دُرّ نجف

کلام الامیر — جلد دوم

الفصول المختارة

أَخْبَرَنِي اَلشَّيْخُ أَدَامَ اَللَّهُ عِزَّهُ مُرْسَلاً عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ سَلاَّمٍ اَلْجُمَحِيِّ : أَنَّ أَبَا اَلْأَسْوَدِ اَلدُّؤَلِيِّ دَخَلَ عَلَى أَمِيرِ اَلْمُؤْمِنِينَ عَلَيْهِ السَّلاَمُ فَرَمَى إِلَيْهِ رُقْعَةً فِيهَا بِسْمِ اللهِ اَلرَّحْمنِ اَلرَّحِيمِ اَلْكَلاَمُ ثَلاَثَةُ أَشْيَاءَ اِسْمٌ وَ فِعْلٌ وَ حَرْفٌ جَاءَ لِمَعْنًى فَالِاسْمُ مَا أَنْبَأَ عَنِ اَلْمُسَمَّى وَ اَلْفِعْلُ مَا أَنْبَأَ عَنْ حَرَكَةِ اَلْمُسَمَّى وَ اَلْحَرْفُ مَا أَوْجَدَ مَعْنًى فِي غَيْرِهِ فَقَالَ أَبُو اَلْأَسْوَدِ يَا أَمِيرَ اَلْمُؤْمِنِينَ هَذَا كَلاَمٌ حَسَنٌ فَمَا تَأْمُرُنِي أَنْ أَصْنَعَ بِهِ فَإِنَّنِي لاَ أَدْرِي مَا أَرَدْتَ بِإِيقَافِي عَلَيْهِ فَقَالَ أَمِيرُ اَلْمُؤْمِنِينَ عَلَيْهِ السَّلاَمُ إِنِّي سَمِعْتُ فِي بَلَدِكُمْ هَذَا لَحْناً كَثِيراً فَاحِشاً فَأَحْبَبْتُ أَنْ أَرْسِمَ كِتَاباً مَنْ نَظَرَ إِلَيْهِ مَيَّزَ بَيْنَ كَلاَمِ اَلْعَرَبِ وَ كَلاَمِ هَؤُلاَءِ فَابْنِ عَلَى ذَلِكَ فَقَالَ أَبُو اَلْأَسْوَدِ وَفَّقَنَا اَللَّهُ بِكَ يَا أَمِيرَ اَلْمُؤْمِنِينَ لِلصَّوَابِ. (الفصول المختارة ج۱ ص۹۱)

راوی گوید: تأسیس علم نحو به این نحو بود که امیرمؤمنان(ع) ابوالأسود دُؤَلی را احضار نمود و روی کاغذی نوشت: بسم الله الرحمن الرحیم. کلام سه قسم است: اسم و فعل و حرف. اسم از مسمیٰ خبر می‌دهد و فعل از حرکت مسمیٰ حکایت می‌کند و حرف خودش معنا ندارد. آنگاه این ورق را جلوی ابوالأسود انداخت. ابوالأسود آنرا خواند و گفت: حرف خوبی است؛ حالا از من چه انتظاری دارید؟ امیرمؤمنان(ع) فرمود: شنیدم که در اطراف و اکناف لحن‌های بسیاری شایع شده‌اند که بسیاری از آنها غلطاند. دوست دارم کتابی تألیف کنی که هر کس که می‌خواند، درستِ کلامِ عرب را بفهمد. ابوالأسود گفت: خداوند به واسطهٔ شما به من توفیق بدهد که بتوانم کار را درست انجام دهم.

(گویم: ظالم بن عمرو بن سفیان مشهور به أبوالاَسْوَدِ دُؤَلی، جزء تابعین، از اصحاب علی(ع)، بنیانگذار علم نحو و شاعر صدر اسلام است. او در جنگهای جمل و صفّین و نهروان حضور داشت. در زمان خلافت علی(ع) ابوالأسود قاضی بصره و کاتب ابن عباس بود. پس از ترک امارت بصره توسط ابن عباس و انتصاب زیاد بن ابیه توسط علی(ع) به ولایت فارس و کرمان، در سال آخر خلافت علی به فرمانداری بصره منصوب شد. گویا ابن عباس پس از اختلاف با ابوالاسود بر سر بیت‌المالِ بصره بود که قهر کرد و با بخشی از بیت‌المال بسوی حجاز گریخت. طبری گوید: فرار ابن عباس را ابوالاسود به سمع امام رساند و امام در پاسخ نامهٔ ابوالاسود از او خواست که جریانات منطقه را به او برساند. امام فرمود: کسی همانند تو، باید هم خیر خواه امام و امّت باشد و امانتگزار و راهبر حق. به یارت درباره آنچه در مورد کارش نوشته بودی نامه نوشتم؛ اما نگفتم که تو نوشته بودی. مرا از آنچه آنجا می‌گذرد و نظر در آن موجب صلاح امت است، مطلع کن که شایستهٔ این کاری و این تکلیفِ واجبِ تو است، والسلام.

