دُرّ نجف

داستان‌هایی از زندگی امیرالمؤمنین (ع)

فصل دوم · بخش دوم

مکر و حیله

وقتی امام در برابر مکر و خیانت و فریب معاویه، با دیانت و درستی سیاست می‌کرد، مردم احمق و ساده می‌گفتند: امام سیاستی ندارد تا معاویه را از بین ببرد؛ امام در مقابل کلام آنان فرمود: اگر نبود که مکّار و فریبکار جایشان در جهنّم است، همانا من در مکر از همهٔ عرب اَوْلی بودم.

زاذان گوید: از امام شنیدم که می‌فرمود: «اگر نبود که از پیامبر شنیدم که مکر و فریب و خیانت در آتش جهنّم است، همانا از همهٔ مردم عرب در مکر، پیش‌تر و جلوتر بودم…»(عقاب الاعمال، ص 320)

مسجدی در ساحل عدن

امام صادق علیه‌السلام فرمود: جمعی خواستند مسجدی در ساحل عدن، بنا کنند هر وقت شروع به ساختن می‌کردند خراب می‌شد؛ از ابوبکر سبب این کار را پرسیدند او خطبه‌ای خواند و از مردم این مسئله را پرسید، کسی اطلاع نداشت؛ امیرالمؤمنین علیه‌السلام فرمود: آنجا را بکنند و قبری می‌یابند که بر روی قبر نوشته شده است:

«من «رضوا» و خواهرم «حبا» است که به خدا شرک نیاوردیم و مردیم.» آن‌ها را غسل دهید و کفن کنید و بر آن‌ها نماز بخوانید و دفنشان کنید، سپس مسجد را بنا کنید، آنچه امیرالمؤمنین علیه‌السلام فرمود، عمل کردند و همان‌طوری که فرموده بود، یافتند. (صراط المستقیم- پیشگویی‌های پیشوایان، ص 227)

حیات دین، با صبر است

روزی رسول خدا صلی‌الله علیه و آله با امیرالمؤمنین علیه‌السلام به‌سوی مسجد قبا می‌رفتند، در راه به بوستانی خرّم برخوردند، حضرت عرض کرد: یا رسول‌الله! بوستان خوبی است؛ پیامبر فرمود: بوستان تو در بهشت از این بهتر است. گذشتند تا از هفت بوستان رد شدند و همین کلام، میان حضرت و پیامبر رد و بدل شد، سپس پیامبر او را در آغوش کشید و زار زار بگریست و حضرت هم گریست؛ حضرت، علت گریهٔ پیامبر را جویا شدند، پیامبر صلی‌الله علیه و آله فرمود: به یاد کینه‌هایی افتادم که در سینه‌های این مردم از تو جای گرفته است، پس از وفات من آن‌ها کینه‌های خویش را بر تو آشکار خواهند کرد؛ حضرت پرسید: یا رسول‌الله! من چه باید بکنم؟ فرمود: صبر و شکیبایی؛ و اگر صبر نکنی بیشتر به مشقت خواهی افتاد؛ عرض کرد: آیا بر هلاکت دینم می‌ترسی؟ فرمود: حیات تو در صبر است. (مناقب ابن آشوب، ج 1، ص 322- آیینهٔ دل)

قصر سفید

در کوفه، قصر سفیدی برای امیرالمؤمنین علیه‌السلام بنا کردند تا امام در آن سکونت نماید و به امور حکومتی بپردازد؛ وقتی این مطلب را به گوش امام رساندند، فرمود: من حاضر نمی‌شوم تا دیوار خانه‌ام از دیوار منازل بیچارگان بالاتر و خانه‌ام از منازل مستمندان بهتر باشد!(الامام علی صوت العدالة الانسانیه، ج 1، ص 81)

