عَنْ حَارِثَةَ بْنِ مُضَرِّبٍ عَنْ عَلِيٍّ عَلَيْهِ السَّلاَمُ قَالَ: اِنْطَلَقَ إِبْرَاهِيمُ عَلَيْهِ السَّلاَمُ بِإِسْمَاعِيلَ صَلَوَاتُ اَللَّهِ عَلَيْهِ وَ بِأُمِّهِ هَاجَرَ حَتَّى أَنْزَلَهُمَا مَكَّةَ فَنَفِدَ طَعَامُهُمْ فَأَرَادَ إِبْرَاهِيمُ أَنْ يَنْطَلِقَ فَيَلْتَمِسَ لَهُمْ طَعَاماً فَقَالَتْ هَاجَرُ إِلَى مَنْ تَكِلُنَا فَقَالَ أَكِلُكُمْ إِلَى اَللَّهِ تَعَالَى وَ أَصَابَهُمَا جُوعٌ شَدِيدٌ فَنَزَلَ جَبْرَئِيلُ عَلَيْهِ السَّلاَمُ وَ قَالَ لِهَاجَرَ إِلَى مَنْ وَكَلَكُمَا قَالَتْ وَكَلَنَا إِلَى اَللَّهِ قَالَ وَ لَقَدْ وَكَلَكُمَا إِلَى كَافٍ وَ وَضَعَ جَبْرَئِيلُ يَدَهُ فِي زَمْزَمَ ثُمَّ طَوَاهَا فَإِذَا اَلْمَاءُ قَدْ نَبَعَ. (قصص الانبیاء للراوندی ج۱ص۱۱۰)
امیرمؤمنان(ع) فرمود: ابراهیم(ع)، اسماعیل و مادرش هاجر را با خود به مکه برد. وقتی غذای آنها تمام شد، در جستجوی غذا تصمیم گرفت آن دو را بگذارد و به تنهایی عازم اطراف شود. در این وقت هاجر به او گفت: ما را به چه کسی میسپاری؟ ابراهیم گفت: به خدا. پس از رفتن ابراهیم، گرسنگی و تشنگی آن دو شدت گرفت. پس جبرئیل بر آنها نازل شد و به هاجر گفت: شما را به چه کسی سپرده؟ هاجر گفت: به خدا. جبرئیل گفت: به خوب کسی سپرده! پس دستش را در جایی فرو کرد و از آنجا زمزم جوشید و آن دو سیراب شدند.
عَنْ يُونُسَ بْنِ ظَبْيَانَ قَالَ: قَالَ لِيَ اَلصَّادِقُ عَلَيْهِ السَّلاَمُ : يَا يُونُسُ قَالَ أَمِيرُ اَلْمُؤْمِنِينَ عَلَيْهِ السَّلاَمُ لَمَّا أَرَادَ اَللَّهُ قَبْضَ رُوحِ إِبْرَاهِيمَ عَلَيْهِ السَّلاَمُ هَبَطَ إِلَيْهِ مَلَكُ اَلْمَوْتِ عَلَيْهِ السَّلاَمُ فَقَالَ اَلسَّلاَمُ عَلَيْكَ يَا إِبْرَاهِيمُ قَالَ وَ عَلَيْكَ اَلسَّلاَمُ يَا مَلَكَ اَلْمَوْتِ أَ دَاعٍ أَنْتَ أَمْ نَاعٍ قَالَ بَلْ دَاعٍ فَأَجِبْهُ فَقَالَ إِبْرَاهِيمُ هَلْ رَأَيْتَ خَلِيلاً يُمِيتُ خَلِيلَهُ قَالَ فَرَجَعَ مَلَكُ اَلْمَوْتِ حَتَّى وَقَفَ بَيْنَ يَدَيِ اَللَّهِ تَعَالَى فَقَالَ إِلَهِي قَدْ سَمِعْتَ مَا قَالَ خَلِيلُكَ إِبْرَاهِيمُ عَلَيْهِ السَّلاَمُ فَقَالَ اَللَّهُ جَلَّ جَلاَلُهُ يَا مَلَكَ اَلْمَوْتِ اِذْهَبْ إِلَيْهِ وَ قُلْ لَهُ هَلْ رَأَيْتَ حَبِيباً يَكْرَهُ لِقَاءَ حَبِيبِهِ إِنَّ اَلْحَبِيبَ يُحِبُّ لِقَاءَ حَبِيبِهِ وَ تُوُفِّيَ إِبْرَاهِيمُ بِالشَّامِ وَ لَمْ يَعْلَمْ إِسْمَاعِيلُ صَلَوَاتُ اَللَّه عَلَيْهِ بِمَوْتِهِ فَتَهَيَّأَ لِقَصْدِهِ فَنَزَلَ عَلَيْهِ جَبْرَئِيلُ عَلَيْهِ السَّلاَمُ فَعَزَّاهُ بِإِبْرَاهِيمَ وَ قَالَ يَا إِسْمَاعِيلُ لاَ تَقُلْ فِي مَوْتِ أَبِيكَ مَا يُسْخِطُ اَلرَّبَّ وَ إِنَّمَا كَانَ عَبْداً دَعَاهُ اَللَّهُ تَعَالَى فَأَجَابَهُ وَ لَمَّا تَرَعْرَعَ إِسْمَاعِيلُ وَ كَبِرَ أَعْطَوْهُ سَبْعَةَ أَعْنُزٍ وَ كَانَ ذَلِكَ أَصْلَ مَالِهِ فَنَشَأَ وَ تَكَلَّمَ وَ كَانَ إِسْمَاعِيلُ صَلَوَاتُ اَللَّهِ عَلَيْهِ بَعْدَ مَوْتِ أُمِّهِ تَزَوَّجَ اِمْرَأَةً مِنْ جُرْهُمَ اِسْمُهَا زَعْلَةُ وَ طَلَّقَهَا وَ لَمْ تَلِدْ لَهُ شَيْئاً ثُمَّ تَزَوَّجَ اَلسَّيِّدَةَ بِنْتَ اَلْحَرْثِ بْنِ مُضَاضٍ فَوَلَدَتْ لَهُ. (قصص الانبیاء للراوندی ج۱ص۱۱۴)
امیرمؤمنان(ع) فرمود: وقتی خدا قصد کرد ابراهیم را قبض روح کند، ملکالموت را به سوی او فرستاد. ملکالموت سلام کرد. ابراهیم گفت: آن کاری که برایش آمدهای، بالاجبار است یا اختیاری است؟ ملکالموت گفت: بالاجبار است؛ تمکین کن! ابراهیم گفت: تا به حال دیدهای که دوستی دوستش را بکشد؟! ملکالموت بالا رفت و به خدا گفت ابراهیم چنین میگوید. خدا فرمود برو به او بگو: تا به حال دیدهای که دوستی، عاشقِ لقاء دوستش نباشد؟! اینگونه ابراهیم به رحمت خدا رفت، در حالی که در شام بود. جبرئیل در حجاز خبر درگذشت ابراهیم را به اسماعیل ابلاغ کرد و به او تسلیت گفت و فرمود: مبادا در مرگ پدرت چیزی بگویی که خدا را خوش نیاید! ابراهیم بندهای بود که خدا را خواند و خدا هم اجابتش کرد. اسماعیل که بزرگ شد، جبرئیل به او هفت بز داد که اصل مال او شد و بقیهٔ اموال از زاد و ولد این بزها به وجود آمدند. اسماعیل پس از مرگ مادرش زنی از جُرهُم گرفت، اما از او صاحب فرزندی نشد. پس آن زن را طلاق داد و با زن دیگری ازدواج کرد و از او صاحب فرزند شد.
