زَيْدُ بْنُ أَرْقَمَ : فَسَمِعْتُ بَعْدَ ذَلِكَ عَلِيّاً عَلَيْهِ اَلسَّلاَمُ فِي اَلرَّحْبَةِ ، يَنْشُدُ اَلنَّاسَ بِاللَّهِ مَنْ سَمِعَ رَسُولَ اَللَّهِ صَلَّى اَللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ يَقُولُ: مَنْ كُنْتُ مَوْلاَهُ فَعَلِيٌّ مَوْلاَهُ، إِلاَّ قَامَ. فَقَامَ مِمَّنْ حَضَرَ، سِتَّةَ عَشَرَ رَجُلاً، فَشَهِدُوا بِذَلِكَ وَ كُنْتُ فِيمَنْ كَتَمَ ذَلِكَ، فَذَهَبَ بَصَرِي، وَ كَانَ يُحَدِّثُ بِذَلِكَ بَعْدَ أَنْ عَمِيَ. (شرح الاخبار ج۱ ص۱۰۰)
راوی گوید: علی(ع) در رَحْبه(میدان مرکزی کوفه) از مردم طلب شاهد کرد و فرمود: هرکس از رسول خدا(ص) شنیده که "هرکس من مولای اویم، علی مولای اوست" بلند شود و شهادت دهد. فقط شانزده نفر بلند شدند و شهادت دادند. من و خیلیها با آنکه چنین چیزی را خودمان از رسول خدا(ص) شنیده بودیم اما ترسیدیم و چیزی نگفتیم. از میان کتمانکنندگان، من کور شدم و اکنون با آنکه چشمم نمیبیند، تا زنده هستم آنچه شنیدهام را پیوسته فریاد میزنم.
كَانَ عَلَيْهِ اَلسَّلاَمُ يَلْبَسُ دِرْعاً صَدْراً بِلاَ ظَهْرٍ، فَقِيلَ [لَهُ] فِي ذَلِكَ؟ فَقَالَ: إِذَا وَلَّيْتُ عَدُوِّي ظَهْرِي فَلْيَصْنَعْ فِيهِ مَا شَاءَ. (شرح الاخبار ج۱ ص۱۱۲)
روایت شده که زره امیرمؤمنان(ع) پشت نداشت؛ پرسیدند چرا چنین است؟! فرمود: اگر پشت به دشمن کردم و گریختم، هرچه میخواهد با من کند!
بِآخَرَ عَنْ كَرِيمٍ ، قَالَ: شَهِدْتُ اَلْجَمَلَ مَعَ عَائِشَةَ وَ أَنَا مَمْلُوكٌ لِوَاءُ عَائِشَةَ مَعَ مَوْلاَيَ، فَكُنْتُ بَيْنَ يَدَيْ هَوْدَجِهَا وَ هُوَ مُجَلَّلٌ بِالدُّرُوعِ، فَبَيْنَا نَحْنُ كَذَلِكَ إِذْ جَاءَ عَلِيٌّ عَلَيْهِ اَلسَّلاَمُ قَدْ أَقْبَلَ وَ عَلَيْهِ بُرْدَانِ وَ عِمَامَتُهُ سَوْدَاءُ مُتَقَلِّداً بِسَيْفِهِ حَتَّى وَقَفَ بَيْنَ يَدَيِ اَلْهَوْدَجِ، فَقَالَ: يَا عَائِشَةُ ، اِتَّقِي اَللَّهَ وَ لاَ تَسْفِكِي هَذِهِ اَلدِّمَاءَ اَلْيَوْمَ عَلَى يَدَيْكِ وَ بِسَبَبِكِ، فَلَسْتِ مِمَّا هُنَالِكَ فِي شَيْءٍ، أَنْتِ اِمْرَأَةٌ، فَانْصَرِفِي، فَلَمْ تُجِبْهُ بِشَيْءٍ. فَقَالَ: أُذَكِّرُكِ اَللَّهَ وَ اَلْقُرْآنَ اَلَّذِي أَنْزَلَهُ عَلَى رَسُولِهِ فِي بَيْتِكِ، أَ مَا عَلِمْتِ أَنَّ رَسُولَ اَللَّهِ صَلَوَاتُ اَللَّهِ عَلَيْهِ وَ آلِهِ جَعَلَنِي وَصِيّاً عَلَى أَهْلِهِ، فَبِإِذْنِ مَنْ خَرَجْتِ؟؟ فَارْجِعِي، فَسَكَتَتْ، وَ لَمْ تُجِبْهُ بِكَلِمَةٍ، فَنَاشَدَهَا اَللَّهَ [اَلْعَوْدَةَ] وَ كَلَّمَهَا وَ وَعَظَهَا فَلَمْ تُكَلِّمْهُ، فَانْصَرَفَ، وَ دَارَتِ اَلْحَرْبُ. (شرح الاخبار ج۱ ص۱۲۵)
راوی گوید در جنگ جمل من ملازم هودج عایشه بودم. ما هودج را زرهپوش کرده بودیم. پیش از شروع جنگ از دور دیدیم تک سواری بسوی هودج میآید. وقتی نزدیک شد دیدیم امیرمؤمنان(ع) است. علی(ع) بُردی یمانی پوشیده بود. (بُرد یمانی از فاخرترین پارچههای آن روزگار بوده که راهراه بافته میشده و رنگهای سفید و سیاه و زرد و سرخ را با هم داشته) و عمامهای سیاه بر سر نهاده و شمشیری از نیام برکشیده در دست داشت. نزدیک که شد عایشه را خطاب قرار داد و فرمود: عایشه! از خدا بترس و مگذار امروز این همه خون به دست تو و به سبب تو ریخته شود. تو اینجا کارهای نیستی. ای زن! بازگرد. عایشه ساکت بود و هیچ نگفت. علی(ع) ادامه داد: خدا را بیادت میآورم و قرآنی که در خانه تو بر رسول خدا نازل میشد. فراموش کردهای که رسول خدا هنگام رحلت مرا وصی بر اهل خویش قرار داد؟! پس به اجازهٔ چه کسی از خانه خارج شدهای؟! عایشه باز هم کلمهای نگفت. پس علی(ع) بسوی سپاهش بازگشت و جنگ جمل آغاز شد.
عَلِيِّ بْنِ عَامِرٍ ، يَرْفَعُهُ إِلَى أَبِي مَعْشَرٍ ، قَالَ: دَخَلْتُ اَلرَّحْبَةَ، فَإِذَا عَلِيٌّ عَلَيْهِ اَلسَّلاَمُ بَيْنَ يَدَيْهِ مَالٌ مَصْبُوبٌ وَ هُوَ يَقُولُ: وَ اَلَّذِي فَلَقَ اَلْحَبَّةَ وَ بَرَأَ اَلنَّسَمَةَ لاَ يَمُوتُ عَبْدٌ وَ هُوَ يُحِبُّنِي إِلاَّ جِئْتُ أَنَا وَ هُوَ كَهَاتَيْنِ يَوْمَ اَلْقِيَامَةِ - وَ جَمَعَ اَلْمُسَبِّحَتَيْنِ مِنْ يَدَيْهِ جَمعاً - وَ لاَ أَقُولُ كَهَاتَيْنِ - وَ جَمَعَ بَيْنَ اَلْمُسَبِّحَةِ وَ اَلْوُسْطَى مِنْ يَدِهِ اَلْيُمْنَى - وَ قَالَ: أَنَا يَعْسُوبُ اَلْمُؤْمِنِينَ وَ وَلِيُّهُمْ، وَ هَذَا - وَ أَشَارَ إِلَى اَلْمَالِ - يَعْسُوبُ اَلْمُنَافِقِينَ وَ مَقْصَدُهُمْ، فَبِي يَلُوذُ اَلْمُؤْمِنُونَ، وَ بِهَذَا يَلُوذُ اَلْمُنَافِقُونَ. (شرح الاخبار ج۱ ص۲۲۶)
راوی گوید: روزی وقتی وارد میدان اصلی کوفه شدم، دیدم مردم جمع شدهاند و مال بسیاری وسط میدان روی هم پُشته شده و امیرمؤمنان(ع) کنار آن کوهِ طلا و نقره ایستاده. علی(ع) داشت میفرمود: قسم به خالق یکتا، کسی که مرا از ته دل دوست داشته باشد، در آخرت در کنار من است، اینطور: انگشت سبابهٔ دو دستش را کنار هم چسباند و به همه نشان داد و اضافه کرد: نه اینطور: انگشت سبابه و انگشت وسط دست راستش را به هم چسباند به همه نشان داد. (یعنی درجهٔ محبِّ من، با من برابر است و محبت او را به درجهٔ من واصل میکند). سپس فرمود: من یعسوب مؤمنین و ولیّ ایشانم و این طلا و نقره که میبینید، یعسوب منافقین و مقصد آنان است. مؤمنین به من پناه میآورند و منافقین به مال.
عَلْقَمَةَ عَنْ عَبْدِ اَللَّهِ بْنِ مَسْعُودٍ ، قَالَ: كُنَّا جُلُوساً عِنْدَ رَسُولِ اَللَّهِ صَلَوَاتُ اَللَّهِ عَلَيْهِ وَ آلِهِ إِذْ مَرَّ عَلِيٌّ صَلَوَاتُ اَللَّهِ عَلَيْهِ مُسْرِعاً فَدَعَا بِهِ رَسُولُ اَللَّهِ صَلَوَاتُ اَللَّهِ عَلَيْهِ وَ آلِهِ ، فَقَالَ لَهُ: مَا لِي أَرَاكَ مُسْرِعاً يَا عَلِيُّ ؟ فَقَالَ: لِحَاجَةٍ لِأَهْلِ اَلْبَيْتِ يَا رَسُولَ اَللَّهِ . قَالَ: اِذْهَبْ أَعَانَكَ اَللَّهُ فَمَا زِلْتَ مُعِيناً فَرَّاجاً لِلْكُرَبِ. (شرح الاخبار ج۱ ص۳۲۲)
ابن مسعود گوید: با پیامبر(ص) نشسته بودیم که علی(ع) با سرعت گذشت. رسول خدا(ص) او را صدا زد و فرمود: با این عجله کجا؟! علی(ع) عرض کرد: اهل خانه چیزی میخواهند، یا رسول الله. رسول خدا(ص) فرمود: برو؛ خدا یاریات کند. سپس فرمود: همیشه یاور و برطرفکنندهٔ مشکلاتی!
تحمید تِسعهٔ دانیالِ نبی، که امیرمؤمنان(ع) عقیب صلوات به آن مقیّد بوده و آنرا موجب فزونی نَعَمات و دفع بَلیّات دانستهاند. این تحمید به اندک تفاوت لفظی در تفسیر قمی و ثوابالاعمال آمده است:
الحمدلله الذی لاینسیٰ مَن ذَکَرَه الحمدلله الذی لایَخیب مَن رجاه الحمدلله الذی یُجیب من دَعاه الحمدلله الذی مَن توکّلَ علیه کَفاه الحمدلله الذی من وَثِقَ به لم یَکِلْهُ إلی غَیره الحمدلله الذی یَجزی بالإحسانِ إحسانا و بالصبرِ نَجاتا الحمدلله الذی یَکشِف ضُرَّنا و کُربَنا الحمدلله الذی هو ثِقَتُنا حین یَنقَطع الحِیَلُ عنّا الحمدلله الذی هو رَجاءُنا حین ساءَ ظَنُّنا بأعمالنا.
أَبُو صَالِحٍ بِإِسْنَادِهِ عَنْ مُوسَى بْنِ عُقْبَةَ ، أَنَّهُ قَالَ: لَمَّا كَانَ يَوْمُ اَلْأَحْزَابِ أَقْبَلَ عَمْرُو بْنُ عَبْدِ وُدٍّ اَلْعَامِرِيُّ ، وَ كَانَ مِنْ أَشَدِّ اَلنَّاسِ شَجَاعَةً وَ إِقْدَاماً. فَضَرَبَ فَرَسَهُ، فَأَجَازَهُ اَلْخَنْدَقَ، ثُمَّ طَفِقَ يُنَادِي: هَلْ مِنْ مُبَارِزٍ؟ فَلَمْ يُجِبْهُ أَحَدٌ فَقَامَ عَلِيُّ بْنُ أَبِي طَالِبٍ صَلَوَاتُ اَللَّهِ عَلَيْهِ ، فَقَالَ رَسُولُ اَللَّهِ صَلَوَاتُ اَللَّهِ عَلَيْهِ وَ آلِهِ : يَا عَلِيُّ إِنَّهُ عَمْرُو بْنُ عَبْدِ وُدٍّ . فَقَالَ عَلِيٌّ : أَسْتَعِينُ بِاللَّهِ عَلَيْهِ يَا رَسُولَ اَللَّهِ. فَأَذِنَ لَهُ رَسُولُ اَللَّهِ صَلَوَاتُ اَللَّهِ عَلَيْهِ وَ آلِهِ ، وَ دَفَعَ إِلَيْهِ سَيْفَهُ ذَا اَلْفَقَارِ. وَ رَفَعَ رَسُولُ اَللَّهِ صَلَوَاتُ اَللَّهِ عَلَيْهِ وَ آلِهِ يَدَهُ، وَ قَالَ: اَللَّهُمَّ اِحْفَظْهُ مِنْ بَيْنِ يَدَيْهِ وَ مِنْ خَلْفِهِ وَ عَنْ يَمِينِهِ وَ عَنْ شِمَالِهِ وَ مِنْ فَوْقِهِ وَ مِنْ تَحْتِهِ. وَ مَضَى عَلِيٌّ صَلَوَاتُ اَللَّهِ عَلَيْهِ. فَقَالَ عَمْرُو : مَنْ أَنْتَ؟ قَالَ: عَلِيُّ بْنُ أَبِي طَالِبٍ . قَالَ: كُفْوٌ كَرِيمٌ وَ لَسْتَ مِنْ رِجَالِي. فَقَالَ عَلِيٌّ صَلَوَاتُ اَللَّهِ عَلَيْهِ : يَا عَمْرُو إِنَّهُ بَلَغَنِي عَنْكَ أَنَّكَ نَذَرْتَ أَنْ لاَ يَدْعُوكَ أَحَدٌ إِلَى خَصْلَتَيْنِ إِلاَّ أَجَبْتَهُ إِلَى إِحْدَاهُمَا، قَالَ: أَجَلْ!. قَالَ: فَإِنِّي أَدْعُوكَ إِلَى اَللَّهِ وَ إِلَى رَسُولِهِ وَ إِلَى اَلْإِسْلاَمِ. قَالَ: مَا أَبْعَدَنِي مِنْ ذَلِكَ. قَالَ: فَإِنِّي أَدْعُوكَ إِلَى اَلنِّزَالِ. قَالَ: نَعَمْ، هِيَ أَهْوَنُ اَلْخَصْلَتَيْنِ عَلَيَّ، فَاضْطَرَبَا بِأَسْيَافِهِمَا سَاعَةً وَ ثَارَتْ عَجَاجَةٌ. وَ دَعَا رَسُولُ اَللَّهِ صَلَوَاتُ اَللَّهِ عَلَيْهِ وَ آلِهِ لِعَلِيٍّ صَلَوَاتُ اَللَّهِ عَلَيْهِ دُعَاءً كَثِيراً، فَأَعَانَهُ اَللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ عَلَى عَمْرِو بْنِ عَبْدِ وُدٍّ، فَقَتَلَهُ. (شرح الاخبار ج۱ ص۳۲۲)
راوی گوید: روزی در جنگ خندق، عَمر بن عبدِ وُدّ که شجاعترین پهلوان عرب بود اسب تاخت و از خندق گذشت و در سویی که مسلمین بودند، هل من مبارز طلبید. مدتی گذشت و کسی اجابتش نکرد تا آنکه علی بن ابیطالب(ع) برخاست. رسول خدا(ص) فرمود: یا علی او عَمر بن عبدِ وُد است! علی(ع) فرمود: برای نبرد با او از خدا کمک میگیرم. پس رسول خدا(ص) به علی اجازهٔ نبرد داد و شمشیر خودش ذوالفقار را به او داد و دست به آسمان برداشت و دعا کرد: خدایا علی را از پس و پیش و چپ و راست و بالا و پایین محافظت فرما. علی که به سوی عَمر رفت، عمر پرسید: تو کیستی؟ پاسخ داد: علی پسر ابیطالب! گفت: هماوردِ من نیستی و از طرفی پدرت دوست من بوده! با تو نمیجنگم. علی(ع) فرمود: شنیدهام نذر کردهای که هرگاه دو چیز را از تو بخواهند، لااقل یکی را اجابت میکنی! عَمر گفت: آری. علی(ع) فرمود: اولین چیزی که از تو میخواهم این است که به خدا و رسولش ایمان آوری! عمر گفت: و دومی؟ علی(ع) فرمود: اینکه مبارزه با مرا بپذیری! عمر گفت: این دومی برای من آسانتر است و شمشیرش را کشید و به سوی علی هجوم آورد. پس از مدتی زد و خورد عاقبت علی(ع) عَمر بن عبدِ وُد را از پای درآورد و مسلمین همه تکبیر گفتند. گفتهاند سالخوردهتر و باتجربهتر از وی در جنگ ها نبود.