هفت فضیلت

مأمون، خلیفهٔ عباسی از جدّش عبدالله بن عباس روایت کرده است که از عمر بن خطاب شنیدم که می‌گفت: «از ذکر علی بن ابیطالب علیه‌السلام دست بردارید که من خود دیدم و شنیدم از رسول خدا که در علی علیه‌السلام خصالی است که اگر یکی از آن‌ها در آل خَطاب بود از آنچه آفتاب بر آن می‌تابد نزد من محبوب‌تر بودند. یک روز من و ابوبکر و ابوعبیده با جمعی از اصحاب پیامبر بودیم که به در خانهٔ ام سلمه رسیدیم و علی علیه‌السلام را دیدیم که به چهارچوبهٔ در تکیه زده است، گفتیم: رسول خدا کجاست؟ فرمود: در خانه است، اندکی توقف کنید تا نزد شما بیاید؛ رسول خدا بیرون آمد و ما گرد او آمدیم؛ پیامبر صلی‌الله علیه و آله بر علی بن ابیطالب علیه‌السلام تکیه کرد و دست بر شانهٔ او زد و فرمود: مژده‌ای علی بن ابیطالب! که مردم به هفت صفت و فضیلت، با تو برابری نتوانند کرد و به‌وسیلهٔ این‌ها می‌توانی مردم را محکوم کنی؛ اوّل: تو در اسلام بر مردم پیشی گرفتی؛ دوم: به ایام‌الله داناتری؛ سوم: به عهد خدا وفادارتری؛ چهارم: از همه در قسمت کردن، عادل‌تری؛ پنجم: از همه به رعیت، مهربان‌تری و مصیبت تو از همه بزرگ‌تر است؛ ششم: تو معاون من و غسل دهنده و دفن کنندهٔ من هستی و در برابر هر بدی و سختی پیروزی؛ هفتم: هرگز بعد از من کافر نشوی و در قیامت پرچم حمد را جلو من حمل کنی و همه بدکاران را از حوض من دور نمایی.»(کنز العمال، ج 6، ص 393- نقض عثمانیه جاحظ، ص 21- علی علیه‌السلام و خلفاء ثلاثه)

روش زندگی

علاء بن زیاد حارثی که یکی از دوستان امیرالمؤمنین علیه‌السلام بود در بصره، خانهٔ وسیعی داشت؛ حضرت به عیادت و دیدنش تشریف بردند، چون وسعت خانهٔ او را دیدند فرمودند: «در این دنیا، خانهٔ بزرگ به چه کارت آید؟ آیا بهتر نبود پولی که برای تهیهٔ این خانه خرج کرده‌ای برای تهیهٔ خانهٔ آخرت خرج می‌کردی؟ آیا به خانهٔ آخرت، احتیاج بیشتری نداشتی؟ بعد بلافاصله امام فرمودند: بله مگر آنکه از همین خانه برای آخرتت استفاده کنی، مثلاً مهمان‌داری کنی و از بستگان و خویشان پذیرایی نمایی و رحم خود را دعوت کنی و رفت‌وآمد و صله داشته باشی و به خاطر این مسائل، حقوق همه را اداء نمایی، آن‌وقت با همین خانه، عاقبت و آخرت خویش را آباد ساخته‌ای.»

علاءبن زیاد عرض کرد: یا علی علیه‌السلام! از برادرم عاصم گله دارم؛ فرمود: چرا؟ عرض کرد: لباس ساده پوشیده و به عبادت پرداخته و دنیا را به کلی ترک گفته است؛ حضرت فرمود: خبرش کنید بیاید؛ چون حاضر شد فرمود: عاصم! با خود دشمنی کرده‌ای، شیطان تو را به بیراهه کشیده است، راستی به زن و بچه‌ات هم رحم نمی‌کنی، این چه کاری است که در پیش‌گرفته‌ای؟ آیا واقعاً فکر می‌کنی خدایی که این‌همه نعمت‌های پاکیزه را برای تو حلال کرده است، دوست ندارد از آن استفاده نمایی؟ تو کوچک‌تر از آنی که چنین چیزی را به او نسبت دهی.

عاصم عرض کرد: یا علی علیه‌السلام! پس چرا شما خودتان لباس ساده پوشیده‌اید و خوراکتان مختصر و کم می‌باشد؟

فرمود: چه می‌گویی، من چون تو نیستم، خداوند بر کسانی که پیشوایی و رهبری عادلانه دارند، واجب کرده است که زندگی‌شان را در حدود زندگی بینوایان قرار دهند تا تنگدستی و فقر، بیچارگان را بیشتر زجر ندهد که هرگاه ناراحت شوند به زندگی پیشوایان نگاه کرده و آرام گیرند، این چه ارتباط دارد به تو که مردی آزاد و متمکن هستی پس بر خود و زن و بچه‌ات رحم کن. (نهج‌البلاغه فیض الاسلام، خطبهٔ 200، ص 662، علی علیه‌السلام بر منبر وعظ)

شگفتی اصحاب

ابن عباس گفت: پیامبر صلی‌الله علیه و آله دست من و علی بن ابیطالب علیه‌السلام را گرفت و در کوه «بثیر» با ما خلوت کرد و سپس دو رکعت نماز خواند؛ بعد از نماز، دو دستش را به آسمان بلند کرد و عرض کرد: خداوندا! موسی بن عمران از تو درخواست کرد، من هم از تو درخواست می‌کنم که به من شرح صدر دهی و آسان و مهیا بفرمایی کارم را و زبانم را رسا گردانی و به‌وسیلهٔ علی بن ابیطالب که وزیر و اهل و برادر من است، پشتم را محکم گردانی و او را شریکم قرار دهی.

