أَبُو مِخْنَفٍ لُوطُ بْنُ يَحْيَى اَلْأَزْدِيُّ فِي كِتَابِهِ اَلَّذِي صَنَّفَهُ فِي حَرْبِ اَلْبَصْرَةِ عَنْ أَصْحَابِهِ وَ رَوَى غَيْرُهُ مِنْ أَمْثَالِهِ مِنَ اَلرُّوَاةِ لِلسِّيَرِ عَنْ سَلَفِهِمْ وَ أَصْحَابِهِمْ: أَنَّ أَمِيرَ اَلْمُؤْمِنِينَ عَلَيْهِ السَّلاَمُ لَمَّا هَمَّ بِالْمَسِيرِ إِلَى اَلْبَصْرَةِ بَلَغَهُ عَنْ سَعْدِ بْنِ أَبِي وَقَّاصٍ وَ اِبْنِ مَسْلَمَةَ وَ أُسَامَةَ بْنِ زَيْدٍ وَ اِبْنِ عُمَرَ تَثَاقُلٌ عَنْهُ فَبَعَثَ إِلَيْهِمْ فَلَمَّا حَضَرُوا قَالَ لَهُمْ قَدْ بَلَغَنِي عَنْكُمْ هَنَاتٌ كَرِهْتُهَا وَ أَنَا لاَ أُكْرِهُكُمْ عَلَى اَلْمَسِيرِ مَعِي أَ لَسْتُمْ عَلَى بَيْعَتِي قَالُوا بَلَى قَالَ فَمَا اَلَّذِي يُقْعِدُكُمْ عَنْ صُحْبَتِي فَقَالَ لَهُ سَعْدٌ إِنِّي أَكْرَهُ اَلْخُرُوجَ فِي هَذَا اَلْحَرْبِ لِئَلاَّ أُصِيبَ مُؤْمِناً فَإِنْ أَعْطَيْتَنِي سَيْفاً يَعْرِفُ اَلْمُؤْمِنَ مِنَ اَلْكَافِرِ قَاتَلْتُ مَعَكَ وَ قَالَ لَهُ أُسَامَةُ أَنْتَ أَعَزُّ اَلْخَلْقِ عَلَيَّ وَ لَكِنِّي عَاهَدْتُ اَللَّهَ أَنْ لاَ أُقَاتِلَ أَهْلَ لاَ إِلَهَ إِلاَّ اَللَّهُ وَ كَانَ أُسَامَةُ قَدْ أَهْوَى بِرُمْحِهِ فِي عَهْدِ رَسُولِ اَللَّهِ صَلَّى اَللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ إِلَى رَجُلٍ فِي اَلْحَرْبِ مِنَ اَلْمُشْرِكِينَ فَخَافَهُ اَلرَّجُلُ فَقَالَ لاَ إِلَهَ إِلاَّ اَللَّهُ فَشَجَرَهُ بِالرُّمْحِ فَقَتَلَهُ وَ بَلَغَ اَلنَّبِيَّ صَلَّى اَللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ خَبَرُهُ فَقَالَ يَا أُسَامَةُ أَ قَتَلْتَ رَجُلاً يَشْهَدُ أَنْ لاَ إِلَهَ إِلاَّ اَللَّهُ فَقَالَ يَا رَسُولَ اَللَّهِ إِنَّمَا قَالَهَا تَعَوُّذاً فَقَالَ صَلَّى اللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ لَهُ أَ لاَ شَقَقْتَ قَلْبَهُ فَزَعَمَ أُسَامَةُ أَنَّ اَلنَّبِيَّ صَلَّى اَللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ أَمَرَهُ أَنْ يُقَاتِلَ بِالسَّيْفِ مَا قَاتَلَ اَلْمُشْرِكِينَ فَإِذَا قَاتَلَ اَلْمُسْلِمِينَ ضَرَبَ بِسَيْفِهِ اَلْحَجَرَ فَكَسَرَهُ وَ قَالَ عَبْدُ اَللَّهِ بْنُ عُمَرَ لَسْتُ أَعْرِفُ فِي هَذَا اَلْحَرْبِ شَيْئاً أَسْأَلُكَ أَلاَّ تَحْمِلَنِي عَلَى مَا لاَ أَعْرِفُ فَقَالَ لَهُمْ أَمِيرُ اَلْمُؤْمِنِينَ عَلَيْهِ السَّلاَمُ لَيْسَ كُلُّ مَفْتُونٍ معاتب[يُعَاتَبُ] أَ لَسْتُمْ عَلَى بَيْعَتِي قَالُوا بَلَى قَالَ اِنْصَرِفُوا فَسَيُغْنِي اَللَّهُ تَعَالَى عَنْكُمْ. (الجَمَل و النصرة ج۱ ص۹۵)
ابومِخنَف در کتابی که دربارهٔ جنگ بصره(جَمَل) تصنیف کرده از قول اصحاب خود و همچنین دیگر راویان اخبار و سیره، از قول اصحاب امیرمؤمنان(ع) روایت میکنند که چون ایشان آهنگ بصره کرد، آگاه شد که سعدِ ابیوقاص، أسامه، محمد بن مسلمه، و عبد الله بن عمر از حرکت با او سنگینی و خودداری میکنند. کسی پیش آنان فرستاد و چون آمدند، فرمود: از قول شما سخنان سبکی شنیدهام که خوش نمیدارم و در عین حال با آنکه بیعت من بر گردن شماست، شما را مجبور نمیکنم که همراه من بیایید. گفتند: چنین است. فرمود: چه چیز موجب شده است از همراهی با من خودداری کنید؟ سعد گفت: من خوش ندارم در این جنگ شرکت کنم؛ میترسم مبادا مؤمنی را بکشم. اگر به من شمشیری بدهی که مؤمن را از کافر بازشناسد، همراه تو جنگ خواهم کرد! اسامه گفت: تو گرامیترین خلق خدا در نظر منی ولی من با خدا پیمان بسته و عهد کردهام، با کسی که لا اله الا اللّه میگوید، جنگ نکنم. اسامه به روزگار رسول خدا(ص) در یکی از جنگها با مشرکان، نیزهٔ خویش را به سوی مردی بلند کرد و آن مرد ترسید و لا اله الا الله گفت. اما اسامه توجه نکرد و نیزه را فرو آورد و آن مرد را کشت و چون این موضوع به اطلاع پیامبر(ص) رسید، فرمودند: ای اسامه! آیا مردی را که شهادت لا اله الا الله میداد، کشتی؟ گفت: ای رسول خدا! او این کلمه را برای نجات از مرگ بر زبان آورد. فرمود: آیا از کشتن او نترسیدی؟ و اسامه مدعی بود که پیامبر(ص) به او فرموده: با شمشیرت فقط همراه کسی که با کافران میجنگد، بجنگ. پس چون جنگ میان مسلمانان درگرفت، شمشیرش را به سنگ زد و شکست. عبداللهِ عمر هم گفت: من در این جنگ چیزی را درست نمیشناسم و از تو میخواهم مرا به کاری که نمیشناسم مجبور نکنی! امیرمؤمنان(ع) در آخر فرمود: هر مفتونی را نمیتوان سرزنش کرد! سپس فرمود: آیا شما در بیعت من باقی هستید؟ گفتند: آری! فرمود: پس بروید که به زودی خداوند مرا از شما بینیاز خواهد کرد.
وَ قَالَ(ع): لَقَدْ ظُلِمْتُ [عَدَدَ] اَلْحَجَرِ وَ اَلْمَدَرِ. (الجَمَل و النصرة ج۱ ص۹۵)
امیرمؤمنان(ع) روزی فرمود: به عدد سنگریزهها به من ظلم شده!
رَوَى إِسْحَاقُ بْنُ رَاشِدٍ عَنْ عَبْدِ اَلْحَمِيدِ بْنِ عَبْدِ اَلرَّحْمَنِ عَنِ اِبْنِ أَبْزَى قَالَ أَ لاَ أُحَدِّثُكَ مَا رَأَتْ عَيْنَايَ وَ سَمِعَتْ أُذُنَايَ-: لَمَّا اِلْتَقَى اَلنَّاسُ عِنْدَ بَيْتِ اَلْمَالِ قَالَ عَلِيٌّ لِطَلْحَةَ اُبْسُطْ يَدَكَ أُبَايِعْكَ فَقَالَ طَلْحَةُ أَنْتَ أَحَقُّ بِهَذَا اَلْأَمْرِ مِنِّي وَ قَدِ اِجْتَمَعَ لَكَ مِنْ أَهْوَاءِ اَلنَّاسِ مَا لَمْ يَجْتَمِعْ لِي فَقَالَ عَلَيْهِ السَّلاَمُ لَهُ مَا خَشِينَا غَيْرَكَ فَقَالَ طَلْحَةُ لاَ تَخْشَ فَوَ اَللَّهِ لاَ تُؤْتَى مِنْ قِبَلِي وَ قَامَ عَمَّارُ بْنُ يَاسِرٍ وَ أَبُو اَلْهَيْثَمِ بْنُ اَلتَّيِّهَانِ وَ رِفَاعَةُ بْنُ رَافِعِ بْنِ مَالِكِ بْنِ اَلْعَجْلاَنِ وَ أَبُو أَيُّوبَ خَالِدُ بْنُ زَيْدٍ فَقَالُوا لِعَلِيٍّ إِنَّ هَذَا اَلْأَمْرَ قَدْ فَسَدَ وَ قَدْ رَأَيْتَ مَا صَنَعَ عُثْمَانُ وَ مَا أَتَاهُ مِنْ خِلاَفِ اَلْكِتَابِ وَ اَلسُّنَّةِ فَابْسُطْ يَدَكَ نُبَايِعْكَ لِتُصْلِحَ مِنْ أَمْرِ اَلْأُمَّةِ مَا قَدْ فَسَدَ فَاسْتَقَالَ عَلِيٌّ عَلَيْهِ السَّلاَمُ وَ قَالَ قَدْ رَأَيْتُمْ مَا صُنِعَ بِي وَ عَرَفْتُمْ رَأْيَ اَلْقَوْمِ فَلاَ حَاجَةَ لِي فِيهِمْ. (الجَمَل و النصرة ج۱ ص۱۲۸)
اسحاق بن راشد از عبد الحمید بن عبد الرحمن از ابن اثری نقل میکند که میگفته: آیا میخواهی آنچه را به چشم خود دیده و به گوشم شنیدهام برایت نقل کنم؟ در کنار بیتالمال در حضور مردم، علی(ع) به طلحه فرمود: دست دراز کن تا با تو بیعت کنم! طلحه گفت: تو برای این کار سزاوارتر از منی و آن مقدار از مردم که برای بیعت با تو جمع شدهاند برای من جمع نشدهاند. علی(ع) فرمود: ما از تو بیمناکیم! طلحه گفت: از سوی من مترس که به خدا سوگند از جانب من زیانی به تو نخواهد رسید. در این هنگام عمار یاسر، ابو الهیثم بن التیهان، رفاعة بن ابی رافع، مالک بن عجلان و ابو ایوب خالد بن زید برخاستند و گفتند: ای علی! میبینی که کار به تباهی کشیده است و دیدی که عثمان چه کرد و به سبب مخالفتش با قرآن و سنّت بر سر او چه آمد. اکنون دست دراز کن تا با تو بیعت کنیم تا کار امّت که به تباهی کشیده است اصلاح شود. علی(ع) نپذیرفت و فرمود: شما دیدید که با من چگونه رفتار شد و این مردم را هم میشناسید. مرا به ایشان نیازی نیست.
رَوَی سَیْفٌ عَنْ رِجَالِهِ قَالَ : اِجْتَمَعَ اَلنَّاسُ إِلَى عَلِيٍّ عَلَيْهِ السَّلاَمُ سَأَلُوهُ أَنْ يَنْظُرَ فِي أُمُورِهِمْ وَ بَذَلُوا لَهُ اَلْبَيْعَةَ فَقَالَ لَهُمْ اِلْتَمِسُوا غَيْرِي فَقَالُوا نَنْشُدُكَ اَللَّهَ أَ مَا تَرَى اَلْفِتْنَةَ أَ لاَ تَخَافُ اَللَّهَ فِي ضِيَاعِ هَذِهِ اَلْأُمَّةِ فَلَمَّا أَلَحُّوا عَلَيْهِ قَالَ لَهُمْ إِنِّي إِنْ أَجَبْتُكُمْ حَمَلْتُكُمْ عَلَى مَا أَعْلَمُهُ وَ إِنْ تَرَكْتُمُونِي كُنْتُ كَأَحَدِكُمْ فَقَالُوا قَدْ رَضِينَا بِحُكْمِكَ وَ مَا فِينَا مُخَالِفٌ لَكَ فَاحْمِلْنَا عَلَى مَا تَرَاهُ ثُمَّ بَايَعَتْهُ اَلْجَمَاعَةُ. (الجَمَل و النصرة ج۱ ص۱۲۹)
سیف از رجال خود روایت میکند که مردم به حضور علی(ع) جمع شدند و پیشنهاد بیعت کردند و از آن حضرت خواستند که در کار ایشان نظارت کند. فرمود: کس دیگری غیر از مرا جستجو کنید. گفتند: تو را به خدا سوگند میدهیم! مگر این فتنه را نمیبینی، مگر از خدا نمیترسی که کار این امت به تباهی کشد؟ فرمود: اکنون که پافشاری میکنید، میگویم: اگر بپذیرم شما را بر آنچه که خود میدانم وادار میکنم و راه میبرم و اگر مرا رها کنید، همچون یکی از شما خواهم بود. گفتند: همگی به حکومت تو راضی شدهایم و میان ما هیچ کس با تو مخالف نیست و به هر گونه که صلاح میدانی ما را راهبری کن. و سپس همگی بیعت کردند.
زَيْدِ بْنِ أَسْلَمَ قَالَ : جَاءَ طَلْحَةُ وَ اَلزُّبَيْرُ إِلَى عَلِيٍّ عَلَيْهِ السَّلاَمُ وَ هُوَ مُتَعَوِّذٌ بِحِيطَانِ اَلْمَدِينَةِ فَدَخَلاَ عَلَيْهِ وَ قَالاَ لَهُ أُبْسُطْ يَدَكَ نُبَايِعْكَ فَإِنَّ اَلنَّاسَ لاَ يَرْضَوْنَ إِلاَّ بِكَ فَقَالَ لَهُمَا لاَ حَاجَةَ لِي فِي ذَلِكَ لَأَنْ أَكُونَ لَكُمَا وَزِيراً خَيْرٌ مِنْ أَنْ أَكُونَ لَكُمَا أَمِيراً فَلْيَبْسُطْ مَنْ شَاءَ مِنْكُمَا يَدَهُ أُبَايِعْهُ فَقَالاَ إِنَّ اَلنَّاسَ لاَ يُؤْثِرُونَ غَيْرَكَ وَ لاَ يَعْدِلُونَ عَنْكَ إِلَى سِوَاكَ فَابْسُطْ يَدَكَ نُبَايِعْكَ أَوَّلَ اَلنَّاسِ فَقَالَ إِنَّ بَيْعَتِي لاَ تَكُونُ سِرّاً فَأَمْهَلاَ حَتَّى أَخْرُجَ إِلَى اَلْمَسْجِدِ فَقَالاَ بَلْ نُبَايِعُكَ هَاهُنَا ثُمَّ نُبَايِعُكَ فِي اَلْمَسْجِدِ فَبَايَعَاهُ أَوَّلَ اَلنَّاسِ ثُمَّ بَايَعَهُ اَلنَّاسُ عَلَى اَلْمِنْبَرِ وَ أَوَّلُهُمْ طَلْحَةُ بْنُ عُبَيْدِ اَللَّهِ وَ كَانَتْ يَدُهُ شَلاَّءَ فَصَعِدَ اَلْمِنْبَرَ إِلَيْهِ فَصَفَقَ عَلَى يَدِهِ وَ رَجُلٌ مِنْ بَنِي أَسَدٍ يَزْجُرُ اَلطَّيْرَ قَائِمٌ يَنْظُرُ إِلَيْهِ فَلَمَّا رَأَى أَوَّلَ يَدٍ صُفِقَتْ عَلَى يَدِ أَمِيرِ اَلْمُؤْمِنِينَ عَلَيْهِ السَّلاَمُ يَدُ طَلْحَةَ وَ هِيَ شَلاَّءُ قَالَ: إِنَّا لِلَّهِ وَ إِنَّا إِلَيْهِ رَاجِعُونَ أَوَّلُ يَدٍ صُفِقَتْ عَلَى يَدِهِ شَلاَّءُ يُوشِكُ أَنْ لاَ يَتِمَّ هَذَا اَلْأَمْرُ ثُمَّ نَزَلَ طَلْحَةُ وَ اَلزُّبَيْرُ وَ بَايَعَهُ اَلنَّاسُ بَعْدَهُمَا. (الجَمَل و النصرة ج۱ ص۱۳۰)
راوی گوید: طلحه و زبیر به حضور علی(ع) که به نخلستانهای مدینه رفته بود، آمدند و گفتند: دست دراز کن تا با تو بیعت کنیم که مردم به کس دیگری غیر از تو خشنود نیستند. علی(ع) فرمود: مرا به خلافت نیازی نیست و اگر برای شما دو تن، من وزیر باشم بهتر از آن است که امیر باشم. یکی از شما که از قریش است دست فراز آرد تا با او بیعت کنم. گفتند: مردم کسی جز تو را نمیخواهند و غیر از تو به کس دیگری رغبت ندارند و دست فراز آر تا با تو بیعت کنیم و در این مورد نخستین کس باشیم. فرمود: بیعت با من در خفا چه معنا دارد؟! مهلت دهید به مسجد بروم. گفتند: ما نخست همین جا با تو بیعت میکنیم و سپس در مسجد هم با تو بیعت خواهیم کرد. و آن دو نخستین کسان بودند که با علی(ع) بیعت کردند و چون مردم هم با علی بیعت کردند، باز نخستین کس طلحه بود که بیعت کرد. او از منبر بالا رفت و با دست خود که شَل بود دست علی(ع) را گرفت و بیعت کرد و مردی از بنی اسد که فال میگرفت و پیشگویی میکرد آنجا ایستاده بود و به صحنه مینگریست. چون دید نخستین دستی که به دست علی(ع) رسید دست طلحه و شَل است، کلمهٔ استرجاع (انا لله و انا الیه راجعون) بر زبان آورد و گفت: نخستین بیعتکننده، دستِ شَل است و این بیعت به فرجام نرسد! و چون طلحه و زبیر از منبر فرود آمدند، مردم با علی(ع) بیعت کردند.
