رُوِيَ: أَنَّ أَبَا سُفْيَانَ قَالَ: لَمَّا بُويِعَ عُثْمَانُ، كَانَ هَذَا الْأَمْرُ فِي تَيْمٍ وَ أَنَّى لِتَيْمٍ هَذَا الْأَمْرُ ثُمَّ صَارَ إِلَى عَدِيٍّ فَأَبْعَدَ وَ أَبْعَدَ، ثُمَّ رَجَعَتْ إِلَى مَنَازِلِهَا وَ اسْتَقَرَّ الْأَمْرُ قَرَارَهُ، فَتَلَقَّفُوهَا تَلَقُّفَ الْكُرَةِ.. وَ حَدَّثَنِي الْمُغِيرَةُ بْنُ مُحَمَّدٍ الْمُهَلَّبِيُّ قَالَ: ذَاكَرْتُ إِسْمَاعِيلَ بْنَ إِسْحَاقَ الْقَاضِيَ، عِنْدَ الْحَدِيثِ وَ أَنَّ أَبَا سُفْيَانَ قَالَ لِعُثْمَانَ: بِأَبِي أَنْتَ أَنْفِقْ وَ لاَ تَكُنْ كَأَبِي حَجَرٍ، وَ تَدَاوَلُوهَا يَا بَنِي أُمَيَّةَ تَدَاوُلَ الْوِلْدَانِ الْكُرَةَ، فَوَ اللَّهِ مَا مِنْ جَنَّةٍ وَ لاَ نَارٍ، وَ كَانَ الزُّبَيْرُ حَاضِراً فَقَالَ عُثْمَانُ لِأَبِي سُفْيَانَ أُعْزُبْ فَقَالَ: يَا بُنَيَّ أَ هَاهُنَا أَحَدٌ قَالَ الزُّبَيْرُ: نَعَمْ وَ اللَّهِ لَأَكْتُمُهَا عَلَيْكَ، وَ جَاءَ أَبُو سُفْيَانَ إِلَى عَلِيٍّ عَلَيْهِ السَّلاَمُ فَقَالَ: وَلِيتُمْ عَلَى هَذَا الْأَمْرِ أَذَلَّ بَيْتِ قُرَيْشٍ، أَمَا وَ اللَّهِ لَئِنْ شِئْتُ لَأَمْلَأَنَّهَا عَلَى أَبِي فُضَيْلٍ خَيْلاً وَ رَجِلاً، فَقَالَ عَلِيٌّ عَلَيْهِ السَّلاَمُ: طَالَ مَا غَشَشْتَ الْإِسْلاَمَ وَ أَهْلَهُ، فَمَا ضَرَرْتَهُمْ شَيْئاً لاَ حَاجَةَ لَنَا إِلَى خَيْلِكَ وَ رَجِلِكَ. (السقیفة و فدک ج۱ ص۳۷)
راوی گوید: عثمان که خلیفه شد، ابوسفیان که از فرط پیری کور شده بود، سراغش رفت و گفت: حکومت در زمان ابوبکر در قبیلهٔ وی تَیم مستقرّ بود؛ در زمان عمر در عَدی مستقرّ گشت و از ما دورتر شد و اکنون با خلافت تو در جای درستش یعنی فرزندان امیّه قرار گرفت. سپس به عثمان تأکید کرد و گفت: ترا بخدا تو مثل اباحجر(عُمر) بخیل نباشد و از بیتالمال به نزدیکانت ببخش! سپس صدایش را بلند کرد و گفت: ای فرزندان امیّه، خلافت را چون گویی به هم پاس دهید و نگذارید مِنبعد از دستتان خارج شود؛ چون نه بهشتی است و نه جهنمی. هرچه هست همین دنیاست. سخن ابوسفیان که به اینجا رسید عثمان حرفش را قطع کرد و به تشر گفت: ساکت شو! ابو سفیان که چشمش نمیدید پرسید: مگر غریبه در بین ماست؟! زبیر صدایش را بلند کرد و گفت: من زبیرم و در مجلس حاضرم! اما نگران نباش سخنت در همین جا دفن میشود. راوی گوید: سپس ابوسفیان سراغ علی(ع) رفت و به علی گفت: خلافت را به پستترین قریش(یعنی عثمان) سپردید. اما ای علی، اگر تو مایلی، همپیمانان زیادی در بین قبائل عرب، از سواره و پیاده دارم و بر خلافت یاریات میکنم. اما علی(ع) به او فرمود: تاکنون بسیار به اسلام و اهلش، مکر زدهای! اما از مکر تو ضرری متوجه آنها نشده. مرا حاجتی به تو و سوارگان و پیادگان تو نیست.