ابن عباس گوید: شنیدم صدا کننده‌ای می‌گفت: ای احمد! آنچه خواستی به تو داده شد؛ پیامبر صلی‌الله علیه و آله به علی علیه‌السلام فرمود: ای اباالحسن! دستت را به آسمان بلند کن و پروردگارت را بخوان و از او هر چه بخواهی عطاء کند؛ امیرالمؤمنین علیه‌السلام دست‌های خود را به آسمان بلند نمود و گفت: خداوندا! قرار ده برای من نزد خودت عهدی با سابقه باشم و از برای من نزد خودت دوستی را قرار بده.

پس از طرف خداوند بر پیامبرش این آیه نازل شد:

«إنّ الّذین آمنوا و عملوا الصّالحات سیجعل لهم الرّحمان ودّا»(سوره مریم، آیه 96)؛ (کسانی که ایمان آوردند و کارهای نیک انجام دادند، زود باشد خدای رحمان برایشان دوستی را قرار دهد.) پیامبر صلی‌الله علیه و آله این را بر اصحابش خواند و همگی در شگفت شدند؛ پیامبر فرمود: از این، شگفتی و تعجب می‌نمایید؟! هرآینه قرآن چهار بخش دارد، یک‌چهارم آن تنها دربارهٔ ما اهل‌بیت است؛ یک‌چهارم دربارهٔ دشمنان ما و یک‌چهارم دربارهٔ حلال و حرام و یک‌چهارم دربارهٔ واجبات و احکام است؛ خداوند آیات بسیار پرمعنی دربارهٔ علی علیه‌السلام نازل فرموده است. (شواهد التنزیل- بصائر، ص 40)

جواب سه سؤال از علی علیه‌السلام

ابن عباس گفت: «روزی در مجلس عمر بن خطاب نشسته بودم و کعب‌الاحبار نزد او بود و امیرالمؤمنین علیه‌السلام هم در مجلس تشریف داشتند؛ عمر روی به کعب‌الاحبار نمود و گفت: ای کعب! آیا از تورات چیز در خاطر داری؟ گفت: بیشتر آن را حفظ دارم. مردی در پهلوی عمر بود گفت: از کعب سؤال کن که خداوند متعال، کجا بود قبل از اینکه عرش خود را خلق کند؟ و عرش خود را از چه چیز خلق کرده است؟ و آبی که عرش بر آن آب بود، از چه چیز خلق شده بود؟

عمر این سه سؤال را از کعب‌الاحبار نمود، او در جواب گفت: ما یافته‌ایم که خداوند- تبارک‌وتعالی- قدیم است و قبل از عرش خدای بر سر سنگ بیت‌المقدس در هوی بود، چون خواست عرش را خلق کند، خدا آب دهان خود را انداخت، دریاها را خلق کرد و از آن سنگی که در زیر او بود عرش را خلق کرد و پاره‌ای از آن سنگ را برای بناء بیت‌المقدس باقی گذارد.»

ابن عباس گفت: «چون کلام کعب‌الاخبار به اینجا رسید، امیرالمؤمنین علیه‌السلام از جای خود برخاست و به‌طرف منزل روانه گردید.

عمر قسم داد امیرالمؤمنین علیه‌السلام را که مراجعت کند و به جای خود نشیند؛ چون نشست، عمر درخواست کرد از امام و گفت: آنچه می‌دانی بفرما که مفرج هموم و گرفتاری‌ها هستی! حضرت رو به‌جانب کعب کردند و فرمودند: آنچه را گفتی، غلط بود و یهودیان هم اشتباه کردند؛ خدا ازآنچه شما به هم بافته‌اید و کتاب‌های آسمانی را به‌دلخواه خود تحریف کردید و بر خدای زشت‌ترین دروغ‌ها را بسته‌اید، منزه است.

ای کعب الاحبار! وای بر تو! سنگی را گمان کرده‌ای که خدای بر او قرار گرفته بود! این سخنی است محال؛ سنگ نمی‌تواند احاطه بر جلال و عظمت او بنماید؛ و هوایی که ذکر کردی هرگز ممکن نیست که محیط بر ذات احدیت شده باشد. اگر سنگ و هوا با او بودند، پس بایستی آن‌ها هم قدیم باشند و ذات خداوند منزه است از اینکه به او اشاره بشود یا مکانی برای او فرض بشود؛ خدا را مکان نیست، او خالق همهٔ مکان‌ها و زمان‌هاست؛ خدای تعالی چنان نیست که ملحدین و جاهلین گمان کرده‌اند، خدای متعال قبل از اینکه مکانی و زمانی و هوایی در وجود باشد، بوده است.

