دُرّ نجف

داستان‌هایی از زندگی امیرالمؤمنین (ع)

فصل چهارم · بخش دوم

تفاخر طلحه و عبّاس، بر علی علیه‌السلام

خداوند در سوره توبه آیه 20 و 19 می‌فرماید: «أجعلتم سقایه الحاجّ و عماره المسجد الحرام کمن آمن بالله و الیوم الاخر…» «یعنی آیا آب دادن حاجیان از چاه زمزم و عمارت کردن مسجدالحرام، مثل اعمال کسی که به خدا و روز قیامت ایمان آورده باشد و در راه خدا جهاد کرده است، مساوی و یکسان‌اند؟» هرگز نزد خدا یکسان نخواهد بود و خدا ظالمان را هرگز به راه بهشت هدایت نخواهد کرد. آن‌ها که ایمان آورده‌اند و به دار اسلام هجرت کردند و در راه خدا به مال‌های خود و جان‌های خود جهاد کرده‌اند بزرگ‌تر است درجهٔ ایشان نزد خدا و ایشان‌اند رستگاران و به مقصود خود رسیده‌اند.

تفسیر و توضیح این آیات چنین است که «عبّاس» و «طلحه بن شیبه»، مفاخرت می‌کردند، طلحه می‌گفت: من صاحب خانه کعبه‌ام و امین و خزینه‌دار اویم و کلیدش در دست من است و اگر بخواهم، شب در میان کعبه می‌توانم بخوابم.

عبّاس گفت: آب دادن حاجیان از زمزم با من است و اگر خواهم در مسجد می‌خوابم و من عموی رسول خدایم و علی پسرعموی اوست.

«حضرت علی علیه‌السلام سخنان این دو را شنید، فرمود: من از شما اشرفم، چون اوّل کسی هستم که ایمان آوردم و هجرت کردم و جهاد نمودم؛ من شش ماه پیش از همه‌کس رو به قبله نماز می‌کردم.

هر سه نزد پیامبر آمدند و مطالب خویش را گفتند، ولی پیامبر جوابی نفرمود؛ بعد از چند روز، این آیات در شأن و فضیلت و برتری علی علیه‌السلام نازل شد؛ بعد از آن‌که آیات را پیامبر برایشان خواند عبّاس سه مرتبه گفت: ما (به برتری علی) راضی شدیم. (حق الیقین، ص 84-82- کشّاف- فضائل الصحابه- جامع الاصول- سنن نسائی)

کسی نگفته علی علیه‌السلام مغرور است

ابوبکر انباری روایت کرده است: «روزی عمر در مسجد نشسته بود و جمعی نزدش نشسته بودند که حرف امام علی علیه‌السلام به میان آمد، یکی از آن جماعت به خوش‌رقصی و چاپلوسی به عمر گفت: علی علیه‌السلام به خود مغرور و معجب است. عمر او را از این کلام، منع کرد و گفت: آیا کسی علی علیه‌السلام را به این صفت‌ها نسبت داده است؟ والله اگر شمشیر او نمی‌بود، عمود اسلام استحکام نمی‌یافت؛ او حاکم‌ترین امّت است و در دین بر همه سبقت دارد و صاحب شرف و بزرگی در دین است. چون آن شخص این‌ها را از عمر شنید، گفت: پس چرا او را مقدّم نداشتید؟ عمر گفت: یکی به جهت کم سن بودن او و یکی دیگر آن‌که بنی عبدالمطلب او را دوست می‌داشتند». (حدیقه الشیعه، ص 198)

به حساب علی بن ابیطالب علیه‌السلام

ابن مهران گوید: «در کوفه مرد تاجری بود که او را ابوجعفر می‌گفتند، در داد و ستدهای خود شخص خوبی بود و هرگاه یکی از سادات و علویین می‌آمد چیزی به او می‌داد و به غلامش می‌گفت: در حساب علی بن ابیطالب علیه‌السلام بنویس.

روزگاری گذشت تا این‌که فقیر و نادان شد و به دفترهای خود می‌نگریست، چون به نام بدهکاران می‌رسید اگر زنده بودند از آنان مطالبه می‌نمود و اگر مرده بودند روی نام آنان خط می‌کشید؛ روزی از روزها که در خانه خود نشسته بود، مردی بر وی گذشت و از روی استهزاء گفت: طلب‌هایی که از علی بن ابیطالب علیه‌السلام داشتی گرفتی؟!

