دُرّ نجف

داستان‌هایی از زندگی امیرالمؤمنین (ع)

فصل دوم · بخش سوم

امام دست‌خالی به منزل برمی‌گردد

شعبی می‌گوید: من همانند دیگر جوانان به میدان بزرگ کوفه وارد شدم، حضرت علی علیه‌السلام را بر بالای دو طرف طلا و نقره ایستاده دیدم که در دستش تازیانه‌ای کوچک بود و مردم را که تجمع کرده بودند، به‌وسیله آن به عقب می‌راند، سپس به‌سوی آن اموال برگشت و بین مردم تقسیم کرد، به‌نوعی که برای خودش هیچ‌چیز باقی نماند و دست‌خالی به منزلش بازگشت.

به منزل خود بازگشت نمودم و به پدرم گفتم: امروز چیزی دیدم، نمی‌دانم بهترین مردم بوده یا نه؟! پدرم گفت: پسرم! آن‌کس کی بود؟ گفتم: امیرالمؤمنین علیه‌السلام و آنچه دیدم برایش نقل کردم. پدرم از شنیدن این جریان به گربه افتاد و گفت: ای پسرم تو بهترین کس از مردم را دیده‌ای. (الغارات- بحارالانوار- سفینة البحار)

ابن مجلم با امام بیعت می‌کند

اصبغ بن نباتة گوید: «آن روزی که مردم با حضرت علی علیه‌السلام بیعت می‌کردند، ابن مجلم مرادی با حضرت بیعت کرد خواست برود که حضرت او را خواند و از او بیعت محکمی گرفت و تأکید کرد که بیعتش را نشکند و غدر نکند و او هم قبول کرد؛ خواست برود که حضرت، بار دوّم، او را خواند و تأکید کرد که بیعتش را نشکند و بی‌وفایی نکند و او هم قبول کرد؛ باز برای بار سوّم، حضرت او را خواند و تأکید بر بیعتش کرد و از او خواست حیله نکند و بیعتش را نشکند و او قبول کرد.

ابن مجلم گفت: قسم به خدا، ای امیرالمؤمنین! هیچ‌گاه ندیدم شما به کسی به غیر من این‌طور رفتار کنی!

حضرت این شعر عمروبن معد یکرب را خواند که معنایش این است: من زندگی و عطای به او می‌خواهم امّا او اراده قتل مرا دارد؛ عذر خود را بیاور، چه کسی از طایفه مرادی دوست توست؟

بعد حضرت فرمود: ای ابن مجلم! برو که به خدا قسم نمی‌بینم تو آنچه گفتی و بیعت نمودی وفا کنی!» (الارشاد، ص 13)

عیادت مریض

امام به عیادت صعصعة بن صوحان رفتند و به او فرمودند: ای صعصعة! به برادران دینی خود، فخر نکن که من به عیادت تو آمده‌ام، به خود بنگر و متوجّه باش؛ گویا که مرگ به سراغت آمده است، نکند که در این حال، آرزوها تو را غافل سازد. (مکارم الاخلاق، ص 360)

علی علیه‌السلام امیرالمؤمنین است

ابی ذر غفاری گوید: «روزی در مسجد قبا با عدّه‌ای از اصحاب، نزد پیامبر صلی‌الله علیه و آله بودیم، پیامبر صلی‌الله علیه و آله فرمود: ای گروه اصحابم! از این در مردی وارد می‌شود که امیرالمؤمنین و امام مسلمین می‌باشد؛ اصحاب همگی نگاه به در انداختند و من هم نگاه می‌کردم.

یک‌مرتبه آقا علی بن ابیطالب علیه‌السلام ظاهر شد، پیامبر صلی‌الله علیه و آله او را استقبال کرد و او را در آغوش کشید و میان دو چشمش را بوسید و او را نزد خویش جای داد، سپس روی کریمش را به‌سوی ما کرد و فرمود: این امام بعد از من است، اطاعتش طاعتم و نافرمانی‌اش نافرمانی من است، طاعتم طاعت خداست و نافرمانیم نافرمانی خدای- عزّوجلّ – می‌باشد». (امالی صدوق، ص 437)