ذات باری‌تعالی؛ محیط بر همهٔ اشیاء است و کائنات را بدون فکر، حادث گردانیده است؛ اینکه می‌گویم: خدا بود به جهت شناسانیدن بودن اوست، چون ذات خدا ما را بیان بخشید که او را به مردم بشناسانیم؛ چنانچه می‌فرماید: «خلق الانسان، علّمه البیان»(سوره الرحمن، آیه 3 و 4)؛ «خلق کرد انسان را و بدو بیان آموخت» و الّا خداوند متعال از کون و مکان و زمان منزه و مبرّاست؛ خداوند مقتدر است بر هر چه اراده علیّه او تعلق بگیرد آن را ایجاد می‌فرماید، خدا نوری را خلق نمود بدون ماده و مدت و از آن نور، ایجاد ظلمت نمود بدون ماده و مدت از لاشی، یعنی هیچ‌چیز. خدا قادر است که ظلمت را از لاشی، ایجاد نماید و بالاخره خدای- تعالی- یاقوتی از نور خلق کرد که بزرگی آن مثل بزرگی و عظمت و غلظت آسمان‌ها و زمین‌های هفتگانه بود، سپس نظر هیبت به آن یاقوت نمود آبی لرزان گردید و تا قیامت لرزان است؛ بعد عرش را از نور یاقوتی آفرید و بر آن آب قرار داد و از برای عرش دوازده هزار لغت قرار داد که به آن لغت‌ها خدای را تسبیح می‌نمایند که هر لغتی به دوازده هزار لغت، تسبیح می‌کنند که هیچ‌یک از لغت‌ها به دیگری شباهت ندارد و این قول خدای- تعالی- است: «و کان عرشه علی الماء لیبلوکم»؛ «عرش او بر آب بود تا بیازماید شما را.»(هود، آیه 72)

ای کعب! وای بر تو، اگر بنا بر قول تو که دریا آب دهان خدا باشد، چگونه آن سنگ خدا را برمی‌گیرد و چگونه آن هوا محیط به خدا می‌شود؟

عمربن خطاب خندید و از روی استهزاء به کعب‌الاحبار گفت: ای کعب! این است علم و حقیقت که ابوالحسن می‌گوید، نه آن مزخرفاتی که تو بر هم بافتی! زنده نمانم در زمانی که در آن وقت ابوالحسن را نبینم.»(بحارالانوار، ج 8- قضاوت‌های امیرالمؤمنین علیه‌السلام، ص 311)

یهودی و علاقه به علی علیه‌السلام

روزی سلمان فارسی از امیرالمؤمنین علیه‌السلام کشف یکی از اسرار نهان را درخواست کرد، امیرالمؤمنین علیه‌السلام او را به قبر یک یهودی راهنمایی فرمود؛ سلمان به امر حضرت به قبرستان رفت و برزخ آن یهودی را که محبّ علی بود با چشم دید، مشاهده کرد که در جایی بسیار دلگشا و خوب، بر قصری عالی نشسته است. سلمان از او سؤال نمود که تو را کدام طاعت، بدین مقام و منزلت رسانیده است باآنکه بر دین یهود بوده‌ای؟ گفت: مرا از شرف اسلام بهره نبود، ولی امیرالمؤمنین علیه‌السلام را دوست می‌داشتم و همان محبت خالصانه، در برزخ موجب این مقامات شده است. (ریاض المجین، ص 133)

سکوت دشمن در برابر علی علیه‌السلام

از عامر، پسر سعدبن ابی وقاص نقل شده است که معاویه، پدرم را طلب کرد و به او گفت: چرا به ابو تراب، علی علیه‌السلام ناسزا نمی‌گویی؟ پدرم، سعد گفت: تا وقتی‌که سه فضیلت از علی علیه‌السلام یاد دارم؛ اگر یکی از آن‌ها اختصاص به من داشت از تمام شتران سرخ‌مو بیشتر دوست داشتم، لذا او را ناسزا نمی‌گویم؛ یکی حدیث منزلت است که پیامبر فرمود: یا علی علیه‌السلام! تو برای من به‌منزلهٔ هارون برای موسی می‌باشی؛ دیگر حدیث رایت که پیامبر در یکی از جنگ‌ها فرمود: فردا پرچم را به دست کسی می‌دهم که خدا و رسول او را دوست دارند؛ سوم چون این آیه نازل شد: «ندع ابنائنا و ابنائکم و نسائنا و نسائکم و انفسنا و انفسکم»(آل‌عمران، آیه 61)؛ پیغمبر صلی‌الله علیه و آله، علی علیه‌السلام و فاطمه علیها السلام و حسن علیه‌السلام و حسین علیه‌السلام را برای مباهله آورد و فرمود: بار خدایا! اینان اهل‌بیت من‌اند، در این آیه، خدا علی علیه‌السلام را جان پیغمبر خواننده است، با این توصیف چگونه به او دشنام بدهم.