أَبِي الْمُنْذِرِ، هِشَامِ بْنِ مُحَمَّدِ بْنِ السَّائِبِ عَنْ أَبِيهِ عَنْ أَبِي صَالِحٍ، عَنِ ابْنِ عَبَّاسٍ قَالَ: كَانَ بَيْنَ الْعَبَّاسِ وَ عَلِيٍّ مُبَاعَدَةٌ، فَلَقِيَ ابْنُ عَبَّاسٍ عَلِيّاً فَقَالَ: إِنْ كَانَ لَكَ فِي النَّظَرِ إِلَى عَمِّكَ حَاجَةٌ فَأْتِهِ، وَ مَا أَرَاكَ تَلْقَاهُ بَعْدَهَا فَوَجَمَ لَهَا، وَ قَالَ: تَقَدَّمْنِي وَ اسْتَأْذِنْ. فَتَقَدَّمْتُهُ وَ اسْتَأْذَنْتُ لَهُ، فَأَذِنَ فَدَخَلَ، فَاعْتَنَقَ كُلُّ وَاحِدٍ مِنْهُمَا صَاحِبَهُ، وَ أَقْبَلَ عَلِيٌّ عَلَيْهِ السَّلاَمُ عَلَى يَدِهِ وَ رِجْلِهِ يُقَبِّلُهُمَا وَ يَقُولُ يَا عَمِّ: اِرْضَ عَنِّي رَضِيَ اللَّهُ عَنْكَ. قَالَ: قَدْ رَضِيتُ عَنْكَ. ثُمَّ قَالَ: يَا ابْنَ أَخِي قَدْ أَشَرْتُ عَلَيْكَ بِأَشْيَاءٍ ثَلاَثَةٍ فَلَمْ تَقْبَلْ، وَ رَأَيْتُ فِي عَاقِبَتِهِمَا مَا كَرِهْتُ، وَ هَا أَنَا ذَا أُشِيرُ عَلَيْكَ بِرَأْيٍ رَابِعٍ فَإِنْ قَبِلْتَهُ، وَ إِلاَّ نَالَكَ مَا نَالَكَ مِمَّا كَانَ قَبْلَهُ، قَالَ: وَ مَا ذَاكَ يَا عَمِّ، قَالَ: أَشَرْتُ عَلَيْكَ فِي مَرَضِ رَسُولِ اللَّهِ صَلَّى اللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ، أَنْ تَسْأَلَهُ فَإِنْ كَانَ الْأَمْرُ فِينَا أَعْطَانَاهُ، وَ إِنْ كَانَ فِي غَيْرِنَا أَوْصَى بِنَا، فَقُلْتُ: أَخْشَى إِنْ مَنَعَنَاهُ لاَ يُعْطِينَاهُ أَحَدٌ بَعْدَهُ. فَمَضَتْ تِلْكَ، فَلَمَّا قُبِضَ رَسُولُ اللَّهِ صَلَّى اللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ، أَتَانَا أَبُو سُفْيَانَ بْنُ حَرْبٍ تِلْكَ السَّاعَةَ فَدَعَوْنَاكَ إِلَى أَنْ نُبَايِعَكَ وَ قُلْتُ لَكَ: أُبْسُطْ يَدَكَ أُبَايِعْكَ، وَ يُبَايِعْكَ هَذَا الشَّيْخُ فَإِنَّا إِنْ بَايَعْنَاكَ لَمْ يَخْتَلِفْ عَلَيْكَ أَحَدٌ مِنْ بَنِي عَبْدِ مَنَافٍ، وَ إِذَا بَايَعَكَ بَنُو عَبْدِ مَنَافٍ لَمْ يَخْتَلِفْ عَلَيْكَ أَحَدٌ مِنْ قُرَيْشٍ، وَ إِذَا بَايَعَتْكَ قُرَيْشٌ لَمْ يَخْتَلِفْ عَلَيْكَ أَحَدٌ مِنَ الْعَرَبِ فَقُلْتَ: لَنَا بِجَهَازِ رَسُولِ اللَّهِ صَلَّى اللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ، شُغُلٌ وَ هَذَا الْأَمْرُ فَلَيْسَ نَخْشَى عَلَيْهِ فَلَمْ نَلْبَثْ أَنْ سَمِعْنَا التَّكْبِيرَ مِنْ سَقِيفَةِ بَنِي سَاعِدَةَ. فَقُلْتُ يَا عَمِّ مَا هَذَا قُلْتُ: وَ مَا دَعَوْنَاكَ إِلَيْهِ فَأَبَيْتَ قُلْتَ: سُبْحَانَ اللَّهِ أَ وَ يَكُونُ هَذَا قُلْتُ: نَعَمْ، قُلْتَ: أَ فَلاَ يُرَدُّ، قُلْتُ لَكَ وَ هَلْ رُدَّ مِثْلُ هَذَا قَطُّ. ثُمَّ أَشَرْتُ عَلَيْكَ حِينَ طُعِنَ عُمَرُ فَقُلْتُ: لاَ تُدْخِلْ نَفْسَكَ فِي الشُّورَى، فَإِنَّكَ إِنِ اعْتَزَلْتَهُمْ قَدَّمُوكَ وَ إِنْ سَاوَيْتَهُمْ تَقَدَّمُوكَ فَدَخَلْتَ مَعَهُمْ فَكَانَ مَا رَأَيْتَ. ثُمَّ الآنَ أُشِيرُ عَلَيْكَ بِرَأْيِ رَابِعٍ، فَإِنْ قَبِلْتَهُ وَ إِلاَّ نَالَكَ مَا نَالَكَ مِمَّا كَانَ قَبْلَهُ، إِنِّي أَرَى هَذَا الرَّجُلَ- عُثْمَانَ- قَدْ أَخَذَ فِي أُمُورٍ، وَ اللَّهِ لَكَأَنِّي بِالْعَرَبِ قَدْ سَارَتْ إِلَيْهِ حَتَّى يُنْحَرَ فِي بَيْتِهِ كَمَا يُنْحَرُ الْجَمَلُ، وَ اللَّهِ إِنْ كَانَ ذَلِكَ وَ أَنْتَ بِالْمَدِينَةِ أَلْزَمَكَ النَّاسُ بِهِ، وَ إِذَا كَانَ ذَلِكَ لَمْ تَنَلْ مِنَ الْأَمْرِ شَيْئاً إِلاَّ مِنْ بَعْدِ شَرٍّ لاَ خَيْرَ مَعَهُ. قَالَ عَبْدُ اللَّهِ بْنُ عَبَّاسٍ: فَلَمَّا كَانَ يَوْمُ الْجَمَلِ عَرَضْتُ لَهُ وَ قَدْ قُتِلَ طَلْحَةُ. وَ قَدْ أَكْثَرَ أَهْلُ الْكُوفَةِ فِي سَبِّهِ وَ غَمْصِهِ، فَقَالَ عَلِيٌّ عَلَيْهِ السَّلاَمُ: أَمَا وَ اللَّهِ لَئِنْ قَالُوا ذَلِكَ. لَقَدْ كَانَ كَمَا قَالَ أَخُو جُعْفِيٍّ: فَتًى كَانَ يُدْنِيهِ الْغِنَى مِنْ صَدِيقِهِ إِذَا مَا هُوَ اسْتَغْنَى وَ يُبْعِدُهُ الْفَقْرُ قَالَ ثُمَّ قَالَ: وَ اللَّهِ لَكَأَنَّ عَمِّي كَانَ يَنْظُرُ مِنْ وَرَاءِ سِتْرٍ دَقِيقٍ، وَ اللَّهِ مَا نِلْتُ مِنْ هَذَا الْأَمْرِ شَيْئاً إِلاَّ بَعْدَ شَرٍّ لاَ خَيْرَ مَعَهُ. (السقیفة و فدک ج۱ ص۴۱)
عبد الله بن عباس گوید: پدرم عباس و علی(ع) با هم قهر بودند. سراغ علی(ع) رفتم و گفتم: اگر دلت برای دیدن عمویت تنگ شده با من بیا! که شاید بعداً دیر شود. علی(ع) گفت: جلو برو و اجازه بگیر. چنین کردم و علی(ع) به دیدار عمویش رفت. یکدگر را در آغوش گرفتند و علی(ع) دست عمویش را بوسید و گفت: عمو! از من راضی باش؛ خدا از تو راضی باشد. پس از آشتی، عباس گفت: عمو جان! تا کنون سه بار صلاحت را گفتم ولی گوش ندادی. گفتم چه میشود و شد و تلخیاش را دیدی! الان میخواهم آخرین نصیحت را کنم. اگر به این هم گوش ندهی، عاقبتش را خواهی دید. علی(ع) فرمود: چه نصیحتی عمو جان؟ عباس گفت: اولین بار وقتی پیامبر(ص) در بستر بیماری بود از تو خواستم به او بگویی: اگر خلافت قرار است به ما برسد، صریحاً اعلام کند و اگر قرار نیست به ما برسد، نگذارد چنین شود و باز صریحاً به ما وصیت کند. اما گفتی: میترسم اگر چنین بگویم هیچوقت خلافت به ما نرسد! و نگفتی. رسول خدا(ص) که رحلت کرد، بلافاصله ابو سفیان سراغ من آمد و تشویقم کرد با تو بیعت کنیم. پیش تو آمدیم و گفتیم دستت را دراز کن تا با تو بیعت کنیم. اگر بیعت ما دو تن را داشتی، هیچکدام از فرزندان عبدمناف مخالفت نمیکردند و اینطور قریش تماماً با تو همراه بود و از قِبل قریش، تمام عرب مطیع تو میشدند. اما نپذیرفتی و گفتی: الان وقت دفن کردن رسول خدا(ص) است و وقت فکر کردن به این چیزها نیست. مشغول کفن و دفن رسول خدا(ص) بودی که صدای تکبیر از سقیفه بلند شد و آنچه نباید میشد، شد. درحالیکه باور نمیکردی. من به تو گفتم و بیعتِ ما را رد کردی. بار سوم، وقتیکه عمر را زخم زدند، به تو گفتم وارد شوریٰ نشو تا شوری به تو مایل شود. ولی خودت را یکی از آنها و همعرض آنها کردی و دیدی که عثمان را بر تو ترجیح دادند. اما نصیحت امروز که نصیحت چهارم است: عثمان در حال سقوط است و روزی را میبینم که عرب او را چون شتری در خانهاش سلاخی کند. پس ای پسر ابوطالب، از مدینه خارج شو و در مدینه مباش. چون پس از عثمان مردم سراغ تو آمده و تو را خلیفه خواهند کرد و چنین خلیفهای، پس از خلیفهکُشی، خلافتش به فرجام نمیرسد و پیوسته جنگ است و جنگ. عبدالله بن عباس گوید: این ماجرا گذشت و روز جنگ جمل وقتی طلحه کشته شد، اکثر اهل کوفه، او را ملامت کردند و به حالش افسوس خوردند! در این وقت علی(ع) رو به من کرد و گفت: راست گفتهاند که دوستی که بخاطر ثروتت به تو نزدیک شود، وقتِ فقر تو یا وقتیکه خودش را مستغنی ببیند، تو را ترک میکند. بخدا عمویم عباس، درست میگفت. این خلافت به مسیر شری میرود که خیری در آن نیست.