مُحَمَّدِ بْنِ سَعْدٍ عَنْ أَبِيهِ قَالَ : أَرْسَلَ عَلِيُّ بْنُ أَبِي طَالِبٍ عَلَيْهِ اَلسَّلاَمُ إِلَى أَبِي لِيُبَايِعَ فَقَالَ لَهُ إِذَا لَمْ يَبْقَ غَيْرِي بَايَعْتُكَ فَقَالَ عَلِيٌّ عَلَيْهِ السَّلاَمُ خَلُّوا سَعْداً وَ أَرْسَلَ إِلَى أُسَامَةَ بْنِ زَيْدٍ فَقَالَ لَهُ أُسَامَةُ أَنَا أَطُوعُ لَكَ وَ لَكِنْ أَعْصِي اَلْخُرُوجَ بِالسَّيْفِ فَقَالَ لَهُ عَلِيٌّ عَلَيْهِ السَّلاَمُ لَمْ أُكْرِهْ أَحَداً عَلَى بَيْعَتِي. (الجَمَل و النصرة ج۱ ص۱۳۱)
پسر سعدِ أبیوقاص گوید: علی(ع) کس پیش پدرم فرستاد که برود و بیعت کند. پدرم گفت: هرگاه کسی جز من باقی نمانده باشد با تو بیعت خواهم کرد. علی(ع) فرمود: سعد را آزاد بگذارید. همچنین کس پیش اسامه بن زید فرستاد و اسامه پیام داد که فرمانبردار تو هستم ولی مرا از اینکه با شمشیر همراه تو بیایم معاف بدار و علی(ع) فرمود: من هیچ کس را به بیعت کردن با خود مجبور نمیکنم.
جاءَ عمر بن عبدالله الأصم و زیاد بن النضر إلی علی(ع) إستأذناه القوم فی دخول المدینه فَقَالَ(ع) لَهُمَا أَتَيْتُمَا أَحَداً قَبْلِي قَالاَ نَعَمْ أَتَيْنَا عَائِشَةَ وَ أَزْوَاجَ اَلنَّبِيِّ صَلَّى اَللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ بَعْدَهَا وَ أَصْحَابَهُ مِنَ اَلْمُهَاجِرِينَ وَ اَلْأَنْصَارِ فَأَمَرُوهُمْ أَنْ يُقْدِمُوا فَقَالَ أَمِيرُ اَلْمُؤْمِنِينَ عَلَيْهِ السَّلاَمُ لَكِنِّي لاَ آمُرُهُمْ بِذَلِكَ يَسْتَعْتِبُونَهُ مِمَّنْ قَرُبَ فَإِنْ أَعْتَبَهُمْ فَهُوَ خَيْرٌ لَهُمْ وَ إِنْ أَبَى فَهُمْ أَعْلَمُ فَرَجَعَ اَلرَّجُلاَنِ إِلَيْهِمْ جَمِيعاً وَ تَسَرَّعَ إِلَيْهِمْ جَمَاعَةٌ مِنَ اَلْمَدِينَةِ فَاجْتَمَعُوا مَعَ أَهْلِ اَلْحَسَبِ وَ ذَوِي اَلْمُرُوءَاتِ . فَلَمَّا بَلَغَ عُثْمَانَ اِجْتِمَاعُهُمْ أَرْسَلَ إِلَى عَلِيٍّ عَلَيْهِ السَّلاَمُ فَقَالَ لَهُ أُخْرُجْ يَا أَبَا اَلْحَسَنِ إِلَى هَؤُلاَءِ اَلْقَوْمِ وَ رُدَّهُمْ عَمَّا جَاءُوا إِلَيْهِ فَخَرَجَ إِلَيْهِمْ فَلَمَّا رَأَوْهُ رَحَّبُوا بِهِ وَ قَالُوا لَهُ قَدْ عَلِمْتَ يَا أَبَا اَلْحَسَنِ مَا أَحْدَثَهُ هَذَا اَلرَّجُلُ مِنَ اَلْأَعْمَالِ اَلْخَبِيثَةِ وَ مَا يَلْقَاهُ اَلْمُسْلِمُونَ مِنْهُ وَ مِنْ عُمَّالِهِ وَ كُنَّا لَقِينَاهُ وَ اِسْتَعْتَبْنَاهُ فَلَمْ يُعْتِبْنَا وَ كَلَّمْنَاهُ فَلَمْ يُصْغِ إِلَى كَلاَمِنَا وَ أَغْرَاهُ ذَلِكَ بِنَا وَ قَدْ جِئْنَا نُطَالِبُهُ بِالِاعْتِزَالِ عَنْ إِمْرَةِ اَلْمُسْلِمِينَ وَ اِسْتَأْذَنَّا فِي ذَلِكَ اَلْأَنْصَارَ وَ اَلْمُهَاجِرِينَ وَ أَزْوَاجَ اَلنَّبِيِّ صَلَّى اَللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ أُمَّهَاتِ اَلْمُؤْمِنِينَ فَأَذِنُوا لَنَا فِي وُرُودِ اَلْمَدِينَةِ وَ نَحْنُ عَلَى ذَلِكَ فَقَالَ لَهُمْ أَمِيرُ اَلْمُؤْمِنِينَ عَلَيْهِ السَّلاَمُ يَا هَؤُلاَءِ تَرَيَّثُوا لاَ تَسْرَعُوا إِلَى شَيْءٍ لاَ تُعْرَفُ عَاقِبَتُهُ فَإِنَّا كُنَّا قَدْ عَتَبْنَاهُ عَلَى هَذَا فِي شَيْءٍ وَ إِنَّهُ قَدْ رَجَعَ عَنْهُ فَارْجِعُوا فَقَالُوا هَيْهَاتَ يَا أَبَا اَلْحَسَن لاَ نَقْنَعُ مِنْهُ إِلاَّ بِالِاعْتِزَالِ عَنْ هَذَا اَلْأَمْرِ لِيَقُومَ بِهِ مَنْ يُوثَقُ بِأَمَانَتِهِ فَرَجَعَ أَمِيرُ اَلْمُؤْمِنِينَ عَلَيْهِ السَّلاَمُ إِلَى عُثْمَانَ وَ خَبَّرَهُ بِمَقَالَتِهِمْ فَخَرَجَ عُثْمَانُ حَتَّى أَتَى اَلْمِنْبَرَ فَخَطَبَ اَلنَّاسَ وَ جَعَلَ يَتَكَلَّمُ وَ يَدْعُو إِلَى نُصْرَتِهِ وَ دِفَاعِ اَلْقَوْمِ عَنْهُ فَقَامَ إِلَيْهِ عَمْرُو بْنُ اَلْعَاصِ فَقَالَ يَا عُثْمَانُ إِنَّكَ قَدْ رَكِبْتَ اَلنَّاسَ بِالنَّهَابِيرِ وَ قَدْ رَكِبُوهَا مِنْكَ فَتُبْ إِلَى اَللَّهِ فَقَالَ لَهُ عُثْمَانُ وَ إِنَّكَ لَهَاهُنَا يَا اِبْنَ اَلنَّابِغَةِ ثُمَّ رَفَعَ يَدَيْهِ إِلَى اَلسَّمَاءِ وَ قَالَ أَتُوبُ إِلَى اَللَّهِ اَللَّهُمَّ إِنِّي أَتُوبُ إِلَيْكَ اَللَّهُمَّ إِنِّي أَتُوبُ إِلَيْكَ . فَأَنْفَذَ أَمِيرُ اَلْمُؤْمِنِينَ عَلَيْهِ السَّلاَمُ إِلَى اَلْقَوْمِ بِمَا جَرَى مِنْ عُثْمَانَ وَ مَا صَارَ إِلَيْهِ مِنَ اَلتَّوْبَةِ وَ اَلْإِقْلاَعِ فَسَارُوا إِلَى اَلْمَدِينَةِ بِأَجْمَعِهِمْ وَ سَارَ إِلَيْهِمْ عَمْرُو بْنُ مَعْدِيكَرِبَ فِي نَاسٍ كَثِيرٍ فَجَعَلَ عَمْرُو يُحَرِّضُ عَلَى عُثْمَانَ وَ يَذْكُرُ أَثَرَتَهُ ثُمَّ جَعَلَ يَقُولُ أَ مَا هَلَكَنَا وَ لاَ يَبْكِي لَنَا أَحَدٌ قَالَتْ قُرَيْشٌ أَلاَ تِلْكَ اَلْمَقَادِيرُ وَ نَحْنُ فِي اَلصَّفِّ قَدْ تُدْمِي حَوَاجِبُنَا نُعْطِي اَلسَّوِيَّةَ مِمَّا أَخْلَصَ اَلْكِيرُ نُعْطِي اَلسَّوِيَّةَ يَوْمَ اَلضَّرْبِ قَدْ عَلِمُوا وَ لاَ سَوِيَّةَ إِذْ كَانَتْ دَنَانِيرُ . وَ اِنْضَمَّ إِلَيْهِمْ مِنَ اَلْمُهَاجِرِينَ طَلْحَةُ وَ اَلزُّبَيْرُ وَ جُمْهُورُ اَلْأَنْصَارِ عَلَى ذَلِكَ فَخَرَجَ إِلَيْهِمْ أَمِيرُ اَلْمُؤْمِنِينَ عَلَيْهِ السَّلاَمُ فَقَالَ لَهُمْ يَا هَؤُلاَءِ اِتَّقُوا اَللَّهَ مَا لَكُمْ وَ لِلرَّجُلِ أَ مَا رَجَعَ عَمَّا أَنْكَرْتُمُوهُ أَ مَا تَابَ عَلَى اَلْمِنْبَرِ تَوْبَةً جَهَرَ بِهَا وَ لَمْ يَزَلْ يَلْطُفُ بِهِمْ حَتَّى سَكَنَتْ فَوَرَتُهُمْ ثُمَّ سَأَلَهُ أَهْلُ مِصْرَ أَنْ يَلْقَاهُ فِي عَزْلِ عَبْدِ اَللَّهِ بْنِ سَعْدِ بْنِ أَبِي سَرْحٍ عَنْهُمْ وَ اِقْتَرَحَ أَهْلُ اَلْكُوفَةِ عَزْلَ سَعِيدِ بْنِ اَلْعَاصِ عَنْهُمْ وَ سَأَلَ أَهْلُ اَلنَّهْرَوَانِ أَنْ يَصْرِفَ اِبْنَ كَرِيزٍ عَنْهُمْ وَ يَعْدِلَ عَمَّا كَانَ عَلَيْهِ مِنْ مُنْكَرِ اَلْأَفْعَالِ فَدَخَلَ أَمِيرُ اَلْمُؤْمِنِينَ عَلَيْهِ السَّلاَمُ عَلَى عُثْمَانَ وَ لَمْ يَزَلْ بِهِ حَتَّى أَعْطَاهُ مَا أَرَادَ اَلْقَوْمُ مِنْ ذَلِكَ وَ بَذَلَ لَهُمُ اَلْعُهُودَ وَ اَلْمَوَاثِيقَ فَخَرَجَ أَمِيرُ اَلْمُؤْمِنِينَ عَلَيْهِ السَّلاَمُ إِلَى اَلْقَوْمِ بِمَا ضَمِنَهُ لَهُ عُثْمَانُ وَ لَمْ يَزَلْ بِهِمْ حَتَّى تَفَرَّقُوا وَ تَوَجَّهَ كُلُّ قَوْمٍ إِلَى بِلاَدِهِمْ . فَلَمَّا سَارَ أَهْلُ مِصْرَ بِبَعْضِ اَلطَّرِيقِ نَظَرُوا وَ إِذَا رَاكِبٌ عَلَى اَلطَّرِيقِ مُسْرِعٌ فَلَمَّا دَنَا تَأَمَّلُوهُ فَإِذَا هُوَ غُلاَمٌ لِعُثْمَانَ عَلَى نَاقَةٍ مِنْ نُوقِهِ فَاسْتَرَابُوا بِهِ فَقَالُوا لَهُ أَيْنَ تَذْهَبُ فَقَالَ بَعَثَنِي عُثْمَانُ فِي حَاجَةٍ لَهُ قَالُوا إِلَى أَيْنَ بَعَثَكَ فَأَرْتَجَ عَلَيْهِ وَ تَلَعْثَمَ فِي كَلاَمِهِ فَنَهَرُوهُ وَ زَبَرُوهُ فَقَالَ أَنْفَذَنِي إِلَى مِصْرَ فَقَالُوا فِيمَ أَنْفَذَكَ فَقَالَ لاَ أَعْلَمُ فَزَادَتِ اِسْتِرَابَتُهُمْ بِهِ فَفَتَّشُوهُ فَلَمْ يَجِدُوا مَعَهُ شَيْئاً فَأَخَذُوا إِدَاوَتَهُ فَفَتَّشُوهَا فَإِذَا فِيهَا كِتَابٌ مِنْ عُثْمَانَ إِلَى عَبْدِ اَللَّهِ بْنِ أَبِي سَرْحٍ وَ هُوَ إِذَا أَتَاكَ كِتَابِي هَذَا فَاضْرِبْ عُنُقَ أَبِي عَمْرِو بْنِ بُدَيْلٍ وَ عَبْدِ اَلرَّحْمَنِ اَلْبَلْوَى وَ اِقْطَعْ أَيْدِيَ وَ أَرْجُلَ عَلْقَمَةَ وَ كِنَانَةَ وَ عُرْوَةَ ثُمَّ دَعْهُمْ يَتَشَحَّطُونَ بِدِمَائِهِمْ فَإِذَا مَاتُوا فَأَوْقِفْهُمْ عَلَى جُذُوعِ اَلنَّخْلِ. فَلَمَّا رَأَوْا ذَلِكَ قَبَضُوا عَلَى اَلْغُلاَمِ وَ عَادُوا إِلَى اَلْمَدِينَةِ فَاسْتَأْذَنُوا عَلِيَّ بْنَ أَبِي طَالِبٍ عَلَيْهِ السَّلاَمُ وَ دَفَعُوا إِلَيْهِ اَلْكِتَابَ فَفَزِعَ عَلَيْهِ اَلسَّلاَمُ لِذَلِكَ فَدَخَلَ عَلَى عُثْمَانَ فَقَالَ إِنَّكَ وَسَطْتَنِي أَمْراً بَذَلْتُ اَلْجُهْدَ فِيهِ لَكَ وَ فِي نَصِيحَتِكَ وَ اِسْتَوْهَبْتُ لَكَ مِنَ اَلْقَوْمِ فَقَالَ عُثْمَانُ فَمَا ذَا فَأَخْرَجَ إِلَيْهِ اَلْكِتَابَ فَفَضَّهُ وَ قَرَأَهُ ثُمَّ أَنْكَرَهُ فَقَالَ لَهُ عَلِيٌّ عَلَيْهِ السَّلاَمُ أَ تَعْرِفُ اَلْخَطَّ قَالَ اَلْخَطُّ يَتَشَابَهُ قَالَ أَ تَعْرِفُ اَلْخَتْمَ قَالَ اَلْخَتْمُ يُنْقَشُ عَلَيْهِ قَالَ فَهَذَا اَلْبَعِيرُ اَلَّذِي عَلَى بَابِ دَارِكَ تَعْرِفُهُ قَالَ هُوَ بَعِيرِي وَ لَمْ آمُرْ أَحَداً بِأَخْذِهِ وَ لاَ بِرُكُوبِهِ قَالَ فَغُلاَمُكَ مَنْ أَنْفَذَهُ قَالَ أُنْفِذَ بِغَيْرِ أَمْرِي فَقَالَ لَهُ أَمِيرُ اَلْمُؤْمِنِينَ عَلَيْهِ السَّلاَمُ أَمَّا أَنَا فَمُعْتَزِلُكَ وَ شَأْنُكَ وَ أَصْحَابَكَ وَ خَرَجَ مِنْ عِنْدِهِ وَ دَخَلَ دَارَهُ وَ أَغْلَقَ عَلَيْهِ بَابَهُ وَ لَمْ يَأْذَنْ لِأَحَدٍ مِنَ اَلْقَوْمِ فِي اَلْوُصُولِ إِلَيْهِ . وَ خَرَجَ إِلَيْهِمْ طَلْحَةُ وَ اَلزُّبَيْرُ فَقَالاَ لَهُمْ قَدِ اِعْتَزَلَ عَلِيُّ بْنُ أَبِي طَالِبٍ عَلَيْهِ السَّلاَمُ وَ اِنْتَدَبَنَا مَعَكُمْ عَلَى هَذَا اَلرَّجُلِ فَاجْتَمَعَ اَلْقَوْمُ عَلَى حَصْرِهِ فَلَمَّا عَلِمَ عُثْمَانُ أَنَّ اَلْقَوْمَ قَدْ حَصَرُوهُ وَ حُقِّقَ اَلْعَزِيمَةُ عَلَى خَلْعِهِ كَتَبَ إِلَى مُعَاوِيَةَ يَسْتَدْعِيهِ بِجُنُودِ اَلشَّامِ وَ كَتَبَ إِلَى عَبْدِ اَللَّهِ بْنِ عَامِرٍ يَسْتَدْعِيهِ بِجُنُودِ اَلْبَصْرَةِ وَ فَارِسَ لِيَنْصُرَ بِهِمْ وَ يَدْفَعَهُمْ عَنْ نَفْسِهِ . وَ عَرَفَ أَهْلُ مِصْرَ وَ اَلْعِرَاقِ وَ اَلْحِجَازِ أَنَّهُ قَدِ اِسْتَنْفَرَ عَلَيْهِمْ أَهْلَ اَلشَّامِ وَ شِيعَتَهُ مِنْ أَهْلِ اَلْبَصْرَةِ وَ فَارِسَ وَ خُوزِسْتَانَ فَجَدُّوا فِي حِصَارِهِ وَ تَوَلَّى ذَلِكَ مِنْهُ طَلْحَةُ وَ اَلزُّبَيْرُ وَ مَنَعَاهُ اَلْمَاءَ وَ ضَيَّقَا عَلَيْهِ وَ كَانَ طَلْحَةُ عَلَى حَرَسِ اَلدَّارِ يَمْنَعُ كُلَّ أَحَدٍ يُدْخِلُ إِلَيْهِ شَيْئاً مِنَ اَلطَّعَامِ وَ اَلشَّرَابِ وَ يَمْنَعُ مَنْ فِي اَلدَّارِ أَنْ يَخْرُجَ مِنْهَا إِلَى غَيْرِهَا. (الجَمَل و النصرة ج۱ ص۱۳۸)
