جميع بن عمر بن عبد الرحمن بن جعفر العجلي قال: حدّثني رجل من بني تميم من ولد هالة عن أبي هالة: عن الحسن بن عليّ عن الحسين(ع) قال: فسألت أبي عن دخول رسول الله(ص) فقال: كان إذا أتى إلى منزله جزّأ دخوله ثلاثة أجزاء: جزأ للّه و جزأ لأهله و جزءا لنفسه ثمّ جزّأ جزءه بينه و بين الناس فردّ ذلك بالرعاية على العامّة و لا يدّخر عنهم شيئا فكان من سيرته في الأمّة إيثار أهل الفضل في الدين. فمنهم ذو الحاجة و منهم ذو الحاجتين و منهم ذو الحوائج فتشاغل بهم و بشغلهم فيما يصلحهم و الأمّة من مسألته عنهم و إخبارهم بالذي ينبغي لهم و يقول: ليبلّغ الشاهد الغائب و أبلغوني حاجة من لا يستطيع إبلاغها فإنّه من أبلغ سلطانا حاجة من لا يستطيع إبلاغها ثبّت اللّه قدميه يوم القيامة. يدخلون عليه يرتادون و لا يفترقون إلاّ على الخير. قال: فسألته عن مخرجه كيف كان يصنع! فقال: كان(ص) يخزن لسانه إلاّ ممّا يعنيه و كان يؤلّف و لا يفرّق و يكرم كريم كلّ قوم و يولّيه عليهم و يتفقّد أصحابه. قال: فسألته عن مجلسه كيف كان يصنع فيه. فقال: كان رسول الله(ص) ما يقوم و لا يقعد إلاّ على ذكر الله و إذا انتهى إلى قوم جلس حيث ينتهي به المجلس. يعطي كلّ جلسائه نصيبه لا يحسب جليسه أنّ أحدا أكرم عليه منه. من جالسه أو قاومه في حاجة صابره حتّى يكون هو المنصرف. و من سأله حاجة لم يردّه إلاّ بها أو بميسور من القول. و كان قد وسع الناس منه بسطه و خلقه و صار لهم أبا و صاروا عنده في الحقّ سواء. مجلسه مجلس حلم و حياء و صبر و أمانة لا ترفع فيه الأصوات و لا تؤبر فيه الحرم و لا يثنى فلتاته. خلطاؤه متعادلون متفاضلون بالتقوى متواضعون يوقّرون فيه الكبير و يرحمون فيه الصغير و يؤثرون فيه ذا الحاجة و يحفظون الغريب. قال: و سألته عن سيرته في جلسائه. فقال: كان رسول الله(ص) دائم البشر سهل الخلق ليّن الجانب ليس بفظّ و لا غليظ و لا فحّاش و لا عيّاب و لا مدّاح يتغافل عمّا لا يشتهي فلا يؤيس منه و لا يخيّب فيه. قد ترك نفسه من ثلاث: المراء و الإكثار و ما لا يعنيه و ترك الناس من ثلاث: كان لا يذمّ أحدا و لا يعيّره و لا يطلب عورته و لا يتكلّم إلاّ فيما رجا ثوابه. من تكلّم أنصت له حتّى يفرغ. يضحك ممّا يضحكون منه و يتعجّب ممّا يتعجّبون منه و يصبر للغريب على الجفوة في منطقه و مسألته حتّى أن كان أصحابه ليستحلبونهم و كان يقول: إذا رأيتم صاحب حاجة يطلبها فأرفدوه. و كان لا يقبل الثناء و لا يقطع على أحد حديثه. قال: فسألته كيف كان سكوت رسول الله(ص)؟ قال: كان سكوته على أربع: على الحلم و الحذر و التقدير و التفكّر. أمّا تقديره ففي تسوية النظر و الاستماع بين الناس. و أمّا تفكّره ففيما يبقى و يفنى. و جمع له الحلم في الصبر فكان لا يغضبه شيء و لا يستفزّه أحد. و جمع الحذر في أربع: أخذه بالحسن ليقتدى به و تركه للقبيح ليتناهى عنه و اجتهاده الرأي فيما أصلح أمّته و القيام فيما جمع لهم الدنيا و الآخرة. (مناقب الإمام علیبنابیطالب ج۱ ص۱۷)
امام حسین(ع) گوید: روزی از پدرم، امیرمؤمنان(ع) راجع به سیره و سنّت پیامبر(ص) پرسیدم و گفتم در خانه چه میکرد؟ فرمود: وقتش را سه بخش میکرد: بخشی برای خودش، بخشی برای اهلش، و بخشی برای مراجعینش از عموم مردم. در وقت مراجعهٔ مردم، فرقی بین آنها در وقت گذاشتن و پذیرایی کردن قائل نمیشد و با هرچه داشت پذیرایی میکرد اما اهل فضل در دین را بیشتر احترام میکرد. برای هرکس به قدر حاجتی که داشت، وقت میگذاشت و به اصلاح امرش مشغول میشد و بقدری که لازم بود با او سخن میگفت و میفرمود: به دیگران هم این مطالب را برسان. و میفرمود: حاجت آنکس را که به من دسترسی ندارد، به من برسانید. چون هرکس حاجت ناتوانی را به اهلش برساند، در قیامت خدا از لغزش حفظش میکند. امیرمؤمنان(ع) اضافه کرد: مردم حیران وارد خانه رسول خدا میشدند و بهسامان خارج میشدند. امام حسین(ع) پرسید: بیرون خانه سیرهٔ ایشان چه بود؟ امیرمؤمنان(ع) فرمود: حرف نمیزد جز راجع به چیزی که به او مربوط بود. همیشه باعث وصل کردن مردم با هم بود، نه تفریق و جدایی. بزرگ قوم را احترام میکرد و او را بر آنها والی قرار میداد. مدام از یارانش تفقّد مینمود. پرسید: در مجالس چگونه بود؟ فرمود: برمیخواست و مینشست به یاد خدا و هرجا که خالی بود مینشست. به همهٔ اهل جلسه جوری توجه میکرد که هرکس فکر میکرد او را بیشتر از بقیه دوست دارد. با هرکس مینشست یا هرکس با او کار داشت، آنقدر صبور بود تا خود آنشخص عزم رفتن کند. هرکس حاجتی داشت، یا حاجتش را برمیآورد یا با سخنِ نیکو راضیاش میکرد. با مردم خلیق و خوشخلق بود. همه او را مثل پدر میدیدند اما در حق، همه در برابرش برابر بودند. مجلسش مجلس حلم و حیاء و صبر و امانت بود. صدا در آن بلند نمیشد و از کسی بد گفته نمیشد و اشتباهات کسی به یاد نمیماند. کسانیکه با پیامبر(ص) مربوط بودند متعادل بودند و ملاک برتری در آنها تقوا بود. متواضع بودند و بزرگ در میانشان محترم و کوچک محبوب بود. حاجتها مهم بود و غریبنواز بودند. امام حسین(ع) گوید از سیرهٔ پیامبر(ص) در مواجهه با مردم پرسیدم. امیرمؤمنان(ع) فرمود: بشّاش و خوشخلق و آسانگیر بود. هرگز درشت نگفت و عیبجویی نمیکرد. معمولاً از افراد تعریف نمیکرد. به آنچه لازمش نبود ذهنش را مشغول نمیکرد و نسبت به آنچه میخواست و نبود، ناراحت یا مأیوس نبود. از سه چیز واقعاً رها بود: جرّ و بحث، فزونطلبی، و وقت گذاشتن در چیزی که به او مربوط نبود. راجع به مردم، بد نمیگفت، سرزنش نمیکرد، و دنبال ایرادات نبود. هروقت کسی داشت حرف میزد سکوت میکرد تا حرفش تمام شود. با مردم همراه بود: همراهشان میخندید و همراهشان تعجب میکرد. صبر میکرد تا غریبه بتواند حرفش را بزند و تفهیم کند و در این مسئله بقدری صبور بود که صبر همراهان تمام میشد. اما او میگفت وقتی کسی چیزی میخواهد صبور باشید و همراهیاش کنید. اجازه تمجید نمیداد. سعی میکرد حرف کسی را قطع نکند. امام حسین(ع) میگوید پرسیدم سکوتش چگونه بود؟ امیرمؤمنان(ع) فرمود: پر از حلم و دقّت و تقدیر و تفکر بود. تقدیرش، قسمتکردن توجه بین افراد بود به تساوی، و تفکرش راجع به اهمیت امور بود: چیزهای فانی برایش بیاهمیت بود و امور باقی و ابدی را میجست. حلمش بگونهای بود که ابداً چیزی عصبانیاش نمیکرد و کسی نمیتوانست از جا به درش کند. دقّتش هم چهار نتیجه داشت: نیکیها را معرفی و زنده میکرد، بدیها را میشناساند، صلاح امّت را به آنها میآموخت، و راهی که بتواند خیر دنیا و آخرت را برای آنها جمع کند به آنها تعلیم میداد.
عمرو بن ثابت قال: قالت صفيّة: يا رسول اللّه ليس من نساء النبيّ صلّى اللّه عليه و آله و سلّم أحد إلاّ و لها أهل غيري إنّكم أهلكتم أهل بيتي يوم خيبر فإن كان كون فإلى من؟ قال: إلى عليّ بن أبي طالب. (مناقب الإمام علیبنابیطالب ج۱ ص۳۸۵)
صفیّه دختر حیّ بن اخطب یهودی که پس از جنگ خیبر ایمان آورد و همسر رسول خدا(ص) گشت، روزی به رسول خدا(ص) گفت: هر زنی کس و کاری دارد جز من. چون تمام کسان من در خیبر کشته شدند! حالا اگر بعد از شما اتفاقی افتاد من به چه کسی پناه ببرم؟ رسول خدا(ص) فرمود: به علی پناه ببر.
