قال اَلْبَاقِرُ عَلَيْهِ السَّلاَمُ قَالَ: شَكَا أَهْلُ اَلْكُوفَةِ إِلَى عَلِيٍّ عَلَيْهِ السَّلاَمُ زِيَادَةَ اَلْفُرَاتِ فَرَكِبَ هُوَ وَ اَلْحَسَنُ وَ اَلْحُسَيْنُ عَلَيْهِمَا السَّلاَمُ فَوَقَفَ عَلَى اَلْفُرَاتِ وَ قَدِ اِرْتَفَعَ اَلْمَاءُ عَلَى جَانِبَيْهِ فَضَرَبَهُ بِقَضِيبِ رَسُولِ اَللَّهِ صَلَّى اَللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ فَنَقَصَ ذِرَاعٌ وَ ضَرَبَهُ أُخْرَى فَنَقَصَ ذِرَاعَانِ فَقَالُوا يَا أَمِيرَ اَلْمُؤْمِنِينَ لَوْ زِدْتَنَا فَقَالَ إِنِّي سَأَلْتُ اَللَّهَ فَأَعْطَانِي مَا رَأَيْتُمْ وَ أَكْرَهُ أَنْ أَكُونَ عَبْداً مُلِحّاً. (الخرائج و الجرائح ج۱ص۱۷۳)
امام باقر(ع) فرمود: مردم کوفه به علی(ع) از زیادی آب فرات شکایت کردند. سوار شد و با حسنین(ع) به سوی فرات رفت. به آنجا که رسید با عصای رسول خدا(ص) ضربهای به فرات زد؛ فرات ذراعی فرو نشست. ضربهٔ دیگری زد و باز فرات ذراعی فرو نشست. گفتند: باز هم بیشتر! فرمود: نه دیگر! از خدا خواستم و خدا عطا فرمود. دوست ندارم در درگاه خدا بندهای الحاحگر باشم.
عَنْ رُمَيْلَةَ : أَنَّ عَلِيّاً عَلَيْهِ السَّلاَمُ مَرَّ بِرَجُلٍ يَخِيطُ وَ هُوَ يُغَنِّي فَقَالَ لَهُ يَا شَابُّ لَوْ قَرَأْتَ اَلْقُرْآنَ لَكَانَ خَيْراً لَكَ. (الخرائج و الجرائح ج۱ص۱۷۴)
راوی گوید: علی(ع) بر جوانی گذشت که خیاطی میکرد و زیر لب آواز میخواند. به او گفت: ای جوان! قرآن بخوان؛ که برایت بهتر است.
گوییم: احتمالاً این جوان، همان زاذان معروف باشد که پارچهفروش و نوازنده و آوازهخوان بود و به دعای علی(ع) حافظ قرآن گشت و از اصحاب علی(ع) و راویان حدیث وی گشت. سومین حدیثِ بعدی راجع به اوست.
عَنْ أَبِي جَعْفَرٍ عَلَيْهِ السَّلاَمُ قَالَ: جَمَعَ أَمِيرُ اَلْمُؤْمِنِينَ عَلَيْهِ السَّلاَمُ بَنِيهِ وَ هُمْ اِثْنَا عَشَرَ ذَكَراً فَقَالَ لَهُمْ إِنَّ اَللَّهَ أَحَبَّ أَنْ يَجْعَلَ فِيَّ سُنَّةً مِنْ يَعْقُوبَ إِذْ جَمَعَ بَنِيهِ وَ هُمْ اِثْنَا عَشَرَ ذَكَراً فَقَالَ لَهُمْ إِنِّي أُوصِي إِلَى يُوسُفَ فَاسْمَعُوا لَهُ وَ أَطِيعُوا وَ أَنَا أُوصِي إِلَى اَلْحَسَنِ وَ اَلْحُسَيْنِ فَاسْمَعُوا لَهُمَا وَ أَطِيعُوا فَقَالَ لَهُ عَبْدُ اَللَّهِ اِبْنُهُ أَ دُونَ مُحَمَّدِ بْنِ عَلِيٍّ يَعْنِي مُحَمَّدَ بْنَ اَلْحَنَفِيَّةِ فَقَالَ لَهُ أَ جُرْأَةً عَلَيَّ فِي حَيَاتِي كَأَنِّي بِكَ قَدْ وُجِدْتَ مَذْبُوحاً فِي فُسْطَاطِكَ لاَ يُدْرَى مَنْ قَتَلَكَ فَلَمَّا كَانَ فِي زَمَانِ اَلْمُخْتَارِ أَتَاهُ فَقَالَ لَسْتَ هُنَاكَ فَغَضِبَ فَذَهَبَ إِلَى مُصْعَبِ بْنِ اَلزُّبَيْرِ وَ هُوَ بِالْبَصْرَةِ فَقَالَ وَلِّنِي قِتَالَ أَهْلِ اَلْكُوفَةِ فَكَانَ عَلَى مُقَدِّمَةِ مُصْعَبٍ فَالْتَقَوْا بِحَرُورَاءَ فَلَمَّا حَجَزَ اَللَّيْلُ بَيْنَهُمْ أَصْبَحُوا وَ قَدْ وَجَدُوهُ مَذْبُوحاً فِي فُسْطَاطِهِ لاَ يُدْرَى مَنْ قَتَلَهُ. (الخرائج و الجرائح ج۱ص۱۸۳)
امام باقر(ع) فرمود: امیرمؤمنان(ع) پسرانش را که جمعاً دوازده تن میشدند، جمع کرد و فرمود: همانطور که یعقوب پسرانش را جمع کرد و به یوسف وصیّت کرد، من هم شما را جمع کردم تا به حسن و حسین(ع) وصیّت کنم. پس از من، از آندو اطاعت کنید! در این وقت یکی از پسرانش بنام عبدالله به حرف آمد و گفت: پس محمد بن حنفیه چه؟ علی(ع) ناخرسند گشت و فرمود: من هنوز زندهام و تو در مقابل فرمانم جسارت به خرج میدهی!؟ میبینمت که در چادرت سربریده افتادهای و نمیدانند قاتلت کیست! سالها بعد در زمان مختار، عبدالله بن علی، به مختار میل نمود، اما مختار او را تحویل نگرفت، پس خود را به دشمن مختار، مُصعَب بن زُبَیر در بصره رساند و با مصعب به جنگ مختار آمد. دو لشکر در حروراء به هم رسیدند و شب مقابل هم اردو زدند. صبح که میخواست نبرد آغاز شود، خبر دادند که عبدالله را دیشب در چادرش سربریدهاند و هیچوقت قاتلش مشخص نشد.