در ماجرای قتل عثمان، عدّهٔ زیادی از کوفه به اعتراض از امیر آنجا عزم مدینه کرده و بیرون شهر اردو زدند. آنگاه دو نماینده پیش اصحاب پیامبر(ص) و زنان وی فرستادند. سپس درخواست دیدار با علی(ع) را کردند. علی(ع) پیش ایشان رفت و آنان همین که او را دیدند، خوشامد گفتند و اظهار داشتند: ای ابو الحسن! میدانی که این مرد [عثمان] چه کردارهای زشتی انجام میدهد و مسلمانان از او و کارگزارانش چه میبینند؟ ما با او ملاقات کردیم و خواستیم رضایت ما را جلب کند، توجهی نکرد و با او سخن گفتیم، به سخن ما گوش فرا نداد و خشم او هم نسبت به ما برانگیخته شده و اکنون آمدهایم و از او میخواهیم از خلافت و فرماندهی بر مسلمانان کنارهگیری کند و در این باره از مهاجران و انصار و همسران رسول خدا(ص) که همچون مادران همهٔ مؤمنانند اجازه خواستیم و به ما اجازه دادهاند که وارد مدینه شویم و ما مصمّم بر این کار هستیم. علی(ع) به ایشان گفت: ای گروه! صبور باشید و در مورد چیزی که سرانجامش معلوم نیست شتاب مکنید. ما هم در مواردی از کارهای عثمان، او را سرزنش کردیم و از آنها دست برداشت. شما هم بازگردید. آنان در پاسخ گفتند: ای ابو الحسن! هرگز ما راضی و قانع نمیشویم مگر اینکه او خود را از خلافت عزل کند و کسی که مورد اعتماد باشد بر خلافت گماشته شود. علی(ع) پیش عثمان آمد و سخن آنان را بازگفت. عثمان از خانه بیرون آمد و به منبر رفت و برای مردم خطبه خواند و شروع به استمداد کرد و از مردم خواست که آن گروه را از او بازدارند. عمروعاص برخاست و گفت: ای عثمان! تو مورد اتهام قرار گرفتهای و آنان تو را متهم ساختهاند. اکنون توبه کن و به سوی خداوند بازگرد. عثمان به طعنه گفت: ای پسر نابغه! تو هم این جایی؟ سپس دست به سوی آسمان برافراشت و گفت: به پیشگاه خداوند توبه میکنم. پروردگارا! من به سوی تو بازمیگردم و توبه میکنم. علی(ع) کسی را پیش آن قوم فرستاد و پیام داد که عثمان توبه کرد و خود را از انجام آن کارها بیرون کشید. ولی آنان همگی به مدینه آمدند و عمرو بن معدی کرب با گروه بسیاری به آنان پیوست و ایشان را بر ضد عثمان تحریک میکرد و کارهای ناپسندش را برمیشمرد. از مهاجران طلحه و زبیر و از انصار عموم ایشان به آن گروه پیوستند. علی(ع) پیش آنان رفت و فرمود: ای گروه! از خدا بترسید، شما را با این مرد [عثمان] چه کار است؟ مگر از آنچه خوش نمیدارید بازنگشته است؟ مگر بر منبر آشکارا توبه نکرده؟ و همواره نسبت به آنان با مهربانی رفتار میکرد و سخنان نرم میگفت تا آنکه خشم و خروش ایشان فرو نشست. سپس اهالی مصر از علی(ع) خواستند که با عثمان ملاقات کند و بخواهد تا عبدالله بن سعد بن ابی سرح را از حکومت مصر بر کنار کند. مردم کوفه هم خواستند تا برکناری سعیدبن عاص را از حکومت کوفه از عثمان بخواهد و مردم نهروان هم خواستند تا برکناری ابنکَریز را بخواهد، و به عثمان تذکر دهد تا از کارهای ناپسندی که انجام میداده خودداری کند. علی(ع) باز پیش عثمان رفت و چندان پافشاری کرد تا عثمان پیشنهادهای آن قوم را پذیرفت و عهد و پیمان استوار بست. علی(ع) پیش آن گروه برگشت و فرمود که عثمان تمام خواستههای شما را پذیرفت و چندان با آنان گفتگو کرد که پراکنده شده و عازم سرزمینهای خود شدند. ولی مصریان همین که مقداری از راه را رفتند ناگاه به سواری برخوردند که شتابان میرفت و چون نزدیک ایشان رسید، دقت کردند و دیدند غلام عثمان است که بر ناقهٔ او سوار است. نسبت به او بدگمان شدند و پرسیدند: کجا میروی؟ گفت: عثمان مرا برای انجام کاری فرستاده است. پرسیدند: به کجا؟ زبانش بند آمد و نتوانست درست سخن بگوید. نسبت به او درشتی کردند، بناچار گفت: مرا به مصر فرستاده است. گفتند: برای چه کاری؟ گفت: نمیدانم. بدگمانی ایشان بیشتر شد. او را بازرسی بدنی کردند و چیزی همراهش نیافتند. باروبنهاش را بررسی کردند و نامهای پیدا کردند که عثمان به عبداللهبنسعد بن ابی سَرح نوشته بود و مضمون آن چنین بود: چون این نامهٔ من به دست تو رسید، گردن عمرو بن بدیل و عبد الرحمن بکری را بزن و هر دو دست و پای علقمه و کنانه و عروة را قطع کن و بگذار چندان در خون خود دست و پا بزنند تا بمیرند و چون مردند، پیکرشان را بر درختان خرما بیاویز. آنان که چنین دیدند، غلام را گرفتند و با خود به مدینه آوردند و پیش علی(ع) آمدند و آن نامه را به ایشان دادند. علی(ع) از آن نامه وحشت کرد و پیش عثمان رفت و فرمود: مرا وادار کردی در کاری وساطت کردم و کمال کوشش خود را برای تو و خیرخواهی تو انجام دادم و از مردم خواستم دست از تو بردارند و از تو درگذرند. عثمان گفت: مگر چه پیش آمده است؟ علی(ع) آن نامه را بیرون آورد و گشود و خواند. عثمان منکر آن شد. علی پرسید: آیا این خط را میشناسی؟ گفت: آری شبیه خط کاتب من است. فرمود: آیا این مهر را میشناسی؟ گفت: ممکن است جعلی باشد. فرمود: این شتری را که بر در خانهٔ تو ایستاده است میشناسی؟ گفت: آری این شتر من است، ولی من به هیچ کس چنین دستوری ندادهام و اطرافیان من هم مرتکب چنین کاری نمیشوند. فرمود: غلام تو را چه کسی روانه کرده است؟ گفت: بدون دستور من روانه کردهاند. علی(ع) فرمود: در این صورت من از کار تو کناره میگیرم، خود دانی و یاران خیرهسرت! و از خانهٔ عثمان بیرون آمد و به خانهٔ خویش رفت و در بر روی خود بست و اجازه نداد هیچ کس از آن قوم به حضورش آیند. در این هنگام طلحه و زبیر پیش آن گروه رفتند و به آنان گفتند: علی بن ابی طالب کناره گرفته است و ما آمادهایم همراه شما بر ضد این مرد [عثمان] اقدام کنیم و تصمیم گرفتند او را محاصره کنند. عثمان چون دانست که او را محاصره کردهاند و تصمیم بر خلع او گرفتهاند، نامهای به معاویه نوشت و از او خواست با لشکریان شام به مدینه آید و نامهای هم به عبد الله بن عامر نوشت و از او خواست با لشکرهای بصره و فارس به مدینه آید تا به وسیلهٔ آنان بر آن قوم پیروز شود و آنان را از خود براند و دور کند. مردم مصر و عراق و حجاز آگاه شدند که عثمان مردم شام و شیعیان خود را از بصره و فارس و خوزستان فرا خوانده است که با ایشان وارد جنگ شوند. این بود که بر شدت محاصرهٔ خود افزودند و طلحه و زبیر این کار را بر عهده گرفتند و بر عثمان سخت گرفتند و از رساندن آب جلوگیری کردند. طلحه سرپرستی محاصره کنندگان و کسانی که خانهٔ عثمان را احاطه کرده بودند بر عهده گرفت و اجازه نمیداد هیچ کس آب و خوراک به خانه ببرد و اجازه نمیداد کسی از خانه بیرون آید و جای دیگر برود.
لَمَّا أَبَى عُثْمَانُ أَنْ يَخْلَعَ نَفْسَهُ تَوَلَّى طَلْحَةُ وَ اَلزُّبَيْرُ حِصَارَهُ وَ اَلنَّاسُ مَعَهُمَا عَلَى ذَلِكَ فَحَصَرُوهُ حَصْراً شَدِيداً وَ مَنَعُوهُ اَلْمَاءَ فَأَنْفَذَ إِلَى عَلِيٍّ عَلَيْهِ السَّلاَمُ يَقُولُ إِنَّ طَلْحَةَ وَ اَلزُّبَيْرَ قَدْ قَتَلاَنِي بِالْعَطَشِ وَ اَلْمَوْتُ بِالسِّلاَحِ أَحْسَنُ فَخَرَجَ عَلِيٌّ عَلَيْهِ السَّلاَمُ مُعْتَمِداً عَلَى يَدِ اَلْمِسْوَرِ بْنِ مَخْرَمَةَ اَلزُّهْرِيِّ حَتَّى دَخَلَ عَلَى طَلْحَةَ بْنِ عُبَيْدِ اَللَّهِ وَ هُوَ جَالِسٌ فِي دَارِهِ يَبْرِي نَبْلاً وَ عَلَيْهِ قَمِيصٌ هِنْدِيٌّ فَلَمَّا رَآهُ طَلْحَةُ رَحَّبَ بِهِ وَ وَسَّعَ لَهُ عَلَى اَلْوِسَادَةِ فَقَالَ لَهُ عَلِيٌّ عَلَيْهِ السَّلاَمُ إِنَّ عُثْمَانَ قَدْ أَرْسَلَ إِلَيَّ أَنَّكُمْ قَدْ قَتَلْتُمُوهُ عَطَشاً وَ أَنَّ ذَلِكَ لَيْسَ بِالْحَسَنِ وَ اَلْقَتْلَ بِالسِّلاَحِ أَحْسَنُ لَهُ وَ كُنْتُ آلَيْتُ عَلَى نَفْسِي أَنْ لاَ أَرُدَّ عَنْهُ أَحَداً بَعْدَ أَهْلِ مِصْرَ وَ أَنَا أُحِبُّ أَنْ تُدْخِلُوا عَلَيْهِ اَلْمَاءَ حَتَّى تَرَوْا رَأْيَكُمْ فِيهِ فَقَالَ طَلْحَةُ لاَ وَ اَللَّهِ لاَ نُعْمَةُ عَيْنٍ لَهُ وَ لاَ نَتْرُكُهُ يَأْكُلُ وَ لاَ يَشْرَبُ فَقَالَ عَلِيٌّ عَلَيْهِ السَّلاَمُ مَا كُنْتُ أَظُنُّ أَنْ أُكَلِّمَ أَحَداً مِنْ قُرَيْشٍ فَيَرُدَّنِي دَعْ مَا كُنْتَ فِيهِ يَا طَلْحَةُ فَقَالَ طَلْحَةُ مَا كُنْتَ أَنْتَ يَا عَلِيُّ فِي ذَلِكَ مِنْ شَيْءٍ فَقَامَ عَلِيٌّ عَلَيْهِ السَّلاَمُ مُغْضَباً وَ قَالَ سَتَعْلَمُ يَا اِبْنَ اَلْحَضْرَمِيَّةِ أَكُونُ فِي ذَلِكَ مِنْ شَيْءٍ أَمْ لاَ ثُمَّ اِنْصَرَفَ. (الجَمَل و النصرة ج۱ ص۱۴۵)
چون عثمان از برکناری خویش خودداری کرد، طلحه و زبیر سرپرستی مردم را در محاصره کردن او بر عهده گرفتند و او را در محاصرهٔ سختی گرفتند و آب را از او بازداشتند. عثمان به علی(ع) پیام فرستاد که طلحه و زبیر از تشنگی مرا میکشند و حال آنکه کشته شدن با شمشیر بهتر است! علی(ع) در حالی که دست مسور بن مخرمة را در دست داشت بیرون آمد و به خانهٔ طلحه رفت. طلحه در حالی که پیراهنی هندی بر تن داشت در خانهٔ خود مشغول تراشیدن تیر بود و چون علی را دید خوشامد گفت و برای او روی تشکچهٔ خود جا باز کرد. علی(ع) فرمود: عثمان به من پیام داده است که شما او را از تشنگی خواهید کشت و این ستوده نیست و کشته شدن با شمشیر بهتر است. هر چند با خویش عهد کردهام که پس از مصریان، هیچ کس را از او بازندارم، ولی خوش میدارم که برای او آب بفرستید تا تصمیم خود را دربارهاش بگیرید. طلحه گفت: نه، به خدا سوگند نمیگذاریم آسوده باشد و اجازه نمیدهیم چیزی بخورد و بیاشامد. علی(ع) فرمود: گمان نمیکردم از هیچ فرد قرشی تقاضایی کنم و نپذیرد! ای طلحه! از این خیرهسری دست بردار. طلحه گفت: ای علی! تو را در این کار(خلافت) بهرهای نخواهد بود. علی(ع) خشمگین برخاست و فرمود: ای پسر زن حضرمی! بزودی خواهی دانست که مرا در این کار بهرهای هست یا نیست. و از خانهٔ او خارج شد.
