نظر علی علیهالسلام درباره شعر و شاعری
حضرت علی علیهالسلام در ماه رمضان هر شب مردم را به شام خوردن (افطاری) دعوت میکرد و به آنها گوشت میخورانید، امّا خود از غذای آنها نمیخورد؛ پس از صرف شام، برای آنها خطابه میخواند و موعظه میکرد.
یکشب، حاضران درحالیکه مشغول صرف غذا بودند درباره شاعران گذشته به بحث پرداختند، علی علیهالسلام پس از صرف غذا سخن گفت و در ضمن فرمود: ملاک کار شما دین است، مایه حفظ و نگهداری شما تقواست، ادب زیور شماست و حلم، حصار آبروی شماست.
آنگاه رو کرد به ابوالاسود دئلی که جزء حاضران بود و قبلاً در بحث دربارهٔ شاعران شرکت کرده بود، فرمود: بگو ببینم عقیده تو دربارهٔ شاعرترین شاعران چیست؟ ابوالاسود شعری از ابودواد ایادی خواند و گفت: به عقیده من، این شخص از همه، شاعرتر است؛ حضرت فرمود: اشتباه کردهای، چنین نیست.
مردم که دیدند حضرت علی علیهالسلام دربارهٔ موضوعی که قبلاً مورد بحث آنها بود اظهار علاقه میکند، یکصدا فریاد کردند: شما نظر بدهید یا امیرالمؤمنین! شما بفرمایید که تواناترین شاعران کیست؟ حضرت فرمود: قضاوت دربارهٔ این موضوع صحیح نیست، زیرا اگر در مسابقه شعری همه آنها در یک جهت سیر کرده بودند، ممکن بود دربارهٔ آنها داوری کرده، برنده را معرّفی کنیم. اگر لازم باشد حتماً اظهارنظر میشود و باید بگویم آنکس که نه تحت تأثیر میل شخصی و نه تحت تأثیر بیم و ترس بلکه صرفاً تحت تأثیر قوّه خیال و ذوق شعری سروده است، بر دیگران مقدّم است.
گفتند: یا امیرالمؤمنین! آن کیست؟ حضرت فرمود: پادشاه تبهکار، امرء القیس است. (نهجالبلاغه ابن ابی الحدید، ج 20، ص 153- سیری در نهجالبلاغه)
سیر کردن و به سرور آوردن یتیمان
روزی حضرت علی علیهالسلام در بین راه، متوجّه زن فقیری شد که بچّه های او از گرسنگی گریه میکردند و او آنها را به وسایلی مشغول میکرد و از گریه بازمیداشت؛ برای آسوده کردن آنها دیگی که جز آب چیز دیگری نداشت، بر پایه گذاشته بود و در زیر آن آتش میافروخت تا آنها خیال کنند برایشان غذا تهیّه میکند بدینوسیله آنها را خوابانید؛ حضرت پس از مشاهده این جریان با شتاب به همراهی قنبر به منزل رفت، ظرف خرمایی با انبانی آرد و مقداری روغن و برنج بر شانه خویش گرفت و بازگشت؛ قنبر تقاضا کرد که امام اجازه دهند او بردارد ولی امام راضی نشدند؛
وقتیکه به خانه آن زن رسید، اجازه ورود خواست و داخل شد؛ مقداری از برنجها را با روغن در دیگ ریخت و غذای مطبوعی تهیّه کرد، آنگاه بچهها را بیدار نمود و با دست خود از آن غذا به آنها داد تا سیر شدند.
علی علیهالسلام برای سرگرمی آنها مانند گوسفند دو دست و زانوان خود را بر زمین گذاشت و صدای مخصوص گوسفندان را تقلید نمود (بع بع میکرد) بچهها نیز یاد گرفتند و از پی آن جناب همین کار را میکردند و میخندیدند، مدّتی آنها را سرگرم داشت تا ناراحتی قبلی را فراموش کردند و بعد خارج شد.