إِبْرَاهِيمُ بْنُ الْمُنْذِرِ، عَنِ ابْنِ وَهْبٍ عَنِ ابْنِ لَهِيعَةَ عَنْ أَبِي الْأَسْوَدِ قَالَ: غَضِبَ رِجَالٌ مِنَ الْمُهَاجِرِينَ فِي بَيْعَةِ أَبِي بَكْرٍ بِغَيْرِ مَشُورَةٍ، وَ غَضِبَ عَلِيٌّ وَ الزُّبَيْرُ فَدَخَلاَ بَيْتَ فَاطِمَةَ عَلَيْهَا السَّلاَمُ مَعَهُمَا السِّلاَحُ، فَجَاءَ عُمَرُ فِي عِصَابَةٍ، مِنْهُمْ أُسَيْدُ بْنُ خُضَيْرٍ، وَ سَلَمَةُ بْنُ سَلاَمَةَ بْنِ وَقْشٍ، وَ هُمَا مِنْ بَنِي عَبْدِ الْأَشْهَلِ، فَصَاحَتْ فَاطِمَةُ عَلَيْهَا السَّلاَمُ وَ نَاشَدَتْهُمُ اللَّهَ، فَأَخَذُوا سَيْفَيْ عَلِيٍّ وَ الزُّبَيْرِ فَضَرَبُوا بِهِمَا الْجِدَارَ حَتَّى كَسَرُوهُمَا، ثُمَّ أَخْرَجَهُمَا عُمَرُ يَسُوقُهُمَا حَتَّى بَايَعَا، ثُمَّ قَامَ أَبُو بَكْرٍ فَخَطَبَ النَّاسَ وَ اعْتَذَرَ إِلَيْهِمْ وَ قَالَ: إِنَّ بَيْعَتِي كَانَتْ فَلْتَةً وَقَى اللَّهُ شَرَّهَا، وَ خَشِيتُ الْفِتْنَةَ. (السقیفة و فدک ج۱ ص۴۴)
راوی گوید: پس از بیعت مردم با ابوبکر، عدّهای از مهاجرین که معتقد بودند با آنها مشورت نشده، خشمگین شده و به همراه زبیر در خانهٔ علی(ع) جمع شدند و همگی سلاح برداشتند. در این وقت عُمر به همراه عدّهای از جمله اُسید بن خُضیر و سلمة بن سلامه از بنیأشهل آمد. فاطمه(س) فریاد زد و آنانرا به خدا سوگند داد. آنها وارد شده و شمشیر علی(ع) و زبیر را گرفتند و شکستند و آن دو را با خود پیش ابابکر در مسجد بردند. ابابکر از آن دو عذر خواست و گفت: بیعت با من، کاری ناگهانی بود که خدا ما را از شرّ آن نگه دارد! ترسیدیم اگر سرعت به خرج ندهیم فتنهای بپا خیزد.
عَبْدِ الرَّزَّاقِ، عَنْ أَبِيهِ، عَنْ عِكْرِمَةَ، عَنِ ابْنِ عَبَّاسٍ قَالَ: لَمَّا أُخْرِجَ أَبُو ذَرٍّ إِلَى الرَّبَذَةِ أَمَرَ عُثْمَانُ فَنُودِيَ فِي النَّاسِ أَلاَّ يُكَلِّمَ أَحَدٌ أَبَا ذَرٍّ وَ لاَ يُشَيِّعُهُ، وَ أَمَرَ مَرْوَانَ بْنَ الْحَكَمِ أَنْ يَخْرُجَ بِهِ، فَخَرَجَ بِهِ، وَ تَحَامَاهُ النَّاسُ إِلاَّ عَلِيَّ بْنَ أَبِي طَالِبٍ عَلَيْهِ السَّلاَمُ، وَ عَقِيلاً أَخَاهُ، وَ حَسَناً وَ حُسَيْناً عَلَيْهِمَا السَّلاَمُ، وَ عَمَّاراً فَإِنَّهُمْ خَرَجُوا مَعَهُ يُشَيِّعُونَهُ، فَجَعَلَ الْحَسَنُ عَلَيْهِ السَّلاَمُ يُكَلِّمُ أَبَا ذَرٍّ، فَقَالَ لَهُ مَرْوَانُ: إِيهاً يَا حَسَنُ أَ لاَ تَعْلَمُ أَنَّ أَمِيرَ الْمُؤْمِنِينَ قَدْ نَهَى عَنْ كَلاَمِ هَذَا الرَّجُلِ، فَإِنْ كُنْتَ لاَ تَعْلَمُ فَاعْلَمْ ذَلِكَ، فَحَمَلَ عَلِيٌّ عَلَيْهِ السَّلاَمُ عَلَى مَرْوَانَ فَضَرَبَ بِالسَّوْطِ بَيْنَ أُذُنَيْ رَاحِلَتِهِ وَ قَالَ: تَنَحَّ لَحَاكَ الله إِلَى النَّارِ. فَرَجَعَ مَرْوَانُ مُغْضَباً إِلَى عُثْمَانَ، فَأَخْبَرَهُ الْخَبَرَ، فَتَلَظَّى عَلَى عَلِيٍّ عَلَيْهِ السَّلاَمُ، وَ وَقَفَ أَبُو ذَرٍّ فَوَدَّعَهُ الْقَوْمُ، وَ قَالَ عَلِيٌّ عَلَيْهِ السَّلاَمُ: يَا أَبَا ذَرٍّ إِنَّكَ غَضِبْتَ لِلَّهِ، إِنَّ الْقَوْمَ خَافُوكَ عَلَى دُنْيَاهُمْ، وَ خِفْتَهُمْ عَلَى دِينِكَ، فَامْتَحَنُوكَ بِالْقَلاَ، وَ نَفَوْكَ إِلَى الْفَلاَ، وَ اللَّهِ لَوْ كَانَتِ السَّمَاوَاتُ وَ الْأَرْضُ عَلَى عَبْدٍ رَتْقاً، ثُمَّ اتَّقَى اللَّهَ لَجَعَلَ اللَّهُ لَهُ مِنْهَا مَخْرَجاً. يَا أَبَا ذَرٍّ لاَ يُؤْنِسَنَّكَ إِلاَّ الْحَقُّ، وَ لاَ يُوحِشَنَّكَ إِلاَّ الْبَاطِلُ، ثُمَّ قَالَ لِأَصْحَابِهِ: وَدِّعُوا عَمَّكُمْ. ثُمَّ تَكَلَّمَ الْحُسَيْنُ عَلَيْهِ السَّلاَمُ، فَقَالَ: يَا عَمَّاهْ، إِنَّ اللَّهَ تَعَالَى قَادِرٌ أَنْ يُغَيِّرَ مَا قَدْ تَرَى، وَ اللهُ كُلَّ يَوْمٍ هُوَ فِي شَأْنٍ فَأَسْأَلُ اللَّهَ الصَّبْرَ وَ النَّصْرَ، وَ اسْتَعِذْ بِهِ مِنَ الْجَشَعِ وَ الْجَزَعِ. إِنَّ الْجَشَعَ لاَ يُقَدِّمُ رِزْقاً، وَ الْجَزَعَ لاَ يُؤَخِّرُ أَجَلاً. فَبَكَى أَبُو ذَرٍّ رَحِمَهُ اللَّهُ، وَ كَانَ شَيْخاً كَبِيراً وَ قَالَ: رَحِمَكُمُ اللَّهُ يَا أَهْلَ بَيْتِ الرَّحْمَةِ، إِذَا رَأَيْتُكُمْ ذَكَرْتُ بِكُمْ رَسُولَ اللَّهِ صَلَّى اللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ، مَا لِي بِالْمَدِينَةِ سَكَنٌ وَ لاَ شَجَنٌ غَيْرُكُمْ وَ اللَّهِ مَا أُرِيدُ إِلاَّ اللَّهَ صَاحِباً، وَ مَا أَخْشَى مَعَ اللَّهِ وَحْشَةً. وَ رَجَعَ الْقَوْمُ إِلَى الْمَدِينَةِ. (السقیفة و فدک ج۱ ص۷۶)
راوی گوید: هنگامیکه عثمان تصمیم گرفت ابوذر را به رَبذه تبعید کند، فرمان داد تا در مدینه ندا دهند: کسی حق مشایعت و سخن گفتن با ابوذر را ندارد! و مروان حَکَم را مأمور اجرای حکم کرد. مروان سراغ ابوذر آمد تا او را به بیرون شهر هدایت کند و احدی از مردم مدینه از خانه بیرون نیامد. اما علی(ع) و برادرش عقیل و حسن و حسین(ع) و عمّار برای بدرقهٔ ابوذر حاضر شدند. حسن بن علی(ع) شروع کرد با ابوذر سخن گفتن که مروان اعتراض کرد و گفت: حسن! نمیدانی که امیرالمؤمنین از حرف زدن با این مرد نهی کرده؟! اگر نمیدانی، بدان!
در این لحظه علی(ع) آهنگ مروان کرد و با شلاقش بین دو گوش اسب وی نواخت، طوریکه اسب رم کرد و مروان را به تلاطم انداخت. علی(ع) به وی فرمود: از ما دور شو! که خدا آتش جهنم را نصیبِ تو کند. مروان قهر کرد و عصبانی پیش عثمان برگشت و ماجرا را برای عثمان گفت و از علی(ع) گلهگی بسیار نمود.
مروان که رفت، علی(ع) فرمود: ای اباذر، تو برای خدا خشمگین شدی. چون میترسی کارهای این جماعت، دین تو را تباه سازد. این جماعت هم بخاطر دنیایشان از تو میترسند و برای همین کمر به تبعید تو بستهاند. ای اباذر، بدان که اگر تمام اهل آسمان و زمین، راه بر بندهای ببندند و او تقوا پیشه کند، خدا راهی برایش باز خواهد کرد. ای اباذر، جز با حق اُنس مگیر و جز از باطل نترس! سپس به یارانش فرمود: با عموی خود وداع کنید. هنگام خداحافظی، حسین بن علی(ع) فرمود: عموجان! خدا قادر است هرچیزی را تغییر دهد و هر روز خدا ممکن است تصمیم جدیدی بگیرد. پس پیوسته از خدا صبر و نَصر بخواه و از حرص و رنج حذر کن. چون حرص بر رزق نیفزاید و رنج مانع تقدیر نشود. در این حال اباذر که به شدت پیر و فرتوت بود، گریست و گفت: درود خدا بر شما، ای اهل بیت رحمت! تا شما را میبینم یاد پیامبر(ص) میافتم. در مدینه جز شما را ندارم. سپس فرمود: بخدا قسم، جز خدا رفیقی نمیخواهم و وقتی خدا را دارم ابداً تنها نیستم. اباذر رفت و علی(ع) و یاران به مدینه بازگشتند.
