تفسیر نوای ناقوس
حارث اعور گوید: «در حیره، با حضرت علی علیهالسلام میرفتیم، شخص دیرانی ناقوس میزد، حضرت فرمود: ای حارث! میدانی این ناقوس چه میگوید؟ گفتم: خدا و رسول خدا و پسر عمّش داناترند؛ حضرت فرمود: درباره مثل دنیا و خرابی آن چنین میگوید: لاالهالاالله حقاً حقاً صدقاً صدقاً دنیا ما را فریب داد و مشغول کرد و دل را ربود و گمراه کرد؛ ای پسر دنیا آرام! آرام! ای پسر دنیا بکوب! بکوب! ای پسر دنیا جمع کن! جمع کن! دنیا فانی گردد قرن به قرن؛ نیست روزی از ما بگذرد مگر آنکه رکنی از ما سست شود؛ به تحقیق که خانه دایمی را ضایع و خانه موقّتی و فانی را وطن انتخاب کردیم؛ نمیدانیم چه کوتاهی در آن کردیم مگر وقتیکه بمیریم (آنوقت متوجّه اعمال و نیّات فاسد خود شویم و به هوش آییم).
حارث گفت: یا امیرالمؤمنین علیهالسلام! آیا نصاری این مطلب را میدانند؟ حضرت فرمود: اگر میدانستند حضرت عیسی علیهالسلام را در مقابل خداوند، پرستش نمیکردند.
حارث گوید: من نزد «دیرانی» رفتم و بدو گفتم: بهحق حضرت عیسی علیهالسلام آنجوری که ناقوس را مینواختی بنواز؛ او شروع به نواختن کرد و کلمه به کلمه را که حضرت فرموده بود میگفتم تا جمله آخر و ناقوس هم نواختنش تمام شد.
دیرانی گفت: بهحق پیامبرتان، چه کسی شما را به این مطلب خبر داده است؟ گفتم: آن مردی که دیروز با من بود؛ گفت: آیا او و پیامبرتان، نسبتی؛ باهم دارند؟ گفتم: پسرعموی اوست؛ گفت: بهحق پیامبرتان، این مطلب را از پیغمبرتان شنیده است؟ گفتم: آری؛ پس دیرانی مسلمان شد و گفت: قسم به خدا من در تورات یافتم که پیغمبر آخرالزمان این جملات نواختن ناقوس را تفسیر و معنی خواهد کرد». (امالی الصدوق، ص 187)
یک لنگ کفش را مرغ هوایی برد!
امام صادق علیهالسلام فرمود: «در سفری حضرت علی علیهالسلام خواست شب، حرکت نماید، لباسش را پوشید و یک لنگ نعلین را به پا کرده، خواست لنگ دیگر کفش را به پا کند، ناگهان مرغی از آسمان بهسرعت فرود آمد و لنگ دیگر را به منقار گرفت و به آسمان رفت.
وقتی صبح شد آن مرغ، آشکار شد و کفش را از آسمان به زمین افکند و ماری از آن بیرون افتاد. (مکارم الاخلاق، ص 121)
نجوای پیامبر صلیالله علیه و اله با علی علیهالسلام
جابر بن عبدالله گفت: «در جنگ طائف، رسول خدا صلیالله علیه و اله علی علیهالسلام را به نزد خود خواند و با او نجوی (راز و سخن نهانی) کرد و مدّتی طول کشید تا جایی که عدّهای از صحابه و یاران از این نجوی ناخشنود شدند و یکی از ایشان گفت: امروز پیامبر با پسرعمویش نجوی را طولانی نمود.
این ناپسندی و گفتگو به گوش پیامبر صلیالله علیه و آله رسید و حضرتش دستور تجمّع آنان را داد و فرمود: کسی گفته است که پیامبر نجوی را با پسرعمویش طولانی کرده است، بهدرستی که من با او نجوی نکردم «لکن الله انْتجاه»«بلکه خدا با او نجوی کرد». (نهجالبلاغه ابن ابی الحدید، ج 7، ص 24- اسدالغابه- مطالب السوول- ینابیع الموده- ذخائر العقبی)
به راههای آسمان داناترم
امیرالمؤمنین علیهالسلام وقتی فرمودند: «از من از راههای آسمانها بپرسید که من به آسمانها داناتر از راههای زمین هستم». در این هنگام، جبرئیل در صورت مردی آمد و عرض کرد: «اگر تو راست میگویی، پس خبر ده که جبرئیل در کجاست؟!»