عبيد اللّه بن أبي رافع عن أبيه: عن جدّه [أبي رافع] قال: يوم «أحد» أبصر رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم جماعة من مشركي قريش قال: فقال لعليّ: احمل عليهم ثمّ أبصر جماعة [أخرى] من مشركي قريش فقال: احمل عليهم [فحمل عليّ عليهم] فقتل عمرو بن عبد اللّه الجمحي ثمّ أبصر رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم جماعة [أخرى] من مشركي قريش فقال لعليّ: احمل عليهم قال: فحمل عليهم ففرّق جمعهم و قتل شيبة بن مالك أحد بني عامر بن لؤيّ قال: فقال جبرئيل لرسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم: إنّ هذه لهي المواساة. قال: فقال رسول اللّه صلى اللّه عليه و آله و سلّم: إنّه منّي و أنا منه. فقال جبرئيل: و أنا منكما. و سمعوا أصواتا: لا سيف إلاّ ذو الفقار و لا فتى إلاّ عليّ. (مناقب الإمام علیبنابیطالب ج۱ ص۴۹۱)
راوی گوید روز جنگ احد، مشرکین گروه گروه به رسول خدا(ص) حمله میکردند و علی(ع) آنها را دفع مینمود. در این وقت جبرئیل(ع) نازل شد و فرمود: مواسات یعنی این. رسول خدا(ص) فرمود: علی از من و من از علیام. جبرئیل(ع) فرمود: من هم از شما هستم. در این حال صدایی در آسمان پیچید که: لا فتی الا علی، لا سیف الا ذوالفقار.
عن جماعة: لمّا قدم عليّ على رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم بفتح خيبر قال له [النبيّ]: يا عليّ لو لا أن تقول طوائف من أمّتي فيك ما قالت النصارى في المسيح عيسى بن مريم لقلت فيك قولا لا تمرّ بملإٍ من المسلمين إلاّ أخذوا التراب من تحت قدميك و فضل طهورك [فاستشفوا به] و لكن حسبك أن تكون منّي و أنا منك و ترثني و أرثك و أنت تؤدّي ديني و أنّ ولدك ولدي و أنّه لن يرد عليّ الحوض غدا مبغض لك و لن يغيب عنه محبّ لك. قال: فخرّ عليّ للّه ساجدا ثمّ قال: الحمد للّه الذي منّ عليّ بالإسلام و حبّبني إلى خير خلقه منّا منه عليّ. فقال له النبي صلّى اللّه عليه و آله و سلّم: لو لا أنت يا عليّ لم يعرف المؤمنون بعدي. (مناقب الإمام علیبنابیطالب ج۱ ص۴۹۴)
عدّهٔ زیادی روایت کردهاند که وقتی علی(ع) از فتح خیبر بازگشت، رسول خدا(ص) به او فرمود: یا علی، اگر نمیترسیدم که عدّهای در این امّت راجع به تو مانند نصاری در حق عیسی(ع) غلوّ کنند و نسبت خدایی دهند، چیزی میگفتم که مسلمین خاک پایت را تقدیس و آب وضویت را تبرّک کنند. پس همین قدر میگویم که تو از منی و من از توام؛ وارث علم منی و وارث توام؛ تو دیون مرا میپردازی؛ فرزندانت فرزندان مناند؛ فردای قیامت مُبغِض تو بر حوض من وارد نشود و محبّ تو از من جدا نگردد. امیرمؤمنان(ع) که چنین شنید به سجده افتاد و فرمود: شکر خدای را، که بر من منّت نهاد به اسلام و مرا محبوب بهترین خلقش گرداند. رسول خدا(ص) ادامه داد: اگر تو نبودی، مؤمنینِ بعد از من شناخته نمیشدند.
عباية قال: سمعت عليّا يقول: أنا يعسوب المتّقين و المال يعسوب الكفّار. (مناقب الإمام علیبنابیطالب ج۲ ص۱۴)
راوی گوید شنیدم امیرمؤمنان(ع) میفرمود: من یعسوب متّقینام و یعسوب کافرین، مال و منال دنیاست.
گوییم: منظور از یعسوب، پیشوا و پشتوانه و انگیزه است.
الأصبغ بن نباتة قال: و اللّه إن كان عليّ ليخرج إلينا في اليوم البارد الشديد البرد في الثوبين. (مناقب الإمام علیبنابیطالب ج۲ ص۱۵)
راوی گوید از ویژگیهای امیرمؤمنان(ع) این بود که سردش نمیشد؛ در روزهای بسیار سرد او را میدیدیم که لباسی و شلواری بیش بر تن نمیکرد.
شبرمة بن طفيل قال: رأيت عليا و عليه إزار و رداء و هو يهنأ بعيرا له في يوم شديد البرد و إنّ جبهته لترشح عرقا. (مناقب الإمام علیبنابیطالب ج۲ ص۳۷)
راوی گوید علی(ع) را دیدیم در حالیکه در سرمای شدید جز شلواری و پیراهنی نداشت و پیشانیاش از گرما عرق کرده بود.
أبي راشد الحبراني عن عليّ بن أبي طالب [عليه السلام] قال: عمّمني رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم يوم غدير خمّ بعمامة [فسدلها خلفي] ثمّ قال: إنّ اللّه أمدّني يوم بدر و حنين بملائكة يعتمّون هذه العمّة و قال: إنّ العمامة حاجزة بين الكفر و الإيمان. (مناقب الإمام علیبنابیطالب ج۲ ص۴۲)
امیرمؤمنان(ع) فرمود: روز غدیر رسول خدا(ص) بر سرم عمامه بست و حنک آن را به پشت انداخت و فرمود: ملائکهای که در بدر و حُنَین به یاریام آمدند، چنین عمامه میبستند و فرمود: عمامه، حاجز بین کفر و ایمان است.
عبيد اللّه بن محمد ابن عائشة قال: قتل عليّ بن أبي طالب رضي اللّه عنه و عنده أربع حرائر و جميع ولد علي من الذكور ستّة عشر ابنا و من البنات تسع عشرة ابنة. و [أمّا] الذين أعقبوا من ولد عليّ رضي اللّه عنه [و عنهم فهم] الحسن و الحسين و محمد بن الحنفية و العبّاس و عمر. (مناقب الإمام علیبنابیطالب ج۲ ص۴۸)
راوی گوید علی(ع) شهید شد درحالیکه چهار زن در عقد خویش داشت. جمعاً علی(ع) شانزده پسر و نوزده دختر داشت اما نسل او تنها از حسن و حسین و محمدِ حنفیه و عبّاس و عمر ادامه یافت.
عمر بن سويد العجلي قال: حدثني سلامة التيمي: أنّه ذهب إلى السوق فوافى عليّا قد خرج من القصر قال: فتبعته و طاف في السوق يأمر بالوفاء و يأمر بالمعروف حتّى لمّا انتصف النهار رجع و رجعت معه فمال إلى بيت المال فدخل و دخلت معه فإذا تلألأ الذهب و الفضّة فنظر إليه طويلا ثم ضحك ثم قال: يا دنيا غرّي غيري - يقول ذلك ثلاثا - لا أمسي و فيه بيضاء و لا صفراء. (مناقب الإمام علیبنابیطالب ج۲ ص۵۳)
راوی گوید: دیدم امیرمؤمنان(ع) از قصرِ دارالخلافه خارج شد. پس در پیاش روان شدم. نخست به بازار رفت و بازاریان را به وفاء به عهد سفارش کرد و پیوسته به معروف امر نمود. سپس بسوی بیتالمال رفت. با او رفتم و وارد بیتالمال شدم. طلا و نقرهٔ بسیاری آنجا تلنبار شده بود و برق میزد. زمان درازی به کوهِ طلا و نقره خیره ماند، آنگاه خندید و سه بار فرمود: ای دنیا، مرا نمیتوانی بفریبی! سپس فرمود عصر نشده، تمام این طلا و نقره باید بین مستمندان تقسیم شده باشد.
علي بن ربيعة: أنّ جعدة بن هبيرة أتى عليّا و هو يهيّء شيئا يريد [أن] يقسمه بين الناس فقال لجعدة: هذا أحبّ إليك أم هذا الشيء؟ لو كان بيني و بين أبغض الناس إليّ ما باليت أيّهما أخذت. فقال جعدة: يا أمير المؤمنين يأتيك الرجل [و] أنت أحبّ إليه من أهله و ولده فما تقضي له؛ و يأتيك الرجل لو يستطيع أن يذبحك بأنيابه لفعل و تقضي له!!! فقال عليّ فنحا بيده في صدره ثمّ قال: هذا الذي تذكر لو كان لي لفعلت الذي تقول [و لكن] إنّما هو للّه. (مناقب الإمام علیبنابیطالب ج۲ ص۵۷)
راوی گوید: خواهرزادهٔ امیرمؤمنان(ع) که از سرداران و معتمدین وی بود، داشت اموالی را آماده میکرد تا امیرمؤمنان(ع) آنها را میان مردم تقسیم کند. علی(ع) چیزی از آن اشیاء برداشت و به وی فرمود: این را بیشتر دوست میداری یا آنرا؟ سپس فرمود: برای من فرقی نمیکند که چیزهای خوب نصیب خودم شود یا نصیب کسی که دشمن من است! خواهرزاده پرسید: برای شما در تقسیم بیتالمال فرقی نیست بین آن که شما را بیش از فرزندانش دوست دارد، با کسی که چنان با شما دشمن است که اگر میتوانست با دستانش شما را میکشت؟! امیرمؤمنان(ع) با دست به سینه کوبید و فرمود: اگر مال خودم بود، بله؛ ولی اینها بیتالمال و مال خداست و باید یکسان تقسیم شود.
