قَوْلُهُ عَلَيْهِ اَلسَّلاَمُ : إِنَّمَا يُعْرَفُ اَلْهُدَى بِالْأَبْرَارِ. (تقریب المعارف ج۱ ص۲۴۱)
امیرمؤمنان(ع) فرمود: هدایت را با ابرار میشود شناخت.
(گوییم: یعنی وجود انسانهای ممتاز و متعالی در مکتبی، از نشانههای وجود هدایت در آن مکتب است. یا وقتی ابرار چیزی میگویند، رشحات هدایت را از گفتهٔ ایشان میشود اقتباس کرد. یا با معاشرت با ابرار، میشود راه حق را یافت. این عبارت بظاهر، خلاف آنچیزی است که از امیرمؤمنان(ع) نقل شده که حقّ را به رجال نشناس بلکه پس از شناخت حق، رجالی را که تابع حقّاند بشناس. اما با دقّتِ نظر، بین این دو نظر اینگونه میتوان جمع کرد که ملاک حق، حُسن و قبح در اقوال و رفتار اشخاص است که به عقل دانسته میشود. حق، حُسن رفتار و مستقل از اشخاص است؛ اما تنها در اشخاص مجال ظهور دارد. پس با تأمّل در رفتار اشخاص، به تعالی ایشان میشود پی برد و با دنبال کردن رفتار ایشان، به ظرائف بیشتری از مکارم اخلاق میشود واقف شد و راه هدایت را بیشتر شناخت.)
رَوَاهُ اَلثَّقَفِيُّ مِنْ عِدَّةِ طُرُقٍ، عَنْ قَيْسِ بْنِ أَبِي حَازِمٍ قَالَ: أَتَيْتُ عَلِيّاً عَلَيْهِ اَلسَّلاَمُ أَسْتَشْفِعُ بِهِ إِلَى عُثْمَانَ ، فَقَالَ: إِلَى حَمَّالِ اَلْخَطَايَا!. (تقریب المعارف ج۱ ص۲۶۱)
راوی گوید نزد علی(ع) آمدم و از او خواستم پیش عثمان برایم شفاعت کند! ناراحت شد و فرمود: پیش کسی که این همه خطا کرده؟!
عَنْ عَبْدِ اَلْمَلِكِ اِبْنِ أَخِي أَبِي ذَرٍّ قَالَ: كَتَبَ مُعَاوِيَةُ إِلَى عُثْمَانَ : إِنَّ أَبَا ذَرٍّ قَدْ حَرَّفَ قُلُوبَ أَهْلِ اَلشَّامِ وَ بَغَّضَكَ إِلَيْهِمْ، فَمَا يَسْتَفْتُونَ غَيْرَهُ وَ لاَ يَقْضِي بَيْنَهُمْ إِلاَّ هُوَ، فَكَتَبَ عُثْمَانُ إِلَى مُعَاوِيَةَ : أَنِ اِحْمِلْ أَبَا ذَرٍّ عَلَى نَابٍ صَعْبَةٍ وَ قَتَبٍ، ثُمَّ اِبْعَثْ مَعَهُ مَنْ يَخْشُنُ بِهِ خَشِناً عَنِيفاً ، حَتَّى يَقْدَمَ بِهِ عَلَيَّ، قَالَ: فَحَمَلَهُ مُعَاوِيَةُ عَلَى نَاقَةٍ صَعْبَةٍ، عَلَيْهَا قَتَبٌ، مَا عَلَى اَلْقَتَبِ إِلاَّ مِسْحٌ، ثُمَّ بَعَثَ مَعَهُ مَنْ يُسَيِّرُهُ سَيْراً عَنِيفاً، وَ خَرَجْتُ مَعَهُ، فَمَا لَبِثَ اَلشَّيْخُ إِلاَّ قَلِيلاً حَتَّى سَقَطَ مَا يَلِي اَلْقَتَبَ مِنْ لَحْمِ فَخِذَيْهِ وَ قَرِحَ، فَكُنْتُ إِذَا كَانَ اَللَّيْلُ أَخَذْتُ مَلاَئِي فَأَلْقَيْتُهُمَا تَحْتَهُ، فَإِذَا كَانَ اَلسَّحَرُ نَزَعْتُهُمَا، مَخَافَةَ أَنْ يَرَوْنِي فَيَمْنَعُونِي مِنْ ذَلِكَ، حَتَّى