حضرت نگاهی به آسمان از طرف راست و چپ نمود و سپس به زمین از جانب راست و چپ کرد و فرمود: «در آسمان و زمین او را نیافتم انگار خودت جبرئیل هستی؟»(المناقب الثلاثه، ص 12- نزهة المجالس، ج 2، ص 210)
علی علیهالسلام تنها مانده است
امام بر حق، علی علیهالسلام فرمود: «وقتی پیامبر از دنیا رفت مردم رو به ابوبکر کردند و با او بیعت کردند درحالیکه من مشغول غسل و دفن پیامبر بودم؛ سپس مشغول جمع قرآن شدم و قسم یاد کردم که جز برای نماز، رداء و لباس نپوشم تا قرآن را در یک کتاب جمع کنم و چنین کردم؛ سپس فاطمه علیها السّلام را سوار نمودم و دست حسن علیهالسلام و حسین علیهالسلام را گرفتم و هیچیک از اهل بدر سابقین از مهاجرین و انصار را از یاد نبردم مگر آنکه آنها را بین حق خود و خدا قاضی قرار دادم و آنان را به یاری خویش، دعوت نمودم؛ از تمام مردم جز چهار نفر، یعنی زبیر و سلمان و ابوذر و مقداد، ندای مرا اجابت نکرد؛ هیچیک از اهلبیتم با من نبودند تا به او دست یابم و از او یاری بگیرم، حمزه در روز احد و جعفر در جنگ موته شهید شده بودند من با دو نفر ماندم که آنان دستخالی و توخالی و ذلیل بودند، عبّاس، حقیر و عقیل، برادرم و آنان با کفر فاصله زیادی نداشتند (که تازهمسلمان بودند) آن دو هم از من روگردان شدند و مرا مغلوب کردند من هم آنچه هارون به برادرش گفت، خطاب به قبر پیامبر صلیالله علیه و آله گفتم «ای فرزند مادرم! این قوم، مرا ضعیف کردند و نزدیک بود مرا بکشند»(اعراف:150) و من طریق هارون را پیش گرفتم. (کتاب سلیم بن قیس- اسرار آل محمد، ص 89)
سفیده تخممرغ است
زنی را نزد عمر آوردند که دامن مردی از انصار را گرفته بود و میگفت: این جوان انصاری با من زنا کرده قضیّه چنان بود که این زن، عاشق جوان انصاری شده بود و بههیچوجه نمیشد که به وصال او برسد؛ پس تخممرغی گرفت و زرده آن را بیرون آورد و سفیده آن را بر جامههای خود و میان رانهای خویش ریخت. بعد، نزد عمر آمد و گفت: این مرد، مرا در فلان موضع بگرفت و با من زنا کرد و این منی اوست که بر لباس و میان رانهای من شاهد و گواه است؛ عمر خواست آن مرد انصاری را عقوبت کند که امیرالمؤمنین علیهالسلام فرمود: آب جوشیده حاضر کنید که در حال جوشیدن باشد، چون حاضر کردند فرمود: بریزید بر آن سفیدی؛ چون ریختند، دیدند بسته شد؛ فرمود: آن را بچشید؛ وقتی چشیدند، معلوم شد سفیده تخممرغ است و زن هم اقرار کرد که دامن این جوان، از تهمت، پاک است پس حد قذف بر زن زدند. (قضاوتهای امیرالمؤمنین علیهالسلام، ص 88- عجایب احکام امیرالمؤمنین علیهالسلام)
سلام شمس به امام
ابن عبّاس گوید: «وقتیکه خداوند، مکّه را برای پیامبر و اصحابش فتح کرد، ما هشت هزار مرد مسلمان بودیم، شب که شد ده هزار مسلمان شدیم؛ رسول خدا قانون هجرت را لغو کرد و فرمود: بعد از فتح مکّه، هجرتی نیست.
