دُرّ نجف

کلام الامیر — جلد دوم

إعلام الوری بأعلام الهدی

عِیسَى بْنِ عَبْدِ اَللَّهِ اَلْقُمِّيُّ، عَنْ أَبِي عَبْدِ اَللَّهِ عَلَیْهِ السَّـلاَمُ قَالَ: «لَمَّا اِنْتَهَى اَلْخَبَرُ إِلَى أَبِي سُفْیَانَ - و هُوَ بِالشَّامِ - بما صنعت قُرَیْشٌ بِخُزَاعَةَ أَقْبَلَ حَتَّى دَخَلَ عَلَى رَسُولِ اَللَّهِ صَلَّى اَللَّهُ عَلَیْهِ و آلِهِ و سلّم فَقَالَ: یَا مُحَمَّدُ أُحْقُنْ دَمَ قَوْمِكَ و أَجِزْ بَیْنَ قُرَیْشٍ و زِدْنَا فِي اَلْمُدَّةِ. قَالَ: «أ غَدَرْتُمْ یَا أَبَا سُفْیَانَ؟». قال : لا. قَالَ: «فَنَحْنُ عَلَى مَا كُنَّا عَلَیْهِ». فَخَرَجَ فَلَقِيَ أَبَا بَکْرٍ فَقَالَ: یَا أَبَا بَکْرٍ أَجِزْ بَیْنَ قُرَیْشٍ، قَالَ: وَیْحَكَ و أَحَدٌ یُجِیرُ عَلَى رَسُولِ اَللَّهِ صَلَّى اَللَّهُ عَلَیْهِ و آلِهِ و سلّم؟! ثُمَّ لَقِيَ عُمَرَ فَقَالَ لَهُ مِثْلَ ذَلِكَ. ثُمَّ لَقِيَ عُمَرَ فَقَالَ لَهُ مِثْلَ ذَلِكَ. ثُمَّ خَرَجَ فَدَخَلَ عَلَى أُمِّ حَبِیبَةَ، فَذَهَبَ لِیَجْلِسَ عَلَى اَلْفِرَاشِ فَأَهْوَتْ إِلَى اَلْفِرَاشِ فَطَوَتْهُ فَقَالَ: یَا بُنَیَّةِ أرغبة بهذا الفراش عنّي؟ قَالَتْ: نَعَمْ، هَذَا فِرَاشُ رَسُولِ اَللَّهِ صَلَّى اَللَّهُ عَلَیْهِ و آلِهِ و سلّم، ما كنت لِتَجْلِسَ عَلَیْهِ و أَنْتَ رِجْسٌ مُشْرِكٌ. ثمّ خرج فدخل عَلَى فَاطِمَةَ فَقَالَ: یَا بِنْتَ سَیِّدِ اَلْعَرَبِ تُجِیرِینَ بَیْنَ قُرَیْشٍ و تَزِیدِینَ فِي اَلْمُدَّةِ فَتَكُونِینَ أَکْرَمَ سَـیِّدَةٍ فِي اَلنَّاسِ؟ قَالَتْ: «جِوَارِي فِي جِوَارِ رَسُولِ اَللَّهِ صَلَّى اَللَّهُ عَلَیْهِ و آلِهِ و سلّم». قال : فتأمرین اِبْنَیْكِ أَنْ یُجِیرَا بَیْنَ اَلنَّاسِ؟ قَالَتْ: «و اَللَّهِ مَا یَدْرِي اِبْنَايَ مَا یُجِیرَانِ مِنْ قُرَیْشٍ». فخرج فلقي علیّا علیه السـلام فَقَالَ: أَنْتَ أَمَسُّ اَلْقَوْمِ بِي رَحِماً، و قَدِ اعتسـرت علیّ الامور، فَاجْعَلْ لِي مِنْهَا وَجْها. قَالَ: «أَنْتَ شَـیْخُ قُرَیْشٍ تَقُومُ عَلَى بَابِ اَلْمَسْجِدِ فَتُجِیرُ بَیْنَ قُرَیْشٍ ثُمَّ تَقْعُدُ عَلَى رَاحِلَتِكَ و تَلْحَقُ بِقَوْمِكَ». قَالَ: و هَلْ تَرَى ذَلِكَ نَافِعِي؟ قال: «لا أدري». فَقَالَ: یَا أَیُّهَا اَلنَّاسُ إِنِّي قَدْ أَجَرْتُ بَیْنَ قُرَیْشٍ، ثُمَّ رَکِبَ بَعِیرَهُ و اِنْطَلَقَ فَقَدِمَ عَلَى قُرَیْشٍ، فَقَالُوا: مَا وَرَاءَكَ؟ قَالَ: جِئْتُ مُحَمَّداً فَکَلَّمْتُهُ فَوَ اَللَّهِ مَا رَدَّ عَلَيَّ شَـیْئاً، ثُمَّ جِئْتُ اِبْنَ أَبِي قُحَافَةَ فَلَمْ أَجِدْ عِنْدَهُ خَیْراً، ثُمَّ جِئْتُ إِلَى اِبْنِ اَلْخَطَّابِ فَکَانَ کَذَلِكَ، ثُمَّ دَخَلْتُ عَلَى فَاطِمَةَ فَلَمْ تجیبني، ثمّ لقیت علیّا فَأَمَرَنِي أَنْ أُجِیرَ بَیْنَ اَلنَّاسِ فَفَعَلْتُ. قَالُوا: هَلْ أَجَازَ ذَلِكَ مُحَمَّدٌ؟ قال : لا أدري. قَالُوا: وَیْحَكَ، لَعِبَ بِكَ اَلرَّجُلُ، أو أَنْتَ تُجِیرُ بَیْنَ قُرَیْشٍ؟ (إعلام الوری بأعلام الهدی ج۱ ص۲۱۷)

عیسی بن عبد الله قمی از حضرت صادق(ع) روایت کرده که آن جناب فرمود: هنگامی که خبر خزاعه و قریش در شام به ابوسفیان رسید، وی بلافاصله به مدینه آمد و خدمت حضرت رسول(ص) رسید و عرض کرد: یا محمد! خون ما خویشـاوندان خود را حفظ کن و مدت معاهده را زیاد نما. حضـرت فرمود: یا اباسـفیان! شـما با ما مکر میکنید! عرض کرد: ما با شـما مکری نداریم و به قرارداد خود عمل میکنیم. پس از این ابوسـفیان نزد ابوبکر رفت و گفت: به قریش پناه بده! ابوبکر گفت: وای بر تو! کسی میتواند در برابر حضرت رسول، به مشـرکین پناه دهد و از آنان طرفداری کند؟! ابوسـفیان بعد از این نزد عمر رفت و این گفته‌ها را برای او هم گفت. پس از این به منزل دخترش امحبیبه که همسر پیامبر(ص) بود رفت و هنگامی که اراده کرد روی فرش بنشیند، امحبیبه فرش‌ها را جمع کرد. ابوسـفیان گفت: دخترم، میل نداری من روی این فرش بنشـینم؟! گفت: آری این فرش پیغمبر اسـت و شـما مشـرك و پلید هسـتی و نمیتوانی روی فرش رسـول خدا جلوس کنی. ابوسـفیان از منزل دخترش هم بیرون شـد و به منزل فاطمه(س) رفت و گفت: ای دختر پیغمبر! قریش را پناه میدهی و به مدت معاهده می‌افزائی؟ تا از گرامی‌ترین زنان باشی! فاطمه(س) فرمود: فقط کسـی را که پیغمبر پناه دهد، وی در پناه من خواهد بود. گفت: پس به فرزندانت امر کن تا مردم را در پناه خود بگیرند. فرمود: فرزندان من قریش را نمی‌شـناسـند تا آنها را در پناه خود بگیرند(یعنی هنوز کوچک‌اند). ابو سفیان از نزد فاطمه هم نومید برگشت و خدمت علی(ع) رفت و گفت: تو از نزدیکترین خویشـاوندان من هسـتی! و اکنون کار بر من سـخت شـده. انتظار دارم راهی برای خروج از گرفتاری برای من باز کنی. امیرمؤمنان(ع) فرمود: تو شیخ و رئیس قریش هستی. برو درب مسجد رسول خدا(ص) بنشین و قریش را در پناه و حمایت خود قرار بده و بلافاصـله بر شـتر خویش سـوار شـده، به خویشـاوندانت در مکه ملحق شـو. عرض کرد: یا علی! این عمل به من نفعی خواهد داد؟! حضـرت فرمود: نمیدانم! ابوسفیان در این هنگام از نزد علی(ع) بیرون شـد و بطرف مسـجد رفت. روی خود را به مسـلمین کرده و گفت: من قریش را در پناه و حمایت خود گرفتم! و پس از این گفتار بلافاصله بر شتر خود سوار شد و به طرف مکه رفت. هنگامی که به مکه رسید، مشرکین گفتند: چه شـد؟ گفت: من نزد محمّد رفتم، با من سـخنی نگفت. بعد از آن نزد پسـر ابی قحافه رفتم، در نزد او خیری ندیدم. پس از این پیش پسـر خطّاب رفتم، او هم توجهی نکرد. پس از اینکه از اینها نومید شدم نزد فاطمه رفتم، او هم جواب مرا نداد. از آنجا پیش علي رفتم، وی مرا امر کرد که قریش را در حمایت خود بگیرم، من هم طبق دسـتور او عمل کردم. گفتند: آیا محمّد به این مطلب رضایت دارد؟ گفت: از رضایت او اطلاع ندارم. گفتند: علی تو را مسخره کرده است. تو میخواهی قریش را در پناه و حمایت خود قرار دهی؟!