گویم: عمر بن عبدِ وُدّ از تیرهٔ بنیعامر از قبیلهٔ قریش و ثروتمندترین و دلیرترینِ ایشان بود. به او فارس یَلیَل میگفتند؛ یعنی کسی که با هزار سوار برابری میکند. در یکی از روزهای جنگ احزاب، او به همراه با عکرمة بن ابیجهل، هبیرة بن ابیوهب، نوفل بن عبدالله بن مغیرة و ضرار بن خطاب، به سختی از تنگترین جای خندقی که مسلمانان کنده بودند گذشتند. عمر بن عبد وُد پیوسته مبارز میطلبید و مسلمانان را تحقیر میکرد و میگفت: صدایم گرفت از بس فریاد مبارزطلبی در میانتان سر دادم. همچنین عَمر به عنوان سرزنش و استهزای مسلمانان فریاد میزد: کجاست بهشتی که میپندارید هر کس از شما کشته شود، داخل آن بهشت میشود؟ بنابر نقل منابع، علی بن ابیطالب(ع) پس از هر بار مبارزطلبیِ عمرو برای جنگیدن با وی بلند میشد اما به خواست پیامبر مینشست. تا آنکه بار سوم پیامبر به او اجازهٔ مبارزه داد و عمامهٔ خود را بر سر او بست و شمشیرش را به وی داد تا با عَمرو بجنگد. در روایتی است که وقتی علی(ع) دور شد، رسول خدا(ص) فرمود: لقد برز الایمان کلّه الی الشرك کلّه. یعنی همهٔ ایمان با همهٔ شرك رو به رو شده است! علی(ع) ابتدا عمرو بن عبد وُد را دعوت کرد تا به یگانگی خدا و رسالت شهادت دهد و پس از آنکه نپذیرفت، از او خواست که از همان راهی که آمده بازگردد و وقتی قبول نکرد، به او گفت از اسب فرود آید و مبارزه کند و او پذیرفت. طبق این نقل، عمرو نذر کرده بود یکی از سه چیز را از هرکس بپذیرد و سومی را از علی(ع) پذیرفت. جالب است که یکی از پیشنهادات مولای متّقیان، ترک مبارزه و بازگشتن بسوی مشرکین بوده که عمرو نپذیرفته. بر اساس نقل ابنابیالحدید، عمرو اسب خویش را پی کرد یا اینکه زخمی به صورت اسبش زد و اسب گریخت. بنابر نقل جابر بن عبدالله انصاری، جنگ بین علی بن ابیطالب و عمرو بن عبد ود بالا گرفت تا آنکه صدای تکبیر علی(ع) بلند شد و مسلمانان دریافتند عمرو بن عبد ود کشته شده است. گویا تفصیل جنگ چنان بوده که نخست عمرو شمشیری به جانب سر حضرت حواله نمود که علی(ع) سپر کشید و ضربت را رد کرد. با این حال شمشیر عمرو سپر را شکافت و جلوی سر علی(ع) را نیز زخمدار کرد. در برخی اخبار هست که اثر آن زخم تا پایان عمر امام(ع) با وی بوده است. پس از کاری که عمرو کرد و فیالواقع شمشیر خویش را از دست داد، علی(ع) مهلتش نداده و ذوالفقار را حوالهٔ گردن عمرو کرد و در اثر این ضربت عمرو بر زمین افتاد ولی هنوز زنده بود. در روایت حذیفه است که حضرت(ع) شمشیر را حوالهٔ یک پای عمرو کرد و پای او را بر زمین انداخت. عمرو پای قطع شدهاش را برداشت و به طرف علی(ع) پرتاب کرد ولی پس از چند دقیقه بر زمین افتاد. در هرحال عاقبت علی(ع) روی سینهٔ عمرو نشست تا کارش را یکسره کند. در این وقت عمرو با ناراحتی گفت: بر جای بزرگی نشستهای و از علی(ع) درخواست نمود که پس از کشتن او جامه از تنش بیرون نیاورد که حضرت(ع) در جوابش فرمود: خواستهات اجابت خواهد شد. جابر بن عبدالله کشته شدن عمرو بدست علی(ع) را به کشته شدن جالوت بدست داود(ع) تشبیه کرد. درست مانند کشته شدن جالوت که به شکست لشکرش انجامید، کشته شدن عَمر نیز در شکست مشرکان در جنگ احزاب نقش پر رنگی داشت. در برخی گزارشها آمده که امام علی(ع) پس از کشتن عمرو سر او را برابر رسول خدا(ص) گذاشت. در این هنگام ابوبکر و عمر برخاستند و صورت علی (ع) را بوسیدند و پیامبر(ص) که خوشحالی در سیمایش آشکار بود فرمود: این، پیروزی است! یا فرمود: این نخستین پیروزی است و شوکت و هیبت مشرکان از میان رفت و از امروز به بعد آنان دیگر با ما نمیجنگند و این ما هستیم که با آنان میجنگیم و همانطور هم شد. کشته شدن عَمر فصل جدیدی برای اسلام بود برای همین رسول خدا(ص) فرمود: ضَربةُ علیٍّ یوم الخندق، أفضلُ من عبادة الثقلین. یعنی آن ضربهٔ علی که در خندق با آن جان عمر بن عبد ودّ را ستاند، از عبادت جنّ و انس در تمام تاریخ برتر است.
ابنشهرآشوب در مناقب میگوید عمرو در خلال مبارزه یا وقتی که علی(ع) میخواسته سر از تنش جدا کند، بر چهرهٔ وی آب دهان انداخت و علی(ع) برای پرهیز از آنکه کشتن عمرو از روی خشم و تَشفّی خاطر باشد، چند لحظه او را رها میکند و پس از فرونشستن خشم، عمرو را در راه خدا به قتل رساند.
جلال الدین رومی و ابوحامد غزالی با یادآوری این داستان، تاکید میکنند که اگر کسی قصد امر به معروف و نهی از منکر دارد، باید قبلش بر خودخواهی در همهٔ ابعاد آن پیروز شده باشد.
گفت من تیغ از پی حق میزنم بندهٔ حقم نه مامور تنم شیر حقم نیستم شیر هوا فعل من بر دین من باشد گوا رخت خود را از من ز ره بر داشتم غیر حق را من عدم انگاشتم سایهایام کدخداام آفتاب حاجبم من نیستم او را حجاب خون نپوشد گوهر تیغ مرا باد از جا کی برد میغ مرا کَه نیم، کوهم ز حلم و صبر و داد کوه را کی در رباید تند باد کوهم و هستی من بنیاد اوست ور شوم چون کاه بادم باد اوست جز به باد او نجنبد میل من نیست جز عشق احد سرخیل من خشم بر شاهان شه و ما را غلام خشم را هم بستهام زیر لگام غرق نورم گرچه سقفم شد خراب روضه گشتم گرچه هستم بوتراب چون در آمد علتی اندر غزا تیغ را دیدم نهان کردن سزا بخل من لله، عطا لله و بس جمله للهام من آنِ کس بیش ازین با خلق گفتن روی نیست بحر را گنجایی اندر جوی نیست
یکی از نکاتی که در مورد این مبارزه در منابع کهن از جمله تفسیر قمی نقل شده این است که در میانهٔ نبرد، علی(ع) به عمرو گفت: ای عمرو! تو که از شجاعان عرب هستی، چرا از دیگران برای مبارزه با من کمک گرفتهای؟! عمرو به پشت سرش نگاه کرد و علی(ع) از این فرصت استفاده کرده و پای او را قطع کرد و سپس او را کشت. در برخی از نقلهای تاریخی در توجیه این مطلب آمده که علاوه بر عمرو، چند نفر دیگر هم به همراهش با اسبان خویش از روی خندق رد شدند. از جمله هبیره، ضرار، عکرمة و گویا پسر عمرو. به همین جهت علی(ع)، حتی برای فریب عمرو به دروغ متوسل نشده، بلکه برای فریب او سخنی راست را گفته است. علامهٔ مجلسی در توجیه روایت تفسیر قمی، روایت کرده که پس از کشته شدنِ عمرو، رسول خدا(ص) از علی(ع) پرسید که نیرنگ کرده است؟ و امام(ع) تأیید کرده و جنگ را خدعه دانسته است.
عَنْ عَلِيٍّ صَلَوَاتُ اَللَّهِ عَلَيْهِ أَنَّهُ خَطَبَ اَلنَّاسَ بَعْدَ أَنْ بَايَعُوهُ بِيَوْمَيْنِ بِالْخُطْبَةِ اَلَّتِي رَمَزَ فِيهَا بِأَمْثَالٍ ذَكَرَهَا. وَ هِيَ؛ أَنَّهُ عَلَيْهِ اَلصَّلاَةُ وَ اَلسَّلاَمُ: حَمِدَ اَللَّهَ عَزَّ وَ جَلَّ وَ أَثْنَى عَلَيْهِ بِمَا هُوَ أَهْلُهُ وَ صَلَّى عَلَى اَلنَّبِيِّ صَلَوَاتُ اَللَّهِ عَلَيْهِ وَ آلِهِ ثُمَّ قَالَ: أَيُّهَا اَلنَّاسُ أُوصِيكُمْ بِتَقْوَى اَللَّهِ فَإِنَّهَا نَجَاةٌ وَ خَيْرُ مَا تَوَاصَى بِهِ اَلْعِبَادُ، وَ أَقْرَبُهُ مِنْ رِضْوَانِ اَللَّهِ وَ خَيْرُ اَلْفَوَائِدِ عِنْدَ اَللَّهِ، وَ بِتَقْوَى اَللَّهِ بَلَغَ اَلصَّالِحُونَ اَلْخَيْرَ، وَ نَالُوا اَلْفَضِيلَةَ وَ حَلُّوا اَلْجَنَّةَ. ثم قال(ع): مَنْ يَعْمَلْ لِغَيْرِ اَللَّهِ يَكِلْهُ إِلَى مَنْ عَمِلَ لَهُ، وَ مَنْ يَعْمَلْ لِلَّهِ بِطَاعَتِهِ يَتَوَلَّى اَللَّهُ أَمْرَهُ. (شرح الاخبار ج۱ ص۳۶۹)
راوی گوید: دو روز پس از آنکه مردم با امیرمؤمنان(ع) بیعت کردند، بر منبر رفت و خطبهای ممتاز خواند. در این خطبه ابتدا خدا را حمد و ثنای بسیار گفت و بر پیامبر(ص) درود فرستاد و سپس فرمود: ای مردم، شما را به تقوا سفارش میکنم که نجات در تقواست و بهترین نصیحت برای انسان، نصیحت به تقواست و آنچه ما را به رضوان و قرب خدا میرساند، فقط و فقط تقواست. صالحان بخاطر رعایت تقوا به خیر رسیدند و بر دیگران فضیلت یافتند و به بهشت نائل شدند. سپس فرمود: هر کس برای غیر خدا کار کند، خدا وامیگذاردش به همو؛ و هر کس برای خدا و طبق رضای خدا کار کند، خداوند خودش متولّی امور او میشود.