قنبر گفت: ای مولای من! امروز دو چیز مشاهده کردم که علّت یکی را میدانم، امّا سبب دوّمی بر من آشکار نیست؛ اینکه توشهٔ بچههای یتیم را خودتان حمل کردید و اجازه ندادید من شرکت کنم از جهت نیل به ثواب و پاداش بود، امّا تقلید از گوسفندان را ندانستم برای چه کردید؟ حضرت فرمود: وقتیکه وارد بر این بچههای یتیم شدم از گرسنگی گریه میکردند خواستم وقتی خارج میشوم، هم سیر باشند و هم بخندند. (شجره طوبی، ص 407- پند تاریخ، ج 1- دررالمطالب)
یک بچه و دو مادر
دو زن در زمان عمر بر سر کودکی نزاع میکردند و هرکدام میگفتند: بچّه از ماست و در این جهت، بینه و شاهدی نداشتند و غیر این دو زن، کس دیگری ادعای فرزندی آن طفل را نداشت.
عمر ندانست حکم چیست و در این مسئله به امیرالمؤمنین علیهالسلام پناه برد؛ حضرت آن دو زن را خواست و آنها را موعظه کرد و آنها را از عاقبت و عذاب الهی ترساند، ولی آنان بر ادعای خود باقی ماندند.
حضرت که دید آنان دستبردار نیستند، دستور داد ارّهای بیاورند، زنان گفتند: با ارّه چکار خواهی کرد؟ حضرت فرمود: بچّه را میخواهم با این ارّه دو نصف کنم نصفی را به یکی و نصف دیگر را به آن دیگر بدهم. یکی از زنان ساکت ماند و دیگری گفت: ای خدا! ای اباالحسن علیهالسلام اگر حتماً این کار را خواهی کرد هرآینه من از سهم خویش گذشتم و به آن زن دادم (مبادا بچّه دونیم گردد).
حضرت فرمود: اللهاکبر! این طفل، بچّه تو است، نه آن زن؛ اگر فرزند او بود هرآینه با این کار دلش میسوخت و رأفت مادری او را به سکوت وانمیداشت.
آن زن هم اعتراف کرد حق با آن زن است و فرزند از آن اوست؛ با این حکم حضرت، نگرانی عمر برطرف شد و برای امیرالمؤمنین علیهالسلام به آنچه انجام داده دعا کرد. (الارشاد، ص 110)
ابن مجلم کیست؟
مردی از قبیله مزینه گوید: «من در خدمت حضرت علی علیهالسلام نشسته بودم که گروهی از قبیله مراد به خدمت آن جناب آمدند که از جمله آنان ابن ملجم مرادی بود؛ آن گروه گفتند: یا امیرالمؤمنین! ما ابن ملجم را با خود نیاوردیم، او همراه ما آمد و از او بر شما میترسیم.
حضرت رو کرد به ابن ملجم و فرمود: بنشین و نظر طولانی بر روی او کرد و او را سوگند داد که آنچه از تو میپرسم راست بگو و فرمود: آیا تو در میان جمعی از کودکان در کودکی نبودی که با ایشان بازی میکردی و هرگاه تو را از دور میدیدند میگفتند: فرزند چرانیده سگها آمده است؟ ابن ملجم گفت: بلی!
حضرت فرمود: چون به سن جوانی رسیدی به راهبی گذشتی و در تو نظری تند کرد و گفت: ای شقیتر از پی کننده ناقه صالح؟! گفت: آری.
باز حضرت فرمود: مادر تو، تو را خبر نداد که در حیض به تو حامله شده بود؟ چون آن ملعون آن را شنید اضطرابی در سخنش به هم رسید و گفت: مادرم مرا چنین خبر داد؛ پس آن جناب فرمود: شنیدم از رسول خدا صلیالله علیه و آله که (یا علی علیهالسلام) کشنده تو شبیه به یهود بلکه از یهود است». (جلاء العیون، ص 185)
تقسیم بیتالمال زودتر انجام گیرد
ضحاک، پسر مزاحم از حضرت علی علیهالسلام نقل میکند که حضرتش فرمود: «دوستم رسول خدا صلیالله علیه و آله چیزی از بیتالمال را حبس نمیکرد برای فرادا (تا زود به مستحقین برسد)، ولی ابوبکر چنین میکرد؛ امّا عمر بن خطاب برای تقسیم بیتالمال بین مسلمین، دفترها را تدوین کرد و اموال را از این سال تا سال دیگر به تأخیر میانداخت؛ امّا من (علی علیهالسلام) آنجوری که دوستم رسول خدا انجام میداد، رفتار میکنم». (بحارالانوار، ج 21، ص 108- الغارات، ج 1، ص 47)
خدا مانند تو را در مسلمین زیاد نکند
امام صادق علیهالسلام فرمود: «امیرالمؤمنین علیهالسلام برای یک نفر پنج وسق (900 کیلو) خرما از خرمای زمین خویش که در ینبع (در اطراف مدینه) مالک بود؛ فرستاد و آن شخص هم از مردمانی بود که به عطای حضرت، چشم داشت و هیچ در مقام سؤال و تقاضا از آن جناب و غیر را نمیکرد؟ بعد یک نفر، حضور حضرت عرض کرد: به خدا قسم که آن شخص از شما تقاضایی نکرده بود که چنین عطایی فرمودید، اگر یک وسق (180 کیلو) به او میدادید کافی بود!
