معاویه از توصیف امام گریست
ابی صالح روایت کرد که ضرار بن ضمره کنانی بعد از شهادت علی علیهالسلام وارد بر معاویه شد، معاویه به او گفت: از اوصاف علی علیهالسلام برایم بگو؛ گفت: اگر ممکن باشد مرا از گفتن معذور بدار، معاویه گفت: نه! گفت: حالا که معافم نمیداری بگویم که علی علیهالسلام مردی بود که فهم و درک هیچ انسانی بر مقام بلند او احاطه نمییافت، بسیار قوی و نیرومند بود، سخن او در نهایت اختصار و معنادار بود، حُکمش به عدل و علمش از اطراف و جوانبش میجوشید؛ حکمت از سراپایش میبارید، از دنیا و فریبندگیهای آن سخت وحشتناک بود؛ با شب و تاریکی آن، انسی عجیب داشت، به خدا سوگند! اشک چشمش همواره جاری بود و فکرش همیشه مشغول و دستهایش را به هم میمالید و به نفس خود خطاب میکرد و حرف میزد؛ از لباسها کوتاهش را دوست میداشت و از غذا ناگوارش را، به خدا سوگند در میانِ ما یکی از ما بود چون به خدمتش میرسیدیم ما را نزدیک خود میبرد و چون سؤالی میکردیم پاسخمان میداد. بااینکه همواره میخواست با ما نزدیک باشد و ما نیز نزدیک او بودیم، از هیبتی که داشت جرئت سخن گفتنِ با او را نداشتیم و چون تبسّمی میکرد، لبها از دندانها کنار میرفت و همانند لؤلؤ میدرخشید. دینداران را سخت تعظیم میکرد و مسکینان را دوست میداشت؛ هیچ نیرومندی در او طمع نمیبست و هیچ ناتوانی از عدالتش ناامید نبود؛ من خدای را شاهد میگیرم که او را در بعضی از مکانها دیدم، وقتی پرده ظلمت شب، همهچیز را پوشانده بود، دست به ریش خود گرفته بود و به خود میپیچید و چون مارگزیده، تاب میخورد و گریهای سوزناک میکرد، گویا همین الآن صدایش در گوش من است که میگوید: «ای پروردگار ما! ای پروردگار ما!» و به درگاه او تضرّع و زاری میکرد و آنگاه میگفت: «ای دنیا! آیا به من پیله کردهای و میخواهی مرا بهسوی خود متمایل کنی؟ هیهات! هیهات! تو دستت به من نمیرسد، دنبال دیگران برو، دل از دیگران ببَر، من سه مرتبه تو را طلاق گفتهام، چون عمر تو را کوتاه و مجلست را پست و ارزشت را اندک یافتم. آه، آه از کمی زاد و توشه و دوری راه سفر و وحشت طریق».
راوی میگوید: وقتی سخن ضرار به اینجا رسید، اشک از چشمان معاویه سرازیر شد، از ریشش میچکید، آنچنانکه نمیتوانست جلو آن را بگیرد، با آستینش خشک کرد و گریه گلوی همه حضار را گرفته بود.
معاویه پس از مدّتی گریستن گفت: آری ابوالحسن همینطور بود؛ خدا رحمتش کند؛ ای ضرار! چقدر از درگذشت او ناراحتی؟ گفت: آنقدر که پدری در برابر چشمش یکتا جوانش را سر ببرند، چطور نمیتواند از اشک ریختن و اندوه خوردن خودداری کند؟ من نیز اینچنینم؛ این را گفت و رفت. (حلیه الاولیاء، ج 1، ص 84- الاستیعاب، ج 2- ریاض النضره، ج 2- علی علیهالسلام در کتب اهل سنّت- فضائل الخمسه)
امام علی علیهالسلام به شهادت رشید خبر داد
زیاد بن نضر حارثی گوید: «من نزد زیاد بن ابیه در کوفه بودم که رشید هجری از یاران علی علیهالسلام را به نزدش آوردند؛ زیاد به او گفت: چه چیز آقای تو، علی علیهالسلام به نزدت گفت که دربارهات اجرا کنم؟»
رشید گفت: حضرت فرمود: شما دست و پایم را قطع کرده، مرا به دار خواهی زد. زیاد بن ابیه گفت: قسم به خدا اکنون کاری کنم که دروغش آشکار شود، او را آزادش کنید.