(گوییم: این مطلب در تاریخ مشـهور اسـت و کسـی تاکنون راجع به آن سـخن نگفته. به نظر بنده، علی(ع) قصـدش مسـخره کردن ابوسـفیان نبوده؛ بلکه قصدش نجات مردم مکّه بوده و همان‌که قصد داشته، در نهایت محقق شده. با نزدیک شـدن سـپاه ده هزار نفری مسـلمین به مکه، اهل مکّه جملگی مسلمان گشته و از مکان‌های امن، توسط پیامبر(ص) خانهٔ ابوسفیان اعلام می‌گردد. یعنی ابوسـفیان با طرحی که علی(ع) برایش چید و به برکت همین یکبار اطاعت از علی(ع)، خواسـته یا ناخواسـته موجب نجات خود و قریش گشت. منتها پس از آنکه همگی ولو به ظاهر، اظهار اسلام کردند. جمله‌ای که ابوسـفیان در مقام اسـتغاثه از علی(ع) بر زبان راند، جالب اسـت. گفت: قَدِ اِعْتَسَرَتْ عَلَيَّ الأُمور، فَاجْعَلْ لِي مِنْهَا وَجْهاً. آیا ممکن است کسی به علی(ع) استغاثه کند و علی(ع) یاری‌اش نکند؟! چنین نیست و علی(ع) هر که را به او پناه بَرَد و از او یاری جوید، پناه می‌دهد و یاری می‌کند؛ حتی اگر آن شـخص، ابوسفیان باشد.

السلام علیک یا أمیرَالمؤمنین؛ السلام علیک یا امامَ المتّقین؛ السلام علیک یا زَیْنَ المُوَحِّدین؛ السلام علیک یا اَزْهَدَ الزّاهِدین؛ السلام علیک یا اَوَّلَ العابِدینَ؛ السـلام علیک یا انزَعَ البَطین؛ السلام علیک یا امامَ الناصح الأمین؛ السلام علیک یا دَیّانَ الدّین؛ السـلام علیک یا حبلَ الله المتین؛ السـلام علیک یا یعسوبَ الدین؛ السلام علیک یا عَمُودَ الدِّین؛ السلام علیک یا صالحَ المؤمنین؛ السلام علیک یا قائدَ الغُرِّ المُحَجّلین؛ السلام علیک یا خاتِمَ الوَصیّین؛ السلام علیک یا أَنیسَ المُؤمنین؛ السلام علیک یا أسدَ الله؛ السلام علیک یا أُذُنَ الله؛ السلام علیک یا حُجّةَ الله؛ السلام علیک یا عـیـبَةَ عِـلْمِ الله؛ السلام علیک یا أذاناً من الله؛ السـلام علیک یا بابَ الله؛ السـلام علیک یا وجهَ الله؛ السـلام علیک یا ولیَّ الله؛ السـلام علیک یا سیفَ الله؛ السـلام علیک یا صَفْوَةَ الله؛ السلام علیک یا سِرَّ الله؛ السلام علیک یا خلیفةَ الله؛ السلام علیک یا صاحبَ اللواء؛ السلام علیک یا مَحَجّةَ البیضاء؛ السلام علیک یا کَنَفَ الفُقَراء؛ السلام علیک یا سیدَ النُّجَباء؛ السلام علیک یا عِصمَةَ الأولیاء؛ السلام علیک یا رُکْنَ الأولیاء؛ السلام علیک یا خیرَ الأوصیاء؛ السلام علیک یا فاصلَ القضاء؛ السلام علیک یا مرتضىٰ؛ السـلام علیک یا مولیٰ؛ السـلام علیک یا مِحْنَةَ الْکُبْرَی؛ السـلام علیک یا عَلَمَ التَّقی؛ السلام علیک یا عُروَةَ الوُثقی؛ السـلام علیک یا شَـجَرَةَ التّقوی؛ السـلام علیک یا رایةَ الْهُدَی؛ السـلام علیک یا بابَ الحطة؛ السـلام علیک یا قاصِمَ الکَفَرة؛ السلام علیک یا قسیمَ النار و الجنة؛ السلام علیک یا أَخَ الرّسـول؛ السـلام علیک یا نَفْسَ الرّسول؛ السـلام علیک یا أَوَّلَ مَـظْلُوم؛ السلام علیک یا هادی؛ السلام علیک یا وَفیّ؛ السلام علیک یا دابّةَ الأرض؛ السـلام علیک یا لِسـانَ الصّـدق؛ السـلام علیک یا خَلیفَ المحراب؛ السلام علیک یا سَفینةَ النّجاة؛ السلام علیک یا کاشِفَ الْکُرُوب؛ السلام علیک یا مُفْتِی الْقُرُون؛ السـلام علیک یا فارِسَ العَرَب؛ السـلام علیک یا مَظْهَرَ العَجائب؛ السلام علیک یا مُنْجِزَ الْوَعْدِ؛ السلام علیک یا مَارِدَ الْجَانّ؛ السلام علیک یا میزانَ الأعْـمال؛ السلام علیک یا نَقْدَ السّبیل؛ السلام علیک یا سراجَ المُنیر؛ السلام علیک یا مُدیلَ الدّوَلات؛ السلام علیک یا سعید؛ السلام علیک یا رفیق؛ السلام علیک یا نَبَأَ العَظیم؛ السلام علیک یا صراطَ المستقیم؛ السلام علیک یا حَیدر؛ السلام علیک و رحمة الله و برکاته.

این زیارت که به "زیارتِ هفتاد سـلام" مسـمیٰ اسـت، تجمیعی اسـت از القاب مأثور امیرمؤمنان(ع) به ترتیبی خاصّ.)

نَزَلَتْ سُورَةُ بَرَاءَةٌ مِنَ اَللهِ و رَسُولِهِ فِي سَـنَةِ تِسْـع، فسار بها علیّ علیه السلام حَتَّى أَذَّنَ بِمَکَّةَ یَوْمَ اَلنَّحْرِ و أَیَّامَ اَلتَّشْـرِیقِ، و کَانَ فِي عَـهْدِهِ: أَنْ یُنْبَذَ إِلَى اَلْمُشْرِکِینَ عَهْدُهُمْ، و أَنْ لاَ یَطُوفَ بِالْبَیْتِ عُرْیَانٌ، و لاَ یَدْخُلَ اَلْمَسْجِدَ مُشْرِكٌ، و مَنْ کَانَ لَهُ عَهْدٌ فَإِلَى مُدَّتِهِ، و مَنْ لَمْ یکن له عهد فله أَرْبَعَةِ أَشْـهُرٍ فَإِنْ أَخَذْنَاهُ بَعْدَ أَرْبَعَةِ أَشْهُرٍ قَتَلْنَاهُ، و ذَلِكَ قَوْلُهُ تَعَالَى: فَإِذَا اِنْسَلَخَ اَلْأَشْهُرُ اَلْحُرُمُ - إِلَى قَوْلِهِ: - کُلَّ مَرْصَـدٍ. قَالَ: و لَمَّا دَخَلَ مَکَّةَ اِخْتَرَطَ سَـیْفَهُ و قَالَ: «و اَللَّهِ لاَ یَطُوفُ بِالْبَیْتِ عُرْیَانٌ إِلاَّ ضَرَبْتُهُ بِالسَّیْفِ» حَتَّى أَلْبَسَهُمُ اَلثِّیَابَ، فَطَافُوا و عَلَیْهِمُ اَلثِّیَابُ. (إعلام الوری بأعلام الهدی ج۱ ص۲۴۸)

در سال نهم هجرت سـورهٔ برائت نازل شـد. علي(ع) آیات را گرفت و به طرف مکه براه افتاد و وارد آن شـهر شـد و آیات را روز عید در مِنا هنگام اجتماع مردم به آنان رسانید. پیغمبر(ص) به ایشان فرمان داده بود به مشرکین ابلاغ کند که پس از این داخل مسـجدالحرام نگردند و مردم برهنه و عریان کعبه را طواف نکنند و کلیهٔ قراردادهای پیغمبر با مشـرکین پس از چهار ماه لغو اسـت و بعد از گذشـت این مدت آنان را هر جا دیدند خواهند کشـت. آیه شـریفه «فَإِذَا اِنْسَـلَخَ اَلْأَشْـهُرُ اَلْحُرُمُ ...» ناظر به این جریان اسـت. راوی گوید: هنگامی که علي بن ابیطالب(ع) وارد مکه شـد، شـمشیر خود را از غلاف بیرون کشید و فرمود: به خدا قسم هر کس امروز بخواهد برهنه طواف کند، او را با همین شمشیر خواهم کشت. پس مردم مجبور شدند لباس بپوشند و طواف کنند.

