خورشید در فرمان علی علیهالسلام
چون حضرت، خواست با همراهان در شهر بابل (نزدیک کوفه) از شط فرات بگذرد، بسیاری از اصحاب، مشغول جمعآوری اثاثیه و چهارپایان بودند؛ حضرت آن وقت نماز عصر را با عدّهٔ کمی برقرار کرد، هنوز همه همراهان از شط عبور نکرده بودند که خورشید غروب کرد و نماز عصر بسیاری از آنان فوت شد و فضیلت جماعت هم عموماً از دستشان رفت. پس به حضرت دراینباره سخن گفتند که چکار کنیم؟ حضرت، وقتی حرفهای آنان را شنید از خداوند خواست که خورشید را برگرداند تا نماز عصرشان را بخوانند.
خداوند، دعای حضرت را مستجاب کرد و خورشید را به افق نماز عصر بازگردانید؛ وقتی نماز عصر را خواندند در جا خورشید غروب کرد و صدای شدیدی از آن برخاست که جمعیت ترسیدند و تسبیح و تهلیل و استغفار گفتند و بر این نعمت که میانشان ظاهر شد، خدا را شکر گفتند و این خبر در همه شهرها منتشر شد و زبانزد مردم گشت. (الارشاد، ص 182)
قضا و قدر به چهار عبارت
حجاج بن یوسف ثقفی از برای حسن بصری و عمروبن عبید و واصل بن عطا و عامر شعبی نوشت: «بهترین کلام در قضا و قدر را برای من بنویسید». حسن بصری در جواب نوشت: «بهترین کلامی که در قضا و قدر به ما رسیده است، کلام حضرت علی علیهالسلام است که فرمود: آیا گمان میکنی بااینکه خدای آنچنانکه تو را منع از ارتکاب معاصی نموده با این وصف، تو را اجبار به معصیت بنماید! خدا بیزار از چنین عملی است».
عمروبن عبید نوشت: «بهترین مطلب در قضا و قدر که من شنیدهام از حضرت علی علیهالسلام است که فرمود: اگر گناه کردن در اصل برای من حتمی بوده که من در اتیان مجبورم، بایستی در این صورت که مرا برای گناه، عذاب میکنند مظلوم بوده باشم».
واصل بن عطا نوشت: «بهترین کلام در قضا و قدر آن چیزی است که علی بن ابیطالب علیهالسلام فرمود: خدایی که تو را به طریق مستقیم دلالت کرده و برای هدایت تو پیغمبران را مبعوث کرده و کتابها نازل فرموده است بااینحال راه سعادت و نجات را بر تو میبندد و تو را مجبور به اتیان معصیّت مینماید؟ هرگز چنین نخواهد بود.»
عامر شعبی نوشت: «کلام حضرت علی علیهالسلام بهترین کلامی است که در قضا و قدر به من رسیده است: هر عملی که از آن استغفار کردی آن عمل از تو است و هر حسنهای که به تو رسید و شکر و حمدی کردی، آن از خداست».
چون نامهها به حجاج- لعنة الله علیه- رسید گفت: «خدایتان بکشد که این کلمات را از سرچشمه علم لدنی و خالص اخذ کردید». (انیس المسافر- قضاوتهای امیرالمؤمنین علیهالسلام، ص 337)
ای نقرهها و طلاها غیر علی علیهالسلام را بفریبید
زاذان گوید: «من با قنبر بهسوی امیرالمؤمنین رفتیم، قنبر گفت: یا امیرالمؤمنین! برخیز که برایت گنجی مهم پنهان کردهام؟ حضرت فرمود: آن چیست؟ قنبر گفت: برخیز و با من آی!
حضرت برخاست و با او به خانه درآمد؛ قنبر کیسه بزرگی از کتآنکه پر از کیسههای کوچک طلا و نقره در آن بود، آورد و گفت: ای امیرالمؤمنین! میدانم که شما چیزی را برنمیداری مگر آنکه همه را تقسیم میکنی، این را فقط برای شما ذخیره کردم!
حضرت فرمود: هرآینه دوست داشتم که در این خانه آتشی شعله میکشید و همه را میسوزانید؛ پس شمشیر از غلاف کشید و بر کیسهها زد؛ و طلاها و نقرهها از میان کیسهها به بیرون ریخته شدند.