یک پیراهن در نماز جمعه

ابی اسحاق سبیعی گوید: «من در کودکی روز جمعه‌ای بر گردن پدرم نشسته بودم که امیرالمؤمنین، درحالی‌که با پیراهنش باد می‌زد، خطبه می‌خواند؛ من به پدرم گفتم: آیا امیرالمؤمنین از شدّت گرما این کار را می‌کند؟ پدرم گفت: حضرت گرما و سرما برایش فرقی نمی‌کند لیکن پیراهنش را شسته و پیراهنی غیر آن ندارد، حالا آن را باد می‌زند و به حرکت درمی‌آورد تا خشک شود». (بحارالانوار، ج 8، ص 739- الغارات، ج 1)

چه می‌خواهید از علی علیه‌السلام؟

عمروبن حصین روایت کرده است که حضرت رسول صلی‌الله علیه و آله لشکری را به امیری امام علی علیه‌السلام فرستاد، چون امام در جنگ پیروز شد، یک کنیز از غنیمت برای خود برداشت؛ لشکر را این معنی خوش نیامد، لذا چهار نفر از صحابه اتّفاق کردند که چون خدمت رسول صلی‌الله علیه و آله مشرّف شوند این مطلب را به حضرت، عرض کنند؛ قاعده چنان بود که چون مسلمانان از جنگ برمی‌گشتند اوّل به خدمت آن حضرت مشرّف می‌شدند و سلام می‌کردند و بعدازآن به خانه‌های خود می‌رفتند.

چون به خدمت آن حضرت رسیدند و سلام کردند، یکی از چهار نفر برخاست و گفت: امیرالمؤمنین چنین کرد؛ حضرت رسول صلی‌الله علیه و آله رو از او گردانید؛ دوّمی برخاست همان سخن را گفت؛ باز حضرت رو گردانید؛ سوّمی نیز گفت، آن حضرت رو از او گردانید، چون چهارمی نیز گفت، حضرت روی به ایشان کرد، درحالی‌که غضب از روی مبارکش ظاهر بود، سه مرتبه فرمود: چه می‌خواهید از علی؟ به‌درستی که علی از من است و من از اویم و او ولیّ هر مؤمن و مؤمنه است». (حق الیقین، ص 52- صحیح مسلم- صحیح ترمذی)

تورات و انجیل می‌گویند علی علیه‌السلام راست‌گوست

ابوالبختری گفت: دیدم علی علیه‌السلام در کوفه بر منبر شد و جامه پشمین رسول خدا صلی‌الله علیه و آله بر تنش و شمشیر رسول‌الله حمایلش و عمامه پیامبر صلی‌الله علیه و آله بر سرش و انگشتر پیامبر در انگشتش بود؛ پس بر منبر نشست و سینه‌اش را گشود و فرمود: «پرسش کنیدم پیش از آن‌که نیابیدم؛ زیرا در این سینه‌ام دانش بسیاری است، این سینه جایگاه دانش است، این دانش لعاب رسول خداست و این دانشی است که رسول خدا صلی‌الله علیه و آله به دهانم نهاده، نه الهامی که سویم آمده است.

پس به خدا سوگند، اگر مسندی اندازید و بر آن نشینم همانا برای اهل تورات از توراتشان و برای اهل انجیل از انجیلشان فتوی دهم تا خدا تورات و انجیل را به سخن آورد و هر یک گویند: علی علیه‌السلام به آنچه دربارهٔ ما نازل شد و فتوی داده راست گفته است». (مناقب خوارزمی ص 47- بوستان معرفت، ینابیع المودة- فرائد السمطین)

در معراج، خدا به زبان علی سخن گفت

عبدالله بن عمر گوید: «رسول خدا صلی‌الله علیه و آله در جواب کسی که سؤال کرد، در شب معراج، پروردگار با چه زبانی با شما گفتگو کرد، فرمود: به زبان علی بن ابیطالب علیه‌السلام. عرض کردم: خدایا! تو بودی با من سخن گفتی یا علی علیه‌السلام بود؟!