روی الحاکم أَبُو عَبْدِ اَللَّهِ اَلْحَافِظُ بِإِسْـنَادِهِ رَفَعَهُ إِلَى عَمْرِو بْنِ شَـاسٍ اَلْأَسْـلَمِيِّ قَالَ: کُنْتُ مَعَ عَلِيِّ بْنِ أَبِي طَالِبٍ فِي خیله، فجفاني علیّ بعض اَلْجَفَاءِ، فَوَجَدْتُ عَلَیْهِ فِي نَفْسِي، فَلَمَّا قَدِمَ اَلْمَدِینَةَ اِشْتَکَیْتُهُ عِنْدَ مَنْ لَقِیتُهُ، فَأَقْبَلْتُ یَوْماً و رَسُولُ اَللَّهِ صَلَّى اَللَّهُ عَلَیْهِ و آلِهِ و سلّم جَالِسٌ فِي اَلْمَسْجِدِ، فَنَظَرَ إِلَيَّ حَتَّى جَلَسْتُ إِلَیْهِ فَقَالَ: «یَا عَمْرَو بْنَ شَـاسٍ لَقَدْ آذَیْتَنِي». فَقُلْتُ: إِنّا لِلّهِ و إِنّا إِلَیْهِ رَاجِعُونَ، أَعُوذُ بِاللَّهِ و اَلْإِسْـلاَمِ أَنْ اوذي رسـول اللّه. فَقَالَ: «مَنْ آذَى عَلِیّاً فَقَدْ آذانِي». و قَدْ کَانَ بَعَثَ قَبْلَهُ رَسُولُ اَللَّهِ عَلَیْهِ اَلصَّلاَةُ و اَلسَّلاَمُ خَالِدَ بْنَ اَلْوَلِیدِ إِلَى أَهْلِ اَلْیَمَنِ یَدْعُوهُمْ إِلَى اَلْإِسْلاَمِ فَلَمْ یُجِیبُوهُ. قَالَ اَلْبَرَاءُ: فَکُنْتُ مَعَ عَلِيٍّ علیه السلام، فَلَمَّا دَنَوْنَا مِنَ اَلْقَوْمِ خَرَجُوا إِلَیْنَا، فَصَـلَّى بِنَا عَلِيٌّ ثُمَّ صففنا صَفّاً وَاحِداً ثُمَّ تَقَدَّمَ بَیْنَ أَیْدِینَا فَقَرَأَ عَلَیْهِمْ کِتَابَ رَسُولِ اَللَّهِ صَلَّى اَللَّهُ عَلَیْهِ و آلِهِ و سلّم، فَأَسْلَمَتْ هَمْدَانُ کُلُّهَا، فَکَتَبَ عَلِيٌّ عَلَیْهِ اَلسَّلاَمُ إِلَى رَسُولِ اَللَّهِ صَلَّى اَللَّهُ عَلَیْهِ و آلِهِ و سلّم فلمّا قرأ الکتاب خَرَّ سَـاجِداً ثُمَّ رَفَعَ رَأْسَـهُ فَقَالَ: «السـلام علی همدان» . أَخْرَجَهُ اَلْبُخَارِيُّ فِي اَلصَّحِیحِ. (إعلام الوری بأعلام الهدی ج۱ ص۲۵۷)

راوی گوید: من در خدمت علي بن ابیطالب بودم. وی در انجام کاری بر من اعتراض کرد و پرخاش نمود. از این تندی که نسبت به من ظاهر شد، در دلم از وی رنجیدم و در نظر گرفتم هنگامی که به مدینه رسـیدم از وی به حضـرت رسـول(ص) شـکایت کنم. در یکی از روزها که رسـول خدا(ص) در مسجد تشریف داشت، خدمت آن جناب رسیدم. هنگامی که چشم پیغمبر(ص) بر من افتاد، فرمود: ای عمرو! تو مرا سـخت آزرده کرده‌ای! عرض کردم: یا رسـول الله، به خدا پناه میبرم که شما را آزرده با شم! فرمود: هر که علی را بیآزارد، مرا آزرده.

راوی گوید: قبل از آنکه امیرالمؤمنین(ع) بطرف یمن حرکت کند، حضـرت رسول(ص) خالد بن ولید را به آن منطقه فرستاده بود تا مردمان آن نواحی را به اسـلام دعوت کند. اما مردم به حرف خالد گوش ندادند و دعوت او را اجابت نکردند. راوی گوید: من با علی(ع) بودم. هنگامی که نزدیك مردم یمن رسیدیم، آنها در مقابل ما بیرون شدند. در این موقع علی(ع) نمازی خواند و پس از آن ما را در یك صف مرتّب کرد و در مقابل صف ایستاد و نامهٔ رسول خدا(ص) را برای مردم قرائت نمود. در این هنگام مردم قبیله هَمْدان همگی اسـلام آوردند و علی(ع) جریان کار را برای پیامبر نوشت. پیامبر(ص) پس از قرائت نامه، سجدهٔ شکر بجا آورد و بعد فرمود: درود و رحمت خدا بر قبیلهٔ همدان!

قَدْ رُوِيَ أَیْضاً عَنِ اَلصَّادِقِ عَلَیْهِ اَلسَّلاَمُ: أَنَّ رَسُولَ اَللَّهِ صَلَّى اَللَّهُ عَلَیْهِ و آله و سـلّم سَـاقَ فِي حِجَّتِهِ مِائَةَ بَدَنَةٍ، فَنَحَرَ نَیِّفاً و سِـتِّینَ، ثُمَّ أَعْطَى عَلِیّاً فنحر نَیِّفاً و ثَلاَثِینَ، فَلَمَّا رَجَعَ عَلِيٌّ علیه السلام إِلَى جَیْشِهِ وَجَدَ اَلنَّاسَ قَدْ لَبِسُوا تِلْكَ اَلْحُلَلَ، فَقَالَ لِلَّذِي اِسْتَخْلَفَهُ عَلَیْهِمْ: «وَیْحَكَ ما دعاك إلى ما فعلت مِنْ غَیْرِ إِذْنِ رَسُولِ اَللَّهِ صَلَّى اَللَّهُ عَلَیْهِ و آلِهِ و سلّم؟» قَالَ: إِنَّهُمْ سَأَلُونِي أَنْ أَدْفَعَهَا إِلَیْهِمْ فَیَتَجَمَّلُوا بِهَا و یُحْرِمُوا فِیهَا». فَقَالَ: «بِئْسَ مَا فَعَلُوا و بِئْسَ مَا فَعَلْتَ». فانتزعها علیه السلام مِنَ اَلْقَوْمِ و شَدَّهَا فِي اَلْأَعْدَالِ، فَکَثُرَتْ شِکَایَةُ اَلْقَوْمِ عَلِیّاً، فَنَادَى مُنَادِي رَسُولِ اَللَّهِ صَلَّى اَللَّهُ عَلَیْهِ و آلِهِ و سـلّم: ارفعوا أَلْسنتکم عن شـکایة عليّ فإنّه أخشن في ذات الله. (إعلام الوری بأعلام الهدی ج۱ ص۲۶۰)

امام صـادق(ع) فرمود: در حجّةالوداع پس از آنکه امیرمؤمنان (ع) رسول خدا(ص) را زیارت کرد و به سوی لشکری که از یمن با خود آورده بود بازگشت تا آنها را نیز به پیامبر ملحق کند، مشـاهده کرد لشـکریان لباسـهائی را که از نصارای نجران گرفته شده بود، پوشیده‌اند. پس خشمگین شد و به فرماندهٔ آنان پرخاش کرد که چرا بدون اجازه لباس‌ها را در بر کرده‌اند. امیر لشـکر گفت: این جماعت از من درخواست کردند تا با این البسه مُحرِم شوند. حضرت فرمود: این جماعت کار بسیار زشتی کردند و تو هم از حد خود تجاوز کردی که این اجازه را به آنان دادی! اکنون هر چه زودتر لبا سها را درآورید. این جمعیت از این شدت عمل علی(ع) برآشفتند و بنای اعتراض و شکایت گذاشتند. هنگامی که رسول خدا(ص) از شـکایت وآنها مطلع شـد ناراحت شـد. در این وقت منادی پیغمبر فریاد زد: زبان خود را نگهدارید و در مورد علی(ع) سـکوت کنید، زیرا که وی نسبت به احکام و فرامین پروردگار سخت‌گیر است.

(گوییم: راجع به این واقعه و جملهٔ علیٌّ خشـنٌ فی ذات الله یا أخشـن في ذات الله پیشـتر در همین کتاب مفصّلاً سـخن گفتیم و تحقیق کاملی ارائه نمودیم. به آنجا رجوع فرمایید.)

ثُمَّ ثَقُلَ رَسُولُ اَللَّهِ صَلَّى اَللَّهُ عَلَیْهِ و آلِهِ و سلّم و حَضَرَهُ اَلْمَوْتُ، فَلَمَّا قَرُبَ خُرُوجُ نَفْسِهِ قَالَ لَهُ: «ضَـعْ رَأْسِـي یَا عَلِيُّ فِي حَجْرِكَ فَقَدْ جَاءَ أَمْرُ اَللَّهِ عَزَّ و جَلَّ، فَإِذَا فَاضَتْ نَفْسِي فَتَنَاوَلْهَا بِیَدِكَ و اِمْسَحْ بِهَا وَجْهَكَ، ثُمَّ وَجِّهْنِي إِلَى اَلْقِبْلَةِ، و تَوَلَّ أَمْرِي، و صَلِّ عَلَيَّ أَوَّلَ اَلنَّاسِ، و لاَ تُفَارِقْنِي حَتَّى تُوَارِیَنِي فِي رَمْسِي، و اِسْتَعِنْ بِاللَّهِ عَزَّ و جَلَّ». (إعلام الوری بأعلام الهدی ج۱ ص۲۶۳)

راوی از امیرمؤمنان(ع) روایت میکند: چون بیماری رسول خدا(ص) شـدت یافت و هنگام مرگش رسید، به من فرمود: یا علی! سر مرا در دامان خود بگذار که وقت اجابت دعوت خدا رسیده. جانم که از بدنم بیرون شد، آن را به دست خویش بگیر و با آن صورت خود را مسح نما. سپس بدنم را رو به قبله کن و مرا غسـل و کفن کن و بر من نماز بخوان و از من مفارقت مکن تا آنکه مرا در میان خاک پنهان کنی. و در تمام این کارها از خدا استعانت بجوی.

(گوییم: این آخرین کلام رسـول خدا(ص) با علی(ع) بلکه با بشـریت اسـت و عبارت "فَإِذَا فَاضَتْ نَفْسِي فَتَنَاوَلْهَا بِیَدِكَ و اِمْسَحْ بِهَا وَجْهَكَ" از عبارات عجیب و بدیعی است که مشابهش در جای دیگر نیامده.)