قال ضرار بن ضمرة بن عمرو الكناني عند معاوية حين قال له معاوية: إيها عنك يا ضرار فليس أوان خطبتك [و] إنّ عليّا تحت التراب!! رحم اللّه أمير المؤمنين كان و اللّه قصير اللباس جشب المعاش لا يعلّق له الستور و لا يدّخر عنده النذور و لا يغلق له دوننا باب و لم يحجبنا عنه حجّاب! كان و اللّه طويل السجود قليل الهجود يتلو كتاب اللّه آناء الليل و أطراف النهار يجود للّه بمهجته و يبوء إليه بعبرته لم تطمع الدنيا فيه فتلهيه و لا الشيطان فيغويه!!! (مناقب الإمام علیبنابیطالب ج۲ ص۵۸)
کسی با معاویه درشت سخن گفت، معاویه وی را گفت: درشتی میکنی درحالیکه دوران یکه تازی دشمنِ من علی(ع) گذشته و او اکنون زیر خاک است؟! (یعنی من رقیب و منازعی در حکومت ندارم) آنکس گفت: خدا رحمت کند علی را؛ دَلق میپوشید و معاشش زاهدانه بود. پردهای بین او و مردم نبود. چیزی از بیتالمال را برای خود نمیاندوخت. درِ خانهاش به روی ما بسته نبود و کسی ما را از رفتن پیشش منع نمیکرد. طویلالسجود بود و قلیلالهجود (یعنی کم میخوابید). مدام با کتاب خدا مأنوس بود. مالش را در راه رضای خدا میبخشید و اشکش در درگاه خدا روان بود. طمعی به دنیا نداشت تا مشغولش کند و نه نقطه ضعفی تا شیطان بر او سوار شود.
أبي عن جابر: عن رجل من أهل البصرة من بني بطر يكنّى أبا مطر قال: خرجت من باب المسجد بالكوفة في زمن عليّ بن أبي طالب و عليّ إزار طويل ربّما عثرت به! فإذ أنا بشيخ ينادي من خلفي: أي بنيّ ارفع ثوبك فإنّه أبقى لثوبك و أتقى لربّك و خذ من شاربك إن كنت مسلما؟ [قال]: فنظرت فإذا هو عليّ [بن أبي طالب] رضي اللّه عنه فمشيت خلفه و هو بين يديّ و على عليّ إزار و رداء فكأنّه بدوي فانطلق و أنا خلفه حتّى أتى سوق الإبل فقال: يا معشر أصحاب الإبل إيّاكم و الأيمان فإنّ اليمين ينفق [السلعة] ثمّ يمحق. ثمّ انطلق حتّى بلغ [سوق] أصحاب التمر فإذا هو بخادم تبكي [ظ] عند تمّار فقال [لها]: ما يبكيك؟ فقالت: باعني هذا تمرا بدرهم فردّه عليّ مولاي فأبا [البائع] أن يأخذه منّي. فقال [عليه السلام للبائع]: أعطها درهمها و خذ تمرك فإنّها خادم؟ ليس لها أمر! فدفعها فقيل له: أ تدري من هذا؟ فقال: لا. قالوا: هذا عليّ بن أبي طالب أمير المؤمنين! فصبّ [البائع] تمره و أعطاها درهمها ثمّ قال: يا أمير المؤمنين ارض عنّي قال [عليه السلام]: أنا راض إن أوفيت المسلمين حقوقهم ثمّ قال: يا أصحاب التمر أطعموا المساكين يربو كسبكم. ثمّ مضى حتّى رأى السمّاكين فقال: يا أصحاب السمك لا تبيعوا الجرّي و لا الطافي. ثمّ مرّ حتّى أتى القصّابين فقال: يا معشر القصّابين لا تنفخوا [في] اللحم و لا تذبحوا شاة على شاة. ثمّ دخل إلى البزّازين فدنا إلى بزّاز منهم فقال: يا شيخ أحسن بيعي في قميص بثلاثة دراهم. قال: نعم يا أمير المؤمنين. فلمّا رأى أن قد عرفه انطلق إلى غيره فقال: أحسن بيعي في قميص بثلاثة دراهم. قال: نعم يا أمير المؤمنين. فتركه و انطلق إلى غلام [ف] قال: يا غلام أحسن بيعي في قميص بثلاثة دراهم. فأعطاه [الغلام] قميصا فلبسه ما بين الرسغين إلى الكعبين فلمّا لبسه قال: الحمد للّه الذي كساني من الرياش ما أواري به عورتي و أتجمّل به في الناس ثمّ قال: سمعت رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم يقوله عند الكسوة. ثمّ انطلق حتّى أتى الرحبة فدعا بوضوء فتوضّأ ثمّ قال: متى يبعث أشقاها؟ قالوا: و إنّه لكائن؟ قال نعم [هو] رجل يقتلني ما كذبت و لا كذبت. فجاء الشيخ [أبو الغلام صاحب الثوب] إلى ابنه فقالوا: [له]: باع ابنك [اليوم من] أمير المؤمنين قميصا بثلاثة دراهم. فقال لابنه: أخذت منه ثلاثة دراهم؟ و إنّما يقوّم علينا بدرهمين؟ فأخذ [الشيخ] درهما ثمّ انطلق إلى عليّ فقال: يا أمير المؤمنين إنّ ابني باعك قميصا بثلاثة دراهم و إنّما يقوّم علينا بدرهمين و قد جئتك بدرهم فخذه؛ فقال: لا قد باعنا برضاه و أخذنا رضانا. (مناقب الإمام علیبنابیطالب ج۲ ص۶۰)
راوی گوید: لباس بلندی پوشیده بودم و از در مسجد کوفه خارج میشدم که پیرمردی از پشت خطاب به من گفت: فرزندم، لباست را کوتاه کن که هم بهتر برایت میماند، هم به تقوای الهی نزدیکتر است. سبیلت را هم کوتاه کن اگر مسلمانی! نگاه کردم و دیدم علی(ع) است. دنبالش روان شدم. او لباس سادهای پوشیده بود بگونهای که به بادیهنشینان شبیه شده بود. نخست به بازار شترفروشان رفت و آنان را خطاب کرده و فرمود: ای اصحاب شتر، در معامله سوگند مخورید که نخست برکت را میبرد و بعدش نابودی میآورد. سپس به بازار خرمافروشان درآمد. دید کسی گریه میکند. گفت ترا چه شده؟ گفت: خرمایی خریدهام و اربابم گفته پسش بده، اما خرمافروش قبول نمیکند. امیرمؤمنان(ع) از خرمافروش خواست خرما را پس بگیرد و فرمود: این بیچاره غلام است و از خودش اختیاری ندارد. خرمافروش ابا کرد. به او گفتند میدانی این شخص کیست؟ گفت نه. گفتند امیرمؤمنان است. دستپاچه شد و خرما را گرفت و پول غلام را پس داد و بدنبال علی(ع) روان شد و دامنش را گرفت و گفت: یا امیرالمؤمنین، از من راضی شو! علی(ع) فرمود: از تو راضیام بشرط آنکه حقوق مردم را رعایت کنی. سپس خطاب به تمام بازاریان فرمود: شما خرمافروشان، مساکین را سیر کنید تا کسبتان برکت یابد. سپس روان شد و به بازار ماهی فروشان درآمد و فرمود: از فروش سگماهی و ماهی مرده حذر کنید. سپس وارد بازار قصابها شد و فرمود: گوشتها را تمیز نگه دارید و تا یک گوسفند را کامل نفروختهاید، گوسفند بعدی را ذبح نکنید. سپس وارد بازار بزّازان شد و به لباسفروشی گفت لباس خوبی به سه درهم میخواهم. فروشنده گفت به چشم یا امیرمؤمنان. علی(ع) که دید فروشنده او را شناخته، سراغ فروشندهٔ دیگری رفت و چون دید او هم او را شناخته سراغ فروشندهٔ نوجوانی رفت. فروشنده دشداشهای به سه درهم به او فروخت که وقتی آنرا پوشید دستهایش را تا مچ و پاهایش را تا قوزک پوشاند. پس دست به دعا برداشت و فرمود: الحمد للّه الذي كساني من الرياش ما أواري به عورتي و أتجمّل به في الناس. و گفت این دعا را از رسول خدا(ص) آموختم. سپس عازم میدان اصلی شهر شد و در آنجا آبی طلب کرد و وضو گرفت. در اثنای وضو فرمود: پس کِی آن شقی پیدایش میشود؟ گفتند کدام شقی؟! فرمود: همانکه مقدّر است فرق مرا بشکافد! گفتند: قرار است چنین شود؟! فرمود: بله؛ آنکس که به من گفته، هرگز دروغ نمیگوید و هرچه من میگویم، دروغ نیست و واقع خواهد شد. در این اثناء صاحب مغازهای که علی(ع) دشداشه را از آنجا خریده بود دوان دوان آمد و گفت: یا امیرالمؤمنین، قیمت این دشداشه دو درهم است نه سه درهم. نوجوانی که در مغازهام کار میکند قرار بوده آنرا به دو درهم بفروشد و به گزاف به سه درهم فروخته. یک درهم باقی مانده را آوردهام. علی(ع) فرمود: نه، نیازی نیست؛ من به رضا آن را به سه درهم خریدم و او هم به سه درهم راضی بود.