پس ما به هوا زن رسیدیم و پیامبر به علی بن ابیطالب فرمود: یا علی علیهالسلام بلند شو و کرامت خدای بر خود را بنگر، چون آفتاب بالا آمد با او سخن گو».
ابن عبّاس گوید: «به اَحدی حسد نبردم جز در آن روز به علی بن ابیطالب و به فضل گفتم: بلند شو برویم و ببینیم چگونه علی علیهالسلام با آفتاب سخن میگوید.
وقتی آفتاب برآمد حضرت برخاست و به خورشید اینچنین خطاب کرد: سلام بر توای بنده صالح و مطیع و ادامهدهنده در اطاعت خدا! آفتاب در پاسخش گفت: درود بر توای برادر رسولالله و وصیتش و حجّت خدا بر خلقش! حضرت به سجده افتاد و شکر خدای- عزّوجلّ- کرد. ابن عبّاس گفت: به خدا قسم دیدم رسولالله را که برخاست و سر علی علیهالسلام را گرفت و بلندش نمود و دست به رویش کشید و میفرمود: بلند شو حبیبم! هرآینه اهل آسمان را از گریهات گریاندی و خدا به تو به حاملان عرشش مباهات کرد». (امالی الصدوق، ص 472)
خدا در کجاست؟!
یکی از پیشوایان یهود، نزد ابی بکر آمد و گفت: تو خلیفه پیامبر این امّتی؟ ابی بکر گفت: آری؛ یهودی گفت: ما در تورات دیدیم که خلفای انبیاء دانشمندترین امّت آن پیامبرند، پس به من بگو خدا کجاست؟ در آسمان است یا در زمین؟ ابی بکر گفت: خدا در آسمان، بر عرش است!! یهودی گفت: پس زمین از خدا خالی خواهد بود و برای شما خدا در جایی است و در جایی دیگر نیست.
ابی بکر گفت: این کلام کافران است، از من دور شو و الّا تو را میکشم؛ دانشمند یهودی با تعجّب و تمسخر به اسلام، از او جدا شد در راه، حضرت علی علیهالسلام به او برخورد و فرمود: ای یهودی! میدانم چه سؤالی کردی و ابی بکر چه جوابی به تو داد، ولی ما میگوییم: خداوند- عزّوجلّ- مکان را خلق کرد پس جایی برای او نیست؛ او در هر مکانی بدون تماس و مجاورت است و علم او به آنچه در مکان است فراگرفته است و هیچچیزی از تدبیر او بیرون نیست و من آنچه در کتاب شما که حرفهای مرا تصدیق میکند آگاه میکنم، اگر شما را آگاه کردم، ایمان میآوری؟
یهودی گفت: آری؛ حضرت فرمود: آیا در بعضی کتاب شما (تورات) نیست که حضرت موسی بن عمران روزی نشسته بود که ملکی از سمت مشرق نزد او آمد و حضرت موسی فرمود: از کجا آمدی؟ ملک گفت: از نزد خدای- عزّوجلّ- بعدازآن، فرشتهای از جانب مشرق آمد، حضرت موسی فرمود: از کجا آمدی؟ فرشته گفت: از نزد خدای- عزّوجلّ- پس از آن ملک دیگری آمد و گفت: از آسمان هفتم از نزد خداوند- عزّوجلّ- آمدم؛ باز فرشتهای دیگر آمد و گفت: من از نزد خدای- عزّوجلّ- از زمین هفتم آمدم.
حضرت موسی فرمود: منزّه است خدایی که بیرون از مکان نیست و نزدیکتر به مکانی دیگر نیست.