از این سخن، ابوجعفر سخت غمگین شد؛ شب که خوابید در عالم رؤیا پیامبر صلی‌الله علیه و آله را دید که به حسنین فرمود: پدر شما علی علیه‌السلام چه کرد؟

حضرت علی علیه‌السلام از پشت سر جواب داد: آمده‌ام که حقّش را بدهم؛ فرمود: بده به من؛ پس کیسه‌ای سفید و پشمی به او عطاء نمود و فرمود: این حق تو است بگیر و فرزندانم چون نزدت می‌آیند محرومشان مکن که دیگر، فقیر نخواهی شد.

ابوجعفر از خواب بیدار شد درحالی‌که کیسه پول در دستش بود؛ همسر خود را صدا زد و کیسه را باز نمودند دیدند، هزار دینار درون آن است؛ زن گفت: ای مرد! از خدا بترس مبادا به تاجری خیانت کرده باشی و حقّ مردم را گرفته باشی؟

ابوجعفر خواب خود را برای همسرش گفت؛ آن زن گفت: اگر تو راستش را بگویی، باید در دفترهایت اثری باشد، چون دفتر طلبکاری‌ها را آوردند و ورق زدند، دیدند از بدهی‌های حساب علی بن ابیطالب علیه‌السلام خبری نیست. (روضه الصدوق، ج 3، ص 222- نمونه معارف اسلام، ج 5- کشکول بحرانی)

حبیب پیامبر صلی‌الله علیه و آله، علی علیه‌السلام است

عایشه گفت: «همین‌که رسول خدا صلی‌الله علیه و آله به حالت احتضار افتاد فرمود: حبیب مرا نزد من بخوانید؛ ابوبکر را صدا زدند؛ رسول خدا صلی‌الله علیه و آله سر بلند کرد و همین‌که او را بدید سر خود را به زیر افکند، باز فرمود: حبیب مرا نزد من بخوانید؛ رفتند عمر را صدا زدند؛ رسول خدا صلی‌الله علیه و آله سر بلند نمود و وقتی او را دید، سر به زیر افکند؛ برای بار سوّم فرمود: حبیبم را نزد من بخوانید؛ رفتند علی علیه‌السلام را صدا زدند؛ رسول خدا همین‌که او را دید، او را داخل بستر خود کرد و روپوش خود را روی او انداخت و همچنان در آغوشش گرفت و دست خود روی علی علیه‌السلام انداخت تا از دنیا رفت». (ریاض النضره، ج 2، ص 180- ذخائر العقبی، ص 72- علی در کتب اهل سنّت- فضائل الخمسه)

امام علیه‌السلام پاسخ می‌دهد

حذیفه بن یمان، عمربن خطاب را در راه دید؛ عمر پرسید: ای پسر یمان، حالت چطور است؟ گفت: می‌خواهی چطور باشد؟! به خدا سوگند حق را خوش ندارم و فتنه را دوست دارم و به چیزی که ندیده‌ام گواهی می‌دهم و غیر مخلوق را حفظ می‌کنم و بی‌وضو، صلوات بجا می‌آورم و مرا در زمین، چیزی است که در آسمان برای خدا نیست.

عمر از گفتار حذیفه، خشمناک شد و چون برای کاری شتاب داشت بی‌درنگ رفت ولی تصمیم گرفت حذیفه را شکنجه نماید.

میان راه به علی بن ابیطالب علیه‌السلام برخورد؛ حضرت فرمود: ای عمر! چرا خشمناکی؟ گفت: حذیفه را دیدم و از احوالش پرسیدم، به من گفت: حق را خوش ندارم! حضرت فرمود: راست گفته است، مرگ را خوش ندارد و آن حق است.

عمر گفت: یا علی! حذیفه می‌گوید: فتنه را دوست دارم! حضرت فرمود: راست گفته است، زیرا مال و فرزند را دوست دارد و خدای- تعالی- فرمود: «إنّما اموالکم و أولادوکم فتنه»(تغابن:15) یعنی مال‌ها و فرزندانتان فتنه هستند (که به آن انسان، مورد آزمایش قرار می‌گیرد)

عمر گفت: یا علی علیه‌السلام! او می‌گوید: گواهی می‌دهم به چیزی که ندیده‌ام! حضرت فرمود: راست گفته است، گواهی می‌دهد بیگانگی خدا و مرگ و بعثت و قیامت و بهشت و دوزخ و صراط درحالی‌که آن‌ها را ندیده است.