ابوالأسود دؤلی را «مَلِکِ‌النّحو» (پادشاه نحو) لقب داده‌اند. وی با اشارهٔ علی(ع) علم نحو را بنیان‌گذاری کرد. ذهبی گوید وقتی ابوالاسود آن چه درباره نحو نوشته بود را خدمت امام(ع) آورد، امام فرمود: «ما احسن هذا النحو الذی نحوت»؛ چه زیبا این نحو را ترتیب داده‌ای. و از این گفتار امام بود که این علم به علم نحو نامیده شد.

او همچنین اولین کسی بود که قرآن را اعراب‌گذاری کرد. بنا به نقل ابوالفرج اصفهانی، زیاد بن ابیه به او دستور داد تا مصاحف را نقطه‌گذاری کند و او چنین کرد. ابوالأسود شاعری برجسته بود و دیوان شعر وی به چاپ رسیده است. وی اشعاری در مرثیهٔ حسین بن علی(ع) و نیز در مدح علی(ع) سروده‌است. ابن عساکر گوید امام علی(ع) در جنگ صفین قصد داشت نخست، ابوالاسود را برای حکمیت برگزیند. ابوالاسود بعد از شهادت امام علی (علیه‌السّلام)، تقریبا از صحنه سیاسی طرد شد.

سال چهل و پنج هجری که زیاد بن ابیه از سوی معاویه حاکم عراق شد، ابوالاسود با وی در ارتباط بود. برخی او را معلم فرزندان زیاد دانستند. هر چند که این دو با یکدیگر اختلافات زیادی داشته‌اند. روزی زیاد از ابوالاسود پرسید که علاقه‌ات علی(ع) تا چه اندازه است؟ پاسخ داد: هر آن، محبت علی در دل من رو به افزایش است؛ هم چنان که محبت معاویه، هر ساعت در دل تو زیاد می‌شود. آری، من علی را برای خدا و قیامت دوست دارم و تو معاویه را برای دنیا و زر و سیم آن دوست داری.

ابوالاسود در سال ۶۹ هجری در طاعون بصره از دنیا رفت.

ابوالاسود از عمر و امام علی(ع) و ابوذر غفاری حدیث نقل کرده است. فرزندش ابوحرب و یحیی بن یعمر و عبدالمله بن بریده و... از او حدیث نقل کرده‌اند. منابع، ثقه بودن او را در حدیث تأیید کرده‌اند. ابوالأسود و دیوان شعرش همیشه در تاریخ بدلیل شیفتگی او به علی(ع) مورد بی‌مهری و کم‌توجهی واقع شده‌اند. افزون بر ابوالأسود به دختر وی نیز اشعاری نسبت داده شده است. بر اساس برخی از نقل‌ها معاویه هدایائی برای ابوالاسود فرستاد که در آن حلوا بود. چون چشم دخترش به آنها افتاد به پدر گفت: این هدیه‌ها را چه کسی فرستاده؟ ابوالاسود گفت: معاویه! تا ما را در دین‌مان فریب دهد! آن دختر فی‌البداهه این ابیات را سرود: اِبِالشَّهْدِ الْمُزَعْفَرِ يَابْنَ حَرْبٍ / نَبِيعُ عَلَيْكَ أَحْسَاباً وَ دِينا /مَعَاذَ اللهِ كَيْفَ يَكُونُ هَذَا/وَ مَوْلاَنَا أَمِيرُ الْمُؤمِنِينا. ای معاویه پسر حرب! آیا با عسل زعفران زده، ما حسب و عزت و دین خود را به تو بفروشیم؟! پناه بر خدا! چگونه؟ حال آنکه مولای ما امیرالمومنین است.)

إِنَّ اَلزُّبَيْرَ رَجَعَ عَنِ اَلْحَرْبِ بَعْدَ أَنْ ذَكَّرَهُ أَمِيرُ اَلْمُؤْمِنِينَ عَلَيْهِ السَّلاَمُ كَلاَمَ رَسُولِ اَللَّهِ صَلَّى اَللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ فَقَالَ لَهُ عَبْدُ اَللَّهِ اِبْنُهُ يَا أَبَتِ تَتْرُكُنَا فِي مِثْلِ هَذَا اَلْمَقَامِ وَ تَنْصَرِفُ عَنَّا فِي مِثْلِ هَذِهِ اَلْحَالِ فَقَالَ لَهُ يَا بُنَيَّ إِنَّ عَلِيّاً ذَكَّرَنِي أَمْراً أَنْسَانِيهِ اَلدَّهْرُ فَقَالَ لَهُ عَبْدُ اَللَّهِ لاَ وَ لَكِنَّكَ فَرِقْتَ مِنْ سَيْفِ اِبْنِ أَبِي طَالِبٍ فَقَالُوا فَرَجَعَ اَلزُّبَيْرُ عِنْدَ ذَلِكَ كَاراً عَلَى أَصْحَابِ أَمِيرِ اَلْمُؤْمِنِينَ عَلَيْهِ السَّلاَمُ فَقَالَ أَمِيرُ اَلْمُؤْمِنِينَ أَفْرِجُوا لِلشَّيْخِ فَإِنَّهُ مُحْرَجٌ. و إِنَّ اِبْنَ جُرْمُوزٍ لَمَّا جَاءَ بِرَأْسِ اَلزُّبَيْرِ وَ بِسَيْفِهِ إِلَى أَمِيرِ اَلْمُؤْمِنِينَ عَلَيْهِ السَّلاَمُ قَالَ لَهُ سَمِعْتُ رَسُولَ اَللَّهِ صَلَّى اَللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ يَقُولُ بَشِّرْ قَاتِلَ اِبْنِ صَفِيَّةَ بِالنَّارِ. (الفصول المختارة ج۱ ص۱۴۲)