قَالَتْ فِي خَبَرِهَا عَنْ قِصَّةِ اَلَّذِينَ رَمَوْهَا بِصَفْوَانَ بْنِ اَلْمُعَطَّلِ وَ مَا كَانَ مِنْهَا فِي غَزْوَةِ بَنِي اَلْمُصْطَلَقِ وَ هَجْرِ رَسُولِ اَللَّهِ صَلَّى اَللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ لَهَا وَ إِعْرَاضِهِ عَنْهَا وَ اِسْتَشَارَتِهِ فِي أَمْرِهَا أُسَامَةَ بْنَ زَيْدٍ قَالَتْ وَ كَانَ عَبْداً صَالِحاً مأموناً [مُؤْمِناً]وَ ذَكَرَ لَهُ قَذْفَ اَلْقَوْمِ بِصَفْوَانَ فَقَالَ لَهُ أُسَامَةُ لاَ تَظُنَّ يَا رَسُولَ اَللَّهِ إِلاَّ خَيْراً فَإِنَّ اَلْمَرْأَةَ مَأْمُونَةٌ وَ صَفْوَانُ عَبْدٌ صَالِحٌ ثُمَّ اِسْتَشَارَ عَلِيّاً عَلَيْهِ السَّلاَمُ فَقَالَ لَهُ يَا رَسُولَ اَللَّهِ صَلَّى اَللَّهُ عَلَيْكَ اَلنِّسَاءُ كَثِيرَةٌ وَ سَلْ بُرَيْرَةَ خَادِمَتَهَا وَ اِبْحَثْ عَنْ خَبَرِهَا مِنْهَا فَقَالَ لَهُ رَسُولُ اَللَّهِ صَلَّى اَللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ فَتَوَلَّ أَنْتَ يَا عَلِيُّ تَقْرِيرَهَا فَقَطَعَ لَهَا عَلِيٌّ عَلَيْهِ السَّلاَمُ عُسُباً مِنَ اَلنَّخْلِ وَ خَلاَ بِهَا يَسْأَلُهَا عَنِّي وَ يَتَهَدَّدُهَا وَ يُرْهِبُهَا لاَ جَرَمَ أَنِّي لاَ أُحِبُّ عَلِيّاً أَبَداً. (الجَمَل و النصرة ج۱ ص۱۵۷)
راوی گوید: ماجرای خصومت عایشه با علی به آنجا باز میگردد که در ماجرای غزوه بنیمصطلق، عایشه از کاروان بازماند و لاجرم فردی بنام صفوان بن معطّل او را تنها در بیابان دیده و نجات داد. پس گفتگو پشت سر عایشه بسیار شد. رسول خدا(ص) با اُسامه مشورت نمود. اسامه به ایشان فرمود: به عایشه گمان خوب ببر زیرا در این امور مورد اطمینان است و صفوان نیز بندهٔ با تقوایی است. سپس رسول خدا(ص) با علی(ع) مشورت کرد. علی(ع) گفت: زن زیاد است(یعنی اگر به یکی شک داشتی، میشود زن دیگری گرفت). و نظرش این بود که رسول خدا(ص) از بَریره کنیز عایشه تحقیق کند. رسول خدا(ص) از خود علی(ع) خواست که در این مورد از بریره تفحّص کند. پس علی(ع) تازیانهای از درخت نخل برداشت و تنها از بریره بازجویی نمود و او را ترساند. عایشه گوید: از آنروز به بعد، من علی را دوست ندارم.
دَخَلَ أَمِيرُ اَلْمُؤْمِنِينَ عَلَيْهِ السَّلاَمُ فَقَالَ لَهُ عُثْمَانُ يَا عَلِيُّ أَ مَا تَرَى هَذَا اَلْكَذَّابَ كَيْفَ يَكْذِبُ عَلَى رَسُولِ اَللَّهِ صَلَّى اَللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ فَقَالَ لَهُ عَلِيٌّ أَنْزِلْهُ يَا عُثْمَانُ فِيمَا قَالَ مَنْزِلَةَ مُؤْمِنِ آلِ فِرْعَوْنَ قَالَ اَللَّهُ عَزَّ اِسْمُهُ إِنْ يَكُ كَاذِباً فَعَلَيْهِ كَذِبُهُ وَ إِنْ يَكُ صَادِقاً يُصِبْكُمْ بَعْضُ اَلَّذِي يَعِدُكُمْ فَغَضِبَ عُثْمَانُ وَ قَالَ أُسْكُتْ بِفِيكَ اَلتُّرَابُ فَجَثَا عَلَيْهِ اَلسَّلاَمُ عَلَى رُكْبَتَيْهِ ثُمَّ قَالَ لَهُ بَلْ بِفِيكَ اَلتُّرَابُ سَيَكُونُ. (الجَمَل و النصرة ج۱ ص۱۷۸)
راوی گوید: علی(ع) وارد شد. عثمان گفت: ای علی! میبینی که این دروغگو (ابو ذر) چگونه به رسول خدا دروغ میبندد؟ علی(ع) فرمود: او را همچون مؤمن آل فرعون بدان که خداوند متعال فرموده "اگر دروغگوست دروغش بر عهده و بر زیان خود اوست ولی اگر راستگو باشد ممکن است برخی از وعیدهایی که میدهد به شما برسد". عثمان خشمگین شد و به علی(ع) گفت: ساکت باش، خاک بر دهانت! علی(ع) روی زانوهای خود بلند شد و کظم غیض کرد و فرمود: بزودی بر دهان تو خاک خواهد بود!
فَنَهَضَ أَمِيرُ اَلْمُؤْمِنِينَ عَلَيْهِ السَّلاَمُ وَ بِيَدِهِ اَلسَّوْطُ إِلَى اَلْوَلِيدِ فَلَمَّا رَآهُ اَلْوَلِيدُ يَقْصِدُ نَحْوَهُ لِيَضْرِبَهُ نَهَضَ مِنْ مَوْضِعِهِ لِيَنْصَرِفَ فَبَادَرَ إِلَيْهِ عَلَيْهِ السَّلاَمُ فَقَبَضَهُ فَشَتَمَهُ اَلْوَلِيدُ فَسَبَّهُ أَمِيرُ اَلْمُؤْمِنِينَ عَلَيْهِ السَّلاَمُ بِمَا كَانَ أَهْلَهُ وَ نَعْتَعَهُ حَتَّى أَثْبَتَ إِقَامَةَ اَلْحَدِّ عَلَيْهِ فَاسْتَشَاطَ عُثْمَانُ مِنْ ذَلِكَ وَ قَالَ لَهُ لَيْسَ لَكَ أَنْ تُنَعْتِعَهُ يَا عَلِيُّ وَ لاَ لَكَ أَنْ تَسُبَّهُ فَقَالَ لَهُ عَلَيْهِ اَلسَّلاَمُ بَلْ لِي أَنْ أَقْهَرَهُ عَلَى اَلصَّبْرِ عَلَى اَلْحَدِّ وَ مَا سَبَبْتُهُ إِلاَّ لِمَا سَبَّنِي بِبَاطِلٍ فَقُلْتُ فِيهِ حَقّاً ثُمَّ ضَرَبَهُ بِالسَّوْطِ وَ كَانَ لَهُ رَأْسَانِ أَرْبَعِينَ جَلْدَةً فِي اَلْحِسَابِ بِثَمَانِينَ فَحَقَدَهَا عَلَيْهِ عُثْمَانُ. (الجَمَل و النصرة ج۱ ص۱۷۹)
علی(ع) در حالی که تازیانه در دست داشت برخاست و به طرف ولید رفت و چون ولید علی(ع) را دید که سوی او میآید برخاست که بگریزد. علی(ع) پیشی گرفت و او را از حرکت بازداشت. ولید به علی(ع) دشنام داد. علی(ع) پاسخ او را آن چنان که سزاوار و شایستهٔ آن بود داد و سپس او را استوار بازداشت. عثمان در خشم شد و به علی(ع) گفت: تو را نشاید که نسبت به او خشنونت کنی و او را دشنام دهی. علی(ع) فرمود: چنین نیست، این حق من است که او را وادار به تسلیم شدن برای اجرای حد کنم. وانگهی تا او دشنام نداده بود، من دشنام ندادم و حال آنکه او دشنام باطلی به من داد و من دربارهٔ او چیزی جز آنچه حق او بود نگفتم. سپس علی(ع) با تازیانهای که دو سر داشت، چهل ضربه به او زد- به جای هشتاد ضربه-و عثمان کینهٔ این مجلس را از علی(ع) به دل گرفت.
(گوییم: ولید بن عقبه، برادر مادری عثمان بن عفان است. پدرش عقبه از کسانی بود که پیامبر(ص) مستقیماً او را نفرین کرد. عقبه در جنگ بدر اسیر و کشته شد. خود ولید در روز فتح مکه در سال هشتم هجری اسلام آورد. ولید در شعر گفتن مهارت داشت و اشعاری علیه علی(ع) سروده. در سال نهم هجری پیامبر(ص) ولید را به جانب بنیمصطلق فرستاد تا زکات آنان را گرد آورد. زمانی که بنیمصطلق شنیدند ولید نزدیک شده است، بیست مرد با تعدادی از شتران و گوسفندان با شادی به استقبال او رفتند، ولید همین که آنها را مشاهده کرد، نزدیک ایشان نرفت و به مدینه بازگشت و به پیامبر گفت: زمانی که نزدیک آنها رسیدم، آنها با سلاح مانع جمعآوری زکات شدند. پیامبر(ص) تصمیم گرفت کسی را برای جنگ با آنها روانه فرماید. چون خبر به آنها رسید به مدینه آمدند و خبر صحیح را به اطلاع ایشان رساندند و گفتند: ای رسول خدا و بپرسید از او که آیا با ما حرفی زده و صحبتی کرده است؟! در همین حین این آیه نازل شد: «يَا أَيُّهَا اَلَّذِينَ آمَنُوا إِنْ جَاءَكُمْ فَاسِقٌ بِنَبَإٍ فَتَبَيَّنُوا...». پیامبر(ص) آیه را خواند و فرمود: عذر شما درست است؛ این آیه درباره ولید نازل شده است.
عثمان وقتی به خلافت رسید سعد بن ابیوقاص را که در روزگار عمر والی کوفه بود، از حکومت کوفه برکنار کرد و ولید بن عقبه را حاکم کوفه کرد. ولید در دوران حکومت خود باده گساری میکرد و یکروز در حال مستی به امامت نماز صبح حاضر شد و نماز صبح را چهار رکعت خواند و به کسانی که پشت سرش بودند گفت: فزونتر برای شما بخوانم؟ وی در حال مستی سجده را طولانی کرده بود و میگفت: بنوش و بنوشان! پس از آن که ولید به مدینه احضار شد و شاهدان بر ضد او شهادت دادند، کسی حاضر نشد او را حد بزند، علی(ع) حد الهی را بر او جاری کرد. در حالی که ولید او را به پیوند خویشاوندی سوگند میداد که نزند، علی(ع) میفرمود: خاموش باش که بنیاسرائیل به این دلیل هلاکت شدند که حدود خدا را پایمال کردند. پس از آن عثمان، ولید را برکنار کرد و سعید بن عاص را به حکومت کوفه فرستاد. علیرغم عمل کرد زشت ولید و برکناری او از حکومت کوفه، عثمان باز مسئولیت دیگری به او سپرد و او را مامور جمعآوری زکات کرد.
در جریان بیعت با امیرالمؤمنین علی(ع) بسیاری از افراد قریش با ایشان بیعت کردند؛ مگر سه نفر: سعید بن عاص، مروان بن حکم و ولید بن عقبه. در دوره خلافت ایشان مخالفتها و دشمنیهای ولید با ایشان زیاد بود. در جنگهای این دوره ولید در صف دشمن و در مقابل علی(ع) بود. در جنگ جمل وی به سپاه عایشه پیوست. ولید در جنگ صفین نیز در سپاه معاویه بود و از کسانی بود که پیشنهاد بستن آب بر سپاه علی(ع) را داد. عاقبت، ولید در زمان معاویه در شهر رقّه سکونت گزید و در همان شهر مُرد.)
وَ قَوْلِهِ عَلَيْهِ السَّلاَمُ : وَ اَللَّهِ مَا غَاضَنِي قَتْلُ عُثْمَانَ وَ لاَ سَرَّنِي وَ لاَ أَحْبَبْتُ ذَلِكَ وَ لاَ كَرِهْتُهُ. (الجَمَل و النصرة ج۱ ص۲۰۲) وَ قَوْلِهِ عَلَيْهِ اَلسَّلاَمُ: أَكْبَتَ اَللَّهُ قَتَلَةَ عُثْمَانَ. (الجَمَل و النصرة ج۱ ص۲۰۲) وَ قَوْلِهِ عَلَيْهِ السَّلاَمُ مَعَ ذَلِكَ : اَللَّهُمَّ أُقْتُلْ قَتَلَةَ عُثْمَانَ فِي بَرِّ اَلْأَرْضِ وَ بَحْرِهَا.(الجَمَل و النصرة ج۱ ص۲۰۲)
امیرمؤمنان(ع) فرمود: به خدا سوگند کشته شدن عثمان نه مرا خشمگین ساخت و نه شاد کرد و نه این کار را خوش داشتم و نه ناخوش!
و در جای دیگر فرمود: خداوند قاتلان عثمان را نیست و نابود کند!
و در جای دیگر فرمود: خداوند قاتلان عثمان را بکشد! در خشکی باشند یا دریا.