ذات اقدس الهی فرمود: ای احمد! من موجودی هستم نه چون موجودات دیگر، به مردم قیاس نشوم و به مانندی توصیف نگردم؛ تو را از نور خود آفریدم و علی علیه‌السلام را از نور تو آفریدم و بر رازهای دل تو مطّلع هستم، می‌دانم محبوب‌تر از علی بن ابیطالب علیه‌السلام در دل نداری، لذا با زبان او با تو سخن گفتم تا دلت آرام شود». (مناقب خوارزمی ص 47- مقتل الحسین خوارزمی ج 1 ص 42)

تو پیش برو

چون شش روز از شهادت پیامبر صلی‌الله علیه و آله گذشت، ابوبکر با امام علی علیه‌السلام به زیارت قبر منوّر رسول خدا آمد. حضرت به ابوبکر فرمود: تو پیش برو؛ ابوبکر گفت: من از کسی پیش نیفتم که رسول خدا دربارهٔ او فرمود: «علیٌّ (ع) منّی بمنزلتی من ربّی»: مقام و شأن علی علیه‌السلام با من چون رتبه و اعتبار من با پروردگارم است. (صواعق المحرقه ص 108- علی علیه‌السلام و خلفاء ثلاثه)

روی حصیر نشسته

سویدبن غفله گوید: «روزی خدمت امام، شرفیاب شدم، آن زمانی که به خلافت با ایشان بیعت کرده بودند؛ دیدم بر روی حصیر کوچکی نشسته است و در آن خانه جز آن حصیر، چیز دیگری نبود.

عرض کردم: یا علی علیه‌السلام! بیت‌المال در اختیار شماست، در این خانه جز این حصیر چیزی دیگر از لوازم، یافت نمی‌شود؟! حضرت فرمود: سوئد بن غفله! عاقل در مسافرخانه و خانه‌ای که باید ازآنجا نقل‌مکان کند تهیّهٔ وسایل نمی‌نماید، ما خانهٔ امن و راحتی داریم که بهترین اسباب خود را به آنجا نقل می‌دهیم؛ به‌زودی به‌سوی آن خانه رهسپار خواهم شد». (انوار النعمانیه، ص 18- پند تاریخ ج 5- بحارالانوار، ج 9)

نان جوین

اسود و علقه گفتند: «بر حضرت علی علیه‌السلام وارد شدیم، در پیش آن حضرت، طبقی از لیف خرما بود که در آن دو گرده نان جوین بود که نخاله آرد جو بر روی نان‌ها آشکارا دیده می‌شد، حضرت نان را برداشت و بر روی زانوی خود گذاشت تا شکسته شد و بعد با نمک میل فرمود.

به فضّه خادمه گفتیم: چه می‌شد اگر نخالهٔ این آرد را برای حضرت می‌گرفتی؟ فضّه گفت: نان گوارا را علی علیه‌السلام بخورد گناهش بر گردن من باشد. در این هنگام امیرالمؤمنین تبسّم نمود و فرمود: من خودم دستور داده‌ام نخاله‌اش را نگیرد. گفتیم: برای چه یا علی علیه‌السلام؟! فرمود: زیرا این‌طور نفس، بهتر ذلیل می‌شود و مؤمنان به من پیروی خواهند کرد تا وقتی‌که به اصحاب ملحق شوم». (همان مصدر)

گریه امام علی علیه‌السلام برای چیست؟

سلیم بن قیس می‌گوید: «به مسجد پیامبر آمدم، دیدم آن‌هایی که در مسجد هستند اکثرشان هاشمی‌اند، به جز سلمان و ابوذر و مقداد و محمد بن ابی بکر و عمر بن ابی سلمه و قیس ابن سعد که از سادات نبودند؛ عبّاس به علی علیه‌السلام گفت: رأی و نظر شما دربارهٔ عمر چیست که نگذاشت از قنفذ همانند سایر کارمندانش غرامت بگیرند؟ امام، نگاهی به کسانی که اطرافش بودند کرد و چشمانش اشک‌آلود شد و بعد فرمود: شکایت می‌کنم از قنفذ برای آن ضربتی که (به امر خلیفه) به فاطمه علیها السلام زد و فاطمه علیها السلام در حالی از دنیا رفت که اثر آن همچون بازوبندی در بازویش بود». (کتاب سلیم بن قیس- اسرار آل محمد ص 98)