وقتی رشید خواست خارج شود، زیاد گفت: قسم به خدا، چیزی بدتر ازآنچه صاحب او علی علیهالسلام برای او گفت نیافتم، دستوپایش را قطع کنید و او را بر دار بزنید؛ رشید گفت: چیز دیگری هم باقی مانده است که حضرت مرا بدان خبر داده است؛ زیاد گفت: زبانش را قطع کنید.
رشید گفت: الآن قسم به خدا آنچه حضرت، مرا در شهادتم بدان خبر داده بود، درست واقع شده است». (الارشاد، ص 171)
آب و حوله بهشتی
انس گوید: «من با یک دو نفر دیگر از اصحاب پیامبر صلیالله علیه و آله در شب بسیار تاریکی در حضور پیامبر صلیالله علیه و آله بودیم که آن جناب فرمود: به در خانه حضرت علی علیهالسلام بروید؛ به در خانه حضرتش آمدیم و در سبک زدیم؛ حضرت علی با پیراهن بلند و ردائی از صوف که در دستش شمشیر رسول خدا بود بیرون آمد و فرمود: مطلب تازهای رخ داده است؟ ما گفتیم: خیر است؛ رسول خدا به ما دستور داد تا به در خانه شما بیاییم و خودش هم الآن میآید.
وقتی رسول خدا صلیالله علیه و آله رسید فرمود: یا علی علیهالسلام! حضرت عرض کرد: بلی؛ فرمود: به آنچه دیشب برایت پیش آمده، برای اصحاب نقل کن.
حضرت فرمود: ای رسول خدا! شرم دارم. پیامبر فرمود: خداوند از حق، شرمی ندارد؛ امام فرمود: دیشب از آمیزش با همسر، جنب شدم. در خانه، آبی نیافتم، پس حسن علیهالسلام را از طرفی و حسین علیهالسلام را از طرف دیگر در پی آب فرستادم؛ آنها دیر کردند.
من به پشت خوابیده بودم که هاتفی از تاریکی خانه، ندا داد، برخیز یا علی! سطل آب را بگیر و غسل کن؛ دیدم سطلی پر از آب و حولهای از سندس، بر آن است؛ پس از آن آب، غسل کردم و حوله خود را خشک کردم و حوله را بر روی سطل گذاشتم و سطل به هوا رفت و جرعهای از آن بر فرق سرم چکید و دلم از این اصابت خنک شد.
پیامبر صلیالله علیه و آله فرمود: بهبه ای پسر ابیطالب! صبح کردی درحالیکه جبرئیل خادم تو بود؛ امّا آن آب از نهر کوثر و آن سطل و حوله از بهشت بود سه بار فرمود: اینچنین به من جبرئیل خبر داد». (امالی الصدوق، ص 188)
خرید دو پیراهن
روزی حضرت علی علیهالسلام با غلام خود، قنبر به بازار بزازها آمدند تا پیراهن بخرد؛ حضرت در یک جا دید بزاز او را میشناسد ازآنجا گذشت خواست از بزازی پیراهن بخرد که او را نشناسد؛ به دکان دیگری رفت و فرمود: جوان! دو پیراهن بیاور. جوان پیراهن آورد، حضرت یکی را به سه درهم و آن دیگر را به دو درهم خرید و پولش را داد.
وقتی از بازار برگشتند، حضرت فرمود: آن پیراهن که به سه درهم خریدم تو به تن کن و آن دو درهمی را من میپوشم! قنبر عرض کرد: رواست که پیراهن بهتر را شما بپوشید زیرا به منبر میروید و مولای من میباشی.