لَمَّا اِجْتَمَعَ اَلْقَوْمُ عَلَى مَا ذَكَرْنَاهُ مِنْ شِقَاقِ أَمِيرِ اَلْمُؤْمِنِينَ عَلَيْهِ السَّلاَمُ وَ اَلتَّأَهُّبِ لِلْمَسِيرِ إِلَى اَلْبَصْرَةِ وَ اِتَّصَلَ اَلْخَبَرُ إِلَيْهِ فَقَالَ أَمِيرُ اَلْمُؤْمِنِينَ عَلَيْهِ السَّلاَمُ: أَسِيرُ بِنَفْسِي وَ مَنْ مَعِي فِي اِتِّبَاعِ اَلطَّرِيقِ وَرَاءَ اَلْقَوْمِ فَإِنْ أَدْرَكْتُهُمْ فِي اَلطَّرِيقِ أَخَذْتُهُمْ وَ إِنْ فَاتُونِي كَتَبْتُ إِلَى اَلْكُوفَةِ وَ اِسْتَمْدَدْتُ اَلْجُنُودَ مِنَ اَلْأَمْصَارِ وَ سِرْتُ إِلَيْهِمْ وَ أَمَّا أُمُّ سَلَمَةَ فَإِنِّي لاَ أَرَى إِخْرَاجَهَا مِنْ بَيْتِهَا كَمَا رَأَى اَلرَّجُلاَنِ إِخْرَاجَ عَائِشَةَ. (الجَمَل و النصرة ج۱ ص۲۳۹)
پس از آنکه به امیرمؤمنان(ع) خبر رسید که طلحه و زبیر، عایشه را با خود همراه کرده و به سرعت به سمت بصره میروند، بزرگان اصحاب خویش را فراخواند و با ایشان به شور نشست که چه کنیم؟! هر کس نظری داد. عمّار گفت: نخست به سوی کوفه برویم و مردم آنجا را با خود همراه کنیم. ابنعباس گفت کسی را به کوفه بفرست تا از مردم آنجا برای تو بیعت بگیرد و از آنجا سپاهی به سوی بصره بیاید. اسامه نظرش این بود که امیرمؤمنان(ع) از مدینه خارج نشود؛ میگفت این فتنهای است که خودش خاموش میشود. کسی هم نظر داد همچنان که آنها عایشه را با خود به بصره بردند، ما هم امسلمه را با خود همراه کرده و در پی آنها بیفتیم. امیرمؤمنان(ع) پس از آنکه تمام حرفها را شنید، فرمود: راه درست این است که خود با کسانی که همراه من خواهند شد، حرکت کنم و به تعقیب ایشان پردازم. اگر در راه به آنان برسم، فرو میگیرمشان و اگر به آنان نرسیدم به مردم کوفه نامه خواهم نوشت و از شهرهای دیگر هم نیروی امدادی خواهم خواست و به سوی آنان خواهم رفت. اما در مورد امسلمه، من بیرون آوردن او را از خانهاش روا نمیبینم، هر چند آن دو مرد نسبت به عایشه چنان رفتار کردهاند.
فَلَمَّا قُدِّمَ اَلْكِتَابُ إِلَى عَلِيٍّ عَلَيْهِ السَّلاَمُ وَ قَرَأَهُ دَعَا اَلْحَسَنَ اِبْنَهُ وَ عَمَّارَ بْنَ يَاسِرٍ وَ قَيْسَ بْنَ سَعْدٍ فَبَعَثَهُمْ إِلَى أَبِي مُوسَى وَ كَتَبَ مَعَهُمْ: «مِنْ عَبْدِ اَللَّهِ عَلِيٍّ أَمِيرِ اَلْمُؤْمِنِينَ إِلَى عَبْدِ اَللَّهِ بْنِ قَيْسٍ أَمَّا بَعْدُ يَا اِبْنَ اَلْحَائِكِ وَ اَللَّهِ إِنِّي كُنْتُ لَأَرَى أَنَّ بُعْدَكَ مِنْ هَذَا اَلْأَمْرِ اَلَّذِي لَمْ يَجْعَلْكَ اَللَّهُ لَهُ أَهْلاً وَ لاَ جَعَلَ لَكَ فِيهِ نَصِيباً سَيَمْنَعُكَ مِنْ رَدِّ أَمْرِي وَ قَدْ بَعَثْتُ إِلَيْكَ اَلْحَسَنَ وَ عَمَّاراً وَ قَيْساً فَأَخْلِ لَهُمُ اَلْمِصْرَ وَ أَهْلَهُ وَ اِعْتَزِلْ عَمَلَنَا مَذْؤُماً مَدْحُوراً فَإِنْ فَعَلْتَ وَ إِلاَّ فَإِنِّي أَمَرْتُهُمْ أَنْ يُنَابِذُوكَ عَلىٰ سَوَاءٍ إِنَّ اَللهَ لاَ يُحِبُّ اَلْخَائِنِينَ فَإِنْ ظَهَرُوا عَلَيْكَ قَطَعُوكَ إِرْباً إِرْباً وَ اَلسَّلاَمُ عَلَى مَنْ شَكَرَ اَلنِّعْمَةَ وَ رَضِيَ بِالْبَيْعَةِ وَ عَمِلَ لِلَّهِ رَجَاءَ اَلْعَاقِبَةِ. (الجَمَل و النصرة ج۱ ص۲۳۹)
امیرمؤمنان(ع) نخست هاشمبنعُتبه معروف به هاشمِ مِرقال را با نامهای به کوفه، نزد ابوموسی اشعری که بر امارتِ کوفه ابقایش کرده بود، فرستاد. او در این نامه از ابوموسی خواسته بود که از مردم کوفه برای او بیعت بگیرد و سپاهی از مردم آنجا به سوی بصره به راه اندازد. ابوموسی که دلش با این کار یار نبود، نامه را پاره کرد و هاشم را تهدید نمود. هاشم نامهای به امیرمؤمنان(ع) نوشت که مشکلِ کوفه، خودِ ابوموسی است. نامهٔ هاشم که به علی(ع) رسید، پسر خود حسن(ع)، عمار یاسر، قیسبن سعدبن عباده را فرا خواند و آنان را پیش ابوموسی اشعری روانه کرد و همراه آنان نامهای به این مضمون مرقوم نمود: از بندهٔ خدا امیرمؤمنان به عبداللهبنقیس(ابوموسی اشعری). اما بعد؛ ای پسر بافنده! به خدا سوگند حدس میزدم که بین من و مردم حائل شوی، برای همین از اول تو را شایستهٔ حکومت کوفه نمیدانستم. اکنون حسن و عمار و قیس را فرستادم. شهر را به آنان بسپر و از کار ما با خفّت و ملامت، کناره بگیر! اگر چنین کردی که هیچ؛ وگرنه گفتهام به تو اعلان جنگ کنند، چون تو خائنی و خدا خیانتپیشگان را دوست نمیدارد. اگر تسلیم نشدی و بر تو چیره شدند، گفتهام تو را پارهپاره کنند! و در پایان نامه نوشت: سلام بر کسی که نعمت را شکر گفته و به بیعت وفادار مانده و برای خدا عمل کرده و به دنبال آخرت است.
رَوَى اَلْوَاقِدِيُّ عَنْ شَيْبَانَ بْنِ عَبْدِ اَلرَّحْمَنِ عَنْ عَاصِمِ بْنِ كُلَيْبٍ عَنْ أَبِيهِ قَالَ : لَمَّا قُتِلَ عُثْمَانُ مَا لَبِثْنَا إِلاَّ قَلِيلاً حَتَّى قَدِمَ طَلْحَةُ وَ اَلزُّبَيْرُ اَلْبَصْرَةَ ثُمَّ مَا لَبِثْنَا بَعْدَ ذَلِكَ إِلاَّ يَسِيراً حَتَّى أَقْبَلَ عَلِيُّ بْنُ أَبِي طَالِبٍ عَلَيْهِ السَّلاَمُ فَنَزَلَ بِذِي قَارٍ فَقَالَ شَيْخَانِ مِنَ اَلْحَيِّ اِذْهَبْ بِنَا إِلَى هَذَا اَلرَّجُلِ فَنَنْظُرَ مَا يَدْعُو إِلَيْهِ فَلَمَّا أَتَيْنَا ذَا قَارٍ قَدِمْنَا عَلَى أَذْكَى اَلْعَرَبِ فَوَ اَللَّهِ لَدَخَلَ عَلَى نَسَبِ قَوْمِي فَجَعَلْتُ أَقُولُ هُوَ أَعْلَمُ بِهِ مِنِّي وَ أَطْوَعُ فِيهِمْ فَقَالَ «مَنْ سَيِّدُ بَنِي رَاسِبٍ » فَقُلْتُ فُلاَنٌ قَالَ «فَمَنْ سَيِّدُ بَنِي قُدَامَةَ » قُلْتُ فُلاَنٌ لِرَجُلٍ آخَرَ فَقَالَ «أَنْتَ مُبْلِغُهُمَا كِتَابَيْنِ مِنِّي» قُلْتُ نَعَمْ قَالَ أَ فَلاَ تُبَايِعُونِّي فَبَايَعَهُ اَلشَّيْخَانِ اَللَّذَانِ كَانَا مَعِي وَ تَوَقَّفْتُ عَنْ بَيْعَتِهِ فَجَعَلَ رِجَالٌ عِنْدَهُ قَدْ أَكَلَ اَلسُّجُودُ وُجُوهَهُمْ يَقُولُونَ بَايِعْ بَايِعْ فَقَالَ عَلَيْهِ السَّلاَمُ «دَعُوا اَلرَّجُلَ» فَقُلْتُ إِنَّمَا بَعَثَنِي قَوْمِي رَائِداً وَ سَأُنْهِي إِلَيْهِمْ مَا رَأَيْتُ فَإِنْ بَايَعُوا بَايَعْتُ وَ إِنِ اِعْتَزَلُوا اِعْتَزَلْتُ فَقَالَ لِي «أَ رَأَيْتَ لَوْ أَنَّ قَوْمَكَ بَعَثُوكَ رَائِداً فَرَأَيْتَ رَوْضَةً وَ غَدِيراً فَقُلْتَ يَا قَوْمِي اَلنُّجْعَةَ اَلنُّجْعَةَ فَأَبَوْا مَا كُنْتَ بِمُسْتَنْجِحٍ بِنَفْسِكَ» فَأَخَذْتُ بِإِصْبَعٍ مِنْ أَصَابِعِهِ وَ قُلْتُ أُبَايِعُكَ عَلَى أَنْ أُطِيعَكَ مَا أَطَعْتَ اَللَّهَ فَإِذَا عَصَيْتَهُ فَلاَ طَاعَةَ لَكَ عَلَيَّ فَقَالَ «نَعَمْ» وَ طَوَّلَ بِهَا صَوْتَهُ فَضَرَبْتُ عَلَى يَدِهِ ثُمَّ اِلْتَفَتَ إِلَى مُحَمَّدِ بْنِ حَاطِبٍ وَ كَانَ فِي نَاحِيَةِ اَلْقَوْمِ فَقَالَ «إِذَا اِنْطَلَقْتَ إِلَى قَوْمِكَ فَأَبْلِغْهُمْ كُتُبِي وَ قَوْلِي» فَتَحَوَّلَ إِلَيْهِ مُحَمَّدٌ حَتَّى جَلَسَ بَيْنَ يَدَيْهِ وَ قَالَ إِنَّ قَوْمِي إِذَا أَتَيْتُهُمْ يَقُولُونَ مَا يَقُولُ صَاحِبُكَ فِي عُثْمَانَ فَسَبَّ عُثْمَانَ اَلَّذِينَ حَوْلَهُ فَرَأَيْتُ عَلِيّاً قَدْ كَرِهَ ذَلِكَ حَتَّى رَشَحَ جَبِينُهُ وَ قَالَ «أَيُّهَا اَلْقَوْمُ كُفُّوا مَا إِيَّاكُمْ يَسْأَلُ» قَالَ فَلَمْ أَبْرَحْ عَنِ اَلْعَسْكَرِ حَتَّى قَدِمَ عَلَى عَلِيٍّ عَلَيْهِ السَّلاَمُ أَهْلُ اَلْكُوفَةِ فَجَعَلُوا يَقُولُونَ نَرَى إِخْوَانَنَا مِنْ أَهْلِ اَلْبَصْرَةِ يُقَاتِلُونَنَا وَ جَعَلُوا يَضْحَكُونَ وَ يَعْجَبُونَ وَ يَقُولُونَ وَ اَللَّهِ لَوِ اِلْتَقَيْنَا لَتَعَاطَيْنَا اَلْحَقَّ كَأَنَّهُمْ يَرَوْنَ أَنَّهُمْ لاَ يَقْتَتِلُونَ وَ خَرَجْتُ بِكِتَابَيْ عَلِيٍّ عَلَيْهِ اَلسَّلاَمُ فَأَتَيْتُ أَحَدَ اَلرَّجُلَيْنِ فَقَبِلَ اَلْكِتَابَ وَ أَجَابَهُ وَ دُلِلْتُ عَلَى اَلآخَرِ وَ كَانَ مُتَوَارِياً فَلَوْ أَنَّهُمْ قَالُوا لَهُ كُلَيْبٌ مَا أَذِنَ لِي فَدَخَلْتُ عَلَيْهِ وَ دَفَعْتُ اَلْكِتَابَ إِلَيْهِ وَ قُلْتُ هَذَا كِتَابُ عَلِيٍّ وَ أَخْبَرْتُهُ اَلْخَبَرَ وَ قُلْتُ إِنِّي أَخْبَرْتُ عَلِيّاً أَنَّكَ سَيِّدُ قَوْمِكَ فَأَبَى أَنْ يَقْبَلَ اَلْكِتَابَ وَ لَمْ يُجِبْهُ إِلَى مَا سَأَلَهُ وَ قَالَ لاَ حَاجَةَ لِيَ اَلْيَوْمَ فِي اَلسُّؤْدَدِ. (الجَمَل و النصرة ج۱ ص۲۹۰)
راوی گوید: پس از آنکه عثمان کشته شد، چیزی نگذشت که طلحه و زبیر وارد بصره شدند. پس از آن هم چیزی نگذشت که علی(ع) به ذیقار رسید. دو تن از شیوخ قبیله به من گفتند: ما را پیش علی ببر تا ببینیم به چه چیزی دعوت میکند و چه میگوید! حرکت کردیم و چون به ذیقار رسیدیم، دیدیم به حضور داناترینِ عرب رسیدهایم. آنگاه علی(ع) از من پرسید: رئیس بنیراسب کیست؟ گفتم: فلان کس است. پرسید: رئیس بنیقُدامه کیست؟ گفتم: فلان کس است. گفت: آیا حاضری دو نامهٔ مرا به ایشان برسانی؟ گفتم: آری. در این هنگام گفت: آیا با من بیعت نمیکنید؟ آن دو شیخی که همراه من بودند بیعت کردند و من از بیعت خودداری کردم. گروهی از مردانی که گرد او بودند و نشان سجده بر پیشانی ایشان بود، مرتب به من میگفتند: بیعت کن! و علی(ع) فرمود: آزادش بگذارید! من گفتم: قوم من مرا به عنوان مخبر فرستادهاند. من آنچه دیدم به آنان گزارش میدهم، اگر بیعت کردند من هم بیعت میکنم و اگر کناره گرفتند من هم کناره میگیرم. علی(ع) فرمود: اگر قومت تو را به عنوان پیشقراول روانه کنند و آبگیر و بوستانی ببینی و بگویی بیایید آب و مرتع! اما آنان نپذیرند؛ آیا برای خود از آن بهره نمیگیری؟ من وقتی زیباییِ استدلال او را شنیدم، یکی از انگشتانش را در دست گرفتم و گفتم با تو به این شرط بیعت میکنم که تا هنگامی که از خدا اطاعت میکنی، من هم از تو اطاعت کنم و چون از فرمان خدا سرپیچی کنی، طاعتی برای تو بر ما نخواهد بود. فرمود: آری، درست هم همین است! و صدای خود را کشیده و بلند کرد. دست بر دستش نهادم و بیعت کردم. آنگاه امیرمؤمنین(ع) به محمدبنحاطب که دورتر نشسته بود توجه کرد و فرمود: چون خواستی پیش قوم خود برگردی، نامهها و گفتار مرا به آنان ابلاغ کن! محمد برخاست و نزدیک رفت و برابر او نشست و گفت: چون من پیش قوم خود برسم، خواهند پرسید که عقیدهٔ این دوست تو [یعنی علی] نسبت به عثمان چیست؟ ناگاه کسانی که اطراف علی(ع) بودند شروع به دشنام دادن به عثمان کردند و من دیدم که او از این کار چنان ناراحت شد که عرق بر پیشانیش نشست و خطاب به آنان گفت. ای قوم! بس کنید که برای شما این سؤال طرح نشد و کسی از شما نپرسید! کلیب میگوید: هنوز از لشکرگاه علی(ع) بیرون نیامده بودم که مردم کوفه رسیدند. آنان میگفتند: عجیب است میبینیم برادران اهل بصرهٔ ما میخواهند با ما جنگ کنند و در حالی که با تعجب میخندیدند، میگفتند: به خدا اگر رویاروی شویم داد حق را خواهیم داد. و چنان بود که میپنداشتند جنگی نیست و کشته نمیشوند. گوید: من نامههای علی(ع) را با خود آوردم و پیش یکی از آن دو مرد رفتم. نامه را پذیرفت و پاسخ مثبت داد؛ سراغ دیگری را گرفتم که خود را مخفی کرده بود، نشانم دادند. اگر به او میگفتند کلیب آمده است مرا نمیپذیرفت. من پیش او رفتم و نامه را به او دادم و گفتم این نامهٔ علی است و به او گفتم که من به علی(ع) گفتهام تو رئیس قوم خود هستی. او از پذیرفتن نامه خودداری کرد و پاسخ هم نداد و گفت مرا نیازی به ریاست نیست.