ابن عباس گوید: در «ذی طوی» (محلی است در مکه) نزد معاویه بودم که سعد بن ابی وقاص وارد شد و سلام کرد؛ معاویه متوجه اطرافیان شد و گفت: مردم شام! این سعد است که دوست علی علیه‌السلام است، شامیان سرها را پایین انداخته، به علی علیه‌السلام دشنام می‌دادند؛ سعد گریان شد، معاویه پرسید چرا گریه می‌کنی؟ سعد پاسخ داد: چرا گریه نکنم که به پیش تو، مردی از یاران رسول خدا را دشنام می‌دهند و نمی‌توانم مانع شوم با آنکه علی علیه‌السلام دارای فضائلی است که اگر یکی از آن فضائل را من داشتم از همهٔ دنیا و آنچه در اوست نزدم عزیزتر بود.» (پیغمبر و یاران، ج 3- بحارالانوار، ج 37، ص 264 و ج 28، ص 130)

اسلام را پذیرفتند

قومی از یهودیان نزد خلیفهٔ دوم آمدند و گفتند: «آمدیم تا از تو مطالبی را بپرسیم، اگر صحیح جواب دادی مسلمان می‌شویم و از تو متابعت می‌کنیم؛ خلیفه گفت: هر چه می‌خواهید بپرسید؟ گفتند: ما را از قفل‌های آسمان هفت‌گانه و کلیدهای آن آگاه کن؛ از قبری که صاحبش را گردش داد مطلع ساز؛ از کسی که قومش را انذار داد نه از جن بود و نه از انس خبر ده، مکانی که آفتاب یک‌بار بر آن تابید و دیگر بر آن نتابید نام ببر؛ از پنج جانداری که در رحم خلق نشدند آگاه کن، از یک و دو و سه و چهار و پنج و شش و هفت و هشت و نه و ده و یازده و دوازده‌تا توضیحات لازم را بده.»

خلیفه سرش را به زیر انداخت و چشمان خود را باز کرد و گفت: از من مطالبی می‌پرسید که نمی‌دانم ولی پسرعموی پیامبر همهٔ سؤال‌های شما را جواب خواهد داد.

پس کسی را فرستاد خدمت امیرالمؤمنین علیه‌السلام و از او خواست بیاید و جواب سؤال‌های یهودیان را بدهد؛ حضرت وقتی تشریف آوردند، خلیفه گفت: ای اباالحسن! این قوم یهود از من مسائلی را پرسیدند که برای هیچ‌یک از آنان پاسخی ندارم.

آنان گفتند: اگر جواب صحیح را بگویی اسلام می‌آوریم، حضرت به آنان فرمود: ای قوم یهود! سؤالات را بپرسید، آنان همان سؤالات را دوباره تکرار کردند و حضرت فرمود: غیر از این‌ها سؤالات دیگری ندارید؟ عرض کردند: نه ای پدر حسن علیه‌السلام و حسین علیه‌السلام.

حضرت فرمود: «قفل‌های آسمان هفت‌گانه، شرک به خدا است و کلیدش گفتن «لا إله إلّا الله» است؛ اما آن قبری که صاحبش را گردش داد، ماهی بود که یونس را در هفت دریا سیر داد؛ آنکه قومش را انذار داد نه از جن بود و نه انس مورچه‌ای بود که با حضرت سلیمان بن داود صحبت کرد؛ آن مکانی که یک‌بار آفتاب بر آن تابید و دیگر نتابید دریا بود که خداوند حضرت موسی علیه‌السلام را از آن نجات داد و فرعون و پیروانش را در آن غرق کرد (وقتی دریا شکافته شد آفتاب تابید و بعد از غرق شدن فرعونیان دریا به هم آمده و دیگر آفتاب بر آن نتابید)؛ آن پنج موجودی که در رحم خلق نشدند: حضرت آدم و حوا و عصای موسی و شتر صالح و گوسفندی که عوض حضرت اسماعیل ذبح و قربانی شد، می‌باشند.