مُحَمَّدُ بْنُ سَلاَّمٍ ، بِإِسْنَادِهِ، عَنْ أَبِي رَافِعٍ : أَنَّ عَلِيّاً صَلَوَاتُ اَللَّهِ عَلَيْهِ لَمَّا أَفْضَى اَلْأَمْرُ إِلَيْهِ بَدَأَ بِبَيْتِ اَلْمَالِ فَحَصَلَ جَمِيعَ مَا فِيهِ، وَ أَمَرَ [أَنْ] يُقْسَمَ ذَلِكَ عَلَى اَلْمُسْلِمِينَ بِالسَّوَاءِ عَلَى مِثْلِ مَا كَانَ رَسُولُ اَللَّهِ صَلَوَاتُ اَللَّهِ عَلَيْهِ وَ آلِهِ يَقْسِمُ مَا اِجْتَمَعَ عِنْدَهُ مِنْ فَيْئِهِمْ مَا يَجِبُ قِسْمَتُهُ فِيهِمْ وَ كَانُوا بَعْدَ ذَلِكَ قَدْ عَوَّدَهُمُ اَلَّذِينَ وُلُّوا اَلْأَمْرَ اَلْأَثَرَةَ وَ اَلتَّفْضِيلَ لِبَعْضِهِمْ عَلَى بَعْضٍ. فَأَمَرَ عَلِيٌّ صَلَوَاتُ اَللَّهِ عَلَيْهِ - مَنْ أَقَامَهُ لِقِسْمَةِ ذَلِكَ - أَنْ يُسَوِّيَ بَيْنَ اَلنَّاسِ فِيهِ، وَ أَنْ يَعْزِلُوا مِنْ ذَلِكَ سَهْماً كَسَهْمِ أَحَدِهِمْ ، فَفَعَلُوا. وَ خَرَجَ إِلَى ضَيْعَتِهِ فَأَتَاهُ طَلْحَةُ وَ اَلزُّبَيْرُ ، وَ هُوَ قَائِمٌ فِي اَلشَّمْسِ عَلَى أَجِيرٍ يَعْمَلُ لَهُ فِي ضَيْعَتِهِ. فَسَلَّمَا عَلَيْهِ، وَ قَالاَ: أَتَرَى أَنْ تَمِيلَ مَعَنَا إِلَى اَلظِّلِّ؟؟ فَفَعَلَ. فَقَالاَ: إِنَّا أَتَيْنَا اَلَّذِينَ أَمَرْتَهُمْ بِقِسْمَةِ هَذَا اَلْمَالِ بَيْنَ اَلنَّاسِ، وَ مَعَ كُلِّ وَاحِدٍ مِنَّا اِبْنُهُ، فَأَعْطَوْنَا مِثْلَ اَلَّذِي أَعْطَوْا أَبْنَاءَنَا وَ سَائِرَ اَلنَّاسِ، وَ قَدْ كَانَ مَنْ مَضَى مِنْ قَبْلِنَا يُفَضِّلُنَا لِسَابِقَتِنَا وَ قَرَابَتِنَا وَ جِهَادِنَا، فَإِنْ رَأَيْتَ أَنْ تَأْمُرَ لَنَا بِمَا كَانَ غَيْرُكَ يَأْمُرُ لَنَا بِهِ، فَافْعَلْ. فَقَالَ لَهُمَا عَلِيٌّ صَلَوَاتُ اَللَّهِ عَلَيْهِ : أَنْتُمَا أُسْبَقُ إِلَى اَلْإِسْلاَمِ أَمْ أَنَا؟ قَالاَ: بَلْ أَنْتَ. قَالَ: فَأَنْتُمَا أَقْرَبُ إِلَى رَسُولِ اَللَّهِ صَلَوَاتُ اَللَّهِ عَلَيْهِ وَ آلِهِ أَمْ أَنَا؟ قَالاَ: بَلْ أَنْتَ. قَالَ: فَجِهَادُكُمَا أَكْثَرُ أَمْ جِهَادِي؟؟ قَالاَ: جِهَادُكَ، قَالَ: فَوَ اَللَّهِ مَا أَمَرْتُ أَنْ يَعْزِلَ لِي مِنْ هَذَا اَلْمَالِ إِلاَّ كَمَا يُصِيبُ هَذَا اَلْأَجِيرَ مِنْهُ - وَ أَوْمَأَ بِيَدِهِ إِلَى اَلْأَجِيرِ اَلَّذِي يَعْمَلُ بَيْنَ يَدَيْهِ - عَلَى مَا عَهِدْتُ وَ عَهِدْتُمَا رَسُولَ اَللَّهِ صَلَوَاتُ اَللَّهِ عَلَيْهِ وَ آلِهِ يَقْسِمُ مِثْلَ ذَلِكَ، وَ سُنَّتُهُ أَحَقُّ أَنْ تُتَّبَعَ مِنْ أَنْ يُتْبَعَ مَنْ خَالَفَهَا بَعْدَهُ. فَسَكَتَا سَاعَةً، ثُمَّ قَالاَ: لَمْ نَأْتِ لِهَذَا وَ لَكِنَّهُ شَيْءٌ ذَكَرْنَاهُ، وَ لَكِنَّا أَرَدْنَا اَلْعُمْرَةَ، فَأَتَيْنَاكَ نَسْتَأْذِنُكَ فِي اَلْخُرُوجِ إِلَيْهَا. وَ كَانَتْ عَائِشَةُ قَدْ خَرَجَتْ مِنْ مَكَّةَ وَ لَمْ تَصِلْ بَعْدُ إِلَى اَلْمَدِينَةِ ، فَأَرَادَا لِقَاءَهَا لِمَا كَانَ مِنْ أَمْرِهِمَا وَ أَمْرِهَا. فَقَالَ لَهُمَا عَلِيٌّ صَلَوَاتُ اَللَّهِ عَلَيْهِ : اِذْهَبَا فَمَا اَلْعُمْرَةَ أَرَدْتُمَا، وَ لَقَدْ أُنْبِئْتُ بِأَمْرِكُمَا، وَ مَا يَكُونُ مِنْكُمَا. فَخَرَجَا، وَ لَقِيَا عَائِشَةَ وَ كَانَ مِنْ أَمْرِهِمْ مَا قَدْ كَانَ. (شرح الاخبار ج۱ ص۳۷۴)
راوی گوید اولین کاری که علی(ع) پس از به دست گرفتن خلافت کرد، این بود که تمام اموال بیتالمال را مانند رسول خدا(ص) به طور مساوی میان مسلمین تقسیم کرد و از رسمی که خلفای پیشین بنا نهاده بودند که بعضی را بر بعضی ترجیح میداد و به نزدیکان خود بیشتر عطا میکردند، اعراض نمود. پس به مُقَسِّم فرمان داد که به همه، سهم مساوی دهد و سهمی مانند بقیه، برای خودِ او کنار بگذارد. علی(ع) این فرمان را داد و بلافاصله به سوی یکی از باغهای خود از مدینه خارج شد. علی(ع) در باغش در آفتاب ایستاده بود و داشت بر کار کارگری که برای کار اجیر کرده بود نظارت میکرد که طلحه و زبیر از راه رسیدند. کمی پیش علی(ع) زیر آفتاب ایستادند و سپس گفتند: نمیخواهی با ما زیر سایه بیایی تا گفتگو کنیم؟ علی(ع) با آن دو به سایه آمد. آن دو گفتند: امروز که برای گرفتن سهم خود از بیتالمال رفته بودیم، به ما هم مثل پسرمان و مثل بقیهٔ مسلمین سهم دادند! در حالیکه خلفای پیشین، سبقت ما را در دین و خویشاوندی ما را با خود و تلاشی که در جهاد برای اسلام کرده بودیم در نظر میگرفتند و به ما سهم بیشتری میدادند. گفتیم شاید تو هم چنین بنایی داری اما فراموش کردهای به مقسّم بسپاری. علی(ع) فرمود: سبقت من در دین بیشتر است یا شما؟ گفتند: سبقت تو. فرمود: خویشاوندی من به رسول خدا(ص) بیشتر است یا شما؟ گفتند: البته تو. فرمود: من بیشتر برای اسلام شمشیر زدهام یا شما؟ گفتند: تو. فرمود: اما به مقسّم گفتهام برای من هم یک سهم در نظر بگیرد. سهم من با این کارگری که در باغ من کار میکند از بیتالمال برابر است. این، رویهٔ رسول خدا(ص) بوده. این راه و روش بهتر است یا بدعتی که خلفای پس از او نهادند؟! طلحه و زبیر چیزی نگفتند و دقایقی سکوت کردند، سپس لب به سخن گشودند و گفتند: برای گفتن این مطلب پیشت نیامده بودیم؛ این مطلب اینجا به یادمان آمد! خواستیم بگوییم قصد عمره داریم؛ اگر اجازه میدهی از مدینه خارج شویم. علی(ع) به آنها فرمود: بروید! اما شما قصد عمره ندارید و من قصد واقعی شما را میدانم. (و این در حالی بود که عایشه پس از عمره از مکه خارج شده اما به مدینه بازنگشته بود و طلحه و زبیر میخواستند به او ملحق شوند و فتنهٔ جمل را به راه اندازند)
أَبِي بَشِيرٍ اَلْعَائِدِيِّ ، قَالَ: كُنْتُ بِالْمَدِينَةِ حِينَ قُتِلَ عُثْمَانُ ، فَاجْتَمَعَ اَلْمُهَاجِرُونَ وَ اَلْأَنْصَارُ وَ فِيهِمْ طَلْحَةُ وَ اَلزُّبَيْرُ ، فَأَتَوْا عَلِيّاً صَلَوَاتُ اَللَّهِ عَلَيْهِ ، فَقَالُوا: يَا أَبَا اَلْحَسَنِ ، هَلُمَّ لِنُبَايِعَكَ! فَقَالَ: لاَ حَاجَةَ لِي فِي أَمْرِكُمْ فَمَنِ اِخْتَرْتُمْ فَقَدِّمُوهُ. فَقَالُوا: مَا نَخْتَارُ غَيْرَكَ!. فَأَبَى عَلَيْهِمْ فَاخْتَلَفُوا إِلَيْهِ فِي ذَلِكَ بَعْدَ قَتْلِ عُثْمَانَ مِرَاراً ، ثُمَّ أَتَوْا فِي آخِرِ ذَلِكَ. فَقَالُوا إِنَّهُ لاَ يَصْلُحُ اَلنَّاسُ إِلاَّ بِإِمْرَةٍ، وَ قَدْ طَالَ هَذَا اَلْأَمْرُ وَ لَسْنَا نَخْتَارُ غَيْرَكَ، وَ لاَ بُدَّ لَنَا مِنْكَ، وَ إِنْ أَنْتَ لَمْ تَقْبَلْ ذَلِكَ خِفْنَا أَنْ يَنْخَرِقَ فِي اَلْإِسْلاَمِ خَرْقٌ، إِنْ بَقِيَ اَلنَّاسُ لاَ نَاظِرَ فِيهِمْ فَاللَّهَ اَللَّهَ فِي ذَلِكَ!! فَقَالَ عَلِيٌّ صَلَوَاتُ اَللَّهِ عَلَيْهِ : أَنَا أَقُولُ لَكُمْ قَوْلاً، فَإِنْ قَبِلْتُمُوهُ قَبِلْتُ مِنْكُمْ . قَالُوا: قُلْ مَا شِئْتَ فَمَقْبُولٌ مِنْكَ. فَجَاءَ حَتَّى صَعِدَ اَلْمِنْبَرَ، فَحَمِدَ اَللَّهَ وَ أَثْنَى عَلَيْهِ وَ صَلَّى عَلَى اَلنَّبِيِّ صَلَوَاتُ اَللَّهِ عَلَيْهِ وَ آلِهِ . ثُمَّ قَالَ: أَمَّا بَعْدُ، فَقَدْ طَالَ تَرَدَّادُكُمْ إِلَيَّ فِيمَا أَرَدْتُمُوهُ مِنِّي وَ كَرِهْتُ أَمْرَكُمْ، فَأَبَيْتُمْ عَلَيَّ إِلاَّ مَا أَرَدْتُمْ مِنِّي، وَ قَدْ عَلِمْتُ مَا سَبَقَ فِيكُمْ فَإِنْ كُنْتُ أَتَوَلَّى أَمْرَكُمْ عَلَى اَلْعَدْلِ فِيكُمْ وَ اَلتَّسْوِيَةِ بَيْنَكُمْ وَ إِنْ تَكُنْ مَفَاتِيحُ بَيْتِ مَالِكُمْ مَعِي لَيْسَ لِي مِنْهُ إِلاَّ مِثْلُ مَا لِأَحَدِكُمْ وَ لاَ لِغَيْرِي إِلاَّ ذَلِكَ تَوَلَّيْتُ أَمْرَكُمْ. قَالُوا: نَعَمْ. قَالَ: أَ رَضِيتُمْ ذَلِكَ؟؟ قَالُوا: رَضِينَا. قَالَ: اَللَّهُمَّ اِشْهَدْ عَلَيْهِمْ. ثُمَّ نَزَلَ صَلَوَاتُ اَللَّهِ عَلَيْهِ، فَبَايَعَهُمْ عَلَى ذَلِكَ. قَالَ أَبُو بَشِيرٍ : وَ أَنَا يَوْمَئِذٍ عِنْدَ مِنْبَرِ رَسُولِ اَللَّهِ صَلَوَاتُ اَللَّهِ عَلَيْهِ وَ آلِهِ أَسْمَعُ مَا يَقُولُ. (شرح الاخبار ج۱ ص۳۷۶)
راوی گوید: عثمان که کشته شد، من در مدینه بودم. تمام انصار و مهاجرین از جمله طلحه و زبیر به سوی علی(ع) رو آوردند و به او گفتند دست دراز کن تا برای خلافت با تو بیعت کنیم! علی(ع) به آنها فرمود: من میلی به خلافت و امارت ندارم؛ شما خودتان کسی را انتخاب کنید، من هم به او در ادارهٔ امور کمک میکنم. گفتند: انتخاب ما فقط تویی! علی(ع) باز ابا کرد. چندین روز مدام به خانهٔ علی تردد میکردند. میگفتند صلاح نیست دین بدون امیر بماند. میگفتند این وضع طول کشیده و به مصلحت مسلمین نیست. میگفتند اگر خلافت را نپذیری ممکن است صدمهای به اسلام بخورد. میگفتند اگر زمان بگذرد و کسی بالای سر مردم نباشد، خطرناک است. عاقبت علی(ع) فرمود: شرطی برای شما میگذارم؛ اگر پذیرفتید من هم خلافت را میپذیرم. گفتند: میپذیریم. فرمود همه جمع شوید تا بر منبر رسول خدا(ص) شرط خود را عنوان کنم. پس علی(ع) در مسجد رسول خدا(ص) بر منبر نشست و من در کنار منبر با دو گوش خود شنیدم که پس از حمد و ثنای خدا و صلوات بر رسول، فرمود: ای مردم، مدّتی است به اصرار، خلافت را به من پیشنهاد میکنید و من حکومتِ بر شما را دوست ندارم. شما در حکومت من به دنبال چیزی هستید که نیافته و فردا پشیمان میشوید؛ من سابقهٔ شما مردم را دارم. من اگر ولیّ امر شما شوم، به عدل رفتار میکنم و بین شما به مساوات عمل میکنم. اگر کلید بیتالمال شما دست من باشد، سهم خود من با سهم بقیه برابر است. همه فریاد زدند عالیست! علی(ع) فرمود: واقعاً راضی به مطلب هستید؟ فریاد زدند: معلوم است، راضی هستیم. پس علی(ع) سر به آسمان برداشت و گفت: خدایا خودت شاهد باش! سپس از منبر به زیر آمد و با آنها بیعت کرد.
زَيْدِ بْنِ صُوحَانَ : جَاءَ إِلَى عَلِيٍّ صَلَوَاتُ اَللَّهِ عَلَيْهِ فَقَالَ: يَا أَمِيرَ اَلْمُؤْمِنِينَ ، إِنِّي رَأَيْتُ كَأَنَّ يَداً تَطَلَّعَتْ إِلَيَّ مِنَ اَلسَّمَاءِ، وَ لاَ أَرَانِي إِلاَّ مَقْتُولاً، فَأْذَنْ لِي حَتَّى آتِيَ هَذِهِ اَلْمَرْأَةَ - يَعْنِي عَائِشَةَ -، وَ كَانَتْ يَدُ - هَذَا زَيْدٍ - قَدْ قُطِعَتْ يَوْمَ جَلُولاَءَ فِي اَلْجِهَادِ. قَالَ: اِنْطَلِقْ يَا أَبَا سَلْمَانَ رَاشِداً غَيْرَ مُوَدَّعٍ. فَانْطَلَقَ فِي عِصَابَةٍ، فَلَمَّا رَآهُ مَنْ حَوْلَ عَائِشَةَ ، قَالُوا: هَذَا زَيْدُ بْنُ صُوحَانَ . قَالَتْ عَائِشَةُ : يَا أَبَا سَلْمَانَ ، إِلَيَّ تَسِيرُ وَ قِتَالِي تُرِيدُ؟؟ قَالَ: إِنِّي سِرْتُ فِيمَا أَمَرَنِي اَللَّهُ بِهِ وَ إِنَّكِ سِرْتِ فِيمَا نَهَاكِ اَللَّهُ عَنْهُ، أَمَرَنِي اَللَّهُ أَنْ أُجَاهِدَ وَ أَنْ أُقَاتِلَ فِي سَبِيلِهِ، وَ أَمَرَكِ أَنْ تَقِرِّي فِي بَيْتِكِ. (شرح الاخبار ج۱ ص۳۷۹)
راوی گوید: زید بن صوحان در آغاز جنگ جمل خدمت امیرمؤمنان(ع) رسید و گفت: دیشب خواب دیدم که دستی در آسمان هویدا شد و به من اشاره کرد. فهمیدم که همان دستی است که پیشتر در راه خدا دادهام و از شهادت من خبر میدهد. اکنون اجازه میخواهم که پیش از همه به لشکر این زن(عایشه) بتازم. امیرمؤمنان(ع) فرمود: برو ابا سلمان، که از تو راضیام! پس زید با عدّهای خود را به قلب لشکر جمل زد و چون به نزدیکی هودج عایشه رسید، عایشه پرسید: کیست؟ گفتند: زید بن صوحان! عایشه فریاد زد: ابا سلمان، مرا میخواهی بکشی؟ از تو انتظار نداشتم! زید فریاد زد: راهی را میروم که رضای خداست؛ اما تو چه؟ قدم در راهی گذاشتی که خدا نهیات کرده بود. وظیفهٔ من جهاد است که دارم انجام میدهم و وظیفهٔ تو نشستن در خانه بود که به خلافش عمل کردی!