عَبْدَ اَلْحَمِيدِ بْنَ أَبِي اَلْعَلاَءِ اَلْأَزْدِيَّ رَوَى عَنْ أَبِي عَبْدِ اَللَّهِ عَلَيْهِ السَّلاَمُ قَالَ : إِنَّ جُبَيْرَ اَلْخَابُورِ كَانَ صَاحِبَ بَيْتِ مَالِ مُعَاوِيَةَ وَ كَانَتْ لَهُ أُمٌّ عَجُوزٌ بِالْكُوفَةِ كَبِيرَةٌ فَقَالَ لِمُعَاوِيَةَ إِنَّ لِي أُمّاً بِالْكُوفَةِ عَجُوزاً اِشْتَقْتُ إِلَيْهَا فَأْذَنْ لِي حَتَّى آتِيَهَا فَأَقْضِيَ مِنْ حَقِّهَا مَا يَجِبُ عَلَيَّ فَقَالَ مُعَاوِيَةُ مَا تَصْنَعُ بِالْكُوفَةِ فَإِنَّ فِيهَا رَجُلاً سَاحِراً كَاهِناً يُقَالُ لَهُ عَلِيُّ بْنُ أَبِي طَالِبٍ وَ مَا آمَنُ أَنْ يَفْتِنَكَ فَقَالَ جُبَيْرٌ مَا لِي وَ لِعَلِيٍّ إِنَّمَا آتِي أُمِّي فَأَزُورُهَا وَ أَقْضِي حَقَّهَا فَأَذِنَ لَهُ فَقَدِمَ جُبَيْرٌ إِلَى عَيْنِ اَلتَّمْرِ وَ مَعَهُ مَالٌ فَدَفَنَ بَعْضَهُ فِي عَيْنِ اَلتَّمْرِ وَ قَدْ كَانَ لِعَلِيٍّ مَنَاظِرُ فَأَخَذُوا جُبَيْراً بِظَاهِرِ اَلْكُوفَةِ وَ أَتَوْا بِهِ عَلِيّاً فَلَمَّا نَظَرَ إِلَيْهِ قَالَ لَهُ يَا جُبَيْرَ اَلْخَابُورِ أَمَا إِنَّكَ كَنْزٌ مِنْ كُنُوزِ اَللَّهِ زَعَمَ لَكَ مُعَاوِيَةُ أَنِّي كَاهِنٌ سَاحِرٌ قَالَ إِي وَ اَللَّهِ قَالَ ذَلِكَ مُعَاوِيَةُ ثُمَّ قَالَ وَ مَعَكَ مَالٌ قَدْ دَفَنْتَ بَعْضَهُ فِي عَيْنِ اَلتَّمْرِ قَالَ صَدَقْتَ يَا أَمِيرَ اَلْمُؤْمِنِينَ لَقَدْ كَانَ ذَلِكَ قَالَ عَلِيٌّ عَلَيْهِ السَّلاَمُ يَا حَسَنُ ضُمَّهُ إِلَيْكَ فَأَنْزَلَهُ وَ أَحْسَنَ إِلَيْهِ فَلَمَّا كَانَ مِنَ اَلْغَدِ دَعَاهُ ثُمَّ قَالَ لِأَصْحَابِهِ إِنَّ هَذَا يَكُونُ فِي جَبَلِ اَلْأَهْوَازِ فِي أَرْبَعَةِ آلاَفٍ مُدَجِّجِينَ فِي اَلسِّلاَحِ فَيَكُونُونَ مَعَهُ حَتَّى يَقُومَ قَائِمُنَا أَهْلَ اَلْبَيْتِ فَيُقَاتِلُ مَعَهُ. (الخرائج و الجرائح ج۱ص۱۸۵)
امام صادق(ع) فرمود: شخصی به نام جُبَیر، خزانهدار معاویه بود و مادر پیری داشت که در کوفه زندگی میکرد. به معاویه گفت: مادر پیرم در کوفه است و دلم برایش تنگ شده، اجازه بدهید بروم و او را ملاقات کنم و حق مادری را ادا نمایم. معاویه گفت: کوفه؟ آنجا علی بن ابیطالب همه را سحر میکند؛ میترسم تو را هم فریب دهد! جبیر گفت: من با علی چه کار دارم؟! میروم و مادرم را زیارت میکنم و بر میگردم. معاویه اجازه داد. جبیر آمد تا به عینالتمر رسید. و مقدار پولی که همراه آورده بود در آنجا دفن کرد. مأموران علی(ع) او را گرفتند و پیش وی آوردند. وقتی که چشم علی(ع) به او افتاد، فرمود: ای جبیر! تو گنجی از گنجهای خدا هستی! معاویه به تو گفته است که من ساحر هستم؟ جبیر گفت: به خدا سوگند! بله. امام فرمود: پیش تو مقداری پول بود که قسمتی از آن را در عینالتمر، مخفی کردی؟ جبیر گفت: بله یا امیرالمؤمنین!. علی(ع) رو کرد به حسن کرد و فرمود: یا حسن! او را به خانهٔ خود ببر و به او نیکی کن. فردای آن روز، علی(ع) او را صدا کرد و در جمع اصحابش فرمود: در زمان رجعت این شخص از اهواز با چهار هزار مسلح میآید و کنار قائم ما میجنگد.