اما جواب آن دوازده‌تا این است: یکی، خداست؛ دو تا آدم و حوا می‌باشند؛ سه تا جبرئیل و میکائیل و اسرافیل است؛ چهارتا، تورات و انجیل و زبور و قرآن است؛ پنج‌تا پنج نماز واب شبانه‌روزی می‌باشد؛ شش، آن کلام خداست که آسمان و زمین را در شش روز خلق کرد؛ هفت، قول حق- تعالی- است که «بالای سرتان آسمان هفتگانه استوار قرار دادیم»؛ هشت، قول خداست که می‌فرماید: «و یحمل عرش ربّک فوقهم یومئذ ثمانیه»: «عرش پروردگار تو را بر فراز ایشان در آن روز هشت تن در بردارند.»(الحاقه:17)؛ نُه، آن آیات و معجزات بود که موسی بن عمران داشت؛ اما ده، آن قول خداست: «و واعدنا موسی ثلاثین لیلةً و أتممناها بعشر»: «و وعده کردیم با موسی سی شب و تکمیل آن به ده کردیم.» (اعراف:142) اما یازده قول حضرت یوسف علیه‌السلام است که به پدرش عرض کرد: «إنّی رأیت أحد عشر کوْکباً»: «ای پدر به خواب، یازده ستاره را دیدم»(یوسف:4)؛ اما دوازده، آن کلام حق است به حضرت موسی علیه‌السلام: «اِضرب بعصاک الحجر فانفجرت منه اثنتی عشره»: «ای موسی با عصایت بر سنگ بزن، پس دوازده چشمه آب از آن ظاهر شد.»(بقره:60)

یهودیان از جواب سؤالاتشان خوشحال شدند و عرض کردند: ما شهادت می‌دهیم که خدا یکی است و پیامبر فرستادهٔ خداست و تو پسرعموی رسول خدا می‌باشی؛ سپس رو به خلیفه کردند و گفتند: ما شهادت می‌دهیم که علی علیه‌السلام برادر رسول خداست و به این مقام امامت سزاوار است و همگی اسلام آوردند. (الخصال، ابواب الانثی عشر، ج 1)

محل نزول آیهٔ تطهیر

از ام سلمه نقل شده است که گفت: «پیامبر در خانهٔ من بود که فاطمه علیها السلام، خربزه‌ای از برای آن حضرت آورد و حضرتش در صُفَّه نشسته بود که خوابگاه آن حضرت بود و در زیرش، عبای خیبری گسترده بودند و من در حجره و اطاقم نماز می‌خواندم.

پیامبر صلی‌الله علیه و آله به فاطمه علیها السلام فرمود: شوهرت و پسرهای خود را بطلب، پس علی علیه‌السلام و حسن علیه‌السلام و حسین علیه‌السلام آمدند و همه نشستند و مشغول خربزه خوردن شدند، در این وقت خداوند این آیه را نازل فرمود: «إنّما یرید الله لیذهب عنکم الرّجس أهل الْبیت و یطهرَّکم تطْهیراً»؛ «خداوند اراده کرده است که شرک و گناه و شک و هر بدی را از شما ای اهل‌بیت پیامبر دور کند و پاک نماید.»(احزاب:33)

پس پیامبر زیادی عبای را گرفت و بر ایشان پوشانید و دست مبارک را به‌سوی آسمان بلند کرد و فرمود: «خداوندا این‌ها اهل‌بیت و مخصوصان من‌اند، پس از ایشان، رجس را دور گردان و پاک گردان، ایشان را پاک گردانیدگی.»

ام سلمه گفت: «من سر خود را داخل خانه کردم و عرض کردم: من نیز با شمایم یا رسول‌الله صلی‌الله علیه و آله؟ پیامبر صلی‌الله علیه و آله دومرتبه فرمود: عاقبت تو به خیر است و مرا داخل آن جمع ننمود.»(تفسیر ثعلبی- حق الیقین، ص 63)

بشنو و شاهد باش

پیامبر از خانهٔ زینب، دختر جحش خارج شد و به خانهٔ ام سلمه آمد؛ کسی در خانه را زد، پیامبر صلی‌الله علیه و آله به ام سلمه فرمود: برو در خانه را باز کن؛ ام سلمه گفت: یا رسول‌الله صلی‌الله علیه و آله! کیست کوبندهٔ در که قدر و منزلت افزونی دارد و مانند من که دیروز درباره‌ام آیه نازل شد، برایش در را باز کنم.