عَنِ اَلْحَارِثِ اَلْأَعْوَرِ اَلْهَمْدَانِيِّ رَحِمَهُ اَللَّهُ قَالَ: رَأَيْتُ مَعَ أَمِيرِ اَلْمُؤْمِنِينَ عَلَيْهِ السَّلاَمُ شَيْخاً بِالنُّخَيْلَةِ فَقُلْتُ يَا أَمِيرَ اَلْمُؤْمِنِينَ مَنْ هَذَا قَالَ هَذَا أَخِيَ اَلْخَضِرُ جَاءَنِي يَسْأَلُنِي عَمَّا بَقِيَ مِنَ اَلدُّنْيَا وَ سَأَلْتُهُ عَمَّا مَضَى مِنَ اَلدُّنْيَا فَأَخْبَرَنِي وَ أَنَا أَعْلَمُ بِمَا سَأَلْتُهُ مِنْهُ قَالَ أَمِيرُ اَلْمُؤْمِنِينَ فَأُوتِينَا بِطَبَقِ رُطَبٍ مِنَ اَلسَّمَاءِ فَأَمَّا اَلْخَضِرُ فَرَمَى بِالنَّوَى وَ أَمَّا أَنَا فَجَمَعْتُهُ فِي كَفِّي قَالَ اَلْحَارِثُ قُلْتُ فَهَبْهُ لِي يَا أَمِيرَ اَلْمُؤْمِنِينَ فَوَهَبَهُ لِي فَغَرَسْتُهُ فَخَرَجَ مِنْهُ مُشَاناً جَيِّداً بَالِغاً عَجَباً لَمْ أَرَ مِثْلَهُ قَطُّ. (قصص الانبیاء للراوندی ج۱ص۱۵۷)
راوی گوید: در نُخیلهٔ کوفه پیرمردی را با علی(ع) دیدم. در فرصت مناسب گفتم: یا امیرمؤمنان، آن پیرمرد که بود؟ گفت: برادرم خِضر بود. گاهی میآید و از من، از آیندهٔ دنیا میپرسد! من هم از گذشتهٔ دنیا از او میپرسم و او تعریف میکند؛ گرچه گذشته را خودم هم میدانم! سپس امیرمؤمنان (ع) فرمود: طبقی خرما از آسمان برای ما آوردند؛ خضر هستهها را دور انداخت، اما من همهٔ آنها را جمع کردهام. گفتم: یا امیرمؤمنان، آن هستهها را به من ببخشید! امیرمؤمنان(ع) هستهها را به من بخشید. آنها را کاشتم. از آنها نهالهایی عالی و عجیب به دست آمد که مانند آن تاکنون در عراق دیده نشده بود.
قَالَ أَمِيرُ اَلْمُؤْمِنِينَ عَلَيْهِ السَّلاَمُ : كَانَ فِيمَا وَعَظَ لُقْمَانُ اِبْنَهُ أَنَّهُ قَالَ يَا بُنَيَّ لِيَعْتَبِرْ مَنْ قَصَرَ يَقِينُهُ وَ ضَعُفَ تَعَبُهُ فِي طَلَبِ اَلرِّزْقِ أَنَّ اَللَّهَ تَعَالَى خَلَقَهُ فِي ثَلاَثَةِ أَحْوَالٍ مِنْ أَمْرِهِ وَ آتَاهُ رِزْقَهُ وَ لَمْ يَكُنْ لَهُ فِي وَاحِدَةٍ مِنْهَا كَسْبٌ وَ لاَ حِيلَةٌ إِنَّ اَللَّهَ سَيَرْزُقُهُ فِي اَلْحَالَةِ اَلرَّابِعَةِ أَمَّا أَوَّلُ ذَلِكَ فَإِنَّهُ كَانَ فِي رَحِمِ أُمِّهِ يَرْزُقُهُ هُنَاكَ فِي قَرَارٍ مَكِينٍ حَيْثُ لاَ بَرْدٌ يُؤْذِيهِ وَ لاَ حَرٌّ ثُمَّ أَخْرَجَهُ مِنْ ذَلِكَ وَ أَجْرَى لَهُ مِنْ لَبَنِ أُمِّهِ يُرَبِّيهِ مِنْ غَيْرِ حَوْلٍ بِهِ وَ لاَ قُوَّةٍ ثُمَّ فُطِمَ مِنْ ذَلِكَ فَأَجْرَى لَهُ مِنْ كَسْبِ أَبَوَيْهِ بِرَأْفَةٍ وَ رَحْمَةٍ مِنْ قُلُوبِهِمَا حَتَّى إِذَا كَبِرَ وَ عَقَلَ وَ اِكْتَسَبَ لِنَفْسِهِ ضَاقَ بِهِ أَمْرُهُ فَظَنَّ اَلظُّنُونَ بِرَبِّهِ وَ جَحَدَ اَلْحُقُوقَ فِي مَالِهِ وَ قَتَّرَ عَلَى نَفْسِهِ وَ عِيَالِهِ مَخَافَةَ اَلْفَقْرِ. (قصص الانبیاء للراوندی ج۱ص۱۹۷)
امیرمؤمنان(ع) فرمود: از مواعظ لقمان به پسرش این بود که پسرم اگر یقین به رزّاقیت خدا نداری و طلب رزق، آرام و قرار از تو گرفته، به خاطر بیاور سه موطن از گذشتهٔ خودت را، که در عین ناتوانی و بیتدبیری، خداوند تو را روزی داد. اول در رحم مادرت، که در آرامگاهی بودی و نه سرما تو را میآزُرد و نه گرما. دوم، وقتی به دنیا آمدی و طفلی صغیر بودی؛ پس از پستان مادرت تو را سیر کرد. سوم، در ایّام خردسالی که پدر و مادرت تو را روزی میدادند، با رأفت و رحمتی که خدا نسبت به تو در قلب آنها قرار داده بود. حالا که بزرگ و عاقل شدهای و خودت میتوانی کار کنی، چرا سخت شده؟ فکر میکنی خدا رهایت میکند؟ به مالت چسبیدهای و از آن انفاق نمیکنی و بر خودت و عیالت سخت میگیری که مبادا فقیر شوی؟!