حضرت فرمود: خداوند مانند شما را در مسلمین زیاد نکند! من میبخشم و تو بخل میکنی؟! اگر من ندهم آنچه امید دارد مگر بعد از تقاضا، پس ندادم به او مگر قیمت آنچه را که از او خریدهام، زیرا که واداشتم آن صورتی که برای پروردگارش به خاک میمالد و عبادت میکند، برای من بذل نماید؛ هر که چنین کند با برادر مسلم خود و حالآنکه میداند محل قابل است برای صله و نیکی، پس راست نگفته است با خدا در دعای درخواست بهشت برای او، باآنکه بخل میکند. برای او متاع فانی دنیا را؛ زیرا که بنده در دعا میگوید: «اللهم إغفر للمومنین والمومنات»، چون مغفرت را خواسته برای برادرش، س بهشت را خواسته است، لذا سزاوار نیست به گفتار بدون عمل بگوید. (فروع کافی، ص 167- اسلام و مستمندان ص 251)
بخشیدن دزد
مردی به نزد حضرت علی علیهالسلام آمد و اقرار به دزدی کرد، حضرت فرمود: از قرآن چیزی میتوانی قرائت بنمایی؟ عرض کرد: بلی، سوره بقره را میدانم؛ حضرت فرمود: تو را به جهت سوره بقره بخشیدم. اشعث بن قیس گفت: آیا حدّی از حدود خدا را معطّل میگذاری؟ حضرت فرمود: تو چه میفهمی! هرآینه برای امام است که هرگاه کسی خودش اقرار بکند او را میخواهد حد بزند یا عفو نماید؛ ولی هرگاه دو نفر شهادت دادند، تعطیل حدود روا نیست. (قضاوت امیرالمؤمنین علیهالسلام تستری- قضاوتهای امیرالمؤمنین علیهالسلام، ص 119)
حد شرابخوار
قدامه بن مظعون (شوهر خواهر عمر بن خطاب) شراب خورد؛ عمر خواست او را حد بزند که قدامه گفت: بر من حدود الهی واجب نیست، زیرا خداوند فرموده است: «لیس علی الّذین آمنوا و عملوا الصّالحات جناح فیما طعموا إذا ما اتّقوا و آمنوا و عملوا الصّالحات»(مائده:93) یعنی آنآنکه ایمان آوردند و عمل صالح انجام دادند، باکی نیست در آنچه خوردند، هنگامیکه تقوا بورزند و ایمان آورند و عمل صالح انجام دهند.
عمر با شنیدن این مطلب حد را بر او جاری نکرد.
چون این قضیه به گوش حضرت علی علیهالسلام رسید، به نزد عمر رفت و بدو گفت: چرا حد الهی در خوردن شراب را بر قدامه، جاری نکردی؟
عمر گفت: او آیهای از قرآن خواند و آیه را نزد حضرت خواند. حضرت فرمود: قدامه و هر کسی که روش او را دنبال کند از اهل این آیه نیست، چون آنآنکه ایمان آرند و عمل نیکو کنند حرام را حلال نکنند؛ پس قدامه را برگردان و او را به توبه دعوت نما، اگر توبه کرد حد شرابخوار را بر او جاری نما و اگر توبه نکرد او را بکش که از ملّت اسلام خارج شده است.
عمر وقتی از مسئله آگاه شد قدامه را از چگونگی مسئله خبردار کرد و او را به توبه دعوت کرد، ولی نمیدانست چه مقدار حد بر او جاری سازد؛ به امیرالمؤمنین عرض کرد: چه مقدار حد بر او جاری کنم؟ حضرت فرمود: هشتاد تازیانه بر او بزن، بهدرستی که شرابخوار، وقتی شراب خورد مست شود، هنگامیکه مست شد هذیان گوید و چون بیهوده گفت، دشنام دهد.