راوی گوید: پیش از آغاز جنگ جمل، علی(ع) با زبیر دیدار کرد و به خاطرش آورد کلامی را از رسول خدا(ص). در نتیجه زبیر از جنگ منصرف گشت. در اینحال پسر وی عبدالله به او گفت: ای پدر! ما را در چنین حالی رها می‌کنی؟ زبیر گفت: ای پسر، به درستی که علی به خاطر من آورد چیزی را که زمانه از یاد من برده بود! عبدالله گفت: چنین نیست؛ تو از شمشیر پسر ابیطالب میگریزی! زبیر چون این را بشنید برگشت و برای نمایش بر سپاه امیرالمؤمنین(ع) حمله کرد. در اینوقت علی(ع) فرموده: راه را برایش باز کنید و از مسیر شمشیرش کنار بروید؛ زبیر قصد جنگیدن ندارد و فقط می‌خواهد نشان بدهد که ترسو نیست. پس زبیر کر و فری کرد و بعدش از میدان کناره گرفت و از صحنهٔ جنگ دور شد. زبیر در آسیابی به خواب رفت و ابن جُرموز نامی، بغتتاً بر او حمله برد و او را کشت و سرش و شمشیرش را به عنوان تحفه پیش امیرمومنان(ع) آورد. علی(ع) گریست و فرمود: از رسول خدا شنیدم که قاتل پسر صفیة(یعنی زبیر) در آتش است!

(گویم: این، درست‌ترین نقل است، گرچه در برخی اخبار آمده که امیرمؤمنان(ع) فرمود: قاتل و مقتول در آتش‌اند! همچنین امیرمؤمنان به قاتلش فرمود: تو زبیر را در حالی که غافل و در خواب بود کشتی! وگرنه زبیر پهلوانی نبود که به دست کسی چون تو کشته شود.

اما آن کلام که علی(ع) پیش از نبرد با زبیر گفت: علی(ع) در میدان جمل زبیر را صدا زدند و به او فرمودند: به یاد داری که پیامبر(ص) به تو فرمود: آیا علی را دوست داری؟ تو گفتی: او برادر و پسردایی من است، چرا او را دوست نداشته باشم؟ پیامبر فرمود: تو به زودی با او پیکار می کنی، درحالی که تو بر او ستمگری. زبیر گفت: چیزی را به یادم آوردی که روزگار از یادم برده بود. ولی هنگام بازگشت، فرزندش به او گفت: به خدا تو از شمشیرهای فرزندان عبدالمطّلب فرار کردی نه حدیث پیامبر(ص).

زبیر بن عوام پسر عمهٔ علی(ع)

حَكَى عَنْ عَبِيدَةَ اَلسَّلْمَانِيِّ أَنَّهُ قَالَ: سَأَلْتُ عَلِيّاً عَلَيْهِ السَّلاَمُ عَنْ بَيْعِ أُمَّهَاتِ اَلْأَوْلاَدِ فَقَالَ كَانَ رَأْيِي وَ رَأْيُ عُمَرَ أَنْ لاَ يُبَعْنَ وَ أَنَا اَلآنَ أَرَى أَنْ يُبَعْنَ. (الفصول المختارة ج۱ ص۲۱۳)

راوی گوید از علی پرسیدم که کنیزی را که از او صاحب اولاد شده‌اند، می‌شود فروخت؟ فرمود: قبلاً من هم مثل عُمَر نظرم این بود که جایز نیست؛ اما الآن رای من این شده که جایز است.

قَالَ اِبْنُ عَبَّاسٍ: كَانَ أَمِيرُ اَلْمُؤْمِنِينَ عَلَيْهِ السَّلاَمُ يَجْلِسُ بَيْنَنَا كَأَحَدِنَا وَ يُدَاعِبُنَا وَ يَبْسُطُنَا وَ يَقُولُ وَ اَللَّهِ مَا مَلَأْتُ طَرْفِي قَطُّ مِنْهُ هَيْبَةً لَهُ عَلَيْهِ السَّلاَمُ. (الفصول المختارة ج۱ ص۲۱۴)

ابن‌عباس گوید: امیرمؤمنان(ع) در میان ما مثل یکی از ما می‌نشست و با ما خوش‌وبش میکرد و به ما ابراز علاقه می‌نمود. اما چنان هیبتی داشت که من هرگز نتوانستم به چشمان او بنگرم.