قَدِمْنَا اَلْمَدِينَةَ ، وَ بَلَغَنَا عُثْمَانَ مَا لَقِيَ أَبُو ذَرٍّ مِنَ اَلْوَجَعِ وَ اَلْجَهْدِ، فَحَجَبَهُ جُمْعَةً وَ جُمْعَةً، حَتَّى مَضَتْ عِشْرُونَ لَيْلَةً أَوْ نَحْوُهَا، وَ أَفَاقَ أَبُو ذَرٍّ ، ثُمَّ أَرْسَلَ إِلَيْهِ وَ هُوَ مُعْتَمِدٌ عَلَى يَدَيَّ، فَدَخَلْنَا عَلَيْهِ وَ هُوَ مُتَّكِئٌ، فَاسْتَوَى قَاعِداً، فَلَمَّا دَنَا أَبُو ذَرٍّ مِنْهُ قَالَ عُثْمَانُ شِعْراً: لاَ أَنْعَمَ اَللَّهُ بِعَمْرٍو عَيْناً تَحِيَّةَ اَلسُّخْطِ إِذَا اِلْتَقَيْنَا فَقَالَ لَهُ أَبُو ذَرٍّ : لِمَ ، فَوَ اَللَّهِ مَا سَمَّانِي اَللَّهُ عَمْرواً ، وَ لاَ سَمَّانِي أَبَوَايَ عَمْرواً ، وَ إِنِّي عَلَى اَلْعَهْدِ اَلَّذِي فَارَقْتُ عَلَيْهِ رَسُولَ اَللَّهِ صَلَّى اَللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ، مَا غَيَّرْتُ وَ لاَ بَدَّلْتُ، فَقَالَ لَهُ عُثْمَانُ : كَذَبْتَ، لَقَدْ كَذَّبْتَ عَلَى نَبِيِّنَا وَ طَعَنْتَ فِي دِينِنَا وَ فَارَقْتَ رَأْيَنَا وَ ضَغَنْتَ قُلُوبَ اَلْمُسْلِمِينَ عَلَيْنَا، ثُمَّ قَالَ لِبَعْضِ غِلْمَانِهِ: أُدْعُ لِي قُرَيْشاً ، فَانْطَلَقَ رَسُولُهُ، فَمَا لَبِثْنَا أَنِ اِمْتَلَأَ اَلْبَيْتُ مِنْ رِجَالِ قُرَيْشٍ ، فَقَالَ لَهُمْ عُثْمَانُ : إِنَّا أَرْسَلْنَا إِلَيْكُمْ فِي هَذَا اَلشَّيْخِ اَلْكَذَّابِ اَلَّذِي كَذَبَ عَلَى نَبِيِّنَا وَ طَعَنَ فِي دِينِنَا وَ ضَغَنَ قُلُوبَ اَلْمُسْلِمِينَ عَلَيْنَا، وَ إِنِّي قَدْ رَأَيْتُ أَنْ أَقْتُلَهُ أَوْ أَصْلُبَهُ أَوْ أَنْفِيَهُ مِنَ اَلْأَرْضِ، فَقَالَ بَعْضُهُمْ: رَأْيَنَا لِرَأْيِكَ تَبَعٌ، وَ قَالَ بَعْضُهُمْ: لاَ تَفْعَلْ فَإِنَّهُ صَاحِبُ رَسُولِ اَللَّهِ صَلَّى اَللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ وَ لَهُ حَقٌّ، فَمَا مِنْهُمْ أَحَدٌ أَدَّى اَلَّذِي عَلَيْهِ، فَبَيْنَا هُمْ كَذَلِكَ إِذْ جَاءَ عَلِيُّ بْنُ أَبِي طَالِبٍ عَلَيْهِ اَلسَّلاَمُ يَتَوَكَّأُ عَلَى عَصاً سِرّاً ، فَسَلَّمَ، عَلَيْهِ وَ نَظَرَ وَ لَمْ يَجِدْ مَقْعَداً، فَاعْتَمَدَ عَلَى عَصَاهُ، فَمَا أَدْرِي أَ تَخَلَّفَ عَمْداً أَمْ يُظَنُّ بِهِ غَيْرُ ذَلِكَ. (تقریب المعارف ج۱ ص۲۶۴)