پس عمر هشتاد تازیانه به دستور حضرت، بر قدامه زد.(الارشاد، ص 108)
همه منتظر من هستند
حبیب بن عمر گوید: به خدمت حضرت امیرالمؤمنین علیهالسلام در مرضی که بهوسیله شمشیر، بر فرق مبارکش خورده بود، رفتم، حضرت جراحت سر خود را گشود. من گفتم: یا امیرالمؤمنین! جراحت شما چیزی نیست و اشکالی بر شما وارد نمیکند؛ حضرت فرمود: ای حبیب! به خدا سوگند که من در این ساعت از شما مفارقت میکنم. حبیب گفت: من به گریه درافتادم و امکلثوم، دختر حضرت که نزدیک حضرت نشسته بود، گریان شد و فرمود: چرا گریه میکنی ای دخترم امکلثوم؟
امکلثوم گفت: چطور گریه نکنم که شما ما را از شهادت خویش در این ساعت خبر میدهی؟! حضرت فرمود: ای دختر گرامی! گریه مکن؛ به خدا سوگند که اگر ببینی آنچه پدر تو میبیند، هرآینه گریه نخواهی کرد؛ حبیب گفت: از آن حضرت پرسیدم، چه میبینی؟ حضرت فرمود: ای حبیب! میبینم ملائکه آسمانها و پیامبران را که از پس یکدیگر ایستادهاند و انتظار مرا میکشند که مرا ملاقات کنند؛ اینک برادرم رسول خدا صلیالله علیه و آله به نزدم نشسته است و میگوید: بیا نزد ما که آنچه در پیش داری به از آن است که در آن هستی. حبیب گفت: من هنوز از پیش حضرت بیرون نرفته بودم که روح مقدّسش به ارواح انبیاء و اوصیاء ملحق گردید. (جلاء العیون، ص 195)
ذریه پیامبر از صلب علی علیهالسلام میباشند
عبدالله بن عبّاس گفته: «من و پدرم، عبّاس ابن عبدالمطلب، نزد رسول خدا صلیالله علیه و آله نشسته بودیم که علی بن ابیطالب علیهالسلام وارد شد و سلام کرد؛ رسول خدا صلیالله علیه و آله جواب سلامش را گفت و اظهار مسرت فرمود و برخاست با او معانقه کرد و میان دو چشمش را بوسید و در طرف راست خود بنشانید.
پدرم، عبّاس گفت: یا رسولالله! این علی علیهالسلام را دوست میداری؟ فرمود: ای عموی رسول خدا! به خدا سوگند، خدای- تعالی- او را بیشتر از من دوست میدارد، چه خدای- تعالی- ذریهٔ هر پیغمبری را در صلب خود آن پیامبر قرار داده است، ولی ذریه مرا در صلب او قرار داده است». (تاریخ بغداد، ج 1، ص 316- صواعق المحرقه- علی در کتب اهل سنّت- ریاض النضره)
رجم یا حد؟
از حضرت رضا علیهالسلام روایت است که جوانی صغیر و نابالغ با زنی شوهردار، فجور و زشتی کرد؛ عمر امر کرد که آن زن را سنگسار کنند. امیرالمؤمنین علیهالسلام در این باب چنین فرمودند: که رجم بر این زن، واجب نیست بلکه حد (تازیانه) واجب است، زیرا آن کسی که با زن فجور کرده است بالغ نیست. (مناقب ابن شهر آشوب- قضاوتهای محیرالعقول، ص 44)
فرقی میان عرب و عجم نیست
ابی اسحاق همدانی گوید: «دو زن، یکی از عرب و دیگری از عجم، هنگام تقسیم بیتالمال نزد حضرت آمدند؛ حضرت به هرکدام ب
یستوپنج درهم و مقداری از طعام داد؛ زن عرب گفت: یا امیرالمؤمنین! من زنی از عربم و او زنی از عجم (که من از عربم، باید بیشتر از او به من بدهی!) حضرت فرمود: به خدا سوگند من در هنگام تقسیم بیتالمال بین فرزندان اسماعیل و اسحاق هیچ فرقی نمیگذارم تا چه رسد به شما».