محمد بن كعب القرظى قال: سمعت عليّا يقول لقد رأيتني و إنّي لأربط الحجر على بطني على عهد رسول اللّه صلى اللّه عليه و آله و سلّم من الجوع و إنّ صدقتي اليوم أربعين ألف دينار. (مناقب الإمام علیبنابیطالب ج۲ ص۶۶)
راوی گوید: شنیدم امیرمؤمنان(ع) میفرمود: روزی در زمان رسول خدا(ص) من از گرسنگی سنگی به شکم میبستم و اکنون روزی چهل هزار دینار در راه خدا صدقه میدهم.
نافع بن أبي نعيم قال: كان أبو طالب يعطي عليّا قدحا من لبن [كي] يصبّه على اللات [فكان عليّ يتأخّر الرجوع] حتّى يسمر فأنكر ذلك أبو طالب فبعث بعقيل فتبعه فإذا هو يشرب اللبن و يبول على اللات!!! فأخبر [عقيل] أبا طالب بذلك فأخذ [أبو طالب] القدح منه و دفعه إلى عقيل فكان يصبّه على اللات. (مناقب الإمام علیبنابیطالب ج۲ ص۶۶)
راوی گوید: به علی(ع) وقتیکه طفل بود، یکی از بستگانش قدحی شیر داد تا برای تقدیس بپای بت لات بریزد. شب شد و علی برنگشت. عقیل را از پیاش فرستادند. دیدند شیر را خودش نوشیده و در پای بت بول کرده!
محمد بن الحنفية عن أبيه قال: كان أبي رضوان اللّه عليه لم يسأله أحد شيئا فردّه إلاّ بما يرضيه [من القول]. و كان يدعو قنبرا بالليل فيحمل دقيقا و تمرا فيمضي به إلى أبيات قد عرفها فيصلهم و لا يطّلع عليه أحد. فقال محمد: يا أبة ما يمنعك أن تدفعه إليهم نهارا؟ فقال: يا بنيّ إنّ صدقة السرّ تطفئ غضب الربّ عزّ و جلّ. (مناقب الإمام علیبنابیطالب ج۲ ص۶۸)
محمدِ حنفیّه گوید: پدرم علی(ع) طوری بود که هرکس از او چیزی میخواست، راضی برمیگشت. شبها با غلامش قنبر، در هیئت ناشناس، آرد و خرما به درِ خانهها میبرد. گفتم چرا روز چنین نمیکنید؟ فرمود: صدقهٔ نهانی غضب خدا را فرو مینشاند.
أمّ هانئ بنت أبي طالب قالت: كان عليّ من أجود الناس لقد كان أبوه يوجّه معه باللطف إلى بعض أهله فيقول: يا أبة هذا قليل فزده. ثمّ يأتي أمه فاطمة بنت أسد فيقول: يا أمّه زيدي عليه من نصيبي!!! فتفعل و لقد كان يدفع إليه و إلى عقيل الشيء يسوّى بينهما فيميل عقيل عليه و يقول له: أعطيت أنت أكثر مما أعطيت أنا!! فيضعه [علي نصيبه] بين يديه و يقول [له]: خذ منه ما تريد!!! و ما ردّ سائلا قطّ منذ هو صبيّ إلى أن استشهد رضي اللّه عنه. (مناقب الإمام علیبنابیطالب ج۲ ص۶۹)
امّهانی خواهر امیرالمؤمنین(ع) گوید: علی از بچگی پر از جود و کرم بود. هرگاه پدرمان به او توشهای میداد تا به ارحام برساند، علی میگفت: پدر! بیشترش کن. بعد هم پیش مادرمان فاطمه بنت أسد میرفت و میگفت: مادر، از سهم خودم کم کن و به توشهٔ ارحام بیفزا! همیشه به او و عقیل، سهمِ برابر میدادند، اما معمولاً عقیل میگفت: سهم تو از من بیشتر است! پس علی از سهم خود به عقیل میداد و باز میگفت: هرچه میخواهی بردار! علی از بچگی تا شهادت، هرگز سائلی را ردّ نکرد.
عثمان الأعشى عن رجل قد سمّاه قال: كان عليّ إذا دخل شهر رمضان يعشّي ليلة عند حسن و ليلة [عند الحسين و ليلة] عند ابن عبّاس فلا يزيد على ثلاث لقم. (مناقب الإمام علیبنابیطالب ج۲ ص۷۱)
راوی گوید: ماه رمضان، علی(ع) یک شب مهمان حسن بود و یک شب مهمان حسین و یک شب مهمان ابنعبّاس. معمولاً هم بیش از چند لقمه نمیخورد!
عقيل بن أبي طالب قال: حدّثتني عمّتي قالت: دخلت على عليّ بالكوفة و هو جالس على برذعة حمار منتثلة. [قالت:] فدخلت على امرأة له من بني تميم فعذلتها و لمتها و قلت لها: هذا بيتك ممتلئ ثيابا و أمير المؤمنين جالس على برذعة حمار منتثلة؟! قالت: لا تلوميني فإنّا لا نخرج إليه ثوبا و تنكره إلاّ بعث به إلى بيت مال اللّه فألقي فيه!!! (مناقب الإمام علیبنابیطالب ج۲ ص۷۲)
عقیل از عمّهاش روایت میکند که: در کوفه نزد علی(ع) رفتم. دیدم بر کهنه پالانِ الاغی نشسته! سپس به خانهٔ یکی از زنانش از بنیتمیم رفتم و دیدم پُر از فرشهای مرغوب است. گفتم چنین زیراندازهایی اینجاست و علی بر پالان الاغ مینشیند؟! گفت: مرا ملامت مکن! هر لباس یا زیراندازی به او میدهیم، میبرد و قاطیِ بیتالمال میکند.
أبو بكر الهذلي عن الحسن قال: حدثني رجل من بني تميم قال: وجّهني عبد اللّه بن عبّاس إلى عليّ بن أبي طالب عليه السلام و هو بالكوفة بستّمائة ألف درهم فضلت من عطايا أهل البصرة فقدمت عليه و هو يعشّي الناس في شهر رمضان فقال: يا أخا بني تميم اجلس فأصب مع الناس. فقلت: بل أقوم معك و أعينك حتّى يفرغوا. قال: ذلك إليك. فلمّا فرغوا قبض على ذراعي [و ذهب بي إلى بيته] فلمّا دخل منزله جلس ثمّ قال: يا قنبر ائتني بالمزود فجاءه بمزود مختوم فنظر إلى ختمه فقلت في نفسي هذا مال يريد أن يدفعه لي ففتحه فأخرج لي كسر خبز يابس فبلّه بماء و أتي بزيت و ملح فصبّ عليه و قال: ادن يا أخا بني تميم. فقلت: أقلني يا أمير المؤمنين ردّني إلى أصحابي!! فقال: هيهات فاتك أصحابك؟! يا قنبر ائت الحسن بن عليّ فقل له: إنّه نزل بنا ضيف فإن يك عندك غياث فأغثه. [قال: فذهب قنبر إلى بيت الحسن عليه السلام] فجاء بصحفة فيها مرق و لحم و أرغفة فوضع بين يدي فجعلت آكل فقال: يا أخا بني تميم إنّك لحاذق بأكل هذا! فقلت: [و] أنت و اللّه حاذق بأكل فلق الخبز!! فبكى [عليه السلام] ثمّ قال: يا أخا بني تميم متى ساويناهم في طعامهم سألنا اللّه عن ذلك!! (مناقب الإمام علیبنابیطالب ج۲ ص۷۳)
راوی گوید: ماه رمضانی، ابنعبّاس مرا با مالی از بصره به کوفه فرستاد. مال را که به علی(ع) در مسجد کوفه رساندم، گفت با مردم در مسجد افطار میکنی؟ گفتم: میخواهم با خود شما باشم. فرمود: هر طور مایلی. پس صبر کردم تا کارهای مردم را رتق و فتق نمود و با او عازم خانهاش شدم. وقتی نشستیم، از قنبر کیسهٔ چرمی را طلب کرد. قنبر کیسهای را که درش محکم گره خورده بود آورد. با خودم گفتم لابد میخواهد از کیسه، طلا درآورد و به من ببخشد. اما دیدم در کیسه نان خشک است! فرمود: بفرما! گفتم: اگر اجازه بدهی، برگردم همان مسجد افطار کنم! فرمود: افطار مسجد دیگر تمام شده. قنبر را فرستاد و فرمود: از منزل حسن برای مهمان ما غذا بیاور. قنبر رفت و بشقابی پر از گوشت و خورشت آورد و جلوی من نهاد تا بخورم. امیرمؤمنان(ع) فرمود: این را دوست داری؟! به طعنه گفتم: بله، شما همان را که دوست دارید بخورید! امیرمؤمنان(ع) در این لحظه زیر گریه زد و فرمود: اگر در غذا با فقیرترینِ آنها مساوی نباشم، چطور فردا جواب خدا را بدهم؟!!!