قُبِضَ لَیْلَةَ اَلْجُمُعَةِ لِتِسْع بَقِینَ مِنْ شَهْرِ رَمَضَانَ سَنَةَ أَرْبَعِینَ مِنَ اَلْهِجْرَةِ قَتِیلاً شَهِیداً، قَتَلَهُ عَبْدُ اَلرَّحْمَنِ بْنُ مُلْجَمٍ اَلْمُرَادِيُّ لعنه اللّه - و قَدْ خَرَجَ لِصَلاَةِ اَلْفَجْرِ لَیْلَةِ تِسْعَةَ عَشَرَ مِنْ شَهْرِ رَمَضَانَ و هُوَ یُنَادِي «اَلصَّلاَةَ اَلصَّلاَةَ» - فِي اَلْمَسْجِدِ اَلْأَعْظَمِ بِالْکُوفَةِ، فَضَرَبَهُ بِالسَّیْفِ عَلَى أُمِّ رَأْسِهِ، و قَدْ کَانَ اِرْتَصَدَهُ مِنْ أَوَّلِ اَللَّیْلِ لِذَلِكَ، و کَانَ سَـیْفُهُ مَسْـمُوماً. فَمَکَثَ علیه السـلام یوم التاسـع عَشَـرَ و لَیْلَةَ اَلْعِشْرِینَ و یَوْمَهَا و لَیْلَةَ اَلْحَادِي و اَلْعِشْـرِینَ إِلَى نَحْوِ اَلثُّلُثِ مِنَ اَللَّیْلِ ثمّ قضی نحبه عَلَیْهِ اَلسَّـلاَمُ ، و قَدْ کان یعلم ذلك قبل أوانه و یخبر به الناس قبل أیّانه. (إعلام الوری بأعلام الهدی ج۱ ص۳۰۹)

امیرمؤمنان(ع) در شب جمعهٔ بیست و یکم ماه رمضان سال چهلم هجرب در اثر ضربت ابن‌ملجم مرادی به شهادت رسید. در شب نوزدهم رمضان هنگامی که آن بزرگوار قصد اداء نماز صبح را داشت و مردم را برای نماز دعوت میکرد و می‌گفت: الصـلاة الصـلاة، در مسـجد کوفه توسـط آن شـقی ضـربت خورد. ابن‌ملجم از آغاز شب در مسجد کوفه انتظار ایشان را میکشید و با شمشیر زهر آلود خود در گوشهٔ مسجد مخفی شده بود. پس از اینکه امیرمؤمنان(ع) مجروح شدند و فرق مبارکش شکافته شد و بدنش مسموم گردید تا شب بیست و یکم زنده ماندند و در ثلث آخر شب بیست و یکم جهان را وداع گفتند.

(گوییم: در مورد روز شهادت امیرمؤمنان(ع) جمعاً شش قول هست: بعضی روایات، شهادت را روز هفدهم و بعضی روز نوزدهم و بعضی روز بیستم و بعضی روز بیست و یکم و بعضی روز بیست و سوم و بعضی پس از بیست و سوم ماه مبارک رمضان سال ۴۰ هجری دانسته‌اند. تنها یک قول از لحاظ روز هفته که در روایت به آن تصریح شده، با روز واقعیِ هفته در آن سال قمری تطبیق می‌کند. یعنی قولی که ضربت‌خوردن را شب بیست و یکم و شهادت را شبِ جمعه، شب بیست و سوم میداند.

سال چهل هجری که سال شهادت امیرمؤمنان(ع) است، شب بیست و یکم رمضان، شب چهارشنبه و شب بیست و سوم شب جمعه بوده است. تحقیقاً امیرمؤمنان(ع) - بخلاف مشهور - در شب بیست و یکم، پیش از نماز صبح در نافلهٔ نماز صبح که فرادیٰ و در محراب سمت راستی موسوم به محراب تهجّد می‌خوانده ضربت میخورد و دو شب بعد یعنی شب بیست و سوم که آن سال، شب جمعه بوده، به فیض شهادت نائل می‌گردد. شاهد دیگر بر صدق این ادعا آن است که آن سه نفر خارجی با هم پیمان می‌بندند که علی(ع) و معاویه و عمروعاص را در شب قدر به قتل برسانند و جز نزد شیعه، نزد هیچ یک از فِرَق اسلامی از جمله خوارج، شب نوزدهم شب قدر محسوب نمی‌شود. اما اکثر فِرَق شب بیست و یکم را شب قدر می‌دانند.)

فَخَرَجَ إِلَى اَلْمَسْجِدِ، فَإِذَا هُوَ بِالرَّجُلِ قَدْ سَهِرَ لَيْلَتَهُ كُلَّهَا يَرْصُدُهُ، فَلَمَّا بَرَدَ اَلسَّحَرُ نَامَ، فَحَرَّكَهُ أَمِيرُ اَلْمُؤْمِنِينَ عَلَيْهِ اَلسَّلاَمُ بِرِجْلِهِ و قَالَ لَهُ: «اَلصَّلاَةَ». (إعلام الورى بأعلام الهدى ج۱ ص۳۱۰)

راوی گوید: شبِ ضربت‌خوردن، امیرمؤمنان (ع) وارد مسجد شد. ابن‌ملجم که شب خوابش نبرده بود، در این زمان بی‌اختیار به خواب رفته بود. پس امیرمؤمنان (ع) با پایش به او زده و بیدارش کرد و به او فرمود: نماز!

عن الرسول(ص): بُورُوا أَوْلاَدَكُمْ بِحُبِّ عَلِيِّ بْنِ أَبِي طَالِبٍ، فَمَنْ أَحَبَّهُ فَاعْلَمُوا أَنَّهُ لِرِشْدَةٍ، و مَنْ أَبْغَضَهُ فَاعْلَمُوا أَنَّهُ لغيّة. (إعلام الورى بأعلام الهدى ج۱ ص۳۱۸)

رسول خدا(ص) فرمود: حبّ علی را به فرزندان خود عرضه کنید؛ هر یک پذیرفت، بدانید رشد می‌کند و هر یک زیر بار نرفت، بدانید که چیزی نخواهد شد.