سپس فرمود: اینها را میان مردن تقسیم کنید و این کار را کردند؛ بعد فرمود: شاهد باشید که چیزی برای خود نگرفتم و در تقسیم بین مسلمانان کوتاهی نکردم و آنگاه حضرتش فرمود: ای طلاها و نقرهها! غیر علی علیهالسلام را بفریبید.
قنبر گفت: در خانه، چوب مسواک و سوزن خیّاطی هم هست؛ حضرت فرمود: اینها را هم تقسیم کنید. مردم گفتند: ما را به اینها احتیاجی نیست.
حضرت فرمود: «قسم به خدایی که جانم در دست اوست باید به هنگام قسمت کردن بیتالمال، خوب و بد اشیاء را بگیرید». (نهجالبلاغه ابن ابی الحدید، ج 8 ص 181- بحارالانوار، ج 8، ص 732)
طبیب و غنی و عالم
مرد عربی به نزد علی علیهالسلام آمد، عرض کرد: یا سیدی! من به سه درد مبتلایم: مرض و جهل و فقر.
حضرت فرمود: مرض را به طبیب و فقر را به غنی و جهل را به عالم باید مراجعه کرد.
آن مرد عرب گفت: شما هم طبیب و عالم و غنی هستید!
حضرت، فرمان داد که سه هزار درهم به او عطا کردند؛ سپس فرمود: هزار درهم را برای معالجه مرض خود و هزار درهم برای معالجه پریشانی و فقر خویش و هزار درهم دیگر را برای معالجه جهل و نادانی خود مصرف کن. (قضاوتهای امیرالمؤمنین ص 377- جامع الاخبار)
سلمان و محبتش به امام علی علیهالسلام
مردی به سلمان فارسی گفت: چقدر محبت به علی بن ابیطالب داری؟ سلمان گفت: شنیدم از رسول خدا صلیالله علیه و آله که فرمود: کسی که علی را دوست دارد مرا دوست داشته است و هر کس علی علیهالسلام را دشمن داشته، به تحقیق که مرا دشمن داشته است. (حدیقه الشیعه، ص 205)
علم و فضل و خیر برفت
مغیره گوید: «چون خبر شهادت حضرت علی علیهالسلام به معاویه رسید او با زنش فاخته، دختر قرظه در روز تابستانی خوابیده بود، برخاست و گفت: «إنّا لله و إنّا إلیه راجعون»(بقره:156) علم و فضیلت و خیر از دست رفتند.
زنش بدو گفت: معاویه! تو دیروز بر او نیزه میزدی و امروز با شنیدن شهادتش «إنّا لله و إنّا إلیه راجعون» میگویی؟!
معاویه گفت: وای بر تو! تو نمیدانی چه علم و فضل و سوابقی از علی علیهالسلام از جهان بدرود گفت». (مناقب خوارزمی، ص 282- تاریخ امیرالمؤمنین- فرائد السمطین)
بهترین فضائل علی علیهالسلام
سلیم بن قیس گوید: «به ابوذر گفتم: عجیبترین چیزی که از پیامبر صلیالله علیه و آله دربارهٔ علی بن ابیطالب علیهالسلام شنیدهای برایم نقل کن. گفت: از پیامبر صلیالله علیه و آله شنیدم که میفرمود: اطراف عرش، نود هزار ملائکه هستند که تسبیح و عبادتی جز اطاعت علی بن ابیطالب علیهالسلام و بیزاری از دشمنانش و استغفار برای شیعیانش ندارند.»
گفتم: خداوند تو را رحمت کند، غیر از این بگو؟ گفت: از پیامبر شنیدم که میفرمود: هر امّتی که پیامبر مرسلی در میان آنان باشد، خداوند دانا بهوسیلهٔ علی علیهالسلام بر آنان احتجاج و استدلال میکند، آنکه بیشتر علی علیهالسلام را میشناسد درجهاش نزد خدا بیشتر است.