یهودی گفت: شهادت میدهم که این کلام حق است و شما (علی علیهالسلام) سزاوارتر به مقام نبوّت هستی از آن کس که فعلاً بر خلافت نشسته است. (الارشاد: ص 108)
غذای حضرت از دسترنج خودش بود
حضرت صادق علیهالسلام فرموده: «امام علی علیهالسلام در مقابل دو کار سخت و آسان از طرف خداوند قرار نمیگرفت مگر آنکه دشوارترین را انتخاب میکرد و همیشه از دسترنج خودش ارتزاق میکرد که آن را از اطراف مدینه به دست میآورد و آرد الک نشده گندم را میگرفت و در خورجین (یا کیسه مخصوص آرد) مینهاد و بر آن مهر مینمود، نکند که از غیر دسترنجش چیزی بدان افزوده شود، واقعاً چه کسی زاهدتر و پارساتر از علی بن ابیطالب در دنیاست؟!»(الغارات، ج 1، ص 82)
فقه و علم با شهادت علی علیهالسلام مُرد!
معاویه همیشه مسائلی که برایش رخ میداد آن را برای علی علیهالسلام مینوشت و از او میپرسید. به حضرت گفتند: چرا جواب سؤالات معاویه را میدهی؟ حضرت فرمود: همینقدر بس که دشمنم محتاج ماست.
وقتی شنید که حضرتش را به شهادت رساندند گفت: فقه و علم با شهادت پسر ابی طالب مُرد.
برادرش، عتبه به معاویه گفت: اهل شام این کلامت را از تو نشنوند؟! معاویه در جواب برادر گفت: مرا به خودم واگذار و این حرفها را کنار بگذار!(الاستیعاب، ج 2، ص 463)
علی و مصقله بن هبیره
اردشیر خُرّه نام شهرستانی در استان فارس بود که مصقله بن هبیره شیبانی، فرماندارش بود؛ زمانی که معقل بن قیس به اردشیر خره رسید اسیران را به پانصد هزار درهم خرید و آزاد کرد؛ مصقله وعده داده بود که پولش را برای حضرت علی علیهالسلام بفرستد.
وقتی معقل به کوفه آمد جریان را برای حضرت گفت، حضرت، منتظر ماند ولی خبری نشد، پس برایش نامهای نوشت؛ مصقله به نزد حضرت آمد و دویست هزار درهم را داد و بقیّه را نتوانست بدهد، از حضرت، مهلت خواست و شبانه فرار کرد و به شام، نزد معاویه رفت.
حضرت وقتی گریختن او را شنید فرمود: خدای، روی مصقله را زشت نماید! نامهای که حضرت، برای او نوشت به این قرار است:
«خبری از تو به من رسید، اگر این عمل را انجام دادی به تحقیق که خدای خود را به خشم آوردی و پیشوایت را غضبناک ساختی؛ بهدرستی که تو اموال مسلمین را که با نیزهها و اسبان و ریختن خونشان به دست آمده میان کسان و اقوامت از اعراب که تو را برگزیدند، تقسیم نمودی! سوگند به آن خدایی که دانه را در دل زمین شکافت و جانداران را خلق نمود، اگر این خبر درست باشد، خودت را در نزد من خوار و پست نمودی و درجه مقامت نزد من کم و سبک گردید؛ پس حقوحقوق پروردگارت را سست و بی اعتناء مکن و زندگی دنیایت را با از بین بردن دینت اصلاح مکن تا کردارت مانند زیانکاران نباشد؛ آگاه باش حق افرادی که نزد تو و پیش من از مسلمین است در تقسیم این اموال، حق مساوی دارند؛ مردم هم برای دریافت سهم خود پیش من میآیند و برمیگردند درحالیکه سهم آنها را به خیانت از بین بردی. (نهجالبلاغه، نامه چهلوسه- علی و فرمانداران، ص 40 از مؤلف کتاب)
جنگ خیبر و عَلَم فتح
ثعلبی در تفسیر این قول حق- تعالی-«و یهدیک صراط مستقیماً»(فتح:2): روایت کرده است که حضرت رسول صلیالله علیه و آله اهل خیبر را محاصره نموده بود، بر صحابه وقتی گرسنگی شدیدی مستولی شده بود؛ پس علم را به عمر داد و با جمعی از صحابه او را به جنگ اهل خیبر فرستاد، چون مقابل آنها شدند، عمر و اصحابش گریختند و بهسوی حضرت برگشتند درحالیکه نسبت ترس و بددلی را به اصحابش میداد و اصحابش او را به ترس و نامردمی نسبت میدادند و بر حضرت در آن روز درد شقیقه عارض شد و بیرون نیامد.