حضرت فرمود: در عوض تو جوانی؛ باید لباس خوب بپوشی و من پیرم آن ارزانتر را میپوشم؛ علاوه بر این، از پیامبر صلیالله علیه و آله شنیدم که فرمود: بخورانید به غلامان خود از آن طعامی که خودتان میخورید و بپوشانید به آنها از آن لباسی که خودتان میپوشید و من از خداوند متعال خجالت میکشم پیراهن نو را بپوشم و کهنه را تو بپوشی.
وقتیکه حضرت، پیراهن را پوشید، دید آستین آن بلند است، دستور داد زیادی را ببرند؛ قنبر گفت: بده آستین پیراهن را که قطع شده بدوزم؛ حضرت فرمود: بگذار همانطور باشد، مهم نیست.
در آن حال، پدر پیراهن فروش، دو درهم را آورد و گفت: پسرم شما را نشناخت و زیاد منفعت گرفته است، این دو درهم زیادی را بگیرید! حضرت قبول نکرد و فرمود: ما و او به معامله راضی شدیم؛ دو درهم را به پسرت بده. (مناقب ابن شهرآشوب، ج 1، ص 366- تحفه الواعظین، ج 1- بحارالانوار، ج 8- الغارات، ج 1)
کفش بهتر از امارات
امام در سفری که بهجانب بصره به جهت جنگ جمل میرفتند در «ربذه» فرود آمدند؛ حجاج مکّه نیز آنجا نزدیک حضرت از حیواناتشان پایین آمدند تا کلامی از آن حضرت بشنوند و استفاده کنند؛ آن حضرت در خیمه خود تشریف داشت.
ابن عبّاس، به جهت آنکه حضرت را از اجتماع مردم خبر دهد، رفت تا حضرت را از خیمه به بیرون دعوت کند، گفت: «به خدمت آن حضرت رفتم، دیدم کفش خود را وصله میزند و پینه میدوزد، گفتم: احتیاج ما به آنکه اصلاح کار ما کنی بیشتر است از آنکه این کفش پاره را وصله بزنی. حضرت، پاسخ مرا نداد تا از اصلاح کفش خود فارغ شد، آنگاه آن کفش را گذاشت پهلوی آن کفش دیگر و به من فرمود: این جفت کفش مرا قیمت کن؛ من گفتم: به خاطر کهنگی، قیمتی ندارد؛ فرمود: بااینهمه چند ارزش دارد؟ گفتم: یکدرهم یا نیم درهم؛ فرمود: به خدا سوگند که این جفت کفش در نزد من بهتر و محبوبتر است از امارت و خلافت شما، مگر اینکه بتوانم احقاق حقّی کنم یا باطلی را دفع نمایم». (منتهی الامال، ج 1، ص 149)
پنج حکم برای پنج زناکار
اصبغ بن نباته روایت کرده است: «پنج نفر را نزد عمر آوردند که زنا کرده بودند؛ عمر امر کرد که به هر کدام، حدّی اقامه شود؛ امیرالمؤمنین علیهالسلام حاضر بود، فرمود: ای عمر! حکم خداوند درباره اینها این نیست که گفتی!
عمر گفت: شما دربارهٔ اینها حکم کن و حد اینها را خود جاری بفرما. حضرت یکی را نزدیک آورد و گردن زد، دیگری را رجم کرد، سوّمی را حد تمام زد، چهارمی را نصف حد (یا پنجاه تازیانه) زد و پنجمی را تعزیر و تأدیب نمود.
عمر تعجّب کرد و مردم در شگفت شدند! عمر پرسید: یا ابالحسن! پنج نفر در یک قضیه واحده بودند، پنج حکم مختلف هم دربارهٔ آنها اجرا کردی؟!
امیرالمؤمنین علیهالسلام فرمود: بلی! امّا اوّلی، مرد ذمی بود که زن مسلمانی را تجاوز کرد و از ذمه بیرون آمد و حدّش جز شمشیر نبود؛ دوّمی، مرد زندار بود که زنا کرد رجم نمودیم؛ سوّمی، مرد غیر زندار بود و زنا کرد حد زدیم؛ چهارمی، عبد بود نصف حد (به قولی پنجاه تازیانه) بر او زدیم؛ و پنجمی مردی بود دیوانه و کمعقل، ناچار او را تعزیر کردیم.