گفتم: خدا تو را رحمت کند، حدیث دیگری بگو. گفت: از پیامبر صلیالله علیه و آله شنیدم که میفرمود: اگر من و علی علیهالسلام نبودیم، خدا شناخته نمیشد؛ اگر من و علی علیهالسلام نبودیم کسی خداوند را عبادت نمیکرد، اگر من و علی علیهالسلام نبودیم ثواب و عذابی نبود، بین علی و خداوند هیچ پردهای وجود ندارد و هیچ مانعی جلو او را نگرفته است، او خود پرده و واسطه بین خدا و خلق اوست». (کتاب سلیم بن قیس اسرار آل محمد، ص 239)
کف دست پیامبر و علی علیهالسلام یکسان است
حبشی بن جناده گفت: «من نزد ابوبکر نشسته بودم که او اظهار کرد: هر کس و عدّهای از رسول خدا صلیالله علیه و آله دارد برخیزد، مردی برخاست و گفت: رسول خدا صلیالله علیه و آله که سه مشت خرما به من وعده داده است. ابوبکر گفت: بفرستید حضرت علی علیهالسلام بیاید. وقتی حضرتش تشریف آورد، به او عرض کرد: یا اباالحسن! این مرد، معتقد است که رسول خدا به او وعده داده سه مشت خرما به او داده شود و شما برای او مشت کنید؛ چون آنها را مشت کرد، ابوبکر گفت: آنها را شماره کنید، چون شمردند در هر مشتی شصت دانه خرما بود.
ابوبکر گفت: پیامبر درست فرمود، در شب هجرت که با آن حضرت از غار بیرون آمدهایم و بهسوی مدینه میرفتیم فرمود: ای ابوبکر! مشت من و مشت علی علیهالسلام در شماره، یکسان است. (تاریخ الخلفا، ج 1، ص 37- مناقب خوارزمی، ص 205)
نصرانی مسلمان شد
شخصی نصرانی در کشور روم، هفت چیز در خواب دید و حضرت علی علیهالسلام تفصیل خواب و تعبیر آن را بیان فرمود و او تصدیق کرد.
حضرت فرمود: خواب اوّل: آن بود که در خواب دیدی قصری از آسمان، آویزان است که در آن کرسیها از طلا نهاده شده و کنیزان و غلامان و فرشهای دیبا در میانش میباشد و اطراف آن قصر را بوزینهها و خوکها گرفتهاند؛ تعبیرش این است: آن، قصر سلطان ظالم است که در آخرالزمان، چون مردم زکوة نمیدهند، اموال مردم را میگیرد و در اطراف سلطان، ستمکارانی هستند که او را در ظلم یاری میکنند.
خواب دوّم: آن بود که دیدی کرباسی از آسمان، آویزان است و مردمان آن را پاره میکردند تا اینکه مقداری کمی باقی ماند؛ تعبیرش این است: آن کرباس مذهبهای مختلفه است که در آخرالزمان مردمان به آنها معتقد میشوند و از مذهب باقی نمیماند مگر بهمنزله نخی.
خواب سوّم: دیدی مرغانی از آسمان فرود آمدند و سرهای خود را در زمین نهادند و برگشتند بدون آنکه سر داشته باشند؛ تعبیرش این است: که آن مرغان، اسلام است که باقی نمیماند از اسلام مگر رسم و شریعت و حقیقتش بهسوی آسمان رجوع میکند.
خواب چهارم: چهارپایانی که مخرج بول و غایط نداشتند؛ تعبیر، آن بود که توانگران اموال را جمع میکنند و حقوق الهی و زکوة را نمیدهند.
خواب پنجم: آنکه بیماری را دیدی که سالمان را عیادت کند، تعبیر، آن است که مریضان، فقراء بودند که در نزد اغنیاء حاضر شوند و چیزی از اغنیاء خواهند و آنان چیزی به ایشان نمیدهند.
خواب ششم: حوض خشکی را دیدی که نزد آن سبزهزار و بوستانی بود؛ تعبیر حوضهای خشک، علمایی هستند که به علم خود عمل نمیکنند و بوستان، مردمانی باشند که از علما آنچه میشنوند عمل میکنند.
خواب هفتم: جامهای سبز را دیدی که در آنها هر چیزی که در دنیا هست در آن دیده میشود؛ تعبیر این است: آن جامهای سبز دنیاست که اهل دنیا آن را میگیرند و سخن از برای دنیا میگویند نه آخرت و حالآنکه از برای آخرت خلق شدهاند.