ابوبکر، علم را گرفت و رفت و با اصحابش گریخت؛ پس باز عمر، علم را برداشت و رفت و شکست یافت و برگشت؛
چون این خبر به حضرت رسول صلیالله علیه و آله رسید فرمود: به خدا سوگند که فردا علم را به مردی میدهم او را خدا و رسول دوست میدارد و او خدا و رسول را دوست دارد و به قهر قلعه را خواهد گرفت.
حضرت علی علیهالسلام در آن وقت در میان لشکر نبود. چون روز دیگر شد ابابکر و عمر و مردانی چند از قریش، هر یک امیدوار بودند که شاید علم به آنها داده شود؛ پس حضرت رسول، سلمه بن اکوع را فرستاد تا علی علیهالسلام را بطلبد و زود حاضر شود؛ چون حضرت، حاضر شد بر شتری سوار بود و به نزدیک پیامبر صلیالله علیه و آله رسید، شتر را خوابانید و دیدههای خود را از شدّت درد به قطعه از بُرد سرخ یمنی بسته بود.
سلمه بن اکوع گفت: من دست علی را گرفته و میکشیدم تا به نزد پیامبر صلیالله علیه و آله آوردم. حضرت فرمود: حالت چطور است؟ فرمود: چشمهایم درد میکند؛ پیامبر فرمود: نزدیک بیا! چون نزدیک آمد، آب دهان مبارک را بر دیدههای او مالید و زود شفا یافت و بعد از آن تا زنده بود درد چشم ندید؛ پس علم را به دست او داد و روانه فتح کرد.
ابن مغاذلی از ابوهریره روایت کرده است که چون علی علیهالسلام علم را به دست معجزنما گرفت، بهسرعت روانه شد و من از عقب او میرفتم در هیچ موضع، توقّف نکرد تا علم را در پای قلعه خیبر نصب کرد؛ یکی از علمای یهود از بالای قلعه، مشرّف شد و گفت: تو کیستی؟ فرمود: منم علی بن ابیطالب! پس آن عالم یهود روی به اصحاب خود کرد و گفت: به حق خدایی که تورات را بر موسی فرستاده است که او بر شما غالب خواهد شد. (حق الیقین، ص 125)
من تو را دوست دارم
اصبغ بن نباته گوید: «نزد امیرالمؤمنین علیهالسلام بودم که مردی آمد و سلام کرد و عرض کرد: به خدا سوگند من شما را برای خدا در آشکار و نهان دوست میدارم چوبی در دست حضرت بود، چوب را بر زمین گذارد و فکر کرد و سر به پایین افکند و ساعتی گذشت که سر برداشت و فرمود: رسول خدا مرا هزار حدیث فرمود که برای هر یک هزار در میباشد؛ همانا جانهای مؤمنین در آسمان با یکدیگر ملاقات میکنند و یکدیگر را بو میکنند و خود را به یکدیگر میشناسانند؛ آنها که آشنایند با یکدیگر انس میگیرند و آنها که ناآشنایند از یکدیگر دور میشوند. بهحق خداوند که تو دروغ میگویی زیرا نه چهرهات را در آن چهرهها میبینم و نه نامت را در نامهای آنان؛ پسازآن، مردی دیگر وارد شد و عرض کرد: من شما را برای خدا در نهان و آشکار دوست دارم؛ حضرت، دوباره چوب را بر زمین گذارد و فکر کرد و بعد سر برداشت و فرمود: راست گفتی! زیرا طینت ما طینت مخصوصه ای است که خدا پیمان آن را از پشت آدم گرفته است و نه چیزی از آن کم میشود و نه چیزی بر آن افزوده میشود؛ برو خود را برای فقر مهیا کن که از پیامبر شنیدم که فرمود: یا علی! فقر به دوستان ما از سیل، سریعتر وارد میشود». (سفینه البحار، ص 166- نمونه معارف اسلام، ج 3)
زن دیوانه را نباید حد زد
کسی با زن دیوانهای زنا نمود، عمر امر کرد که بر زن دیوانه، حد جاری کنند؛ امیرالمؤمنین فرمود: برای چه زن دیوانه را میخواهید حد بزنید؟ گفتند: کسی با این زن دیوانه زنا کرده و فرار نموده و بینه بر این مطالب اقامه شده و عمر حکم کرده است که بر او حد جاری کنیم حضرت فرمود: این زن را به نزد عمر ببرید و به او بگویید آیا ندانستی که این مجنونه آل فلان است و عقل ندارد و در اختیار خودش نیست؟ بااینکه رسول خدا فرمود: دیوانه تا عاقل نشده است تکلیف از او برداشته شده است و این زن هم عقل ندارد.