و ذَكَرَ اَلثَّقَفِيُّ فِي تَارِيخِهِ : أَنَّ أَبَا ذَرٍّ أُلْقِيَ بَيْنَ يَدَيْ عُثْمَانَ ، فَقَالَ: يَا كَذَّابُ، فَقَالَ عَلِيٌّ عَلَيْهِ السَّلاَمُ: مَا هُوَ بِكَذَّابٍ، قَالَ: بَلَى وَ اَللَّهِ إِنَّهُ لَكَذَّابٌ، قَالَ عَلِيٌّ عَلَيْهِ اَلسَّلاَمُ: مَا هُوَ بِكَذَّابٍ، قَالَ عُثْمَانُ : اَلتُّرَابُ فِي فِيكَ يَا عَلِيُّ ، قَالَ عَلِيٌّ عَلَيْهِ اَلسَّلاَمُ: بَل اَلتُّرَابُ فِي فِيكَ يَا عُثْمَانُ ، قَالَ عَلِيٌّ عَلَيْهِ اَلسَّلاَمُ: سَمِعْتُ رَسُولَ اَللَّهِ صَلَّى اَللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ يَقُولُ: مَا أَظَلَّتِ اَلْخَضْرَاءُ وَ لاَ أَقَلَّتِ اَلْغَبْرَاءُ عَلَى ذِي لَهْجَةٍ أَصْدَقَ مِنْ أَبِي ذَرٍّ ، قَالَ: أَمَا وَ اَللَّهِ عَلَى ذَلِكَ لَأُسِيرَنَّهُ، قَالَ أَبُو ذَرٍّ : أَمَا وَ اَللَّهِ لَقَدْ حَدَّثَنِي خَلِيلِي عَلَيْهِ اَلصَّلاَةُ وَ اَلسَّلاَمُ: أَنَّكُمْ تُخْرِجُونِّي مِنْ جَزِيرَةِ اَلْعَرَبِ. (تقریب المعارف ج۱ ص۲۶۴)
راوی گوید: معاویه به عثمان نوشت که اگر به مردم شام نیاز داری، اباذر را به مدینه احضار کن. او مردم را علیه تو و من می شوراند. مردم هم دور او را گرفته و به حرفش اقبال میکنند. عثمان برای معاویه نوشت: فیالفور اباذر را بر شتری بیهودج نشانده، روانهٔ مدینه کن. اباذر که به مدینه رسید تا چند روزی عثمان با او دیدار نکرد. سپس او را فراخواند. میان او و اباذر سخنان تندی رد و بدل گشت. پس عثمان خشمگین شده و به ملازمانش گفت: بزرگان قریش را حاضر کنید تا راجع به این پیرمرد تصمیم بگیریم. بزرگان قریش همگی آمدند اما امیرمؤمنان(ع) هنوز نیامده بود. نمیدانم دیر آمدنش عمدی بود یا مشغول کاری بود؟! عثمان به جمع حاضر گفت: یا این پیرمرد را کشم یا تبعیدش میکنم. بعضی گفتند هرچه صلاح میدانی بکن که ما تابع تویم. عدهای هم گفتند از ابوذر دست بکش که صحابی رسول خداست و حق صحبت دارد. در این حین علی در حالی که عصایی در دست داشت آرام وارد مجلس شد و سلام کرد و پاسخ شنید. به اطراف مجلس نگاهی انداخت و دید جایی برای نشستن نیست، پس همان جا به عصایش تکیه داد و ایستاد.
راوی گوید: عثمان باز بر ابوذر خشم گرفت و او را دروغگو خواند! علی(ع) که حاضر بود، فرمود: ابوذر دروغ نمیگوید! عثمان برآشفت و گفت: بخدا دروغ میگوید. علی(ع) فرمود: دروغ نمیگوید. عثمان گفت: خاک در دهانت ای علی! علی(ع) فرمود: خاک در دهانت خودت! سپس فرمود: از رسول خدا(ص) شنیدم که آسمان خدا بر کسی راستگوتر از ابوذر سایه نیفکنده و زمین مانند او را حمل نکرده! عثمان گفت: ابوذر باید از این شهر برود. ابوذر جواب داد: آری خواهم رفت! حبیبم رسول خدا(ص) بمن گفته بود روزی تو را از شهر من بیرون میکنند.