نَصْرٌ عَنْ عُمَرَ بْنِ سَعْدٍ عَنِ اَلْأَجْلَحِ عَنْ زَيْدِ بْنِ عَلِيٍّ قَالَ : لَمَّا أَبْطَأَ عَلَى عَلِيٍّ عَلَيْهِ السَّلاَمُ خَبَرُ أَهْلِ اَلْبَصْرَةِ وَ نَحْنُ فِي قِلَّةٍ فَقَالَ عَبْدُ اَللَّهِ بْنُ عَبَّاسٍ رَضِيَ اَللَّهُ عَنْهُ فَأَخْبَرْتُ عَلِيّاً بِذَلِكَ فَقَالَ لِي «اُسْكُتْ يَا اِبْنَ عَبَّاسٍ فَوَ اَللَّهِ لَتَأْتِينَا فِي هَذَيْنِ اَلْيَوْمَيْنِ مِنَ اَلْكُوفَةِ سِتَّةُ آلاَفٍ وَ سِتُّمِائَةِ رَجُلٍ وَ لَيُغْلَبَنَّ أَهْلُ اَلْبَصْرَةِ وَ لَيُقْتَلَنَّ طَلْحَةُ وَ اَلزُّبَيْرُ. (الجَمَل و النصرة ج۱ ص۲۹۳)
راوی گوید: چون از مردم کوفه که در فلاتی در حال حرکت بودند، خبری به امیر المؤمنین علی(ع) نرسید، ابن عباس این موضوع را با نگرانی بازگو کرد. او میگوید علی(ع) در پاسخ فرمود: آرام و ساکت باش! که به خدا سوگند ظرف امروز و فردا شش هزار و ششصد تن از مردم کوفه پیش ما خواهند آمد و بر مردم بصره پیروز خواهند شد و به خدا سوگند که طلحه و زبیر هر دو کشته خواهند شد.
فَعُدْتُ إِلَى أَمِيرِ اَلْمُؤْمِنِينَ عَلَيْهِ السَّلاَمُ فَلَقِيتُهُ قَبْلَ أَنْ يَدْخُلَ اَلْبَصْرَةَ فَقَالَ «مَا وَرَاءَكَ يَا صَعْصَعَةُ» قُلْتُ يَا أَمِيرَ اَلْمُؤْمِنِينَ رَأَيْتُ قَوْماً مَا يُرِيدُونَ إِلاَّ قِتَالَكَ فَقَالَ: اَللَّهُ اَلْمُسْتَعَانُ. (الجَمَل و النصرة ج۱ ص۳۱۳)
صعصة بن صوحان گوید: من پیش امیرالمؤمنین علی (ع) برگشتم و پیش از آنکه به بصره برسد به او رسیدم. فرمود: ای صعصعه! چه خبر؟ گفتم: یا امیرالمؤمنین! قومی را دیدم که چیزی جز جنگ با تو را نمیخواهند. فرمود: اَللَّهُ اَلْمُسْتَعَانُ یعنی نباید ترسید و از خدا باید یاری خواست.
تَقَدَّمَ عَمَّارٌ وَ مَالِكٌ اَلْأَشْتَرُ مُصْلِتَيْنِ سُيُوفَهُمَا نَحْوَ اَلْقَوْمِ وَ نَادَى أَمِيرُ اَلْمُؤْمِنِينَ «يَا مُحَمَّدَ بْنَ أَبِي بَكْرٍ إِنْ صُرِعَتْ عَائِشَةُ فَوَارِهَا وَ تَوَلَّ أَمْرَهَا» فَتَضَعْضَعَ اَلْقَوْمُ حِينَ سَمِعُوا ذَلِكَ وَ اِضْطَرَبُوا وَ أَمِيرُ اَلْمُؤْمِنِينَ عَلَيْهِ السَّلاَمُ وَاقِفٌ فِي مَوْضِعِهِ. (الجَمَل و النصرة ج۱ ص۳۴۴)
در آغاز جنگ جمل، عمّار و مالك اشتر با شمشیرهای کشیده به لشکر جمل حمله بردند و امیرالمؤمنین(ع) فریاد کشید: ای محمد بن ابی بکر! اگر عایشه بر زمین افتاد، او را بپوشان و کارهایش را بر عهده بگیر. چون لشکر جمل این سخن را شنیدند، سست و مضطرب شدند درحالیکه علی(ع) در جای خود ایستاده بود.
رَوَى اَلْوَاقِدِيُّ عَنْ هِشَامِ بْنِ سَعْدٍ عَنْ شَيْخٍ مِنْ مَشَايِخِ أَهْلِ اَلْبَصْرَةِ قَالَ : لَمَّا صَفَّ عَلِيُّ بْنُ أَبِي طَالِبٍ عَلَيْهِ السَّلاَمُ صُفُوفَهُ أَطَالَ اَلْوُقُوفَ وَ اَلنَّاسُ يَنْتَظِرُونَ أَمْرَهُ فَاشْتَدَّ عَلَيْهِمْ ذَلِكَ فَقَالُوا حَتَّى مَتَى فَصَفَّقَ بِإِحْدَى يَدَيْهِ عَلَى اَلْأُخْرَى ثُمَّ قَالَ «عِبَادَ اَللَّهِ لاَ تَعْجَلُوا فَإِنِّي كُنْتُ أَرَى رَسُولَ اَللَّهِ صَلَّى اَللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ يَسْتَحِبُّ أَنْ يَحْمِلَ إِذَا هَبَّتِ اَلرِّيَاحُ» قَالَ فَأَمْهَلَ حَتَّى زَالَتِ اَلشَّمْسُ وَ صَلَّى رَكْعَتَيْنِ ثُمَّ قَالَ أُدْعُوا اِبْنِي فَدُعِيَ لَهُ مُحَمَّدُ بْنُ اَلْحَنَفِيَّةِ فَجَاءَ وَ هُوَ يَوْمَئِذٍ اِبْنُ تِسْعَ عَشْرَةَ سَنَةً فَوَقَفَ بَيْنَ يَدَيْهِ وَ دَعَا بِالرَّايَةِ فَنُصِبَتْ فَحَمِدَ اَللَّهَ وَ أَثْنَى عَلَيْهِ وَ قَالَ «أَمَا إِنَّ هَذِهِ اَلرَّايَةَ لَمْ تُرَدَّ قَطُّ وَ لاَ تُرَدُّ أَبَداً وَ إِنِّي وَاضِعُهَا اَلْيَوْمَ فِي أَهْلِهَا» وَ دَفَعَهَا إِلَى مُحَمَّدٍ وَ قَالَ «تَقَدَّمْ يَا بُنَيَّ» فَلَمَّا رَآهُ اَلْقَوْمُ قَدْ أَقْبَلَ وَ اَلرَّايَةُ بَيْنَ يَدَيْهِ تَضَعْضَعُوا فَمَا هُوَ إِلاَّ أَنَّ اَلنَّاسَ اِلْتَقَوْا وَ نَظَرُوا إِلَى غُرَّةِ أَمِيرِ اَلْمُؤْمِنِينَ عَلَيْهِ السَّلاَمُ وَ وَجَدُوا مَسَّ اَلسِّلاَحِ فَانْهَزَمُوا. (الجَمَل و النصرة ج۱ ص۳۵۶)
راوی روایت میکند: چون علی بن ابیطالب صفهای خود را مرتب ساخت، برابر آنان ایستاد و مدتی همچنان ایستاده بود و مردم منتظر فرمانش بودند. این انتظار چندان طول کشید که با صدای بلند گفتند، تا کی باید صبر کرد؟ امیرالمؤمنین(ع) دست بر هم زد و فرمود: ای بندگان خدا! شتاب مکنید که من دیدم پیامبر(ص) دوست میداشت هنگامی که نسیم وزیدن میگیرد حمله کند و همچنان درنگ کرد تا نیمروز شد و دو رکعت نماز گزارد. سپس فرمود پسرم محمد را فرا خوانید. او را صدا کردند و آمد-محمد در آن هنگام نوزدهساله بود-و مقابل پدر ایستاد. علی(ع) رایت را خواست و دستور داد آن را بر چوبهاش نصب کردند و برافراشتند. و پس از آنکه حمد و ستایش خدا را بجا آورد، فرمود: همانا که این پرچم هیچگاه به شکست برنگشته و هرگز برنخواهد گشت و من امروز آن را به کسی که شایستهٔ آن است میسپارم. و آن را به پسرش محمد داد و گفت پسرکم پیش برو. و چون آن قوم دیدند علی(ع) پیش میآید و رایت پیشاپیش او در حرکت است، سست شدند و همان دم در هم افتادند. آنان به درخشندگی پیشانی علی(ع) مینگریستند و تیزی سلاح را در خود حس میکردند و همگی پراکنده شدند.
رَوَى اَلْوَاقِدِيُّ قَالَ حَدَّثَنِي عَبْدُ اَللَّهِ بْنُ مُحَمَّدِ بْنِ عُمَرَ بْنِ عَلِيِّ بْنِ أَبِي طَالِبٍ عَلَيْهِ السَّلاَمُ عَنْ أَبِيهِ قَالَ : لَمَّا سَمِعَ أَبِي أَصْوَاتَ اَلنَّاسِ يَوْمَ اَلْجَمَلِ وَ قَدِ اِرْتَفَعَتْ فَقَالَ لاِبْنِهِ مُحَمَّدٍ مَا يَقُولُونَ قَالَ يَقُولُونَ يَا ثَارَاتِ عُثْمَانَ قَالَ فَشَدَّ عَلَيْهِ وَ أَصْحَابُهُ يَهِشُّونَ فِي وَجْهِهِ يَقُولُونَ اَلشَّمْسُ اِرْتَفَعَتْ اَلشَّمْسُ اِرْتَفَعَتْ وَ هُوَ يَقُولُ «اَلصَّبْرُ أَبْلَغُ فِي اَلْحُجَّةِ». (الجَمَل و النصرة ج۱ ص۳۵۷)
راوی از عبد الله بن عمر بن علی بن ابیطالب نقل میکند که روز جنگ جمل چون علی(ع) هیاهوی مردم را شنید به پسرش محمد گفت: اینها چه میگویند؟ گفت: میگویند: ای خونخواهان عثمان بپا خیزید! پس تصمیم علی(ع) بر حمله استوار شد ولی تأنّی میکرد. یارانش میگفتند آفتاب بلند شد؛ حمله کنیم! اما او میفرمود: صبر و شکیبایی بهترین اتمام حجّت است
قَالَ مُحَمَّدُ بْنُ عَلِيٍّ رَحِمَهُ اَللَّهُ : فَالْتَقَيْنَا وَ قَدْ عَجَّلَ أَصْحَابُ اَلْجَمَلِ وَ زَحَفُوا عَلَيْنَا فَصَاحَ أَبِي عَلَيْهِ السَّلاَمُ «اِمْضِ» فَمَضَيْتُ بَيْنَ يَدَيْهِ أَقْطُوا بِالرَّايَةِ قَطْواً وَ تَقَدَّمَ سَرْعَانَ أَصْحَابِنَا فَلاَذَ أَصْحَابُ اَلْجَمَلِ وَ نَشِبَ اَلْقِتَالُ وَ اِخْتَلَفَتِ اَلسُّيُوفُ وَ أَبِي بَيْنَ كَتِفَيَّ يَقُولُ «يَا بُنَيَّ تَقَدَّمْ!» وَ لَسْتُ أَجِدُ مُتَقَدَّماً وَ هُوَ يَقُولُ تَقَدَّمْ فَقُلْتُ «مَا أَجِدُ مُتَقَدَّماً إِلاَّ عَلَى اَلْأَسِنَّةِ» فَغَضِبَ أَبِي عَلَيْهِ السَّلاَمُ وَ قَالَ «أَقُولُ لَكَ تَقَدَّمْ فَتَقُولُ عَلَى اَلْأَسِنَّةِ ثِقْ يَا بُنَيَّ وَ تَقَدَّمْ بَيْنَ يَدَيَّ عَلَى اَلْأَسِنَّةِ» وَ تَنَاوَلِ اَلرَّايَةَ مِنِّي وَ تَقَدَّمَ يُهَرْوِلُ بِهَا فَأَخَذَتْنِي حِدَّةٌ فَلَحِقْتُهُ وَ قُلْتُ أَعْطِنِي اَلرَّايَةَ فَقَالَ لِي «خُذْهَا» وَ قَدْ عَرَفْتُ مَا وَصَفَ لِي. ثُمَّ تَقَدَّمَ بَيْنَ يَدَيَّ وَ جَرَّدَ سَيْفَهُ وَ جَعَلَ يَضْرِبُ بِهِ وَ رَأَيْتُهُ وَ قَدْ ضَرَبَ رَجُلاً فَأَبَانَ زَنْدَهُ ثُمَّ قَالَ «اِلْزَمْ رَايَتَكَ يَا بُنَيَّ فَإِنَّ هَذَا اِسْتِكْفَاءٌ» فَرَمَقْتُ لِصَوْتِ أَبِي وَ لَحَظْتُهُ فَإِذَا هُوَ يُورِدُ اَلسَّيْفَ وَ يُصْدِرُهُ وَ لاَ أَرَى فِيهِ دَماً وَ إِذَا هُوَ يُسْرِعُ إِصْدَارَهُ فَيَسْبِقُ اَلدَّمَّ وَ أَحْدَقْنَا بِالْجَمَلِ وَ صَارَ اَلْقِتَالُ حَوْلَهُ وَ اِضْطَرَبْنَا أَشَدَّ اِضْطِرَابٍ رَآهُ رَاءٍ حَتَّى ظَنَنْتُ أَنَّهُ اَلْقَتْلُ فَصَاحَ أَبِي عَلَيْهِ السَّلاَمُ «يَا اِبْنَ أَبِي بَكْرٍ اِقْطَعِ اَلْبِطَانَ» فَقَطَعَهُ وَ أَلْقَى اَلْهَوْدَجَ فَكَأَنَّ وَ اَللَّهِ اَلْحَرْبَ جَمْرَةٌ صُبَّ عَلَيْهَا اَلْمَاءُ. (الجَمَل و النصرة ج۱ ص۳۶۰)
محمد بن حنفیه گوید: چون رویاروی شدیم، اصحاب جمل پیشی گرفتند و بر ما حمله آوردند. پدرم فریاد کشید که درفش را پیش ببر و من پیشروی کردم و چنان پیش میرفتم که یاران ما بتوانند به من بر سند. اصحاب جمل که فشرده بودند هجوم آوردند و جنگ در گرفت و شمشیرها بالا و پایین میشد. پدرم همچنان که پشت سرم حرکت میکرد، فرمود: جلوتر برو! گفتم: راهی برای پیشروی ندارم که سر نیزهها مقابل من است. خشمگین شد و فرمود: به تو فرمان میدهم جلو بروی، میگویی سر نیزهها جلوی منند؟ پسرکم بر خدا توکل کن و پیشاپیش من با وجود سرنیزهها پیش برو! و خود، درفش را از من گرفت و در حالی که هروله میکرد پیشروی میکرد. من اندکی ناراحت شدم و خود را به او رساندم و گفتم رایت را به من بده. فرمود: بگیر و متوجه شدم که چگونه رفتار کنم. آنگاه پدرم پیشاپیش من شروع به پیشروی کرد؛ شمشیر کشیده بود و ضربت میزد. به مردی چنان ضربهای زد که استخوان زندش آشکار شد و به من فرمود: پسرم! مواظب رایت خود باش و بزودی این زحمت از دوش تو برداشته خواهد شد. من همچنان به ضربه زدنهای پدرم مینگریستم و میدیدم چنان به سرعت شمشیر میزند که هیچ خونی در آن دیده نمیشود و چند لحظه پس از ضربهٔ او از عضو ضربه خورده خون بیرون میزد و دانستم که سرعت شمشیر بر جهش خون پیشی میگیرد. در این هنگام ما شتر را محاصره کردیم و کشتار و جنگ آنجا برخاست و ما سخت مضطرب و نگران بودیم، آنچنان که میپنداشتم مرگ و کشته شدن ما قطعی است. پدرم فریاد کشید: ای پسر ابی بکر! بند زیر شکم شتر را قطع کن و او چنان کرد و هودج عایشه را از آن باز کردند و گویی آبی بود که بر آتش جنگ ریخته شد و خاموش گشت.