گوییم: زید بن صوحان، برادر بزرگتر صعصعه بن صوحان و از خصّیصین امیرمؤمنان(ع) بود که در جنگ جمل در سال ۳۶ هجری به شهادت رسید. او در صحنههای مختلف سیاسی و نظامی و اجتماعی عصر خود حضور جدی داشت و مردم را به حمایت از امیرمؤمنان(ع) دعوت مینمود.
زید، پیشتر از اصحاب رسول خدا(ص) بود و رسول خدا(ص) راجع به او پیشبینی کرده بود که عضوی از اعضاء بدنش قبل از او به بهشت خواهد رفت. این پیشگویی به حقیقت پیوست و زید یک دستش را در نبرد جلولاء یا قادسیه از دست داد. نقل شده که وقتی دستش قطع شد درحالیکه خون از او میرفت، میخندید. شخصی به او گفت که اینجا و این حالت، مکان خنده نیست! زید گفت: من انتظار ثواب بر این امر دارم؛ چرا اینرا به فریادِ درد از بین ببرم؟!
زید از نزدیکترین دوستان سلمان فارسی بود و از وی حدیث نقل کرده. بر اساس گفتهٔ مورخان، زید ارادت و دلبستگی خاصی به سلمان داشت و میان آنها عقد اخوّت بود. او به میمنت این پیوند، کنیهٔ ابوسلمان را برای خود برگزید. به نقل تاریخ طبقات کبری در یکی از جنگهای صدر اسلام که سلمان فارسی فرماندهٔ سپاه بود زید را پیشنماز لشکر کرده بود و زمانی که سلمان، امیر مدائن بود، در روزهای جمعه بعد از نماز به او امر میکرد و میفرمود: «ای زید، برخیز و مردم را موعظه کن و برای آنها خطبه بخوان.»
زید از زهّاد زمان بود. شدت روزهداری مستمر و شبزنده داری زید، به گوش سلمان رسید، دنبال او فرستاد و دستور داد تا طعام آوردند و به زید فرمود: «از طعام بخور.» زید گفت: «من روزهام.» سلمان فرمود: لا ینقص دینک، إنّ شر السیر الحقحق؛ یعنی این افطار برای دینداری تو ضرر ندارد؛ آنچه مضرّ است افراط است. و فرمود: چشم تو و بدن تو و همسرت، همه بر تو حقی دارند و این روش، صحیح نیست. در عبادت باید اعتدال و میانهروی داشت تا نفس از عبادت خسته نشود. در منابع صوفیه، زید را از ابدال محسوب میکنند. در جریان شورش علیه عثمان، هنگامی که انقلابیون، مردم را به قیام بر ضد او دعوت نموده و چهار منطقه را برای پیوستن و اجتماع مردم معین کرده بودند، زید مدیریت و رهبری یکی از این اجتماعات را بر عهده داشت و از معترضین به خلیفه بود، به عثمان میگفت: «تو منحرف شدی، برای همین امت تو نیز منحرف شدند.» و چون در بیان حقایق، زبانی گویا و صریح داشت، مورد خشم عثمان قرار گرفت و عثمان، نتوانست حضور او را در کوفه تحمل کند و زید را همراه برادرش صعصعه که هر دو در آن زمان از قراء معروف کوفه بودند یکبار به شام و یکبار به کوفه و سپس از کوفه به حُمص تبعید کرد. به نقل تاریخ: چون دید که آواره میشود، همسرش را طلاق داد و راهی شام شد. پیش از آغاز جنگ جمل، میان کوفیان اختلاف شد که از علی(ع) حمایت کنند یا عایشه یا هر دو را رها کنند. زید از افرادی بود که مردم را به بیعت با علی(ع) دعوت میکرد. لذا عایشه نامهای برای وی فرستاد و او را به خانهنشینی و ترک حمایت از علی(ع) فراخواند و حتی تقاضا کرد که مردم را به رها کردن علی(ع) دعوت کند. اما زید اعتنایی به نامه نکرده و به حمایت از علی(ع) ادامه داد. زید در جنگ جمل فرمانده قبیلهٔ عبدالقیس و پرچمدار آنها بود. به نقل برخی منابع، پرچم کل سپاه در جنگ جمل در دست زید بود تا آنکه به شهادت رسید. زید در اواسط جنگ حین نبرد تن به تن با شخصی بنام عمرو بن سبرة به شهادت رسید. بر اساس روایات، امیرمؤمنان(ع) در شهادت وی گریست. هنگامی که زید از اسب بر زمین افتاد، امام(ع) نزدش شتافت، بر بالینش نشست و چنین فرمود: رحمک الله یا زید کنت خفیف المؤونه، عظیم المعونة؛ ای زید، خدا تو را رحمت کند که کم هزینه و پرفایده بودی. او گفت که با آگاهی از علی(ع) حمایت کرده و به واقعهٔ غدیر استناد نمود. به گفته برخی منابع، عایشه نیز از شنیدن خبر شهادت زید ناراحت شد و برای او طلب رحمت کرد. زید وصیت کرد پیش از دفن، خون را از چهرهاش پاک نکنند و لباسش را بیرون نیاورند؛ تا با همین لباس در قیامت محشور شود. ابن عباس میگوید: از صعصعه درباره زید پرسیدم؛ او برادرش را چنین توصیف کرد و گفت: او در جوانمردی سرآمد، در برادری شریف، و همیشه محترم بود. دلی تهی از کینه داشت و دستخوش وسوسههای روزگار نمیشد. روز و شب به عبادت مشغول بود و سیری و گرسنگی در نظرش یکسان مینمود. در امر دنیا پیشی نمیگرفت. بیشتر سکوت میکرد. مراقب سخن گفتن خویش بود و با احتیاط سخن میگفت. افراد شرور از او دوری میجستند و آزادگان و نیکمردان با او مانوس میشدند.
بر اساس آن چه در تاریخ ثبت شده، زید بن صوحان در خدمترسانی به مردم نیز حضور جدی داشت و تلاش بسیار میکرد. او روزی در بصره مردانی را دید که همواره عبادت میکردند و از دنیا دست شسته بودند. زید، با مشاهدهٔ وضعیت آنان، برایشان خانه ساخت و سپس به آنها توصیه کرد که برای برآوردن نیازهای زندگی خود و فرزندانشان تلاش کنند. او همواره به آنها سرکشی میکرد و از احوالشان باخبر میشد.
علاقه به شهادت، از صفات برجسته زید بن صوحان بود. او که دستش را پیشتر به بهشت فرستاده بود، همواره برای شهادت مشتاق بود. ماجرای خواب او را پیش از جمل، اینگونه هم تعریف کردهاند که به امیرمؤمنان(ع) فرمود در خواب دیده که دستش از آسمان به زمین فرود آمد و در حالی که به او اشاره میکرده، گفته: به سوی من بیا.
مزار زید بن صوحان معروف به مرقد زید الخیر در جنوب بصره و در سمت چپ مسیر بصره به فاو، در قریه کوت الزین، در ساحل رود اروند واقع است و اکنون گنبد و بارگاه مفصّلی دارد. این مرقد از این سوی اروند از داخل خاک ایران در منطقه شلمچه نیز قابل رؤیت است.
از باقیاتالصالحات و یادگار زید بن صوحان در کوفه، مسجد کوچکی است که در جنوب غربی مسجد سهله بدست او ساخته شده و عبادتگاه وی بوده. این مسجد، در گذر زمان، بارها مرمت و بازسازی شده و اکنون آباد است. بر اساس برخی از روایات از امامان شیعه، دعا در این مسجد مستجاب است.
جَعْفَرِ بْنِ مُحَمَّدِ بْنِ عَلِيٍّ صَلَوَاتُ اَللَّهِ عَلَيْهِ ، أَنَّهُ قَالَ: لَمَّا تَوَافَقَ اَلنَّاسُ يَوْمَ اَلْجَمَلِ ، خَرَجَ عَلِيٌّ صَلَوَاتُ اَللَّهِ عَلَيْهِ حَتَّى وَقَفَ بَيْنَ اَلصَّفَّيْنِ، ثُمَّ رَفَعَ يَدَهُ نَحْوَ اَلسَّمَاءِ. ثُمَّ قَالَ: يَا خَيْرَ مَنْ أَفْضَتْ إِلَيْهِ اَلْقُلُوبُ، وَ دُعِيَ بِالْأَلْسُنِ، يَا حَسَنَ اَلْبَلاَيَا يَا جَزِيلَ اَلْعَطَاءِ، أُحْكُمْ بَيْنَنَا وَ بَيْنَ قَوْمِنَا بِالْحَقِّ، وَ أَنْتَ خَيْرُ اَلْحَاكِمِينَ. (شرح الاخبار ج۱ ص۳۷۹)
راوی گوید: روز جنگ جمل، پیش از آغاز درگیری، امیرمؤمنان(ع) در میانهٔ دو لشکر ایستاد و دست بسوی آسمان برداشت و دعا کرد و فرمود: ای بهترین کسی که دلها بسوی او میگریزد و زبانها او را میخواند! ای کسی که بندگان را خوب میآزمایی! ای کسی که پاداشت جزیل است! میان ما و قوم ما به حق حکم کن که تو بهترین حکمرانی.
مُوسَى بْنِ طَلْحَةَ بْنِ عُبَيْدِ اَللَّهِ - وَ كَانَ فِيمَنْ أُسِرَ يَوْمَ اَلْجَمَلِ وَ حُبِسَ مَعَ مَنْ حُبِسَ مِنَ اَلْأُسَارَى بِالْبَصْرَةِ -. قَالَ: كُنْتُ فِي سِجْنِ عَلِيٍّ بِالْبَصْرَةِ حَتَّى سَمِعْتُ اَلْمُنَادِيَ يُنَادِي: أَيْنَ مُوسَى بْنُ طَلْحَةَ بْنِ عُبَيْدِ اَللَّهِ ؟؟ فَاسْتَرْجَعْتُ وَ اِسْتَرْجَعَ أَهْلُ اَلسِّجْنِ!! وَ قَالُوا: يَقْتُلُكَ!!، فَأَخْرَجَنِي إِلَيْهِ. فَلَمَّا وَقَفْتُ بَيْنَ يَدَيْهِ. قَالَ لِي: يَا مُوسَى . قُلْتُ: لَبَّيْكَ يَا أَمِيرَ اَلْمُؤْمِنِينَ ! قَالَ: قُلْ أَسْتَغْفِرُ اَللَّهَ وَ أَتُوبُ إِلَيْهِ، ثَلاَثَ مَرَّاتٍ. فَقُلْتُ: أَسْتَغْفِرُ اَللَّهَ وَ أَتُوبُ إِلَيْهِ، ثَلاَثَ مَرَّاتٍ. فَقَالَ لِمَنْ كَانَ مَعِي مِنْ رُسُلِهِ: خَلُّوا عَنْهُ! وَ قَالَ لِي: اِذْهَبْ حَيْثُ شِئْتَ، وَ مَا وَجَدْتَ لَكَ فِي عَسْكَرِنَا مِنْ سِلاَحٍ أَوْ كُرَاعٍ فَخُذْهُ، وَ اِتَّقِ اَللَّهَ فِيمَا تَسْتَقْبِلُهُ مِنْ أَمْرِكَ، وَ اِجْلِسْ فِي بَيْتِكَ، فَشَكَرْتُ لَهُ، وَ اِنْصَرَفْتُ. (شرح الاخبار ج۱ ص۳۸۹)
موسی پسر طلحه روایت میکند که پس از جنگ جمل، من هم در میان اسیرشدگان بودم. همهٔ ما را در بصره به زندان بردند. در زندان بودیم که شنیدیم منادی ندا میدهد: موسی پسر طلحه خودش را نشان دهد! تا چنین شنیدم گفتم: انا لله و انا الیه راجعون؛ میخواهد مرا بکشند! دیگر زندانیان نیز استرجاع گفتند. مرا به حضور علی(ع) آوردند. فرمود: موسی! گفتم: لبیک یا امیرالمؤمنین! فرمود: سه بار بگو أَسْتَغْفِرُ اَللَّهَ وَ أَتُوبُ إِلَيْهِ. سه بار گفتم. به نگهبانان گفت: رهایش کنید! و به من هم گفت: هرجا میخواهی برو! سلاح و مَرکبت را هم اگر در میان سپاه ما یافتی بگیر و با خودت ببر. سپس فرمود: مَن بعد تقوی پیشه کن و در خانهات بنشین! تشکر کردم و از نزد او خارج شدم.