همینکه نصرانی این خواب و تعبیرش را از معدن علم، حضرت علی علیهالسلام شنید، شهادتین را بر زبان جاری کرد و اسلام آورد. (لب اللباب- الغناء و الاسلام، ص 372)
امام فقیر است
ابوبصیر روایت کرده است: خبر به علی بن ابیطالب علیهالسلام رسید که طلحه و زبیر درباره آن حضرت گفتهاند که حضرتش فقیر است و چیزی ندارد؛ این سخن بر حضرتش گران آمد، لذا نمایندگان خود را جمع نمود و فرمود: غلات مرا جمع نمایید (تا آنها بدانند خلافت کردن برای پول درآوردن نیست). چیزی نگذشت که از قیمت غلات، صد هزار درهم جمع شد و در برابر آن حضرت حاضر کردند؛ آنگاه حضرت، در پی طلحه و زبیر فرستاد و آنها آمدند؛ حضرت فرمود: اینها مال و ثروتی است که با دسترنج خود جمع کردهام و کسی را در این مال حقّی نیست (و بینیازی خویش را به آنها ظاهر نمود). (لب اللباب- الغناء و الاسلام، ص 372)
حکم ارث میان دو زن
مردی، زنی از انصار و زنی از بنیهاشم، در خانه خویش داشت، پس از مدّتی زن انصاری را طلاق داد و بعد از ایّامی، خودش از جهان درگذشت.
زن انصاری، نزد عثمان آمد و گفت: مرا از این مرد میراث میباید، چه آنکه هنوز عده طلاق من تمام نشده است و بر این سخن گواهانی چند آورد، عثمان گفت: ندانم حکم چیست و آن را به امیرالمؤمنین علیهالسلام ارجاع داد.
آن حضرت به زن گفت: باید سوگند یاد کنی که از روزی که طلاق گرفتی تا به امروز از عده طلاق نگذشته باشد، آنگاه مستحق میراث باشی.
عثمان به زن هاشمی گفت: حکم آن است که پسرعمویت، علی بن ابیطالب علیهالسلام میکند؛ زن هاشمی گفت: هرچه بگوید راضی هستم.
زن انصاری از سوگند خوردن، خودداری کرد و از ارث بردن محروم شد و ارث به زن هاشمی رسید. (مستدرک الوسائل، ج 3، ص 166- قضاوتهای محیرالعقول)
نابینا به مهر علی علیهالسلام بینا شد
اعمش گوید: در مدینه زنی سیاه و نابینا بود که به مردم آب میداد وی گفت: «شربوا حب العلی بن ابیطالب» یعنی به مهر علی علیهالسلام آب بیاشامید.
بعد از مدّتی او را در مکّه دیدم که آب میداد ولی بینا بود و میگفت: آب بیاشامید به مهر آنکه دیدگانم را خدا برای او به من بازگردانید.
من از کیفیت بینا شدنش پرسیدم. او گفت: شخصی نزدم آمد و گفت: تو مهر و محبّت علی علیهالسلام را داری؟ گفتم: آری؛ گفت: بارالها! اگر راستگوست، دیدگانش را به وی بازگردان! به خدا قسم من بینا شدم و از او پرسیدم تو کیستی؟ گفت: من خضر پیغمبرم و از پیروان علی علیهالسلام میباشم. (سفینه البحار، ج 1، ص 391- نمونه معارف اسلام، ج 4)
حکم حضرت، درباره پدر جوان
روزی حضرت علی علیهالسلام داخل مسجد شد، دید جوانی از روبروی آن حضرت میآید و میگرید و جمعی بر دور او هستند و او را تسلی میدهند؛ حضرت پرسید: چرا گریه میکنی؟ عرض کرد: یا علی! شریح قاضی، حکمی بر من کرده که نمیدانم درست است یا نه؟ این جماعت پدر مرا با خود به سفر بردند، اکنون برگشتهاند پدرم با ایشان نیست، چون احوال پدر را از ایشان پرسیدم گفتند: پدرت مُرد؛ گفتم: مال او چه شد؟ گفتند: مالی به جای نگذاشت؛ پس ایشان را نزد شریح قاضی بردم و شریح آنها را سوگند داد و آنها قسم خوردند و رفتند و حالآنکه من میدانم که پدرم مال زیادی با خود به سفر برده بود.
پس حضرت، آن جماعت و جوان و خود جمعاً نزد شریح آمدند؛ حضرت فرمود: ای شریح! چگونه میان این گروه، حکم کردی؟ شریح گفت: این جوان ادعا کرد که پدرم با اینان به سفر رفت و برنگشت، از آنها پرسیدم گفتند: مُرد؛ پرسیدم مالش چه شد؟ گفتند: مالی نگذاشت؛ جوان را گفتم: گواه داری؟ گفت: نه؛ پس ایشان را قسم دادم.