سَعْدٌ اَلْخَفَّافُ عَنْ زَاذَانَ أَبِي عَمْرٍو : قُلْتُ يَا زَاذَانُ إِنَّكَ لَتَقْرَأُ اَلْقُرْآنَ فَتُحْسِنُ قِرَاءَتَهُ فَعَلَى مَنْ قَرَأْتَ فَتَبَسَّمَ ثُمَّ قَالَ إِنَّ أَمِيرَ اَلْمُؤْمِنِينَ عَلَيْهِ السَّلاَمُ مَرَّ بِي وَ أَنَا أُنْشِدُ اَلشِّعْرَ وَ كَانَ لِي خُلُقٌ حَسَنٌ فَأَعْجَبَهُ صَوْتِي فَقَالَ يَا زَاذَانُ هَلاًّ بِالْقُرْآنِ قُلْتُ وَ كَيْفَ لِي بِالْقُرْآنِ فَوَ اَللَّهِ مَا أَقْرَأُ مِنْهُ إِلاَّ بِقَدْرِ مَا أُصَلِّي بِهِ قَالَ فَادْنُ مِنِّي فَدَنَوْتُ مِنْهُ فَتَكَلَّمَ فِي أُذُنِي بِكَلاَمٍ مَا عَرَفْتُهُ وَ لاَ عَلِمْتُ مَا يَقُولُ ثُمَّ قَالَ لِي اِفْتَحْ فَاكَ فَنَفَلَ فِي فِيَّ فَوَ اَللَّهِ مَا زَالَتْ قَدَمِي مِنْ عِنْدِهِ حَتَّى حَفِظْتُ اَلْقُرْآنَ بِإِعْرَابِهِ وَ هَمْزِهِ وَ مَا اِحْتَجْتُ أَنْ أَسْأَلَ عَنْهُ أَحَداً بَعْدَ مَوْقِفِي ذَلِكَ قَالَ سَعْدٌ فَقَصَصْتُ قِصَّةَ زَاذَانَ عَلَى أَبِي جَعْفَرٍ عَلَيْهِ السَّلاَمُ قَالَ صَدَقَ زَاذَانُ إِنَّ أَمِيرَ اَلْمُؤْمِنِينَ عَلَيْهِ السَّلاَمُ دَعَا لِزَاذَانَ بِالاِسْمِ اَلْأَعْظَمِ اَلَّذِي لاَ يُرَدُّ. (الخرائج و الجرائح ج۱ص۱۹۵)
سعد خَفّاف میگوید: به زاذان گفتم: تو قرآن را خوب تلاوت میکنی، چگونه یاد گرفتی؟ تبسمی کرد و گفت: روزی امیرمؤمنان(ع) از کنار من گذشت و من شعر میخواندم و اخلاق خوبی داشتم. از صدایم خوشش آمد. فرمود: ای زاذان! چرا قرآن حفظ نکردهای؟ گفتم: بیش از دو سوره که در نماز میخوانم، از قرآن چیزی نمیدانم. فرمود: نزدیک بیا. پس نزدیک او رفتم. در گوشم چیزهایی گفت که نفهمیدم چیست. سپس فرمود: دهانت را باز کن، از آب دهان مبارک خود در دهان من انداخت. به خدا سوگند وقتی که از کنار او برخاستم تمام قرآن را با اعرابش حفظ بودم، بعد از آن هیچ مشکلی نداشتم که از آن بپرسم. سعد میگوید: داستان زاذان را برای امام باقر(ع) نقل کردم فرمود: زاذان راست میگوید: علی(ع) با اسم اعظمی که هیچ وقت رد نمیشود، برای زاذان دعا نمود.