آن زن را نزد عمر بردند و به خاطر امر حضرت حد را از او برداشت و گفت: خداوند در کار علی علیهالسلام گشایشی دهد، نزدیک بود بهواسطه حد زدن بر این دیوانه، هلاک شوم!(الارشاد- مناقب ابن شهر آشوب- قضاوتهای محیرالعقول، ص 33)
اهل یمن و شکایت از حکم حضرت علی علیهالسلام
امام باقر علیهالسلام فرمود: «رسول خدا صلیالله علیه و آله حضرت علی علیهالسلام را به یمن فرستاد، در یمن اسب شخصی فرار کرد و مردی را با پای خود لگد زد و کشت؛ صاحبان مقتول، آن شخص را گرفتند که بکشند، پس مرافعه را به نزد امام آوردند؛ صاحب اسب، بینه آورد که اسبش از خانهاش گریخته، آن مرد را با پایش لگد زد و کشت؛ حضرت حکم به کشتن صاحب اسب نداد؛ اولیاء مقتول از یمن به نزد پیامبر صلیالله علیه و آله آمدند و از این حکم امیرالمؤمنین علیهالسلام، شکایت کردند و گفتند: علی علیهالسلام بر ما ظلم کرد و خون صاحب ما را هدر داده است.
پیامبر صلیالله علیه و آله فرمود: علی علیهالسلام ستمکار نیست و برای ظلم خلق نشده است و ولایت بعد من، از آن اوست و حکم، حکم اوست و قول، قول اوست و حکم و قول و ولایتش را رد نمیکند مگر کافر و جز مؤمن راضی به حکم و قول و ولایت او نمیشود.
وقتی اهل یمن این سخنان پیامبر صلیالله علیه و آله را درباره حضرت شنیدند، گفتند: یا رسولالله صلیالله علیه و آله! ما راضی به قول و حکم علی علیهالسلام شدیم؛ پیامبر صلیالله علیه و آله فرمود: همین رضایت شما توبه شکایت قبلی شماست». (امالی الصدوق، ص 285)
نقش انگشتر امام علی علیهالسلام
امام صادق علیهالسلام فرمود: «نقش نگین انگشتر حضرت علی علیهالسلام «الله الملک» بوده است علی بن مهزیار گوید: بر امام هفتم علیهالسلام وارد شدم و به دستش انگشتری فیروزه دیدم که نقش آن «الله الملک» بود و بدان نظر افکنده بودم که حضرت فرمود: چرا آنقدر نگاه مینمایی؟ این سنگی است که جبرئیل از بهشت برای پیامبر صلیالله علیه و آله هدیه آورده بود و پیامبر صلیالله علیه و آله آن را به حضرت علی علیهالسلام بخشید. میدانی نامش چیست؟ گفتم: فیروزه، فرمود: این اسم فارسی آن است، آیا اسم عربی آن را میدانی؟ گفتم: نه؛ فرمود: ظفر است». (مکارم الاخلاق، ص 89-91)
به خاطر شجاعت
در اینکه امیرالمؤمنین علیهالسلام شجاعترین خلق بوده است جای شکی نیست تا جایی که ابن الحدید میگوید: پادشاهان فرنگ و روم، صورت آن حضرت را در عبادتخانههای خود میکشیدهاند و میکشند و شمشیری که حمایل میکنند، نام او را نقش مینمایند و ملوک دیلم، صورت او را جهت فتح و نصرت و تیمن و تبرک در شمشیرهای خود میکشیدند و در شمشیر آلب ارسلان و شمشیر پسرش، ملکشاه صورت آن حضرت نقش شده بود. (حدیقه الشیعه، ص 189- شرح نهجالبلاغه ابن ابی الحدید)