رَوَى إِبْرَاهِيمُ بْنُ نَافِعٍ عَنْ سَعِيدِ بْنِ أَبِي هِنْدٍ قَالَ : أَخْبَرَنِي أَصْحَابُنَا مِمَّنْ حَضَرَ اَلْقِتَالَ يَوْمَ اَلْبَصْرَةِ أَنَّ عَلِيّاً قَاتَلَ يَوْمَئِذٍ أَشَدَّ اَلْقِتَالِ وَ سَمِعُوهُ وَ هُوَ يَقُولُ «تَبَارَكَ اَلَّذِي أَذِنَ لِهَذِهِ اَلسُّيُوفِ تَصْنَعُ مَا تَصْنَعُ» وَ نَظَرَ يَوْمَئِذٍ إِلَى أَبِي سُفْيَانَ بْنِ حُوَيْطِبِ بْنِ عَبْدِ اَلْعُزَّى وَ هُوَ يَسْتَرْجِعُ مِنَ اَلْخَوْفِ وَ مَا اِلْتَحَمَ مِنَ اَلشَّرِّ فَقَالَ لَهُ أَمِيرُ اَلْمُؤْمِنِينَ «اِنْحَزْ إِلَى أَصْحَابِي وَ لاَ تَقْتُلْ نَفْسَكَ وَيْلَكَ» فَانْحَازَ إِلَيْهِمْ. (الجَمَل و النصرة ج۱ ص۳۶۱)
راوی گوید: در آن روز علی(ع) جنگی شدید کرد و شنیدند میگوید: فرخنده است خداوندی که به این شمشیرها اجازه داده که آن کنند که میکنند. در آن روز چشم علی(ع) به سفیان بن حویطب افتاد که در لشکر دشمن بود و از ترسِ مرگ استرجاع میگفت [انا لله و انا الیه راجعون]. پس به او فرمود: به من ملحق شو تا از کشته شدن در امان بمانی! و او چنان کرد.
رَوَى مُحَمَّدُ بْنُ عَبْدِ اَللَّهِ عَنْ عَمْرِو بْنِ دِينَارٍ قَالَ : قَالَ أَمِيرُ اَلْمُؤْمِنِينَ عَلَيْهِ السَّلاَمُ لاِبْنِهِ مُحَمَّدٍ «خُذِ اَلرَّايَةَ وَ اِمْضِ» وَ عَلِيٌّ عَلَيْهِ السَّلاَمُ خَلْفَهُ فَنَادَاهُ «يَا أَبَا اَلْقَاسِمِ» فَقَالَ لَبَّيْكَ يَا أَبَتِ فَقَالَ «يَا بُنَيَّ لاَ يَسْتَفِزَّكَ مَا تَرَى قَدْ حَمَلْتُ اَلرَّايَةَ وَ أَنَا أَصْغَرُ مِنْكَ فَمَا اِسْتَفَزَّنِي عَدُوِّي وَ ذَلِكَ أَنَّنِي لَمْ أَلْقَ أَحَداً إِلاَّ حَدَّثَتْنِي نَفْسِي بِقَتْلِهِ فَحَدِّثْ نَفْسَكَ بِعَوْنِ اَللَّهِ بِظُهُورِكَ عَلَيْهِمْ وَ لاَ يَخْذُلْكَ ضَعْفُ اَلنَّفْسِ بِالْيَقِينِ فَإِنَّ ذَلِكَ أَشَدُّ اَلْخِذْلاَنِ» فَتَقَدَّمَ عَلَيْهِ اَلسَّلاَمُ بَيْنَ يَدَيَّ يُهَرْوِلُ وَ مَعَهُ طَائِفَةٌ مِنْ أَصْحَابِهِ فَضَرَبُوا اَلَّذِينَ فِي وَجْهِهِ حَتَّى أَنْهَضُوهُمْ وَ لَحِقْتُهُمْ بِالرَّايَةِ فَوَقَفُوا وَقْفَةً وَ اِخْتَلَطَ اَلنَّاسُ وَ رَكَدَتِ اَلسُّيُوفُ سَاعَةً فَنَظَرْتُ إِلَى أَبِي يُفَرِّجُ اَلنَّاسَ يَمِيناً وَ شِمَالاً وَ يَسُوقُهُمْ أَمَامَهُ حَتَّى اِنْتَهَى إِلَى اَلْجَمَلِ وَ حَوْلَهُ أَرْبَعَةُ آلاَفِ مُقَاتِلٍ مِنْ بَنِي ضَبَّةَ وَ اَلْأَزْدِ وَ تَمِيمٍ وَ غَيْرِهِمْ وَ صَاحَ «اِقْطَعُوا اَلْبِطَانَ» فَأَسْرَعَ مُحَمَّدُ بْنُ أَبِي بَكْرٍ رَحِمَهُ اَللَّهُ فَقَطَعَهُ وَ اِطَّلَعَ عَلَى اَلْهَوْدَجِ فَقَالَتْ عَائِشَةُ مَنْ أَنْتَ؟ فَقَالَ أَبْغَضُ أَهْلِكِ إِلَيْكِ وَ جَاءَ عَلِيٌّ عَلَيْهِ السَّلاَمُ فَقَرَعَ اَلْهَوْدَجَ بِرُمْحِهِ وَ قَالَ يَا شُقَيْرَاءُ أَ بِهَذَا أَوْصَاكِ رَسُولُ اَللَّهِ صَلَّى اَللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ قَالَتْ يَا اِبْنَ أَبِي طَالِبٍ قَدْ مَلَكْتَ فَأَسْجِحْ . وَ جَاءَهَا عَمَّارٌ رَضِيَ اَللَّهُ عَنْهُ فَقَالَ لَهَا يَا أُمَّاهْ كَيْفَ رَأَيْتِ ضَرْبَ بَنِيكِ اَلْيَوْمَ دُونَ دِينِهِمْ بِالسَّيْفِ فَصَمَتَتْ وَ لَمْ تُجِبْهُ وَ جَاءَهَا مَالِكٌ اَلْأَشْتَرُ رَحِمَهُ اَللَّهُ وَ قَالَ لَهَا اَلْحَمْدُ لِلَّهِ اَلَّذِي نَصَرَ وَلِيَّهُ وَ كَبَتَ عَدُوَّهُ جَاءَ اَلْحَقُّ وَ زَهَقَ اَلْبَاطِلُ إِنَّ اَلْبَاطِلَ كَانَ زَهُوقاً فَكَيْفَ رَأَيْتِ صُنْعَ اَللَّهِ بِكِ يَا عَائِشَةُ؟ فَقَالَتْ مَنْ أَنْتَ؟ ثَكِلَتْكَ أُمُّكَ فَقَالَ أَنَا اِبْنُكِ اَلْأَشْتَرُ قَالَتْ كَذَبْتَ لَسْتُ بِأُمِّكَ قَالَ بَلَى وَ إِنْ كَرِهْتِ وَ نَادَى أَمِيرُ اَلْمُؤْمِنِينَ عَلَيْهِ السَّلاَمُ مُحَمَّداً فَقَالَ: «سَلْهَا هَلْ وَصَلَ إِلَيْهَا شَيْءٌ مِنَ اَلرِّمَاحِ وَ اَلسِّهَامِ فَسَأَلَهَا فَقَالَتْ نَعَمْ وَصَلَ إِلَيَّ سَهْمٌ خَدَشَ رَأْسِي وَ سَلِمْتُ مِنْهُ يَحْكُمُ اَللَّهُ بَيْنِي وَ بَيْنَكُمْ وَ اَللَّهِ لَيَحْكُمَنَّ اَللَّهُ عَلَيْكِ يَوْمَ اَلْقِيَامَةِ مَا كَانَ بَيْنَكِ وَ بَيْنَ أَمِيرِ اَلْمُؤْمِنِينَ عَلَيْهِ السَّلاَمُ حَتَّى تَخْرُجِي عَلَيْهِ وَ تُؤَلِّبِي اَلنَّاسَ عَلَى قِتَالِهِ وَ تَنْبِذِي كِتَابَ اَللَّهِ وَرَاءَ ظَهْرِكِ فَقَالَتْ دَعْنَا يَا مُحَمَّدُ وَ قُلْ لِصَاحِبِكَ يَحْرُسْنِي قَالَ وَ اَلْهَوْدَجُ كَالْقُنْفُذِ مِنَ اَلنَّبْلِ فَرَجَعْتُ إِلَى أَمِيرِ اَلْمُؤْمِنِينَ عَلَيْهِ السَّلاَمُ فَأَخْبَرْتُهُ بِمَا جَرَى بَيْنِي وَ بَيْنَهَا وَ مَا قُلْتُ وَ مَا قَالَتْ فَقَالَ عَلَيْهِ السَّلاَمُ: «هِيَ اِمْرَأَةٌ وَ اَلنِّسَاءُ ضِعَافُ اَلْعُقُولِ تَوَلَّ أَمْرَهَا وَ اِحْمِلْهَا إِلَى دَارِ بَنِي خَلَفٍ حَتَّى نَنْظُرَ فِي أَمْرِهَا فَحَمَلْتُهَا إِلَى اَلْمَوْضِعِ وَ إِنَّ لِسَانَهَا لاَ يَفْتُرُ عَنِ اَلسَّبِّ لِي وَ لِعَلِيٍّ عَلَيْهِ السَّلاَمُ وَ اَلتَّرَحُّمِ عَلَى أَصْحَابِ اَلْجَمَلِ. (الجَمَل و النصرة ج۱ ص۳۶۸)
راوی گوید: امیرمؤمنان(ع) به پسرش محمد فرمود: این رایت را بگیر و حرکت کن، و خودش در پی او حرکت میکرد و او را صدا کرد و فرمود: ای ابو القاسم! گفت: بله پدر جان! فرمود: پسرم! آنچه که میبینی تو را به وحشت نیندازد که من از تو کوچکتر بودم رایت بر دوش میگرفتم و هرگز دشمن مرا به بیم و هیجان نینداخته است و چنین بود که با هیچ کس مبارزه نمیکردم مگر آنکه با خود میگفتم من پیروز میشوم و او را میکشم؛ با خود همواره از یاری خداوند یاد کن و امیدوار باش که بر آنان پیروز میشوی و مبادا ضعف نفس، یقین تو را سست کند که این بدترین زبونیها است. پدرم جلوتر از من همراه گروهی حرکت کرد و با شتاب پیش میرفت و همهٔ کسانی را که مقابل او قرار داشتند از پیش راند و چنان عقبنشینی کردند که خود را زیر پرچم خویش رساندند و همان جا ایستادند، باز مردم به یکدیگر درآویختند و شمشیرها به جنبش در آمد و به پدرم نگریستم که مردم را از چپ و راست به گریز وامیداشت و از پیش خود دور میکرد. پدرم خود را کنار شتر رساند که چهار هزار جنگجو از قبایل ضبه و تمیم و ازد و دیگر قبائل آنجا جنگ میکردند و پدرم فریاد کشید، بندهای زیر شکم شتر را ببرید! محمد بن ابی بکر پیشی گرفت و آن کار را انجام داد و هودج را برداشت. عایشه گفت: تو کیستی؟ گفت: دشمنترین خویشانت از نظر تو. علی(ع) هم آمد و با ته نیزهٔ خود به هودج زد و گفت: ای شُقیراء! آیا پیامبر(صل) تو را به این کار سفارش کرده بود؟ گفت: ای پسر ابو طالب! پیروز شدی، در گذر و ببخش! عمار هم آمد و گفت: مادرجان امروز در این جنگ ضربههای شمشیر پسرانت را چگونه دیدی؟ عایشه سکوت کرد و پاسخی نداد. مالك اشتر هم آمد و به عایشه گفت: سپاس خداوند را که دو ست خویش را نصرت داد و دشمن خود را سرکوب کرد. عایشه گفت: مادرت بر سوگ تو بگرید، تو کیستی؟ گفت: من پسرت، اشترم. عایشه گفت: دروغ میگویی، من مادر تو نیستم. گفت: هر چند که خوش نداشته باشی ولی مادر منی. امیرمؤمنان(ع) محمد بن ابی بکر را صدا کرد و فرمود: از عایشه بپرس آیا تیر و نیزهای به او اصابت نکرده است؟ محمد از او پرسید. گفت: فقط تیری پوست سرم را اندك خراشی داده است و از دیگر جهات به سلامتم و خدا میان من و شما خواهد بود. محمد گفت: آری، خداوند روز رستاخیز بر تو حکم خواهد کرد در آنچه که میان خود و امیرالمؤمنین کردی. بر او خروج کردی و مردم را به جنگ با او شوراندی و احکام کتاب خدا را پشت سر خود انداختی. گفت: ای محمد دست از ما بدار و به سالار خود بگو از من نگهداری کند. و هودج او از تیر زیادی که به به آن خورده بود چون خارپشت مینمود. محمد بن ابی بکر میگوید به حضور امیرمؤمنان(ع) برگشتم و از گفتگوی خود با عایشه و آنچه گذشته بود آگاهش کردم. فرمود: به هر حال او زن است و فکر و اندیشهٔ زنان ضعیف است. خودت عهدهدار کارهای او باش و او را فعلا به خانهٔ عبد الله بن خلف ببر تا دربارهٔ کارش بنگریم. من او را آنجا بردم و در همان حال زبانش یك لحظه از د شنام دادن به من و علی(ع) و آمرز شخواهی و رحمت بر کشتگان سپاه خودش آرام نمیگرفت!
فَأَقْبَلَ عَلِيُّ بْنُ أَبِي طَالِبٍ حَتَّى وَقَفَ عَلَيْهَا وَ هِيَ فِي هَوْدَجِهَا فَقَرَعَ اَلْهَوْدَجَ بِالرُّمْحِ وَ قَالَ «يَا حُمَيْرَاءُ أَ رَسُولُ اَللَّهِ أَمَرَكِ بِهَذَا اَلْمَسِيرِ» وَ نَادَى عَمَّارُ بْنُ يَاسِرٍ يَوْمَئِذٍ «لاَ تُجْهِزُوا عَلَى جَرِيحٍ وَ لاَ تُتْبِعُوا مُوَلِّياً» وَ أُسِرَ يَوْمَئِذٍ سَعِيدٌ وَ أَبَانٌ اِبْنَا عُثْمَانَ فَجِيءَ بِهِمَا إِلَى عَلِيِّ بْنِ أَبِي طَالِبٍ عَلَيْهِ السَّلاَمُ فَلَمَّا وَقَفَا بَيْنَ يَدَيْهِ قَالَ بَعْضُ مَنْ حَضَرَ-: أُقْتُلْهُمَا يَا أَمِيرَ اَلْمُؤْمِنِينَ فَقَالَ عَلِيٌّ عَلَيْهِ السَّلاَمُ : «بِئْسَ مَا قُلْتُمْ آمَنْتُ اَلنَّاسَ كُلَّهُمْ وَ أَقْتُلُ هَذَيْنِ اَلرَّجُلَيْنِ» ثُمَّ أَقْبَلَ عَلَيْهِمَا وَ قَالَ لَهُمَا: «اِرْجِعَا عَنْ غَيِّكُمَا وَ اِنْزِعَا وَ اِنْطَلِقَا حَيْثُ شِئْتُمَا فَإِنْ أَحْبَبْتُمَا فَأَقِيمَا عِنْدِي أَصِلْ أَرْحَامَكُمَا» فَقَالاَ: يَا أَمِيرَ اَلْمُؤْمِنِينَ نَحْنُ نُبَايِعُ وَ نَنْصَرِفُ فَبَايَعَا وَ اِنْصَرَفَا. (الجَمَل و النصرة ج۱ ص۳۸۲)
راوی گوید: علی(ع) آمد و کنار هودج ایستاد و عایشه همچنان در آن بود. علی(ع) با ته نیزه به هودج زد و گفت: ای حمیراء! آیا پیامبر(ص) به تو فرمان داده بودند که چنین کنی؟ و عمار بن یاسر بانگ برداشته بود که هیچ زخمی را مکشید و هیچ گریخته و پشت به جنگ کرده را تعقیب مکنید. آنگاه ابان و سعید، پسران عثمان را به حضور علی(ع) آوردند و چون برابر امیرمؤمنان(ع) ایستادند، یکی از حاضران گفت: ای امیرالمؤمنین این دو را بکش! علی(ع) فرمود: چه حرف غلطی! من که همهٔ مردم را امان دادهام، این دو را بکشم؟! سپس به آن دو رو کرد و فرمود: از گمراهی خود بازگردید و هرکجا میخواهید بروید و اگر دوست دارید میتوانید پیش من بمانید که من خویشاوندی و رحم را پاس خواهم داشت. آن دو گفتند: ای امیرالمؤمنین! ما با تو بیعت میکنیم، و بیعت کردند و برگشتند.