رَوَى دَاوُدُ اَلْعَطَّارُ قَالَ: قَالَ رَجُلٌ سَأَلَنِي رَجُلٌ مِنْ صَحَابَةِ أَمِيرِ اَلْمُؤْمِنِينَ عَلَيْهِ السَّلَامُ فَقَالَ لِي اِنْطَلِقْ حَتَّى نُسَلِّمَ عَلَى أَمِيرِ اَلْمُؤْمِنِينَ عَلَيْهِ السَّلَامُ وَ قَالَ لَا أُحِبُّ ذَلِكَ فَلَمْ يَزَلْ بِي حَتَّى أَتَيْتُ مَعَهُ فَسَلَّمْنَا عَلَيْهِ. فَرَفَعَ أَمِيرُ اَلْمُؤْمِنِينَ عَلَيْهِ السَّلَامُ اَلدِّرَّةَ فَضَرَبَ بِهَا سَاقِي فَنَزَوْتُ فَقَالَ اُنْزُ اُنْزُ إِنَّكَ مُكْرَهٌ إِنَّكَ مَيْسَرَةُ. ثُمَّ ذَهَبَ فَقِيلَ لَهُ صَنَعَ بِكَ أَمِيرُ اَلْمُؤْمِنِينَ مَا لَمْ يَصْنَعْ بِأَحَدٍ. قَالَ إِنِّي كُنْتُ مَمْلُوكاً لَآلِ فُلَانٍ وَ كَانَ اِسْمِي مَيْسَرَةَ فَفَارَقْتُهُمْ وَ اِدَّعَيْتُ إِلَى مَنْ لَسْتُ أَنَا مِنْهُ فَسَمَّانِي أَمِيرُ اَلْمُؤْمِنِينَ بِاسْمِي. (الخرائج و الجرائح ج۱ص۱۹۵)
راوی گوید: مردی گفت یکی از یاران علی(ع) به من گفت: بیا با هم برویم و به امیرالمؤمنین سلام کنیم! خوشم نیامد، ولی رفتیم و به او سلام کردیم. حضرت تازیانه را بلند کرد و به پایم زد. ترسیدم، فرمود: دور شو، دور شو، تو با اکراه به اینجا آمدهای نه با رضایت دل! تو میسره هستی. وقتی که رفت به او گفتند: امیرالمؤمنین با تو کاری کرد که با هیچ کس نکرده بود! گفت: من غلام خانوادهٔ فلان بودم و اسم من میسره بود. از آنها جدا شدم و ادّعا کردم که من غلامشان نیستم. ولی علی(ع) مرا به اسم واقعی خودم صدا کرد.
عَوْفُ بْنُ مَرْوَانَ قَالَ: إِنَّ رَاكِباً قَدِمَ مِنَ اَلشَّامِ فَأَفْشَى فِي اَلْكُوفَةِ أَنَّ مُعَاوِيَةَ مَاتَ فَجِيءَ بِالرَّجُلِ إِلَى عَلِيٍّ عَلَيْهِ السَّلَامُ فَقَالَ أَنْتَ شَهِدْتَ مَوْتَ مُعَاوِيَةَ قَالَ نَعَمْ كُنْتُ فِيمَنْ دَفَنَهُ. فَقَالَ لَهُ عَلِيٌّ إِنَّكَ كَاذِبٌ فَقَالَ اَلْقَوْمُ أَ هُوَ يَكْذِبُ قَالَ نَعَمْ لِأَنَّ مُعَاوِيَةَ لَا يَمُوتُ حَتَّى يَمْلِكَ هَذِهِ اَلْأُمَّةَ وَ يَفْعَلَ كَذَا وَ يَفْعَلَ كَذَا بَعْدَ مَا مَلَكَ. فَقَالَ اَلْقَوْمُ فَلِمَ تُقَاتِلُهُ وَ أَنْتَ تَعْلَمُ أَنَّهُ سَيَبْلُغُ هَذَا قَالَ لِلْحُجَّةِ. (الخرائج و الجرائح ج۱ص۱۹۸)
راوی گوید: راکبی از شام آمد و در کوفه فریاد برآورد که معاویه مرده! او را نزد امیرمؤمنان (ع) بردند. علی(ع) به او گفت: تو خودت شاهدِ مرگ معاویه بودی؟ آن شخص گفت: بله؛ من در میان کسانی بودم که او را دفن کردند. امیرمؤمنان(ع) فرمود: دروغ میگویی! اطرافیان گفتند: دروغ میگوید؟ امیرمؤمنان(ع) فرمود: بله دروغ میگوید؛ چون معاویه نمیمیرد تا حاکمِ این امّت شود و چنین و چنان کند! گفتند: پس چرا با او میجنگی، وقتی میدانی که آخرش پیروز میشود؟! فرمود: تا حجّت بر همه تمام شود.
عَنْ مِينَا قَالَ: سَمِعَ عَلِيٌّ عَلَيْهِ السَّلَامُ ضَوْضَاءَ فِي عَسْكَرِهِ فَقَالَ مَا هَذَا قَالُوا هَلَكَ مُعَاوِيَةُ قَالَ كَلَّا وَ اَلَّذِي نَفْسِي بِيَدِهِ لَنْ يَهْلِكَ حَتَّى تَجْتَمِعَ عَلَيْهِ هَذِهِ اَلْأُمَّةُ. فَقَالُوا فَبِمَ تُقَاتِلُهُ قَالَ أَلْتَمِسُ اَلْعُذْرَ فِيمَا بَيْنِي وَ بَيْنَ الله. (الخرائج و الجرائح ج۱ص۱۹۸)
راوی گوید: روزی در صفّین، در میانهٔ نبرد، علی(ع) صدای هیاهویی از جایی از لشکرش شنید. فرمود: هیاهو برای چیست؟! گفتند: میگویند معاویه کشته شده! فرمود: ابداً! قسم به آنکه جانم بدست او ست، معاویه زنده میماند تا بر تمام این امّت حاکم شود. گفتند: پس وقتی قرار است بر ما پیروز شود، برای چه با او میجنگی؟! فرمود: تا پیش خدا معذور باشم!