حَدِيثُ مِيثَمٍ اَلتَّمَّارِ رحمه اللّه، فقد روى نقلة الآثار: أَنَّه كان عند اِمْرَأَةٍ مِنْ بَنِي أَسَدٍ، فَاشْتَرَاهُ أَمِيرُ اَلْمُؤْمِنِينَ عَلَيْهِ السَّلاَمُ مِنْهَا، فَأَعْتَقَهُ و قَالَ لَهُ: «مَا اِسْمُكَ؟» فَقَالَ: سَالِمٌ، قَالَ: «فَأَخْبَرَنِي رَسُولُ اَللَّهِ أَنَّ اِسْمَكَ الذي سمّاك به أبوك فِي اَلْعَجَمِ مِيثَمٌ» قَالَ: صَدَقَ اَللَّهُ و رَسُولُهُ و صَدَقْتَ يَا أَمِيرَ اَلْمُؤْمِنِينَ، قَالَ: «فَارْجِعْ إِلَى اِسْمِكَ اَلَّذِي سَمَّاكَ بِهِ رَسُولُ اَللَّهِ صَلَّى اَللَّهُ عليه و آله و سلّم و دَعْ سَالِماً» فَرَجَعَ إِلَى مِيثَمٍ و اِكْتَنَى بِأَبِي سَالِمٍ. فَقَالَ لَهُ أَمِيرُ اَلْمُؤْمِنِينَ ذَاتَ يَوْمٍ: «إِنَّكَ تُؤْخَذُ بَعْدِي فتصلب و تطعن بحربة، فإذا كان اليوم اَلثَّالِثِ اِبْتَدَرَ مَنْخِرَاكَ و فَمُكَ دَماً فَتُخْضَبُ لِحْيَتُكَ، فَانْتَظِرْ ذَلِكَ اَلْخِضَابَ، و تُصْلَبُ عَلَى بَابِ دَارِ عَمْرِو بْنِ حُرَيْثٍ، أَنْتَ عَاشِرُ عشرة، أنت اقصرهم خَشَبَةً و أَقْرَبُهُمْ مِنَ اَلْمَطْهَرَةِ». و أَرَاهُ اَلنَّخْلَةَ اَلَّتِي يُصْلَبُ عَلَى جِذْعِهَا، و كَانَ مِيثَمٌ يَأْتِيهَا فَيُصَلِّي عِنْدَهَا و يَقُولُ: بُورِكْتِ مِنْ نَخْلَةٍ لَكِ خُلِقْتُ ولي غُذِّيتِ، و لَمْ يَزَلْ يَتَعَاهَدُهَا حَتَّى قُطِعَتْ، و كَانَ يَلْقَى عَمْرَو بْنَ حُرَيْثٍ فَيَقُولُ لَهُ: إِنِّي مُجَاوِرُكَ فَأَحْسِنْ جِوَارِي. و هُوَ لاَ يَعْلَمُ مَا يُرِيدُ. و حَجَّ فِي اَلسَّنَةِ اَلَّتِي قُتِلَ فِيهَا، فَدَخَلَ عَلَى أُمِّ سَلَمَةَ فَقَالَتْ: مَنْ أَنْتَ؟ قال: أنا ميثم. قَالَتْ: و اَللَّهِ لَرُبَّمَا سَمِعْتُ رَسُولَ اَللَّهِ صَلَّى اَللَّهُ عَلَيْهِ و آلِهِ و سلم يُوصِي بِكَ عَلِيّاً فِي جَوْفِ اَللَّيْلِ، فَسَأَلَهَا عَنِ اَلْحُسَيْنِ عليه السلام فقالت: هُوَ فِي حَائِطٍ لَهُ، قَالَ: فَأَخْبِرِيهِ إني قَدْ أَخْبَبْتُ اَلسَّلاَمَ عَلَيْهِ، و نَحْنُ مُلْتَقُونَ عِنْدَ رَبِّ اَلْعَالَمِينَ إِنْ شَاءَ اَللَّهُ تَعَالَى. فَدَعَتْ بِطِيبٍ و طَيَّبَتْ لِحْيَتَهُ و قَالَتْ له: أَمَا إِنَّهَا تُخْضَبُ بِدَمٍ. فَقَدِمَ اَلْكُوفَةَ فَأَخَذَهُ عُبَيْدُ اَللَّهِ بْنُ زِيَادٍ لعنه اَللَّهُ و قَالَ لَهُ: ما أخبرك صَاحِبُكَ أَنِّي فَاعِلٌ بِكَ؟ قَالَ: أَخْبَرَنِي أَنَّكَ تَصْلِبُنِي عَاشِرَ عَشَرَةٍ أَنَا أَقْصَرُهُمْ خَشَبَةً و أَقْرَبُهُمْ إِلَى اَلْمَطْهَرَةِ، قَالَ: لَنُخَالِفَنَّهُ، قَالَ: كَيْفَ تُخَالِفُهُ؟! فَوَ اَللَّهِ مَا أَخْبَرَنِي إِلاَّ عَنِ اَلنَّبِيِّ صَلَّى اَللَّهُ عَلَيْهِ و آلِهِ و سلم عَنْ جَبْرَئِيلَ عَلَيْهِ السَّلاَمُ عَنِ الله عزّ تعالى، فكيف تُخَالِفُ هَؤُلاَءِ؟! و لَقَدْ عَرَفْتُ اَلْمَوْضِعَ اَلَّذِي اصلب عليه أَيْنَ هُوَ مِنَ اَلْكُوفَةِ، و أَنَا أَوَّلُ خَلْقِ اَللَّهِ الجم في الإسلام. فَحَبَسَهُ و حَبَسَ مَعَهُ اَلْمُخْتَارَ بْنَ أَبِي عُبَيْدٍ، فَقَالَ مِيثَمٌ لِلْمُخْتَارِ: إِنَّكَ تُفْلِتُ و تَخْرُجُ ثَائِراً بِدَمِ اَلْحُسَيْنِ فَنَقْتُلُ هَذَا اَلَّذِي يَقْتُلُنَا. فَلَمَّا دَعَا عُبَيْدُ اَللَّهِ بالمختار لِيَقْتُلَهُ طَلَعَ بَرِيدٌ بِكِتَابٍ يَزِيدَ يَأْمُرُهُ بِتَخْلِيَةِ سَبِيلِهِ فَخَلاَّهُ، و أَمَرَ بِمِيثَمٍ أَنْ يُصْلَبَ فاخرج فَقَالَ لَهُ رَجُلٌ لَقِيَهُ: مَا كَانَ أَغْنَاكَ عَنْ هَذَا يَا مِيثَمُ، فَتَبَسَّمَ و قَالَ و هُوَ يُومِئُ إِلَى اَلنَّخْلَةِ: لَهَا خُلِقْتُ ولي غذّيت، فَلَمَّا رُفِعَ عَلَى اَلْخَشَبَةِ اِجْتَمَعَ اَلنَّاسُ حَوْلَهُ عَلَى بَابِ عَمْرِو بْنِ حُرَيْثٍ قَالَ عَمْرُو: قَدْ كَانَ و اَللَّهِ يَقُولُ لِي: إِنِّي مُجَاوِرُكَ، فَلَمَّا صُلِبَ أَمَرَ جَارِيَتَهُ بِكَنْسٍ تَحْتِ خَشَبَتِهِ و رَشِّهِ و تَجْمِيرِهِ، فَجَعَلَ مِيثَمٌ يُحَدِّثُ بِفَضَائِلِ بَنِي هَاشِمٍ فَقِيلَ لابن زياد لعنه الله: قد فضحكم هذا العبد، فقال: ألجموه. فَكَانَ أَوَّلَ خَلْقِ اَللَّهِ الجم في الإسلام. و كَانَ مَقْتَلُ مِيثَمٍ قَبْلَ قُدُومِ اَلْحُسَيْنِ بْنِ عَلِيٍّ عليهما السلام على العراق بِعَشَرَةِ أَيَّامٍ، فَلَمَّا كَانَ اَلْيَوْمُ اَلثَّالِثُ مِنْ صَلْبِهِ طُعِنَ مِيثَمٌ بِالْحَرْبَةِ، فَكَبَّرَ ثُمَّ اِنْبَعَثَ فِي آخِرِ اَلنَّهَارِ أَنْفُهُ و فَمُهُ دَماً. (إعلام الورى بأعلام الهدى ج۱ ص۳۴۱)

میثم تمّار، غلام زنی از بنی‌اسد بود. امیرمؤمنان(ع) او را خرید و آزادش کرد. سپس از وی پرسید: اسمت چیست؟ گفت: سالم. امیرمؤمنان(ع) فرمود: پیامبر(ص) به من فرموده پدرت تو را «میثم» نام نهاده! میثم عرض کرد: خدا و رسولش راست گفته‌اند. امیرمؤمنان(ع) فرمود: اکنون بهمان نام برگرد. میثم امر علی(ع) را اطاعت کرد و نام اول خود را انتخاب نمود و مُکَنّیٰ به ابوسالم شد. یکی از روزها امیرمؤمنان(ع) به میثم فرمود: پس از من تو را میگیرند و بر شاخ درخت مصلوبت میکنند و چون سه روز بگذرد از دماغ و دهانت خون جاری خواهد شد و ریشت را رنگین خواهد ساخت و تو را بالای درختی که نزدیک خانهٔ عمرو بن حُرَیث است مصلوب خواهند نمود و تو دهمین نفری هستی که به این مصیبت گرفتار میشود و در کوتاه‌ترین چوب مصلوب میشوی و از همهٔ آنان به مزبله نزدیك‌تری. امیرمؤمنان(ع) آن درخت را هم به میثم نشان دادند و او هر روز نزدیك آن درخت می‌آمد و در زیر آن نماز میخواند و آن درخت را مخاطب قرار میداد و میگفت: چقدر درخت پربرکتي هستی؛ مرا برای تو آفریدند و تو را برای من. وی همواره نزد درخت می‌آمد تا آنگاه که آن را بریدند تا از آن دار بسازند. میثم گاهی که با عمرو بن حریث ملاقات میکرد میگفت: من در این نزدیکی‌ها با شما همسایه خواهم شد و لازم است که حق همسایگی را اداء کنی. عمرو بن حریث از قضیه اطلاعی نداشت. میثم در سالی که بشهادت رسید بزیارت خانه خدا رفت. در مدینه، در منزل اُمّ سلمه حاضر شد. اُمّ‌سلمه گفت: شما که هستی؟ گفت: من میثمم. اُمّ‌سلمه گفت: به پروردگار سوگند من گاهي میشنیدم که حضرت رسول دربارهٔ تو به علی وصیت‌هائی میکرد. میثم از اُمّ‌سلمه پرسید: حسین بن علی اکنون کجاست؟ اُمّ‌سلمه گفت: در باغ خود. میثم گفت: به او سلام برسان و بگو من دوستش دارم و بگو ما بزودی در پیشگاه پروردگار با هم ملاقات خواهیم کرد! اُمّ‌سلمه در این هنگام مقداری عطر طلبید و محاسن او را خوشبو کرد. میثم گفت: این محاسن به همین زودی با خون خضاب خواهد شد. میثم بعد از این جریان بطرف کوفه حرکت کرد و پس از ورود به کوفه، عبید الله بن زیاد او را دستگیر نمود. عبید الله گفت: رفیقت(علی) دربارهٔ من به تو چه گفته؟! میثم گفت: فرموده تو مرا مصلوب میکنی و من دهمین نفری هستم که بوسیله تو مصلوب خواهند شد و من در کوتاه‌ترین چوب که نزدیك مزبله است مصلوب میشوم. عبید الله گفت: من اکنون با این گفتار صاحبت مخالفت خواهم کرد! میثم جواب داد: تو چگونه با وی مخالفت خواهی کرد؟! بخدا سوگند وی این مطلب را از پیغمبر و او از جبرئیل از پروردگار اطلاع داده است. من محلی را که در آن مصلوب خواهم شد میدانم و من اولین کس در اسلام هستم که بر دهانم لگام خواهند زد. در این هنگام عبید الله بن زیاد او را با مختار بن ابی عبیده در کوفه حبس کرد. روزی میثم به مختار گفت: تو بزودی از زندان آزاد میشوی و خون حسین بن علي را از قاتلین او میگیری و این مردی را که اکنون اراده دارد ما را بکشد می‌کشی. هنگامی که عبید الله مختار را طلبید تا وی را بکشد، ناگهان قاصدی از طرف یزید رسید و برای عبید الله نامه‌ای آورد. یزید در نامهٔ خود دستور داده بود تا مختار را از زندان آزاد کنند. عبید الله پس از قرائت نامهٔ یزید، مختار را از زندان آزاد کرد و امر کرد تا میثم را بکشند. هنگامیکه میثم را از زندان بیرون کردند یکی از حاضران گفت: اینك چه کسی قادر است تو را از کشتن نگهدارد؟ میثم در حالی که بطرف درخت اشاره می‌کرد گفت: مرا برای این درخت آفریده‌اند و او را هم برای من تربیت کرده‌اند. هنگامی که وی را بالای دار میبردند، مردم در خانه عمرو بن حریث اجتماع کرده بودند و به این جریان نگاه میکردند. عمرو بن حریث گفت: بخداوند سوگند میثم بمن میگفت من در همین روزها با شما همسایه خواهم شد. عَمرو به جاریه خود دستور داد تا زیر چوبی را که میثم بالای آن مصلوب شده بود پاك کند و کثافتها را از بین ببرد و آن زمین را آب پاشی کرده و خوشبو کند. در این هنگام میثم شروع بگفتن فضائل علی(ع) کرد. جریان را به ابن زیاد اطلاع دادند و گفتند میثم شما را رسوا میکند! وی دستور داد تا بر دهان میثم لگام بزنند. شهادت میثم تمّار ده روز قبل از ورود حضرت سیدالشهداء(ع) به عراق واقع شد. پس از آنکه سه روز از دار زدن میثم گذشت، او را با نیزه مضروب کردند و در نتیجه از بینی و دهان وی خون جاری شد و در اثر خونریزی به جوار رحمت حق شتافت.