محبّت اعوری

مردی به امام علی علیه‌السلام گفت: من تو را دوست دارم و به خلیفه سوّم نیز محبّت دارم! حضرت فرمود: تو اعور هستی! یا کوری را انتخاب کن و یا بینایی را (زیرا اجتماع نقیضین محال است که در یک دل هم محبّت محبوب و هم محبّت دشمن محبوب در آن جای گیرد). (حدیقه الشیعه ص 202)

امام در بازار

ابی سعید گوید: «حضرت علی علیه‌السلام به بازار کوفه تشریف می‌آوردند و می‌فرمودند: ای اهل بازار! از خدا بترسید و از سوگند، دوری کنید زیرا که قسم خوردن، جنس را کم و برکت را از بین می‌برد. به‌درستی که تاجر بازار، فاجر است مگر آن‌که حق خود را بگیرد و حق را بدهد و السّلام علیکم.

بعد از مدّتی، دیگربار به بازار می‌آمدند و مانند آن حرف‌ها را به بازاریان می‌فرمودند؛ هرگاه حضرت به بازار می‌آمدند، بازاریان می‌گفتند: شکم برآمده، آمده است! به حضرت عرض کردند: مراد از این حرف که بازاریان به شما می‌گویند چیست؟ حضرت فرمود: مرادشان این است که کسی که شکمش کمی طعام است و بالای شکم (کنایه از قلب) را علم فراگرفته است؛ و گاهی به بازار تشریف می‌آوردند درحالی‌که تازیانه کوچکی در دستشان بود می‌فرمودند: «اللهم إنّی اعوذ بک من الفسوق و من شّر هذه السّوق»: یعنی خداوندا! به تو پناه می‌برم از فسق‌ها و از بدی این بازار (که در بازار با کلک و ربا و قسم و غش در معامله و مانند این‌ها جنس‌ها را می‌فروشند). (الغارات، ج 1، ص 114 و 111)

امام و حاکم جن

روزی امام علی علیه‌السلام در کوفه بالای منبر مشغول خطبه خواندن بود که ناگهان اژدهایی از جانب منبر ظاهر شد و از پله‌های منبر بالا رفت تا به نزدیک حضرت رسید؛ مردم ترسیدند و خواستند که آن را از نزد حضرت دفع کنند، امام به مردم اشاره کردند کاری به او نداشته باشید.

اژدها وقتی به پله آخر رسید حضرت، کمی خود را خم کردند و اژدها گردنش را دراز و دهان به نزدیک گوش امام قرار داد، مردم ساکت و متحیّر شدند؛ در این وقت اژدها صدای بزرگی کرد اکثراً شنیدند؛ حضرت لبان مبارک را به حرکت درآورده بود و اژدها گوش می‌داد. بعد اژدها از منبر به پایین آمد، گویا زمین او را بلعید.

حضرت، دنبال خطبه را گرفت و آن را تمام کرد و از منبر به زیر آمد؛ مردم دور حضرت جمع شدند و از حال اژدها و کیفیّت ملاقات با حضرت پرسیدند؟ حضرت فرمود: آن طوری که شما گمان کردید نبود، بلکه او حاکمی از حکام جن بود که در حکمی دچار اشتباه و مشکل شده بود، به نزدم آمد و حکم آن را تقاضا کرد؛ من حکم را به او فهماندم، پس مرا دعا کرد و رفت. (الارشاد، ص 183)

امام در بستر شهادت

اصبغ بن نباته گفت: «چون حضرت علی علیه‌السلام را ابن مجلم ضربت زد، مردم دور خانه امام جمع شدند؛ امام حسن علیه‌السلام از خانه بیرون آمد و فرمود: خدا رحمت کند شما را، بروید. پس مردم رفتند ولی من نرفتم؛ بار دیگر حضرت امام حسن علیه‌السلام بیرون آمد و فرمود: ای اصبغ! آیا نشنیدی سخنانم را از قول پدرم. گفتم: بلی ولیکن چون حال حضرت خوب نیست، دوست داشتم نظری بر حضرت کنم و از او حدیثی بشنوم، خوب است اجازه ورود را از حضرت بگیرید.