قَالَ عَلَيْهِ اَلسَّلَامُ لِطَلْحَةَ وَ اَلزُّبَيْرِ حِينَ اِسْتَأْذَنَاهُ فِي اَلْخُرُوجِ إِلَى اَلْعُمْرَةِ لَا وَ اَللَّهِ مَا تُرِيدَانِ اَلْعُمْرَةَ وَ لَكِنْ تُرِيدَانِ اَلْبَصْرَةَ. وَ قَالَ عَلَيْهِ السَّلَامُ لاِبْنِ عَبَّاسٍ وَ هُوَ يُخْبِرُهُ بِهِ عَنِ اِسْتِيذَانِهِمَا لَهُ فِي اَلْعُمْرَةِ إِنِّي أَذِنْتُ لَهُمَا مَعَ عِلْمِي بِمَا اِنْطَوَيَا عَلَيْهِ مِنَ اَلْغَدْرِ فَاسْتَظْهَرْتُ بِاللَّهِ عَلَيْهِمَا وَ إِنَّ اَللَّهَ سَيَرُدُّ كَيْدَهُمَا بِهِمَا وَ يُظْفِرُنِي بِهِمَا وَ كَانَ كَمَا قَالَ. (الخرائج و الجرائح ج۱ص۱۹۹)
امیرمؤمنان(ع) وقتی طلحه و زبیر از او اذن خروج برای عمره خواستند، به آنها فرمود: شما به عمره نمیروید، به بصره میروید. و وقتی که خبر اجازه گرفتن آنها را به ابن عباس میگفت، فرمود: من به آنها اجازه دادم با اینکه میدانم آنها چه حیلهای در سر دارند. خدا کید و حیلهٔ آنها را به خود شان برمیگرداند و مرا بر آنها پیروز میکند.
قَالَ بِذِي قَارٍ وَ هُوَ جَالِسٌ لِأَخْذِ اَلْبَيْعَةِ: يَأْتِيكُمْ مِنْ قِبَلِ اَلْكُوفَةِ أَلْفُ رَجُلٍ لَا يَزِيدُونَ رَجُلاً وَ لَا يَنْقُصُونَ رَجُلاً يُبَايِعُونِّي عَلَى اَلْمَوْتِ. قَالَ اِبْنُ عَبَّاسٍ فَجَزِعْتُ لِذَلِكَ وَ خِفْتُ أَنْ يَنْقُصَ اَلْقَوْمُ عَنِ اَلْعَدَدِ أَوْ يَزِيدُوا عَلَيْهِ فَيَفْسُدَ اَلْأَمْرُ عَلَيْنَا وَ إِنِّي أُحْصِي اَلْقَوْمَ فَاسْتَوْفَيْتُ عَدَدَهُمْ تِسْعَمِائَةِ رَجُلٍ وَ تِسْعَةً وَ تِسْعِينَ رَجُلاً ثُمَّ اِنْقَطَعَ مَجِيءُ اَلْقَوْمِ فَقُلْتُ إِنَّا لِلَّهِ وَ إِنَّا إِلَيْهِ رَاجِعُونَ مَا ذَا حَمَلَهُ عَلَى مَا قَالَ. فَبَيْنَا أَنَا مُفَكِّرٌ فِي ذَلِكَ إِذْ رَأَيْتُ شَخْصاً قَدْ أَقْبَلَ حَتَّى دَنَا وَ هُوَ رَاجِلٌ عَلَيْهِ قَبَاءُ صُوفٍ وَ مَعَهُ سَيْفٌ وَ تُرْسٌ وَ إِدَاوَةٌ فَقَرُبَ مِنْ أَمِيرِ اَلْمُؤْمِنِينَ عَلَيْهِ السَّلَامُ فَقَالَ أُمْدُدْ يَدَيْكَ أُبَايِعْكَ فَقَالَ عَلِيٌّ عَلَيْهِ السَّلَامُ وَ عَلَى مَا تُبَايِعُنِي قَالَ عَلَى اَلسَّمْعِ وَ اَلطَّاعَةِ وَ اَلْقِتَالِ بَيْنَ يَدَيْكَ حَتَّى أَمُوتَ أَوْ يَفْتَحَ اَللَّهُ عَلَيْكَ فَقَالَ مَا اِسْمُكَ قَالَ أُوَيْسٌ قَالَ أُوَيْسٌ اَلْقَرَنِيُّ قَالَ نَعَمْ قَالَ اَللَّهُ أَكْبَرُ أَخْبَرَنِي حَبِيبِي رَسُولُ اَللَّهِ صَلَّى اَللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ أَنِّي أُدْرِكُ رَجُلاً مِنْ أُمَّتِهِ يُقَالُ لَهُ أُوَيْسٌ اَلْقَرَنِيُّ يَكُونُ مِنْ حِزْبِ اَللَّهِ وَ رَسُولِهِ وَ يَمُوتُ عَلَى اَلشَّهَادَةِ يَدْخُلُ فِي شَفَاعَتِهِ مِثْلُ رَبِيعَةَ وَ مُضَرَ قَالَ اِبْنُ عَبَّاسٍ فَسُرِّيَ عَنِّي. (الخرائج و الجرائح ج۱ص۲۰۰)
ابن عباس گوید: وقتی که امیرمؤمنان(ع) در ذیقار(میانهٔ راه بصره به کوفه) نشسته بود و بیعت میگرفت، فرمود: از طرف کوفه امروز هزار نفر میآیند؛ نه یك نفر کم و نه یك نفر زیاد و با من بر مرگ بیعت میکنند. ابن عباس میگوید: من مضطرب شدم و ترسیدم شاید یکی کم یا زیاد باشد و در آن صورت ما چه کنیم! وقتی آنها آمدند، آنان را شمردم، تا ۹۹۹ نفر رسید و دیگر کسی نیامد. گفتم: إِنَّا لِلَّهِ وَ إِنَّا إِلَيْهِ رَاجِعُونَ! چرا حضرت این گونه گفت!؟ در فکر بودم که شخصی را دیدم پیاده میآید. آمد و نزدیك شد. قبای پشمین بر تن داشت و با خود، شمشیر، سپر و مشك آبی حمل میکرد. وقتی پیش علی(ع) رسید، گفت: دستت را دراز کن تا بیعت کنم! حضرت فرمود: بر چه بیعت میکنی؟ گفت: بر اینکه از تو اطاعت کنم و در کنارت بجنگم تا شهید شوم یا آنکه خدا تو را پیروز گرداند. حضرت فرمود: اسمت چیست؟ گفت: اویس. حضرت پرسید: اویس قرنی؟ گفت: آری. در این هنگام حضرت تکبیر گفت و فرمود: حبیبم رسول خدا(ص) به من خبر داده بود که شخصی را درك میکنم که اسمش اویس قرنی است، او از حزب خدا و از حزب پیامبر است و در نهایت شهید میشود و با شفاعت او قبیلههایی چون رَبیعه و مُضَر به بهشت میروند.
