دُرّ نجف

کلام الامیر — جلد اول

المسترشد

سُلَيْمِ بْنِ قَيْسٍ اَلْهِلاَلِيِّ عن عليّ بْنِ أَبِي طَالِبٍ(ع): اَلنَّاسُ مَعَ اَلْمُلُوكِ وَ اَلدُّنْيَا، إِلاَّ مَنْ عَصَمَ اَلله. (المسترشد ج۱ ص۲۳۱)

امیرمؤمنان(ع) فرمود: مردم همیشه تابع ملوک‌اند و در پی دنیا میروند، جز کسی که خدا نگه‌اش داشته.

قال أميرالمؤمنين(ع) لِلْحَسَنِ لَمَّا ضَرَبَهُ إِبْنُ مُلْجَمٍ : فُزْتُ وَ اَللَّهِ، وَ مَا يَرَى أَبُوكَ سُوءاً بَعْدَ هَذَا اَلْيَوْمِ. (المسترشد ج۱ ص۳۶۷)

امیرمؤمنان(ع) وقتی ابن‌ملجم سرش را شکافت، به پسرش حسن(ع) فرمود: پسرم، پدرت دیگر راحت شد!

حَيْثُ سَأَلَهُ اَلْأَشْعَثُ بْنُ قَيْسٍ، فَقَالَ: يَا أَمِيرَ اَلْمُؤْمِنِينَ إِنِّي سَمِعْتُكَ تَقُولُ: مَا زِلْتُ مَظْلُوماً! فَمَا مَنَعَكَ مِنْ طَلَبِ ظُلاَمَتِكَ وَ اَلضَّرْبِ دُونَهَا بِسَيْفِكَ؟ فَقَالَ: يَا أَشْعَثُ مَنَعَنِي مِنْ ذَلِكَ، مَا مَنَعَ هَارُونَ (عَلَيْهِ السَّلاَمُ) إِذْ قَالَ لِأَخِيهِ مُوسَى (عَلَيْهِ السَّلاَمُ) : «إِنِّي خَشِيتُ أَنْ تَقُولَ فَرَّقْتَ بَيْنَ بَنِي إِسْرَائِيلَ وَ لَمْ تَرْقُبْ قَوْلِي» وَ كَانَ مَعْنَى ذَلِكَ، أَنَّهُ قَالَ لَهُ مُوسَى حِينَ مَضَى لِمِيقَاتِ رَبِّهِ: إِنْ رَأَيْتَ قَوْمِي ضَلُّوا وَ اِتَّبَعُوا غَيْرِي، فَنَابِذْهُمْ، وَ جَاهِدْهُمْ، فَإِنْ لَمْ تَجِدْ أَعْوَاناً فَاحْقُنْ دَمَكَ وَ كُفَّ يَدَكَ! (المسترشد ج۱ ص۳۷۰)

اشعثِ قیس از امیرمؤمنان(ع) پرسید: یعنی چه که مدام میگویی به من ظلم شده؟! چرا برنخواستی و با شمشیر حقّت را نگرفتی!

امیرمؤمنان(ع) فرمود: همانچه هارون را در زمان گوساله‌پرست شدن بنی‌اسرائیل از شمشیر کشیدن منع کرد، همان هم مرا نهی کرد که چنین فتنه‌ای بیانگیزم. قرآن از زبان هارون گفته: ترسیدم میان مردم تفرقه افکنم. موسی(ع) به او گفته بود اگر یاورانی نداشتی و نتوانستی از حق دفاع کنی، جان خود را حفظ کن.

اَلصُّنَابِجِيِّ عَنْ عَلِيٍّ عَلَيْهِ السَّلاَمُ قَالَ: لَوْ تَرَكَ اَلنَّاسُ اَلْحَجَّ لَمْ يَكُنِ اَلْبَيْتُ لِيَكْفُرَ بِتَرْكِهِ إِيَّاهُ، وَ لَكِنْ كَانُوا يَكْفُرُونَ بِتَرْكِهِ، لِأَنَّ اَللَّهَ تَبَارَكَ وَ تَعَالَى قَدْ نَصَبَهُ لَهُمْ عَلَماً، وَ كَذَلِكَ نَصَبَنِي عَلَماً، حَيْثُ قَالَ رَسُولُ اَللَّهِ (صَلَّى اللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِه) : يَا عَلِيُّ أَنْتَ بِمَنْزِلَةِ اَلْكَعْبَةِ يُؤْتَى إِلَيْهَا وَ لاَ تَأْتِي. (المسترشد ج۱ ص۳۸۷)