سیصد اشرفی صدقه، در سه شب
ابن عبّاس گوید: روزی برای پیامبر صلیالله علیه و آله سیصد اشرفی، هدیه آورده بودند که حضرتش به امیرالمؤمنین علیهالسلام عطاء کرد. امام آن را گرفت و فرمود: «قسم به خدا، هرآینه این وجه را تصدق میکنم که خداوند از من قبول فرماید».
بعد از چندی فرمود: «چون شب نماز عشا را بجا آوردم، صد اشرفی برداشتم و از مسجد بیرون آمدم، زنی را ملاقات نمودم و آن را به او دادم؛ چو صبح شد مردم به یکدیگر میگفتند: علی علیهالسلام دیشب، صد اشرفی به زن زناکاری تصدق داده است و من نگران شدم.
شب بعد صد اشرفی دیگر را برداشتم، بعد از نماز عشا از مسجد خارج شدم و گفتم: به خدا قسم که امشب صدقه میدهم این را که خداوند قبول نماید؛ پس ملاقات کردم مردی را و آن وجه را به او دادم؛ چون روز شد، اهل مدینه اظهار داشتند که علی علیهالسلام صد اشرفی به شخص دزدی داده است و من بینهایت افسردهخاطر شدم.
شب سوّم صد اشرفی دیگر را برداشتم و گفتم: به خدا قسم، هرآینه صد اشرفی صدقه خواهم داد به کسی که خداوند قبول نماید؛ بعد از نماز عشا از مسجد بیرون رفتم و به مردی برخوردم و صد اشرفی را به او صدقه دادم، صبح که شد اهل مدینه گفتند: دیشب علی علیهالسلام به مرد غنی و مال داری صد اشرفی داده و من بهظاهر اندوهگین شدم.
به خدمت پیامبر صلیالله علیه و آله رفتم و ایشان را از قضایا اطّلاع دادم. آن حضرت فرمود: یا علی علیهالسلام! جبرئیل میگوید: خدای- تعالی- صدقات تو را قبول فرمود و عمل تو را پاکیزه دانست؛ صد اشرفی که شب اوّل به زن بدکاره دادی، چون به منزل خود برگشت، بهسوی خدا توبه کرد و از اعمال فاسد خود دست کشید و آن اشرافیها را سرمایه قرار داد و در طلب آن است که شوهری اختیار نماید. صد اشرفی شب دوّم، به دست دزد رسید، وقتی به خانه خود رفت از کار خود توبه نمود و آن وجه را سرمایه کار قرار داد تا کسب نماید صد اشرفی شب سوّم، به دست پولداری رسید که سالها زکوة خود را نداده بود، به منزل خود رفت و خود را سرزنش کرد و به خود گفت: چه قدر پست هستی که زکوة واجب چندساله را نمیدهی و مخالف حکم خدا میکنی ولی علی بن ابیطالب علیهالسلام باآنکه دارای مالی نیست صد اشرفی به تو تصدق داد، پس حساب زکوة چندساله را از اموال خود بیرون کرد و داد.
خداوند به سبب این عمل، این آیه را «رجال لا تلهیهم تجارة و لا بیع عن ذکر الله و إقام الصلوة و ایتاء الزّکوة یخافون یوماً تتقلّب فیه القلوب و الابصار»(نور: 37) در فضیلت علی علیهالسلام نازل فرموده است. (لب اللباب رواندی- اسلام و مستمندان، ص 90)
عطاء حضرت به اشقی الاشقیاء
معلی بن زیاد گوید: «ابن ملجم- لعنه الله علیه- نزد حضرت علی علیهالسلام آمد و گفت: یا امیرالمؤمنین! مرا به مرکبی سوار کن؛ حضرت بدو نظر افکند و گفت: تو ابن ملجمی؟! گفت: آری؛ دوباره حضرت پرسید تو ابن ملجمی؟! گفت: آری؛ حضرت به غزوان فرمود: او را بر مرکبی سرخ رنگ سوار نما؛ غزوان اسبی سرخرنگ آورد و ابن ملجم سوار بر آن شد و دهانه اسب را کشید و رفت.
همینکه رفت، حضرت این شعر عمرو بن معد یکرب را خواند که معنایش این است: من عطاء و زندگی او را میخواهم امّا او قتل مرا میخواهد، عذرت را بیاور، کی از طایفه مرادی دوست توست».
