دُرّ نجف

کلام الامیر — جلد اول

الغارات

في حديث ابن أبى ليلى: أدخل اميرُالمؤمنين(ع) أصابعه بعضها في بعض. فقام رجل: ما هذا يا أمير المؤمنين؟ قال: هذا هكذا، يقتل هذا هذا، و يقتل هذا هذا، قطعا جاهليّة ليس فيها هدى و لا علم يرى، نحن أهل البيت منها بمنجاة و لسنا فيها بدعاة. فقام رجل فقال يا أمير المؤمنين: ما نصنع في ذلك الزّمان؟ قال: انظروا أهل بيت نبيّكم فان لبدوا فالبدوا و ان استصرخوكم فانصروهم توجروا، و لا تسبقوهم فتصرعكم البليّة. (الغارات ج۱ص۷)

ابن أبی لیلیٰ روایت می‌کند که أمیرمؤمنان(ع) برای نشان دادن وقایعِ پس از مرگش، انگشتان دو دستش را در هم فرو برد و فرمود: اینطور می‌شود! کسی پرسید: یعنی چه میشود!؟ فرمود: یعنی این آن‌را و آن این‌را می‌کشد و مثل دوران جاهلیت، کسی به کسی رحم نمی‌کند. درحالیکه هدایت و علم از جامعه رخت بسته است. هدایت در آنوقت هم در خانهٔ ما اهل‌بیت است و بدعت در ما راه ندارد. کسی برخواست و پرسید: آنوقت چه کنیم؟ امیرمؤمنان(ع) فرمود: به (حجّت خدا از) اهل‌بیت پیامبرتان بنگرید، اگر در خانه نشست، در خانه بنشینید و اگر از شما یاری خواست، یاری‌اش کنید تا کار درست را کرده باشید. مبادا از او پیش بیفتید که به بلا دچار می‌گردید.

عن قيس بن السّكن قال: قال عليّ عليه السّلام: يا قوم«اُدْخُلُوا الْأَرْضَ الْمُقَدَّسَةَ الَّتِي كَتَبَ اللهُ لَكُمْ وَ لاٰ تَرْتَدُّوا عَلىٰ أَدْبارِكُمْ فَتَنْقَلِبُوا خاسِرِينَ» فاعتلّوا عليه فقال: أفّ لكم انّها سنّة جرت. (الغارات ج۱ص۲۷)

روایت شده که چون علی(ع) پس از نهروان، آیات جهاد را بر مردم کوفه می‌خواند، آنان بهانه‌ها بر می‌ساخته و استنکاف می‌نمودند. عاقبت علی(ع) به آنها فرمود: دلخسته‌ام از شما؛ این شیوهٔ همیشگی شماست.

عن نمير العبيسيّ قال: مرّ [عليّ ـ عليه السّلام-] على الشّفار من همدان فاستقبلته قوم فقالوا: أ قتلت المسلمين بغير جرم، و داهنت في أمر الله، و طلبت الملك، و حكّمت الرجال في دين الله؟! لا حكم الاّ لله. فقال عليّ(ع) حكم الله في رقابكم، ما يحبس أشقاها أن يخضبها من فوقها بدم. (الغارات ج۱ص۳۰)

راوی گوید: علی به جماعتی از مقاتلان قبیلهٔ هَمْدان گذشت. عدّه‌ای جسارت کرده، پیش آمدند و گفتند: مسلمانان را بی‌هیچ گناهی می‌کشی؟ کار خدا را سهل می‌انگاری و به طلب پادشاهی برخاسته‌ای؟و مردم را در دین خدا حکم قرار می‌دهی؟حکم جز برای خدا نیست!

علی(ع) فرمود: حکم خدا بر گردن شماست، اما شما مَردِ رعایتِ حکم خدا نیستید و بزودی شقی‌ترین‌تان ریش مرا از خون سرم رنگین خواهد ساخت.

عن أبى الودّاك: أنّ النّاس أقاموا بالنّخيلة مع عليّ – عليه السّلام ـ أيّاما ثمّ أخذوا يتسلّلون و يدخلون المصر فنزل و ما معه من النّاس الاّ رجال من وجوههم قليل و ترك المعسكر خاليا فلا من دخل الكوفة خرج اليه؛ و لا من أقام معه صبر، فلمّا رأى ذلك دخل الكوفة. (الغارات ج۱ص۳۰)

راوی گوید: مردم روزی چند با علی در نخیله درنگ کردند. سپس یک و دو دو از لشکرگاه آهسته آهسته بیرون می‌خزیدند و به شهر می‌رفتند. فقط گروه اندکی با او ماندند که از سران قوم بودند. لشکرگاه خالی شده بود و آنان که به کوفه رفته بودند دیگر بازنگشتند و آنان که با او مانده بودند ناشکیبایی می‌کردند. علی(علیه السّلام)چون چنان دید خود نیز به کوفه در آمد.

حدّثنا أبو عون الثّقفيّ بن عبيد الله قال: جاءت امرأة من بنى عبس و عليّ – عليه السّلام ـ على المنبر فقالت: يا أمير المؤمنين ثلاث بلبلن القلوب قال: و ما هنّ؟- قالت: رضاك بالقضيّة، و أخذك بالدّنيّة، و جزعك عند البليّة، قال – عليه السّلام-: ويحك؛ انّما أنت امرأة انطلقي فاجلسى على ذيلك، قالت: لا؛ و الله ما من جلوس الاّ في ظلال السّيوف. (الغارات ج۱ص۳۰)

راوی گوید: علی علیه السلام بر منبر سخن می‌گفت که زنی از بنی عبس بیامد و گفت: یا امیر المؤمنین، سه چیز است که دلهای ما را نسبت به تو سرد کرده. علی(علیه السّلام)گفت: آنها کدامند؟ زن گفت: یکی آنکه به حکمیت رضا دادی، دوم آنکه به حقارت گراییدی و سوم چون بلیّه فراز آمد بی‌تاب شدی. علی(علیه السّلام)گفت: وای بر تو، تو یک زنی، برو در خانه‌ات بنشین. زن گفت: نه به خدا، جز در سایهٔ شمشیر نخواهم نشست.

عن فرقد البجليّ قال: سمعت عليّا ـ عليه السّلام ـ يقول: ألا ترون يا معاشر أهل الكوفة و الله لقد ضربتكم بالدّرّة الّتي أعظ بها السّفهاء؛ فما أراكم تنتهون، و لقد ضربتكم بالسّياط الّتي أقيم بها الحدود؛ فما أراكم ترعوون، فما بقي الاّ سيفي، و انّي لأعلم الّذي يقوّمكم باذن الله و لكنّي لا أحبّ أن ألي تلك منكم. و العجب منكم و من أهل الشّام انّ أميرهم يعصى الله و هم يطيعونه، و انّ أميركم يطيع الله و أنتم تعصونه..! ان قلت لكم: انفروا الى عدوّكم قلتم: القرّ يمنعنا، أ فترون عدوّكم لا يجدون القرّ كما تجدونه؟ و لكنّكم أشبهتم قوما قال لهم رسول الله ـ صلّى الله عليه و آله و سلم-: انفروا في سبيل الله فقال كبراؤهم: « لاٰ تَنْفِرُوا فِي الْحَرِّ »[فقال الله لنبيّه]: « قُلْ نارُ جَهَنَّمَ أَشَدُّ حَرًّا لَوْ كانُوا يَفْقَهُونَ » ، و الله لو ضربت خيشوم المؤمن بسيفي هذا على أن يبغضني ما أبغضنى، و لو صببت الدّنيا بحذافيرها على الكافر ما أحبّنى؛ و ذلك أنّه قضى ما قضى على لسان النّبيّ الأمّيّ انّه لا يبغضك مؤمن و لا يحبّك كافر؛« وَ قَدْ خابَ مَنْ حَمَلَ ظُلْماً »و افترى. يا معاشر أهل الكوفة و الله لتصبرنّ على قتال عدوّكم أو ليسلّطنّ الله عليكم قوما أنتم أولى بالحقّ منهم، فليعذبنّكم و ليعذّبنّهم الله بأيديكم أو بما شاء من عنده، أ فمن قتلة بالسّيف تحيدون الى موتة على الفراش؟! فاشهدوا أنّى سمعت رسول الله ـ صلّى الله عليه و آله و سلّم-[يقول:] موتة على الفراش أشدّ من ضربة ألف سيف. أخبرنى به جبرئيل، فهذا جبرئيل يخبر رسول الله ـ صلّى الله عليه و آله و سلم – بما تسمعون. قال عمرو: عن جابر عن رفيع عن فرقد: أنّه سمع هذا الكلام من عليّ – عليه السّلام ـ على المنبر. (الغارات ج۱ص۴۱)

راوی گوید: شنیدم که علی علیه السلام می‌گفت: ای مردم کوفه آیا دیده نمی‌گشایید؟ به خدا سوگند شما را به عصایی که سفیهان را به آن تأدیب می‌کنند زدم و شما از اعمالتان دست بر نداشتید؛ شما را به تازیانه‌ای که گناهکاران را به آن حد می‌زنم زدم به راه نیامدید. اکنون جز شمشیرم باقی نمانده است و من می‌دانم که شما را-به اذن خدا-چه چیزی به راه می‌آورد ولی دوست ندارم که در حق شما چنان کنم.

در شگفتم از شما و از مردم شام. مردم شام امیرشان خدا را معصیت می‌کند و آنان از او اطاعت می‌کنند و امیر شما خدا را اطاعت می‌کند و شما فرمانش نمی‌برید. اگر گویم که به جنگ دشمنتان روید، گویید: سرما نمی‌گذارد. آیا نمی‌بینید که دشمن شما مانند شما نیست که از سرما بترسد. شما همانند آن قوم هستید که رسول اللّه صلی اللّه علیه و آله و سلم گفتشان: «در راه خدا به جهاد روید» سرانشان گفتند: «نه،در هوای گرم به جنگ مروید» خدای تعالی به پیامبرش گفت بگو: «آتش جهنم گرمی‌اش سخت‌تر است،اگر می‌فهمید». به خدا سوگند اگر مؤمن را با این شمشیر بر بینی زنم تا مرا دشمن دارد، دشمن نخواهد داشت و اگر همهٔ نعمت دنیا را به دامن کافر ریزم، دوستی من به دل راه نخواهد داد. این همان است که بر زبان پیامبر امّی گذشت که گفت: «مؤمن با تو دشمنی نکند و کافر با تو دوستی نورزد». آری ستم‌پیشگان و دروغ‌پردازان نومید شوند. ای مردم کوفه، به خدا سوگند اگر بر قتال دشمنتان پای نفشرید قومی بر شما مسلط شوند که شما از آنان اولی‌تر به حق هستید. پس گرفتار عذابتان خواهند کرد، خدا نیز آنان را به دست شما عذاب کند. آیا از کشته شدن به شمشیر می‌گریزید تا در بستر راحت بمیرید؟گواهی می‌دهم که من از رسول خدا(ص) شنیدم که می‌گفت: «مردن بر بستر سخت‌تر است از ضربت هزار شمشیر و مرا جبرئیل این خبر داد».

عن المغيرة الضّبّيّ قال: كان أشراف أهل الكوفة غاشّين لعليّ ـ عليه السّلام ـ و كان هواهم مع معاوية و ذلك أنّ عليّا كان لا يعطى أحدا من الفيء أكثر من حقّه، و كان معاوية بن أبى سفيان جعل الشّرف في العطاء ألفي درهم. (الغارات ج۱ص۴۴)

راوی گوید: اشراف کوفه با علی(ع) دو رویی می‌کردند و در نهان هوای معاویه در سر دا شتند. زیرا علی(ع) از غنایم کسی را بیش از حقش نمی‌داد، در حالی که معاویة هر یک از اشراف را دو هزار دینار عطا می‌داد.

حدّثنا مجمّع التّيميّ: أنّ عليّا عليه السّلام كان يعطيهم من الجمعة الى الجمعة فينضح بيت المال ثمّ يتنفّل فيه و يقول: اشهد لي يوم القيامة أنّى لم أحبس فيك المال على المسلمين. (الغارات ج۱ص۴۹)

راوی گوید: علی(ع) جمعه به جمعه بیت المال را کاملاً تقسیم کرده، سپس آب می‌پاشید سپس در آنجا نماز نافله به جای می‌آورد و می‌گفت: ای بیت المال در روز قیامت شهادت بده که من از مال مسلمانان هیچ در تو نگاه نداشتم.

عن عبد الرّحمن عن الشّعبيّ قال: دخلت الرّحبة و أنا غلام في غلمان، فإذا أنا بأمير المؤمنين عليّ بن أبى طالب عليه السّلام [قائما على صبرتين ]من ذهب و فضّة و معه مخفقة فجعل يطرد النّاس بمخفقته ثمّ يرجع الى المال فيقسمه بين النّاس حتّى لم يبق منه شيء و رجع و لم يحمل الى بيته منه شيئا، فرجعت الى أبى فقلت: لقد رأيت اليوم خير النّاس أو أحمق النّاس، قال: و من هو يا بنيّ؟ قلت: رأيت أمير المؤمنين عليّا عليه السّلام فقصصت عليه الّذي رأيته يصنع،[فبكى و] قال: يا بنيّ [بل] رأيت خير النّاس. (الغارات ج۱ص۵۳)

راوی گوید: به رحبه در آمدم. پسرکی بودم. علی بن ابی طالب را دیدم که میان دو کُپه زر و سیم ایستاده و تازیانه‌ای در دست داشت و مردم را با آن دور می‌کرد. علی(ع) مال را میان مردم تقسیم کرد تا هیچ از آن باقی نماند و خود با دست خالی به خانه بازگشت. من به نزد پدرم رفتم و گفتم: نمی‌دانم که امروز بهترین مردم را دیده‌ام یا احمق‌ترین آنها را. پدرم گفت: پسرم کرا دیده‌ای؟ گفتم امیر المؤمنین علی(ع) را و آنچه دیده بودم به شرح بازگفتم. پدرم گریست و گفت: ای پسر، بهترین مردم را دیده‌ای.