وَ مِنْهَا: أَنَّهُ لَمَّا بَلَغَهُ مَا صَنَعَ بُسْرُ بْنُ أَرْطَاةَ بِالْيَمَنِ قَالَ عَلَيْهِ السَّلَامُ اَللَّهُمَّ إِنَّ بُسْراً بَاعَ دِينَهُ بِالدُّنْيَا فَاسْلُبْهُ عَقْلَهُ. فَبَقِيَ بُسْرٌ حَتَّى اِخْتَلَطَ فَاتُّخِذَ لَهُ سَيْفٌ مِنْ خَشَبٍ يَلْعَبُ بِهِ حَتَّى مَاتَ. (الخرائج و الجرائح ج۱ص۲۰۱)
چون به علی(ع) خبر رسید که بُسر بن أَرطاة از طرف معاویه به سوی یمن تاخته و آنجا را به آتش کشیده و تاراج کرده، دلش شکست و دست به دعا برداشت و گفت: خدایا بُسر دینش را به دنیا فروخت! عقلش را بستان! سرانجام، بُسر دیوانه شد. پیوسته بدنبال شمشیر بود و اگر شمشیر دستش بود مردم را میکشت. پس شمشیری چوبین به دستش داده بودند و پیوسته برمیخاست و با شمشیر چوبین در خیال خود، جنگ میکرد. آنقدر تقلّا کرد تا مرد.
أُتِيَ عُمَرُ بِأَسِيرٍ فِي عَهْدِهِ فَعَرَضَ عَلَيْهِ اَلْإِسْلَامَ فَأَبَى فَأَمَرَ بِقَتْلِهِ قَالَ لَا تَقْتُلُونِي وَ أَنَا عَطْشَانُ فَجَاءُوا بِقَدَحٍ مَلَآنَ مَاءً فَقَالَ لِيَ اَلْأَمَانُ إِلَى أَنْ أَشْرَبَ قَالَ عُمَرُ نَعَمْ فَأَرَاقَ اَلْمَاءَ عَلَى اَلْأَرْضِ فَنَشَفَتْهُ قَالَ عُمَرُ اُقْتُلُوهُ فَإِنَّهُ اِحْتَالَ. فَقَالَ عَلِيُّ بْنُ أَبِي طَالِبٍ عَلَيْهِ السَّلَامُ لَا يَجُوزُ لَكَ قَتْلُهُ وَ قَدْ آمَنْتَهُ قَالَ مَا أَفْعَلُ بِهِ قَالَ اِجْعَلْهُ لِرَجُلٍ مِنَ اَلْمُسْلِمِينَ بِقِيمَةِ عَدْلٍ قَالَ وَ مَنْ يَرْغَبُ فِيهِ قَالَ أَنَا قَالَ هُوَ لَكَ فَأَخَذَ أَمِيرُ اَلْمُؤْمِنِينَ عَلَيْهِ السَّلَامُ اَلْقَدَحَ بِكَفِّهِ فَدَعَا فَإِذَا ذَلِكَ اَلْمَاءُ اِجْتَمَعَ فِي اَلْقَدَحِ فَأَسْلَمَ لِذَلِكَ فَأَعْتَقَهُ أَمِيرُ اَلْمُؤْمِنِينَ عَلَيْهِ اَلسَّلَامُ فَلَزِمَ اَلْمَسْجِدَ وَ اَلتَّعَبُّدَ. فَلَمَّا قَتَلَ أَبُو لُؤْلُؤَةَ عُمَرَ ظَنَّ عُبَيْدُ اَللَّهِ بْنُ عُمَرَ أَنَّ اَلْهُرْمُزَانَ قَتَلَ أَبَاهُ فَدَخَلَ اَلْمَسْجِدَ وَ قَتَلَهُ فَعَرَّفُوا عُمَرَ حَالَهُ فَقَالَ أَخْطَأَ قَتَلَنِي أَبُو لُؤْلُؤَةَ اَلْهُرْمُزَانُ مَوْلَى عَلِيِّ بْنِ أَبِي طَالِبٍ وَ لَا يُوصِي إِلاَّ بِقَتْلِ عُبَيْدِ اَللَّهِ فَتُوُفِّيَ عُمَرُ وَ قَامَ عُثْمَانُ فَلَمْ يَقْتُلْ عُبَيْدَ اَللَّهِ وَ قَالَ عَلِيٌّ عَلَيْهِ اَلسَّلَامُ إِنْ مَكَّنَنِيَ اَللَّهُ مِنْهُ لَأَقْتُلَهُ فَلَمَّا قُتِلَ عُثْمَانُ هَرَبَ عُبَيْدُ اَللَّهِ إِلَى مُعَاوِيَةَ وَ ظَفِرَ بِهِ بِصِفِّينَ فَقَتَلَهُ وَ هُوَ مُتَقَلِّدٌ بِسَيْفَيْنِ. (الخرائج و الجرائح ج۱ص۲۱۲)