اَلشَّعْبِيِّ، عَنْ شَقِيقِ بْنِ مَسلَمَةَ: أَكْثَرَ النَّاسُ فِي أَمْرِ الْهُرْمُزَانِ وَ عُبَيْدِ اللَّهِ بْنِ عُمَرَ، وَ قَتْلِهِ إِيَّاهُ، وَ بَلَغَ مَا قَالَ فِيهِ عَلِيُّ بْنُ أَبِي طَالِبٍ، فَقَامَ عُثْمَانُ فَصَعِدَ الْمِنْبَرَ، فَحَمِدَ اللَّهَ وَ أَثْنَى عَلَيْهِ. ثُمَّ قَالَ: أَيُّهَا النَّاسُ إِنَّهُ كَانَ مِنْ قَضَاءِ اللَّهِ أَنَّ عُبَيْدَ اللَّهِ بْنَ عُمَرَ بْنِ الْخَطَّابِ أَصَابَ الْهُرْمُزَانَ، وَ هُوَ رَجُلٌ مِنَ الْمُسْلِمِينَ، وَ لَيْسَ لَهُ وَارِثٌ إِلاَّ اللَّهُ وَ الْمُسْلِمُونَ، وَ أَنَا إِمَامُكُمْ وَ قَدْ عَفَوْتُ، أَ فَتَعْفُونَ عَنْ عُبَيْدِ اللَّهِ ابْنِ خَلِيفَتِكُمْ بِالْأَمْسِ، قَالُوا: نَعَمْ، فَعَفَا عَنْهُ، فَلَمَّا بَلَغَ ذَلِكَ عَلِيّاً تَضَاحَكَ، وَ قَالَ: سُبْحَانَ اللَّهِ، لَقَدْ بَدَأَ بِهَا عُثْمَانُ، أَ يَعْفُو عَنْ حَقِّ امْرِئٍ لَيْسَ يُوَالِيهِ، تَاللَّهِ إِنَّ هَذَا لَهُوَ الْعَجَبُ. و فی حدیث آخر: و الله لئن ملكت لأقتلنّ عبيد الله بالهرمزان. (السقیفة و فدک ج۱ ص۸۶)
راوی گوید وقتی هُرمُزان بدست عبیدالله بن عمر کشته شد، میان مسلمین راجع به این امر اختلاف افتاد. علی(ع) معتقد بود که عبیدالله باید قصاص شود. عثمان که به خلافت رسید بر منبر رفت و گفت: ای مردم، تقدیر خدا چنین بوده که عبیدالله هرمزان را بکشد! هرمزان یکی از مسلمانان است و وارثی ندارد که خون او را طلب کند. من که خلیفه و امام شما هستم، قاتلش عبیدالله پسر خلیفهٔ درگذشته را میبخشم. آیا شما هم میبخشید؟ مردم فریاد زدند: آری میبخشیم. علی(ع) که شنید چنین شده، خندید و فرمود: سبحان الله! عثمان بد بدعتی نهاد. آیا از حقی که مال او نیست میگذرد؟! عجیب است. و در حدیث دیگری (در فضائل ابن عقده) آمده که فرمود: بخدا اگر میتوانستم عبیدالله را بخاطر قتل هرمز میکشتم.
(گوییم: هرمزان از فرماندهان سپاه ساسانی بود که در قادسیه و جلولا مقهور سپاه مسلمین گشت. پس به خوزستان رفت و در شوشتر که قلعهای مستحکم داشت پناه گرفت. مسلمین شوشتر را محاصره و عاقبت فتح کردند و هرمزان که تسلیم و امان داده شده بود بعنوان اسیر به مدینه فرستاده شد.
پس از رسیدن هرمزان به مدینه او را نزد عمر بن خطاب که در مسجد خوابیده بود بردند. اعراب با دیدن لباسهای فاخر هرمزان در تعجب بودند. هرمزان از اعراب میپرسد خلیفه کجاست؟ اعراب میگویند مگر نمیبینی او خلیفه است. عمر از خواب برمیخیزد و پس از گفتگو با هرمزان، دستور قتل او را صادر میکند. هرمزان قبل از مرگ درخواست آب برای نوشیدن میکند، ولی برای وی در ظرف سگان آب آورده و هرمزان از نوشیدن آن آب پرهیز میکند و با اعتراض علی بن ابی طالب(ع) به این کار برای او در ظرف نقره آب آورده و علی(ع) از خلیفه دوم قول میگیرد تا آب را هرمزان نخورده وی را نکشد. هرمزان نیز ظرف آب را بر زمین ریخته و با حمایت علی(ع) و قولی که خلیفه دوم داده بود با علی از مسجد خارج شده و از مرگ رهایی مییابد. پس از این واقعه عمر به هرمزان گفت: شما ایرانیان با این عقلتان - اگر بخت از شما برنگشته بود - مقهور ما نمیشدید!
هرمزان در مدینه و تحت حمایت علی(ع) ساکن بود اما پس از قتل عمر، فرزند او عبیدالله، از سر خشم، هرمزان را از پشت شمشیر زده و به شهادت رسانید. همچنین زن و فرزند ضارب عمر، ابولؤلؤ را نیز به ستم مظلومانه کُشت. همانطور که در این روایت آمده علی(ع) قصد قصاص عبیدالله را داشت ولی عثمان مانع شد. عبیدالله بعداً که علی(ع) خلافت یافت، از ترس وی به دمشق نزد معاویه گریخت و در جنگ صفّین با معاویه به جنگ علی(ع) آمد و در اثنای جنگ کشته شد. وقتی جسدش را برای علی(ع) آوردند فرمود لباسش را بشکافید. شکافتند و دیدند صدها سکهٔ طلا در آستر لباس زیرش دوخته و مدام با خود حمل میکرده!)