عن زاذان قال: انطلقت مع قنبر الى عليّ عليه السّلام فقال: قم يا أمير المؤمنين فقد خبأت خبيئة قال: فما هو؟- قال: قم معى، فقام و انطلق الى بيته فإذا باسنة مملوءة جامات من ذهب و فضّة، فقال: يا أمير المؤمنين انّك لا تترك شيئا الاّ قسمته فادّخرت هذا لك، قال عليّ عليه السّلام: لقد أحببت أن تدخل بيتي نارا كثيرة ،فسلّ سيفه فضربها، فانتثرت من بين إناء مقطوع نصفه أو ثلثه .ثمّ قال: اقسموه بالحصص. و قال: و في البيت مسال وابر، فقال: أقسموا هذا؛ فقالوا: لا حاجة لنا فيه. قال : و الّذي نفسي بيده لتأخذنّ شرّه مع خيره. (الغارات ج۱ص۵۵)

راوی گوید: قنبر گونی‌های پر از جامهای زر و سیم برای علی(ع) پنهان کرده بود. علی(ع) که خبردار شد به خانهٔ او رفت و گفت: اگر آتشی فراوان به خانهٔ من می‌افکندی خوشتر از این می‌داشتم. پس شمشیر خود بر کشید و بر آن گونی ها زد. جامها به اطراف پراکنده شد در حالی که از هر یک نیمی یا ثلثی بریده شده بود. پس فرمان داد که آنها را تقسیم کنند. همچنین روزی در بیت المال چند سوزن بزرگ و کوچک بود. گفت: اینها را هم تقسیم کنید. مردم گفتند ما را نیازی به آنها نیست. فرمود: سوگند به کسی که جانم به دست اوست باید بد و خوب سهمتان را با هم بستانید.

حدّثنا بكر بن عيسى قال: كان عليّ – عليه السّلام – يقول: يا أهل الكوفة إذا أنا خرجت من عندكم بغير رحلي و راحلتي و غلامي فأنا خائن، و كانت نفقته تأتيه من غلّته بالمدينة من ينبع. (الغارات ج۱ص۶۸)

بکر بن عیسی گوید: علی(عل) می‌گفت: ای مردم کوفه، اگر در آن روز که از نزد شما می‌روم جز اثاثهٔ خانه‌ام و ستورانِ باربرم و غلامم چیز دیگری با خود داشتم بدانید که خائنم. هزینهٔ زندگی علی(ع) از غلّه‌ای که برای او از مدینه می‌رسید و آن حاصل مزرعهٔ او در ینبع بود تأمین می‌شد.

عن أبي إسحاق الهمدانيّ : انّ امرأتين أتتا عليّا – عليه السّلام ـ عند القسمة إحداهما من العرب و الأخرى من الموالي؛ فأعطى كلّ واحدة خمسة و عشرين درهما و كرّا من الطّعام، فقالت العربيّة: يا أمير المؤمنين انّي امرأة من العرب و هذه امرأة من العجم؟! فقال عليّ ـ عليه السّلام-: [انّي] و الله لا أجد لبني إسماعيل في هذا الفيء فضلا على بني إسحاق. (الغارات ج۱ص۶۹)

راوی گوید: به هنگام تقسیم مال، دو زن نزد علی(ع) آمدند. یکی عرب و یکی از موالی. علی(ع) به هر یک بیست و پنج درهم و یک کرّ خوردنی داد. آن زن که عرب بود گفت: یا امیرالمؤمنین! من عربم و این زن عجم. علی(ع) گفت: من در این غنیمت که رسیده برای فرزندان اسماعیل برتریی نسبت به فرزندان اسحاق نمی‌یابم.

عن شهر بن حوشب أنّ عليّا(ع) قال: المرء المسلم البريء من الخيانة ينتظر احدى الحسنيين؛ إمّا داعي الله فما عند الله خير له، و إمّا رزق من الله واسع، فإذا هو ذو أهل و مال و معه [دينه و] حسبه. المال و البنون حرث الدّنيا و العمل الصّالح حرث الآخرة و قد يجمعهما الله لأقوام. (الغارات ج۱ص۷۸)

امیرمؤمنان(ع) فرمود: مسلمانِ نیالوده به خیانت، چشم به راه یکی از دو پاداشِ نیک است: یا خدایش به نزد خود خواند، که در آن صورت آنچه در نزد خداست برای او بهتر است. چون توشهٔ آخرتِ او عمل صالح و بسی پُربار است؛ یا در روزی او گشایش دهد که در این صورت صاحب زن و فرزند و مال گردد که نعمتهای این جهانی است. البته گاهی خدا این دو را یکجا به بعضی عطا می‌کند.

و عن بعض أصحاب عليّ – عليه السّلام-: أنّه قيل له: كم تصدّق؟! ألا تمسك؟! قال: انّي و الله لو أعلم أنّ الله قبل منّى فرضا واحدا لأمسكت، و لكنّي و الله ما أدري أقبل الله منّي شيئا أم لا. (الغارات ج۱ص۹۰)

از بعضی از اصحاب علی(علیه السّلام)روایت شده که: علی(علیه السّلام)را گفتند: بسیار صدقه می‌دهی؛ آیا قدری امساک نمی‌کنی؟ گفت: نه؛ اگر می‌دانستم که خدا یکی از این اعمال را که می‌گزارم پذیرفته است، بس می‌کردم. ولی به خدا سوگند که نمی‌دانم!

حدّثني عليّ بن عابس عن أبي إسحاق قال: رفعني أبي فرأيت عليّا - عليه السّلام - أبيض الرّأس و اللّحية عريض ما بين المنكبين. (الغارات ج۱ص۹۹)

ابو اسحاق گوید: پدرم مرا بلند کرد. علی(علیه السّلام)را دیدم. موی سر و ریشش سفید بود و سینه‌اش فراخ.

عمرو عن عبّاد بن عبد الله قال: كان عليّ - عليه السّلام - يخطب على منبر من آجرّ. (الغارات ج۱ص۱۰۰)

راوی گوید: علی(علیه السّلام) بر روی منبری آجری سخن می‌راند.

كان رجلا من أهل البصرة قال: كنت أبيت في مسجد الكوفة و أبول في الرّحبة و آكل الخبز بزقّ البقّال فخرجت ذات يوم أريد بعض أسواقها فإذا بصوت بي فقال: يا هذا ارفع إزارك فانّه أنقى لثوبك و أتقى لربّك، قلت: من هذا؟ فقيل لي: هذا أمير المؤمنين عليّ بن أبي طالب عليه السّلام فخرجت أتبعه و هو متوجّه الى سوق الإبل، فلمّا أتاها وقف في وسط السّوق فقال: يا معشر التّجّار إيّاكم و اليمين الفاجرة فانّها تنفق السّلعة و تمحق البركة. ثمّ أتى سوق الكرابيس فإذا هو برجل وسيم فقال: يا هذا عندك ثوبان بخمسة دراهم؟ فوثب الرّجل فقال: نعم يا أمير المؤمنين؛ فلمّا عرفه مضى عنه و تركه، فوقف على غلام فقال له: يا غلام عندك ثوبان بخمسة دراهم؟ قال: نعم عندي ثوبان؛ أحدهما أخير من الآخر؛ واحد بثلاثة و الآخر بدرهمين، قال: هلمّهما، فقال: يا قنبر خذ الّذي بثلاثة، قال: أنت أولى به يا أمير المؤمنين؛ تصعد المنبر و تخطب النّاس، فقال: يا قنبر أنت شابّ و لك شرّة الشّباب و أنا أستحيي من ربّي أن أتفضّل عليك لأنّي سمعت رسول الله - صلّى الله عليه و آله و سلّم - يقول: ألبسوهم ممّا تلبسون و أطعموهم ممّا تأكلون، ثمّ لبس القميص و مدّ يده في ردنه فإذا هو يفضل عن أصابعه فقال: يا غلام اقطع هذا الفضل فقطعه، فقال الغلام: هلمّه أكفّه يا شيخ، فقال: دعه كما هو فانّ الأمر أسرع من ذلك. (الغارات ج۱ص۱۰۴)

مردی از مردم بصره گوید: من در مسجد کوفه می‌خوابیدم و برای قضای حاجت به رحبه می‌رفتم و از بقال نان می‌گرفتم. روزی به قصد بازار بیرون آمدم کسی مرا صدا زد که ای مرد، دامن فراچین تا هم جامه‌ات پاکیزه‌تر ماند و هم برای پروردگارت پرهیزکاری کرده باشی. پرسیدم: این مرد کیست؟ گفتند: امیر المؤمنین علی بن ابی طالب(علیه السّلام) است. از پی او رفتم. به بازار شترفروشان می‌رفت. چون به بازار رسید، ایستاد و گفت: ای جماعت فروشندگان از سوگند دروغ بپرهیزید، که سوگند خوردن اگر کالا را به فروش برساند، برکت را از میان می‌برد.

آنگاه به بازار کرباس‌فروشان رفت. بر دکانی مردی نشسته بود، خوش‌روی. علی(علیه السّلام)او را گفت: دو جامه می‌خواهم که به پنج درهم بیرزد. مرد به ناگاه از جای بر جست و گفت: فرمانبردارم یا امیر المؤمنین. چون فروشنده او را شناخته بود، از او چیزی نخرید و به جای دیگر رفت. به پسری رسید. گفت: ای پسر دو جامه می‌خواهم به پنج درهم. پسر گفت: دو جامه دارم آنکه بهتر از دیگری است، به سه درهم می‌دهم و آن دیگر را دو درهم. علی(علیه السّلام)گفت: آنها را بیاور و قنبر را گفت: آنکه به سه درهم می‌ارزد از آن تو. گفت: برای شما مناسب‌تر است که به منبر می‌روید و برای مردم سخن می‌گویید. علی(علیه السّلام)گفت: نه، تو جوانی و در تو شور جوانی است. من از پروردگارم شرم دارم که خود را بر تو برتری دهم. از رسول‌الله(صلّی الله علیه و آله)شنیده‌ام که: «زیردستان را همان پوشانید که خود می‌پوشید و همان خورانید که خود می‌خورید». آنگاه جامه را بر تن کرد و دست در آستین کرد، از انگشتانش افزون بود. گفت: ای پسر این تکه را ببر. پسر ببرید و گفت: ای پیر مرد بگذار لبه‌اش را بدوزم. علی(علیه السّلام)گفت: همان گونه که هست رهایش کن که وقتِ آدمی تنگ‌تر از آن است که مصروف این امور شود.

عن أبي سعيد قال: كان عليّ - عليه السّلام - يأتي السّوق فيقول: يا أهل السّوق اتّقوا الله، و إيّاكم و الحلف فانّه ينفق السّلعة و يمحق البركة؛ فانّ التّاجر فاجر الاّ من أخذ الحقّ و أعطاه، السّلام عليكم. ثمّ يمكث الأيّام، ثمّ يأتي فيقول مثل مقالته، فكان إذا جاء قالوا: قد جاء المرد شكنبة؛ فكان يرجع الى سرّته فيقول: إذا جئت قالوا: قد جاء المرد شكنبة؛ فما يعنون بذلك؟ قيل له: يقولون: قد جاء عظيم البطن، فيقول: أسفله طعام، و أعلاه علم. (الغارات ج۱ص۱۰۹)

راوی گوید: علی(علیه السّلام)به بازار می‌آمد و می‌گفت: ای بازاریان از خدا بترسید و حذر کنید از سوگند خوردن که اگر سوگند کالا را به فروش رساند ولی برکت را ببرد. هر آینه تاجر فاجر است مگر آنکه به حق بخرد و به حق بفروشد. همین و بس! پس از چند روز باز به بازار می‌آمد و همان سخن باز می‌گفت. هر وقت که به بازار می‌آمد بازاریان می‌گفتند: شکنبه آمد! و این اشارت به شکم بزرگ او بود. روزی گفت: وقتی به بازار می‌آیم می‌گویند «شکنبه آمد»؛ مقصودشان چیست؟ گفتند: یعنی آن مرد شکم بزرگ آمد. علی(علیه السّلام) ناراحت نشد و فرمود: پایینش طعام است و بالایش علم.

عن الحارث، قال رجلٌ لعليّ - عليه السّلام-: كلاّ و الّذي احتجب بالسّبع. فضربه عليّ - عليه السّلام - على ظهره ثمّ قال: يا فلان و من الّذي احتجب بالسّبع؟- قال: ربّ العالمين، يا أمير المؤمنين، فقال له: أخطأت، انّ الله ليس بينه و بين خلقه حجاب لأنّه معهم أينما كانوا. (الغارات ج۱ص۱۱۱)

راوی گوید: کسی درحالیکه سوگند میخورد به علی(علیه السّلام) گفت: هرگز، قسم به کسی که پسِ هفت پرده است. علی(علیه السّلام) بر پشت او زد و گفت: ای فلانی، کیست که در پس هفت پرده است؟ مرد گفت: یا امیر المؤمنین، آفریدگار جهان. علی(علیه السّلام)فرمود: خطا کردی، میان خدا و آفریدگانش هیچ پرده‌ای نیست؛ هر جا که باشند خدا با آنهاست.