امیرمؤمنان(ع) فرمود: اگر مردم کعبه را ترک کنند، کعبه ضرر نمی‌کند؛ خودشان ضرر می‌کنند و کافر می‌شوند. آری، خداوند کعبه را برای مردم بنا نهاده ولی کفران می‌کنند. مَثَل من هم مَثَل کعبه است، خدا مرا عَلَمی برای هدایت مردم نهاده ولی کفران می‌کنند. این است سرّ اینکه رسول خدا(ص) به من گفت: یا علی، تو مثل کعبه‌ای، باید تشنه‌ات باشند و بسویت بیایند و تو بسوی کسی نباید بروی.

أُتِيَ بِامْرَأَةٍ حُبْلَى مِنْ غَيْرِ زَوْجِهَا فَأَمَرَ بِرَجْمِهَا وَ رَجْمِ مَا فِي بَطْنِهَا! حَتَّى قَالَ لَهُ أَمِيرُ اَلْمُؤْمِنِينَ (عَلَيْهِ السَّلاَمُ) : هَذِهِ قَدْ ظَهَرَ جُرْمُهَا، فَمَا جُرْمُ مَا فِي بَطْنِهَا؟! فَقَالَ: لَوْ لاَ عَلِيٌّ لَهَلَكَ عُمَرُ. (المسترشد ج۱ ص۵۸۳)

زن حامله‌ای را آوردند که از زنا حامله شده بود، عمر فرمان به سنگسارش داد. علی(ع) فرمود: جرم زن معلوم است؛ اما جرم بچه‌ای که در شکم اوست چیست؟! پس عمر حکم خویش را لغو نمود و گفت: اگر علی نبود، عمر هلاک شده بود!

عَبْدِ اَللَّهِ بْنِ عَبَّاسٍ قَالَ: دَخَلْنَا عَلَى أَمِيرِ اَلْمُؤْمِنِينَ، فَقُلْنَا: يَا أَبَا اَلْحَسَنِ أَخْبِرْنَا بِمَا أَوْصَى إِلَيْكَ رَسُولُ اَللَّهِ، فَقَالَ: قال(ص) فَاصْبِرْ يَا عَلِيُّ عَلَى قَضَاءِ اَللَّهِ حُلْوِهِ وَ مُرِّهِ. وَ اَلَّذِي سَيَصِيرُ اَلْأَمْرُ إِلَيْهِ يَا عَلِيُّ سَيَمُوتُ وَ يَدَعُ الدنيا لَيْسَ بِمُخَلَّدٍ فِيهَا فَلاَ تُزَاحِمِ النَّاسَ عَلَى دُنْيَاهُمْ وَ لاَ تَبِعْ بَاقِياً بِفَانٍ وَ اِئْتِنِي مَظْلُوماً وَ لاَ تَأْتِنِي ظَالِماً وَ اِعْلَمْ أَنَّكَ مَا تَصِيرُ إِلَيْهِ خَيْرٌ مِمَّا أَنْتَ فِيهِ. (المسترشد ج۱ ص۶۰۸)

راوی گوید خدمت امیرمؤمنان(ع) رسیدیم و گفتیم اگر رسول خدا(ص) نصیحتی به شما کرد، بفرمایید تا ما هم یاد بگیریم. فرمود رسول خدا(ص) به من فرمود: ای علی، بر قضای خدا صبر کن؛ چه تلخ باشد، چه شیرین. و فرمود: هرکس که دنیا امروز در دست اوست بزودی خواهد مرد و دنیا را وا خواهد گذاشت؛ پس مزاحم دنیای مردم مشو و هرگز فانی را بر باقی ترجیح مده. و فرمود: مظلوم پیش من بیا، نه ظالم. و فرمود: بدان آخرتی که بسویش در حرکتی، از هر لحاظ بهتر از دنیایی است که اکنون در آنی.