عَبْدُ اَلرَّحْمَنِ بْنُ جُنْدَبٍ، عَنْ أَبِيهِ جُنْدَبِ اِبْنِ عَبْدِ اَللَّهِ اَلْأَزْدِيِّ قَالَ: قُلْتُ يَا أَبَا اَلْحَسَنِ أَنَا مِنْ أَعْوَانِكَ، فَقَالَ(ع): رَحِمَكَ اَللَّهُ، إِنَّ هَذَا اَلْأَمْرَ لاَ يُغْنِي فِيهِ اَلرَّجُلاَنِ وَ لاَ اَلثَّلاَثَةُ. قلتُ: وَ اَللَّهِ مَا أَصَابَ قَوْمَكَ بِصَرْفِ هَذَا اَلْأَمْرِ عَنْكَ، فَقَالَ: صَبْرٌ جَمِيلٌ وَ اَللَّهُ اَلْمُسْتَعَانُ. فَقُلْتُ: وَ اَللَّهِ إِنَّكَ لَصَبُورٌ قَالَ: فَإِنْ لَمْ أَصْبِرْ فَمَا ذَا أَصْنَعُ. فَقُلْتُ: تَقُومُ فِي اَلنَّاسِ فَتَدْعُوهُمْ إِلَى نَفْسِكَ، وَ تُخْبِرُهُمْ أَنَّكَ أَوْلَى بِالنَّبِيِّ صَلَّى اَللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ وَ سَلَّمَ، وَ تَسْأَلُهُمُ اَلنَّصْرَ عَلَى هَؤُلاَءِ اَلْمُظَاهِرِينَ عَلَيْكَ، فَإِنْ أَجَابَكَ عَشَرَةٌ مِنْ مِائَةٍ شَدَدْتَ بِهِمْ عَلَى اَلْبَاقِينَ، قُتِلْتَ أَوْ بَقِيتَ، وَ كُنْتَ أَعْلَى عِنْدَ اَللَّهِ حُجَّةً. فَقَالَ(ع): أَ تَرْجُو يَا جُنْدَبُ أَنْ يُبَايِعَنِي مِنْ كُلِّ عَشَرَةٍ وَاحِدٌ، قُلْتُ: أَرْجُو ذَلِكَ قَالَ: لَكِنِّي لاَ أَرْجُو ذَلِكَ، لاَ وَ اَللَّهِ وَ لاَ مِنَ اَلْمِائَةِ وَاحِدٌ، وَ سَأُخْبِرُكَ أَنَّ اَلنَّاسَ وَ اَللَّهِ لاَ يَدْفَعُ إِلَيْنَا هَذَا اَلْأَمْرَ طَائِعِينَ أَبَداً. قُلْتُ: جُعِلْتُ فِدَاكَ يَا اِبْنَ عَمِّ رَسُولِ اَللَّهِ، لَقَدْ صَدَعْتَ قَلْبِي بِهَذَا اَلْقَوْلِ، أَ فَلاَ أَرْجِعُ إِلَى اَلْمِصْرِ، فَأُؤَذِّنُ اَلنَّاسَ بِمَقَالاَتِكَ، وَ أَدْعُو اَلنَّاسَ إِلَيْكَ، فَقَالَ: يَا جُنْدَبُ لَيْسَ هَذَا زَمَانَ ذَاكَ. ثم قال(ع): مَا زَالَ أَعْوَانُ اَلْحَقِّ أَذِلاَّءُ، ثُمَّ قَامَ فَانْصَرَفَ. (السقیفة و فدک ج۱ ص۸۸)
پسر جُندَبِ اَزْدی از پدرش روایت میکند که پس از سقیفه به خانهٔ علی(ع) رفتم. گفتم: یا ابالحسن! من از طرفداران شما هستم. فرمود: خدا تو را در رحمتش غرق کند! کار ما با دو سه نفر درست نمی شود! گفتم: حالا که مردم به خلافت جز تو راضی شدهاند، چه میکنی؟! فرمود: صَبْرٌ جَمِيلٌ وَ اَللهُ اَلْمُسْتَعَانُ. گفتم: بله، شما واقعاً که صبورید! فرمود: صبر نکنم، چه کنم؟! گفتم: به میان مردم برو و آنها را به خودت دعوت کن و بگو که تو از همه به پیامبر(ص) نزدیکتر بودی. از مردم علیه آنها که خلافت را غصب کردهاند کمک بخواه. حتی اگر از هر ده نفر، یکی اجابتت کند، با یارانت با بقیه بجنگ! یا پیروز میشوی یا شکست میخوری! لااقل آنوقت پیش خدا حجّت داری. فرمود: فکر میکنی از هر ده نفر، یکی با من بیعت میکند؟ گفتم: بله؛ امید دارم. فرمود: اما من ابداً امید ندارم. بخدا از هر صد نفر، یک نفر هم اجابتم نمیکند. صریح به تو بگویم: قسم بخدا که مردم تا پایان تاریخ، به هیچوجه، طوعاً خلافت را به ما برنخواهند گرداند! گفتم: ای پسر عموی رسول خدا، دلم را به درد آوردی! کاش میشد به شهرم برگردم و مردم را به تو دعوت کنم و برای یاریات یار جمع کنم. فرمود: الآن زمان این کار نیست. سپس فرمود: ای جندب، پیوسته یاران حق، ذلیل بودهاند! سپس برخواست و برفت.