عَنْهُ فِي تَارِيخِهِ ، بِإِسْنَادِهِ عَنْ عَبْدِ اَلرَّحْمَنِ بْنِ مَعْمَرَ ، عَنْ أَبِيهِ قَالَ: لَمَّا قُدِمَ بِأَبِي ذَرٍّ مِنَ اَلشَّامِ إِلَى عُثْمَانَ ، كَانَ مِمَّا أَبَّنَهُ بِهِ أَنْ قَالَ: أَيُّهَا اَلنَّاسُ إِنَّهُ يَقُولُ: إِنَّهُ خَيْرٌ مِنْ أَبِي بَكْرٍ وَ عُمَرَ ، قَالَ أَبُو ذَرٍّ : أَجَلْ أَنَا أَقُولُ، وَ اَللَّهِ لَقَدْ رَأَيْتَنِي رَابِعَ أَرْبَعَةٍ مَعَ رَسُولِ اَللَّهِ صَلَّى اَللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ مَا أَسْلَمَ وَ آلِهِ مَا أَسْلَمَ غَيْرُنَا، وَ مَا أَسْلَمَ أَبُو بَكْرٍ وَ [لاَ] عُمَرُ ، وَ لَقَدْ وُلِّيَا وَ مَا وُلِّيتُ، وَ لَقَدْ مَاتَا وَ إِنِّي لَحَيٌّ، فَقَالَ عَلِيٌّ عَلَيْهِ اَلسَّلاَمُ: وَ اَللَّهِ لَقَدْ رَأَيْتُهُ وَ إِنَّهُ لَرَابِعُ اَلْإِسْلاَمِ ، فَرَدَّ عُثْمَانُ ذَلِكَ عَلَى عَلِيٍّ عَلَيْهِ اَلسَّلاَمُ، وَ كَانَ بَيْنَهُمَا كَلاَمٌ، فَقَالَ عُثْمَانُ : وَ اَللَّهِ لَقَدْ هَمَمْتُ بِهِ، قَالَ عَلِيٌّ عَلَيْهِ اَلسَّلاَمُ: وَ أَنَا وَ اَللَّهِ لَأَهُمُّ بِكَ ، فَقَامَ عُثْمَانُ وَ دَخَلَ بَيْتَهُ وَ تَفَرَّقَ اَلنَّاسُ. (تقریب المعارف ج۱ ص۲۶۸)
راوی گوید: وقتی ابوذر را تحتالحفظ از شام آوردند، آنها که او را آورده بودند، مدعی شدند که ابوذر میگوید از ابابکر و عمر افضل است! ابوذر گفت: من چنین نگفتم! من گفتم ما چهار تن بودیم که به رسول خدا ایمان آوردیم در آن زمان نه ابوبکر مسلمان شده بود و نه عمر. آن دو بعداً مسلمان شدند و هر دو خلیفه گشتند و مردند. من قبل از آنها مسلمان شدم و هنوز زندهام! در این وقت امیرمؤمنان(ع) فرمود: بله من شاهد بودم که اباذر چهارمین مسلمان بود. عثمان حرف علی را قطع کرد و گفت چنین نبوده! علی گفت چنین بوده و میان آن دو سخنان تندی رد و بدل گشت. عثمان گفت: به خدا من این پیرمرد را میکشم! علی هم پاسخ داد: به خدا اگر چنین کنی، پس از آن من تو را زنده نخواهم گذاشت! پس عثمان برخاست و به منزلش رفت و مردم متفرق شدند.
عَن اَلْمَغْرُورِ بْنِ سُوَيْدٍ قَالَ: كَانَ عُثْمَانُ يَخْطُبُ، فَأَخَذَ أَبُو ذَرٍّ بِحَلْقَةِ اَلْبَابِ فَقَالَ: أَنَا أَبُو ذَرٍّ مَنْ عَرَفَنِي فَقَدْ عَرَفَنِي وَ مَنْ لَمْ يَعْرِفْنِي فَأَنَا جُنْدَبٌ ، سَمِعْتُ رَسُولَ اَللَّهِ صَلَّى اَللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ يَقُولُ: إِنَّمَا مَثَلُ أَهْلِ بَيْتِي مَثَلُ سَفِينَةِ نُوحٍ فِي قَوْمِهِ، مَنْ تَخَلَّفَ عَنْهَا هَلَكَ، وَ مَنْ رَكِبَهَا نَجَا، قَالَ لَهُ عُثْمَانُ : كَذَبْتَ، فَقَالَ لَهُ عَلِيٌّ عَلَيْهِ اَلسَّلاَمُ: إِنَّمَا كَانَ عَلَيْكَ أَنْ تَقُولَ كَمَا قَالَ اَلْعَبْدُ اَلصَّالِحُ: إِنْ يَكُ كَاذِباً فَعَلَيْهِ كَذِبُهُ وَ إِنْ يَكُ صَادِقاً يُصِبْكُمْ بَعْضُ اَلَّذِي يَعِدُكُمْ ، فَمَا أَتَمَّ حَتَّى قَالَ عُثْمَانُ : بِفِيكَ اَلتُّرَابُ، فَقَالَ عَلِيٌّ عَلَيْهِ اَلسَّلاَمُ: بَلْ بِفِيكَ اَلتُّرَابُ. (تقریب المعارف ج۱ ص۲۶۹)