عن قدم الضّبّي قال: بعث عليّ - عليه السّلام - الى لبيد بن عطارد التّميميّ ليجاء به فمرّ بمجلس من مجالس بني أسد و فيه نعيم بن دجاجة فقام نعيم فخلّص الرّجل، فأتوا أمير المؤمنين عليّا - عليه السّلام - فقالوا: أخذنا الرّجل فمررنا به على نعيم بن دجاجة فخلّصه، و كان نعيم من شرطة الخميس، فقال: عليّ بنعيم، فأمر به أن يضرب ضربا مبرّحا فلمّا ولّوا به قال: يا أمير المؤمنين انّ المقام معك لذلّ و انّ فراقك لكفر، قال: انّه لكذلك؟ قال: نعم، قال: خلّوا سبيله. (الغارات ج۱ص۱۱۸)

راوی روایت کند که علی(علیه السّلام) کس فرستاد تا لبید تمیمی را نزد او بیاورند. در راه که او را می‌آوردند به یکی از منازل بنی اسد رسید. نعیم بن دجاجه آنجا بود. نعیم برخاست و لبید را آزاد کرد. پس نزد علی(علیه السّلام)آمدند و گفتند که ما لبید را دستگیر کردیم و بیاوردیم اما در راه بر نعیم گذشتیم او وی را برهانید. نعیم از افراد «شرطه الخمیس» بود. علی(علیه السّلام) فرمان داد نعیم را حاضر کردند و سخت بزدند. چون او را بازمی‌گردانیدند گفت: یا امیر المؤمنین با تو زیستن سبب خوار شدن است و جدا شدن از تو کفر است. علی(علیه السّلام) فرمود: واقعاً چنین است؟ گفت: آری. علی(علیه السّلام)فرمود: رهایش کنید.

عن الشّعبيّ، قال: وجد عليّ - عليه السّلام - درعا له عند نصرانيّ فجاء به الى شريح يخاصمه اليه، فلمّا نظر اليه شريح ذهب يتنحّى فقال: مكانك، و جلس الى جنبه، و قال: يا شريح أما لو كان خصمي مسلما ما جلست الاّ معه و لكنّه نصرانيّ و قال رسول الله - صلّى الله عليه و آله و سلّم-: إذا كنتم و إيّاهم في طريق فألجئوهم الى مضايقه و صغّروا بهم كما صغّر الله بهم في غير أن تظلموا. ثمّ قال عليّ - عليه السّلام-: انّ هذه درعي لم أبع و لم أهب، فقال للنّصرانيّ: ما يقول أمير المؤمنين؟ فقال النّصرانيّ: ما الدّرع الاّ درعي، و ما أمير المؤمنين عندي بكاذب، فالتفت شريح الى عليّ عليه السّلام فقال: يا أمير المؤمنين هل من بيّنة؟- قال: لا، فقضى بها للنّصرانيّ، فمشى هنيّة ثمّ أقبل فقال: أمّا أنا فأشهد أنّ هذه أحكام النّبيّين، أمير المؤمنين يمشي بي الى قاضيه! و قاضيه يقضي عليه! أشهد أن لا إله الاّ الله وحده لا شريك له، و أنّ محمّدا عبده و رسوله، الدّرع و الله درعك يا أمير المؤمنين انبعث الجيش و أنت منطلق الى صفّين فخرّت من بعيرك الأورق فقال: أمّا إذا أسلمت فهي لك، و حمله على فرس. قال الشعبي: و أخبرني من رآه يقاتل مع عليّ - عليه السّلام - الخوارج في النّهروان. (الغارات ج۱ص۱۲۴)

راوی علی(علیه السّلام) زره خویش در نزد مردی نصرانی یافت. او را نزد شریح برد تا اقامهٔ دعوا کند. چون شریح را چشم به او افتاد از جای خود به یک سو کشید. علی(علیه السّلام)گفت: سر جایت بنشین و نشست. سپس گفت: این زره از آنِ من است. نه آن را به او فروخته‌ام و نه به او بخشیده‌ام. شریح نصرانی را گفت: امیر المؤمنین چه می‌گوید؟ نصرانی گفت: نه؛ زره، زره من است. شریح رو به علی(علیه السّلام) کرد و گفت: یا امیر المؤمنین آیا بر ادعای خود شاهد و دلیلی داری؟ گفت: نه. شریح به سود آن نصرانی رأی داد. نصرانی اندکی رفت و بازگردید و گفت: شهادت می‌دهم که این گونه قضاوتها قضاوت پیامبران است. امیر المؤمنین مرا نزد قاضی خود آورده و قاضی به زیان او رأی می‌دهد. شهادت می‌دهم که جز خدای یکتا خدایی نیست و شهادت می‌دهم که محمد بنده و پیامبر اوست. یا امیر المؤمنین به خدا سوگند که این زره، زره توست. لشکرت حرکت کرد و تو به صفین می‌رفتی این زره از پشت اشتر خاکستری تو فرو افتاد. علی(علیه السّلام) گفت: اکنون که اسلام آوردی این زره از آن تو باد و اسبی نیز به او داد. راوی گوید: کسی که او را دیده بود مرا گفت که همراه علی(علیه السّلام) در نهروان با خوارج می‌جنگید.

عن أبي عمرو الكنديّ قال: كنّا ذات يوم عند عليّ - عليه السّلام - فوافق النّاس منه طيب نفس و مزاح فقالوا: يا أمير المؤمنين حدّثنا عن أصحابك. قال: عن أيّ أصحابي؟ قالوا: حدّثنا عن عبد الله بن مسعود، قال: قرأ القرآن و علم السّنّة و كفى بذلك. فقلنا: حدّثنا عن أبي ذرّ قال: كان يكثر السّؤال فيعطى و يمنع، و كان حريصا على العلم الجزم، قد ملئ في وعاء له حتّى امتلأ وعاؤه علما عجز فيه. قالوا: فحدّثنا عن سلمان الفارسيّ، قال: من لكم بمثل لقمان [الحكيم] و ذلك امرؤ منّا و إلينا أهل البيت، أدرك العلم الأوّل و أدرك العلم الآخر، و قرأ الكتاب الأوّل و قرأ الكتاب الآخر، بحر لا ينزف. قلنا: فحدّثنا عن عمّار بن ياسر، قال: ذلك امرؤ خالط الله الايمان بلحمه و دمه و شعره و بشره حيث زال زال معه. قلنا: فحدّثنا عن نفسك، قال: مهلا، نهانا الله عن التّزكية، قال له رجل: فانّ الله يقول: «وَ أَمّا بِنِعْمَةِ رَبِّكَ فَحَدِّثْ». قال: فانّي أحدّث بنعمة ربّي، كنت و الله إذا سألت أعطيت، و إذا سكتّ ابتديت و انّ تحت الجوانح منّي لعلما جمّا فاسألوني. (الغارات ج۱ص۱۷۷)

راوی گوید: روزی دور علی(ع) جمع بودیم. دیدیم حالش خوش است. فرصت را مغتنم شمردیم و او را به حرف کشیدیم و گفتیم از دوستانت برایمان بگو. گفت: از کدام یک؟ گفتیم مثلاً از عبدالله بن مسعود. فرمود: قرآن می‌خواند و سنّت را خوب می‌شناخت. دیگر چیزی نگفت و ساکت شد. گفتیم: از اباذر. فرمود: زیاد سؤال داشت. گاهی به جواب میرسید و گاهی نه. خیلی دنبال پاسخ قطعی به سؤالاتش بود. آنقدر بدنبال علم رفت تا ظرفش پر شد و دیگر ظرفیت نداشت. لذا عاجز گشت. گفتیم از سلمان. فرمود: سلمان چون لقمانِ حکیم بود. سلمان از ما اهل بیت است. علم اوّلین و آخرین را داشت و به تمام کتابهای آسمانی مسلّط بود. سلمان دریای بی‌پایان بود. گفتیم از عمّار یاسر بگو. فرمود: ایمان با گوشت و خون او آمیخته بود. هرجا عمّار بود، ایمان هم آنجا بود. گفتیم از خودت بگو: فرمود: ستودنِ خود را خدا دوست ندارد. کسی گفت: ولی خدا فرموده: وَ أَمّا بِنِعْمَةِ رَبِّكَ فَحَدِّثْ. یعنی نعمت خدا بر خویش را بیان کن. فرمود: هرچه میگویم، بیان نعمت خداست. من هرچه پرسیدم، پاسخ گرفتم و هرجا متوقف شدم، درِ علم خودش به روی من باز شد. این است که سینهٔ من پر از علم است. تا می‌توانید از من بپرسید.

عن عامر الشّعبيّ: أنّه سأله يعني ابن الكوّاء فقال: يا أمير المؤمنين أيّ خلق الله أشدّ؟- قال: انّ أشدّ خلق الله عشرة، الجبال الرّواسي، و الحديد تنحت به الجبال، و النّار تأكل الحديد، و الماء يطفئ النّار، و السّحاب المسخّر بين السّماء و الأرض يحمل الماء، و الرّيح تقلّ السّحاب، و الإنسان يغلب الرّيح، يتّقيها بيديه و يذهب لحاجته، و السّكر يغلب الإنسان، و النّوم يغلب السّكر، و الهمّ يغلب النّوم، فأشدّ خلق ربّك الهمّ. (الغارات ج۱ص۱۸۲)

از امیرمؤمنان(ع) پرسیدند قوی‌ترین آفریدهٔ پروردگار چیست؟ فرمود: کوه؛ اما آهن بر آن غالب است و آهن خودش مغلوب آتش و آتش مغلوب آب و آب مغلوب باد است. انسان هم بر باد غلبه و آنرا رام کرده، پس از آن قوی‌تر است. اما انسان خودش مغلوب مستی و مستی مغلوب خواب و خواب مغلول همّ و غم است. پس قوی‌ترین مخلوق خدا همین همّ و غم است که قدرت غلبه بر انسان را دارد.

و عن الأصبغ بن نباتة عن أميرالمؤمنين(ع): إنّ اللهَ قد جعل في كل قومٍ نجيباً إذا هو سمع حديثنا نفر قلبه الى مودّتنا، و يعلم فضل علمنا، و ما نضرب من الأمثال الّتي لا يعلمها الاّ العالمون بفضلنا. (الغارات ج۱ص۱۸۳)

امیرمؤمنان(ع) فرمود: خداوند در هر قومی، نجیبی قرارداده است که تا حدیث ما را می‌شنود، دلش به مودّت ما مایل می‌گردد و فضل علم ما را میفهمد. مثالهایی در کلام ما هست که جز چنین اشخاصی نمی‌فهمند.

عن سهل بن سعد قال: لمّا قتل عثمان و ولي عليّ بن أبي طالب - صلوات الله عليه - دعا قيس بن سعد فقال: فأحسن إلى المحسن، و اشتدّ على المريب، و ارفق بالخاصّة و العامّة، فان الرّفق يمن. (الغارات ج۱ص۲۰۸)

راوی گوید: علی(ع) پس از قتل عثمان و قبول خلافت، قیس بن سعد را برای ولایت مصر فرستاد و به او سفارش نمود: بر آنکه در شکّ و ریب است، کار را سخت بگیر اما بر عامّهٔ مردم و خواص یارانت، با رفق و مدارا رفتار کن. که رفق و مدارا، سراسر یُمن و برکت است.

عن عباية: أنّ عليّا - عليه السّلام - كتب الى محمّد بن أبي بكر: ... فانّه لا بدّ لك من نصيبك من الدّنيا و أنت الى نصيبك من الآخرة أحوج. فان عرض لك أمران أحدهما للآخرة و الآخر للدّنيا فابدأ بأمر الآخرة و لتعظم رغبتك في الخير و لتحسن فيه نيّتك فانّ الله عزّ و جلّ يعطي العبد على [قدر] نيّته و إذا أحبّ الخير و أهله و لم يعمله كان ان شاء الله كمن عمله. (الغارات ج۱ص۲۲۸)

راوی گوید: امیرمؤمنان(ع) برای محمد بن ابی‌بکر که حاکم او در مصر بود نوشت: ... نصیبت را از این جهان برگیر؛ ولی بدان که به نصیب آن جهانیت نیازمندتری. پس اگر برای تو دو کار پیش آمد که یکی مربوط به آخرت بود و یکی مربوط به دنیا، کار آخرتی را اولیٰ بدار. هر چه بیشتر به خیر روی‌آور و در انجام آن نیّتت را خالص گردان. زیرا خدا به بندهٔ خود، به قدر نیّتش عطا می‌کند؛ تا جایی که اگر کسی دوستدار خیر و دوستدار اهل خیر بود ولی فرصت عمل نیافت -اگر خدا خواهد- پیش خدا همانند کسی است که آن خیر را به جای آورده.

عن الحارث عن أبيه قال: بعث عليّ - عليه السّلام - محمّد بن أبي بكر أميرا على مصر فكتب الى عليّ - عليه السّلام- يسأله عن زنادقة فيهم من يعبد الشّمس و القمر، و فيهم من يعبد غير ذلك، و فيهم مرتدّ عن الإسلام. فكتب اليه علي(ع): أن يقتل من كان يدّعي الإسلام و يترك سائرهم يعبدون ما شاءوا. (الغارات ج۱ص۲۳۰)

راوی گوید محمد بن ابی‌بکر از مصر برای امیرمؤمنان(ع) نامه نوشت و حکم زنادقه را پرسید که بعضی ماه و خورشید و دیگر چیزها را می‌پرستند و بعضی از اسلام مرتدّ شده‌اند. علی(ع) پاسخ نوشت: هرکس را که اسلام آورده و بعد مرتدّ شده، بکش و باقی را رها کن هرچه را که می‌خواهند بپرستند.