وَ رُوِيَ: أَنَّهُ لَمَّا حَضَرَتْ فَاطِمَةَ صَلَّى اَللَّهُ عَلَيْهَا اَلْوَفَاةُ، دَعَتْ عَلِيّاً عَلَيْهِ اَلسَّلاَمُ فَقَالَتْ: أَ مُنْفِذٌ أَنْتَ وَصِيَّتِي وَ عَهْدِي، أَوْ وَ اَللَّهِ لَأَعْهَدَنَّ إِلَى غَيْرِكَ، فَقَالَ عَلَيْهِ اَلسَّلاَمُ: بَلَى أُنْفِذُهَا، فَقَالَتْ عَلَيْهَا اَلسَّلاَمُ: إِذَا أَنَا مِتُّ فَادْفِنِّي لَيْلاً وَ لاَ تُؤْذِنَنَّ بِي أَبَا بَكْرٍ وَ عُمَرَ، قَالَ: فَلَمَّا اِشْتَدَّتْ عَلَيْهَا اِجْتَمَعَ إِلَيْهَا نِسَاءٌ مِنَ اَلْمُهَاجِرِينَ وَ اَلْأَنْصَارِ فَقُلْنَ: كَيْفَ أَصْبَحْتِ يَا اِبْنَةَ رَسُولِ اَللَّهِ صَلَّى اَللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ فَقَالَتْ: أَصْبَحْتُ وَ اَللَّهِ عَائِفَةً لِدُنْيَاكُمْ. (السقیفة و فدک ج۱ ص۱۴۵)
گفتهاند چون حال فاطمه(س) بد شد، زنان مهاجر و انصار به بالینش آمدند. کسی پرسید: ای دختر رسول خدا، حالت چگونه است؟ فاطمه(س) پاسخ داد: از دنیای شما بینیاز و بیزارم.
روایت شده که چون وفات فاطمه(س) نزدیک شد، علی(ع) را خواند و فرمود: وصیتی دارم؛ به آن عمل میکنی یا به شخص دیگری بسپارم؟! امیرمؤمنان(ع) فرمود: عمل میکنم. فاطمه(س) فرمود: چون مُردم، شبانه دفنم کن و ابابکر و عمر را با خبر نساز!
رُوِيَ عَنْ أَبِي عَبْدِ اَللَّهِ عَلَيْهِ اَلسَّلاَمُ: وَ قَدْ سَأَلَهُ أَبُو بَصِيرٍ فَقَالَ: لِمَ لَمْ يَأْخُذْ أَمِيرُ اَلْمُؤْمِنِينَ فَدَكاً لَمَّا وَلِيَ اَلنَّاسَ، وَ لِأَيِّ عِلَّةٍ تَرَكَهَا؟ فَقَالَ: لِأَنَّ اَلظَّالِمَ وَ اَلْمَظْلُومَةَ قَدِمَا عَلَى اَللَّهِ وَ جَازَى كُلاًّ عَلَى قَدْرِ اِسْتِحْقَاقِهِ، فَكَرِهَ أَنْ يَسْتَرْجِعَ شَيْئاً قَدْ عَاقَبَ اَللَّهُ عَلَيْهِ اَلْغَاصِبَ وَ أَثَابَ اَلْمَغْصُوبَةَ. (السقیفة و فدک ج۱ ص۱۴۵)
ابوبصیر از امام صادق(ع) پرسید: چرا امیرمؤمنان(ع) وقتی به خلافت رسید، فدک را بازپس نگرفت؟ امام صادق(ع) فرمود: چون ظالم و مظلوم، روزی هر دو بر خدا وارد میشوند و ظالم بقدر ظلمش مجازات میشود و مظلوم بقدر استحقاقش پاداش میبیند. علی(ع) هم نمیخواست در چنین فرجامی مداخله کند!
وَ قَدْ رُوِيَ: أَنَّهُ كَانَ لِأَمِيرِ اَلْمُؤْمِنِينَ عَلَيْهِ اَلسَّلاَمُ فِي تَرْكِ فَدَكٍ أُسْوَةٌ بِرَسُولِ اَللَّهِ (ص) فَإِنَّهُ لَمَّا خَرَجَ مِنْ مَكَّةَ بَاعَ عَقِيلٌ دَارَهُ فَلَمَّا فَتَحَ مَكَّةَ قِيلَ لَهُ: يَا رَسُولَ اَللَّهِ أَ لاَ تَرْجِعُ إِلَى دَارِكَ فَقَالَ عَلَيْهِ اَلسَّلاَمُ: وَ هَلْ تَرَكَ لَنَا عَقِيلٌ دَاراً وَ أَبَى أَنْ يَرْجِعَ إِلَيْهَا، وَ قَالَ: إِنَّا أَهْلُ بَيْتٍ لاَ نَسْتَرْجِعُ مَا أُخِذَ مِنَّا فِي اَللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ. (السقیفة و فدک ج۱ ص۱۴۵)
و روایت شده: اینکه امیرمؤمنان(ع) از برگرداندن فدک چشم پوشید، تأسّی به کار پیغمبر اکرم(ص) بود: وقتی پیامبر(ص) به مدینه هجرت کرد، عقیل، خانهاش را تصاحب کرد و فروخت! وقتی مکه فتح شد، به رسول خدا(ص) گفتند: به خانهات برنمیگردی؟ فرمود: مگر عقیل خانهای برایم باقی گذاشته! اما خانه را مطالبه ننمود و فرمود: ما اهل بیت آنچه را که از ما گرفته شده، در راه خدا میدانیم و بازپسش نمیگیریم.