عمر گفت: یا علی علیه‌السلام! او گفته: حفظ می‌کنم غیر مخلوق را! حضرت فرمود: راست گفته، چون کتاب خدای متعال، قرآن را حفظ می‌کند و آن غیر مخلوق است.

عمر گفت: او می‌گوید: بی‌وضو، صلوات بجا می‌آورم! حضرت فرمود: راست گفته، بر پسر عمویم رسول خدا صلی‌الله علیه و آله بی‌وضو، صلوات می‌فرستد و آن جایز است.

عمر گفت: یا اباالحسن! بزرگ‌تر از این‌ها گفته! حضرت فرمود: چه گفته است؟ عرض کرد: می‌گوید مرا در زمین چیزی است که در آسمان، برای خدا نیست! حضرت فرمود: راست گفته، او را زن و فرزند است و خدای- تعالی- از زن و فرزند منزّه است. عمر گفت: اگر علی بن ابیطالب علیه‌السلام نباشد، پسر خطاب هلاک می‌شود. (کفایه الطالب، ص 96- بوستان معرفت)

خواب بر چهار گون

وقتی امیرالمؤمنین علیه‌السلام در مسجد جامع کوفه، تشریف داشتند که مردی از اهل شام به نزدش ایستاد و از مسائلی سؤال کرد، ازجمله پرسید: خواب بر چند نوع است؟

حضرت فرمود: خواب بر چهار گونه است: اوّل خواب پیامبران‌که به پشت می‌خوابند و چشمانشان نمی‌خوابد و انتظار وحی را می‌کشند؛ دوّم خواب مؤمن که رو به روی قبله و به پهلوی راست می‌خوابد؛ سوّم خواب پادشاهان و شاهزادگان‌که به پهلوی چپ می‌خوابند تا غذایی که خورده‌اند گوارایشان باشد. چهارم خواب ابلیس و برادرانش و هر مجنون دردمندی است که به روی خوابند و شکم خود را به زمین می‌چسبانند. (الخصال، ج 1، ص 263)

امام علی علیه‌السلام و منجّم

عبدالله بن عوف گوید: «وقتی امیرالمؤمنین علیه‌السلام اراده جنگ به نهروان را نمود منجمی نزد حضرت آمد و گفت: یا امیرالمؤمنین! در این ساعت، حرکت نکن؛ سه ساعت که از روز گذشت، حرکت کن!

حضرت فرمود: چرا؟ گفت: برایآن‌که اگر در این ساعت حرکت کنی به تو و اصحاب آزار و سختی شدیدی رسد؛ اگر سه ساعت از روز، گذشته بروی- که من به تو گفتم- پیروز و غالب می‌شوی و هر چه خواهی، بدان رسی.

حضرت فرمود: (ای منجّم) آیا می‌دانی در شکم این حیوان چیست؟ نر است یا ماده؟ منجم گفت: اگر حساب کنم، می‌دانم؛ حضرت فرمود: هر کس تو را تصدیق کند، به قرآن دروغ بسته است که فرموده است: «نزد خدا علم ساعت است و او باران را نازل می‌فرماید و او می‌داند در رحِمها چیست و هیچ نفسی نمی‌داند فردا چه کسب می‌کند و هیچ نفسی نمی‌داند به کدام سرزمینی خواهد مُرد، خداوند دانا و آگاه هست»(لقمان، آیه 34)

آنچه تو ادعا می‌کنی پیامبر ادعا نمی‌کرد، تو گمان داری که بدان ساعت که در آن حرکت کنم بدی از ما دفع می‌شود و ساعتی که تو اعتقاد نداری هرکس برود، ضرر می‌بیند؟ هرکس تو را به این مطلب، تصدیق کند از استعانت به خداوند- عزّوجلّ- مستغنی شود و به تو در دفع بدی نیازمندتر است و در این صورت تو را، نه خدا را ستایش کند؛ و هر که در این جهت به تو ایمان آورد تو را در برابر خدا همتا و ضد گرفته است.