هِشَامِ بْنِ مُسَاحِقٍ ، عَنْ أَبِيهِ ، أَنَّهُ قَالَ: شَهِدْتُ يَوْمَ اَلْجَمَلِ مَعَ عَائِشَةَ . فَلَمَّا اِنْهَزَمَ اَلنَّاسُ اِجْتَمَعْتُ مَعَ نَفَرٍ مِنْ قُرَيْشٍ ، وَ فِيهِمْ مَرْوَانُ بْنُ اَلْحَكَمِ . فَقَالَ لِبَعْضِ مَنْ حَضَرَهُ: وَ اَللَّهِ لَقَدْ ظَلَمْنَا هَذَا اَلرَّجُلَ ، وَ نَكَثْنَا بَيْعَتَهُ مِنْ غَيْرِ حَدَثٍ، ثُمَّ لَقَدْ ظَهَرَ عَلَيْنَا فَمَا رَأَيْنَا رَجُلاً قَطُّ أَكْرَمَ سِيرَةً، وَ لاَ أَحْسَنَ عَفْواً بَعْدَ رَسُولِ اَللَّهِ صَلَوَاتُ اَللَّهِ عَلَيْهِ وَ آلِهِ مِنْهُ، فَتَعَالَوْا نَدْخُلْ عَلَيْهِ، فَنَعْتَذِرَ إِلَيْهِ مِمَّا صَنَعْنَا. قَالَ: فَدَخَلْنَا عَلَيْهِ، فَلَمَّا ذَهَبَ مُتَكَلِّمُنَا لِيَتَكَلَّمَ، قَالَ: أَنْصِتُوا - أَكْفِيكُمْ - إِنَّمَا أَنَا رَجُلٌ مِنْكُمْ، فَإِنْ قُلْتُ حَقّاً فَصَدِّقُونِي، وَ إِنْ قُلْتُ غَيْرَ ذَلِكَ فَرُدُّوهُ عَلَيَّ . أَنْشُدُكُمُ اَللَّهَ أَ تَعْلَمُونَ أَنَّ رَسُولَ اَللَّهِ صَلَوَاتُ اَللَّهِ عَلَيْهِ وَ آلِهِ قُبِضَ وَ أَنَا أَوْلَى اَلنَّاسِ بِهِ وَ بِالنَّاسِ مِنْ بَعْدِهِ؟ قُلْنَا: اَللَّهُمَّ نَعَمْ. قَالَ: فَبَايَعْتُمْ أَبَا بَكْرٍ وَ عَدَلْتُمْ عَنِّي ثُمَّ إِنَّ أَبَا بَكْرٍ جَعَلَهَا إِلَى عُمَرَ مِنْ بَعْدِهِ (وَ أَنْتُمْ تَعْلَمُونَ أَنِّي أَوْلَى اَلنَّاسِ بِرَسُولِ اَللَّهِ صَلَوَاتُ اَللَّهِ عَلَيْهِ وَ آلِهِ وَ بِالنَّاسِ مِنْ بَعْدِهِ) . قُلْنَا: اَللَّهُمَّ نَعَمْ. قَالَ: حَتَّى لَمَّا قُتِلَ عُمَرُ جَعَلَنِي سَادِسَ سِتَّةٍ، ثُمَّ طَعَنْتُمْ عَلَى عُثْمَانَ فَقَتَلْتُمُوهُ ثُمَّ أَتَيْتُمُونِي وَ أَنَا جَالِسٌ فِي بَيْتِي، أَتَيْتُمُونِي غَيْرَ دَاعٍ لَكُمْ وَ لاَ مُسْتَكْرَهٍ، فَبَايَعْتُمُونِي كَمَا بَايَعْتُمْ أَبَا بَكْرٍ وَ عُمَرَ وَ عُثْمَانَ ، ثُمَّ نَكَثْتُمْ بَيْعَتِي. قَالُوا: يَا أَمِيرَ اَلْمُؤْمِنِينَ ، كُنْ كَالْعَبْدِ اَلصَّالِحِ إِذْ قَالَ: «لاَ تَثْرِيبَ عَلَيْكُمُ اَلْيَوْمَ يَغْفِرُ اَللهُ لَكُمْ وَ هُوَ أَرْحَمُ اَلرَّاحِمِينَ». قَالَ: إِنَّ فِيكُمْ مَنْ لَوْ بَايَعَنِي بِيَدِهِ لَنَكَثَ عَلَيَّ بِإِسْتِهِ. قَالَ: فَرَأَيْنَا أَنَّهُ يَعْنِي مَرْوَانَ. (شرح الاخبار ج۱ ص۳۹۲)
راوی گوید: پس از آنکه در جنگِ جمل از علی(ع) شکست خوردیم، جملگی اسیر شدیم. در میان ما چند تن از قریش از جمله مروان بن حکم بودند. مروان لب به سخن گشود و به بقیه گفت: ما به این مرد، یعنی علی، بد کردیم و بیدلیل، بیعتش را شکستیم. اکنون او بر ما غالب شده. با اینحال من پس از پیامبر بخشندهتر از او سراغ ندارم. بیایید به دیدارش برویم و از او عذرخواهی کنیم. پس خواستار ملاقات با علی(ع) شدیم. در دیدار با وی پس از آنکه سخنگوی ما سخن گفت، علی(ع) فرمود: بس است؛ ساکت شوید! سکوت مجلس را فراگرفت. سپس فرمود: من هم مردی مثل شما هستم؛ اگر درست گفتم تصدیقم کنید وگرنه اشکال حرفم را بگویید. سپس فرمود: شما را به خدا قسم، مگر نه این بود که رسول خدا(ص) رحلت کرد و کسی از من به او نزدیکتر نبود؟ گفتند: بله. فرمود: اما با ابوبکر بیعت کردید! و مرا واگذاشتید و پس از ابوبکر، دور عمر را گرفتید! پس از عمر نیز مرا در ردیف اصحاب شورا قرار دادید و وقتی کار عثمان به تباهی کشید، علیه او اقدام کردید و پس از آنکه او را کشتید، به اصرار سراغ من آمدید تا با آنکه مایل نبودم امارت بر شما را بپذیرم. من در خانهام نشسته بودم و خواستهای از شما نداشتم. اما شما خودتان آمدید و اصرار کردید. سپس بیدلیل بیعت با مرا شکستید و بر من شمشیر کشیدید. سخن که به اینجا رسید ما فریاد زدیم: یا امیرالمؤمنین! تو مانند عبد صالح باش و بر ما ببخشای! مانند یوسف باش که به برادرانش گفت: ملامتی بر شما نیست؛ خدا شما را میبخشد، چون ارحم الراحمین است. امیرمؤمنان(ع) فرمود: باشد؛ اما در میان شما کسی هست که گرچه با دستش با من بیعت میکند، اما با سنش بیعت میشکند! دانستیم مقصودش همان مروان است.
عن أَبِي رَافِعٍ : أَنَّ رَسُولَ اَللَّهِ صَلَوَاتُ اَللَّهِ عَلَيْهِ وَ آلِهِ قَالَ لِعَلِيٍّ صَلَوَاتُ اَللَّهِ عَلَيْهِ : إِنَّهُ سَيَكُونُ بَيْنَكَ وَ بَيْنَ عَائِشَةَ حَرْبٌ. قَالَ: يَا رَسُولَ اَللَّهِ ، أَنَا مِنْ بَيْنِ أَصْحَابِكَ؟؟ قَالَ: نَعَمْ. قَالَ: أَنَا أَشْقَاهُمْ إِذاً. قَالَ: لاَ بَلْ أَفْضَلُهُمْ، وَ لَكِنْ إِذَا كَانَ ذَلِكَ فَارْدُدْهَا إِلَى مَأْمَنِهَا. قَالَ أَبُو رَافِعٍ : فَفَعَلَ ذَلِكَ أَمِيرُ اَلْمُؤْمِنِينَ صَلَوَاتُ اَللَّهِ عَلَيْهِ رَدَّهَا مَعَ نِسَاءٍ مِنْ أَهْلِ اَلْعِرَاقِ ، حَتَّى صَارَتْ إِلَى مَأْمَنِهَا. (شرح الاخبار ج۱ ص۳۹۵)
راوی گوید: امیرمؤمنان(ع) فرمود: رسول خدا(ص) روزی به من فرمود: پس از من میان تو و عایشه جنگی در خواهد گرفت. پرسیدم: بین من با او؟! رسول خدا(ص) فرمود: بله. من عرض کردم: در این صورت من بدترینِ اصحاب تو خواهم بود؟ رسول خدا(ص) فرمود: نه؛ تو بهترینِ ایشانی؛ ولی وقتی این اتفاق افتاد عایشه را صحیح و سالم به خانهاش بازگردان. راوی گوید: برای همین پس از جنگ جمل امیرمؤمنان(ع) عایشه را با زنانی از اهل عراق به مدینه بازگرداندند.
عَبَّادُ بْنُ يَعْقُوبَ ، بِإِسْنَادِهِ، عَنْ أَبِي عَرِيَّةَ ، أَنَّهُ قَالَ: كُنَّا جُلُوساً مَعَ عَلِيٍّ صَلَوَاتُ اَللَّهِ عَلَيْهِ يَوْمَ اَلْجَمَلِ ، وَ قَدْ وَقَفَ أَهْلُ اَلْبَصْرَةِ وَ نَضَحُونَا بِالنَّبْلِ، وَ لَمْ يَأْذَنْ فِي اَلْقَتْلِ، فَجَاءَهُ قَوْمٌ يَشْكُونَ اَلْجُرُوحَ. فَقَالَ: مَنْ يُعْذِرُنِي مِنْ هَؤُلاَءِ، يَأْمُرُونِّي بِالْقِتَالِ، وَ لَمْ تَنْزِلِ اَلْمَلاَئِكَةُ. قَالَ: فَإِنَّا قُعُودٌ كَذَلِكَ حَتَّى هَبَّتْ رِيحٌ طَيِّبَةٌ مِنْ خَلْفِنَا فَوَجَدْتُ بَرْدَهَا بَيْنَ كَتِفَيَّ مِنْ تَحْتِ اَلدِّرْعِ، فَلَمَّا اِنْتَهَتْ مَشَى قَالَ: اَللَّهُ أَكْبَرُ. ثُمَّ قَامَ، فَصَبَّ عَلَيْهِ اَلدِّرْعَ، وَ سَارَ نَحْوَ اَلْقَوْمِ، وَ أَمَرَ اَلنَّاسَ بِالْقِتَالِ. فَمَا رَأَيْتُ فَتْحاً كَانَ أَسْرَعَ مِنْهُ قَطُّ. (شرح الاخبار ج۱ ص۳۹۷)
راوی گوید: روز جنگ جمل، با علی(ص) نشسته بودیم. کمانداران لشکر دشمن مدام تیر میانداختند و عدّهای از لشکر ما مجروح شده بودند، اما امیرمؤمنان(ع) اذن جنگ نمیداد. عدّهای از فرماندهان پیش علی(ع) آمدند و شکایت کردند که ما داریم مجروح میدهیم؛ کی میخواهید جنگ را شروع کنید؟! امیرمؤمنان(ع) فرمود: چه کسی مسؤولیت جنگ را بعهده میگیرد؟! به من میگویید جنگ را شروع کن ولی هنوز ملائکه برای کمک نازل نشدهاند! راوی گوید: کمی بعد درحالیکه نشسته بودیم، باد خوشبویی وزید و خنکای آنرا حتی از پشت زره احساس کردیم. باد که بَرنشست، امیرمؤمنان(ع) بلند شد و تکبیر گفت و زره پوشید و به سمت لشکر رفت و فرمان جنگ را صادر نمود. من در زندگیام پیروزیای سریعتر از جمل ندیدم!
مُحَمَّدُ بْنُ دَاوُدَ ، بِإِسْنَادِهِ، عَنْ عَلِيٍّ صَلَوَاتُ اَللَّهِ عَلَيْهِ : أَنَّهُ سُئِلَ عَنْ قَتْلَى اَلْجَمَلِ ، أَ مُشْرِكُونَ هُمْ؟؟ قَالَ: لاَ، بَلْ مِنَ اَلشِّرْكِ فَرُّوا. قِيلَ: فَمُنَافِقُونَ؟؟ قَالَ: لاَ، لِأَنَّ اَلْمُنَافِقِينَ لاَ يَذْكُرُونَ اَللَّهَ إِلاَّ قَلِيلاً! قِيلَ: فَمَا هُمْ؟؟ قَالَ: إِخْوَانُنَا بَغَوْا عَلَيْنَا، فَنُصِرْنَا عَلَيْهِمْ. قَدْ خَبَّرَ صَلَوَاتُ اَللَّهِ عَلَيْهِ أَنَّهُمْ مِنْ أَهْلِ اَلْبَغْيِ اَلَّذِينَ أَمَرَ اَللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ بِقِتَالِهِمْ وَ قَتْلِهِمْ حَتَّى يَفِيئُوا إِلَى أَمْرِ اَللَّهِ سُبْحَانَهُ وَ بِذَلِكَ سَارَ فِيهِمْ. (شرح الاخبار ج۱ ص۳۹۹)
راوی گوید: از علی(ع) راجع به کشتگان جنگ جمل پرسیدند که آیا مشرک محسوب میشوند؟ فرمود: نه؛ از شرک رَسته بودند. پرسیدند: پس منافق بودند؟ فرمود: نه؛ منافقین را خدا توصیف کرده که خدا را یاد نمیکنند جز کمی(وَلَا يَذْكُرُونَ اللَّهَ إِلَّا قَلِيلًا). پرسیدند: پس چه بودند؟ فرمود: برادران دینی ما که بر ما ستم کردند و خدا ما را بر آنها پیروز کرد. رسول خدا(ص) به من فرموده بود که با اهل بغی که خدا به قتالشان فرمان داده، روبرو خواهی شد. با آنها بجنگ تا به امر خدا بازگردند. (وَإِنْ طَائِفَتَانِ مِنَ الْمُؤْمِنِينَ اقْتَتَلُوا فَأَصْلِحُوا بَيْنَهُمَا فَإِنْ بَغَتْ إِحْدَاهُمَا عَلَى الْأُخْرَى فَقَاتِلُوا الَّتِي تَبْغِي حَتَّى تَفِيءَ إِلَى أَمْرِ اللَّهِ [سوره الحجرات : ۹])
قِيلَ: أَنَّ عَلِيّاً صَلَوَاتُ اَللَّهِ عَلَيْهِ لَمَّا فَرَغَ مِنْ حَرْبِ أَصْحَابِ اَلْجَمَلِ وَ قَدْ كَانَ أَرَادَ عَزْلَ مُعَاوِيَةَ عَنِ اَلشَّامِ ، فَدَسَّ إِلَيْهِ مَنْ يَسْأَلُهُ فِي إِثْبَاتِهِ فِي وَلاَيَتِهِ، فَأَبَى عَلَيْهِ مِنْ ذَلِكَ، وَ أَشَارَ عَلَيْهِ بَعْضُ مَنْ يَنْصَحُ لَهُ عَلَيْهِ اَلسَّلاَمُ، وَ قِيلَ إِنَّ عَبْدَ اَللَّهِ بْنَ اَلْعَبَّاسِ فِيمَنْ أَشَارَ عَلَيْهِ بِذَلِكَ (أَنْ يَكْتُبَ إِلَيْهِ بِعَهْدِهِ فَإِذَا دَعَا لَهُ وَ أَخَذَ بَيْعَتَهُ عَلَى اَلنَّاسِ عَزَلَهُ) فَقَالَ عَلِيٌّ صَلَوَاتُ اَللَّهِ عَلَيْهِ : إِنَّ هَذَا لَهُوَ اَلرَّأْيُ اَلْعَاجِلُ، فَأَمَّا فِيمَا بَيْنِي وَ بَيْنَ اَللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ، فَمَا أَجِدُ لِنَفْسِي فِي ذَلِكَ عُذْراً «وَ مَا كُنْتُ مُتَّخِذَ اَلْمُضِلِّينَ عَضُداً» . و أما معاوية و عمرو بن العاص سَلَكَ مَسْلَكَ أَصْحَابِ اَلْجَمَلِ فِي إِظْهَارِ اَلْقِيَامِ بِثَارِ عُثْمَانَ ، وَ عَمَدَا إِلَى قَمِيصٍ فَضَرَّجَاهُ بِالدَّمِّ، وَ رَفَعَاهُ عَلَى رُمْحٍ، وَ جَعَلاَ يَدُورَانِ بِهِ فِي جَمَاعَةٍ بَعَثُوا بِهَا فِي نَوَاحِي اَلشَّامِ ، وَ يَقُولُونَ هَذَا دَمُ خَلِيفَتِكُمُ اَلْمَقْتُولِ ظُلْماً، فَقُومُوا فِي دَمِهِ، وَ اِجْتَمَعَتْ لِمُعَاوِيَةَ جُمُوعٌ كَثِيرَةٌ لِذَلِكَ، وَ مُعَاوِيَةُ فِي كُلِّ ذَلِكَ لاَ يَدَّعِي إِلاَّ أَنَّهُ عَامِلُ عُثْمَانَ عَلَى اَلشَّامِ وَ عَلَى ذَلِكَ كَانَ يُدْعَى اَلْأَمِيرَ، إِلَى أَنْ قُتِلَ أَمِيرُ اَلْمُؤْمِنِينَ عَلِيُّ بْنُ أَبِي طَالِبٍ صَلَوَاتُ اَللَّهِ عَلَيْهِ ، فَتَسَمَّى أَمِيرَ اَلْمُؤْمِنِينَ. (شرح الاخبار ج۱ ص۴۰۵)
مؤلف شرحالاخبار گوید: علی (ع) که از جنگ جمل فارغ گشت، قصد عزل معاویه را از ولایت شام داشت که عدهای از روی خیرخواهی به او پیشنهاد دادند: فعلاً معاویه را ابقاء کن تا برای تو از مردم شام بیعت بگیرد؛ سپس عزلش کن. اما امیرمؤمنان(ع) فرمود: این رأیی دنیاییست و من معاویهٔ گمراه را منصب نمیدهم چنانکه خدا فرموده: وَ مَا كُنْتُ مُتَّخِذَ اَلْمُضِلِّينَ عَضُداً. از آن طرف در شام، معاویه و عمروعاص متحّد شده و پیراهنی را مندرس کرده و به خون آغشته نمودند و بر علم کرده و شهر به شهر در شام میچرخاندند و میگفتند این پیراهنِ خلیفهٔ مقتول شماست؛ آیا نمیخواهید انتقام او را بگیرید؟! به این حیله عدّهٔ زیادی به گرد معاویه جمع شدند. معاویه خود را عامل عثمان و خونخواه او و با لقب أمیر معرفی میکرد تا علی(ع) شهید شد. پس از آن لقب امیرالمؤمنین را دزدید و بر خود نهاد.