عمر گفت: «زنده نباشم در میان مردمی که تو در آنها نباشی، ای اباالحسن»!(عجائب الاحکام امیرالمؤمنین- قضاوتهای محیّرالعقول، ص 45- التهذیب- مناقب ابن شهرآشوب- غایة المرام)
مهمانی به سه شرط
شخصی امام علی علیهالسلام را به منزل خویش برای مهمانی دعوت نمود؛ حضرت فرمود: اگر این سه شرط را که میگویم قبول نمایی، به منزلت میآیم!
آن مرد قبول کرد و گفت: آن سه شرط چیست؟ حضرت فرمود: اوّل آنکه چیزی از خارج منزل تهیّه نکنی؛ دوّم، آنچه در خانه داری از ما دریغ نکنی؛ سوّم، به عیال و نانخورانت سخت نگیری. آن مرد این سه شرط را قبول کرد و حضرت، رفتن به منزلش را پذیرفت. (الخصال، ج 1، ص 188)
اخبار از عمر بن سعد در کربلا
روزی حضرت علی علیهالسلام خطبهای خواند و در آن فرمود: «سِلونَی قبلان تَفْقَدُونَی» از من بپرسید قبل از آنکه از میان شما بروم؛ قسم به خدا سؤال نمیکنید از من درباره گروهی که گمراهکننده صد تن یا راهنمای صد تن باشد، مگر آنکه شما را از آواز دهنده و سردار آنان تا روز قیامت، آگاه سازم.
مردی (سعد بن ابی وقاص) از پای منبر بلند شد و گفت: مرا خبر ده به اینکه در سر و ریشم چقدر مو وجود دارد؟! حضرت فرمود: قسم به خدا، پیامبر صلیالله علیه و آله از این سؤال تو مرا خبر داده است؛ در زیر هر موی سرت فرشتهای است که تو را لعنت کند و در بن هر موی ریشت شیطان است که تو را تحریک کند؛ در خانه تو پسر بچّه ای است که پسر پیامبر (امام حسین علیهالسلام) را خواهد کُشت و نشانهاش (عمر سعد) همان چیزی است که تو را بدان آگاه کردم (که فرشته تو را لعنت کند) و اگر آنچه پرسیدی اثباتش مشکل نبود، هرآینه به تو میگفتم (تعداد موهای سر و صورتت چقدر میباشد) ولیکن دلیل صدق سخنم، لعنت فرشتگان بر تو و قضیّه پسر ملعونت (که در کربلا واقع میشود) میباشد.
در آن هنگام پسرش، عمر بن سعد بچّه کوچکی بود که با دست و پا راه میرفت؛ وقتی صحنه کربلا پیش آمد عمر سعد متولی قتل امام حسین علیهالسلام و اصحابش شد همانطوری که حضرت علی علیهالسلام فرموده بود. (الارشاد 174- امالی الصدوق)
فضیلت مسجد کوفه
اصبغ بن نباته گوید: «روزی در مسجد کوفه، گِرد امیرالمؤمنین علیهالسلام نشسته بودیم که حضرتش فرمود: ای اهل کوفه! خداوند عزّوجلّ شما را بخششی داده که به احدی آن را نداده است و آن اینکه جایگاه نماز شما را برتری داده و آن خانه حضرت آدم و نوح و ادریس و مصلای ابراهیم خلیل و جایگاه نماز برادرم خضر علیهالسلام و نمازخانه من است.