حضرت فرمود: خدایا بد فال نیست مگر فال تو و زیانی نیست جز زیان تو و خیری جز خیر تو و خدایی غیر تو نیست، سپس رو به منجم کرد و فرمود: تو را تکذیب می‌کنیم و مخالف دستور تو انجام می‌دهیم و در ساعتی که تو نهی کردی، حرکت می‌کنیم». (امالی الصدوق، ص 338)

چهار انگشتر

روایت شده است که امیرالمؤمنین علیه‌السلام چهار انگشتر در دست شریفش بود (یا چهار انگشتر داشت)، انگشتری که نگینش از یاقوت سرخ بود که به‌واسطه شرافت آن به دست می‌کرد؛ انگشتری که از عقیق سرخ، برای حرز و محفوظ بودن به دست می‌نمود؛ انگشتری که نگینش از فیروزه بود برای پیروزی و ظفر به دست می‌کرد و انگشتری که از نگین آهن چینی برای قوّت به انگشت می‌نمود و شیعیان خود را از انگشتر آهنی نهی می‌فرمود. (مکارم الاخلاق، ص 86)

امام علی علیه‌السلام دعای مشلول را تعلیم داد

امام حسین علیه‌السلام فرمود: «من با پدرم، علی علیه‌السلام در شب تاریکی به طواف خانه خدا مشغول بودیم، در این هنگام، متوجّه ناله‌ای جان‌گداز و آهی آتشین شدیم، شخصی دست نیاز به درگاه بی‌نیاز کرده و با سوزوگدازی بی‌سابقه به تضرّع و زاری مشغول است.

پدرم فرمود: ای حسین! آیا می‌شنوی نالهٔ گناهکاری را که به درگاه خدا پناه آورده و با قلبی پاک، اشک ندامت و پشیمانی می‌ریزد؟ او را پیدا کن و پیش من بیاور».

امام حسین علیه‌السلام فرمود: «در آن شب تاریک، گرد خانه حق گشتم و مردم را در تاریکی، یک طرف می‌کردم تا او را در میان رکن و مقام پیدا کرده، به خدمت پدرم آوردم.

حضرت علی علیه‌السلام دید جوانی است زیبا و خوش‌اندام با لباس‌های گران‌بها؛ به او فرمود: تو کیستی؟ عرض کرد: مردی از اعرابم؛ پرسید: این ناله و فریاد برای چه بود؟ گفت: از من چه می‌پرسی یا علی علیه‌السلام! که بار گناهم پشتم را خمیده و نافرمانی پدر و نفرین او اساس زندگی‌ام را دَرهم پاشیده و سلامتی را از من ربوده است؟!

حضرت فرمود: قصّهٔ تو چیست؟ گفت: پدر پیری داشتم که به من خیلی مهربان بود، ولی من شب و روز به کاری زشت، مشغول بودم و هرچه پدرم مرا نصیحت و راهنمایی می‌کرد نمی‌پذیرفتم، بلکه گاهی او را آزار رسانده، دشنامش می‌دادم.

یک روز پولی خواستم و در نزد او سراغ داشتم، برای پیدا کردن آن پول، نزدیک صندوقی که در آنجا پنهان بود، رفتم تا پول را بردارم، پدرم از من جلوگیری کرد، من دست او را فشردم و بر زمینش انداختم، خواست از جای برخیزد از شدّت درد نتوانست، پول‌ها را برداشتم و در پی کار خود رفتم، در آن دم شنیدم که گفت: به خانه خدا می‌روم و تو را نفرین می‌کنم؛ چند روز روزه گرفت و نماز خواند، پس‌ازآن آماده سفر شد و بر شتر سوار شد و به جانب مکّه حرکت کرد و رفت تا خود را به کعبه رساند؛ من شاهد کارهایش بودم، دست به پردهٔ کعبه گرفت و با آهی سوزان مرا نفرین کرد، به خدا قسم هنوز نفرینش تمام نشده بود که این بیچارگی مرا فراگرفت و تندرستی را از من سلب نمود؛ بعد پیراهن خود را بالا زد، دیدیم یک طرف بدن او خشک شده و حس و حرکتی ندارد. جوان گفت: بعد از این پیشامد بسیار پشیمان شدم و نزد او رفته و عذرخواهی کردم ولی او نپذیرفت و به طرف خانه رهسپار گشت. سه سال بر همین منوال گذشت و همیشه از او پوزش می‌خواستم و او ردّ می‌کرد تا این‌که سال سوّم ایّام حج درخواست کردم همان‌جایی که مرا نفرین کرده‌ای دعا کن، شاید خداوند سلامتی را به برکت دعای تو به من بازگرداند، قبول کرد و با هم به طرف مکّه حرکت کردیم تا به وادی اراک رسیدیم؛ شب تاریکی بود، ناگاه مرغی از کنار جادّه پرواز کرد و بر اثر بال و پر زدن او، شتر پدرم رمید و او را از پشت خود بر زمین افکند، پدرم میان دو سنگ واقع شد و از تصادم به آن‌ها مُرد و او را همان‌جا دفن کردم؛ این گرفتاری من فقط به‌واسطه نفرین و نارضایتی پدرم می‌باشد.