عبد اللّه بن حسين عن محمد بن عليّ قالوا: كان أبو نيزر من أبناء بعض ملوك الأعاجم فرغب في الإسلام فأتى رسول اللّه صلى اللّه عليه و آله و سلّم و كان معه فلمّا توفّي رسول اللّه صار مع فاطمة و ولدها رحمة اللّه عليهم. قال أبو نيزر: جاءني عليّ بن أبي طالب و أنا أقوم بالضيعتين عين أبي نيزر و البغيبغة فقال: هل عندك من طعام؟ فقلت: [عندنا] طعام لا أرضاه لك قرع من قرع الضيعة صنعته بإهالة سنخة فقال: عليّ به. فقام إلى الربيع -[و هو الجدول]- فغسل يده فأصاب من ذلك شيئا ثم رجع إلى الربيع فغسل يده بالرمل حتّى أنقاها ثم ضمّ يديه كلّ واحدة إلى أختها ثم شرب بها حسا من الربيع [ثم] قال: يا أبا نيزر [إنّ] الأكفّ أنظف الآنية ثم مسح [من] ذلك الماء على بطنه ثم قال: من أدخله بطنه النار فأبعده اللّه. ثمّ أخذ المعول و انحدر إلى العين فأقبل يضرب فيها و أبطأ عليه الماء فخرج [و] قد تفضّخت جبهته عرقا فاستشفّ العرق من جبينه ثم أخذ المعول و عاد إلى العين فأقبل يضرب فيها و جعل يهينم فانثالت كأنّها عنق جزور فخرج مسرعا فقال: أشهد اللّه أنّها صدقة عليّ بدواة و صحيفة!! قال [أبو نيزر]: فعجلت بها إليه فكتب [عليه السلام]: بسم اللّه الرحمن الرحيم هذا ما تصدّق به عبد اللّه عليّ أمير المؤمنين تصدّق بالضيعتين المعروفتين بعين أبي نيزر و البغيبغة على فقراء أهل المدينة و ابن السبيل ليقي اللّه وجهي حرّ النار يوم القيامة و لا تباعا و لا توهبا حتّى يرثهما اللّه و هو خير الوارثين إلاّ أن يحتاج الحسن [أ] و الحسين فهما طلق لهما ليس لأحد غيرهما. قال [أبو نيزر]: فركب الحسين دين فحمل إليه معاوية بعين أبي نيزر مائتي ألف دينار فأبى [الحسين] أن يبيع و قال: إنّما تصدّق بها أبي ليقي اللّه بها وجهه حرّ النار. (مناقب الإمام علیبنابیطالب ج۲ ص۸۱)
راوی گوید: ابونیزر از فرزندان ملوک حبشه بود. مُلک را رها کرده و نزد رسول خدا(ص) آمده و اسلام آورد و در مدینه ماند. پس از رسول خدا(ص) با علی(ع) ماند (گوییم: و گویا عاقبت در کربلا در رکاب امام حسین(ع) شهید شد. ابونیزر از خاندان پادشاهان حبشه و به احتمال زیاد فرزند نجاشی بود. پس از مرگ نجاشی سراغش آمدند تا پادشاهی حبشه را بپذیرد. امّا نپذیرفت و گفت با رسول خدا بودن را بر پادشاهی ترجیح میدهم) ابونیزر گوید: در بُغَیبَغبه (در چهار فرسخی ینبع) در باغ ساکن و مشغول لایروبی چشمه بودم که علی(ع) آمد. گفت: چیزی برای خوردن پیشت هست؟ گفتم: بله ولی شاید شما نپسندید! کمی کدوست که در روغن پختهام. فرمود: همان را بیاور. سپس رفت و در چشمه دستانش را شست و با کف دو دستش آب خورد و فرمود بهترین کاسه همین است! و سپس کمی از آب بر شکمش ریخت و فرمود: حیف اگر شکمپرستی، کسی را جهنمی کند! پس از غذا کلنگ را برداشت و بجان چشمه افتاد و شروع کرد به لایروبی آن. پیوسته عرق میریخت و گاهی که خسته میشد کمی استراحت میکرد و دوباره سراغ چشمه میرفت و آنرا میکَند. به ناگاه آبی خروشان بقدر گردن شتر فوران کرد. علی(ع) فریاد زد: به خدا قسم که این چشمه صدقهٔ من در راه خداست. فرمود: ابانیزر، قلم و کاغذ بیاور! زود قلم و کاغذی فراهم کردم. نوشت: بسم الله الرحمن الرحیم. این چشمه و باغ را که ازین پس چشمهٔ ابینیرز نام دارد، بندهٔ خدا علی، امیرمؤمنان، در راه خدا وقفِ فقیران مدینه و در راه ماندگان میکند. تا روزی که خدا را ملاقات میکند از آتش جهنم مصون باشد. تولیّت چشمه را هم به حسن و حسین میسپارم. ابونیزر گوید: سالها بعد وقتی حسین(ع) مقروض بود، معاویه مال فراوانی پیشنهاد کرد تا چشمه و مزرعه را که به آن چشم داشت از او بخرد ولی امام حسین(ع) نپذیرفت و فرمود: این چشمه را پدرم وقف کرده تا حائل او از آتش جهنم باشد.
هشام عن أبيه قال: دخل عليّ بن أبي طالب على صعصعة بن صوحان عائدا [له] فقال عليّ لصعصعة: و اللّه ما علمتك إلاّ خفيف المؤنة حسن المعونة. [ف] قال صعصعة: و أنت و اللّه يا أمير المؤمنين إنّي و اللّه [ما علمتك إلاّ و اللّه] في عينك لعظيم و أنّك بالمؤمنين لرحيم و أنّك بكتاب اللّه لعليم. فلمّا أن قام [عليّ عليه السلام] ليخرج قال لصعصعة: لا تجعل عيادتي [لك] فخرا على قومك ف إِنَّ اَللّهَ لاٰ يُحِبُّ كُلَّ مُخْتٰالٍ فَخُورٍ. (مناقب الإمام علیبنابیطالب ج۲ ص۸۴)
راوی گوید: امیرمؤمنان(ع) به عیادت صعصعة بن صوحان آمد و به او فرمود: به خدا که تو ای صعصعة، خفیفالمؤنه و حسنالمعونهای (یعنی بر کسی بار نیستی و یاور همهای). صعصعة نیز عرضه داشت: بخدا که تو هم یا امیرالمؤمنین، خدابین و به مؤمنین رحیم و به کتاب خدا علیم هستی. موقع رفتن، علی(ع) به صعصعة فرمود: مبادا عیادت مرا با افتخار برای قومت تعریف کنی! که خدا فرموده: خیالپردازانِ فخرفروش را دوست ندارد.
بكر بن عبد اللّه المزني: أنّ عليّا دعا غلاما له فلم يجبه فخرج فإذا هو بباب البيت فقال: ما منعك من إجابتي؟ أ ما سمعت دعائي؟ قال: بلى و لكنّي كسلت عن إجابتك و أمنت عقوبتك! فقال [عليّ عليه السلام]: الحمد للّه الذي جعلني ممن يأمنه خلقه اذهب فأنت حرّ لوجه اللّه. (مناقب الإمام علیبنابیطالب ج۲ ص۸۶)
راوی گوید: علی(ع) غلامش را صدا زد اما جوابی نشنید. بدنبالش گشت و دید نزدیک درِ خانه است. به او گفت: چرا جواب نمیدهی؟ صدایم را نشنیدی؟! غلام گفت: شنیدم؛ اما حوصلهٔ اجابت نداشتم، از طرفی از عقابِ تو هم ایمنم! (یعنی میدانم تنبیهم نمیکنی). علی(ع) فرمود: شکرِ خدا که مرا از کسانی قرار داده که خلق از آنها ایمناند! سپس به آن غلام گفت: برو که برای خدا آزادت کردم.
كميل بن زياد النخعي قال: أخذ علي بن أبي طالب عليه السلام بيدي فأخرجني إلى الجبّانة فلمّا أصحرنا تنفّس الصعداء ثمّ قال: يا كميل بن زياد القلوب أوعية فخيرها أوعاها. الناس ثلاثة فعالم ربّانيّ و متعلّم على سبيل نجاة و همج رعاع. يا كميل بن زياد العلماء باقون ما بقي الدهر. (مناقب الإمام علیبنابیطالب ج۲ ص۹۴)
کمیل بن زیاد گوید: علی(ع) دست مرا گرفت و با خود به صحرا برد. تنها که شدیم آهی کشید و فرمود: ای کمیل، قلبها مثل ظرف میمانند. بهترینشان، پر ظرفیتترینِ آنهاست. مردم سه دستهاند: عالم ربّانی، متعلّمِ راه نجات، و آدمهای بیسروپا. سپس فرمود: عالمان باقیاند، تا روزگار باقی است.