عن عبد الله بن الحسن عن عباية قال: كتب عليّ - عليه السّلام - الى محمّد و أهل مصر: أمّا بعد فانّي أوصيكم بتقوى الله و العمل بما أنتم عنه مسئولون فأنتم به رهن و أنتم اليه صائرون. فعليكم بتقوى الله عزّ و جلّ فانّها تجمع من الخير ما لا يجمع غيرها، و يدرك بها من الخير ما لا يدرك بغيرها، خير الدّنيا و خير الاخرة. (الغارات ج۱ص۲۳۱)

راوی گوید امیرمؤمنان(ع) برای محمد بن ابی‌بکر و اهل مصر نامه‌ای به اندرز نوشت که صدرش چنین بود: اما بعد، شما را سفارش می‌کنم به تقوای الهی و عمل به چیزی که فردای قیامت از آن بازخواست خواهید شد و سرنوشت شما در گرو آن است و با آن روبرو خواهید شد. بر شما باد تقوای الهی زیرا هیچ چیزی مثل تقوی، در سرنوشت شما خیرآفرین نیست. با تقوی است که به خیرات بسیاری در دنیا و آخرت نائل می‌شوید.

عن عبد الله بن الحسن عن عباية قال: كتب عليّ - عليه السّلام - الى محمّد و أهل مصر: انظر يا محمّد صلاتك كيف تصلّيها فانّما أنت امام ينبغي لك أن تتمّها و أن تصلّيها لوقتها. ثمّ الوضوء فانّه من تمام الصّلاة، اغسل كفّيك ثلاث مرّات، و تمضمض ثلاث مرّات، و استنشق ثلاث مرّات، و اغسل وجهك ثلاث مرّات، ثمّ يدك اليمنى ثلاث مرّات الى المرفق، ثمّ يدك الشّمال ثلاث مرّات الى المرفق، ثمّ امسح رأسك، ثمّ اغسل رجلك اليمنى ثلاث مرّات، ثمّ اغسل رجلك اليسرى ثلاث مرّات، فانّي رأيت النّبيّ - صلّى الله عليه و آله و سلّم - هكذا كان يتوضّأ. قال النّبيّ صلّى الله عليه و آله و سلّم: الوضوء نصف الايمان. فصلّى الظّهر حين زالت الشّمس، ثمّ صلّى العصر و هي بيضاء نقيّة، ثمّ صلّى المغرب حين غابت الشّمس، ثمّ صلّى العشاء حين غاب الشّفق، ثمّ صلّى الصّبح فأغلس به و النّجوم مشتبكة، كان النّبيّ - صلّى الله عليه و آله و سلّم - كذا يصلّي. ثمّ انظر ركوعك و سجودك فانّ النّبيّ - صلّى الله عليه و آله و سلّم كان أتمّ النّاس صلاة و أحفظهم لها، و كان إذا ركع قال: سبحان ربّى العظيم و بحمده، ثلاث مرّات، و إذا رفع صلبه قال: سمع الله لمن حمده، اللّهمّ لك الحمد. فإذا سجد قال: سبحان ربّي الأعلى و بحمده، ثلاث مرّات. اعلم يا محمّد أنّ كلّ شيء من عملك يتبع صلاتك و اعلم أنّ من ضيّع الصّلاة فهو لغيرها أضيع. (الغارات ج۱ص۲۴۴)

راوی گوید: در نامۀ علی(ع) به محمد بن ابی‌بکر و مصریان است که: مراقب نمازت باش و آنرا کامل و اوّل وقت بجا آور. در وضو که مقدمۀ نماز است، سه بار دستانت را بشوی و سه بار مضمضه و استنشاق کن و سه بار صورت و هریک از دستانت را بشوی سپس سراغ مسح سر و پاها برو. من دیدم که پیغمبر(ص) اینگونه وضو می‌گرفت و می‌فرمود: وضو نصف ایمان است. نماز ظهر را وقتی بخوان که خورشید از وسط آسمان گذشت و نماز عصر را وقتی هنوز سفید است و سرخ نشده و نماز مغرب را با غروب قرص آفتاب و نماز عشاء را هنگامیکه سرخی آسمان کاملاً از بین رفته و نماز صبح را وقتی که آسمان کاملاً تاریک و پُرستاره است. پیامبر(ص) در این اوقات نماز می‌خواند. رکوع و سجود وی نیز کامل بود: حین رکوع سه بار می‌فرمود: سبحان ربّی العظیم و بحمده و چون بلند می شد میفرمود: سمع الله لمن حمده، اللّهمّ لك الحمد. و وقت سجده سه بار میفرمود: سبحان ربّي الأعلى و بحمده. بدان که تمام اعمال تو تابع نماز توست و نماز اگر ضایع شود، ضایع شدن بقیۀ کارها در انتظار است.

محمّد بن أبي سيف، عن أصحابه: أنّ عليّا عليه السّلام لمّا أجاب محمّد بن أبي بكر بهذا الجواب كان ينظر فيه و يتعلّمه و يقضى به، فلمّا ظهر عليه و قتل أخذ عمرو بن العاص كتبه أجمع فبعث بها الى معاوية بن أبى سفيان، و كان معاوية ينظر في هذا الكتاب و يعجبه، فقال الوليد بن عقبة و هو عند معاوية لمّا رأى إعجاب معاوية به، مر بهذه الأحاديث أن تحرق، فقال له معاوية: مه، يا ابن أبى معيط انّه لا رأى لك، فقال له الوليد: انّه لا رأى لك، أ فمن الرّأى أن يعلم النّاس أنّ أحاديث أبى تراب عندك؟! تتعلّم منها و تقضى بقضائه؟! فعلام تقاتله؟! فقال معاوية: ويحك أ تأمرني أن أحرق علما مثل هذا؟! و الله ما سمعت بعلم أجمع منه و لا أحكم و لا أوضح، فقال الوليد: إن كنت تعجب من علمه و قضائه فعلام تقاتله؟- فقال معاوية: لو لا أنّ أبا تراب قتل عثمان ثمّ أفتانا لأخذنا عنه، ثمّ سكت هنيئة ثمّ نظر إلى جلسائه فقال: إنّا لا نقول: إنّ هذه من كتب عليّ بن - أبى طالب و لكنّا نقول: انّ هذه من كتب أبى بكر الصّدّيق كانت عند ابنه محمّد فنحن نقضي بها و نفتي. فلم تزل تلك الكتب في خزائن بنى أميّة حتّى ولّى عمر بن عبد العزيز فهو الّذي أظهر أنّها من أحاديث عليّ بن أبي طالب عليه السّلام. فلمّا بلغ عليّ أبي طالب عليه السّلام أنّ ذلك الكتاب صار إلى معاوية اشتدّ ذلك عليه. (الغارات ج۱ص۲۵۱)

راوی گوید که چون علی(علیه السّلام) برای محمد بن ابی بکر نامه فرستاد، محمد همواره در آن نظر می‌کرد و آن را می‌آموخت و بر وفق آن قضاوت می‌کرد. چون محمد کشته شد هر کتاب و نوشته که در نزد او بود به دست عمرو بن العاص افتاد. عمرو آنها را نزد معاویة بن ابی سفیان فرستاد. معاویه در این نامه می‌نگریست و در شگفت می‌شد و از خواندش لذت می‌برد. ولید بن عقبه در نزد او بود، چون اعجاب او بدید گفت: بفرمای تا این سخنان را بسوزانند. معاویه گفت: بس کن ای پسر ابو معیط که این رأیی پسندیده نیست. ولید گفت: رأی تو نادرست است. آیا این خردمندانه است که مردم بدانند سخنان ابو تراب نزد توست و تو از آنها چیزها می‌آموزی و به مقتضای آن قضاوت می‌کنی؟ پس چرا با او جنگیدی؟ معاویه گفت: وای بر تو به من می‌گویی دانشی این چنین را بسوزانم. به خدا قسم دانشی جامعتر از این و حکیمانه‌تر از این و روشن‌تر از این در هیچ جای و از هیچ کس نشنیده‌ام. ولید گفت: اگر از علم و قضاوت علی در شگفت هستی، چرا با او جنگیدی؟ معاویه گفت: اگر ابو تراب عثمان را نکشته بود و فتوا می‌داد ما به فتوایش عمل می‌کردیم. سپس اندکی خاموش ماند و به مجلسیان خود نگریست و گفت: نمی‌گوییم که این از نوشته‌های علی بن ابی طالب است، بلکه می‌گوییم از نوشته‌های ابو بکر صدیق است که در نزد پسرش محمد بود و ما بر وفق آنها قضاوت می‌کنیم و فتوا می‌دهیم. آن نوشته‌ها پیوسته در خزاین بنی‌امیه بود تا زمانی که عمر بن عبد العزیز به حکومت رسید. او بود که اظهار کرد که این سخنان، سخنان علی بن ابی طالب(علیه السّلام) است. زمانی که علی بن ابی طالب(علیه السّلام) را خبر دادند که نامۀ او به دست معاویه افتاده است، بر آن حضرت گران آمد.

(گویم: علی(ع) زیاد نامه می‌نوشت و به اطراف می‌فرستاد. نامه‌های بسیاری از وی بجا ماند و بدست بنی‌امیه افتاد. اینگونه، منطوق بیانات یا مضمون کلمات و مفهوم اشاراتِ وی در منابع روایی اهل سنّت وارد شده و از زبان دیگر صحابه نقل گشت تا مقبول جوّ زمانه باشد و باقی بماند. به جرئت و با قاطعیت و به استنادِ عنایت ـ که جایی در سلوکنامه، شده به آن اشارت - بعرض میرسانم که اصلِ قریب به یقینِ معارف و حِکَمی که از زبان صحابه و تابعین بنام "اثر" برجای مانده، و حتّی بعضی از آنچه بنام "خبر" از رسول خدا(ص) از طریق آنان نقل شده، عیناً یا اقتباساً از معارف مولی‌الموحدین، علی‌بن‌ابیطالب(ع) است. این است معنای آنکه فرموده‌اند: شَرِّقا و غَرِّبا لَن تَجِدا عِلما صَحیحا إلاّ شَیئا یَخرُجُ مِن هذا البیت).

عن مغيرة الضّبيّ قال: لم يزل أمر عليّ شديدا حتّى مات الأشتر. (الغارات ج۱ص۲۶۲)

راوی گوید: تا مالک اشتر بود، پشت علی(ع) محکم بود.

عن أشياخ النّخع قالوا: دخلنا على عليّ عليه السّلام حين بلغه موت الأشتر، فجعل يتلهّف و يتأسّف عليه و يقول: لله درّ مالك..! و ما مالك..! لو كان جبلا لكان فندا، و لو كان حجرا لكان صلدا، أما و الله ليهدّنّ موتك عالما و ليفرحنّ عالما، على مثل مالك فلتبك البواكي، و هل موجود كمالك؟!. قال: فقال علقمة بن قيس النّخعيّ: فما زال عليّ يتلهّف و يتأسّف حتّى ظننّا أنّه المصاب به دوننا، و قد عرف ذلك في وجهه أيّاما. (الغارات ج۱ص۲۶۵)

از مشایخ نخع روایت شده که گفته‌اند: چون خبر مرگ مالک اشتر به علی(علیه السّلام) رسید در نزد او بودیم. بسی بر او افسوس خورد و می‌گفت: خداوند چه چیزهایی که به مالک داده بود! مالک، چه مالکی! اگر کوه بود، کوهی عظیم بود، اگر سنگ بود، سنگی سخت بود. آری، به خدا سوگند ای مالک، مرگ تو بسیاری را لرزانید و بسیاری را خوشدل کرد. گریندگان باید بر چونان کسی بگریند. آیا مردی چون مالک هرگز توان یافت؟

علقمة بن قیس نخعی گوید: پیوسته علی(علیه السّلام) افسوس می‌خورد و دریغ می‌گفت تا آنجا که پنداشتیم که این مصیبت به او رسیده نه به ما که فامیل مالکیم و تا چند روز نشان این غم بر چهره‌اش آشکار بود.