فرمود: ای‌ام سلمه! طاعت رسول خدا، طاعت خداست و معصیت رسول‌الله، معصیت خداست؛ همانا مردی که در را می‌کوبد، مرد بی‌قدری نیست که حیا مانع او گردد، او بدون اجازه وارد نمی‌گردد، او کسی است که خدا و رسول را دوست دارد و خدا و رسول او را دوست می‌دارند.

ام سلمه رفت و در را گشود، علی علیه‌السلام به درون خانه آمد و چون صدای پایی نشنید به درون خانه آمد و به رسول خدا سلام کرد.

ام سلمه، پشت پرده بود که پیامبر صلی‌الله علیه و آله فرمود: آیا او را می‌شناسی؟ عرض کرد: آری؛ او علی بن ابیطالب است؛ فرمود: او برادرم است و روش او همانند من و گوشت او گوشت من و خون او خون من می‌باشد. ای‌ام سلمه! او کسی است که بعد از من! اداکنندهٔ بدهکاری و وعده‌هایم می‌باشد، بشنو و شاهد باش که او ولی‌ام بعد از من می‌باشد. بشنو و گواه باش ای ام سلمه! اگر مردی خدا را هزار سال در میان رکن و مقام خانهٔ خدا عبادت کند ولی خدا را در حالی ملاقات کند که مبغض علی علیه‌السلام باشد خداوند عزوجل- او را با صورتش در آتش جهنم اندازد. (کشف الغمه، ص 27)

فرزندان را به محبت علی علیه‌السلام آشنا کنید

انس بن مالک گفت: «پیامبر هرگاه می‌خواست در جایی یا در جنگی فضائل علی علیه‌السلام را آشکار کند، بر شترش سوار می‌شد و به مردم می‌فرمود: (چنانکه رسول خدا در جنگ خیبر برخی از فضائل علی علیه‌السلام را آشکار فرمود) ای مردم! هر کس دوست دارد آدم را از جنبهٔ علمش و مرا از جهت اخلاقم و ابراهیم را از جهت محبتش و موسی را از نظر مناجاتش و یحیی را از زهدش و عیسی را از رفتارش بنگرد، پس علی بن ابیطالب علیه‌السلام را ببیند.

ای مردم! فرزندانتان را به دوستی علی علیه‌السلام آزمایش کنید، زیرا علی علیه‌السلام به گمراهی نمی‌خواند و کسی را از هدایت دور نمی‌نماید؛ هر فرزندی او را دوست داشت مال شماست و هر فرزندی او را دشمن بدارد از شما نیست.»

انس بن مالک گفت: «بعد از این جریان، هر مردی فرزندش را بر دوشش سوار می‌کرد و می‌آمد بر سر راه علی علیه‌السلام می‌ایستاد، چون نظرش به او می‌افتاد روی کودکش را به‌سوی علی علیه‌السلام می‌نمود و می‌گفت: کودکم این آقا که می‌آید دوست داری؟ اگر کودک می‌گفت: آری، او را در بر می‌گرفت و می‌بوسید و اگر می‌گفت نه او را بر زمین می‌گذاشت و می‌گفت: برو به مادرت ملحق شو، مرا با فرزندی که علی بن ابیطالب علیه‌السلام را دوست ندارد، کاری نیست.» (تاریخ امیرالمؤمنین، ابن عساکر، ج 2، ص 225- بوستان معرفت)

اندیشهٔ امام برای خداست

ابن عباس گفت: «برای رسول خدا صلی‌الله علیه و آله دو شتر بزرگ هدیه آوردند، پس به یاران خود نگریست و فرمود: آیا در شما کسی هست دو رکعت نماز بجا آورد که در آن هیچ فکر دنیا به خود راه ندهد تا یکی از این دو شتر را به او بدهم؟

حضرت امیرالمؤمنین علیه‌السلام به پا خواست و مشغول نماز شد، هنگامی‌که سلام نماز را داد جبرئیل نازل شد و عرض کرد: یکی از این دو شتر را به حضرت علی علیه‌السلام بدهید.

رسول خدا صلی‌الله علیه و آله فرمود: در تشهد که نشسته بود، اندیشید کدام را بگیرد؟ جبرئیل گفت: اندیشید چاق‌تر را بگیرد و آن را بکشد و برای خدا به فقرا بدهد، پس اندیشه‌اش برای خدا بود، نه برای خودش و نه برای دنیا.

پس رسول خدا صلی‌الله علیه و آله هر دو شتر را به او دادند و خداوند این آیه را فرستاد: «أنّ فی ذلک لذکری لمن کان له قلب أو ألقی السّمع و هو شهید»؛ (ق، آیه 37)

در این مطلب تذکر است برای کسی که قلب هوشیاری باشد یا گوش دل به کلام خدا دهد و به حقانیتش توجه کامل کند.