سلمة بن أبي الطفيل عن أبيه قال: خرج عليّ يوما من منزله و إذا قوم جلوس فقال: من أنتم؟ قالوا: نحن شيعتك يا أمير المؤمنين. فقال: سبحان اللّه فما [لي لا] أرى عليكم سيماء الشيعة؟ قالوا: يا أمير المؤمنين و ما سيماء الشيعة؟ قال: عمش العيون من البكاء خمص البطون من الصيام ذبل الشفاه من الدعاء صفر الألوان من السهر على وجوههم عزة الخاشعين. (مناقب الإمام علیبنابیطالب ج۲ ص۲۹۴)
علی(ع) روزی از منزلش خارج شد. دید عدّهای بیرون در نشستهاند. پرسید: شما دیگر کی هستید؟ گفتند: ما شیعهٔ تو هستیم یا امیرالمؤمنین. فرمود: سبحان الله؛ پس چرا در شما سیمای شیعیان را نمیبینم؟! گفتند: سیمای آنان چگونه است؟! فرمود: چشمها فرورفته از گریه، شکمها آب شده از روزه، لبها خشک از دعا، رخسارهها زرد از شبخیزی. و از همه مهمتر: در چهرههایشان عزّت خاشعین را میشود دید.
الزهري قال: قال المغيرة [بن شعبة]: لعلي بن أبي طالب رضي اللّه عنه: إنّي قد غششتك ثلاث [مرّات] من الدهر و اللّه لأنصحنّك اليوم دع معاوية على أهل الشام و استبق الزبير على العراق؟ فإذا استقام لك الأمر فاعزلهما!! [ف] قال [له علي عليه السلام]: ليس يحكمان في سلطاني يوما واحدا لا و اللّه و لو تخطّفني السباع و الطير! (مناقب الإمام علیبنابیطالب ج۲ ص۳۱۲)
راوی گوید: مغیرة بن شعبه به علی(ع) گفت: من تا بحال سه بار علیه تو بودهام؛ اما اینبار بخدا خیر تو را میخواهم! فعلاً معاویه را بگذار به شام دلخوش باشد و به زبیر هم مدتی امارت عراق را بسپار. پایههای حکومتت که مستحکم شد، هر دو را عزل کن! علی(ع) به او فرمود: اگر بمیرم چنین نمیکنم! چنین کسانی در حکومت من منصبی ندارند.
أبي البختري و أصحاب عليّ قالوا: لمّا ظهر عليّ على أهل البصرة قال: لا تقتلوا مدبرا و لا تدفّفوا على جريح و لكم ما في عسكرهم و على نسائهم العدّة و ما كان لهم من مال في أهليهم فهو ميراث على فرائض اللّه تعالى قالوا: كيف يحلّ لنا دماؤهم و لا يحلّ لنا نساؤهم و أرقّاؤهم؟ قال: لا يحلّ لكم ذلك. فلمّا أكثروا عليه قال: هاتوا سهامكم اقرعوا على عائشة!! قالوا: نستغفر اللّه. قال: و أنا. (مناقب الإمام علیبنابیطالب ج۲ ص۳۳۱)
راوی گوید: علی(ع) که بر لشکر جمل ظفر یافت، فرمان داد: فراریان را نکشید؛ زخمیان را زخم مزنید؛ غنائم جنگی از آنِ شماست، اما متعرّض زنانشان نشوید و به اموال شخصیشان دست درازی نکنید که طبق کتاب خدا میراث است. گفتند: چطور خونشان مباح است ولی اموالشان و زنانشان بر ما حرام؟! فرمود: همان که گفتم! باز اصرار کردند و پافشاری. پس فرمود: بیایید قرعه بکشیم ببینیم عایشه برای چه کسی با شد! گفتند: پناه بر خدا، استغفر الله! فرمود: من هم برای همین میگویم.
رجل من بني نصر بن معاوية قال: كنّا عند عليّ [عليه السلام] فذكرنا الخوارج فسببناهم فقال: لا تسبّوهم فإن قاتلوا إمام عدل فقاتلوهم و إن قاتلوا إمام جور فلا تقاتلوهم فإنّ لهم بذلك مقالا. (مناقب الإمام علیبنابیطالب ج۲ ص۳۳۲)
راوی گوید: پیش علی(ع) بودیم. صحبتِ خوارج شد. به آنها ناسزا گفتیم! فرمود: به خوارج ناسزا مگویید! اگر با امام عادل جنگیدند، با آنها بجنگید و اگر با امام جور جنگیدند، ولشان کنید. چون حجّتی پیش خود دارند.
رياح بن الحارث يقول: كان عليّ في المسجد و الحرورية في السوق ينادون: «لا حكم إلاّ للّه» فأجابهم عليّ: حكم اللّه ننتظر فيكم [إنّها] كلمة حقّ يراد بها باطل. فقال الناس: يا أمير المؤمنين أمتهم. قال: فقال: كلاّ و اللّه إنّهم لفي أصلاب الرجال. (مناقب الإمام علیبنابیطالب ج۲ ص۳۴۰)
راوی گوید: علی(ع) در مسجد کوفه بود درحالیکه خوارج بیرون مسجد، در بازار، جمع شده و همه با هم فریاد میزدند: لا حکم الا للّه. علی(ع) فرمود: ما هم منتظر حکم خدا راجع به شما هستیم! شعار "لا حکم الا للّه" کلام حقّی است اما قصد شومی پشت آن است. اطرافیان پرسیدند: یا امیرالمؤمنین، آیا این جماعت ریشهکن خواهند شد؟ فرمود: هرگز! تفکر خوارج نمیمیرد و در هر قرن باز زاده خواهد شد.
كثير بن نمر قال: بينما أنا في الجمعة و عليّ على المنبر إذ قام رجل فنادى: «لا حكم إلاّ للّه» ثمّ قال آخر: «لا حكم إلاّ للّه» ثمّ قاموا من نواحي المسجد يحكّمون فأشار إليهم عليّ بيده [أن] اجلسوا [ثمّ قال:] نعم لا حكم إلاّ للّه [و الذي تقولون] كلمة حقّ يطلب بها باطل حكم اللّه أنتظر فيكم ألا إنّ لكم عندنا ثلاث خلال ما كنتم معنا لا نمنعكم مساجد اللّه أن تذكر [وا] فيها اسمه و لا أمنعكم الفيء ما دامت أيديكم مع أيدينا و لا نقاتلكم حتّى تقاتلونا. (مناقب الإمام علیبنابیطالب ج۲ ص۳۴۱)
راوی گوید: روز جمعهای علی(ع) بر منبرِ مسجدِ کوفه خطبه میخواند که یکی از خوارج برخواست و فریاد زد: لا حکم الا للّه. سپس یکی دیگر بلند شد و چنین کرد. کمکم از گوشه و کنار مسجد غوغا برخواست و شعار لا حکم الا للّه به آسمان بلند شد. علی(ع) با دست اشاره کرد که ساکت شوید. ساکت که شدند فرمود: بله؛ من هم میدانم که لا حکم الا للّه، اما مراد شومی پشت این حرفِ حق پنهان است. سپس فرمود: ما هم منتظر حکم خدا راجع به شما هستیم و تا آنوقت سه چیز را نسبت به شما رعایت میکنیم: شما را از مساجد بیرون نمیکنیم و مانع عبادت شما نمی شویم؛ سهم شما را از بیتالمال قطع نمیکنیم مادامیکه علیه ما توطئه نکنید؛ و بر شما شمشیر نمیکشیم مادامیکه شمشیر شما علیه ما در نیام باشد.
أمّ هانئ بنت أبي طالب: أنّ عليّا دخل على أمّ هانئ بنت أبي طالب فقال: ما لي لا أرى عندكم بركة؟ فقالت أمّ هانئ: كفى [بأمير المؤمنين بركة] فقال: لست أعني هذه إنّما أعني الشاة. [قالت:] فقرّبت له طعاما فأكل ثمّ استسقى فذهبت للماء فإذا رجلان على باب الحجرة فاستئذنا فأذن لهما قالت: [ف] نزلت إلى أسفل الدار فأبطأت و اللّه بالماء فصعدا الدرج و أحدهما يقول لصاحبه: إنّما بايعته أيدينا و لم يبايعه قلوبنا!!! قالت: فأتيته [بالماء] فوضعت القدح بين يدي عليّ صلوات اللّه عليه قالت: فقلت له: جعلت لك الفداء إنّي سمعت هذين الرجلين يقولان: إنّما بايعته أيدينا و لم يبايعه قلوبنا. [قالت:] فقرأ عليّ هذه الآية: إِنَّ ٱلَّذِينَ يُبٰايِعُونَكَ إِنَّمٰا يُبٰايِعُونَ اَللّٰه يَدُ اَللّٰه فَوْقَ أَيْدِيهِمْ [۱۰ /الفتح: ۴۸] [فقرأ الآية الكريمة] حتّى ختمها. قال؟ فقلت لأمّ هانئ: من هذان الرجلان؟ قالت: طلحة و الزبير. (مناقب الإمام علیبنابیطالب ج۲ ص۳۴۲)
یکی از دختران علی(ع) روایت میکند: امیرمؤمنان(ع) به خانهٔ ما آمد. فرمود: چرا خانهٔ شما از برکت خالی است؟ گفتم: وجود شما که به خانه ما آمده برکت است. فرمود: منظورم این نبود؛ چرا در خانه گوسفند ندارید؟! گوسفند برکت است. سپس چیزی خورد و آب خواست. رفتم آب بیاورم که دو نفر اجازهٔ ورود خواستند و وارد اتاق شدند. آب آوردنم کمی طول کشید و با بیرون رفتن آنها همزمان شد. دیدم موقع رفتن، آرام به هم میگویند: ما با دستمان با علی بیعت کردیم نه با دلمان(یعنی اگر بیعت را بکشیم بر ما حرجی نیست). نزد امیرمؤمنان(ع) که آمدم آنچه را از آن دو شنیده بودم گفتم. علی(ع) تلاوت فرمود: إِنَّ الَّذِينَ يُبَايِعُونَكَ إِنَّمَا يُبَايِعُونَ اللَّهَ يَدُ اللَّهِ فَوْقَ أَيْدِيهِمْ فَمَنْ نَكَثَ فَإِنَّمَا يَنْكُثُ عَلَى نَفْسِهِ وَ مَنْ أَوْفَى بِمَا عَاهَدَ عَلَيْهُ اللَّهَ فَسَيُؤْتِيهِ أَجْراً عَظِيماً (فتح: ۱۰) کسانیکه با تو بیعت میکنند در واقع با خدا بیعت میکنند. دست خدا بالای دستهای ایشان است. هرکس بیعت شکنی کند دودش به چشم خودش رفته و هرکس به عهدی که با خدا بسته وفا کند زودا که خدا اجری عظیم به او دهد. سپس به من که هنوز سنی نداشتم فرمود: میدانی اینها کی بودند؟ گفتم: نه. فرمود: طلحه و زبیر.