پس امام حسن علیه‌السلام داخل خانه شد و طولی نکشید که بیرون آمد و فرمود: داخل خانه شو؛ من به خانه درآمدم، حضرت را دیدم که دستمالی بر سرش بسته‌اند و زردی صورتش به زردی آن دستمال، غلبه کرده است و از شدّت آن ضربت و شمشیر و زیادتی زهر یک ران خود را برمی‌دارد و یکی دیگر را می‌گذارد.

حضرت فرمود: ای اصبغ! آیا مگر قول فرزندم را از طرف من نشنیدی؟! گفتم: چرا یا امیرالمؤمنین علیه‌السلام! لکن دوست داشتم که نظری به شما افکنم و حدیثی از شما بشنوم. حضرت فرمود: بنشین که دیگر نمی‌بینم تو را که حدیثی غیر از امروز از من بشنوی؛ بدان ای اصبغ! که من رفتم به عیادت پیامبر صلی‌الله علیه و آله همچنآن‌که تو الآن به عیادت من آمدی؛ به من فرمود: ای

ابالحسن! بیرون برو و مردم را جمع کن بعد بالای منبر برو و از مقام من یک پله پایین‌تر بنشین و به مردم بگو: «ألا من عقّ والدیه فلعنة الله علیه ألا من أبق موالیه فلعنة الله علیه ألا من ظلم أجیراً اُجرتهُ فلعنة الله علیه»

یعنی: هر که جفا کند به والدین خود، لعنت خدا بر او باد! هر که بگریزد از مولای خود، لعنت خدا بر او باد! هر که ظلم کند مزد اجیری را لعنت خدا بر او باد!

پس من، آنچه پیامبر فرمود به‌جا آوردم. از پایین مسجد، کسی برخاست و گفت: یا اباالحسن! کلامی فرمودی مختصر، آن را شرح کن؛ من جواب نگفتم تا خدمت پیامبر صلی‌الله علیه و آله رسیدم و گفتم به او آنچه آن مرد گفت؛ اصبغ گفت: پس حضرت دست مرا گرفت و فرمود: بگشا دست خود را؛ پس دستم را باز نمودم، پس آن حضرت یکی از انگشتان دست مرا گرفت و فرمود: ای اصبغ! همچنآن‌که من انگشت دست تو را گرفتم پیامبر صلی‌الله علیه و آله نیز یکی از انگشتان مرا گرفت و در شرح آن، سه جمله فرمود: ای اباالحسن! من و تو پدران این امّت هستیم هر که ما را جفا کند، لعنت خدا بر او باد! من و تو مولای این امّت هستیم، هر که از ما بگریزد لعنت خدا بر او باد! من و تو دو اجیر این امّتیم هر که ظلم به اجرت ما کند لعنت خدا بر او باد! پیامبر آمین گفت، من هم آمین گفتم.

اصبغ گفت: حضرت بی‌هوش شد، پس بعد از مدّتی به هوش آمد و فرمود: هنوز نشسته‌ای؟ گفتم: آری‌ای مولای من. فرمود: آیا زیاد کنم برای تو حدیثی دیگر؟ گفتم: بلی؛ خداوند خیر را بر شما زیاد کند. فرمود: ای اصبغ! ملاقات کرد مرا رسول خدا صلی‌الله علیه و آله در بعض راه‌های مدینه و من غم دار بودم به‌نحوی‌که غم در صورت من ظاهر بود، فرمود: ای اباالحسن! می‌بینم تو را که در غم می‌باشی؟ آیا می‌خواهی که حدیث کنم تو را به حدیثی که دیگر غم دار نشوی؟ گفتم: بلی؛ فرمود: هرگاه روز قیامت شود حق‌تعالی منبری را نصب می‌نماید که از منبرهای پیامبران و شهیدان بلندتر است. پس امر از جانب خدا آید که بدان منبر، یک پله پایین‌تر از من بنشینی و دو ملک از پله تو پایین‌تر بنشینند. چون بالای منبر قرار گرفتیم باقی نماند از خلق اوّلین و آخرین، مگر حاضر شوند؛ آن ملکی که یک پله پایین‌تر نشسته است می‌گوید: مردم! هر که مرا می‌شناسد که می‌شناسد و هر که مرا نمی‌شناسد می‌گویم: من رضوان خازن بهشتم، خداوند مرا امر کرد که کلیدهای بهشت به پیامبر صلی‌الله علیه و آله بدهم و پیامبر به علی علیه‌السلام داده است.