این مسجد شما یکی از چهار مسجدی است که خداوند برای اهل آن برگزیده است؛ گویا میبینم دو لباس سفید شبیه مُحرم (اهل این مسجد) در بردارد و شفاعت اهل خود کند. شفاعت کسی که در این مسجد نماز خوانده رد نشود؛ روزگار نرود تا اینکه حجرالاسود در این مسجد نصب شود؛ زمانی آید که مهدی از فرزندانم در اینجا نماز خواند و نمازخانه هر مؤمنی شود و مؤمنی در روی زمین نماند مگر آنکه در آن آید، یا دلش بدان باشد پس (ای اهل کوفه) آن را ترک نکنید و بهوسیله نماز در آن به خداوند نزدیک شوید و در قضای حوائج، بدان رغبت کنید؛ اگر مردم از برکت در آن میدانستند هرآینه از اقطار زمین بدان روی میآوردند اگرچه با سر دست روی برف باشد». (امالی الصدوق، ص 189)
ازدواج مادر با پسر!
وقتیکه امام علیهالسلام به کوفه رسید، جوانی از اصحابش رغبت به نکاح کرد تا زنی را تزویج نماید. روزی آن حضرت، نماز صبح را گزارده، به یکی فرمود: برو به فلان موضع که آنجا مسجدی است و بر یک جانب آن مسجد، خانهای است که مرد و زنی در آنجا صدا بلند کردهاند، هر دو را نزد من بیاور.
آن مرد رفته، زن و مرد را به نزد حضرت آورد؛ حضرت فرمود: امشب نزاع شما به درازا کشید؟ جوان گفت: یا امیرالمؤمنین علیهالسلام! من این زن را خواستم و تزویج کردم، چون شب زفاف شد در خلوت در نفس خود نفرتی از او مانع نزدیکی شد و اگر توانایی داشتم در شب، او را بیرون میکردم، پس او غضبناک شد و میان ما درگیری شد تا این وقت که مأمور شما ما را به حضور شما دعوت کرد.
حضرت به حضّار مجلس گفت: بعضی سخنان را نتوان در میان عموم گفت لذا شما بیرون روید. وقتی همه رفتند حضرت به آن زن گفت؛ این جوان را میشناسی؟ گفت: نه یا امیرالمؤمنین! حضرت امیر فرمود: اگر من خبر دهم چنان چه او را بشناسی، منکر نمیشوی؟ گفت: نه یا امیرالمؤمنین علیهالسلام. فرمود: تو دختر فلان کس نیستی؟ گفت: بلی، فرمود: تو را پسرعمویی نبود که به هم میل و رغبت داشتید؟ گفت: بلی؛ فرمود: پدر تو، تو را از او منع نمیکرد و او را از نزد تو اخراج نکرد؟ گفت: آری؛ فرمود: فلان شب به خاطر کاری بیرون رفتی و پسرعمویت بهاکراه با تو نزدیکی کرد و تو از او حامله شدی و پنهان از مادرت میداشتی و عاقبت مادرت اطّلاع یافت، از پدرت پنهان میداشتید و چون وضع حمل تو نزدیک شد مادر، تو را در شب از خانه بیرون بُرد و تو در فلان جا وضع حمل نمودی و آن کودک را که متولّد شد در جامهای پیچیده و در خارج دیوار در جایی که قضای حاجت میکردند گذاشتید، سگی آمده او را ببوید و تو ترسیدی که سگ او را بخورد، سنگی انداختی و بر سر آن طفل آمد و شکست و تو و مادرت بر سر کودک رفتید و مادرت از جامه خود پارچهای جدا کرد و سر او را بست، بعدازآن، او را گذاشتید و راه خود گرفتید و دیگر ندانستید که حال او چه شد.
دختر اینها را از آن حضرت شنید ساکت شد. حضرت فرمود: بهحق سخن گو، دختر گفت: بلی؛ قسم به خدا یا امیرالمؤمنین علیهالسلام که این کار را غیر از من و مادرم کسی نمیدانست؛ حضرت فرمود: خداوند ذوالجلال، مرا بر این کار مطّلع ساخت و بعد فرمود: چون شما او را گذاشتید در صبح آن شب به تو فلان آمدند و او را برده و تربیت کردند تا بزرگ شد و با اینها به کوفه آمد و آن کودک، این مرد است که تو را خواست تزویج کند.