أبي عبد اللّه الجدلي قال: بينا نحن بمكّة و قد قتل عثمان في ذي الحجّة فأقبل طلحة و الزبير حتّى قدما على عائشة فدخلا عليها فخرج مناديها فنادى: من كان يريد الخروج مع طلحة و الزبير فليسر فإنّ أمّ المؤمنين سائرة!! قال أبو عبد اللّه: فدخلت عليها - و كنت لها صديقا - فقلت لها: يا أمّ المؤمنين هل أخرجك رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم في غزوة قطّ أو في قتال؟ أو لم يأمرك أن تقعدي في بيتك؟ [قال:] فلم أزل بها و أذكّرها و أناشدها حتى قعدت فأمرت مناديها [أن ينادي:] من كان يريد الخروج مع طلحة و الزبير فإنّ أمّ المؤمنين قد قعدت. فلمّا سمع طلحة [نداء] المنادي أقبل فدخل عليها فنفث في أذنها فخرج مناديها فنادى: من كان يريد المسير مع طلحة و الزبير فليسر فإنّ أمّ المؤمنين سائرة.!! فلمّا كان من أمرها ما كان و رجعت إلى المدينة [سرت إليها حتّى وقفت على باب بيتها ف] قلت: سلام عليك [يا أمّاه] أ يدخل أبو عبد اللّه الجدلي؟ قال: [فأذنت لي بالدخول فدخلت و سلّمت عليها] فانتحبت [حينما رأتني] حتى رحمتها ثمّ أنشأت تحدّثني: قالت: وقفت مع الناس يوم الجمل على تلّ عليّ فسمعت صوتا لم أسمع مثله قطّ فقلت لغلام كان معي: اذهب ويحك فانظر ما هذا الصوت؟ فذهب ثمّ أتاني فقال: تواقعوا. فقلت: الصوت فينا أو فيهم؟ قال: لا بل فيكم. فقلت: ذاك خير لنا أو شرّ لنا؟ قال: لا بل شرّ لكم. قالت: فسمعت الصوت مرّة أخرى فأرسلت الغلام فقال لي مثل مقالته [في] المرّة الأولى فسمعت الثالثة فذهبت أنظر فإذا أنا في مثل لجّة البحر! قالت: و زلق الجمل فبرك و جاء رجل حتّى أدخل يده فقلت: ويلك من أنت؟ فقال: أبغض أهلك إليك. قلت: محمد؟ قال: نعم. قالت: فلا تسأل عن عذل قالت: ثمّ جاء عمّار و جاء الأشتر فلا تسألا عن عذل و شتم!!! حتّى قال: وددت؟ أنّ السيف كان نالك. (مناقب الإمام علیبنابیطالب ج۲ ص۳۴۴)
راوی گوید: ماه ذیالحجّه بود. ما در مکّه بودیم که عثمان را در مدینه کشتند و مردم با علی(ع) بیعت کردند. طلحه و زبیر که قصد پیمان شکنی داشتند خود را به مکه رساندند و در آنجا عایشه را فریفتند و قصد تجهیز سپاه برای جنگ با علی کردند. طوریکه منادی ندا داد: ای مردم، هرکس میخواهد همراه طلحه و زبیر خروج کند، امّ المؤمنین هم چنین قصدی دارد و عنقریب به راه میافتد. من که دیدم هوا پس است سراغ عایشه رفتم. او حرف مرا قبول داشت. گفتم: یا امّ المؤمنین، مگر رسول خدا(ص) شما را با خود به جنگ میبرد که با اینها میخواهی عازم جنگ شوی؟! مگر امر نکرد که در خانه بنشینید؟! خلاصه آنقدر تحذیرش کردم تا قانع شد و منادی را فرستاد و ندا داد که: ای مردم، امّ المؤمنین نمیرود؛ اما هر که میخواهد، با طلحه و زبیر همراه شود! طلحه که صدای منادی را شنید سراغ عایشه رفت و آنقدر برایش آسمان ریسمان بافت تا باز نظرش را برگرداند و باز صدای منادی بلند شد که: ای مردم، امّ المؤمنین باز عزم همراهی کرد. مدتی بعد از جنگ جمل که عایشه را به مدینه برگرداندند، دوباره به دیدارش رفتم. از من خجالت کشید و مدتی سکوت کرد. سپس لب به سخن گشود و گفت: روز جنگ جمل من در هودج بر فراز شتر بودم. دو لشکر رو در روی هم ایستادند و سپس جنگ آغاز شد. صدای غریو جنگ و چکاچک شمشیرها و نعرهها برخواست. به خادم خود گفتم ببین این صدا در لشکر ماست یا لشکر علی؟ گفت: متاسفانه در لشکر ما! گفتم ببین اوضاع خوب است یا بد؟ گفت: متاسفانه بد! بعد کمی اوضاع آرام شد و بعد از آن دوباره صدای جنگ بالا گرفت و اینبار نزدیک و نزدیکتر شد. بار سوم که آتش جنگ بالا گرفت خودم پردهٔ هودج را کنار زدم و دیدم شترم مثل قایقی است وسط دریایی طوفانی. به ناگاه دستان شتر را کسی پی کرد و شتر با هودج بر زمین افتاد. من در هودجِ واژگون کز کرده بودم که دیدم کسی بسوی هودج آمد و دستی داخل آمد! گفتم کیستی؟ گفت: آنکه همیشه خیرخواه تو بوده اما تو همیشه از وی متنفّر بودهای! گفتم: محمد؟! گفت: آری(امیرمؤمنان خویش را نفس پیامبر میدانست). عایشه گوید: گفتم یا علی ملامتم مکن! در این وقت عمّار و اشتر هم سر رسیدند. علی(ع) به آندو گفت: بیملامت و شتم! و سپس به من گفت: همین را میخواستی؟! که طعمهٔ شمشیرها شوی؟!
كهيل عن كثير: عن ابن اليمان قال: دخلت المسجد فإذا خمسة نفر يسبّون عليّا و يلعنونه و إذا فيهم رجل عليه برنس و هو يقول: عليه عهد اللّه لأضربنّه بالسيف ضربة أقتله بها!!! [قال:] فأخذت الرجل صاحب البرنس الذي عاهد اللّه ليضربنّه و ليقتلنّه قال: فاجتمع عليّ الناس فقال بعضهم: إنّك لمتكلّف أرسل الرجل. و قال بعضهم إنّك لغريب. فقلت: ويلكم إنّي سمعت منه ما لا أدعه حتّى آتي به إلى أمير المؤمنين قال: فجررت يده حتّى أدخلته عليه فقصصت عليه القصة قال: ويلك من أنت؟ قال: أنا مساور المنقري قال عليّ: فخلّ سبيله! قلت: [لا] و اللّه لا أفعل!! قال: خلّ سبيله. قال: قلت: أخلّي سبيله و قد عاهد اللّه ليقتلنّك؟ قال: ويلك [كيف] أقتله و لم يقتلني [بعد]؟ / ۱۷۸ /أ/ قال: قلت: فإنّه قد لعنك! قال: إن شئت فالعنه و إن شئت فدعه!!!. (مناقب الإمام علیبنابیطالب ج۲ ص۳۶۰)
راوی گوید: وارد مسجد کوفه شدم. دیدم گوشهٔ مسجد پنج نفر جمع شده و علی را لعن میکنند. یکی از آنها که بُرُنُسی بر تن داشت، میگفت: با خدا عهد کردهام که علی را با شمشیرم به درک واصل کنم! دیگر نتوانستم تحمّل کنم و مردک را گرفتم و داد و هوار براه انداختم. مردم دور ما جمع شدند. گفتم این مرد سوگند خورده که علی را بکشد. مردم گفتند رهایش کن! گفتم رها نمیکنم تا خود علی بیاید. غوغا بالا گرفت و ما را پیش علی(ع) بردند. فرمود: تو کیستی و قصه چیست؟ ماجرا را گفتم. فرمود: این مرد را ول کن! گفتم: نه بخدا ولش نمیکنم. فرمود: میگویم ولش کن! گفتم: ولش کنم درحالیکه میگوید میخواهد شما را بکشد؟! فرمود: هنوز که نکشته! چطور کسی را به کاری که هنوز نکرده عقاب کنم؟! گفتم: او شما را لعن هم میکرد. علی(ع) فرمود: اگر بخواهم من هم لعنش میکنم و اگر بخواهم میبخشم. تو ولش کن!