راوی گوید: عثمان خطبه میخواند که ابوذر حلقه در مسجد را گرفت و فریاد زد: من ابوذرم! هرکه میشناسد، میشناسد و کسی هم که نمیشناسد، بشناسد! من از رسول خدا(ص) شنیدم که میفرمود: مَثَل اهل بیت من مَثَل سفینهٔ نوح است که هرکه به آن ملتزم شد نجات یافت و هرکه از آن اعراض کرد غرق گشت. عثمان حرف ابوذر را قطع کرد و گفت: دروغگو! علی(ع) که حاضر بود فرمود: اگر این عبدِ صالح راست گفته باشد خیلی به ضرر توست و اگر دروغ گفته باشد تو ضرر نکردی و خودش ضرر کرده. چنانکه خداوند راجع به مومن آلفرعون فرموده: إِنْ يَكُ كَاذِباً فَعَلَيْهِ كَذِبُهُ وَ إِنْ يَكُ صَادِقاً يُصِبْكُمْ بَعْضُ اَلَّذِي يَعِدُكُمْ. یعنی اگر دروغ میگوید گریبان خودش را خواهد گرفت؛ اما اگر راست بگوید دودمان شما بر باد است! عثمان به علی پرخاش کرد و گفت: خاک بر دهانت! علی هم پاسخش را داد و گفت: خاک بر دهان خودت به زودی خواهد بود.
ذَكَرَ اَلْوَاقِدِيُّ فِي تَارِيخِهِ ، عَنْ صُهْبَانَ مَوْلَى اَلْأَسْلَمِيِّينَ قَالَ: رَأَيْتُ أَبَا ذَرٍّ يَوْمَ دُخِلَ بِهِ عَلَى عُثْمَانَ فَقَالَ: اُخْرُجْ عَنَّا مِنْ بِلاَدِنَا، فَقَالَ أَبُو ذَرٍّ : مَا أَبْغَضَ إِلَيَّ جِوَارَكَ، فَإِلَى أَيْنَ أَخْرُجُ قَالَ: حَيْثُ شِئْتَ، قَالَ: أَ فَأَخْرُجُ إِلَى اَلشَّامِ أَرْضِ اَلْجِهَادِ قَالَ: إِنَّمَا جَلَبْتُكَ مِنَ اَلشَّامِ لِمَا قَدْ أَفْسَدْتَهَا، أَ فَأَرُدُّكَ إِلَيْهَا! قَالَ: أَ فَأَخْرُجُ إِلَى اَلْعِرَاقِ قَالَ: لاَ، قَالَ: وَ لِمَ قَالَ: تَقْدَمُ عَلَى قَوْمٍ هُمْ أَهْلُ شُبَهٍ وَ طَعْنٍ عَلَى اَلْأَئِمَّةِ، قَالَ: أَ فَأَخْرُجُ إِلَى مِصْرَ قَالَ: لاَ، قَالَ: أَيْنَ أَخْرُجُ قَالَ: إِلَى حَيْثُ شِئْتَ، قَالَ أَبُو ذَرٍّ : هُوَ إِذاً اَلتَّعَرُّبُ بَعْدَ اَلْهِجْرَةِ، أَخْرُجُ إِلَى نَجْدٍ ، فَقَالَ عُثْمَانُ : اَلشَّرَفُ اَلشَّرَفُ اَلْأَبْعَدُ أَقْصَى فَأَقْصَى ، قَالَ أَبُو ذَرٍّ : قَدْ أَبَيْتَ ذَلِكَ عَلَيَّ، قَالَ: اِمْضِ عَلَى وَجْهِكَ هَذَا وَ لاَ تَعْدُونَ اَلرَّبَذَةَ ، فَخَرَجَ أَبُو ذَرٍّ إِلَى اَلرَّبَذَةِ ، فَلَمْ يَزَلْ بِهَا حَتَّى تُوُفِّيَ. (تقریب المعارف ج۱ ص۲۷۱)
راوی گوید: سرانجام، عثمان به ابوذر گفت: از سرزمین ما بیرون شو! ابوذر پاسخ داد: بودنِ در جوار تو را چندان هم نمیپسندم؛ به کجا روم؟ عثمان گفت: به هر کجا که دوست داری. ابوذر گفت: به شام بروم که دار جهاد و جنگ با رومیان است؟ عثمان گفت: تو را از شام باز خواندم چون در آنجا فتنه میکردی؛ حالا میخواهی به همان جا بازگردی؟ ابوذر گفت: به عراق بروم؟ عثمان گفت: نه مردم عراق اهل شبهه طعن بر خلیفهاند. گفت: به مصر بروم؟ گفت: نه. گفت: به نجد بروم؟ عثمان گفت: نه؛ دورتر، دورتر! سپس گفت: به سمت نجد برو! اما از رَبَذه به ما نزدیکتر نباش. پس ابوذر به ربذه رفت و همانجا بود تا به رحمت حق واصل گشت.