أَبُو نُعَيْمٍ ، بِإِسْنَادِهِ، عَنْ يَحْيَى بْنِ مُطَرِّفٍ ، قَالَ: مَرَّ عَلَيْنَا عَلِيٌّ صَلَوَاتُ اَللَّهِ عَلَيْهِ يَوْمَ صِفِّينَ ، وَ نَحْنُ وُقُوفٌ تَحْتَ رَايَاتِنَا. فَقَالَ: لِمَنْ هَذِهِ اَلرَّايَاتُ؟ قُلْنَا: رَايَاتُ رَبِيعَةَ ، يَا أَمِيرَ اَلْمُؤْمِنِينَ . قَالَ: بَلْ هِيَ رَايَاتُ اَللَّهِ. عَصَمَ اَللَّهُ أَهْلَهَا وَ ثَبَّتَ أَقْدَامَهُمْ. (شرح الاخبار ج۲ ص۳)
راوی گوید: علی(ع) بر ما گذشت درحالیکه زیر پرچمهای خود استراحت میکردیم. فرمود: پرچمِ کیست؟ گفتیم: پرچم قبیلهٔ ربیعه، یا أمیرالمؤمنین. فرمود: پرچم خداست! خدا اهلش را عصمت دهد و قدمهایشان را تثبیت کند.
عَمْرو بْنِ أَبِي جُنْدَبٍ ، قَالَ: كُنَّا جُلُوساً عِنْدَ سَيِّدِنَا سَعِيدِ بْنِ قَيْسٍ بِصِفِّينَ ، إِذْ جَاءَ أَمِيرُ اَلْمُؤْمِنِينَ يَتَوَكَّأُ عَلَى عَنَزَةٍ وَ إِنَّ اَلصَّفَّيْنِ لَيَتَرَاءَيَانِ بَعْدَ مَا اِخْتَلَطَ اَلظَّلاَمُ. فَقَالَ لَهُ سَعِيدٌ : يَا أَمِيرَ اَلْمُؤْمِنِينَ . قَالَ: نَعَمْ. قَالَ: سُبْحَانَ اَللَّهِ أَ مَا تَخَافُ أَنْ يَغْتَالَكَ أَحَدٌ [وَ أَنْتَ قُرْبَ عَدُوِّكَ] ؟ قَالَ: لاَ، إِنَّهُ لَيْسَ مِنْ أَحَدٍ إِلاَّ وَ مَعَهُ مِنَ اَللَّهِ حَفَظَةٌ أَنْ يُصِيبَهُ حَجَرٌ، أَوْ أَنْ يَخِرَّ مِنْ جَبَلٍ، أَوْ يَقَعَ فِي بِئْرٍ، أَوْ تُصِيبَهُ دَابَّةٌ حَتَّى إِذَا جَاءَ اَلْقَدَرُ خَلَّوْا بَيْنَهُ وَ بَيْنَهُ. وَ إِنَّ اَلْأَجَلَ جُنَّةٌ حَصِينَةٌ. (شرح الاخبار ج۲ ص۵)
راوی گوید با رئیسمان سعید بن قیس در صفین نشسته بودیم که امیرمؤمنان(ع) آمد در حالی که فقط عصایی که سرش تبرزین بود در دست داشت. شب شده بود و هوا تاریک بود و صفین شبها خیلی ناامن بود. گفتیم: یا امیرالمؤمنین نمیترسی که تو را ترور کنند در حالی که این اطراف پر از دشمنان توست؟ فرمود: نه؛ هیچ کسی نیست جز اینکه محافظانی از جانب خدا همیشه همراه او ست. بطوریکه نمیگذارد سنگی بر سر او بیفتد یا از کوه پرت شود یا در چاهی سرنگون گردد یا حیوانی به او حمله کند. مگر اینکه اجلِ مقدّر برسد. در آن وقت آن محافظان او را با بلا تنها میگذارند. اجل، خودش مثل سپری نگهبان است.
اَلْأَصْبَغِ بْنِ نُبَاتَةَ ، قَالَ: قَالَ عَلِيٌّ عَلَيْهِ اَلسَّلاَمُ يَوْمَ صِفِّينَ: أَيْنَ شُرْطَةُ اَلْمَوْتِ؟ فَقَامَ تِسْعَةٌ وَ تِسْعُونَ رَجُلاً. فَقَالَ عَلِيٌّ عَلَيْهِ اَلسَّلاَمُ : لَيْسَ هَذَا تَمَامَ مَا وُعِدْتُ بِهِ. فَقَامَ رَجُلٌ عَلَيْهِ جُبَّةٌ مِنْ صُوفٍ . فَقَالَ لَهُ عَلِيٌّ عَلَيْهِ اَلسَّلاَمُ : مَنْ أَنْتَ؟ قَالَ: أَنَا أُوَيْسٌ اَلْقَرَنِيُّ . فَقَالَ عَلِيٌّ عَلَيْهِ اَلسَّلاَمُ : اَللَّهُ أَكْبَرُ، وَ تَقَدَّمُوا إِلَى اَلْقِتَالِ. وَ كَانَ أُوَيْسٌ أَوَّلَ قَتِيلٍ. (شرح الاخبار ج۲ ص۱۲)
أَصبغِ نُباته روایت میکند که امیرمؤمنان(ع) روزی در صفّین فریاد زد: سربداران کجایند؟ نود و نه نفر برخواستند. امیرمؤمنان(ع) فرمود: این، تمام آنچه به من داده شده نیست! در این وقت یک نفر دیگر برخواست که جُبّهٔ صوف پوشیده بود. علی(ع) پرسید: تو کیستی؟ گفت: اویسِ قَرَنی. علی(ع) تکبیر گفت و آن صد نفر عازم میدان شدند. اولین کسی که شهید شد، اویس بود.
گوییم: ابوعَمرو أُوِیْس بن عامر قَرَنی معروف به أُوِیْس قَرَنی، تابعی نامآور و از اصحاب امیرمؤمنان(ع) است. اویس نزد صوفیه به زهد و پارسایی شناخته شده و یکی از زهاد هشتگانه(ثمانیه) محسوب میشود.
او در زمان پیامبر(ص) برای دیدار آن حضرت به مدینه آمد ولی موفق به دیدار ایشان نشد ولی در زمان امیرمؤمنان(ع) از بیعت کنندگان آن حضرت بود و در جنگ صفین به شهادت رسید. اکنون مرقدی در رقّهٔ سوریه به وی منسوب است.
طبق روایاتی، در زمان خلیفهٔ دوم، اویس همراه هیأتی از یمن به مدینه آمد و بر اثر نشانههایی که پیامبر(ص) از اویس گفته بود، عُمر وی را شناخت. سپس اویس کوفه را برای سکنی برگزید.
اویس از نخستین نمونههای زهد و پارسایی در میان مسلمانان به شمار رفته و بعدها نزد صوفیه مقامی بلند یافته است.
همهٔ کسانی که اویس را دیدهاند، او را در فقر و سرگشتگی و گمنامی در عین شهرت و صف کرده و گفتهاند که جامهٔ مناسب نداشت و این خود یکی از علل عزلت او بود. در بعضی روایات آمده که جامهٔ پشمینه(صوف) میپوشید. در حکایات معمولاً جمله های حکمتآمیزی مبنی بر بیاعتباری دنیا و نزدیک بودن مرگ، به اویس نسبت داده شده است.
در ادبیات صوفیه، اشارههای مفصلی به احوال اویس شده. حدیث منسوب به پیامبر(ص) که فرمود "من رایحه رحمان از جانب یمن استشمام میکنم" معروف است که اشاره است به اویس. طبق روایتی، اویس در حالی که از رسول خدا(ص) بسیار دور بوده، از احوال آن حضرت آگاهی مییافته. همچنین برای این موضوع که اویس، پیامبر را درک نکرد، تأویلات خاصی آوردهاند. از اویس به عنوان نخستین کس از خردمندان دیوانه (عُقلاء المجانین) یاد کردهاند. عزلت و تنهایی و مکاشفات و اذواق وی در این احوال، بیآنکه «پیری» را در سیر و سلوک از نزدیک درک کرده باشد، سخت مورد توجه صوفیه بوده، چندانکه این موضوع موجب پیدایش طریقت خاصی در تصوّف با نام «اویسیه» گردیده که مشخصهٔ آنها سلوک در تنهایی و بدونِ مرشد است. حیدر آملی نام اویس را در کنار اصحاب خاص پیامبر همچون سلمان، ابوذر، عمار و اصحاب صُفّه قرار داده و میان ایشان و طبقات بعدی صوفیه تفاوت قائل شده و اینان را "تلامذة للائمة المعصومین" نامیده است.
عُبَيْدِ اَللَّهِ بْنِ عَبْدِ اَللَّهِ اَلْكِنَانِيِّ - مِنْ أَهْلِ اَلْمَدِينَةِ - حَلِيفاً لِبَنِي أُمَيَّةَ ، قَالَ: حَجَّ مُعَاوِيَةُ ، فَأَتَى اَلْمَدِينَةَ ، فَجَلَسَ فِي اَلْمَسْجِدِ فِي حَلْقَةٍ، فِيهَا أَصْحَابُ اَلنَّبِيِّ صَلَّى اَللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ فِيهِمْ سَعْدُ بْنُ أَبِي وَقَّاصٍ. فَقَالَ: وَ أَنْتَ يَا سَعْدُ اَلَّذِي لَمْ تَعْرِفْ حَقَّنَا عَنْ بَاطِلِ غَيْرِنَا، فَتَكُونَ مَعَنَا أَوْ عَلَيْنَا. فَقَالَ سَعْدٌ : إِنِّي وَ اَللَّهِ لَمَا رَأَيْتُ اَلظُّلْمَةَ قَدْ غَشِيَتِ اَلْأَرْضَ قُلْتُ لِبَعِيرِي: هَيِّجْ، فَلَمَّا أَسْفَرَتْ مَضَيْتُ. قَالَ لَهُ مُعَاوِيَةُ : لَقَدْ قَرَأْتُ مَا بَيْنَ اَللَّوْحَيْنِ، فَمَا سَمِعْتُ فِيهِ هَيِّجْ . فَقَالَ سَعْدٌ : أَمَّا إِذَا أَبَيْتَ، فَإِنِّي سَمِعْتُ رَسُولَ اَللَّهِ صَلَّى اَللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ يَقُولُ لِعَلِيٍّ عَلَيْهِ اَلسَّلاَمُ : أَنْتَ مَعَ اَلْحَقِّ وَ اَلْحَقُّ مَعَكَ. فَقَالَ لَهُ مُعَاوِيَةُ : اَلآنَ وَ اَللَّهِ أَنْتَ أَلْوَمُ مَا تَكُونُ عِنْدِي، وَ اَللَّهِ لَوْ سَمِعْتُ هَذَا مِنْ رَسُولِ اَللَّهِ مَا زِلْتُ خَادِماً لِعَلِيٍّ حَتَّى أَمُوتَ. (شرح الاخبار ج۲ ص۶۶)
راوی گوید: معاویه که خلیفهٔ بلامنازع گشت، حجّ بجا آورد. سپس به مدینه آمد. در مسجدالنبی با اصحاب رسول خدا(ص) دیدار کرد. چشمش که به سعد بن ابیوقّاص افتاد، گفت: سعد! تو کی میخواهی اقرار کنی که ما حقّیم و دشمنان ما باطل؟! سعد که در اختلافات بین معاویه و علی(ع)، هم از علی(ع) و هم از معاویه خود را کنار کشیده بود گفت: وقتی دیدم ظلمتْ زمین را گرفته، به شترم نهیب زدم و عازم خلوتِ بیابان شدم و از همه کناره گرفتم! معاویه گفت: این کار تو شاهدی از قرآن ندارد! سعد گفت: حالا که راضی نمیشوی، بدان که از رسول خدا(ص) شنیدم که به علی فرمود: همیشه حقّ با تو و تو با حقّی! معاویه گفت: همین برای پستی تو بس است؛ چنین چیزی را شنیده بودی و نصرت علی را ترک کردی؟!