رَوَى إِسْمَاعِيلُ بْنُ عَبْدِ اَلْمَلِكِ عَنْ يَحْيَى بْنِ شِبْلٍ عَنْ جَعْفَرِ بْنِ مُحَمَّدٍ عَنْ أَبِيهِ عَلَيْهِ السَّلاَمُ قَالَ: حَدَّثَنِي أَبِي عَلِيٌّ زَيْنُ اَلْعَابِدِينَ عَلَيْهِ السَّلاَمُ قَالَ : قَالَ لِي مَرْوَانُ بْنُ اَلْحَكَمِ لَمَّا رَأَيْتُ اَلنَّاسَ يَوْمَ اَلْجَمَلِ قَدِ اِنْكَشَفُوا قُلْتُ: وَ اَللَّهِ لَأُدْرِكَنَّ ثَأْرِي وَ لَأَفُوزَنَّ بِهِ اَلآنَ فَرَمَيْتُ طَلْحَةَ فَأَصَبْتُ نَسَاهُ فَجَعَلَ اَلدَّمُ لاَ يَرْقَأُ فَرَمَيْتُ ثَانِيَةً فَجَاءَتْ بِهِ فَأَخَذُوهُ حَتَّى وَضَعُوهُ تَحْتَ شَجَرَةٍ فَبَقِيَ تَحْتَهَا يُنْزَفُ اَلدَّمُ حَتَّى مَاتَ. (الجَمَل و النصرة ج۱ ص۳۸۳)
اسماعیل بن عبدالملك، از یحیی بن شبل، از امام صادق(ع)، از پدرش از امام زینالعابدین(ع) نقل میکند که مروان بن حکم به خود من گفت: چون روز جنگ جمل دیدم مردم پراکنده شدند، گفتم: به خدا سوگند اکنون باید انتقام خون عثمان را از قاتل واقعی او بگیرم؛ پس تیری به طلحه زدم که به شاهرگ پایش خورد و شروع به خونریزی کرد. تیری دیگر هم به او زدم. او را برگرفتند و زیر درختی بردند و از او چندان خون رفت که مرد.
رُوِيَ عَنْ زَيْدِ بْنِ فِرَاسٍ عَنْ غَزَالِ بْنِ مَالِكٍ قَالَ : لَمَّا قُتِلَ اَلزُّبَيْرُ وَ جِيءَ بِرَأْسِهِ إِلَى أَمِيرِ اَلْمُؤْمِنِينَ عَلَيْهِ السَّلاَمُ قَالَ: «إِنَّ اَلزُّبَيْرَ كَانَ أَقْرَبَ إِلَيَّ مِنْ طَلْحَةَ وَ مَا زَالَ مِنَّا أَهْلَ اَلْبَيْتِ حَتَّى بَلَغَ اِبْنُهُ فَقَطَعَ بَيْنَنَا. (الجَمَل و النصرة ج۱ ص۳۸۹)
راوی گوید وقتی زبیر کشته شد و سرش را برای امیرمؤمنان(ع) آوردند، فرمود: زبیر به من نزدیکتر از طلحه بود. زبیر از ما اهل بیت بود تا پسرش بزرگ شد و او را از ما جدا کرد!
رَوَى اَلثَّوْرِيُّ عَنْ دَاوُدَ بْنِ أَبِي هِنْدٍ عَنْ أَبِي حَرْبِ بْنِ [أَبِي] اَلْأَسْوَدِ قَالَ : لَقَدْ رَأَيْتُ بِالْبَصْرَةِ عَجَباً لَمَّا قَدِمَ طَلْحَةُ وَ اَلزُّبَيْرُ قَدْ أَرْسَلاَ إِلَى أُنَاسٍ مِنْ أَهْلِ اَلْبَصْرَةِ وَ أَنَا فِيهِمْ فَدَخَلْنَا بَيْتَ اَلْمَالِ مَعَهُمَا فَلَمَّا رَأَيَا مَا فِيهِ مِنَ اَلْأَمْوَالِ قَالاَ هَذَا مَا وَعَدَنَا اَللَّهُ وَ رَسُولُهُ ثُمَّ تَلَيَا هَذِهِ اَلآيَةَ وَعَدَكُمُ اَللَّهُ مَغَانِمَ كَثِيرَةً تَأْخُذُونَهَا فَعَجَّلَ لَكُمْ هَذِهِ إِلَى آخِرِ اَلآيَةِ وَ قَالاَ نَحْنُ أَحَقُّ بِهَذَا اَلْمَالِ مِنْ كُلِّ أَحَدٍ فَلَمَّا كَانَ مِنْ أَمْرِ اَلْقَوْمِ مَا كَانَ دَعَانَا عَلِيُّ بْنُ أَبِي طَالِبٍ عَلَيْهِ السَّلاَمُ فَدَخَلْنَا مَعَهُ بَيْتَ اَلْمَالِ فَلَمَّا رَأَى مَا فِيهِ ضَرَبَ إِحْدَى يَدَيْهِ عَلَى أُخْرَى وَ قَالَ: «يَا صَفْرَاءُ يَا بَيْضَاءُ غُرِّي غَيْرِي». (الجَمَل و النصرة ج۱ ص۴۰۱)
راوی گوید: خودم طلحه و زبیر را در بصره دیدم که گروهی از مردم بصره و از جمله مرا دعوت کردند و همراه آن دو به بیتالمال رفتیم و همین که چشم ایشان به اموال افتاد، گفتند: این همان چیزی است که خدا و پیامبرش به ما وعده دادهاند و سپس این آیه را خواندند: «خداوند به شما وعدهٔ غنیمتهای بسیار داده است که این یکی برای شما تعجیل شده» و گفتند ما سزاوارتر از هر کسی به این اموالیم. پس از اینکه سرانجام کار آنان چنان شد، بار دیگر با علی بن ابیطالب(ع) وارد بیت المال شدیم و همین که چشمش به آن اموال افتاد، دست بر هم زد و فرمود: ای سکههای زر و سیم، مرا نفریبید!
رَوَى سُفْيَانُ بْنُ سَعِيدٍ قَالَ : قَالَ عَمَّارٌ رَضِيَ اَللَّهُ عَنْهُ لِأَمِيرِ اَلْمُؤْمِنِينَ عَلَيْهِ اَلسَّلاَمُ مَا تَرَى فِي سَبْيِ اَلذُّرِّيَّةِ؟ قَالَ: «مَا أَرَى عَلَيْهِمْ مِنْ سَبِيلٍ إِنَّمَا قَاتَلْنَا مَنْ قَاتَلَنَا» وَ لَمَّا قَسَّمَ مَا حَوَاهُ اَلْعَسْكَرُ قَالَ لَهُ بَعْضُ اَلْقُرَّاءِ مِنْ أَصْحَابِهِ اِقْسِمْ لَنَا مِنْ ذَرَارِيِّهِمْ وَ أَمْوَالِهِمْ وَ إِلاَّ فَمَا اَلَّذِي أَحَلَّ دِمَاءَهُمْ وَ لَمْ يُحِلَّ أَمْوَالَهُمْ فَقَالَ عَلَيْهِ اَلسَّلاَمُ «هَذِهِ اَلذُّرِّيَّةُ لاَ سَبِيلَ عَلَيْهَا وَ هُمْ فِي دَارِ هِجْرَةٍ وَ إِنَّمَا قَتَلْنَا مَنْ حَارَبَنَا وَ بَغَى عَلَيْنَا وَ أَمَّا أَمْوَالُهُمْ فَهِيَ مِيرَاثٌ لِمُسْتَحِقِّيهَا مِنْ أَرْحَامِهِمْ». فَقَالَ عَمَّارٌ أَ لاَ نُتْبِعُ مُدْبِرَهُمْ وَ لاَ نُجْهِزُ عَلَى جَرِيحِهِمْ؟ فَقَالَ عَلَيْهِ اَلسَّلاَمُ «لاَ لِأَنِّي آمَنْتُهُمْ». (الجَمَل و النصرة ج۱ ص۴۰۵)
راوی گوید: عمار به امیرالمؤمنین(ع) گفت: نظر شما در مورد اسیر گرفتن زن و فرزندان اینان چیست؟ فرمود: هیچ راهی بر آن نیست و ما فقط با کسانی که با ما جنگ کردهاند جنگ کردهایم. و چون مرکب و سلاحی را که در لشکرگاه بود تقسیم کرد یکی از یارانش که از قاریان بود گفت: باید، از زنان و فرزندان و دیگر اموال ایشان هم میان ما تقسیم کنی وگرنه به چه دلیل ریختن خونهای ایشان حلال باشد و تصرف اموال آنان حرام؟ فرمود: بر این زنان و فرزندان هیچ راهی نیست، که آنان در سرزمین مسلمانانند و همانا فقط کسانی را که با ما جنگ کردهاند و کسانی را که بر ما ستم کردهاند کشتهایم ولی اموال ایشان میراث کسانی است که مستحق دریافت آنند و ارحام و خویشاوندان ایشانند. عمّار که خدایش رحمت کناد گفت: بنابراین گریختگان آنان را تعقیب نمیکنیم و زخمیها را نمیکشیم. فرمود: آری، که من همگان را امان دادهام.
وَ رَوَى سَعْدُ بْنُ جُشَمَ عَنْ خَارِجَةَ بْنِ مُصْعَبٍ عَنْ أَبِيهِ قَالَ : شَهِدْنَا مَعَ أَمِيرِ اَلْمُؤْمِنِينَ عَلَيْهِ اَلسَّلاَمُ اَلْجَمَلَ فَلَمَّا ظَفِرْنَا بِهِمْ خَرَجْنَا فِي طَلَبِ اَلطَّعَامِ فَجَعَلْنَا نَمُرَّ بِالذَّهَبِ وَ اَلْفِضَّةِ فَلاَ نَتَعَرَّضُ لَهُ وَ إِذَا وَجَدْنَا اَلطَّعَامَ أَصَبْنَا مِنْهُ قَالَ وَ قَسَمَ عَلِيٌّ عَلَيْهِ السَّلاَمُ مَا وَجَدَهُ فِي اَلْعَسْكَرِ مِنْ طِيبٍ بَيْنَ نِسَائِنَا وَ قَالَ عَلَيْهِ السَّلاَمُ: «مُرُوا نِسَاءَ هَؤُلاَءِ اَلْمَقْتُولِينَ مِنْ أَهْلِ اَلْبَصْرَةِ أَنْ يَعْتَدْنَ مِنْهُمْ وَ لْنَقْسِمْ أَمْوَالَهُمْ فِي أَهْلِهِمْ فَهِيَ مِيرَاثٌ لَهُمْ عَلَى فَرِيضَةٍ مِنَ اَللَّهِ» قَالَ وَ كَانَ إِذَا أُتِيَ بِأَسِيرٍ مِنْهُمْ فَإِنْ كَانَ قَدْ قَتَلَ قَتَلَهُ وَ إِنْ لَمْ تُقَمْ عَلَيْهِ بَيِّنَةٌ بِالْقَتْلِ أَطْلَقَهُ وَ لَمَّا قَسَّمَ مَا حَوَاهُ اَلْعَسْكَرُ أَمَرَ بِفَرَسٍ فِيهِ كَادَتْ أَنْ تُبَاعَ فَقَامَ إِلَيْهِ رَجُلٌ قَالَ: يَا أَمِيرَ اَلْمُؤْمِنِينَ هَذِهِ اَلْفَرَسُ كَانَتْ لِي وَ إِنَّمَا أَعَرْتُهَا لِفُلاَنٍ وَ لَمْ أَدْرِ أَنَّهُ يَخْرُجُ عَلَيْهَا فَسَأَلَهُ اَلْبَيِّنَةَ عَلَى ذَلِكَ فَأَقَامَ اَلْبَيِّنَةَ أَنَّهَا عَارِيَّةٌ فَرَدَّهَا وَ قَسَمَ مَا سِوَى ذَلِكَ. (الجَمَل و النصرة ج۱ ص۴۰۵)
راوی گوید: همراه امیرالمؤمنین(ع) در جنگ جمل شرکت کردیم و چون بر آنان پیروز شدیم در جستجوی خوراك برآمدیم و از کنار سیم و زر میگذشتیم و چیزی بر نمیداشتیم و چون به خوراکی میرسیدیم بر میداشتیم و میخوردیم و علی(ع) آنچه از عطر و بوی خوش در لشکرگاه پیدا کرد میان ما و برای زنان ما تقسیم کرد و گفت به زنان بصره که شوهرانشان کشته شدهاند بگویید عده نگه دارند و اموال کشتگان را میان خانوادههایشان تقسیم میکنیم که میراث آنان است، بر همان طریق که خداوند واجب کرده است. و چون اسیری از آنان را میآوردند در صورتی که قاتل بود و کسی را کشته بود او را میکشتند و در صورتی که دلیلی در دست نبود که قاتل باشد رهایش میکردند و چون آنچه از اسب و سلاح در لشکرگاه بود تقسیم کرد، اسبی را پیش آوردند و ارزش آن را تعیین کردند و همین که نزدیك بود آن را بفروشند مردی به حضور علی(ع) آمد و گفت: ای امیرالمؤمنین! این اسب از من است و من بدون آنکه اطلاع داشته باشم که فلان کس از آن برای خروج بر شما و جنگ از آن استفاده خواهد کرد، آن را به او عاریه دادم. از او در این باره گواه خواسته شد و چون گواه آورد و معلوم شد عاریه بوده است، اسب را به آن مرد برگرداند و بقیه را تقسیم کرد.
رَوَى أَبُو مِخْنَفٍ لُوطُ بْنُ يَحْيَى قَالَ: لَمَّا اِسْتَعْمَلَ أَمِيرُ اَلْمُؤْمِنِينَ عَلَيْهِ اَلسَّلاَمُ عَبْدَ اَللَّهِ بْنَ اَلْعَبَّاسِ عَلَى اَلْبَصْرَةِ خَطَبَ اَلنَّاسَ فَحَمِدَ اَللَّهَ وَ أَثْنَى عَلَيْهِ وَ صَلَّى عَلَى رَسُولِهِ ثُمَّ قَالَ: «يَا مَعَاشِرَ اَلنَّاسِ قَدِ اِسْتَخْلَفْتُ عَلَيْكُمْ عَبْدَ اَللَّهِ بْنَ اَلْعَبَّاسِ فَاسْمَعُوا لَهُ وَ أَطِيعُوا أَمْرَهُ مَا أَطَاعَ اَللَّهَ وَ رَسُولَهُ فَإِنْ أَحْدَثَ فِيكُمْ أَوْ زَاغَ عَنِ اَلْحَقِّ فَأَعْلِمُونِي أَعْزِلْهُ عَنْكُمْ فَإِنِّي أَرْجُو أَنْ أَجِدَهُ عَفِيفاً تَقِيّاً وَرِعاً وَ إِنِّي لَمْ أُوَلِّهِ عَلَيْكُمْ إِلاَّ وَ أَنَا أَظُنُّ ذَلِكَ بِهِ غَفَرَ اَللَّهُ لَنَا وَ لَكُمْ. (الجَمَل و النصرة ج۱ ص۴۲۰)
راوی گوید که چون امیرالمؤمنین(ع) ابن عباس را بر بصره گماشت، برای مردم خطبه خواند و پس از حمد و ثنای خدا و درود بر پیامبر(ص) چنین فرمود: «ای مردم! من عبد الله بن عباس را بر شما حاکم و جانشین خود قرار دادم. سخنش را بشنوید و او را اطاعت کنید، مادامیکه از خدا و رسول اطاعت میکند. اگر هم مرتکب بدعت یا کار زشتی شد یا از حق منحرف گشت، به من خبر دهید تا او را عزل کنم. گرچه امیدوارم که او را پارسا و پاکیزه و با عفت بیابم. من او را والی شما قرار ندادم مگر اینکه دربارهاش چنین گمان دارم و خداوند ما و شما را بیامرزد.»