انقضاض اَلْغُرَابِ عَلَى خُفِّهِ و قَدْ نَزَعَهُ لِيَتَوَضَّأَ وُضُوءَ اَلصَّلاَةِ، فَانْسَابَ فِيهِ أَسْوَدُ، فَحَمَلَهُ اَلْغُرَابُ حَتَّى صَارَ بِهِ في الجوّ ثمّ ألقاه فَوَقَعَ مِنْهُ اَلْأَسْوَدُ و وَقَاهُ اَللَّهُ عَزَّ و جَلَّ مِنْ ذَلِكَ. (إعلام الورى بأعلام الهدى ج۱ ص۳۵۴)

راوی گوید روزی امیرمؤمنان (ع) کفشش را از پای درآورده بود تا وضو بگیرد. پس کلاغ سیاهی آمد و کفش را از زمین برداشت و به هوا برد و سپس از آنجا رها کرد. کفش بر زمین افتاد و از درون آن ماری خارج شد. اینگونه خداوند ایشان را از شرّ مار نگه داشت.

هُمْ سَبْعَةٌ و عِشْرُونَ وَلَداً ذكراً و انثى: الحسن، و الحسين عليهما السلام، و زَيْنَبُ اَلْكُبْرَى، و زَيْنَبُ اَلصُّغْرَى اَلْمُكَنَّاةُ بامّ كلثوم امّهم فاطمة اَلْبَتُولُ عَلَيْهَا اَلسَّلاَمُ سَيِّدَةُ نِسَاءِ اَلْعَالَمِينَ بِنْتُ سَيِّدِ اَلْمُرْسَلِينَ صلوات الله عليه و عليهما. و محمّد الأكبر المكنّى بأبي القاسم، امّه خَوْلَةُ بِنْتُ جَعْفَرِ بْنِ قَيْسٍ الحنفيّة. و اَلْعَبَّاسُ، و جَعْفَرٌ، و عُثْمَانُ، و عَبْدُ اَللَّهِ اَلشُّهَدَاءُ مَعَ أَخِيهِمُ اَلْحُسَيْنِ عليه السلام بِكَرْبَلاَءَ - رَضِيَ اَللَّهُ عَنْهُمْ - أُمُّهُمْ أُمُّ اَلْبَنِينَ بِنْتُ حِزَامِ بْنِ خَالِدِ بْنِ دَارِمٍ، و كَانَ اَلْعَبَّاسُ يُكَنَّى أَبَا قِرْبَةٍ لِحَمْلِهِ اَلْمَاءَ لِأَخِيهِ اَلْحُسَيْنِ عَلَيْهِ اَلسَّلاَمُ و يُقَالُ لَهُ: اَلسَّقَّاءُ، و قُتِلَ و لَهُ أَرْبَعٌ و ثَلاَثُونَ سَنَةً، و لَهُ فَضَائِلُ، و قُتِلَ عَبْدُ اَللَّهِ و لَهُ خَمْسٌ و عِشْرُونَ سَنَةً، و قُتِلَ جَعْفَرُ بْنُ عَلِيٍّ و لَهُ تِسْعَ عَشْرَةَ سَنَةً. و عُمَرُ، و رُقَيَّةُ امّهما أُمُّ حَبِيبٍ بِنْتُ رَبِيعَةَ و كَانَا تَوْأَمَيْنِ. و مُحَمَّدٌ اَلْأَصْغَرُ اَلْمُكَنَّى بِأَبِي بَكْرٍ، و عُبَيْدُ اَللَّهِ اَلشَّهِيدَانِ مَعَ أَخِيهِمَا اَلْحُسَيْنِ عَلَيْهِ السلام بِطَفِّ كَرْبَلاَءَ و امّهما لَيْلَى بِنْتُ مَسْعُودٍ اَلدَّارِمِيَّةُ. و يحيى، امّه أَسْمَاءُ بِنْتُ عُمَيْسٍ اَلْخَثْعَمِيَّةُ و تُوُفِّيَ صغيراً قَبْلَ أَبِيهِ. و أمّ الحسن و رملة امّهما أُمُّ سَعِيدٍ بِنْتُ عُرْوَةَ بْنِ مَسْعُودٍ اَلثَّقَفِيُّ. و نَفِيسَةُ و هِيَ أُمُّ كُلْثُومٍ اَلصُّغْرَى، و زَيْنَبُ اَلصُّغْرَى، و رُقَيَّةُ اَلصُّغْرَى، و أُمُّ هَانِئٍ، و أُمُّ اَلْكِرَامِ، و جُمَانَةُ اَلْمُكَنَّاةُ بامّ جعفر، و امامة، و أمّ سلمة، و مَيْمُونَةُ، و خَدِيجَةُ، و فَاطِمَةُ لامّهات أولاد شتّى. و أَعْقَبَ عَلَيْهِ اَلسَّلاَمُ مِنْ خَمْسَةِ بَنِينَ: اَلْحَسَنِ و اَلْحُسَيْنِ عليهما السلام، و مُحَمَّدٍ و اَلْعَبَّاسِ و عُمَرَ رضي الله عنهم . و فِي اَلشِّيعَةِ مَنْ يَذْكُرُ أَنَّ فَاطِمَةَ عليها السلام أسقطت بعد النبيّ صلّى اَللَّهُ عَلَيْهِ و آلِهِ و سلم ذَكَراً كَانَ سَمَّاهُ رَسُولُ اَللَّهِ صَلَّى اَللَّهُ عَلَيْهِ و آلِهِ و سلم - و هو حَمْلٌ - مُحَسِّناً، فَعَلَى هَذَا يَكُونُ أَوْلاَدُهُ ثَمَانِيَةً و عِشْرُونَ وَلَداً . أَمَّا زَيْنَبُ اَلْكُبْرَى بِنْتُ فَاطِمَةَ بِنْتِ رَسُولِ اَللَّهِ صَلَّى اَللَّهُ عَلَيْهِ و آلِهِ و سلم فَتَزَوَّجَهَا عَبْدُ اَللَّهِ بْنُ جَعْفَرِ بْنِ أَبِي طَالِبٍ و وُلِدَ لَهُ مِنْهَا: عَلِيٌّ، و جَعْفَرٌ، و عَوْنٌ اَلْأَكْبَرُ، و أُمُّ كُلْثُومٍ أَوْلاَدُ عَبْدِ اَللَّهِ بْنِ جَعْفَرٍ، و قَدْ رَوَتْ زَيْنَبُ عَنْ امّها فاطمة عليها السلام أخباراً. و أَمَّا أُمُّ كُلْثُومٍ فَهِيَ اَلَّتِي تَزَوَّجَهَا عُمَرُ بْنُ اَلْخَطَّابِ. و قَالَ أَصْحَابُنَا: إِنَّهُ عَلَيْهِ اَلسَّلاَمُ إِنَّمَا زَوَّجَهَا مِنْهُ بَعْدَ مُدَافَعَةٍ كَثِيرَةٍ و اِمْتِنَاعٍ شَدِيدٍ و اِعْتِلاَلٍ عَلَيْهِ بِشَيْءٍ بَعْدَ شَيْءٍ حَتَّى أَلْجَأَتْهُ اَلضَّرُورَةُ إِلَى أَنْ رَدَّ أَمْرَهَا إِلَى اَلْعَبَّاسِ بْنِ عَبْدِ اَلْمُطَّلِبِ فَزَوَّجَهَا إِيَّاهُ . و أَمَّا رُقَيَّةُ بِنْتُ عَلِيٍّ عَلَيْهِ اَلسَّلاَمُ فَكَانَتْ عِنْدَ مُسْلِمِ بْنِ عَقِيلٍ فَوَلَدَتْ لَهُ عَبْدَ اَللَّهِ قُتِلَ بِالطَّفِّ، و عَلِيّاً و مُحَمَّداً اِبْنَيْ مُسْلِمٍ. و أَمَّا زَيْنَبُ اَلصُّغْرَى فَكَانَتْ عِنْدَ مُحَمَّدِ بْنِ عَقِيلٍ فَوَلَدَتْ لَهُ عَبْدَ اَللَّهِ و فِيهِ اَلْعَقِبُ مِنْ وُلْدِ عَقِيلٍ. و أَمَّا أمّ هانى فَكَانَتْ عِنْدَ عَبْدِ اَللَّهِ اَلْأَكْبَرِ بْنِ عَقِيلِ بْنِ أَبِي طَالِبٍ فَوَلَدَتْ لَهُ مُحَمَّداً قُتِلَ بِالطَّفِّ، و عَبْدَ اَلرَّحْمَنِ. و أَمَّا مَيْمُونَةُ بِنْتُ عَلِيٍّ عَلَيْهِ اَلسَّلاَمُ فَكَانَتْ عِنْدَ [عَبْدِ اَللَّهِ] اَلْأَكْبَرِ بْنِ عَقِيلٍ فَوَلَدَتْ لَهُ عَقِيلاً. و أَمَّا نَفِيسَةُ فَكَانَتْ عِنْدَ عَبْدِ اَللَّهِ اَلْأَكْبَرِ بْنِ عَقِيلٍ فَوَلَدَتْ لَهُ أُمَّ عَقِيلٍ. و أَمَّا زَيْنَبُ اَلصُّغْرَى فَكَانَتْ عِنْدَ عَبْدِ اَلرَّحْمَنِ بْنِ عَقِيلٍ فَوَلَدَتْ لَهُ سعدا و عقيلا. و أَمَّا فَاطِمَةُ بِنْتُ عَلِيٍّ عَلَيْهِ اَلسَّلاَمُ فَكَانَتْ عِنْدَ [مُحَمَّدِ بْنِ] أَبِي سَعِيدٍ؟! ابن عَقِيلٍ فَوَلَدَتْ لَهُ حُمَيْدَةَ. و أَمَّا أُمَامَةُ بِنْتُ عَلِيٍّ فَكَانَتْ عِنْدَ اَلصَّلْتِ بْنِ عَبْدِ اَللَّهِ بْنِ نَوْفَلِ بْنِ عَبْدِ اَللَّهِ بْنِ اَلْحَارِثِ بْنِ عَبْدِ اَلْمُطَّلِبِ فَوَلَدَتْ لَهُ نفيسة و توقّيت عنده. (إعلام الورى بأعلام الهدى ج۱ ص۳۹۵)

امیرمؤمنان(ع) دارای بیست و هفت اولاد بود به قرار زیر: حسن(ع)، حسین(ع)، زینب کبری(س)، و زینب صغری مُکَنّیٰ بام‌کلثوم که همگی فرزندان فاطمه(س) بودند.