اکنون پسر تو است و به جوان گفت: سرت را بگشا چون گشود، اثر شکستگی بر سر او ظاهر بود؛ آنگاه فرمود: حقتعالی ازآنچه بر او حرام بود نگاه داشت، فرزند خود را بگیر و برو که در میان شما ازدواج نیست. (حدیقه الشیعه، ص 193- مناقب ابن شهر آشوب)
سه سؤال توحیدی
شخصی نزد امیرالمؤمنین علیهالسلام آمد و گفت: یا امیرالمؤمنین علیهالسلام! به چه چیزی، خدایت را شناختی؟ حضرت فرمود: به فسخ عزیمت قصد و شکست همّت؛ چون وقتی همّت کاری کنم بین من و همّتم حائل میشود و قصد کاری کنم ازقضا مخالفت قصدم حاصل شود، از اینجا دانستم که مدبّر (گرداننده و به تحقیق رساندن همّتها و قصدها) کسی غیر من است (که آن خداست).
آن مرد گفت: چگونه نعمتش را شکر نمودی؟ حضرت فرمود: نظر به بلا کردم که از من دور کرد و غیر مرا بدان مبتلا کرد، پس دانستم که او به من نعمت داده است پس شکرش را انجام میدهم.
آن مرد گفت: برای چه لقای پروردگار را دوست داری؟ حضرت فرمود: چون دیدم این فرشتگان و انبیاء و رسلش را برایم اختیار و ارزانی داشته، دانستم آن کس که به این دین، مرا کرامت فرموده، هیچگاه فراموشم نکند؛ پس لقای او را دوست دارم. (الخصال، ج 1، ص 33)
طغیان آب فرات فرونشست
آب فرات وقتی طغیان کرد و بهقدری زیاد شد که اهل کوفه از غرق شدن به وحشت افتادند؛ پس به حضرت علی علیهالسلام پناهنده شدند؛ حضرت، بر مرکب رسول خدا صلیالله علیه و آله سوار شده، با مردم بهطرف رودخانه فرات آمدند.
حضرت از مرکب به زیر آمد و وضویی ساخت و نمازی بهتنهایی خواند و مردم آن حضرت را مینگریستند.
پس از نماز، دعایی خواند که اکثر مردم آن را میشنیدند. بعد از نماز و دعا با عصایی که در دست داشت به نزدیک فرات آمد و عصا را بر آب فرات زد و فرمود: به اذن و خواست خدا کم شو!
آب کم شد، بهقدری که ماهیان ته آب، معلوم بودند بسیاری از ماهیان حضرت را به این جمله: «السّلام علیک یا امیرالمؤمنین» سلام دادند، ولی بعضی از ماهیآنکه از جمله جری و مارماهی و زمار، سلام ننمودند؛ مردم ازاینجهت، خیلی تعجّب کردند و علّت سلام بعضی و سلام نکردن بعضی دیگر را از حضرت پرسیدند. حضرت فرمود: آنچه از ماهیان حلال و پاک بود خداوند آنها را به زبان درآورد و آن گروه از ماهیآنکه حرامگوشت بودند، سلام نکردند. (الارشاد، ص 183)
تفسیری از حضرت درباره خودش
از حضرت علی علیهالسلام سؤال کردند که شما چگونه صبح کردید؟ حضرت فرمود: «صبح کردم درحالیکه من صدیق اکبر و فاروق اعظم و وصیّ خیر بشر هستم، من اوّل، من آخر، من باطن، من ظاهر، من به هر چیزی دانایم؛ من عینالله، من جنب الله، من امینالله بر مسلمین هستم. بهوسیله ما، بندگی خدا میشود؛ ما خزینه خدا در زمین و آسمانیم، من زنده میکنم، من زندهام و نمیمیرم».
از این کلمات حضرت، مرد عربی تعجّب کرد سپس حضرت به تفسیر بعضی کلمات خویش پرداختند و فرمودند: «من اوّل کسی بودم که به رسول خدا ایمان آورد، من آخر کسی هستم که از رسول خدا جدا شد؛ او را در قبر گذاشتم و به او نظر میکردم؛ من اوّل کسی بودم که تظاهر به اسلام نود بدون خوف اسلام خود را ظاهر کرد؛ من باطن در علوم، یعنی سینهام مملو از علوم است.