عن جندب بن عبد الله قال: و الله انّى لعند عليّ جالس إذ جاءه عبد الله بن قعين جدّ كعب يستصرخ من قبل محمّد بن أبى بكر و هو يومئذ أمير على مصر، فقام عليّ عليه السّلام فنادى في النّاس: الصّلاة جامعة فاجتمع النّاس فصعد المنبر فحمد الله و أثنى عليه و صلّى على النّبيّ صلّى الله عليه و آله و سلّم ثمّ قال: أمّا بعد فهذا صريخ محمّد بن أبى بكر و إخوانكم من أهل مصر و قد سار اليهم ابن النّابغة عدوّ الله و عدوّكم، فلا يكوننّ أهل الضّلال الى باطلهم و الرّكون الى سبيل الطّاغوت أشدّ اجتماعا على باطلهم و ضلالتهم منكم على حقّكم، فكأنّكم بهم قد بدءوكم و إخوانكم بالغزو فاعجلوا اليهم بالمواساة و النّصر، عباد الله انّ مصر أعظم من الشّام خيرا، و خير أهلا فلا تغلبوا على مصر، فانّ بقاء مصر في أيديكم عزّ لكم و كبت لعدوّكم اخرجوا الى الجرعة [و الجرعة بين الكوفة و الحيرة] لنتوافى هناك كلّنا غدا ان شاء الله. فلمّا كان الغد خرج يمشى فنزلها بكرة فأقام بها حتّى انتصف النّهار يومه ذلك فلم يوافه منهم مائة رجل فرجع، فلمّا كان العشيّ بعث الى الأشراف، فجمعهم، فدخلوا عليه القصر و هو كئيب حزين فقال. الحمد لله على ما قضى من أمر، و قدّر من فعل، و ابتلاني بكم أيّتها الفرقة الّتي لا تطيع إذا أمرت و لا تجيب إذا دعوت لا أبا لغيركم ما تنتظرون بنصركم [ربّكم]، و الجهاد على حقّكم؟! الموت أو الذّلّ لكم في هذه الدّنيا في غير الحقّ و الله لئن جاءني الموت - و ليأتينّي فليفرّقنّ بيني و بينكم و انّي لصحبتكم لقال. الادين يجمعكم، ألا حميّة تغضبكم، إذ أنتم سمعتم بعدوّكم ينتقص بلادكم و يشنّ الغارة عليكم، أ و ليس عجبا أنّ معاوية يدعو الجفاة الظّلمة الطّغّام فيتّبعونه على غير عطاء و لا معونة، فيجيبونه في السّنة [المرّة و] المرّتين و الثّلاث إلى أيّ وجه شاء، ثمّ إنّي أدعوكم و أنتم أولو النّهى و بقيّة النّاس [على المعونة و طائفة منكم على العطاء] فتختلفون و تتفرّقون عنّي و تعصوننى و تخالفون عليّ. فقام إليه مالك بن كعب الأرحبيّ فقال: يا أمير المؤمنين اندب النّاس معى، فانّه لا عطر بعد عروس، لمثل هذا اليوم [كنت] أدّخر نفسي، و انّ الأجر لا يأتى إلاّ بالكره. [ثمّ التفت إلى النّاس و قال]: اتّقوا الله و أجيبوا إمامكم و انصروا دعوته و قاتلوا عدوّكم، و أنا أسير إليهم يا أمير المؤمنين. قال: فأمر عليّ مناديه سعدا مولاه فنادى: ألا سيروا مع مالك بن كعب الى مصر و كان وجها مكروها، فلم يجتمعوا إليه شهرا، [فلمّا اجتمع له منهم ما اجتمع خرج بهم مالك بن كعب] فعسكر بظاهر الكوفة، ثمّ إنّه خرج و خرج معه أمير المؤمنين عليّ عليه السّلام فنظروا فإذا جميع من خرج معه نحو من ألفي رجل، فقال عليّ عليه السّلام: سيروا على اسم الله فو الله ما إخالكم تدركون القوم حتّى ينقضي أمرهم. قال: فخرج مالك بهم و ساربهم خمس ليال. ثمّ إنّ الحجّاج بن غزيّة الأنصاريّ قدم على عليّ من مصر، و قدم عليه عبد الرّحمن بن المسيّب الفزاريّ من الشّام، فأمّا الفزاريّ فكان عينه عليه السّلام بالشّام، و أمّا الأنصاريّ فكان مع محمّد بن أبي بكر بمصر فحدّثه الأنصاريّ بما عاين و شهد بهلاك محمّد، و حدّثه الفزاريّ أنّه لم يخرج من الشّام حتّى قدمت البشرى من قبل عمرو بن العاص [تترى] يتبع بعضها على أثر بعض بفتح مصر و قتل محمّد بن أبى بكر و حتّى أذّن معاوية بقتله على المنبر فقال له: يا أمير المؤمنين ما رأيت يوما قطّ سرورا بمثل سرور رأيته بالشّام حتّى أتاهم هلاك ابن أبى بكر فقال عليّ عليه السّلام: أما إنّ حزننا على قتله على قدر سرورهم به، لا بل يزيد أضعافا. قال: فسرّح عليّ عليه السّلام عبد الرّحمن بن شريح الشّاميّ إلى مالك بن كعب فردّه من الطّريق.

قال: و حزن عليّ عليه السّلام على محمّد بن أبى بكر حتّى رئي ذلك فيه و تبيّن في وجهه، و قام في النّاس خطيبا فحمد الله و أثنى عليه ثمّ قال: ألا و انّ مصر قد افتتحها الفجرة أولياء الجور و الظّلم الّذين صدّوا عن سبيل الله و بغوا الإسلام عوجا، ألا و انّ محمّد بن أبى بكر قد استشهد - رحمه الله - فعند الله نحتسبه، أما و الله لقد كان ما علمت [لممّن] ينتظر القضاء و يعمل للجزاء، و يبغض شكل الفاجر و يحبّ هين المؤمن، و انّى و الله ما ألوم نفسي على تقصير و لا عجز و انّى بمقاساة الحرب لجدّ بصير و انّى لأقدم على الأمر و أعرف وجه الحزم و أقوم بالرّأي المصيب فأستصرخكم معلنا و أناديكم نداء المستغيث معربا فلا تسمعون لي قولا و لا تطيعون لي أمرا، تصيّرون الأمور الى عواقب المساءة فأنتم القوم لا يدرك بكم الثّار و لا تنقض بكم الأوتار، دعوتكم الى غياث إخوانكم منذ بضع و خمسين يوما فجرجرتم عليّ جرجرة - الجمل الأشدق و تثاقلتم الى الأرض تثاقل من ليس له نيّة في جهاد العدوّ، و لا رأي له في اكتساب الأجر، ثم خرج اليّ منكم جنيد متذائب ضعيف كأنّما يساقون الى الموت و هم ينظرون، فافّ لكم ثمّ نزل فدخل رحله. (الغارات ج۱ص۲۸۹)

راوی گوید: نزد علی(علیه السّلام) نشسته بودم که پیکی از مصر از جانب محمد بن ابی‌بکر بیامد و خواست که به فریادش برسند. علی(علیه السّلام) برخاست و مردم را ندا داد که همگان در مسجد گرد آیند. مردم گرد آمدند و او بر منبر شد. حمد و ثنای خدای به جای آورد و بر محمد(ص) درود فرستاد. سپس گفت: ای مردم، این فریاد محمد بن ابی‌بکر و برادران شما مردم مصر است که به گوش شما می‌رسد و می‌خواهند که به فریادشان برسید. پسر نابغه آن دشمن خدا و دشمن شما، لشکر بر سر آنها برده است. مباد که گمراهان که به سوی باطل می‌روند و در راه طاغوت رهسپرند، در باطل و ضلالت خود متحدتر از شما باشند که راهتان راه حق است. پس برای همدردی و یاری به سوی ایشان بشتابید. ای بندگان خدا نعمتها و خیرات مصر بسی بیشتر از شام است و مردمش بهتر از مردم شام‌اند. مباد که در مصر مغلوب شوید. که ماندن مصر در دست شما عزّت شما و خواری دشمن شماست. به جرعه بروید -جرعه مکانی است میان کوفه و حیره- تا اگر خدا خواهد همگان فردا در آنجا گرد آییم.

علی(علیه السّلام) فردا صبح زود خود به سوی جرعه به راه افتاد. تا نیمروز درنگ کرد ولی حتی صد تن هم نیامدند. علی(علیه السّلام)بازگردید. شبانگاه اشرافشان را فراخواند آنان در قصر امارت نزد او گرد آمدند. علی(علیه السّلام) سخت غمگین و شکسته‌خاطر بود. برایشان سخن گفت و فرمود: سپاس می‌گویم خدا را بر آنچه مقرّر ساخته و مقدّر فرموده و مرا گرفتار شما ساخته. شما مردمی که چون فرمان دهم اطاعت نمی‌کنید و چون فرا می‌خوانم پاسخ نمی‌گویید. چرا در یاری من این همه درنگ می‌کنید و چرا برای گرفتن حقّتان نمی‌جنگید؟! مرگ بر شما باد یا مذلّت. به خدا سوگند کاش مرگ من فرا رسد -و فرا خواهد رسید- و میان من و شما جدایی افتد که من صحبت شما را خوش نمی‌دارم. هیچ آیینی نیست که شما بر آن گرد آیید؟! در وجود شما چندان حمیّت نیست که به خشمتان آورد؟! خود به گوش خود شنیدید که دشمن، بلاد شما را یک یک می‌گیرد و بر شما حمله و هجوم می‌کند. آیا این شگفتی نیست که معاویه مشتی مردم بی سروپا و سفله را فرا می‌خواند و آنان اجابتش می‌کنند، بی‌آنکه به آنان مالی بخشیده باشد یا در هزینه مددی رسانده باشد. اینان را در هر سال یک یا دو یا سه بار به هر جا که بخواهد گسیل می‌دارد و من شما را که مردمی شریف و خردمندید و بقایای مردم دیندارید، فرا می‌خوانم و مدد می‌رسانم و مال می‌بخشم، اما در خانه‌های خود می‌نشینید و از گرد من پراکنده می‌شوید و به خلاف من برمی‌خیزید.

مالک بن کعب ارحبی برخاست و گفت: یا امیر المؤمنین مردم را با من بفرست که «پس از مرگ شوی چه نیازی به عطر». جان خویش برای چنین روزی اندوخته بودم و پاداش نیک جز با تحمل سختی‌ها میسّر نیست. آنگاه به چهرۀ مردم نگریست و گفت: از خدا بترسید و امامتان را اجابت کنید و اکنون که شما را فرا می‌خواند یاریش نمایید و با دشمنتان کارزار کنید. یا امیر المؤمنین، اینک من به جنگ دشمن می‌روم. علی(علیه السّلام)فرمود تا منادی‌اش ندا در دهد که همه با مالک بن کعب رهسپار مصر شوند. یک ماه کشید ولی کسی نزد مالک نرفت، گویی او را خوش نمی‌داشتند. چون شماری بر او گرد آمدند مالک با آنان از کوفه بیرون شد و در خارج شهر لشکرگاه برپا کرد. آنگاه به سوی مصر حرکت نمود. علی(علیه السّلام) هم به بدرقه با او از شهر بیرون آمد. نظر کرد و دید تمام کسانی که جمع شده بودند حدود دو هزار تن بودند. علی(علیه السّلام)گفت: به نام خدا حرکت کنید. به خدا سوگند نپندارم که به آنان برسید مگر وقتی که کارشان ساخته شده باشد.

مالک بن کعب با این لشکر، پنج شب راه سپرده بود که حجاج بن غزیّة الانصاری از مصر نزد علی(علیه السّلام) آمد و هم عبد الرحمن بن مسیّب فزاری از شام در رسید. فزاری جاسوس علی(علیه السّلام) در شام بود و انصاری با محمد بن ابی بکر در مصر بود. انصاری در باب کشته شدن محمد بن ابی بکر آنچه به چشم خود دیده بود بازگفت و فزاری گفت که در شام بوده که از سوی عمرو عاص بشارت قتل محمد بن ابی بکر رسید و خبرهایی پی‌درپی از فتح مصر و معاویه بر منبر شد و از قتل محمد بن ابی بکر مردم را آگاه ساخت. انصاری گفت: یا امیر المؤمنین هرگز مردم شام را ندیده بودم که مثل آن روز شادمانی کنند. علی(علیه السّلام)گفت: آری، به همان اندازه که آنان از قتل او شادمانند ما محزونیم، حتی چند برابر بیش. پس علی(علیه السّلام) عبد الرحمن بن شریح شامی را از پی مالک بن کعب فرستاد و او را از راه مصر بازگردانید.

علی(علیه السّلام) بر مرگ محمد بن ابی بکر سخت اندوهگین شد، آن سان که نشان این اندوه بر چهرۀ او ماندگار شد. پس بر خاست و برای مردم سخن گفت. نخست خدا را ستایش کرد و بر او ثنا خواند. آنگاه چنین گفت: بدانید که مصر را جماعتی فاجر و اهل جور و ستم و کسانی که مردم را از راه خدا منحرف می‌سازند و اسلام را به کژراهه می‌برند، تصرف کردند و محمد بن ابی‌بکر به شهادت رسید -خدایش رحمت کناد- او اکنون بر آستان خداوندی جای دارد. به خدا سوگند از آن زمان که او را شناخته بودم همواره در انتظار قضای الهی بود و چشم به راه پاداش او. کج‌تابیهای فاجران را دشمن بود و نرمی و وقار مؤمنان را دوست و من به خدا سوگند خود را ملامت نمی‌کنم که در کار کوتاهی کرده‌ام یا ناتوانی نموده‌ام. من به جنگاوری و لشکرکشی نیک آگاهم، قدم در راه می‌نهم و موارد خطر را می‌شناسم و در فرماندهی اندیشه‌ام استوار و درست است اما شما را به یاری خواندم با فریاد بلند و آشکارا ندا در دادم که ای مردم به فریاد برسید و شما سخن من نشنیدید و فرمان من اطاعت نکردید تا عواقب ناگوار کار نمودار گردید. از آن گونه کسانی هستید که نه به یاری شما انتقامی توان گرفت و نه به پایمردی شما به مقصودی توان رسید. بیش از پنجاه روز است که شما را به یاری برادرانتان دعوت کرده بودم. چونان اُشتری که لَفَجهایش شکافته باشد و از خستگی بنالد، نالیدید و به زمین چسبیدید همانند کسی که هیچ‌گاه آهنگ جهاد با دشمن در دل ندارد و نمی‌خواهد از این راه ثوابی اندوزد. تا آنگاه که از میان شما خُردَک سپاهی پریشانحال و ناتوان «چنانکه گویی آنان را به سوی مرگ می‌کشند و آنان می‌نگرند» نزد من آمد. مرگ بر شما باد. سپس علی(ع) از منبر فرود آمد و به خلوت خود رفت.

كتب عليّ عليه السّلام الى عبد الله بن العبّاس و هو على البصرة : بسم الله الرّحمن الرّحيم من عبد الله عليّ أميرالمؤمنين الى عبد الله بن العبّاس: سلام عليك و رحمة الله و بركاته، أمّا بعد فانّ مصر قد افتتحت و قد استشهد محمّد بن أبي بكر فعند الله عزّ و جلّ نحتسبه. و قد كنت كتبت الى النّاس و تقدّمت اليهم في بدء الأمر و أمرتهم بإغاثته قبل الوقعة، و دعوتهم سرّا و جهرا، و عودا و بدءا، فمنهم الآتي كارها، و منهم المعتلّ كاذبا، و منهم القاعد خاذلا، أسأل الله تعالى أن يجعل لي منهم فرجا و مخرجا و أن يريحني منهم عاجلا، فو الله لو لا طمعي عند لقاء عدوّى في الشّهادة و توطيني نفسي على المنيّة لأحببت أن لا أبقى مع هؤلاء يوما واحدا، عزم الله لنا و لك على الرّشد و على تقواه و هداه، انّه على كلّ شيء قدير، و السّلام. (الغارات ج۱ ص۲۹۸)

پس از شهادت محمد بن ابی‌بکر، علی(علیه السّلام) به عبد الله بن عباس که والی بصره بود چنین نوشت:

بسم الله الرحمن الرحیم از بندهٔ خدا علی امیرمؤمنان به عبد الله بن عباس. سلام بر تو باد و رحمت خدا.