امیرالمؤمنین علیه‌السلام فرمود: فریادرس تو دعایی است که پیغمبر به من تعلیم داده است، به تو می‌آموزم و هرکس آن دعا که اسم اعظم در آن است، بخواند بیچارگی و اندوه و درد و مرض و فقر و تنگدستی از او برطرف می‌گردد و گناهانش آمرزیده می‌شود و حضرت مقداری از مزایای آن دعا را شمرد».

امام حسین علیه‌السلام فرمود: «من از امتیازات آن دعا بیشتر از جوان بر سلامتی خویش مسرور شدم. آنگاه حضرت فرمود: در شب دهم ذی‌حجه، دعا را بخوان و صبحگاه پیش من آی تا تو را ببینم؛ و نسخهٔ دعا را به او داده بعد از چندی جوان با شادی به‌سوی ما آمد و نسخهٔ دعا را تسلیم کرد. وقتی‌که از او جستجو کردیم، سالمش یافتیم و گفت: به خدا این دعا اسم اعظم دارد، سوگند به پروردگار کعبه، دعایم مستجاب شد و حاجتم برآورده گردید.

حضرت فرمود: قصّه شفا یافتن خود را بگو. او گفت: در شب دهم همین‌که دیدگان مردم به خواب رفت دعا را به دست گرفتم و به درگاه خدا نالیدم و اشک ندامت ریختم؛ برای مرتبه دوّم، خواستم بخوان آوازی از غیب آمد: ای جوان! کافی است؛ خدا را به اسم اعظم، قسم دادی و دعایت مستجاب شد؛ پس از لحظه‌ای به خواب رفتم، پیغمبر صلی‌الله علیه و آله را دیدم که دست بر بدن من گذاشت و فرمود: «احتفظ بالله العظیم فانک علی خیر» از خواب بیدار شدم و خود را سالم یافتم».

آن دعایی که حضرت، تعلیم داد دعای مشلول است که اوّل آن این است: «اللهم إنّی أسئلک باسمک بسم‌الله الرّحمن الرّحیم یا ذالجلال و الإکرام یا قیّوم…» (بحارالانوار، ج 9، ص 562- پند تاریخ، ج 1- مهج الدعوات، ص 153)

پنج منقبت

حارث بن ثعلبه به سعد گفت: «آیا چیزی از مناقب علی علیه‌السلام را خودت دیدی؟» گفت: «آری؛ «چهار» چیز دیده‌ام و پنجمی را هم مشاهده کردم که اگر یکی از آن‌ها برایم بود از بهترین اموال دنیا آن را دوست‌تر داشتم. اوّل پیامبر صلی‌الله علیه و آله، ابابکر را برای خواندن سوره «برائت» برای مردم فرستاد ولیکن علی علیه‌السلام را دنبالش فرستاد تا از او بگیرد؛ ابوبکر برگشت و گفت: یا رسول‌الله صلی‌الله علیه و آله! آیا دربارهٔ من چیزی نازل شده است؟ پیامبر صلی‌الله علیه و آله فرمود: نه لکن نمی‌رساند آن را مگر کسی که از من باشد (و آن علی علیه‌السلام است).

دوّم رسول خدا صلی‌الله علیه و آله تمام درهای باز به مسجد النبی را بست الّا در خانه علی علیه‌السلام را، اصحاب گفتند: دستور بستن همه درها را دادی ولیکن در خانه علی علیه‌السلام را نبستی؟! پیامبر فرمود: (من به دستور خدا انجام دادم) نه در را بستم و نه در را باز گذاشتم.