عَبْدُ اَللَّهِ بْنُ اَلْعَبَّاسِ قَالَ: لَمَّا نَزَلَ (عَلَيْهِ السَّلاَمُ) ذَا قَارٍ بَعَثَنِي مَعَ اِبْنِهِ اَلْحَسَنِ وَ عَمَّارٍ إِلَى أَهْلِ اَلْكُوفَةِ فَخَرَجْنَا حَتَّى قَدِمْنَاهَا، فَدَعَوْنَا اَلنَّاسَ فَأَجَابُونَا، وَ عَجَّلْنَا اَلرُّجُوعَ إِلَى عَلِيٍّ (عَلَيْهِ السَّلاَمُ) قَبْلَ اِجْتِمَاعِ اَلنَّاسِ وَ تَحَاشُدِهِمْ وَ خُرُوجِهِمْ، فَلَمَّا كَانَ صَبِيحَةُ يَوْمٍ مِنَ اَلْأَيَّامِ، قَالَ لَنَا: يَأْتِيكُمُ اَلْيَوْمَ مِنَ اَلْكُوفَةِ ثَمَانِيَةُ آلاَفٍ وَ بِضْعٌ وَ ثَلاَثُونَ رَجُلاً، فَقُمْتُ عَلَى وَادِي ذِي قَارٍ أُعَدِّدُ صُفُوفَهُمْ وَ جَمَاجِمَ رُءُوسِهِمْ، فَمَا زَادَ فَارِسٌ عَلَى مَا قَالَ وَ لاَ نَقَص. (المسترشد ج۱ ص۶۶۹)

راوی گوید: امیرمؤمنان(ع) که در ذی‌قار(در جنوب عراق) اردو زد، مرا همراه حسن(ع) و عمّار بسوی کوفه فرستاد تا مردم را فرابخوانیم. ما چنین کردیم و زودتر از مردمی که از کوفه دعوت ایشان را لبیک میگفتند بازگشتیم و خود را به اردوی علی(ع) رساندیم. صبح فردا، امیرمؤمنان(ع) فرمود: امروز هشت هزار و نهصد و سی نفر از کوفه میرسند. من برخواستم و صفوفی که آمده بودند و کلاه‌خودهای هر صف را شمردم؛ نه جنگجویی بیشتر بود نه کمتر!

قَالَ حُذَيْفَةُ بْنُ اَلْيَمَانِ لَهُ عَلَيْهِ اَلسَّلاَمُ لَمَّا سَارَ مِنْ عُثْمَانَ: إِنِّي وَ اَللَّهِ مَا فَهِمْتُ قَوْلَكَ، وَ لاَ عَرَفْتُ تَأْوِيلَهُ حَتَّى بَلَغْتُ لَيْلَتِي هَذِهِ أَتَذَكَّرُ مَا قُلْتَ لِي بِالْحَرَّةِ وَ أَنْتَ مُقْبِلٌ! كَيْفَ أَنْتَ يَا حُذَيْفَةُ إِذَا ظَلَمَتِ اَلْعُيُونُ اَلْعَيْنَ؟! وَ اَلنَّبِيُّ (صَلَّى اللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِه) يَوْمَئِذٍ بَيْنَ أَظْهُرِنَا، فَلَمْ أَعْرِفْ تَأْوِيلَ كَلاَمِكَ، وَ نَسِيتُ أَنْ أَذْكُرَ ذَلِكَ لِلنَّبِيِّ (صَلَّى اللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِه) يَوْمَئِذٍ، فَلَمَّا كَانَ مِنْ أَمْرِي مَا أَرَادَ اَللَّهُ بِي، أَذْكَرَنِي اَللَّهُ كَلِمَتَكَ فِي لَيْلَتِي، وَ رَأَيْتُ اِبْنَ أَبِي قُحَافَةَ قَدْ قَامَ مَقَامَ رَسُولِ اَللَّهِ وَ اِسْمُهُ عَبْدُ اَللَّهِ أَوَّلُ اِسْمِهِ عَيْنٌ ؛ ثُمَّ اَلَّذِي كَانَ مِنْ بَعْدِهِ عُمَرُ وَ أَوَّلُ اِسْمِهِ عَيْنٌ، ثُمَّ اَلَّذِي كَانَ مِنْ بَعْدِهِ عُثْمَانُ وَ أَوَّلُ اِسْمِهِ عَيْنٌ، وَ أَنْتَ عَلِيٌّ اَلْمَظْلُومُ وَ أَوَّلُ اِسْمِكَ اَلْعَيْنُ، فَعَلِمْتُ أَنَّ هَذَا تَأْوِيلُ كَلِمَتِكَ، فَقَالَ لَهُ: يَا حُذَيْفَةُ أَيْنَ أَنْتَ عَنْ عَبْدِ اَلرَّحْمَنِ بْنِ عَوْفٍ حِينَ مَالَ بِهَا إِلَى. (المسترشد ج۱ ص۶۷۱)