صفات و خصال امام علیهالسلام
امام باقر فرمود: «قسم به خداوند، روش و شیوه حضرت علی علیهالسلام چنین بود: همانند بندهها غذا میخورد و بر زمین مینشست و اگر دو پیراهن سنبلانی میخرید خدمتکارش را خبر میکرد تا هرکدام را میخواهد بهترینش را انتخاب کند و خود آن دیگر را میپوشید، هرگاه پیراهنی آستینش بلندتر بود خود آن را قطع میکرد و اگر دامن لباس عربیاش از برآمدگی و قوزک پاشنه پا میگذاشت آن را کوتاه میکرد پنج سال که خلیفه بود (برای خود) نه آجری بر آجر و نه خشتی بر خشت نهاد و نه مالک دهی و نه طلا و نقرهای شد تا از خود به ارث گذاشته باشد به مردم نان گندم و گوشت میخورانید ولی خودش به منزل میرفت و از نان جو و سرکه استفاده میکرد؛ اگر دو کار خداپسند برایش پیش میآمد، سختترین را انتخاب میکرد و هزار بنده از دسترنج؛ دستی که به خاکآلوده و با چهرهای عرق کرده، خرید و آزاد کرد.
هیچکس طاقت کار او را نداشت و در شب و روز هزار رکعت نماز میخواند و شبیهترین مردم به آن حضرت، امام زینالعابدین علیهالسلام بود و بعد از او کسی را طاقت عمل او نبود». یکی از تابعین از انس بن مالک شنید که این آیه «أمّن هو قانت آناء اللّیل ساجداً و قائماً یحذر الأخره و یرجو رحمه ربّه»(زمر:9) «آیا آن کس که شب را به سجده و قیام و طاعت پردازد از عذاب آخرت ترسان است و به رحمت خدا امیدوار است». درباره حضرت علی علیهالسلام نازل شده است. آن مرد گوید: «آمدم به نزد علی علیهالسلام تا ببینم چگونه عبادت پروردگار را میکند؛ خدا را شاهد میگیرم که وقت مغرب نزد او رفتم، دیدم با اصحابش نماز میخواند، وقتی نماز تمام شد شروع به خواندن تعقیبات نمود تا اینکه برای نماز عشا برخاست؛ بعد حضرت به منزلش آمد و من هم با او با منزلش درآمدم و او در طول شب تا طلوع فجر، مشغول نماز و تلاوت قرآن بود پس وضو را تجدید کرد و به سوی مسجد رهسپار شد و با مردم، نماز جماعت را برقرار کرد، بعد مشغول تعقیب شد تا آفتاب، طلوع کرد؛ بعدازآن مردم به حضرتش رجوع کردند ازجمله دو مرد برای محاکمه، نزدش نشستند و پسازآن دو مرد دیگری آمدند تا وقت ظهر حضرت، مشغول قضاوت و دادرسی بود؛ وضویی برای نماز ظهر گرفت و نماز را به جماعت برقرار کرد، بعد مشغول تعقیبات شد تا نماز عصر را با آنها خواند. بعد وقت مراجعات مردم میرسید، دو نفر دو نفر میآمدند تا حضرت در موردشان فتوا دهد و قضاوت کند تا آفتاب غروب کرد؛ من گفتم: خدا را شاهد و گواه میگیرم که این آیه درباره حضرتش نازل شده است». (امالی الصدوق، ص 232)