إِسْحَاقُ بْنُ يَسَارٍ عَنْ عِكْرِمَةَ عَنِ اِبْنِ عَبَّاسٍ عن امیرالمؤمنین عَلَيْهِ السَّلاَمُ : أَقْفَالُ اَلسَّمَاوَاتِ اَلشِّرْكُ بِاللَّهِ فَإِنَّ اَلْعَبْدَ وَ اَلْأَمَةَ إِذَا كَانَا مُشْرِكَيْنِ مَا يُرْفَعُ لَهُمَا إِلَى الله سُبْحَانَهُ عَمَلٌ وَ مَفَاتِيحُهَا شَهَادَةُ لاَ إِلَهَ إِلاَّ اَللَّهُ. (قصص الانبیاء للراوندی ج۱ص۲۲۵)
امیرمؤمنان(ع) فرمود: قفل آسمانها شرک به خداوند است. وقتی کسی مشرک باشد، عمل صالحی از او به آسمان بالا نمیرود. کلید آسمانها هم شناخت خدا به یکتایی است.
قَالَ اِبْنُ عَبَّاسٍ : كُنَّا فِي مَحْفِلٍ فِيهِ أَبُو سُفْيَانَ وَ قَدْ كُفَّ بَصَرُهُ وَ فِينَا عَلِيٌّ عَلَيْهِ السَّلاَمُ فَأَذَّنَ اَلْمُؤَذِّنُ فَلَمَّا قَالَ أَشْهَدُ أَنَّ مُحَمَّداً رَسُولُ اَللَّهِ صَلَّى اللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ قَالَ أَبُو سُفْيَانَ هَاهُنَا مَنْ يُحْتَشَمُ قَالَ وَاحِدٌ مِنَ اَلْقَوْمِ لاَ فَقَالَ لِلَّهِ دَرُّ أَخِي بَنِي هَاشِمٍ أُنْظُرُوا أَيْنَ وَضَعَ اِسْمَهُ فَقَالَ عَلِيٌّ عَلَيْهِ السَّلاَمُ أَسْخَنَ اَللَّهُ عَيْنَيْكَ يَا أَبَا سُفْيَانَ فَعَلَ ذَلِكَ اَللَّهُ بِقَوْلِهِ عَزَّ مِنْ قَائِلٍ وَ رَفَعْنا لَكَ ذِكْرَكَ فَقَالَ أَبُو سُفْيَانَ أَسْخَنَ اَللَّهُ عَيْنَ مَنْ قَالَ لِي لَيْسَ هَاهُنَا مَنْ يُحْتَشَمُ. (قصص الانبیاء للراوندی ج۱ص۲۹۴)
ابن عباس گوید: در مجلسی بودیم؛ ابوسفیان هم که پیر و چشمانش کور شده بود حاضر بود؛ علی(ع) هم حاضر بود. صدای مؤذّن برخاست. وقتی جملهٔ "أشهد أن محمداً رسول الله" طنینانداز شد، ابوسفیان که اهل مجلس را نمیدید پرسید: نااهل در بین ما هست؟ کسی جواب داد: نه. ابوسفیان به زبان آمد و گفت: بنازم به زرنگی بنیهاشم، ببینید چطور اسم خودش را کنار اسم خدا گذاشته و مدام از مأذنهها پخش میشود! علی(ع) به سخن آمد و گفت: به کوری چشم تو ای ابوسفیان! خدا چنین کرده، نه پیامبر. مگر نفرموده: وَ رَفَعْنا لَكَ ذِكْرَكَ؟ ابو سفیان گفت: به کوری چشم کسی که گفت نااهل در بین ما نیست.