محمّد که مادرش خوله دختر جعفر بن قیس از طائفهٔ حنفیّه بود. برای همین به او محمدِ حنفیّه می‌گفتند.

عباس، جعفر، عثمان، و عبدالله که همگی در کربلا بشهادت رسیدند. مادر اینان ام‌البنین دختر حزام بن خالد بن دارم بود. عباس(ع) در هنگام شهادت سی و چهار سال از عمرش میگذشت. عبدالله بیست و پنج ساله و جعفر نوزده ساله بود که شهید شد.

عمر و رقیة: مادر این دو ام‌حبیب دختر ربیعه بود و این دو دوقلو بودند.

محمّد اصغر مکنی به ابو بکر و عبیدالله که در کربلا شهید شدند و مادرشان لیلا دختر مسعود از بنی‌دارم بود.

یحیی که مادرش اسماء بنت عمیس بود. یحیی در کودکی قبل از شهادت پدرش از دنیا رفت.

رملة که مادرش ام‌سعید دختر عروة بن مسعود ثقفی بود.

نفیسه، ام‌کلثوم صغری، زینب صغری، رقیه صغری، ام‌هانی، ام‌الکرام، جُمانه مکنی به ام‌جعفر، امامة، ام‌سلمه، میمونه، خدیجه، و فاطمه که همگی از مادرهایی کنیز و گمنام بودند که حضرت امیر(ع) آنان را خریداری کرده بود.

در بعضی روایات شیعه آمده که حضرت فاطمه(س) پس از وفات پدر بزرگوارش، کودکی را سقط کرد که حضرت رسول(ص) او را محسن نام گذاشته بودند. بنا بر این اولاد امیرمؤمنان(ع) بیست و هشت تن خواهند بود.

أعقاب علی(ع) فقط از پنج تن از اولاد او هستند: از حسنین(ع) و محمّد حنفیّه و عباس و عُمَر. از سایر فرزندان پسر امیرمؤمنان(ع) اعقابی نمانده است.

زینب کبری دختر فاطمه(س) را عبد الله بن جعفر بن ابی طالب تزویج کرد و از وی علي، جعفر، عون اکبر، و ام کلثوم متولد شدند.

ام کلثوم را عُمَر بن خطاب تزویج کرد.

رقیه دختر علی(ع)، جفت دوقلوی عُمَر، با پسر عمویش مسلم بن عقیل تزویج کرد و از وی متولد شدند: عبدالله و علي و محمّد که در کربلا شهید شدند.

زینب صغری نیز با پسر عمویش محمّد بن عقیل ازدواج نمود و از وی عبدالله متولد شد.

ام‌هانی هم با پسر عموی دیگرش عبدالله اکبر فرزند عقیل ازدواج کرد و از وی فرزندی بنام محمّد آورد که در کربلا شهید شد.

میمونه با پسر عمویش اکبر بن عقیل ازدواج کرد و از وی کودکی بنام عقیل متولد شد.

خدیجه با عبد الرحمن بن عقیل ازدواج کرد و از وی سعید و عقیل متولد شدند.

فاطمه با محمّد بن ابی سعید بن عقیل ازدواج کرد و از وی حمیده متولد گردید.

امامه با صلت بن عبدالله بن نوفل بن حارث بن عبدالمطلب ازدواج کرد و از وی نقیه متولد شد.

عَبْدُ اَللَّهِ بْنِ أَيُّوبَ ، عَنْ عَبْدِ اَللَّهِ ابن هشام ، عَنْ عَبْدِ اَلْكَرِيمِ بْنِ عَمْرٍو اَلْخَثْعَمِيِّ ، عَنْ حَبَابَةَ اَلْوَالِبِيَّةِ قَالَتْ: رَأَيْتُ أَمِيرَ اَلْمُؤْمِنِينَ عَلَيْهِ اَلسَّلاَمُ فِي شُرْطَةِ اَلْخَمِيسِ، ثُمَّ ساقت الحديث إلى أَنْ قَالَتْ: فَلَمْ أَزَلْ أَقْفُو اثره حَتَّى قَعَدَ فِي رَحَبَةِ اَلْمَسْجِدِ فَقُلْتُ له: يا أَمِيرَ اَلْمُؤْمِنِينَ مَا دَلاَلَةُ اَلْإِمَامَةِ رَحِمَكَ اَللَّهُ؟ قَالَتْ: فَقَالَ: «اِئْتِينِي بِتِلْكَ اَلْحَصَاةِ» و أَشَارَ بِيَدِهِ إِلَى حَصَاةٍ، فَأَتَيْتُهُ بِهَا فَطَبَعَ لِي فِيهَا بِخَاتَمِهِ ثُمَّ قَالَ لِي: «يَا حَبَابَةُ إِذَا اِدَّعَى مُدَّعٍ اَلْإِمَامَةَ فَقَدَرَ أَنْ يَطْبَعَ كَمَا رَأَيْتِ فَاعْلَمِي أَنَّهُ إِمَامٌ مُفْتَرَضُ اَلطَّاعَةِ، و اَلْإِمَامُ لاَ يَعْزُبُ عَنْهُ شَيْءٌ يريده». قَالَتْ: ثُمَّ اِنْصَرَفْتُ حَتَّى قُبِضَ أَمِيرُ اَلْمُؤْمِنِينَ عَلَيْهِ اَلسَّلاَمُ فَجِئْتُ إِلَى اَلْحَسَنِ ، و هُوَ فِي مَجْلِسِ أَمِيرِ اَلْمُؤْمِنِينَ و اَلنَّاسُ يَسْأَلُونَهُ فَقَالَ لِي: «يَا حَبَابَةُ الوالبيّة ». فَقُلْتُ: نَعَمْ يَا مَوْلاَيَ. قَالَ: «هَاتِي مَا مَعَكِ». قالت: فاعطيته اَلْحَصَاةَ، فَطَبَعَ لِي فِيهَا، كما طبع أمير المؤمنين عليه السلام. (إعلام الورى بأعلام الهدى ج۱ ص۴۰۸)

راوی(حَبابهٔ والبیّه) گوید: امیرمؤمنان (ع) را همراه محافظان مخصوصش دیدم. او را دنبال کردم. در مسجد کوفه، جایی تنها نشست. در این وقت به سراغش رفتم و گفتم: خدا تو را بیامرزد! دلیل امامتِ امام چیست؟ به زمین اشاره کرد و فرمود: آن قلوه سنگِ کوچک را برایم بیاور! سنگ را برداشتم و به ایشان دادم. با انگشترش آنرا مُهر کرد. فی‌الفور نقش خاتمش بر سنگ نشست؛ گویی که سنگ را حکّاکی کرده باشند. فرمود: ای حَبابه، مدّعی امامت باید بتواند چنین کند. در این صورت اثبات میشود که امامِ واجبُ‌الإطاعه است. همچنین بر امام، چیزی که اراده کند پوشیده نیست. حبابه گوید این ماجرا گذشت و امیرمؤمنان (ع) شهید شد. چون دیدم فرزندش حسن به جایش نشسته، سراغ وی رفتم در حالی که در جای پدرش نشسته بود و مردم دورش بودند و از او سؤال می‌پرسیدند. تا مرا دید فرمود: حَبابهٔ والبیه؟ گفتم: خودم هستم. فرمود: سنگت را بده! سنگی را که نهانی با خود آورده بودم به وی دادم. همانگونه که امیرالمؤمنین(ع) آنروز سنگی را مهر کرد، او نیز سنگ را مهر کرد و به من داد.

كَانَ أَمِيرُ ٱلْمُؤْمِنِينَ عَلَيْهِ السَّلاَمُ وَلَّى حُرَيْثَ بْنَ جَابِرٍ ٱلْحَنَفِيَّ جَانِباً مِنَ ٱلْمَشْرِقِ فَبَعَثَ إِلَيْهِ بِبِنْتَيْ يَزْدَجُرْدَ ابن شَهْرِيَارَ، فَنَحَلَ اِبْنَهُ ٱلْحُسَيْنَ عَلَيْهِ السَّلاَمُ إِحْدَاهُمَا فَأَوْلَدَهَا زَيْنَ ٱلْعَابِدِينَ عليه السلام، و نحل الاخرى مُحَمَّدَ بْنَ أَبِي بَكْرٍ فَوَلَدَتْ لَهُ ٱلْقَاسِمَ بْنَ مُحَمَّدِ ابن أَبِي بَكْرٍ. (إعلام الوری بأعلام الهدی ج۱ ص۴۸۰)

امیرمؤمنان(ع) حُرَیث بن جابر را به ولایت سرزمینی در مشرق منصوب کرد. حُرَیث دو دختر یزدگرد، پادشاه ایران را به کوفه فرستاد. امیرمؤمنان(ع) یکی را به حسین(ع) تزویج کرد و یکی را به محمد بن ابی‌بکر. از حسین و آن زن، زین‌العابدین(ع) زاییده شد و از محمد بن ابی‌بکر و خواهر آن زن، فرزندی به نام قاسم.