اما بعد، مصر گشوده شد و محمد بن ابی‌بکر به شهادت رسید. او را اکنون در نزد خدای عز و جلّ می‌دانیم. بارها به مردم نامه نوشتم و در آغاز کار در مقابلشان ایستادم و آنان را پیش از آنکه جنگ دربگیرد به یاری خواندم و در نهان و آشکار فرا خواندم و بازهم و بازهم دعوت کردم. شماری با اکراه آمدند و بعضی به دروغ اظهار بیماری کردند و جمعی هم مرا واگذاشته در خانه نشستند. از خدای تعالی می‌خواهم که مرا از ایشان برهاند و به زودی آسوده‌ام گرداند. به خدا سوگند، اگر نه این بود که آرزوی شهادت در رویارویی با دشمن دارم و دلبستگی به مرگ در عرصهٔ پیکار، دلم نمی‌خواست حتی یک روز هم در میان این مردم می‌زیستم. خدا ما را و تو را به تقوای خود و هدایت خود رهنمون آید که او بر هر کاری تواناست. و السلام.

قال: فلمّا ارتفع النّهار أتيت أمير المؤمنين عليه السّلام فجلست عنده ساعة و أنا أريد أن احدّثه بالّذي كان من قوله لي على خلوة فأطلت الجلوس فلم يزدد النّاس الاّ كثرة فدنوت منه فجلست وراءه فأصغى اليّ برأسه فأخبرته بما سمعت من الخرّيت و ما قلت لابن عمّه و ما ردّ عليّ فقال عليه السّلام: دعه فان قبل الحقّ و رجع عرفنا ذلك له و قبلناه منه، و ان أبى طلبناه، فقلت: يا أمير المؤمنين فلم لا تأخذه الآن فتستوثق منه؟- فقال: انّا لو فعلنا هذا لكلّ من نتّهمه من النّاس ملأنا السّجون منهم، و لا أراني يسعني الوثوب على النّاس و الحبس لهم و عقوبتهم حتّى يظهروا لنا الخلاف. (الغارات ج۱ ص۳۳۲)

راوی گوید: صبحِ فردا که به دیدار امیرمؤمنان(ع) شتافتم، منتظر خلوتی بودم تا اخبار خیانت جمعی را که قصد خروج داشتند با وی در میان گذارم اما مدام دورش شلوغ و شلوغتر می‌شد. عاقبت رفتم و پشت سر ایشان نشستم. امیرمؤمنان(ع) سرش را نزدیک من آورد. گفتم: با توجه به آنچه از آنها شنیدم، امروز خلف وعده کرده و برای بحث با شما و روشن شدن حقیقت نخواهند آمد؛ بلکه خواهند گریخت و خروج خواهند کرد. فرمود: ولشان کن؛ اگر آمدند و حق را پذیرفتند، گرامی‌شان خواهیم داشت و اگر مشخص شود که بیعت شکسته‌اند و گریخته‌اند، احضارشان می‌کنیم. راوی گوید به امیرمؤمنان(ع) گفتم: بهتر نیست همین حالا تا دیر نشده و نگریخته‌اند، همه را بازداشت کنیم؟ فرمود: اگر بنا باشد که هر کس را که مورد اتهام است بگیریم و زندان کنیم باید همهٔ زندانها را از مردم پر کنیم. من نمی‌توانم مردم را بگیرم و زندان و عقوبت کنم پیش از آنکه مخالفت آشکار کرده باشند.

عن عبد الله بن قعين قال: كنت أنا و أخي كعب بن قعين في ذلك الجيش مع معقل بن قيس فلمّا أراد الخروج أتى عليّا عليه السّلام يودّعه فقال له عليّ عليه السّلام: يا معقل اتّق الله ما استطعت فانّها وصيّة الله للمؤمنين. (الغارات ج۱ ص۳۵۰)

راوی گوید من و برادرم کعب در لشکر معقل بن قیس بودیم. چون خواست سپاه بیرون برد نزد علی(ع) آمد که با او وداع کند. علی(ع) گفت: ای معقل، تا توانی حضور خدا را احساس کن که سفارش خدا به مؤمنین همین است.

عبد الرّحمن بن جندب، عن أبيه قال: قيل لعليّ عليه السّلام حين هرب مصقلة: اردد الّذين سبوا و لم تستوف أثمانهم في الرّقّ، فقال: ليس ذلك في القضاء بحقّ قد عتقوا إذ أعتقهم الّذي اشتراهم و صار مالي دينا على الّذي اشتراهم. (الغارات ج۱ ص۳۷۰)

مَصقَلَة بن هُبَیره شیبانی کارگزار علی(ع) در اردشیر خرّه از شهرهای مهم فارس بود. پس از شکست شورش خریت بن راشد، هنگامی که معقل بن قیس، از سرداران علی، با پانصد اسیر به اردشیر خره رسید، مصقله اسرا را به مبلغی گزاف خرید و آزاد کرد. اما از عهده پرداخت مبلغ آن به بیت المال برنیامد. علی از وی آن مال را مطالبه کرد اما وی گریخت و نزد معاویه رفت. علی از عمل وی در شگفت شد که چون بزرگواران اسرا را آزاد کرد و سپس چون بندگان گریخت. علی(ع) به گفته خودش در نظر داشت وی را برای بازپرداخت دین زندانی کند و اگر وی را ناتوان یافت، آزاد نماید. عبد الرحمن بن جندب از پدرش روایت کند که چون مصقله گریخت کسانی به علی(علیه السّلام) گفتند: آن اسیران که بهای آزادیشان داده نشده بار دیگر دستگیر کن.

علی(علیه السّلام) گفت: این قضاوتی عادلانه نیست. آنها آزاد شده‌اند و مردی که آنها را خریده بود آزادشان کرده و آن مال که از آن من است دینی است بر کسی که آنها را خریده است.

عبد الرّحمن بن جندب عن أبيه قال : لمّا بلغ عليّا عليه السّلام مصاب بني ناجية و قتل صاحبهم قال: هوت أمّه، ما كان أنقص عقله و أجرأه [على ربّه] فإنّه جاءني مرّة فقال لي: إنّ في أصحابك رجالا قد خشيت أن يفارقوك فما ترى فيهم؟ فقلت له: إنّي لا آخذ على التّهمة، و لا أعاقب على الظّنّ، و لا أقاتل الاّ من خالفني و ناصبني و أظهر لي العداوة، ثمّ لست مقاتله حتّى أدعوه و أعذر إليه، فإن تاب و رجع إلينا قبلنا منه [و هو أخونا] و إن أبى الاّ الاعتزام على حربنا استعنّا بالله عليه و ناجزناه، فكفّ عنّي ما شاء الله، ثمّ جاءني مرّة اخرى فقال لي: إنّي خشيت أن يفسد عليك عبد الله بن وهب، و زيد بن حصين الطّائي. إنّي سمعتهما يذكرانك بأشياء لو سمعتها لم تفارقهما عليها حتّى تقتلهما أو توثقهما، فلا يفارقان محبسك أبدا، فقلت: إنّي مستشيرك فيهما، فما ذا تأمرني به؟- قال: إنّي آمرك أن تدعو بهما فتضرب رقابهما، فعلمت أنّه لا ورع له و لا عقل، فقلت: و الله ما أظنّ أنّ لك ورعا و لا عقلا نافعا، و الله كان ينبغي لك أن تعلم أنّي لا أقتل من لم يقاتلني و لم يظهر لي عداوته، و لم ينا صبني بالّذي كنت أعلمتكه من رأيي حيث جئتني في المرّة الاولى و وصفت أصحابك عندي، و لقد كان ينبغي لك لو أردت قتلهم أن تقول لي: اتّق الله، لم تستحلّ قتلهم؟! و لم يقتلوا أحدا و لم ينابذوك و لم يخرجوا من طاعتك. (الغارات ج۱ ص۳۷۱)

راوی گوید که چون خبر حادثهٔ بنی ناجیه و قتل خرّیت بن راشد ناجی به علی(علیه السّلام) رسید گفت: وای بر او چه مرد کم خردی بود و چه در نافرمانی پروردگارش دلیر بود. یک روز نزد من آمد و گفت: در میان اصحابت مردانی هستند که بیم آن دارم که رهایت کنند و بروند. با آنها چه می‌کنی؟ او را گفتم: من کسی را به صرف اتهام مؤاخذت نکنم و به صرف گمان به عقوبت نکشم و فقط با کسی قتال می‌کنم که به خلاف من برخیزد و در برابر من بایستد و عداوت آشکار کند. البته بازهم با او پیکار نکنم تا آن زمان که او را بخوانم و عذر او بشنوم اگر توبه کرد و به نزد ما بازگشت از او می‌پذیریم ولی اگر سر برتافت و همچنان با ما بر سر جنگ بود از خدا یاری می‌جوییم و با او پیکار می‌کنیم. و خدا مرا از هر آسیب نگهدارد. روز دیگر باز نزد من آمد و مرا گفت: بیم آن دارم که عبد اللّه بن وهب و زید بن حصین طائی بر تو بر آشوبند، از آنها در حق تو چیزهایی شنیده‌ام که اگر تو خود می‌شنیدی بی‌درنگ یا آنها را می‌کشتی یا در بند می‌کردی و هرگز از زندان آزاد نمی‌ساختی او را گفتم: دربارهٔ آن دو اینک با تو مشورت می‌کنم. بگو با آنها چه کنم؟ گفت: دستور من این است که هر دو را بخواهی و گردن بزنی. از این سخن دانستم که نه او را پرهیزگاری است و نه عقل. گفتم: به خدا سوگند که نپندارم تو را پرهیزگاری و عقلی باشد که به کار آید. به خدا سوگند شایسته بود بدانی که من با کسی که به جنگ با من دست نیازیده و دشمنی با من آشکار نکرده و رو در روی من نایستاده پیکار نمی‌کنم. و بار اول که نزد من آمدی و به بدگویی از یارانت پرداختی به تو گفتم و حال نیز چنان می‌گویم. شایسته آن بود که حتّی اگر من قصد قتل آنان می‌داشتم تو قدم پیش می‌گذاشتی و مرا می‌گفتی که از خدا بترس و چرا کشتنشان روا می‌شماری؟ اینان نه کسی را کشته‌اند و نه از تو بدگویی کرده‌اند و نه از اطاعت تو خارج شده‌اند.

(توضیح: پس از جنگ صفین خرّیت به همراه عده‌ای به نزد علی رفته و اعلام کرد که قصد جدا شدن از وی را دارد. علی به خریت بیعتش را متذکّر شد و او را از این کار بازداشت. اما خریت به همراه سی صد نفر به دین مسیحیت گروید و همان شب از علی جدا گردید و علیه علی شورش نمود. علی در پاسخ، زیاد بن خَصَفه را برای تعقیب و سرکوبش فرستاد. خریت و یارانش در ادامه مسیرشان به روستای نِفّر در اطراف کوفه رفته و والی آنجا به نام زادان بن فرح را کشتند. زیاد بین واسط و بصره در جایی به نام مذّار با خریت وارد جنگ گردید و موفق شد وی را شکست دهد. دویست تن که به تازگی از کوفه به سپاه خریت ملحق شده بودند و به همراه خریت به اهواز گریختند. خطر خریت برای علی به مرور جدی‌تر گردید. گروهی از بنی‌ناجیه از پرداخت زکات به علی(ع) سر باز زدند و کمی بعد شورش کردند و به خرّیت پیوستند. علی برای سرکوب خریت این بار معقل بن قیس ریاحی را فرستاد که توانست خریت را شکست دهد. اما خریت به نزد قبیله عبدالقیس گریخت و در آنجا پناه گرفت و آنها را علیه علی شوراند. معقل موفق شد با امان دادن به سپاه خریت، گروه زیادی از آنان را به نزد خود بکشاند. خریت سرانجام توسط نعمان بن صهبان در همان جنگ کشته شد.)

من عبد الله عليّ أمير المؤمنين الى عقيل بن أبي طالب: ... أمّا ما سألتني أن اكتب إليك برأيي فيما أنا فيه فإنّ رأيي جهاد المحلّين حتّى ألقى الله، لا يزيدني كثرة النّاس معي عزّة، و لا تفرّقهم عنّي وحشة، لأنّي محقّ و الله مع الحقّ، و و الله ما أكره الموت على الحقّ، و ما الخير كلّه بعد الموت الاّ لمن كان محقّا. و أمّا ما عرضت به عليّ من مسيرك اليّ ببنيك و بني أبيك، فلا حاجة لي في ذلك فأقم راشدا محمودا، فو الله ما أحبّ ان تهلكوا معي ان هلكت، و لا تحسبنّ ابن امّك و لو أسلمه النّاس متخشّعا و لا متضرّعا و لا سلس الزّمام للقائد و لا وطئ الظّهر للرّاكب المقتعد. (الغارات ج۲ ص۴۳۰)

امیرمؤمنان(ع) به برادرش عقیل چنین نوشت: ... اینکه از من خواسته‌ای که برایت بنویسم که نهایت چه خواهم کرد و در پی چیستم، بدانکه، رأی من جهاد با پیمان‌شکنان است تا زمانی که با خدا دیدار کنم. و در این راه اگر شمار یارانم افزون باشد بر عزتم نیفزاید و اگر از گرد من بپراکنند هراسان نشوم. زیرا من بر حقم و خدا همراه کسی است که بر حق باشد. به خدا سوگند که در راه حق مرگ را ناخوش ندارم که پس از مرگ هر خیر که باشد از آن کسی است که بر حق است. و اما پیشنهاد کرده بودی که با فرزندان و برادرانت به یاری من بیایی؛ مرا بدان نیازی نیست و در همان جای که هستی بمان ره یافته و پسندیده. به خدا سوگند که دوست ندارم که اگر من هلاک می‌شوم شما نیز به هلاکت برسید. و مپندار که برادرت هر چند مردم واگذارندش و بروند اظهار خشوع و تضرع کند یا به زیر بار ستم در آید یا زمام کار خود به دست دیگری سپارد یا برای سواری دادن دیگران پشت خم کند.