حُذیفهٔ یمانی وقتی از عثمان و سیره‌اش مأیوس شد، به امیرمؤمنان(ع) فرمود: حالا معنای حرفت را که در زمان رسول خدا(ص) شبی در بیابان به من گفتی فهمیدم. گفتی: حذیفه چه می‌کنی روزی که عین‌ها به عین ظلم می‌کنند!؟ آن شب نفهمیدم و می‌خواستم از رسول خدا(ص) که نزدیکِ ما دو نفر بود بپرسم ولی یادم رفت. سالها گذشت و دیشب یاد آن حرف افتادم و دیدم ابوبکر نامش عبدالله بود؛ عمر هم مثل او اوّل نامش عین است. عثمان هم با عین شروع می‌شود و هر سه عین به علی که عین چهارم است جفا کردند!

امیرمؤمنان(ع) فرمود: عبدالرحمنِ عوف را فراموش کردی!

اَلْمُرْجِئَةُ وَ اَلنَّاصِبَةُ عَنْ صَخْرِ بْنِ أَبِي اَلْجَهْمِ اَلْعَدَوِيِّ وَ كَانَ مُوَالِياً لِعُثْمَانَ مُعَادِياً لِعَلِيٍّ (عَلَيْهِ السَّلاَمُ) ، قَالَ: خَرَجْتُ بِكِتَابِ عُثْمَانَ وَ اَلْمُسْلِمُونَ قَدْ نَزَلُوا بِذِي خُشُبٍ إِلَى مُعَاوِيَةَ، وَ قَدْ طَوَيْتُهُ طَيّاً لَطِيفاً فِي قِرَابِ سَيْفِي وَ قَدْ تَنَكَّبْتُ اَلطَّرِيقَ وَ تَوَجَّهْتُ سَوَادَ اَللَّيْلِ حَتَّى إِذَا كُنْتُ بِجَانِبِ اَلْجُرُفِ إِذَا أَنَا بِرَجُلٍ عَلَى بَغْلَةٍ مُسْتَقْبِلِي وَ مَعَهُ رَجُلاَنِ يَمْشِيَانِ أَمَامَهُ فَإِذَا هُوَ عَلِيُّ بْنُ أَبِي طَالِبٍ قَدْ أَقْبَلَ مِنْ نَاحِيَةِ اَلْبَدْرِ، فَأَثْبَتَنِي، وَ لَمْ أُثْبِتْهُ حَتَّى سَمِعْتُ كَلاَمَهُ، فَقَالَ لِي: أَيْنَ تُرِيدُ يَا صَخْرُ ؟ قُلْتُ: اَلْعِرَاقَ فَأَدَعُ لِي بِالصُّحْبَةِ، فَقَالَ لِي: فَمَا هَذَا اَلَّذِي فِي قِرَابِ سَيْفِكَ؟ فَقُلْتُ لَهُ: لاَ تَدَعُ مِزَاحَكَ أَبَداً، ثُمَّ جُزْتُهُ وَ تَرَكَنِي. (المسترشد ج۱ ص۶۷۲)

مخالفین از صَخر عَدَوی که از دوستداران عثمان و دشمنان علی(ع) بود نقل کرده‌اند که: نامهٔ عثمان را مخفیانه از مدینه بیرون می‌بردم و آنرا به دقّت لوله کرده و در غلاف شمشیرم پنهان کرده بودم و شبانه و از بیراهه میرفتم که از مخالفان عثمان در امان باشم. در مَسیلی خشک بناگاه دیدم کسی بر قاطری سوار از روبرو میآید. دو نفر هم پیاده و همراهش بودند. دیدم علی بن ابیطالب است و از سمت بدر بسوی مدینه میآید. ترسیدم اما دیدم او نترسیده. بمن رسید و گفت: ای صخر، کجا میروی؟ گفتم عراق و دنبال همسفر برای خودم می‌گردم! گفت: در غلاف شمشیرت چه پنهان کرده‌ای؟ گفتم: یا علی، تو مزاح کردن را ترک نمی‌کنی؟! سپس از او گذشتم و او هم مرا وانهاد.