در زمان خلافت عمر، اسیری را آوردند و اسلام را بر او عرضه کردند ولی او نپذیرفت. عمر دستور داد او را بکشند. اسیر گفت: تشنه هستم مرا نکشید! ظرفی پر از آب برایش آوردند. اسیر گفت: در امان هستم آب بخورم؟ عمر گفت: آری. اسیر آب را به زمین ریخت و عمر گفت: او را بکشید؛ چون نیرنگ کرد. علی(ع) در مجلس حضور داشت؛ فرمود: نمیتوانید او را بکشید؛ چون به او امان دادید. عمر گفت: با او چه باید بکنم؟ حضرت فرمود: با قیمت عادلانه به یکی از مسلمانان بفروش. عمر گفت: چه کسی او را میخرد؟ حضرت فرمود: من. عمر گفت: مال تو باشد. علی(ع) ظرف را به دستش گرفت و دعا کرد، آب در ظرف جمع شد. اسیر با دیدن این صحنه مسلمان شد. حضرت نیز او را آزاد کرد و او همیشه ملازم مسجد بود و عبادت میکرد و او همان هرمزان بود. وقتی که ابو لؤلؤ عمر را ضربت زد، عبید الله بن عمر خیال کرد هرمزان او را کشته است. از این رو وارد مسجد شد و او را کشت و جریان را به عمر گفتند. عمر گفت: اشتباه کرده است و ابو لؤلؤ به او ضربت زده. سپس وصیّت کرد، عبید الله را قصاص کنند. امّا وقتی عمر از دنیا رفت و عثمان خلیفه شد، عبید الله را قصاص نکرد. علی(ع) فرمود: اگر من خلیفه میشدم او را میکشتم. وقتی که عثمان کشته شد، عبید الله به سوی معاویه گریخت و در جنگ صفین در حالی که دو شمشیر حمایل داشت، علی(ع) او را کشت.
عَنْ أَبِي هَاشِمٍ اَلْجَعْفَرِيِّ عَنْ أَبِيهِ عَنِ اَلصَّادِقِ عَلَيْهِ السَّلَامُ قَالَ : لَمَّا فَرَغَ عَلِيٌّ عَلَيْهِ السَّلَامُ مِنْ وَقْعَةِ صِفِّينَ وَقَفَ عَلَى شَاطِئِ اَلْفُرَاتِ وَ قَالَ أَيُّهَا اَلْوَادِي مَنْ أَنَا فَاضْطَرَبَ وَ تَشَقَّقَتْ أَمْوَاجُهُ وَ قَدْ نَظَرَ اَلنَّاسُ وَ قَدْ سَمِعُوا مِنَ اَلْفُرَاتِ صَوْتاً أَشْهَدُ أَنْ لَا إِلَهَ إِلاَّ اَللَّهُ وَ أَنَّ مُحَمَّداً رَسُولُ اَللَّهِ وَ أَنَّ عَلِيّاً أَمِيرَ اَلْمُؤْمِنِينَ حُجَّةُ اَللَّهِ عَلَى خَلْقِهِ. (الخرائج و الجرائح ج۱ص۲۳۱)
امام صادق(ع) فرمود: هنگامی که علی(ع) از غائلهٔ صفین فارغ شد، در ساحل فرات ایستاد و فرمود: ای وادی! من کیستم؟ رود مضطرب شد و امواج به هم خوردند و مردم نگاه میکردند. صدایی از فرات شنیدند که گفت: اشهد ان لا اله الا الله و ان محمّدا رسول الله و ان علیّا امیرالمؤمنین حجة الله علی خلقه.
عَنْ يَحْيَى بْنِ هَرْثَمَةَ عَنْ عَلِيِّ بْنِ أَبِي طَالِبٍ : لَيْسَ مِنَ اَلْأَرْضِ بُقْعَةٌ إِلاَّ وَ هِيَ قَبْرٌ أَوْ سَتَكُونُ قَبْراً. (الخرائج و الجرائح ج۱ص۳۹۳)
امیرمؤمنان(ع) فرمود: در زمین، بُقعهای نیست مگر آنکه قبر کسی است یا بعداً کسی در آنجا دفن خواهد شد.