حضرت فرمود: هیهات! در چنین واقعه، اینطور حکم میکنی؟! والله! در این واقعه حکمی بکنم که کسی پیش از من نکرده باشد، مگر داود پیغمبر علیهالسلام؛ پس حضرت فرمود: ای قنبر! پهلوانان لشکر را بطلب؛ چون حاضر شدند؛ بر هر یک از آن گروه، یکی از آنها را موکّل گردانید، پس نظر به آن گروه کرد و فرمود: چه میگویید؟ گمان میکنید من نمیدانم که شما با پدر این جوان چه کردید؟ اگر این را ندانم، مرد نادانی خواهم بود. پس فرمود: اینها را پراکنده کنید و هر یک را در پشت ستونی از ستونهای مسجد بازدارید و سرهایشان را به جامههایشان بپوشانید که یکدیگر را نبینند، سپس عبدالله بن ابی رافع، کاتب خود را طلبید و فرمود: کاغذ و دواتی حاضر کن؛ مردم بر دور آن حضرت جمع شدند؛ حضرت فرمود: هرگاه من «اللهاکبر» بگویم شما نیز همه «اللهاکبر» بگویید.
پس حضرت یکی از ایشان را تنها طلبید و نزد خود نشاند و صورتش را گشود و فرمود: ای عبدالله بن ابی رافع! آنچه میگوید تو بنویس؛ سپس شروع به سؤال کردن نمود و فرمود: چه روزی از خانههای خود با پدر این جوان بیرون رفتید؟ گفت: در فلان روز؛ فرمود: در چه ماه بود؟ گفت: در فلان ماه؛ به کدام منزل که رسیدید او مُرد؟ گفت: در فلان منزل؛ فرمود: در خانه چه کسی مُرد؟ گفت: در خانه فلان شخص؛ فرمود: چه مرض داشت؟ گفت: فلان مرض؛ فرمود: چند روز بیمار بود؟ و عدد روزهای بیماریاش را گفت.
پس حضرت احوال آن مُرده را به تمام سؤال کرد که چه روز مُرد؟ کی او را غسل داد؟ و کی او را دفن کرد؟ و کفن او از چه پارچهای بود؟ و کی بر او نماز کرد؟ و کی او را به قبر برد، چون حضرت همه را از او سؤال نمود و او جواب گفت، «اللهاکبر» فرمود، مردم، همصدا به تکبیر، بلند کردند. پس رفقای او یقین کردند که این شخص، اقرار به کشتن کرده است.
حضرت دستور دادند رویش را بستند، بهجای خود بردند. دیگری را طلبید و نزد خود نشانید و رویش را گشود و فرمود: گمان میکردی که من نمیدانم که شما چه کردهاید؟ او گفت: یا امیرالمؤمنین علیهالسلام! من یکی از آنها بودم، لکن راضی به کشتن او نبودم و اقرار نمود؛ پس هر یک را طلبید اقرار کردند و آن کسی را که اوّل حضرت از او سؤال کرد، طلبید و او هم اقرار کرد که ما پدر این جوان را کشتیم و مال او را برداشتیم. حضرت مال را از آنها گرفت، به جوان داد و بابت خون بهاء، حکم جاری فرمود. (حیوة القلول، ج 1، ص 334- الارشاد)
من از خوردن گوشت صبر میکنم
روزی امیرالمؤمنین علیهالسلام وارد بازار شد، گذرش به دکان قصّابی افتاد، قصّاب به حضرت عرض کرد: یا امیرالمؤمنین! از این گوشت ببر، گوشت بسیار خوبی است. حضرت فرمود: پول ندارم؛ قصّاب گفت: من به شما گوشت میدهم و برای پولش صبر میکنم تا آن وقت که پولدار شدید بدهید حضرت فرمود: من از خوردن گوشت صبر میکنم تا وقتیکه پول داشته باشم. (تحفه الواعظین، ج 1، ص 289- ارشاد القلوب دیلمی)
علی علیهالسلام معلّم جبرئیل
روزی جبرئیل در خدمت پیامبر صلیالله علیه و آله، مشغول صحبت بود که حضرت علی علیهالسلام وارد شد. جبرئیل چون آن حضرت را دید برخاست و شرایط تعظیم بهجای آورد. پیامبر فرمود: یا جبرئیل! از چه جهت به این جوان، تعظیم میکنی؟ عرض کرد: چگونه تعظیم نکنم که او را بر من، حقّ تعلیم است؟ پیامبر صلیالله علیه و آله فرمود: چه تعلیم؟ جبرئیل عرض کرد: در وقتیکه حقتعالی مرا خلق کرد از من پرسید تو کیستی و من کیستم؟ من در جواب متحیّر ماندم و مدّتی در مقام جواب ساکت بودم که این جوان در عالم نور به من ظاهر گردید و اینطور به من تعلیم داد که بگو: تو پروردگار جلیل و جمیلی و من بنده ذلیل و جبرئیلم؛ ازاینجهت او را که دیدم تعظیمش کردم.