سوّم پیامبر صلی‌الله علیه و آله عمر بن خطاب و مردی دیگر را به‌سوی فتح قلعه خیبر فرستاد و هر دو برگشتند؛ پیامبر فرمود: فردا پرچم فتح را به کسی می‌دهم که خدا و رسول او را و او خدا و رسول را دوست دارد و مدح زیادی دربارهٔ او کرد. بسیاری خواستند که این منقبت را از پیامبر صلی‌الله علیه و آله بگیرند، ولی پیامبر، پرچم فتح را به حضرتش داد و حضرت برنگشت مگر خدا او را با فتح برگرداند.

چهارم روز غدیر خم، پیامبر دست مبارک علی را گرفت و بلند کرد تا این‌که زیر بغل پیامبر معلوم شد، پیامبر در آن لحظه فرمود: آیا من اولی از شما نیستم؟ گفتند: آری؛ پیامبر صلی‌الله علیه و آله فرمود: هر که را من مولای اویم علی علیه‌السلام مولای اوست.

پنجم پیامبر صلی‌الله علیه و آله علی علیه‌السلام را در خانواده‌اش جانشین کرد، سپس ملحق به پیامبر شد و پیامبر صلی‌الله علیه و آله بدو فرمود: تو از من به‌منزله هارون از موسی هستی مگر این‌که بعد از من پیامبری نخواهد آمد. (الخصال، ج 1، ص 311)

جنگ به خاطر نماز

ابن عبّاس گوید: «در روز جنگ دیدم حضرت علی علیه‌السلام به آسمان نظر می‌کند، گفتم: چه می‌بینید یا امیرالمؤمنین علیه‌السلام؟! فرمود: می‌بینم که آیا ظهر داخل شده که نماز بخوانم یا نه؟ گفتم: در این وقت جنگ؟! حضرت فرمود: ما با ایشان به جهت نماز جنگ می‌کنیم، چرا خود در اوّل وقت از عبادت الهی غافل شویم؟»(حدیقه الشیعه، ص 186)

غذای حرام دوری از خدا آورد

روزی علی بن ابیطالب علیه‌السلام قدری خرمای پست و زبون میل فرمود و قدری آب نیز آشامید آنگاه با دست بر شکم خود زد و فرمود: «آن‌کس که شکم خود را از آتش (خوراک حرام) پر کند خدا او را از خود دور نماید». (مجموعه ورام، ص 46- نمونه معارف اسلام، ج 2)

دو مرتبه پیامبری روی از من گردانید

عبدالله بن مسعود گوید: «رسول خدا صلی‌الله علیه و آله در ضمن گفتگوها به من فرمود: اجل من نزدیک شده است؛ عرضه داشتم: یا رسول‌الله صلی‌الله علیه و آله! آیا ابوبکر را خلیفه خود نمی‌کنی؟! در پاسخم از من روی بگردانید، فهمیدم موافق با این خلافت نیست؛ عرضه داشتم عمر چطور؟ باز از من روی بگردانید، فهمیدم با خلافت عمر موافق نیست، پرسیدم: یا رسول‌الله صلی‌الله علیه و آله! علی علیه‌السلام را جای خود نمی‌نشانی؟

حضرت فرمود: به آن خدایی که معبودی جز او نیست خلیفه بعد از من خود اوست، اگر با او بیعت کنید و اطاعتش نمایید همه شما را داخل بهشت می‌کند. (مجمع الزوائد، ج 8 ص 314- فضائل الخمسه- علی در کتب اهل سنّت)

امام علی علیه‌السلام به یمن می‌رود

رسول اکرم صلی‌الله علیه و آله تصمیم گرفت که حکومت یمن را به امام علی علیه‌السلام واگذارد و او را روانه نماید تا احکام حلال و حرام را به آن‌ها یاد بدهد و برای اهل آنجا بر طبق قرآن، حکومت نماید؛ حضرت خدمت پیامبر رسید و عرض کرد: یا رسول‌الله! مرا برای قضاوت بین مردمان فراخواندی و حال‌آنکه جوانم و علم و دانش به همه قضایا ندارم.