رُوِيَ عَنْ عَلِيٍّ صَلَوَاتُ اَللَّهِ عَلَيْهِ : أَنَّهُ اِمْتَحَنَ أَصْحَابَ مُعَاوِيَةَ وَ أَصْحَابَهُ، قَبْلَ أَنْ يَخْرُجَ إِلَى مُعَاوِيَةَ ، فَأَرْسَلَ رَجُلاً مِنَ اَلْكُوفَةِ إِلَى حِمْصٍ وَ بِهَا مُعَاوِيَةُ ، وَ قَالَ لِلرَّجُلِ: اِرْكَبْ رَاحِلَتَكَ وَ سِرْ، فَإِذَا دَخَلْتَ حِمْصَ ، فَلاَ تَعْرُجْ عَلَى شَيْءٍ، وَ لاَ تُغَيِّرْ ثِيَابَكَ، وَ اِقْصِدِ اَلْمَسْجِدَ اَلْجَامِعَ، فَأَنِخْ رَاحِلَتَكَ وَ اِعْقِلْهَا بِبَابِهِ، وَ أُدْخُلِ اَلْمَسْجِدَ عَلَى هَيْئَتِكَ. فَإِنَّ اَلنَّاسَ سَيَسْأَلُونَكَ مِنْ أَيْنَ قَدِمْتَ؟ فَقُلْ: مِنَ اَلْكُوفَةِ . فَهُمْ يَسْأَلُونَكَ عَنْ أَمْرِي، فَقُلْ: تَرَكْتُهُ مُعْتَزِماً عَلَى غَزْوِكُمْ قَدْ فَرَغَ مِنْ عَامَّةِ مَا يَحْتَاجُ إِلَيْهِ لِذَلِكَ، وَ مَا أَظُنُّهُ إِلاَّ وَ قَدْ خَرَجَ عَلَى أَثَرِي. وَ أُنْظُرْ مَا يَكُونُ مِنْهُمْ، وَ اِرْجِعْ إِلَيَّ بِالْخَبَرِ. فَفَعَلَ اَلرَّجُلُ ذَلِكَ. فَلَمَّا سَمِعَ أَهْلُ اَلْمَسْجِدِ قَوْلَهُ خَاضُوا فِي ذَلِكَ وَ خَاضَ اَلنَّاسُ، وَ اِتَّصَلَ اَلْخَبَرُ مُعَاوِيَةَ ، فَأَتَى اَلْمَسْجِدَ، فَرَقَى اَلْمِنْبَرَ، فَحَمِدَ اَللَّهَ وَ أَثْنَى عَلَيْهِ، وَ صَلَّى عَلَى اَلنَّبِيِّ صَلَّى اَللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ ، ثُمَّ قَالَ: أَيُّهَا اَلنَّاسُ إِنَّهُ قَدِ اِنْتَهَى إِلَيَّ مَا قَدْ فَشَى فِيكُمْ، وَ اِنْتَهَى إِلَيْكُمْ مِنْ قُدُومِ عَلِيٍّ فِي أَهْلِ اَلْعِرَاقِ إِلَيْكُمْ لِغَزْوِكُمْ، فَمَا أَنْتُمْ قَائِلُونَ فِي ذَلِكَ، وَ صَانِعُونَ؟ فَسَكَتُوا حَتَّى كَأَنَّ اَلطَّيْرَ عَلَى رُءُوسِهِمْ. ثُمَّ قَامَ رَجُلٌ مِنْ سَادَاتِ حِمْيَرَ، فَقَالَ: أَيُّهَا اَلْأَمِيرُ عَلَيْكَ اَلْمَقَالُ وَ عَلَيْنَا اِنْفَعَالُ. (انْفَعَالُ لُغَةٌ حِمْيَرِيَّةٌ يُدْخِلُونَ اَلنُّونَ مَكَانَ اَللاَّمِ). فَقَالَ: أَرَى أَنْ تَبْرُزُوا فِي غَدٍ عَلَى بَرَكَةِ اَللَّهِ. ثُمَّ نَزَلَ، فَأَصْلَحُوا مُبَرِّزِينَ. وَ اِنْصَرَفَ اَلرَّجُلُ إِلَى عَلِيٍّ صَلَوَاتُ اَللَّهِ عَلَيْهِ وَ أَخْبَرَهُ اَلْخَبَرَ. فَأَمَرَ بِالنِّدَاءِ فِي اَلنَّاسِ بِأَنْ - اَلصَّلاَةَ جَامِعَةً -، وَ خَرَجَ إِلَى اَلْمَسْجِدِ اَلْجَامِعِ، وَ قَدِ اِجْتَمَعَ اَلنَّاسُ فِيهِ. فَرَقَى اَلْمِنْبَرَ، فَحَمِدَ اَللَّهَ وَ أَثْنَى عَلَيْهِ، وَ صَلَّى عَلَى اَلنَّبِيِّ صَلَّى اَللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ ، وَ قَالَ: أَيُّهَا اَلنَّاسُ إِنَّهُ قَدِ اِنْتَهَى إِلَيَّ أَنَّ مُعَاوِيَةَ قَدْ بَرَزَ مِنْ حِمْصٍ فِي أَهْلِ اَلشَّامِ ، وَ مَنْ مَعَهُ يُرِيدُ حَرْبَكُمْ، فَمَا أَنْتُمْ فِي ذَلِكَ قَائِلُونَ وَ صَانِعُونَ؟ فَقَامَ رَجُلٌ، فَقَالَ: يَكُونُ اَلْأَمْرُ كَذَا. وَ قَالَ اَلآخَرُ: بَلِ اَلرَّأْيُ كَذَا. وَ قَامَ آخَرُ فَقَالَ غَيْرَ ذَلِكَ. حَتَّى قَامَ مِنْهُمْ عِدَّةٌ، وَ اِعْتَكَرَ اَلْكَلاَمُ. فَنَزَلَ عَلِيٌّ صَلَوَاتُ اَللَّهِ عَلَيْهِ ، وَ هُوَ يَقُولُ: إِنَّا لِلَّهِ وَ إِنَّا إِلَيْهِ رَاجِعُونَ، غَلَبَ وَ اَللَّهِ اِبْنُ آكِلَةِ اَلْأَكْبَادِ. (شرح الاخبار ج۲ ص۸۹)
راوی گوید امیرمؤمنان(ع) قبل از آنکه به سمت شام حرکت کند تصمیم گرفت معاویه و مردم شام را بیازماید. پس کسی را به سوی حُمص فرستاد که معاویه در آن وقت در آنجا ساکن بود. به او گفت به حمص میروی و هیچ کاری نمیکنی جز آنکه با همین لباس اهل عراق سراغ مسجد جامع را میگیری و به آنجا که رسیدی اسبت را در درب مسجد میبندی و وارد مسجد میشوی. مردم تو میپرسند از کجا آمدهای؟ میگویی از کوفه. میپرسند: آنجا چه خبر است؟ میگویی: عزم جنگ با شما را کردهاند و به سوی شما دارند میایند. به گمانم بعد از آنکه من از کوفه خارج شدم آنها نیز پشت من از کوفه خارج شدند. آن مرد چنین کرد و این شایعه در حمص پیچید و به گوش معاویه رسید. معاویه به مسجد آمد و بر منبر رفت و گفت: ای مردم آنچه در بین شما شایع شده به گوش من رسیده؛ علی با سپاه عراق عزم شما کرده. اکنون نظرتان چیست؟ همه ساکت شدند و سکوت مسجد را فرا گرفت. سیدی حِمیَری برخاست و گفت: یعنی چه نظر شما چیست؟! تو امیری؛ فرمان بده تا ما عمل کنیم. معاویه گفت: فرمان من این است که فردا لباس رزم پوشیده و با استعانت خدا به سوی آنها خارج شویم. همه فریاد زدند و نظر معاویه را تأیید کردند و فردا سپاهی عظیم آمادهٔ حرکت بسوی عراق شد. پیک امام به کوفه بازگشت و او را از آنچه دیده بود با خبر کرد. علی(ع) به منبر رفت و در حالی که مردم همه جمع بودند فرمود: به من خبر رسیده که سپاه شام تجهیز شده و به سوی شما میآید؛ نظر شما چیست؟ یکی برخاست و چیزی گفت؛ دیگری برخاست و حرفش را نقض کرد و سومی نظر دیگری داشت. علی(ع) که چنین دید از منبر به زیر آمد و فرمود: انا لله و انا الیه راجعون؛ به خدا پسر هند جگرخوار پیروز این جنگ است.
جَاءَ مِنْ خَبَرِ عَقِيلِ بْنِ أَبِي طَالِبٍ ، وَ ذَلِكَ: أَنَّهُ أَتَى إِلَى عَلِيٍّ عَلَيْهِ اَلسَّلاَمُ يَسْأَلُهُ أَنْ يُعْطِيَهُ، فَقَالَ لَهُ عَلِيٌّ عَلَيْهِ اَلسَّلاَمُ : تَلْزَمُ عَلَيَّ حَتَّى يَخْرُجَ عَطَائِي فَأُعْطِيَكَ. فَقَالَ: وَ مَا عِنْدَكَ غَيْرُ هَذَا؟ قَالَ: لاَ. فَلَحِقَ مُعَاوِيَةَ فَلَمَّا صَارَ إِلَيْهِ، حَفَلَ بِهِ وَ سُرَّ بِقُدُومِهِ، وَ أَجْزَلَ لَهُ اَلْعَطَاءَ، وَ أَكْرَمَ نُزُلَهُ. ثُمَّ جَمَعَ وُجُوهَ اَلنَّاسِ مِمَّنْ مَعَهُ وَ جَلَسَ وَ ذَكَرَ لَهُمْ قُدُومَ عَقِيلٍ ، وَ قَالَ: مَا ظَنُّكُمْ بِرَجُلٍ لَمْ يَصْلُحْ لِأَخِيهِ حَتَّى فَارَقَهُ وَ آثَرَنَا عَلَيْهِ، وَ دَعَا بِهِ. فَلَمَّا دَخَلَ رَحَّبَ بِهِ وَ قَرَّبَهُ، وَ أَقْبَلَ عَلَيْهِ، وَ مَازَحَهُ، وَ قَالَ: يَا أَبَا يَزِيدَ مَنْ خَيْرٌ لَكَ أَنَا أَوْ عَلِيٌّ ؟ فَقَالَ لَهُ عَقِيلٌ : أَنْتَ خَيْرٌ لَنَا مِنْ عَلِيٍّ ، وَ عَلِيٌّ خَيْرٌ لِنَفْسِهِ مِنْكَ لِنَفْسِكَ. فَضَحِكَ مُعَاوِيَةُ - وَ أَرَادَ أَنْ يَسْتُرَ بِضِحْكِهِ مَا قَالَهُ عَقِيلٌ عَمَّنْ حَضَرَ - وَ سَكَتَ عَنْهُ. فَجَعَلَ عَقِيلٌ يَنْظُرُ إِلَى مَنْ فِي مَجْلِسِ مُعَاوِيَةَ وَ يَضْحَكُ. فَقَالَ لَهُ مُعَاوِيَةُ : مَا يُضْحِكُكَ يَا أَبَا يَزِيدَ ؟ فَقَالَ: ضَحِكْتُ وَ اَللَّهِ إِنِّي كُنْتُ عِنْدَ عَلِيٍّ ، وَ اِلْتَفَتُّ إِلَى جُلَسَائِهِ فَلَمْ أَرَ غَيْرَ اَلْمُهَاجِرِينَ ، وَ اَلْأَنْصَارِ ، وَ اَلْبَدْرِيِّينَ ، وَ أَهْلِ بِيعَةِ اَلرِّضْوَانِ ، وَ أَخَايِرِ أَصْحَابِ اَلنَّبِيِّ صَلَّى اَللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ وَ سَلَّمَ، وَ تَصَفَّحْتُ مَنْ فِي مَجْلِسِكَ هَذَا فَلَمْ أَرَ إِلاَّ اَلطُّلَقَاءَ أَصْحَابِي وَ بَقَايَا اَلْأَحْزَابِ أَصْحَابَكَ. وَ كَانَ عَقِيلٌ مِمَّنْ أُسِرَ يَوْمَ بَدْرٍ ، وَ فِيمَنْ أُطْلِقَ بِفَكَاكٍ فَكَّهُ بِهِ اَلْعَبَّاسُ مَعَ نَفْسِهِ . فَقَالَ لَهُ مُعَاوِيَةُ : وَ أَنْتَ مِنَ اَلطُّلَقَاءِ يَا أَبَا يَزِيدَ ؟ فَقَالَ: إِي وَ اَللَّهِ، وَ لَكِنِّي أُبْتُ إِلَى اَلْحَقِّ، وَ خَرَجَ مِنْهُ هَؤُلاَءِ مَعَكَ. قَالَ: فَلِمَا ذَا جِئْتَنَا؟ قَالَ: لِطَلَبِ اَلدُّنْيَا. فَأَرَادَ أَنْ يَقْطَعَ قَوْلَهُ، فَالْتَفَتَ إِلَى أَهْلِ اَلشَّامِ ، فَقَالَ: يَا أَهْلَ اَلشَّامِ أَ سَمِعْتُمْ قَوْلَ اَللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ: «تَبَّتْ يَدٰا أَبِي لَهَبٍ» . قَالُوا: نَعَمْ. قَالَ: فَأَبُو لَهَبٍ عَمُّ هَذَا اَلشَّيْخِ اَلْمُتَكَلِّمِ يَعْنِي عَقِيلَ - وَ ضَحِكَ وَ ضَحِكُوا. فَقَالَ لَهُمْ عَقِيلٌ : فَهَلْ سَمِعْتُمْ قَوْلَ اَللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ: «وَ اِمْرَأَتُهُ حَمّٰالَةَ اَلْحَطَبِ» . هِيَ عَمَّةُ أَمِيرِكُمْ مُعَاوِيَةَ ، هِيَ اِبْنَةُ حَرْبِ بْنِ أُمَيَّةَ زَوْجَةُ عَمِّي أَبِي لَهَبٍ وَ هُمَا جَمِيعاً فِي اَلنَّارِ، فَانْظُرُوا أَيُّهُمَا أَفْضَلُ اَلرَّاكِبُ أَمِ اَلْمَرْكُوبُ؟ فَلَمَّا نَظَرَ مُعَاوِيَةُ إِلَى جَوَابِهِ قَالَ: إِنْ كُنْتَ إِنَّمَا جِئْتَنَا يَا أَبَا يَزِيدَ لِلدُّنْيَا فَقَدْ أَنَلْنَاكَ مِنْهَا مَا قُسِمَ لَكَ، وَ نَحْنُ نَزِيدُكَ، وَ اِلْحَقْ بِأَخِيكَ، فَحَسْبُنَا مَا لَقِينَا مِنْكَ. فَقَالَ عَقِيلٌ : وَ اَللَّهِ لَقَدْ تَرَكْتُ مَعَهُ اَلدِّينَ، وَ أَقْبَلْتُ إِلَى دُنْيَاكَ، فَمَا أَصَبْتُ مِنْ دِينِهِ، وَ لاَ نِلْتُ مِنْ دُنْيَاكَ عِوَضاً مِنْهُ، وَ مَا كَثِيرُ إِعْطَاؤُكَ إِيَّايَ، وَ قَلِيلُهُ عِنْدِي إِلاَّ سَوَاءٌ، وَ إِنَّ كُلَّ ذَلِكَ عِنْدِي لَقَلِيلٌ فِي جَنْبِ مَا تَرَكْتُ مِنْ عَلِيٍّ. وَ اِنْصَرَفَ عَلَى عَلِيٍّ عَلَيْهِ اَلسَّلاَمُ. (شرح الاخبار ج۲ ص۱۰۰)
راوی گوید: عقیل برادر علی(ع) در کوفه سراغ وی آمد و درخواست عطاء کرد. علی(ع)فرمود: از آنچه مال شخصی خودم است به تو عطا میکنم. پس از عطاء، عقیل گفت: همین؟! و از علی قهر کرد و به سوی معاویه رفت. معاویه او را گرامی داشت و مجلسی ترتیب داد که بزرگان شام، ملحق شدن عقیل برادر علی(ع) را به او ببینند. در آن مجلس معاویه گفت: ببینید کسی را که برادرش سودی به حالش نداشت؛ تا جایی که مجبور شد ترکش کند و به سوی ما بیاید. سپس رو به عقیل کرد و گفت: عقیل! من برای تو بهتر بودم یا علی؟ عقیل گفت: برای من، تو بهتر از علی بودی؛ اما علی در هرحال بهتر از توست! معاویه زیر خنده زد تا زهر سخنِ عقیل را خنثی کند. همه با معاویه خندیدند. عقیل هم خندید. معاویه گفت: تو برای چه میخندی، عقیل؟! عقیل گفت: خندهام از این است که وقتی پیش علی و در مجلسش بودم، نگاه کردم و دیدم مجلس پر است از مهاجرین و انصار و بدریّون و اهل بیعت رضوان و بزرگان اصحاب پیامبر(ص)؛ اما مجلس تو را که مینگرم همه یا مانند خودم از طُلَقاء(آزاد شدگان)ند، یا از کسانی که مانند تو در جنگ احزاب به جنگ پیامبر آمده بودند. (عقیل خودش از کسانی بود که در بدر به جنگ پیامبر آمده و اسیر شده و بعد توسط پیامبر آزاد شده بود.) معاویه گفت: پس تو خودت از آزادشدگانی! عقیل گفت: آری. اما پس از آنکه آزاد شدم واقعاً اسلام آوردم. معاویه گفت: پس الان چرا پیش ما آمدی؟ عقیل گفت: برای دنیا! معاویه که دستپاچه شده بود حرف عقیل را قطع کرد و گفت: ای اهل شام، آیه تبت یدا ابی لهب راجع به عموی این مرد نازل شده! عقیل نیز خطاب به اهل مجلس گفت: و حمّالة الحطب که زن ابولهب است نیز عمهٔ امیر شما معاویه است! او هم با ابولهب در آتش است! معاویه رو به عقیل کرد و گفت: عقیل! اگر برای دنیا سراغ ما آمدهای، هم در گذشته به تو عطا کردم، هم در آینده بر آن خواهم افزود. حالا پیش برادرت علی بازگرد که نیش و کنایهای که به ما زدی برای ما کافیست. عقیل گفت: من دین خود را پیش علی گذاشتم و برای دنیا به سوی شما آمدم. اکنون نه از دین علی بهره دارم و نه دنیای شما هر چقدر باشد جای خالی آن را پر میکند! پس از نزد معاویه خارج شد و دیگر بازنگشت.