بعد آن ملکی که پایین‌تر از رضوان بوده، ندا می‌کند: ای مردم! هر کس مرا می‌شناسد که می‌شناسد و هر که مرا نمی‌شناسد می‌گویم: من مالک خازن جهنّم هستم. خداوند امر کرد کلید جهنّم را به پیامبر بدهم و پیامبر به علی علیه‌السلام عطا کرده است و همه خلایق شاهد این قضیه‌اند.

حضرت فرمود: پس من کلیدهای بهشت و دوزخ را می‌گیرم؛ بعد پیامبر صلی‌الله علیه و آله فرمود: روز قیامت تو مرا متوسّل می‌شوی و اهل‌بیت، تو را؛ و شیعیان اهل‌بیت را متوسّل می‌شوند. من دست‌های خود را به هم زدم و گفتم: یا رسول‌الله! به بهشت می‌رویم؟ فرمود: بلی؛ به پروردگار کعبه قسم!(منتهی الامال، ج 1، ص 177)

انگشتری در نماز به سائل داد

ثعلبی در تفسیرش روایت کرده است: «روزی عبّاس، عموی پیامبر صلی‌الله علیه و آله بر کنار چاه زمزم نشسته بود و حدیث نقل می‌کرد، ناگاه ابی ذر غفاری حاضر شد و گفت: ایها الناس! منم ابی ذر غفاری، از رسول خدا صلی‌الله علیه و آله به این دو گوش خود شنیدم، اگر دروغ بگویم هر دو گوشم کر شود و دیدم به این دو چشم و الّا هر دو چشمم کور شود، حضرتش می‌فرمود: علی علیه‌السلام قائد و پیشوای نیکوکاران و کشنده کافران است؛ یاری کرده شده است هر که او را یاری کند و مخذول است هر که او را یاری نکند.

من نماز ظهر کردم در روزی از روزها با رسول خدا صلی‌الله علیه و آله؛ سائلی در مسجد، سؤال کرد کسی چیزی به او نداد؛ سائل دست به‌سوی آسمان بلند کرد و گفت: خداوندا! گواه باش که من در مسجد رسول خدا صلی‌الله علیه و آله سؤال کردم و کسی چیزی به من نداد؛ و علی علیه‌السلام در رکوع بود حضرت با انگشت کوچک دست راستش اشاره به‌سوی سائل کرد و پیوسته انگشتر را در آن دست می‌کرد و سائل آمد و انگشتر را از انگشت آن حضرت گرفت و حضرت رسول نیز در نماز بود و این واقعه را مشاهده می‌کرد؛ چون از نماز فارغ شد سر به‌سوی آسمان بلند کرد و گفت: «خداوندا! برادرم موسی از تو سؤال کرد و گفت: پروردگارا به من شرح صدر بده و آسان گردان برای من کار مرا و بگشا گره از زبانم که بفهمند سخن مرا و بگردان از برای من وزیری از اهل من که آن هارون است و محکم گردان به آن بازوی مرا و شریک گردان او را در کار من، پس دعای او را مستجاب گردانیدی و به او خطاب کردی به‌زودی محکم گردانم بازوی تو را به برادر تو و برای شما هر دو سلطنتی و استیلایی بدهم؛ خداوندا! منم محمد، پیغمبر تو و برگزیده تو؛ پس بگشا برای من سینهٔ مرا و آسان کن برای من کار مرا و بگردان از برای من وزیری از اهل من که او علی علیه‌السلام است، محکم گردان به او پشت مرا».

ابی ذر گفت: هنوز سخن آن حضرت تمام نشده بود که جبرئیل از جانب خداوند جلیل، نازل شد و گفت: یا محمد! این آیه را «إنّما ولیّکم الله و رسوله و الّذین آمنوا الّذین یقیمون الصبلوة و یؤتون الزّکوة و هم راکعون»(مائده:55) بخوان و این آیه در شأن علی علیه‌السلام نازل شد. (حق الیقین، ص 50)