رسول خدا صلی‌الله علیه و آله فرمود: نزدیک من بیا؛ پس علی علیه‌السلام به رسول خدا صلی‌الله علیه و آله نزدیک شد، پیامبر صلی‌الله علیه و آله دست بر سینه امیرالمؤمنین علیه‌السلام زد و فرمود: خداوندا! قلب علی علیه‌السلام را هدایت کن و راهنمایی نما و زبان او را ثابت بدار! امیرالمؤمنین علیه‌السلام فرمود: من بعد از آن مقام، در قضاوت کردن بین دو نفر، هرگز شک نکردم. چون امیرالمؤمنین علیه‌السلام در یمن، مستقر گردید و در آنجا منزل برگزید، شروع به حکم و قضاوت و رهبری نمود و همه مسائل را طبق موازین شرع، تشریح و جاری کرد. (الارشاد- قضاوت‌های محیرالعقول، ص 9)

خواهر امام شکایت می‌کند

آن‌هایی که پیامبر صلی‌الله علیه و آله را در مکّه آزار و اذیّت می‌رساندند و از دشمنی به او هیچ دریغ نمی‌ورزیدند، امام به حساب آنان می‌رسید و شرّشان را دفع می‌کرد.

به امام خبر رسید که‌ام هانی، خواهرش، چند نفر از طایفه بنی مخزوم، مانند حارث بن هشام و قیس بن سائب را پناه داده است؛ حضرت درحالی‌که سر و صورت خود را با کلاه و مقنعه آهنی پوشانده بود به طرف خانه خواهر رفت و به در خانه که رسید فرمود: آن‌هایی که پناه دادید از خانه بیرون کنید!

راوی می‌گوید: این چند نفر که در خانه پناهنده شده بودند، از ترس این کلام، مانند مرغ حباری فضله انداختند!

ام هانی از خانه بیرون آمد درحالی‌که برادر را نمی‌شناخت، گفت: ای بنده خدا! منام هانی دخترعموی رسول خدا و خواهر علی بن ابیطالبم؛ از خانه‌ام دور شو! حضرت فرمود: اینان را از خانه‌ات بیرون کن، ام هانی گفت: به خدا سوگند به رسول خدا صلی‌الله علیه و آله شکایت را می‌کنم.

امام کلاه و مقنعه را برداشت، ام هانی برادر را شناخت و پیش آمد، او را در برگرفت و گفت: فدایت شوم! قسم خوردم که شکایتت را به رسول خدا صلی‌الله علیه و آله کنم! حضرت فرمود: برو ادای قسم خود کن و الآن پیامبر در بالای درّه است.

ام هانی گفت: نزد پیامبر صلی‌الله علیه و آله آمدم و او در چادری مشغول شستشوی بود و فاطمه علیها السّلام مواظب بود که کسی داخل نیاید، وقتی پیامبر، کلام مرا شنید فرمود: خوش‌آمدی! گفتم: پدر و مادرم فدایت! امروز آمدم تا شکایت علی بن ابیطالب را نزدت کنم! پیامبر صلی‌الله علیه و آله فرمود: هرکس را تو پناه دادی، من هم پناه دادم.

فاطمه علیها السّلام فرمود: ای‌ام هانی! آمدی شکایت علی علیه‌السلام را کنی درحالی‌که علی علیه‌السلام دشمنان خدا و رسولش را ترسانده است؟!

پیامبر صلی‌الله علیه و آله فرمود: خداوند کوشش علی علیه‌السلام را پذیرفت، من هم هر کسی را که‌ام هانی پناه دهد، به خاطر آن‌که خواهر علی بن ابیطالب است، پناه دادم. (الارشاد، ص 72)

برای خدا و نزد خدا نیست و خدا نمی‌داند؟

امام حسین علیه‌السلام فرمود: «شخص یهودی از حضرت علی علیه‌السلام پرسید: مرا خبر ده از چیزی که برای خدا نیست و از چیزی که نزد خدا نیست و از چیزی که خدا نمی‌داند؟

حضرت فرمود: امّا آنچه را که خداوند- عزّوجلّ نمی‌داند آن قول شما، ای گروه یهود است که عقیده دارید عزیز، پسر خداست، بااینکه خدا فرزندی برای خود نمی‌داند.

امّا چیزی که برای خدا نیست، آن شریک است؛ و آنچه نزد خدا نیست، ظلم به بندگانش می‌باشد که نزدش نیست.