خداوند متعال، همه علوم را به رسول خدا تعلیم داد و او همه را به من سپرد، ازاینجهت من به هر چیزی عالمم؛ من عین خدا بر مؤمنین هستم و بر اعمال کفّار مینگرم که فردای قیامت، برای خدا شاهد باشم؛ من جنب خدا هستم، هر کس در حقّ من تقصیر بنماید فردای قیامت خواهد گفت: «یا حسرتی علی ما فرطت فی جنب الله»(زمر:56)، آن کس که در حقّ من، تقصیر کرد در حقّ خدا تقصیر کرده است؛ ما خزینههای علم پروردگار هستیم؛ من احیاء کننده سنّت میباشم؛ من بدعت را میمیرانم؛ من زندهام و نمیمیرم؛ چون خدا فرمود: «لا تحسبنّ الّذین قتلوا فی سبیل الله امواتا بل احیاء عند ربهم یرزقون» (آلعمران:169- بحارالانوار ج 9 ص 226- مناقب ابن شهر آشوب- قضاوتهای امیرالمؤمنین علیهالسلام)
لباس ساده و تمسخر رئیس خوارج
زید بن وهب گوید: «گروهی از اهل بصره که در میانشان رئیس خوارج به نام جعده بن نعجه هم بود، خدمت حضرت علی علیهالسلام مشرّف شدند. جعده از روی پوزخند به حضرت گفت: چه چیز باعث شد که از لباس خوب خودداری کنی و لباسهای اینچنینی بپوشی؟ حضرت فرمود: این لباس، مرا از کبر دور میکند و بهترین سیره است تا مسلمین به من اقتداء کنند. جعده گفت: از خدا بترس! زیرا تو خواهی مُرد! حضرت فرمود: خواهم مُرد، قسم به خدا قتلی که ضربهای (ابن ملجم) بر فرقم خواهد زد که ریشم به خون سرم خضاب خواهد شد و این عهدی معهود و حتمی خواهد شد، امّا پست و رو سیاه است کسی که (مثل تو) افتری میبندد». (بحارالانوار، ج 8، ص 622)
علی علیهالسلام شاهد است
روزی حضرت امیرالمؤمنین علیهالسلام فرمود: کسی از قریش نیست، مگر آنکه یک آیه یا دو آیه در مدح یا ذم او نازل شده است.
مردی پرسید: کدام آیه در شأن تو نازل شده است؟ حضرت در غضب شد و فرمود: سوره هود، این آیه را نخواندی؟! «افمن کان علی بینّه من ربه و یتلوه شاهد منه»: آیا کسی که بر برهانی روشن از جانب پروردگار خود باشد و با او گواهی صادق باشد؟(هود:17) رسول خدا بر بینه و برهان است از جانب پروردگار خود و من شاهد صادق اویم. (حق الیقین، ص 60- نهجالبلاغه ابن ابی الحدید- درالمنثور- تاریخ طبری)
محبّت علی عرضه بر موجودات شد
انس روایت کرده است که علی بن ابیطالب علیهالسلام درهمی به بلال داد تا برایش خربزهای بخرد. بلال گوید: خربزهای خریدم و آن حضرت آن را پاره کرد، دید تلخ است فرمود: ای بلال! این را ببر به صاحبش پس بده و درهم را از او بگیر (شاید بهشرط شیرین بودن خریده بود).
رسول خدا به من (علی علیهالسلام) فرمود: خدای- تعالی- محبت تو را بر بشر و درخت و میوهها و دانهها واجب کرده است، هر یک که قبول کردند، گوارا و پاک شدند و آنچه اجابت نکردند ناپاک و تلخ شدند؛ و من فکر میکنم این خربزه از آنهایی باشد که محبت من را نپذیرفته است. (ریاض النضره، ج 2، ص 215- علی در کتب اهل سنّت)
طی الارض
هبیره بن عبدالرحمان گوید: «وقتی امام در کوفه تشریف داشتند روزی به خدمت آن حضرت رفتم، به من نگریست و فرمود: دلت با اهلوعیال است که در مدینهاند؟ عرض کردم: بلی، یا امیرالمؤمنین! فرمود: چون نماز عشا خواندیم، نزدم بیا.