(گوییم: جُندَب بن جُنادة معروف به ابوذر غِفاری، از کبار اصحاب رسول خداست. ابوذر چهارمین یا پنجمین کسی است که اسلام آورد. یعقوبی، اسلام او را پس از علی(ع)، خدیجه و زیدبن حارثه دانسته.
وی از پیش از ظهور اسلام در منطقه «مرّ» در هشت فرسخی مکه سکونت داشته، احتمالاً زادگاهش نیز همانجا بوده.
از نکات جالب در تذکرهٔ ابوذر اینست که گفته شده او در دورهٔ جاهلیت نیز خدا را پرستش میکرد و میگفته خدایی جز خدای یگانه نیست. ابنسعد در طبقات از قول ابوذر نقل کرده که: من سه سال پیش از آنکه نزد رسولخدا(ص) بروم، نماز میخواندم و در نماز به هر سوی که خدواند اراده میکرد، عبادت میکردم. همو نقل میکند که روزی برادرش به دنبال وی میگشت، میبیند که ابوذر با حالت خشوع ایستاده و در حال عبادت است.
ابوذر چون شنید که در مکه پیامبری مبعوث شده به آنجا رفت. پیامبر(ص) در آن هنگام پنهانی مردم را به یکتاپرستی دعوت مینمود. وی در مکه علی(ع) را ملاقات کرد و با ایشان نزد پیامبر رفت و اسلام آورد. پس از بازگشت، ابوذر ماجرا را برای مادر و برادرش تعریف کرد و آنها نیز اسلام آوردند و نیمی از طایفه ابوذر پیش از هجرت رسول خدا(ص) به مدینه ایمان آوردند و پس از آنکه آنحضرت به مدینه هجرت فرمودند، بقیه قومش نیز ایمان آوردند.
ابوذر پس از هجرت به مدینه مانند عدهای دیگر از یاران پیامبر، سربازان فدایی به شمار میرفت و در مدینه خانه و کاشانهای نداشته و در مسجد پیغمبر زندگی میکرد و به اهل صُفّه مشهور بودند.
ابوذر در اکثر جنگها شرکت کرده است. در نهایت هم همراه علی(ع) و جمع قلیلی بر جنازهٔ پیامبر نماز گذارده.
پس از پیامبر(ص)، ابوذر از یاران صدیق علی(ع) به شمار آمده و او را یکی از ارکان اربعهٔ تشیّع(سلمان، مقداد، ابوذر، عمّار) میداند.
ابوذر پس از وفات ابوبکر به شام رفت و در آنجا سکنا گزید. در سال ۱۹ هجری در فتح مصر به وسیله عمروعاص شرکت کرد سپس در یکی از جنگهای معاویه، در نبرد عموریه (۲۳ هجری) حضور یافت. وی در زمان خلافت عثمان، همچنان در شام ماند و در فتح قبرس به دست معاویه، (۲۷ یا ۲۸ هجری) حاضر بود.
ابوذر در چگونگی مصرف بیتالمال، بسیار سختگیر بود. اختلاف او با معاویه و خلیفه سوم به چگونگی استفاده آنان از بیتالمال ارتباط داشت. در زمان عثمان، خود او و عمّالش از جمله معاویه از عایدات بیتالمال خرجهای بیهوده و اسراف میکردند، ابوذر تحمل این وضع را نداشت و اعتراضات گستردهای به رفتار معاویه در دمشق و عثمان در مدینه کرد. از جمله نزاع وی با معاویه، اعتراض ابوذر به ساختن «کاخ سبز» معاویه است. وقتی که ابوذر این کاخ را در دمشق میبیند میگوید: «ای معاویه، اگر این خانه را از مال خدا ساختهای خیانت است و اگر از مال خود ساختهای، اسراف است.»