یهودی گفت: من شهادت می‌دهم که خدا یکی است و پیامبر صلی‌الله علیه و آله رسول خداست و اسلام آورد». (التوحید (الصدوق) ص 377)

امام علی علیه‌السلام فرماندارش را تسلی می‌دهد

سهل بن حنیف أوْسی برادر عثمان بن حنیف از بزرگان اسلام به شمار می‌رود که حضرت صادق علیه‌السلام فرمود: «سهل از نقباء پیغمبر صلی‌الله علیه و آله بود و احدی از قریش و مردم به منصب او نمی‌رسد». او در جنگ‌های بسیاری از جمله بدر و احد و صفین شرکت داشت. وقتی‌که امام علی علیه‌السلام برای جنگ بصره و سرکوبی طلحه و زبیر حرکت کرد، سهل را در مدینه به جای خود گماشت؛ ازجمله حضرت، استانداری فارس را هم به او محوّل کرده بود. آن‌قدر سهل موردعنایت امام امیرالمؤمنین علیه‌السلام بود که در نماز بر جنازهٔ سهل، هر جمعیت تازه‌ای می‌آمدند حضرت نماز را تکرار می‌کرد و تا پنج بار بر او نماز گزارد و فرمود: اگر هفتاد مرتبه بر او نماز بخوانم سزاوار است، چه آن‌که او از یاران جنگ بدر است و خود حضرت او را در دو پارچه کفن نمود و دفن کرد. او در سال 38 هجری در کوفه درگذشت.

«سهل بن حنیف» از طرف حضرت به فرمانداری مدینه برگزیده شده بود؛ بعد از جنگ صفین مردم، یکی‌یکی به خاطر پول دادن معاویه به آن‌ها، از پیش سهل می‌گریختند و این ضربه سنگینی برای روحیّه سهل به حساب می‌آمد حضرت، بعد از اطّلاع، این نامه را برای تسکین و تشفی قلب یار موثق خود، نوشت:

امّا بعد، به من خبر رسیده افرادی که نزد تو هستند یکی‌یکی در پنهانی به معاویه می‌گروند، پس به خاطر از دست دادن آنان و کم شدن کمک، محزون مباش! ضلالت (پول‌پرستی و دنیاپرستی) برای آنان کافی است و جدایی ایشان از هدایت و حق و شتافتن به گمراهی و جهل برای تو شفایی است. همانا اینان اهل دنیا هستند که به آن رو آوردند و به‌سرعت به‌سوی آن می‌روند، بااینکه عدل را شناختند و دیدند و شنیدند و باور نمودند و دانستند که مردم در نزد ما در حق و حقوق یکسان‌اند، پس گریختند به سوی اختصاصی زیاد که دور باشند از رحمت حق و نابود شوند؛ قسم به خدا که اینان از جور (حکومت علی علیه‌السلام) فرار ننمودند و به عدل (حکومت معاویه) ملحق نشدند و ما امیدواریم که خداوند در این امر، دشواری‌ها را بر ما آسان و سختی‌ها را سهل گرداند، انشاء الله والسلام علیک». (سفینه البحار، ج 1، ص 676- پیغمبر و یاران، ج 3- الاستیعاب- اسدالغابه- سیره ابن هشام. نامه 70 نهج‌البلاغه- علی و فرمانداران، ص 21)

امام در جنگ، منتظر نزول ملائکه است

عبدالله عنوی روایت می‌کند: «در جنگ جمل در خدمت حضرت علی علیه‌السلام نشسته بودم که ناگاه یکی از ملازمان آن حضرت رسید و عرض کرد: یا امیرالمؤمنین! تیرهای لشکر مخالف به ما می‌رسد و ما را مجروح می‌کند، ما را اجازه جنگ بفرما! حضرت جواب نفرمود و جمعی دیگر از روی بیم و هراس به خدمت آن حضرت آمدند و عرض کردند که دشمن نزدیک است که بر ما غلبه کند و شما اجازه جنگ نمی‌دهید؟! حضرت فرمود: ای قوم! چگونه جنگ نمایم و حال‌آنکه منتظر نزول ملائکه‌ام که رسول خدا صلی‌الله علیه و آله مرا از آن خبر داده است تا ملائکه نازل نشوند، من جنگ نمی‌کنم».

عبدالله گوید: «بعد از اندک زمانی، نسیمی خوشبوتر از عنبر مانند «مشک اذفر» وَزید بااینکه زره و کلاه خود و جامه در برداشتم امام برخاسته، زره پوشید و متوجّه جنگ گردید؛ من بسیار جنگ و مجادله دیده بودم لکن هیچ جنگی را مانند آن به فتح نزدیک‌تر مقرون به ظفر و نصرت ندیده بودم». (تحفه المجالس، ص 148)