رسول خدا صلی‌الله علیه و آله فرمود: نیست بنده‌ای دو رکعت نماز گزارد و در آن اندیشه چیزی از دنیا نکند، مگر آنکه خداوند از او خشنود شده و گناهانش را بیامرزد.» (شواهد التنزیل- بصائر، ص 562)

هرکس علی را اذیت کند مرا اذیت کرده است

عمرو بن شاس اسلمی که از اصحاب حدیبیه است، روایت کرده است که من با علی علیه‌السلام به‌سوی یمن رفتیم، در این سفر من از او رنجیدم و کینه‌اش در دلم جای گرفت.

همین‌که از سفر آمدم، در مسجد از او نزد مردم شکایت کردم؛ سخنانم دهان‌به‌دهان به گوش رسول خدا صلی‌الله علیه و آله رسید؛ روزی صبح، داخل مسجد شدم، دیدم رسول خدا صلی‌الله علیه و آله با جمعی از اصحاب در مسجد می‌باشد، همین‌که مرا دید، نگاه تندی به من کرد و همچنان نگاهش را ادامه داد تا نشستم؛ آنگاه فرمود: ای عمرو! به خدا سوگند، مرا اذیت کردی! عرضه داشتم پناه می‌برم به خدا از این‌که تو را بیازارم! پیامبر فرمود: بلی مرا آزردی، چون هرکس علی علیه‌السلام را بیازارد مرا آزرده است. (مستدرک الصحیحین، ج 3، ص 122)

اویس قرنی در رکاب علی علیه‌السلام

امیرالمؤمنین علیه‌السلام وقتی‌که می‌خواستند به غزوهٔ صفین وارد شوند به محلی که «ذی قار» می‌نامیدند به جهت اخذ بیعت از

لشکر خود نشستند و فرمودند: از جانب کوفه هزار نفر، نه کم و نه زیاد، بیایند که با من بیعت کنند.

ابن عباس مضطرب شد که مبادا کم و زیاد شوند، پس تعداد کسانی که از کوفه آمدند برای بیعت شمردند: نه‌صد و نودونه نفر بودند؛ ابن عباس گفت: «إنّا لله و إنّا إلیه راجعون»(بقره:156)، چه باعث شد که امیرالمؤمنین علیه‌السلام چنین فرمایشی فرمود؟ در این بین، شخصی آمد که قبای صوف در برداشت و شمشیر و سپر همراهش بود. نزدیک حضرت آمد و عرض کرد: یا علی! با تو بیعت می‌کنم؛ حضرت فرمود: به چه قسم، بیعت می‌کنی؟ عرض کرد: در اختیار شما هستم، جنگ با دشمن می‌کنم تا شهید بشوم یا آنکه خداوند فتح و پیروزی بدهد.

حضرت فرمود: اسم تو چیست؟ عرض کرد: اویس هستم، فرمود: تو اویس قرنی هستی؟! عرض کرد: بلی، فرمود: الله‌اکبر! شنیدم از پسر عمم پیغمبر خاتم صلی‌الله علیه و آله که فرمود: یا علی علیه‌السلام! تو درک می‌کنی مردی را از امت من که اسم او اویس قرنی است که به شهادت از دنیا می‌رود و داخل می‌شود در شفاعت او مثل قبیله ربیعه و مضر.

ابن عباس گفت: چشم من روشن شد و مسرور گشتم و جناب اویس قرنی در همین جنگ صفین پای رکاب علی علیه‌السلام شهید شد. (علی علیه‌السلام کیست، ص 259- بحارالانوار)

روش امام نسبت به محرومین

امام علی علیه‌السلام می‌فرماید: «اگر من احساس کنم که کسی از من چیزی خواهد، پیش از اظهار او در اجابت دعوتش پیش‌دستی می‌کنم، زیرا حقیقت جود، ناخواسته بخشیدن است» و در جایی دیگر فرمودند: «حاجتمندان حاجت خود را روی کاغذ بنویسند تا خواری و گرفتگی پرسش در چهرهٔ آن‌ها نمایان نشود.»

حارث همدانی دست نیاز پیش علی علیه‌السلام برد، حضرت فرمود: آیا مرا شایستهٔ سؤال دانسته‌ای؟ عرض کرد: بلی یا امیرالمؤمنین.

حضرت فوراً چراغ را خاموش کرد و گفت: این عمل برای آن کردم که تو در اظهار مطلب، شکستگی نباشد. (الغارات- بحارالانوار- سفینة البحار)