ابوذر معتقد بود که آیه ۳۴ سوره توبه (...وَالَّذین یَکنِزونَ الذَّهبَ وَ الفِضّـةَ وَ لایُنفِقونَها فِی سَبیلِاللّه فَبَشِّرهُم بِعذابٍ ألیم) به اهلکتاب اختصاص ندارد؛ بلکه تمام کسانیکه طلا و نقره را ذخیره و پنهان میکنند و در راه خدا انفاق نمیکنند، به عذاب الهی تهدید شدهاند. او میگفت: مقصود از انفاق در راه خدا، فقط زکات نیست؛ بلکه معنای اعمّی دارد.
زهد و پارسایی ابوذر موجب شد که پیامبر وی را به حضرت عیسی(ع) تشبیه کند. او در زندگی دنیایی به حداقل ممکن قناعت میکرد و حتّی حاضر به پذیرش هدیه نبود. وی در حقگویی سرآمد بود؛ چنانکه علی(ع) فرمود: امروز هیچکس جز من و ابوذر نیست که در راه خدا از سرزنش دیگران نهراسد. پیامبر(ص) او را از آنانی دانسته که بهشت، مشتاق دیدار اوست.
او در ربذه، در تنهایی و سختی در کنار همسر یا تنها دخترش به سال ۳۲ هجری درگذشت و به وسیله کاروانی که از عراق میآمدند، تجهیز و دفن شد و اینگونه وعده پیامبر که ابوذر تنها میمیرد، درباره او تحقّق یافت. از ابوذر نسلی باقی نمانده است.)
عَنْ أَبَی إِسْحَاقَ قَالَ: ضَجَّ اَلنَّاسُ یَوْماً حِینَ صَلَّوُا اَلْفَجْرَ فِي خِلاَفَةِ عُثْمَانَ، فَنَادَوْا بِعَبْدِ اَلرَّحْمَنِ بْنِ عَوْفٍ، فَحَوَّلَ وَجْهَهُ إِلَیْهِمْ وَ اِسْتَدْبَرَ اَلْقِبْلَةَ، ثُمَّ خَلَعَ قَمِیصَهُ مِنْ جَنْبِهِ فَقَالَ: [یَا مَعْشَرَ أَصْحَابِ مُحَمَّدٍ]، یَا مَعْشَرَ اَلْمُسْلِمِینَ، أُشْهِدُ اَللَّهَ وَ أُشْهِدُکُمْ أَنِّي قَدْ خَلَعْتُ عُثْمَانَ مِنَ اَلْخِلاَفَةِ کَمَا خَلَعْتُ سِرْبَالِي هَذَا، فَأَجَابَهُ مُجِیبٌ مِنَ اَلصَّفِّ اَلْأَوَّلِ: آلاَنَ وَ قَدْ عَصَیْتَ قَبْلُ وَ کُنْتَ مِنَ اَلْمُفْسِدِینَ، فَنَظَرُوا مَنِ اَلرَّجُلُ، فَإِذَا هُوَ عَلِيُّ بْنُ أَبِي طَالِبٍ عَلَیْهِ اَلسَّلاَمُ. (تقریب المعارف ج۱ ص۲۸۱)
راوی گوید: خلافت عثمان که رو به اضمحلال میرفت، روزی در مسجد رسول خدا، پس از نماز، از ته مسجد عدّهای از مردم داد و فریاد به راه انداختند. عبدالرحمانِ عوف که نقش اصلی را در سپردن خلافت به عثمان داشت، به سمت آنها چرخید و در حالی که پشت به قبله بود، لباس خود را از تن کَند و فریاد زد: ای مردم! من عثمان را از خلافت برداشتم، همانطور که این لباس را از تن خویش برداشتم. در این حال صدایی از صف اول برخاست که تلاوت میکرد: آلاَنَ وَقَدْ عَصَیْتَ قَبْلُ وَکُنْتَ مِنَ الْمُفْسِدِینَ [سوره یونس : ۹۱]، یعنی حالا! در حالی که تاکنون اهل عصیان بودی و فساد به راه میانداختی؟! نگاه کردیم ببینیم چه کسی بود که این آیه را خواند؟ دیدیم علی بن ابیطالب(ع) بود.