بعد از نماز، نزد آن حضرت رفتم، مرا به بام خانه برد و فرمود: چشمت را ببند؛ بعد فرمود: بگشا و گشادم، فرمود: در کجایی؟ عرض کردم: بر بام خانه خود در مدینه؛ فرمود: پایین برو با اهلوعیال، دیدار تازه کن. من پایین رفتم با خانواده دیدار کردم و بعد به نزد حضرت آمدم و پهلوی مبارکش نشستم؛ فرمود: چشمها را ببند؛ چشمها را بستم؛ بعد فرمود: باز کن؛ چشمها را گشادم؛ فرمود: کجایی؟ عرض کردم: بر بام خانه حضرت علی علیهالسلام در کوفه.
حضرت فرمود: یا هبیره! عامه دعوی میکنند که زنی ساحره، به یکشب از زمین عراق به زمین هندی میرود؟ عرض کردم: بلی، یا امیرالمؤمنین علیهالسلام! حضرت فرمود: او اگر با وجود کفر خود، قادر است، ما با ایمان خود قادرتریم؛ یا هبیره! نمیدانی من کیستم؛ من علی بن ابیطالب، وصیّ محمد مصطفی صلیالله علیه و آله هستم؛ در نزد عاصف برخیا بعضی از علم کتاب خدا بود؛ او قادر بود که تخت بلقیس را از یک ماهه راه، در یک چشم به هم زدن، نزد حضرت سلیمان آورد؛ امّا علم همه کتابها نزد من است، آیا من قادر نیستم بدان چه خواهم؟ عرض کردم: یا علی علیهالسلام! شما به هر چه بخواهید قادرید. (تحفه المجالس، ص 112)
علی علیهالسلام وارث پیامبر صلیالله علیه و آله
مردی به امام عرض کرد: یا امیرالمؤمنین به چه جهت شما وارث پسر عمویت شدی و عمویت عباس نشد؟ حضرت سه بار فرمود: ای مردم! و مردم همه سر کشیدند و گوش فرا دادند! سپس مردم را خطاب نمود و فرمود: رسول خدا صلیالله علیه و آله فرزندان عبدالمطلب را دعوت کرد، برخی آنان کسان خودش بودند، مردمی بودند پرخوراک که هرکدام یک بره و یککاسه بزرگ شیر میخوردند؛ پس دو مشتی گندم برایشان نان پخت و همه خوردند و سیر شدند و آن نان همچنان دستنخورده باقی بود؛ سپس کاسه شیری طلبید و همه آشامیدند و سیراب شدند و آن شیر همچنان باقی گویا دستنخورده بود و کسی از آن نیاشامیده بود.
سپس فرمود: ای فرزندان عبدالمطلب! من از جانب خدا مبعوث شدهام، بخصوص بهسوی شما و سوی همه مردم بهطور عموم و دیدند از این کار معجزهآسا آنچه دیدند؛ پس کدامیک از شما با من بیعت میکنید بر این پیمان که برادر و یار و وارث من باشید؟
علی علیهالسلام فرمود: پس احدی از آنان برنخاست مگر من که کوچکترین آنان بودم، پیامبر صلیالله علیه و آله فرمود: بنشین! پس سه بار تکرار نمود و در هر بار من برخاستم و او فرمود: بنشین! تا بار سوّم دستش را بر دست من زد و من با او بر آن پیمان، بیعت کردم.
ای سؤالکننده! من به این جهت وارث پسرعمویم شدم و عمویم عبّاس نشد. (خصائص امیرالمؤمنین علیهالسلام ص 86- تاریخ الرسل و الملوک- بوستان معرفت- مجمع الزوائد- کفایه الطالب- مسند احمد حنبل- کنز العمال)