كَانَ عَلِيٌّ صَلَوَاتُ اَللَّهِ عَلَيْهِ يَقُولُ: لَوِ اِسْتَخَرْتُ اَلْمَكْرَ - يَعْنِي فِي مِثْلِ هَذَا - مَا كَانَ مُعَاوِيَةُ أَمْكَرَ مِنِّي. (شرح الاخبار ج۲ ص۱۰۶)
امیرمؤمنان(ع) میفرمود: اگر میخواستم مکر بزنم، از معاویه مکّارتر بودم.
قَدْ سُئِلَ عَلِيٌّ صَلَوَاتُ اَللَّهِ عَلَيْهِ مَنْ أَهْلُ اَلْجَمَاعَةِ، وَ مَنْ أَهْلُ اَلْبِدْعَةِ؟ فَقَالَ: أَهْلُ اَلْجَمَاعَةِ فَأَنَا وَ مَنِ اِتَّبَعَنِي وَ إِنْ قَلُّوا ، وَ أَمَّا أَهْلُ اَلْبِدْعَةِ فَالْمُخَالِفُونَ لِأَمْرِ اَللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ وَ كِتَابِهِ وَ رَسُولِهِ وَ اَلْعَامِلُونَ بِآرَائِهِمْ، وَ أَهْوَائِهِمْ فِي دِينِهِ. (شرح الاخبار ج۲ ص۱۲۵)
از علی(ع) پرسیدند: منظور از جماعت که پیامبر به آن توصیه کرده چیست؟ فرمود: اهل جماعت، من و تابعان منند؛ گرچه اندک باشند. پرسیدند: اهل بدعت چه کسانی هستند؟ فرمود: کسانی که نه به کتاب خدا و سنّت رسولش، بلکه به نظر و هوس خویش عمل میکنند.
عَنِ اَلزُّهْرِيِّ وَ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ إِسْحَاقَ أَنَّهُمَا قَالاَ: كَانَتِ اَلْقَضِيَّةُ بَيْنَ عَلِيٍّ عَلَيْهِ اَلسَّلاَمُ وَ بَيْنَ مُعَاوِيَةَ : بِسْمِ اَللَّهِ اَلرَّحْمَنِ اَلرَّحِيمِ، هَذَا مَا تَقَاضَى عَلَيْهِ عَلِيٌّ أَمِيرُ اَلْمُؤْمِنِينَ وَ مُعَاوِيَةُ. فَقَالَ مُعَاوِيَةُ : لَوْ أَقْرَرْتُ أَنَّكَ أَمِيرُ اَلْمُؤْمِنِينَ مَا حَارَبْتُكَ، وَ لَوْ لاَ أَنَّكَ أَسَنُّ مِنِّي مَا قَدَّمْتُكَ، فَاكْتُبْ: هَذَا مَا تَقَاضَى عَلَيْهِ عَلِيُّ بْنُ أَبِي طَالِبٍ وَ مُعَاوِيَةُ بْنُ أَبِي سُفْيَانَ ، وَ دَعْ ذِكْرَ أَمِيرِ اَلْمُؤْمِنِينَ. فَأَبَى عَلِيٌّ عَلَيْهِ اَلسَّلاَمُ مِنْ أَنْ يَدَعَ ذَلِكَ مُدَّةً مِنْ نَهَارٍ، ثُمَّ سَمَحَ بِأَنْ يَدَعَهُ. (شرح الاخبار ج۲ ص۱۳۴)
راوی گوید: هنگام نوشتن متن تفاهمنامهٔ توقف جنگ میان امیرمؤمنان(ع) و معاویه، نوشته بودند: بسم الله الرحمن الرحیم این تفاهم نامهایست میان علی امیرمؤمنان و معاویه. معاویه اعتراض کرد و گفت: اگر من تو را امیرمؤمنان میدانستم که با تو نمیجنگیدم. اینکه گذاشتهام اسم تو اوّل باشد هم برای این است که مُسنتر از منی. بنویس علی پسر ابیطالب و معاویه پسر ابیسفیان و کلمهٔ امیرمؤمنان را حذف کن! علی(ع) ابتدا نپذیرفت اما چند ساعت که گذشت رضایت داد لقب را پاک کنند.
إِسْمَاعِيلُ بْنُ أَبَانٍ ، بِإِسْنَادِهِ، عَنْ عَلِيٍّ صَلَوَاتُ اَللَّهِ عَلَيْهِ : لَمَّا نَظَرَ إِلَى رَايَاتِ مُعَاوِيَةَ - يَوْمَ صِفِّينَ - قَالَ: هَذِهِ رَايَاتُ أَبِي سُفْيَانَ اَلَّتِي قَاتَلَ بِهَا رَسُولُ اَللَّهِ صَلَّى اَللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ . ثُمَّ قَالَ عَلِيٌّ عَلَيْهِ اَلسَّلاَمُ : وَ اَللَّهِ مَا أَسْلَمَ اَلْقَوْمُ وَ لَكِنَّهُمُ اِسْتَسْلَمُوا، وَ أَسَرُّوا اَلْكُفْرَ حَتَّى وَجَدُوا عَلَيْهِ أَعْوَاناً. رَجَعُوا إِلَى عَدَاوَاتِهِمْ مِنَّا، إِلاَّ أَنَّهُمْ لَمْ يَدَعُوا اَلصَّلاَةَ. (شرح الاخبار ج۲ ص۱۵۵)
راوی گوید: روز صفین چون علی(ص) پرچمهای سپاه معاویه را دید فرمود: این پرچمها همان پرچم ابوسفیان است که با رسول خدا(ص) میجنگید. سپس فرمود: به خدا این جماعت اسلام نیاوردند؛ فقط تسلیم شدند. کفر را مخفی کردند تا هوادارانی پیدا کنند و به عداوت با ما بازگردند. فرقشان با گذشته این است که فقط نماز میخوانند.
سَمِعَ عَلِيٌّ عَلَيْهِ اَلسَّلاَمُ رَجُلاً يَلْعَنُ أَهْلَ اَلشَّامِ ، فَقَالَ: وَيْحَكَ لاَ تَلْعَنْهُمْ، وَ لَكِنِ اِلْعَنْ مُعَاوِيَةَ وَ عَمْرَو بْنَ اَلْعَاصِ وَ شِيعَتَهُمَا. (شرح الاخبار ج۲ ص۱۶۵)
امیرمؤمنان(ع) که شنید کسی اهل شام را لعنت میکند؛ فرمود: اهل شام را لعنت مکن؛ معاویه و عمروعاص و طرفداران آنها را لعنت کن!
عُثْمَانَ بْنِ اَلْمُغِيرَةِ ، قَالَ: لَمَّا دَخَلَ شَهْرُ رَمَضَانَ اَلَّذِي أُصِيبَ فِيهِ عَلِيٌّ صَلَوَاتُ اَللَّهِ عَلَيْهِ ، كَانَ يُفْطِرُ فِيهِ لَيْلَةً عِنْدَ اَلْحَسَنِ وَ لَيْلَةً عِنْدَ اَلْحُسَيْنِ عَلَيْهِ اَلسَّلاَمُ وَ لاَ يَزِيدُ عَلَى ثَلاَثِ لُقَمٍ، فَيَقُولاَنِ لَهُ فِي ذَلِكَ. فَيَقُولُ: يَا بُنَيَّ إِنَّمَا هُنَّ لَيَالٍ قَلاَئِلُ، يَأْتِي أَمْرُ اَللَّهُ تَعَالَى، وَ أَنَا خَمِيصُ اَلْبَطْنِ أَحَبُّ إِلَيَّ. فَقُتِلَ مِنْ لَيْلَتِهِ. (شرح الاخبار ج۲ ص۲۹۱)
راوی گوید: ماه رمضانی که علی(ع) در آن مضروب و شهید شد، رسید. علی(ع) یکی در میان یک شب مهمان حسن(ع) بود و یک شب مهمان حسین(ع). هیچ شبی هم بیش از سه لقمه افطار نکرد. میگفتند چرا غذا نمیخورید؟ میفرمود: چند شب بیشتر مهمان شما نیستم! رفتنم نزدیک است و دوست دارم با شکم خالی مرگ را ملاقات کنم. راوی گوید: سحرگاه چند شب بعد امیرمؤمنان(ع) را ضربت زدند.
أَبِي يَحْيَى ، قَالَ: قَالَ عَلِيٌّ عَلَيْهِ اَلسَّلاَمُ : لَتُخْضَبَنَّ هَذِهِ مِنْ هَذَا. فَقُلْنَا: وَ اَللَّهِ لاَ يَفْعَلُ ذَلِكَ أَحَدٌ إِلاَّ أَبَدْنَا عَشِيرَتَهُ. فَقَالَ: مَهْ، إِنَّ هَذَا لَهُوَ اَلْعُدْوَانُ اَلْمُبِينُ، إِنَّمَا هِيَ اَلنَّفْسُ بِالنَّفْسِ. (شرح الاخبار ج۲ ص۲۹۳)
راوی گوید: امیرمؤمنان(ع) روزی فرمود: چنین مقدّر شده که بزودی خون سرم، محاسنم را خضاب خواهد کرد. ما ناراحت شده و گفتیم: به خدا که تمام قبیلهٔ کسی را که به شما تعرّضی کند خواهیم کُشت! فرمود: ابداً! چنین کاری یقیناً مصداق عُدوان است. خدا فرموده یک نفر در برابر یک نفر!
سَعِيدٌ بِإِسْنَادِهِ، عَنْ عَلِيٍّ عَلَيْهِ اَلسَّلاَمُ أَنَّهُ قَالَ: أُعْلِلْتُ عِلَّةً بَلَغَتْ مِنِّي. فَقُلْتُ: اَللَّهُمَّ إِنْ كَانَ أَجَلِي قَدْ حَضَرَ فَأَرِحْنِي، وَ إِنْ كَانَ مُتَأَخِّراً فَارْفُقْ بِي، وَ إِنْ كَانَ بَلاَءً فَصَبِّرْنِي. فَإِذَا رَسُولُ اَللَّهِ صَلَّى اَللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ ، يَسْمَعُ مَا أَقُولُ. فَقَالَ: كَيْفَ قُلْتَ يَا عَلِيُّ ؟ فَأَعَدْتُ عَلَيْهِ مَا قُلْتُ. فَقَالَ: اَللَّهُمَّ عَافِهِ وَ اِشْفِهِ. [ثُمَّ قَالَ: قُمْ. فَقُمْتُ.] قَالَ: فَمَا اِشْتَكَيْتُ وَجَعِي ذَلِكَ بَعْدُ. (شرح الاخبار ج۲ ص۳۰۲)
راوی گوید: امیرمؤمنان(ع) فرمود: روزی چنان بیمار شدم که گفتم خدایا اگر اجلم رسیده زودتر راحتم کن وگرنه به دادم برس و اگر این بیماری امتحان است، به من صبر بده! پیامبر(ص) که دعایم را شنید، فرمود: این چه دعایی بود؟! برای پیامبر(ص) دعا را تکرار کردم. فرمود: خدایا عافیت و شفا نصیب علی کن! پس از آن هرگز از درد شکایت نکردم.
أَبُو سَعِيدٍ اَلْخُدْرِيُّ ، قَالَ: حَجَجْنَا مَعَ عُمَرَ ، فَلَمَّا دَخَلَ اَلطَّوَافَ، اِسْتَقْبَلَ اَلْحَجَرَ اَلْأَسْوَدَ ، فَقَبَّلَهُ. ثُمَّ قَالَ: إِنِّى لَأَعْلَمُ أَنَّكَ لاَ تَضُرُّ وَ لاَ تَنْفَعُ، وَ لَكِنِّي رَأَيْتُ رَسُولَ اَللَّهِ صَلَّى اَللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ يُقَبِّلُكَ، فَقَبَّلْتُكَ. فَقَالَ لَهُ عَلِيٌّ عَلَيْهِ اَلسَّلاَمُ: لاَ تَقُلْ ذَلِكَ. فَإِنَّ رَسُولَ اَللَّهِ صَلَّى اَللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ مَا فَعَلَ فِعْلاً، وَ لاَ سَنَّ سُنَّةً إِلاَّ عَنْ أَمْرِ اَللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ تَدُلُّ عَلَى حِكْمَةٍ وَ تُفِيدُ مَعْنًى. بَلْ إِنَّهُ لَيَضُرُّ وَ يَنْفَعُ وَ يَشْهَدُ يَوْمَ اَلْقِيَامَةِ لِمَنْ وَافَاهُ بِالْمُوَافَاةِ. فَقَالَ عُمَرُ : أَعُوذُ بِاللهِ أَنْ أَعِيشَ فِي قَوْمٍ لَيْسَ فِيهِمْ أَبُو اَلْحَسَنِ. (شرح الاخبار ج۲ ص۳۱۷)
ابوسعید خُدری گوید با عُمر حجّ به جا آوردیم؛ وقتی به حجرالاسود رسید، آن را استلام کرد و بوسید. اما گفت: میدانم که تو سنگی بیش نیستی و نه نفعی میرسانی، نه ضرری متوجه آدم میکنی! پس تو را میبوسم، فقط چون دیدم که رسول خدا(ص) تو را میبوسید. امیرمؤمنان(ع) که حاضر بود فرمود: چنین مگو؛ رسول خدا(ص) اگر کاری کرده و سنتی نهاده به امر خدا و بر حکمتی استوار بوده و باطنی داشته. حجرالاسود به عدّهای نفع و به عدّهای ضرر میرساند و روز قیامت شهادت میدهد که چه کسانی به عهد خدا وفادار بوده و به حجّ آمده و استلامش کردهاند. عمر گفت: پناه بر خدا از روزی که ما ابوالحسن را نداشته باشیم!
عَنْ أَبِي رَافِعٍ، قَالَ: كُنْتُ مَعَ عَلِيٍّ عَلَيْهِ اَلسَّلاَمُ بِالْكُوفَةِ وَ هُوَ يَمْشِي عِنْدَ دَارِ اَلزُّبَيْرِ بْنِ اَلْعَوَّامِ ، وَ قَوْمٌ يَتْبَعُونَهُ حَتَّى أَدْمَوْا عَقِبَيْهِ . فَالْتَفَتَ إِلَيْهِمْ. فَقَالَ: اَللَّهُمَّ أَرِحْنِي مِنْهُمْ، فَرَّقَ اَللَّهُ بَيْنِي وَ بَيْنَكُمْ، اَللَّهُمَّ أَبْدِلْنِي بِهِمْ خَيْراً مِنْهُمْ وَ أَبْدِلْهُمْ بِي شَرّاً مِنِّي. قَالَ: فَمَا كَانَ إِلاَّ يَوْمَهُ حَتَّى قُتِلَ صَلَوَاتُ اَللَّهِ عَلَيْهِ. (شرح الاخبار ج۲ ص۴۲۹)
راوی گوید: با علی(ع) در کوفه از منطقهای میگذشتیم. عدّهای دنبال ما راه افتادند و مدام به تعدادشان افزوده شد. امیرمؤمنان(ع) به آنها نگاهی کرد و فرمود: خدایا، مرا از دست این مردم نجات بده! میان من و آنها جدایی بیانداز! بهتر از اینها نصیب من کن و بدتر از من را سرپرست اینان نما! راوی گوید: فردای همان روز امیرمؤمنان(ع) مضروب و مقتول گشت.