معلی بن زیاد گوید: «وقتیکه ابن ملجم آن ضربت را بر فرق حضرت زد، به بیرون مسجد فرار کرد و مردم او را گرفتند و به نزد حضرت آوردند؛ حضرت بدو فرمود: قسم به خدا که بهترین نیکیها به تو کردم بااینکه میدانستم تو قاتل منی ولیکن این محبتها را به تو کردم تا حجّت الهی را بر تو تمام کنم». (الارشاد، ص 13)
زمین اخبار خود را به امام میگوید
اسماء بنت عمیس گوید: «از حضرت فاطمه زهرا علیها السّلام شنیدم که فرمود: شبی که حضرت امیرالمؤمنین علیهالسلام در فراش من درآمد، شنیدم که زمین به آن حضرت سخن میگفت و از آن حالت خوفناک گردیدم؛ چون صبح شد حضرت رسول صلیالله علیه و آله به نزد من آمد و مرا ترسناک یافت و من قصّه شب گذشته را برایش نقل کردم؛ پیامبر صلیالله علیه و آله به سجده درآمد و شکر حق- تعالی- به تقدیم رسانید سجده سر برداشت و فرمود: ای فاطمه! بشارت باد تو را به فرزندان طیب و نیکو، بهدرستی که حقتعالی شوهر تو را بر سایر خلق خود فضیلت داده است و امر کرده است زمین را که خبر دهد او را به آنچه بر روی آن از مشرق و مغرب واقع میشود». (کشف الغمه- جلاء العیون، ص 128)
خداوند نُه چیز به من عطاء کرده است
امیرالمؤمنین علیهالسلام فرمود: «به خدا قسم، هرآینه خداوند- تبارکوتعالی- نُه چیز به من عطا کرده که به هیچکس پیش از من غیر پیامبر اکرم عطاء نکرده است: برایم تمام راهها باز است و علم انساب و نژادها را میدانم، ابر برایم روانه میشود، دانایی به مرگومیرها و بلاها دارم و فصل الخطاب را میدانم؛ هرآینه به اذن خدایم نظر در ملکوت کردم هیچچیز از قبلم و بعدم، از من پوشیده نشده و همه را به عیان دیدم. به ولایتم، خداوند برای این امّت دینشان را کامل و نعمت را بر آنان تمام کرد و اسلام آنان را پسندید چنانکه در روز ولایت خداوند پیامبر صلیالله علیه و آله را فرمود: به آنان بگو: من دینشان را بهوسیله ولایت کامل کردم و پسندیدم برای شما اسلام را کیشی و نعمت را بر شما تمام کردم (اشاره به آیه 3 سوره مائده) همهٔ اینها منتی است که خداوند بر من گذاشت، پس حمد برای ذات حق- تعالی- است». (الخصال، ج 2، ص 414)
علی علیهالسلام پیامبر را فریفته!
عبدالله بن مسعود گوید: «بامدادی سوی رسول خدا صلیالله علیه و آله رفتم پس داخل مسجد شدم، جمعیت انبوهی بیصدا و آرام نشسته بودند که علی بن ابیطالب علیهالسلام آمد و به رسول خدا صلیالله علیه و آله سلام کرد؛ برخی که نزدیک پیامبر صلیالله علیه و آله بودند به امام نگریسته، با هم چشمک زدند. پس رسول خدا صلیالله علیه و آله نگاهی به آنان نمود و فرمود: نمیپرسید برترین شما کیست؟ گفتند: چرا؛ فرمود: برترین شما علی بن ابیطالب علیهالسلام است در اسلام پیشتر از شماست و ایمانش بیشتر از شماست و در علم افزونتر از شماست و در حلم برتر از شماست و در غضب کردن برای خدا سختتر از شماست و در پیکار با دشمن نیرومندتر از شماست؛ علی علیهالسلام بنده خدا و برادر رسول خداست؛ دانشم را به او آموختم و رازم را به او سپردم؛ او امین من بر امّت من است.
برخی از حاضران گفتند: علی علیهالسلام پیامبر صلیالله علیه و آله را فریفته و دلش را ربوده، تااندازهای که جز حسن و کمال در او چیزی نمیبیند.
خداوند این آیه را نازل فرمود: «فَسَتُبصِرُ و یُبصِرون بأیّکُم المُفتُون: میبینی و میبینید که از شما کدامیک فریفتهاند. (قلم:6)». (شواهد التنزیل، ج 2، ص 268- بوستان معرفت)