از وفات رسولالله صلیالله علیه و آله جناب امیرالمؤمنین علیهالسلام تنها و بی یاور ماند و بارها در فقدان این دو بزرگوار تأسف میخورد.
درجایی فرمود: ای وای! جعفر و حمزه کجایند؟ امروز نه جعفر دارم و نه حمزه؛ درجایی دیگر فرمود: به خدا قسم اگر حمزه و جعفر زنده بودند، هرگز خلیفهٔ اوّل، طمع در خلافت نمیکرد، اما چه کنم که گرفتار همچون عقیل (برادرم) و عباس (عمویم) هستم که دو نفر جلف و توخالی هستند.
سدیر صیرفی، وقتی علت تنها ماندن حضرت امیر و کمک نکردن بنیهاشم به او را از امام باقر علیهالسلام سؤال میکند، امام میفرماید: کسی از بنیهاشم باقی نمانده بود، حمزه و جعفر کشته شده بودند و فقط دو نفر ضعیف و تازهمسلمان، عقیل و عباس مانده بودند. اینان هم از آزادشدهها بودند و موقعیتی نداشتند؛ به خدا قسم اگر حمزه و جعفر بودند، آنان به هدف خویش نمیرسیدند. (منتخب التواریخ- پیغمبر و یاران، ج 2 – اعیان الشیعه، ج 16، ص 28- اتحاد در اسلام)
اشتراک دو مرد با یک کنیز
اصبغ بن نباته گوید: دو نفر نزد امیرالمؤمنین علیهالسلام به مرافعه آمدند که هر دو تن آنها به اشتراک، کنیزی را مالک شدند و از روی جهل به حرمت آن، با او جماع نمودند و کنیز، حامله و باردار شد؛ چون وضع حمل نمود پسری به دنیا آورد، آن دو مرد برای تصاحب پسر، دعوا را نزد امیرالمؤمنین علیهالسلام آوردند؛ حضرت آن پسر را به نام هر دو قرعه انداخت و قرعه به نام یکی درآمد و به آن مرد داد و الزام کرد که نصف قیمت پسر را به آن شریکش بدهد. (طریقهٔ قیمت آن پسر چنین است: که اگر آن پسر عبد بود چقدر ارزش داشت، اکنون که آزاد است به همان طریق، قیمت کنند که عبد بود، یعنی آزاد را عبد فرض کنند و قیمت کنند و نصف قیمت آن را صاحب بچه به شریکش بدهد.) بعد حضرت فرمود: اگر میدانستم که بعد از اتمامحجت بر شما اقدام بر این عمل کردهاید (یعنی از روی علم به حرمت و عمداً این کار را کرده بودید) هرآینه در عقوبت شما مبالغه مینمودم؛ این حکم حضرت به سمع رسول خدا صلیالله علیه و آله رسید، رسولالله حکم را امضاء کرد و در اسلام همین حکم را مقرر داشت و فرمود: شکر خدای را که در میان ما اهلبیت کسی را قرار داده که بر سنت داود نبی، حکم و قضاوت میکند. (قضاوتهای محیرالعقول، ص 10- عجائب احکام امیرالمؤمنین علیهالسلام)
قدر و مشیت
مردی به خدمت امیرالمؤمنین علیهالسلام آمد و عرض کرد: یا امیرالمؤمنین! مرا خبر ده از قدر؟ فرمود: دریای گودی است، در آن داخل نشو؛ گفت: مرا از قدر خبر ده؟ فرمود: راه تاری است که در آن مرو؛ عرض کرد: مرا از قدر خبر بده؛ فرمود: سرّ خداست و برای آن خود را در تکلیف و رنج مینداز؛ چون دفعهٔ چهارم از قدر سؤال کرد، فرمود: من از تو سؤال میکنم، مرا خبر ده که آیا رحمت خدا از برای بندگان پیش از اعمال بندگان بوده یا اعمال بندگان پیش از رحمت خدا بود؟ گفت: رحمت خدا از برای بندگان پیش از افعال بندگان بوده است؛ فرمود: برخیز به برادر خود سلام کن که او الآن اسلام آورد و پیش از این کافر بود.
آن مرد اندکی راه رفت، ولی دور نشد و به سوی آن حضرت برگشت و عرض کرد: یا امیرالمؤمنین علیهالسلام! آیا ما به مشیت و خواست او برمیخیزیم و مینشینیم و حزن و سرور انجام میدهیم و بجا میآوریم؟ فرمود: تو در مشیت خداوند، آگاهی نداری؛ بدان و آگاه باش که از تو سه مسئله سؤال میکنم که خدا برایت در چیزی از آنها بیرون رفتن احتمالی را قرار نداده است، به من بگو: آیا خداوند، بندگان را آفریده چنانکه خود خواسته است یا آن طوری که بندگان خواستهاند؟ عرض کرد: چنانکه خدا خواسته است، فرمود: خداوند، بندگان را به جهت خود خواسته یا به خاطر آنچه ایشان میخواهند؟ عرض کرد: به جهت خود خواسته، آنها را آفریده است.
فرمود: در روز قیامت، مردم به خواست خدا نزدش میآیند یا مردم به خواست خودشان به نزد او میروند؟ گفت: به خواست خداوند، به نزدش میروند. فرمود: برخیز! که از مشیت او چیزی در اختیار تو نیست. (التوحید، ص 365- اسرار توحید)
پیراهنی از جانب خدا
روزی امیرالمؤمنین علیهالسلام بیرون شهر رفت تا در رودخانهٔ فرات، پیراهن خود را بشوید، چون پیراهن را شست، در کنار رودخانه، در جایی گذاشت و خود برای شستشو وارد فرات شد؛ بادی آمد و پیراهن را برد، حضرت از داخل آب بیرون آمد و پیراهن خود را نیافت، سخت ناراحت شد که ناگاه هاتفی ندا داد کهای اباالحسن! بهجانب راست خود نظر کن و آنچه دیدی بردار؛ حضرت چون نگریست بستهای دید که در آن پیراهنی تاکرده بود، آن را برداشت که بپوشد، از جیب آن ورقهای افتاد که نوشته بود: «بسمالله الرّحمن الرّحیم؛ هدیّة من الله العزیز الحکیم إلی علیّ بن أبیطالب؛ هذا قمیص هارون بن عمران کذلک و أورثناها قوماً آخرین»: یعنی این هدیهای است که از جانب پروردگار عزیز و حکیم به علی بن ابیطالب علیهالسلام؛ این پیراهن هارون برادر حضرت موسی و پسر عمران است و آن را به وراثت به علی علیهالسلام دادیم. (غایة المرام- کفایة الخصام، ص 635- زندگانی امیرالمؤمنین علیهالسلام)