عَنْ عُمَرَ بْنِ هِنْدٍ، عَنْ عَلِيٍّ عَلَیْهِ اَلسَّلاَمُ أَنَّهُ قَالَ: لاَ یَجْتَمِعُ حُبِّي وَ حُبُّ مَنْ یُبْغِضُنِي فِي قَلْبِ رَجُلٍ إِلاَّ اِقْتَلَعَ أَحَدُهُمَا صَاحِبَهُ. (تقریب المعارف ج۱ ص۲۹۴)
امیرمؤمنان(ع) فرمود: محبت به من و محبت به آنکه مرا دوست ندارد در قلب کسی جمع نمیشود و اگر جمع شود موقت است و یکی از محبتها، دیگری را میراند!
نَقَلَ أَصْحَابُ اَلسِّیَرِ وَ غَیْرُهُمْ: أَنَّ أَهْلَ اَلْکُوفَةِ سَأَلُوا عَلَیْهَا عَلِیّاً عَلَیْهِ اَلسَّلاَمُ أَنْ یَنْصِبَ لَهُمْ إِمَاماً لِصَلاَةِ اَلتَّرَاویحِ، فَنَهَاهُمْ عَنْهَا وَ عَرَّفَهُمْ أَنَّهَا بِدْعَةٌ وَ خِلاَفُ اَلسُّنَّةِ، فَنَصَبُوا لَهُمْ إِمَاماً بِغَیْرِ أَمْرِهِ وَ اِجْتَمَعُوا لَهَا، فَأَنْفَذَ اَلْحُسَیْنَ عَلَیْهِ اَلسَّلاَمُ وَ مَعَهُ اَلدِّرَّةُ، فَلَمَّا رَأَوْهُ وَ قَدْ دَخَلَ اَلْمَسْجِدَ وَ مَعَهُ اَلدِّرَّةُ تَبَادَرُوا اَلْبَابَ وَ صَاحُوا: وَا عُمَرَاهْ. (تقریب المعارف ج۱ ص۳۴۷)
اصحاب سیره گفتهاند: کوفیان از علی(ع) خواستند که امامی برایشان منصوب کند تا همراهش نماز تراویح بخوانند. امیرمؤمنان(ع) ایشان را نهی فرمود و به آنها گفت نماز تراویح بدعت و خلاف سنّت است. کمی بعد امیرمؤمنان(ع) مطّلع شد که خودشان برای خودشان بیاجازه، امامی تعیین کردهاند و در مسجد مشغول خواندن نماز تراویحاند. پس حسین(ع) را با شلاقی سر وقت آنها فرستاد. چون دیدند که حسین(ع) میآید و با او شلاقیست، فهمیدند قضیه از چه قرار است پس در مسجد را قفل کردند تا حسین(ع) وارد نشود و فریاد وا عُمراه! سر دادند.
(گوییم: نماز تراویح، نمازی بیست رکعتی است که در شبهای ماه رمضان به جماعت، دو رکعت دو کعت خوانده میشود و بین دو رکعت ها استراحت مختصری برقرار است. اخیراً باب شده که ضمن نماز تراویح، قرآن ختم میشود. نوافل شبهای ماه رمضان در زمان رسول خدا(ص) فرادیٰ خوانده میشُد. طبری گوید عمر بن خطاب در سال چهاردهم قمری، مردم را بهجماعت خواندن نماز تراویح امر کرد. بنا به نقل بخاری از عبدالرحمن بن عبدالقاری، عمر شبی به مسجد رفت و دید مردم به صورت فرادا نماز میخوانند و دستور داد مردم به ابیبنکعب اقتدا کرده و نماز را به جماعت بخوانند. او شب دیگری به مسجد رفت و وقتی دید مردم پشت سر یکی از قاریان نماز میخوانند، گفت: نِعمَ البِدعَةً هذِهِ: این چه بدعت خوبی بود. بنا به نقل منابع، عمر افرادی چون معاذ بن حارث، ابوبکر بن مجاهد و سلیمان عدوی را به عنوان امام جماعت نماز تراویح منصوب کرد.
السبکی گوید نماز تراویح بدعتی مستحب و سنّت است. ابوحامد غزالی با تقسیم بدعت به پسندیده و ناپسند، نماز تراویح را بدعت پسندیده دانسته.
شیخ طوسی روایت میکند: زمانی که علی(ع) به خلافت رسید، از فرزندش امام حسن(ع) خواست مردم را از به جماعت خواندن نماز تراویح نهی کند. مردم بعد از شنیدن سخنان امام حسن(ع) با گفتن واعُمَراه، اعتراض کردند. کلینی اضافه میکند: علی(ع) نیز برای جلوگیری از فروپاشی لشکرش از این کار منصرف شد.
به جماعت خواندن نافلههای رمضان به اجماع علمای امامیه بدعت و حرام است.)