عن المسيّب بن نجبة الفزاريّ أنّه قال: سمعت عليّا عليه السّلام يقول: إنّي قد خشيت أن يدال هؤلاء القوم عليكم بطاعتهم إمامهم و معصيتكم إمامكم، و بأدائهم الأمانة و خيانتكم، و بصلاحهم في أرضهم و فسادكم في أرضكم، و باجتماعهم على باطلهم و تفرّقكم عن حقّكم، حتّى تطول دولتهم و حتّى لا يدعوا لله محرّما إلاّ استحلّوه حتّى لا يبقى بيت وبر و لا بيت مدر إلاّ دخله جورهم و ظلمهم حتّى يقوم الباكيان؛ باك يبكي لدينه، و باك يبكي لدنياه، و حتّى لا يكون منكم إلاّ نافعا لهم أو غير ضارّ بهم، و حتى يكون نصرة أحدكم منهم كنصرة العبد من سيّده، إذا شهده أطاعه، و إذا غاب عنه سبّه، فإن أتاكم الله بالعافية فاقبلوا، و إن ابتلاكم فاصبروا، ف« إِنَّ الْعاقِبَةَ لِلْمُتَّقِينَ . ». (الغارات ج۲ ص۴۸۷)

راوی گوید: شنیدم که علی(ع) می‌گفت: از آن بیم دارم که این قوم زمام کار شما به دست گیرند به چند سبب: یکی آنکه آنان فرمانبردار پیشوای خود هستند و شما امام خود را نافرمانی می‌کنید. و دیگر آنکه آنان حق امانت به جای می‌آورند و شما در امانت خیانت می‌کنید. سوم آنکه آنان در زمین خود اصلاح می‌کنند و شما در زمین خود فساد و چهارم آنکه آنان بر باطلشان مجتمع و متحدند و شما از حقتان جدا و پراکنده. آری زمام کار شما به دست گیرند و دولتشان مدت گیرد تا آنجا که حرامی نباشد جز آنکه مباحش دارند و خیمه‌ای در بادیه و خانه‌ای در شهر نباشد مگر اینکه ظلم و ستمشان در آن داخل شود. تا آنجا که دو تن را بینی که می‌گریند، یکی برای دینش می‌گرید و یکی برای دنیایش. و کار به جایی می‌رسد که مردم به دو گروه تقسیم شوند گروهی سودمند به حال حکومت و گروهی بی‌زیان. در آن زمان مردم مجبورند که خودکامگان را خدمت کنند آنسان که برده‌ای به سرور خود خدمت می‌کند. بدین گونه چون ببیندش اطاعتش کند و چون از نظرش دور شود دشنامش دهد. در آن روزها اگر خدایتان عافیت عطا کرد بپذیریدش و اگر به بلا مبتلایتان ساخت صبر کنید که عاقبت نیکو از آن پرهیزگاران است.

عن عبّاد بن عبد الله الأسديّ قال: كنت جالسا يوم الجمعة و عليّ عليه السّلام - يخطب على منبر من آجر و ابن صوحان جالس فجاء الأشعث فجعل يتخطّى النّاس فقال: يا أمير المؤمنين غلبتنا هذه الحمراء على وجهك فغضب. فقال ابن صوحان: ليبيّن اليوم من أمر العرب ما كان يخفى؛ فقال عليّ عليه السّلام: من يعذرني من هؤلاء الضّياطرة يقيل أحدهم يتقلّب على حشاياه ،و يهجّر قوم لذكر الله؟! فيأمرني أن أطردهم فأكون من الظّالمين؟ و الّذي فلق الحبّة و برأ النّسمة لقد سمعت محمّدا صلّى الله عليه و آله يقول: ليضربنّكم و الله على الدّين عودا كما ضربتموهم عليه بدءا. (الغارات ج۲ ص۴۹۸)

راوی گوید: روز آدینه‌ای در مسجد نشسته بودم و علی(علیه السّلام) بر منبری ساخته از آجر سخن می‌راند و صعصعة بن صوحان هم در آنجا پای منبر بود. اشعث کندیّ به مسجد آمد. پای بر سر مردم می‌نهاد و پیش می‌آمد. نزدیک که شد گفت: یا امیر المؤمنین این موالی سرخ روی(ایرانیان) بر ما غلبه یافته‌اند و تو کاری نمی‌کنی! علی(علیه السّلام) از این سخن خشمگین شد و گفت: اگر اختیار با من بود شما عرب‌های ستبراندام را کیفر میکردم که تا نیمروز در بستر خود می‌غلتید در حالی که موالیان برای شب‌زنده‌داری از بستر خود پهلو تهی می‌کنند. مرا می‌گویی که آنان را طرد کنم و از ستمکاران گردم؟! سوگند به کسی که دانه را رویانید و جانداران را بیافرید که از محمد(ص) شنیدم که می‌گفت: به خدا قسم آنان روزی شما عربها را خواهند زد تا به دین بازگردید، همچنان که شما ایشان را در آغاز می‌زدید تا به دین درآیند.

قال مغيرة : كان عليّ عليه السّلام أميل إلى الموالي و ألطف بهم، و كان عمر أشدّ تباعدا منهم. (الغارات ج۲ ص۴۹۹)

راوی گوید: علی(علیه السّلام) به موالی بسیار علاقه داشت و به آنان مهربان بود؛ ولی عمر از آنان بیزار بود و دوری می‌کرد.

عن الأصبغ بن نباتة قال: خطب عليّ عليه السّلام: يقول الرّجل: جاهدت؛ و لم يجاهد، إنّما الجهاد اجتناب المحارم و مجاهدة العدوّ، و قد يقاتل أقوام فيحسنون القتال و لا يريدون إلاّ الذّكر و الأجر، و إنّ الرّجل ليقاتل بطبعه من الشّجاعة فيحمي من يعرف و من لا يعرف، و يجبن بطبيعته من الجبن فيسلم أباه و امّه إلى العدوّ، و إنّما المثال حتف من الحتوف، و كلّ امرئ على ما قاتل عليه و انّ الكلب ليقاتل دون أهله. (الغارات ج۲ ص۵۰۱)

راوی گوید: علی(ع) به منبر رفت و فرمود: گاهی کسی می‌گوید: جهاد کرده‌ام، در حالی که جهاد نکرده است. جهاد اجتناب از حرامهاست همراهِ جنگ با دشمن. گاه مردمی به جنگ می‌روند و نیکو هم می‌جنگند و جز ذکر خدا و اجر اخروی نمی‌خواهند. اینها مجاهد واقعی‌اند. اما گاهی مردی می‌جنگد به سبب خصلت دلیری که در اوست و از هر کس حمایت می‌کند چه او را بشناسد و چه نشناسد. گاهی هم مردی به سبب خصلت ترس که در اوست به گرد پیکار نمی‌گردد در این حال پدرش و مادرش را هم به دشمن تسلیم می‌کند. پیکار کردن گاهی به مرگ می‌انجامد اما هر پیکار و مرگی ارزشمند نیست. ارزش هر پیکارگری به چیزی است که به خاطر آن پیکار می‌کنند وگرنه سگ هم به دفاع از لانه و بچه‌هایش می‌جنگد.

عن عوانة قال: خرج النّجاشيّ في أوّل يوم من رمضان فمرّ بأبي سمّال الأسديّ و هو قاعد بفناء داره فقال له: أين تريد؟. قال: أريد الكناسة. قال: هل لك في رءوس و أليات قد وضعت في التّنّور من أوّل اللّيل فأصبحت قد أينعت و تهرّأت؟ قال: ويحك في أوّل يوم من رمضان؟! قال: دعنا ممّا لا نعرف قال: ثمّ مه؟ قال: ثمّ أسقيك من شراب كالورس يطيّب النّفس و يجرى في العرق و يزيد في الطّرق يهضم الطّعام و يسهّل للفدم الكلام. فنزل فتغدّيا ثمّ أتاه بنبيذ فشرباه فلمّا كان من آخر النّهار علت أصواتهما و لهما جار يتشيّع من أصحاب عليّ عليه السّلام، فأتى عليّا عليه السّلام فأخبره بقصّتهما، فأرسل إليهما قوما فأحاطوا بالدّار، فأمّا أبو سمّال فوثب إلى دور بني أسد فأفلت، و أمّا النّجاشي فأتي به عليّا عليه السّلام فلمّا أصبح أقامه في سراويل فضربه ثمانين ثمّ زاده عشرين سوطا فقال: يا أمير المؤمنين [أمّا الحدّ فقد عرفته] فما هذه العلاوة الّتي لا تعرف؟ قال: لجرأتك على ربّك و إفطارك في شهر رمضان. ثمّ أقامه في سراويله للنّاس فجعل الصّبيان يصيحون به: خرى النّجاشي؛ فجعل يقول: كلاّ و الله إنّها يمانية [وكاؤها شعر] و مرّ به هند بن عاصم السّلولي فطرح عليه مطرفا ثمّ جعل النّاس يمرّون به فيطرحون عليه المطارف حتّى اجتمعت عليه مطارف كثيرة. (الغارات ج۲ ص۵۳۳)

نجاشی در صفین شاعر علی(ع) بود. شراب خورد و علی(ع) او را حد زد و نجاشی در خشم شد و به معاویه پیوست و علی(ع) را هجو نمود.

راوی گوید: روز اول رمضان بود، نجاشی از خانه بیرون آمد. در راه ابوسمّال اسدی را دید که بر در خانهٔ خود نشسته است. ابوسمّال پرسید به کجا می‌رود. نجاشی گفت: به محلّه کناسه. ابوسمّال گفت: می‌خواهی از کله و دنبهٔ گوسفندی که از اول شب در تنور گذاشته‌ام و اکنون پخته شده بخوری؟ نجاشی گفت: وای بر تو، آیا در روز اول رمضان؟ ابوسمّال گفت: چیزی را که از آن خبر نداریم به یاد ما میاور. نجاشی گفت: خاموش باش. ابوسمّال گفت: سپس به تو شرابی صاف و گوارا می‌دهم که خاطر را خوش کند و در رگها بدود و قوت بیفزاید و طعام بگوارد و زبان به سخن گویا کند. نجاشی فرود آمد و چاشت خوردند و ابوسمّال شراب آورد و نوشیدند. در اواخر روز بود که صدا بلند کردند. در همسایگی آنها یکی از اصحاب علی(علیه السّلام) و شیعیان او می‌زیست. نزد علی(علیه السّلام) رفت و ماجرا بازگفت. علی(علیه السّلام) جمعی را بر سر آنان فرستاد. بیامدند و خانه را محاصره کردند ابوسمّال چون وضع را چنان دید خود را به محله بنی‌اسد افکند و پنهان شد. ولی نجاشی را گرفتند و نزد علی(علیه السّلام) بردند. روز دیگر او را که تنها شلواری بر پای داشت، آورده و هشتاد تازیانه زد و بیست تازیانهٔ دیگر بر آن افزود. نجاشی گفت: یا امیرالمؤمنین آن هشتاد تازیانه حد بود؛ ولی این بیست که افزودی چه بود؟ گفت: برای گستاخیت در برابر پروردگارت و روزه نداشتنت در ماه رمضان.