پیامبر پرسید: مدّت عمر تو چند سال است؟ عرض کرد یا رسولالله! در آسمان، ستارهای هست که هر سی هزار سال یکبار طلوع میکند، من او را سی هزار بار دیدهام. (تحفه المجالس، ص 80)
نفرین امام
علی بن زاذان گوید: «حضرت علی علیهالسلام حدیثی نقل کرد و مردی او را تکذیب کرد؛ حضرت فرمود: آیا راضی هستی درصورتیکه من راست گفته بودم تو را نفرین کنم؟ آن مرد گفت: آری؛ حضرت او را نفرین کرد، هنوز برنگشته بود که نابینا شد». (ریاض النضره، ج 2، ص 222- علی در کتب اهل سنّت)
ده برادر و یک خواهر
در یکی از قبایل عرب، ده برادر بودند که فقط یک خواهر داشتند؛ برادرها به آن خواهر گفتند که وسایل زندگانی تو را ازهرجهت به کمال خوبی عهدهدار میشویم به شرط آنکه رغبت به شوهر ننمایی چه آنکه غیرت ما این مطلب را قبول نمیکند.
خواهر قبول کرد و با رأی آنها موافق شد و برادرها کاملاً از او سرپرستی میکردند؛ روزی برای غسل نمودن سرِچشمه آبی که در نزدیکی قبیله بود رفت که (جانور) میکروبی به رحم او داخل شد و آن دختر متوّه نگردید کمکم بر این عارضه، شکمش بزرگ شد. برادرها او را متّهم کرده، گمان بد در حق او بردند و به گمان اینکه خیانت کرده در مقام قتل او برآمدند.
از آنطرف بکارت او به حال خود باقی بود و این امر بر آنها مشکل شد و کسی هم یافت نشد که حلّ این مشکل بنماید؛ بالاخره به نزد حلال مشکلات، امیرالمؤمنین آمدند.
حضرت فرمود: طشتی پر از خره بیاورند که آن را عرب «طحلب و حماه» میگوید که بعضی جانوران غالباً در میان آن نوع علف زندگی میکند؛ چون آن طشت را آوردند، حضرت دستور داد که دختر بر سر این طشت بنشیند و دختر بر سر طشت نشست و آن جانور استشمام رایحه علف را کرده مکان خود را ترک کرد و رفتهرفته شکم خواهر به حال اوّل، بازگشت کرد.
برادران، وقتی این بدیدند گفتند: «انت ربّنا الاعلی فانّک تعلم الغیب و ما فی الارحام»؛ یعنی: ای علی! تو خدای بزرگ مایی زیرا تو غیب و آنچه را که در ارحام است میدانی، حضرت بر آنها غضب نمود و بر آنها بانگ زد و طرد نمود و فرمود: حبیبم رسول خدا صلیالله علیه و آله به من خبر داده است که این حادثه در این ماه و در این روز و در این ساعت واقع خواهد شد. (الخرایج و الجرایح- قضاوتهای امیرالمؤمنین علیهالسلام، ص 101)
فالوده را در تابستان نخورد
عدی بن ثابت گفت: «در تابستان، مقداری فالوده برای امام علی علیهالسلام آوردند تا میل فرماید، حضرت از خوردنش امتناع کردند و فرمودند: چیزی را که رسولالله صلیالله علیه و آله نخورده است، من هم دوست ندارم از آن میل کنم». (الغارات، ج 1، ص 88- بحارالانوار، ج 8)