أَنَّ عَلِيّاً عَلَيْهِ السَّلَامُ رَأَى اَلْحَسَنَ اَلْبَصْرِيَّ يَتَوَضَّأُ فِي سَاقِيَةٍ فَقَالَ أَسْبِغْ طَهُورَكَ يَا كفتي قَالَ لَقَدْ قَتَلْتَ بِالْأَمْسِ رِجَالاً كَانُوا يُسْبِغُونَ اَلْوُضُوءَ قَالَ وَ إِنَّكَ لَحَزِينٌ عَلَيْهِمْ قَالَ نَعَمْ قَالَ فَأَطَالَ اَللَّهُ حُزْنَكَ قَالَ أَيُّوبُ اَلسِّجِسْتَانِيُّ فَمَا رَأَيْنَا اَلْحَسَنَ قَطُّ إِلاَّ حَزِيناً كَأَنَّهُ يَرْجِعُ عَنْ دَفْنِ حَمِيمٍ أَوْ كَأَنَّهُ خَزَنْدَجٌ ضَلَّ حِمَارُهُ. فَقُلْنَا لَهُ فِي ذَلِكَ فَقَالَ عَمِلَ فِيَّ دَعْوَةُ اَلرَّجُلِ اَلصَّالِحِ. (الخرائج و الجرائح ج۲ص۵۴۷)
فردای جنگ نهروان، علی(ع) حسن بصری را دید که با آب کم وضو میگیرد. به او فرمود: ای نادان! وضویت را پر آب ساز. حسن بصری گفت: کسانی را که پر آب وضو میگرفتند، دیروز کشتی!! حضرت فرمود: برای آنها غمگین هستی؟ گفت: آری. حضرت فرمود: خدا غمت را طولانی گرداند. ایوب سجستانی میگوید: بعد از آن، حسن را همیشه غمگین میدیدیم؛ مانند اینکه از دفن عزیزی بر میگردد و یا مانند مکاری که الاغ خود را گم کرده باشد. علت را از او پرسیدیم. گفت: نفرین مرد صالحی در من مؤثر واقع شد.
وَ مِنْهَا: أَنَّ قَصَّاباً بَاعَ لَحْماً مِنْ جَارِيَةِ إِنْسَانٍ وَ كَانَ حَافَ عَلَيْهَا فَبَكَتْ وَ خَرَجَتْ وَ رَأَتْ عَلِيّاً فَشَكَتْهُ إِلَيْهِ فَمَشَى مَعَهَا إِلَيْهِ وَ دَعَاهُ إِلَى اَلْإِنْصَافِ فِي حَقِّهَا وَ كَانَ يَعِظُهُ وَ يَقُولُ يَنْبَغِي أَنْ يَكُونَ اَلضَّعِيفُ عِنْدَكَ بِمَنْزِلَةِ اَلْقَوِيِّ فَلَا تَظْلِمِ اَلْجَارِيَةَ. وَ لَمْ يَكُنِ اَلْقَصَّابُ يَعْرِفُ عَلِيّاً فَرَفَعَ يَدَهُ فَقَالَ اُخْرُجْ أَيُّهَا اَلرَّجُلُ. فَخَرَجَ عَلَيْهِ اَلسَّلَامُ وَ لَمْ يَتَكَلَّمْ بِشَيْءٍ فَقِيلَ لَهُ هَذَا عَلِيُّ بْنُ أَبِي طَالِبٍ عَلَيْهِ السَّلَامُ فَخَرَجَ إِلَى أَمِيرِ اَلْمُؤْمِنِينَ مُعْتَذِراً فَدَعَا عَلَيْهِ اَلسَّلَامُ لَهُ. (الخرائج و الجرائح ج۲ص۷۵۸)
قصابی گوشتی را به کنیزی فروخت و به او ظلم کرد. کنیز گریست و از دکان او خارج شد و علی(ع) را دید و از قصّاب شکایت کرد. حضرت با او به دکان قصّاب رفت و به او گفت که دربارهٔ کنیز انصاف کند و او را موعظه کرد و فرمود: نزد تو باید ضعیف مانند قوی باشد. ولی قصّاب که علی(ع) را نمیشناخت، تندی کرد و گفت: ای مرد! خارج شو. حضرت بیآنکه غضب کند از دکّان خارج شد و چیزی نگفت. به قصّاب گفتند: این علی بن أبی طالب بود. قصّاب که چنین شنید، در پی امیرمؤمنان(ع) شتافت و عذرخواهی نمود و حضرت هم برای او دعا کرد.
إِنَّهُ عَلَيْهِ اَلسَّلَامُ لَمَّا خَرَجَ إِلَى صِفِّينَ وَ كَانَ بَيْنَهُ وَ بَيْنَ دِمَشْقَ مِائَةُ فَرْسَخٍ وَ أَكْثَرُ وَ قَدْ نَزَلَ بِبَرِّيَّةٍ وَ كَانَ يُصَلِّي فِيهَا فَلَمَّا فَرَغَ وَ رَفَعَ رَأْسَهُ مِنْ سَجْدَةِ اَلشُّكْرِ قَالَ أَسْمَعُ صَوْتَ بُوقِ اَلتَّبْرِيزِ لِمُعَاوِيَةَ مِنْ دِمَشْقَ. (الخرائج و الجرائح ج۲ص۹۱۶)
امیرمؤمنان(ع) به سوی صفین حرکت کرد. در حالی که بین او و دمشق، صد فرسخ یا بیشتر فاصله بود، در بیابانی فرود آمد و در آنجا نماز خواند. وقتی از نماز فارغ شد و سرش را از سجدهٔ شکر برداشت، فرمود: صدای بوق و شیپوری که برای خروج سپاهیان معاویه از دمشق میکوبند را میشنوم.