مجالد عن الشعبي: عن مسروق قال: قالت عائشة: يا مسروق إنّك من ولدي و إنّك من أحبّهم إليّ فهل عندك علم من المخدج؟ قال: قلت: نعم قتله عليّ بن أبي طالب عليه السلام على نهر يقال له: «تامراء» أعلاه و أسفله النهروان بين أخاقيق و طرفاء. قال: قالت: ابغني على ذلك بيّنة. قال: فأتيتها بسبعين رجلا من كلّ [سبع] بعشرة و كان الناس إذ ذاك أسباعا فشهدوا أنّ عليّا قتله على نهر يقال له: تامرا أعلاه و أسفله النهروان بين أخاقيق و طرفاء. قال: فقالت عائشة: لعن اللّه فلانا - تعني عمرو بن العاص - فإنّه حدّثني أنّه قتله على نيل مصر!!! [قال مسروق:] قلت: يا أمّة فأسألك بحقّ اللّه و حقّ رسوله و بحقّي فإنّي من ولدك أيّ شيء سمعت من رسول اللّه صلى اللّه عليه و آله و سلّم يقول فيهم؟ قالت: سمعت رسول اللّه صلى اللّه عليه و آله و سلّم يقول [فيهم]: هم شرّ الخلق و الخليقة يقتلهم خير الخلق و الخليقة و أقربهم عند اللّه وسيلة يوم القيامة. (مناقب الإمام علیبنابیطالب ج۲ ص۳۶۱)
راوی گوید: عایشه از من پرسید: میگویند علی، مُخدَج را کشته! تو خبر داری؟ گفتم: بله گویا چنین کسی در میان کشتگان نهروان دیده شده. گفت: برایم بیّنه بیاور. به کوفه نامه نوشتم و هفتاد نفر شهادت دادند و امضاء کردند که چنین واقعهای را در نهروان دیدهاند. عایشه وقتی برایش مسجّل شد، گفت: خدا عمروعاص را لعنت کند! به من گفت مُخدج را در کنار نیل او کشته. راوی گوید: عایشه را سوگند دادم که راستِ آنچه را که از رسول خدا(ص) راجع به مخدج شنیده، برایم بازگو کن. گفت: با رسول خدا و علی تنها بودم که رسول خدا فرمود: روزگاری کنار نهری، بدترینِ مردمان بدست بهترینِ مردمان که شفیع قیامتاند کشته میشوند.
(گوییم: در روایات دیگر آمده که رسول خدا(ص) در آن روز فرموده بود: در میان کشتگان کسی است که دستش معلول است و پستانی در گردن دارد. پس علی(ع) فرمود در میان کشتگان خوارج بگردید و مخدج یا چنانکه در برخی احادیث آمده مدحج را برایم پیدا کنید! بسیار گشتند و پیدا نمی شد اما علی(ع) اصرار داشت که باید باشد. عاقبت کسی را یافتند که یک دستش معلول و بسیار کوچک بود. علی(ع) فرمود: خودش است؛ علامت دیگری هم در گردن دارد. دیدند در گردنش هم پستانی است مثل پستان سگان. در این وقت علی(ع) خرسند گشت و فرمود: صَدَق رسولُ الله! خبر مدحج را عایشه برای این و آن تعریف کرده بود. برای همین عمروعاص مدعی بود مدحج را دیده و کشته تا فضیلتی برای خود جعل کند. در روایات است که وقتی برای عایشه اثبات شد که مدحج از سپاه خوارج بوده و بدست سپاه علی(ع) کشته شده، بر زبان آورد که: افسوس؛ این فضیلت هم مال علی شد!
محمد بن جعفر قال: قال علي(ع): يشترك في حب ابني فاطمة البر و الفاجر و أبى اللّه أن يحبني إلا مؤمن. (مناقب الإمام علیبنابیطالب ج۲ ص۴۷۷)
امیرمؤمنان(ع) فرمود: فرزندان فاطمه را بِرّ و فاجر دوست میدارند؛ اما خدا ابا دارد که جز مؤمن واقعی مرا دوست بدارد.
عدي بن ثابت: عن زر قال: قال علي: و الذي فلق الحبة و برأ النسمة و نصب الكعبة لعهد إلي النبي صلّى اللّه عليه و آله و سلّم لا يحبك إلا مؤمن و لا يبغضك إلا منافق أو كافر. و قال: يا علي، حبّك إيمانٌ و بغضُك نفاق. (مناقب الإمام علیبنابیطالب ج۲ ص ۴۷۹ و ۵۸۹)
امیرمؤمنان(ع) فرمود: قسم به خدایی که دانه را شکافت و کعبه را بنیان نهاد، پیامبر(ص) با من عهد کرد که جز مؤمن تو را دوست نمیدارد و جز منافق یا کافر از تو دلچرکین نیست. و فرمود: یا علی، حبّ تو ایمان است و بغض تو نفاق.
محمد بن عمر بن علي بن أبي طالب عن أبيه: عن عليّ قال: أخذ رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم بيدي عند موته ثم قال يا علي من أحبك بعد موتك ختم اللّه له بالأمن و الأمان كلما طلعت شمس أو غربت حتى يرد علي الحوض. (مناقب الإمام علیبنابیطالب ج۲ ص۴۸۵)
امیرمؤمنان(ع) فرمود: رسول خدا(ص) هنگام مرگ دست مرا گرفت و فرمود: یا علی، آنهایی که پس از تو میآیند و دلشان از محبت تو سرشار است، خداوند تا بهشت بر آنها مُهر امن و امان میزند، در هر زمان و هرکجای دنیا که باشند.
أبي صالح: عن علي قال: قلت يا رسول اللّه علمني شيئا ينفعني قال قل [ربي اللّه ثم استقم. قال: قلت:] حسبي اللّه و ما توفيقي إلا باللّه فقال ليهنك العلم أبا حسن. (مناقب الإمام علیبنابیطالب ج۲ ص۵۷۳)
امیرمؤمنان(ع) فرمود: به رسول خدا(ص) گفتم چیزی یادم دهید که به دردم بخورد. فرمود: بگو خدا ربّ من است و استقامت کن. گفتم: خدا برایم بس است و توفیقم فقط با خداست. پیامبر(ص) فرمود: علم مبارکت باد یا اباالحسن.
نوف البكالي قال: رأيت عليا ذات ليلة و كان يكثر الخروج و النظر إلى السماء فقال لي: يا نوف أ نائم أنت؟ قلت: بل يقظان رامق أرمقك بعيني يا أمير المؤمنين فقال: يا نوف طوبى للزاهدين في الدنيا الراغبين في الآخرة الذين اتخذوا أرض اللّه بساطا و ترابها فراشا و ماءها طيبا و اتخذوا القرآن شعارا ثم قرضوا الدنيا قرضا على منهاج رسول اللّه صلى اللّه عليه و آله و سلّم. (مناقب الإمام علیبنابیطالب ج۲ ص۵۷۸)
راوی گوید: شبی پیش علی(ع) بودم. مدام بیرون میرفت و به آسمانِ شب چشم میدوخت. به من گفت: بیداری؟ گفتم: بله یا امیرالمؤمنین. فرمود: خوش بحال زاهدینِ دنیا که راغبینِ آخرتند! زمین بساط آنهاست و خاک فراش آنها و آب تنها نوشیدنی آنها و قرآن شِعار آنها. دنیا را سه طلاقه کردهاند. سپس فرمود: رسول خدا(ص) چنین بود.
عكرمة عن ابن عباس قال: بلغ علي بن أبي طالب رضي اللّه عنه أن رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم أصابته خصاصة فخرج يلتمس عملا يصيب فيه شيئا ليغيث به رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم فأتى رجلا من اليهود و قد استقى له تسعة عشر دلوا كل دلو بتمرة فجاءها علي إلى النبي صلّى اللّه عليه و آله و سلّم فقال: من أين لك هذا يا أبا الحسن. قال: بلغني ما بك فخرجت ألتمس عملا أصيب به لك طعاما. قال: حملك على هذا حب اللّه و رسوله؟ قال: نعم. قال: من أحب اللّه و رسوله فليبعد للبلاء تجفافا. (مناقب الإمام علیبنابیطالب ج۲ ص۵۸۶)
راوی گوید: علی(ع) خبردار شد که رسول خدا(ص) نیازمند است. پس در جستجوی کاری برآمد تا با آن نیاز رسول خدا را برآورد. به این منظور مدتی برای یک یهودی کار کرد و به ازای هر دلو که از چاه، آب میکشید، یک خرما گرفت و آنها را پیش رسول خدا(ص) برد. رسول خدا(ص) فرمود: به عشق خدا و رسولش خود را به زحمت افکندی؟ علی(ع) گفت: بله. رسول خدا(ص) فرمود: هرکه خدا و رسولش را دوست دارد، برای روز بلا، سپر و محافظی دارد.
أم سلمة قالت: قال رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم: لا يزال الدين مع علي و علي معه حتى يردا علي الحوض. (مناقب الإمام علیبنابیطالب ج۲ ص۶۱۶)
رسول خدا(ص) فرمود: پیوسته تا قیام قیامت، دین حق با علی و علی با دین حق است.