رَوَى ٱلْحُسَيْنُ بْنُ عُلْوَانَ، عَنْ أَبِي عَلِيٍّ زِيَادِ بْنِ رُسْتُمَ، عَنْ سَعِيدِ بْنِ كُلْثُومٍ قَالَ: كُنْتُ عِنْدَ اَلصَّادِقِ جَعْفَرِ بْنِ مُحَمَّدٍ عليهما السلام فذكر أَمِيرَ ٱلْمُؤْمِنِينَ عَلِيَّ بْنَ أَبِي طَالِبٍ عَلَيْهِ السَّلاَمُ فَمَدَحَهُ بِمَا هُوَ أَهْلُهُ ثُمَّ قَالَ ثُمَّ دَخَلَ أَبِى عَلَيْهِ اَلسَّلاَمُ عَلَي علی بن الحسین(ع) فَإِذَا هُوَ قَدْ بَلَغَ مِنَ ٱلْعِبَادَةِ مَا لَمْ يَبْلُغْهُ أَحَدٌ، فَرَآهُ قَدِ اِصْفَرَّ لَوْنُهُ مِنَ اَلسَّهَرِ، و رمصت عيناه من البكاء، و دَبِرَتْ جَبْهَتُهُ مِنَ اَلسُّجُودِ، و وَرِمَتْ سَاقَاهُ و قدماه مِنَ ٱلْقِيَامِ فِي اَلصَّلاَةِ، فَقَالَ أَبُو جَعْفَرٍ عَلَيْهِ السَّلاَمُ: فَلَمْ أَمْلِكْ حِينَ رَأَيْتُهُ بِتِلْكَ ٱلْحَالِ مِنَ ٱلْبُكَاءِ، فَبَكَيْتُ رَحْمَةً لَهُ، و إِذَا هُوَ يُفَكِّرُ فَالْتَفَتَ إِلَيَّ بَعْدَ هُنَيْئَةٍ مِنْ دُخُولِي، فَقَالَ يَا بُنَيَّ: أَعْطِنِي بَعْضَ تِلْكَ اَلصُّحُفِ اَلَّتِي فِيهَا عِبَادَةُ عَلِيٍّ عليه السلام، فأعطيته فقرأ فيها يَسِيراً ثُمَّ تَرَكَهَا مِنْ يَدِهِ تَضَجُّراً و قَالَ: مَنْ يَقْوَى عَلَى عِبَادَةِ عَلِيِّ بْنِ أَبِي طالب عليه السلام. (إعلام الوری بأعلام الهدی ج۱ ص۴۸۷)

امام صادق(ع) فرمود: پدرم روزی بر پدرش امام سجاد(ع) وارد شد و مشاهده کرد پدرش از فرط عبادت چهره‌اش تغییر کرده و از بیداری شبها صورتش زرد شده و از گریه چشمهایش ورم نموده و پیشانیش از کثرت سجود پینه بسته و پاهایش از قیام، ورم کرده است. فرمود: هنگامی که پدرم را در این حال مشاهده کردم، دلم بحالش سوخت و گریه‌ام گرفت. پدرم در فکر فرو رفته بود، پس از مدتی متوجه من شد و گفت: پسرم! بعضی از آن اوراق را بمن بده که در آنها عبادت علی(ع) را نوشته‌اند. من کتاب‌ها را خدمت پدرم دادم و او مقداری از آنها را خواند. سپس کتاب را با ناراحتی کنار گذاشت و فرمود: چه کسی می‌تواند مثل علی(ع) عبادت کند؟!

اَلْحَسَنُ ابن ٱلْعَبَّاسِ بْنِ ٱلْحَرِيشِ ، عَنْ أَبِي جَعْفَرٍ اَلثَّانِي عَلَيْهِ السَّلاَمُ قَالَ: إِنَّ أَمِيرَ ٱلْمُؤْمِنِينَ عَلَيْهِ السَّلاَمُ قَالَ لاِبْنِ عَبَّاسٍ : إِنَّ لَيْلَةَ ٱلْقَدْرِ فِي كُلِّ سَنَةٍ، و إِنَّهُ يَنْزِلُ فِي تِلْكَ اَللَّيْلَةِ أَمْرُ اَلسَّنَةِ، و لِذَلِكَ ٱلْأَمْرِ وُلاَةٌ بَعْدَ رَسُولِ اَللَّهِ صَلَّى اَللَّهُ عَلَيْهِ و آلِهِ و سلّم. (إعلام الوری بأعلام الهدی ج۲ ص۱۷۲)

امیرمؤمنان(ع) فرمود: شب قدر در هر سال تکرار می‌شود. در شب قدر آنچه در آن سال قرار است بشود، نازل می‌شود و بستر این نزول اوصیاء پس از رسول خدا(ص) هستند.

عَمْرُو بْنُ شِمْرٍ، عَنْ جَابِرٍ ٱلْجُعْفِيِّ قَالَ: سَمِعْتُ أَبَا جَعْفَرٍ عَلَيْهِ السَّلاَمُ يَقُولُ: «سَأَلَ عُمَرُ بْنُ ٱلْخَطَّابِ أَمِيرَ ٱلْمُؤْمِنِينَ عَلَي عليه السلام فقال: أَخْبِرْنِي عَنِ ٱلْمَهْدِيِّ مَا اِسْمُهُ؟ فَقَالَ: أَمَّا اِسْمُهُ، فَإِنَّ حَبِيبِي رَسُولَ اَللَّهِ صَلَّى اَللَّهُ عَلَيْهِ و آلِهِ و سلّم عهد إليّ أن لا احدّث بِهِ حَتَّى يَبْعَثَهُ اَللَّهُ تَعَالَى. قَالَ: فَأَخْبِرْنِي عَنْ صِفَتِهِ. فَقَالَ: هُوَ شَابٌّ مَرْبُوعٌ، حَسَنُ ٱلْوَجْهِ، حَسَنُ اَلشَّعْرِ، يَسِيلُ شَعْرُهُ عَلَى مَنْكِبَيْهِ، و يَعْلُو نُورُ وَجْهِهِ سَوَادَ شَعْرِ لِحْيَتِهِ و رَأْسِهِ، بِأَبِي اِبْنُ خِيَرَةِ الإماء. (إعلام الوری بأعلام الهدی ج۲ ص۲۹۴)

امام باقر(ع) میفرمود: عمر بن خطاب از امیرالمؤمنین(ع) پرسید: مرا از مهدی امّت و اسم او اطلاع دهید! فرمود: اما نام اصلی او، تا هنگام ظهورش آشکار نخواهد شد و حبیب من رسول خدا(ص) به من فرمود از بردن نام او خودداری کنم. عمر گفت: صفتش چیست؟ فرمود: جوانی است متوسط القامه و خوش صورت. موهای زیبائی دارد تا روی شانه‌هایش. همچنین نور چهره‌اش جلب توجه میکند.

مُحَمَّدُ بْنُ سِنَانٍ، عَنْ أَبِي ٱلْجَارُودِ زِيَادِ بْنِ المنذر، عن أبي جَعْفَرٍ ٱلْبَاقِرِ عَلَيْهِ السَّلاَمُ عَنْ أَبِيهِ، عَنْ جَدِّهِ عليهما السلام قال: «قال أَمِيرُ ٱلْمُؤْمِنِينَ عَلِيُّ بْنُ أَبِي طَالِبٍ عَلَيْهِ السَّلاَمُ : له اسمان: اِسْمٌ يَخْفَى و اِسْمٌ يُعْلَنُ، فَأَمَّا ٱلَّذِي يَخْفَى ...، و أَمَّا ٱلَّذِي يُعْلَنُ فمحمد، فَإِذَا هَزَّ رَايَتَهُ أَضَاءَ لَهَا مَا بَيْنَ ٱلْمَشْرِقِ و ٱلْمَغْرِبِ، و وَضَعَ يَدَهُ عَلَى رُءُوسِ ٱلْعِبَادِ فَلاَ يَبْقَى مُؤْمِنٌ إِلاَّ صَارَ قَلْبُهُ أَشَدَّ مِنْ زُبَرِ ٱلْحَدِيدِ، و أَعْطَاهُ اَللَّهُ عَزَّ و جَلَّ قُوَّةَ أَرْبَعِينَ رَجُلاً، و لاَ يَبْقَى ميت إلاّ دخلت عَلَيْهِ تِلْكَ ٱلْفَرْحَةُ فِي قبره، فهم يَتَزَاوَرُونَ فِي قُبُورِهِمْ و يَتَبَاشَرُونَ بِقِيَامِ ٱلْقَائِمِ عليه السلام. (إعلام الوری بأعلام الهدی ج۲ ص۲۹۴)

امام باقر(ع) و او از پدرانش از امیرمؤمنان(ع) روایت میکند: قائم دو اسم دارد؛ یکی مخفی است و دیگری آشکار. آنکه نهان است ... است و آنکه علنی است محمد است، هنگامی که پرچم خود را بلند کند، شرق و غرب عالم از آن روشن می‌شود. او دستش را بالای سر هر مؤمنی که بگذارد قلبش مانند آهن محکم میگردد. خداوند به او نیروی چهل مرد را خواهد داد و هیچ مؤمنی نیست مگر اینکه در قبرش از قیام قائم مطلع می‌شود و در قبور همدیگر رفت و آمد میکنند و یک دیگر را به قیام قائم مژده میدهند.