و لمّا حدّ عليّ عليه السّلام النّجاشي غضب لذلك من كان مع عليّ [من اليمانية] و كان أخصّهم به طارق بن عبد الله النّهديّ فدخل على أمير المؤمنين عليه السّلام فقال: يا أمير المؤمنين ما كنّا نرى أنّ أهل المعصية و الطّاعة و أهل الفرقة و الجماعة عند ولاة العدل و معادن الفضل سيّان في الجزاء، حتّى رأيت ما كان من صنيعك بأخي الحارث، فأوغرت صدورنا، و شتّت أمورنا، و حملتنا على الجادّة الّتي كنّا نرى أنّ سبيل من ركبها النّار. فقال عليّ عليه السّلام: «إِنَّها لَكَبِيرَةٌ إِلاّٰ عَلَى اَلْخٰاشِعِينَ». يا أخا بني نهد و هل هو إلاّ رجل من المسلمين انتهك حرمة من حرم الله فأقمنا عليه حدّا كان كفّارته. إنّ الله تعالى يقول: «وَ لاٰ يَجْرِمَنَّكُمْ شَنَآنُ قَوْمٍ عَلىٰ أَلاّٰ تَعْدِلُوا اِعْدِلُوا هُوَ أَقْرَبُ لِلتَّقْوىٰ». قال: فخرج طارق من عند عليّ فلمّا جنّه اللّيل همس هو و النّجاشي إلى معاوية، فلمّا قدما عليه دخل آذنه فأخبره بقدومهما و عنده وجوه أهل الشّام. فلمّا نظر معاوية إليه قال: مرحبا و ذمّ عليّاً. فقام طارق فقال: يا معاوية إنّي متكلّم فلا يسخطك أوّل دون آخر قال و هو متّكئ على سيفه: أما بعد فإنّا كنّا نوضع [فيما أوضعنا فيه بين يدي إمام تقيّ عادل] في رجال من أصحاب رسول الله صلّى الله عليه و آله أتقياء مرشدين، ما زالوا منارا للهدى و معلما للدّين خلفا عن سلف مهتدين أهل دين لا دنيا، و أهل الآخرة كلّ الخير فيهم، و اتّبعهم من النّاس ملوك و أقيال و أهل بيوتات و شرف، ليسوا بناكثين و لا قاسطين، فلم تك رغبة من رغب عنهم و عن صحبتهم إلاّ لمرارة الحقّ حيث جرّعوها. ثمّ التفت إلى النّجاشي و قال: ليس بعشّك فادرجي فشقّ على معاوية ذلك و غضب و لكنّه أمسك. فبلغ عليّا عليه السّلام مقالة طارق و ما قال لمعاوية فقال: لو قتل أخو بني نهد يومئذ لقتل شهيدا. (الغارات ج۲ ص۵۳۹)

چون علی(علیه السّلام) نجاشی را حد زد، یمنیانی که با علی(ع) بودند به خشم آمدند. بویژه طارق ابن عبدالله نهدی. طارق بر علی(علیه السّلام) در آمد و گفت: یا امیرالمؤمنین ما ندیده بودیم که عصیانگران و فرمانبرداران و تفرقه‌افکنان و آنان که خواستار اتحادند، از حکّام عادل و معادن فضل یکسان کیفر ببینند؛ تا آن‌گاه که تو با برادرم نجاشی چنان کردی و دلهای ما را از خشم انباشتی و کارهای ما را در هم و پریشان ساختی و ما را به راهی انداختی که سرانجامش دوزخ است. علی(علیه السّلام) گفت: «گران می‌آید مگر بر خاشعان». ای مرد نهدی آیا نه چنین است که او یکی از مسلمانانی است که هتک حرمت دین کرده و مرتکب حرام شده؟ ما نیز حدی را که کفارهٔ گناه اوست بر او جاری کردیم. ای مرد نهدی خدای تعالی فرماید: «دشمنی با گروه دیگر وادارتان نکند که عدالت نورزید، عدالت ورزید که به تقوا نزدیکتر است». طارق از نزد علی خارج شد و چون شب شد به همراه نجاشی بی‌درنگ به نزد معاویه رفتند. حاجب معاویه از آمدن آن دو آگاهش کرد. جمعی از بزرگان شام در نزد او بودند. چون معاویه را چشم بر طارق افتاد گفت: خوش آمدی و او را ستود و علی را ذمّ نمود و گمراه خواند! طارق بر پای خاست و گفت: ای معاویه من سخن می‌گویم ولی مباد که سخن من تو را به خشم آورد. آن‌گاه به شمشیر خویش تکیه داد و گفت: اما بعد، ما در خدمت امامی بودیم پرهیزگار و دادگر همراه با جمعی از اصحاب رسول خدا(ص) که همه پرهیزگاران‌اند و راه یافته. مردانی که همواره چراغ هدایت بوده‌اند. هر خیر که توان یافت، در آنها توان یافت. ما که از ایشان روی‌گردان شدیم تنها بدین سبب بود که حق تلخ است و ما تحمل آن نداشتیم و راهی که می‌روند دشوار است. پیش از ما جبلة بن ایهم از اسلام رخ برتافت زیرا نخواست به مذلت قصاص تن در دهد. ای معاویه از اینکه بار بسته و به نزد تو آمده‌ایم مبادا بر خود ببالی که تو خود ما را می‌شناسی هر چند خود را به نادانی زنی. سخن خود گفتم و از خدای بزرگ آمرزش می‌طلبم. سپس روی به نجاشی کرد و گفت: اینجا جای تو نیست خود را از آن بیرون بکش. این سخنان بر معاویه گران آمد و خشمگین شد ولی خشم خویش آشکار نساخت. خبر این ماجرا به علی(علیه السّلام) رسید که طارق با معاویه چه گفت. علی(علیه السّلام) فرمود: اگر طارق در آن روز کشته شده بود، در زمرهٔ شهیدان بود.

ذكر الشّيخ عن أبي عمرو بن العلاء: أنّ عقيل بن أبي طالب لمّا قدم على عليّ عليه السّلام بالكوفة يسترفده عرض عليه عطاءه، فقال: إنّما أريد أن تعطيني من بيت المال فقال: تقيم إلى يوم الجمعة فأقام، فلمّا صلّى أمير المؤمنين عليه السّلام الجمعة قال لعقيل: ما تقول فيمن خان هؤلاء أجمعين؟- قال: بئس الرّجل ذاك، قال: فأنت تأمرني أن أخون هؤلاء و أعطيك. فلمّا خرج من عنده أتى معاوية. (الغارات ج۲ ص۵۴۹)

از دیگر کسانی که از نزد علی(ع) رفتند، برادرش عقیل بود. راوی گوید: عقیل به کوفه نزد علی(علیه السّلام) آمد و از او خواستار بخشش شد. علی(علیه السّلام) آنچه سهم او بود به او داد. عقیل گفت: می‌خواهم مرا از بیت‌المال چیزی دهی. علی(ع) گفت: تا روز جمعه بپای. و عقیل تا روز جمعه صبر کرد. هنگامی که امیرالمؤمنین(ع) نماز جمعه به جای آورد، عقیل را گفت: چه می‌گویی در حق کسی که به این همه مردم خیانت کند؟ عقیل گفت: بد مردی است چنین مردی. علی(ع) فرمود آیا می‌خواهی که من به این همه مردم خیانت کنم و از بیت‌المال تو را عطا دهم؟ عقیل از نزد علی(ع) بیرون آمد و به نزد معاویه رفت.

عن أبي فاختة مولى أمّ هانئ قال: كنت عند عليّ عليه السّلام قاعدا فأتاه رجل عليه ثياب السّفر فقال: يا أمير المؤمنين انّي أتيتك من بلد ما تركت به لك محبّا. قال: أما لو أنّهم يستطيعون أن يحبّوني لأحبّوني، إنّي و شيعتي في ميثاق الله لا يزاد فينا رجل و لا ينقص الى يوم القيامة. (الغارات ج۲ ص۵۵۴)

راوی گوید: نزد علی(ع) نشسته بودم که مردی در جامهٔ سفر بیامد و گفت: یا امیرالمؤمنین، من از شهری به نزد تو آمده‌ام که تو را در آنجا هیچ دوستی نیست. علی(ع) فرمود: طوری نیست؛ اگر آنها می‌توانستند مرا دوست بدارند، دوست می‌داشتند. من و شیعیان من در عهد و پیمان خداییم تا روز قیامت و نه یک تن بر شمار ما افزوده شود و نه یک تن کم گردد.

عن أبي داود الهمدانيّ عن عمر بن عليّ ابن أبي طالب عن أميرالمؤمنين(ع): ما كلمة حكمة في قلب منافق فيخرج من الدّنيا حتّى يتكلّم بها. (الغارات ج۲ ص۵۷۹)

أمیرمؤمنان(ع) فرمود: هر سخن حکمت که در دل منافق باشد، تا نمرده است آن را بر زبان خواهد آورد.

عن عبد الرّحمن بن أبي بكرة قال: سمعت عليّا عليه السّلام و هو يقول: ما لقي أحد من النّاس ما لقيت، ثمّ بكى. (الغارات ج۲ ص۵۸۳)

أمیرمؤمنان(ع) روزی فرمود: آنچه سر من آمد، سر هیچ بنی‌بشری نیامد. سپس گریست.

عن أبي الجحّاف عن رجل قد سمّاه قال: دخلوا على عليّ عليه السّلام و هو في الرّحبة و هو على سرير قصير قال: ما جاء بكم؟ قالوا: حبّك و حديثك يا أمير المؤمنين، قال: و الله؟ قالوا: و الله، قال: أما انّه من أحبّني رآني حيث يحبّ أن يراني، و من أبغضني رآني حيث يبغض أن يراني. (الغارات ج۲ ص۵۸۷)

راوی گوید که در میدان بزرگ کوفه سراغ علی(ع) رفتیم و او بر روی تخت کوتاهی نشسته بود. از ما پرسید: به چه انگیزه آمده‌اید؟ گفتیم: به انگیزه حب تو و شنیدن سخن تو، یا امیر المؤمنین. علی(ع) گفت: به خدا؟ گفتیم: به خدا. گفت: بدانید آنکه مرا دوست دارد، مرا خواهد دید آنجا که نیاز دارد و آنکه مرا دشمن دارد مرا خواهد دید آنجا که دوست ندارد مرا ببیند.

عن حبّة عن عليّ عليه السّلام قال: لو صمت الدّهر كلّه و قمت اللّيل كلّه و قتلت بين الرّكن و المقام بعثك الله مع هواك بالغا ما بلغ؛ ان في جنّة ففي جنّة، و ان في نار ففي نار. (الغارات ج۲ ص۵۸۸)

راوی از علی روایت کند که: اگر همه عمر روزه بداری و همه شب نماز بگزاری و در میان رکن و مقام به شهادت رسی، خداوند تو را در روز قیامت با همان کس که دوستش داری محشور میکند. اگر او بهشتی باشد به بهشت می‌روی و اگر دوزخی باشد به دوزخ.

عن أميرالمؤمنين(ع): من أحبّنا أهل البيت فليستعدّ عدّة للبلاء. (الغارات ج۲ ص۵۸۸)

امیرمؤمنان(ع) فرمود: هرکس ما اهل‌بیت را دوست دارد، برای بلا آماده باشد.

گوییم: یعنی آمادهٔ روز بلا که مرگ و قیامت است باشد و آمادگی آن به تحصیل توشه است. چنانکه در جلد ۶۹ بحارالانوار صفحه ۴۰ به نقل از معانی‌الاخبار روایت می‌کند که از امام صادق(ع) پرسیدم: یعنی چه که امیرمؤمنان(ع) در پاسخ کسی که گفته ترا دوست دارم، فرموده: أعدّ للفقر جلباباً؟! امام(ع) فرمود: یعنی اگر مرا دوست داری، پس برای روز فقرت که قیامت است، با تقوی، به فکر پوشش باش.

قال عليّ عليه السّلام: إنّه يهلك فيّ محبّ مفرط يقرّظني بما ليس فيّ، و مبغض مفتر يحمله شنئاني على أن يبهتني. ألا و إنّي لست نبيّا و لا يوحى اليّ و لكنّي أعمل بكتاب الله ما استطعت. فما أمرتكم به من طاعة الله فحقّ عليكم طاعتي فيما أحببتم و فيما كرهتم، و ما أمرتكم به أو غيري من معصية الله فلا طاعة في المعصية. الطّاعة في المعروف، الطّاعة في المعروف؛ ثلاثا. (الغارات ج۲ ص۵۹۰)

علی(علیه السّلام) فرمود: هلاک شود دوستداری که در دوستی من افراط ورزد و دشمنی که بدلیل خصومتش افترا زند. من پیامبر نیستم و به من وحی نمی‌شود؛ ولی تا آنجا که بتوانم به کتاب خدا عمل می‌کنم. پس آنچه شما را فرمان می‌دهم در اطاعت خدای تعالی، بر شماست که اطاعت کنید؛ چه شما را خوش آید و چه ناخوش آید. اما اگر من یا دیگری شما را به معصیت فرمان دهد، در معصیت اطاعت نشاید. آن‌گاه سه بار فرمود که: اطاعت تنها در کار نیک است.

كان أمير المؤمنين(عليه السّلام) يجلس كلّ يوم في موضع من المسجد الأعظم يسبّح فيه بعد الغداة إلى طلوع الشّمس. فلمّا طلعت الشّمس نهض إلى المنبر فضرب بإصبعيه على راحته و هو يقول: ما هي الاّ الكوفة أقبضها و أبسطها. (الغارات ج۲ ص۶۳۵)

امیرمؤمنان(علیه السّلام) هر روز بعد از نماز صبح در جایی از مسجد کوفه می‌نشست و تسبیح می‌گفت تا آفتاب سر می‌زد. چون آفتاب سر زد برخاست و بر منبر شد و با دو انگشت خود بر کف دست خویش زد و گفت: جز این کوفه که بست و گشاد آن با من است چیزی برای من نمانده است.

عن عبد الله بن الحارث بن سليمان عن أبيه قال: قال علي(عليه السّلام): لا أرى هؤلاء القوم إلاّ ظاهرين عليكم بتفرّقكم عن حقّكم و اجتماعهم على باطلهم و انّ الامام ليس يساق شعره و أنّه يخطئ و يصيب. فإذا كان عليكم إمام يعدل في الرّعيّة و يقسم بالسّويّة، فاسمعوا له و أطيعوا؛ فإنّ النّاس لا يصلحهم إلاّ إمام برّ أو فاجر. فإن كان برّا فللراعي و الرّعيّة و إن كان فاجرا عبد المؤمن ربّه فيها و عمل فيها الفاجر إلى أجله. (الغارات ج۲ ص۶۳۶)

علی(علیه السّلام) می‌فرمود: به یقین این قوم بر شما غلبه خواهند یافت، زیرا شما با آنکه برحقید، پراکنده‌اید و آنان با آنکه باطل‌اند، متحدند. حاکم همانند شماست؛ او نیز گاه خطا می‌کند و گاه مُصیب است. اگر در میان شما حاکمی باشد که نسبت به رعیّت عدالت ورزد و اموال را به تساوی تقسیم کند، پس به سخن او گوش فرا دهید و فرمانش برید. زیرا مردمان را به صلاح نیاورد جز حاکم؛ چه نیک باشد و چه بد. اگر نیکو حاکمی بود هم به سود خودش است و هم به سود رعیتش و اگر بد بود، بندهٔ مؤمن در سایهٔ امنیتِ او پروردگارش را عبادت کند و آن بدکار رهسپار راه مرگ خود باشد.