دُرّ نجف

کلام الامیر — جلد سوم

المناقب لإبن شهرآشوب

حَدَّثَ أَبُو هُرَيْرَةَ : أَنَّهُ كَانَ فِي اَلْمَدِينَةِ مَجَاعَةٌ وَ مَرَّ بِي يَوْمٌ وَ لَيْلَةٌ لَمْ أَذُقْ شَيْئاً وَ سَأَلْتُ أَبَا بَكْرٍ آيَةً أَعْرِفُ بِتَأْوِيلِهَا مِنْهُ وَ مَضَيْتُ مَعَهُ إِلَى بَابِهِ وَ رَدَعَنِي وَ اِنْصَرَفْتُ جَائِعاً يَوْمِي وَ أَصْبَحْتُ وَ سَأَلْتُ عُمَرَ آيَةً كُنْتُ أَعْرِفُ مِنْهُ بِهَا فَصَنَعَ كَمَا صَنَعَ أَبُو بَكْرٍ فَجِئْتُ فِي اَلْيَوْمِ اَلثَّالِثِ إِلَى عَلِيٍّ وَ سَأَلْتُهُ مَا يَعْلَمُهُ فَقَطْ فَلَمَّا أَرَدْتُ أَنْ أَنْصَرِفَ دَعَانِي إِلَى بَيْتِهِ فَأَطْعَمَنِي رَغِيفَيْنِ وَ سَمْناً فَلَمَّا شَبِعْتُ اِنْصَرَفْتُ إِلَى رَسُولِ اَللَّهِ فَلَمَّا بَصُرَ بِي ضَحِكَ فِي وَجْهِي وَ قَالَ أَنْتَ تُحَدِّثُنِي أَمْ أُحَدِّثُكَ ثُمَّ قَصَّ عَلَيَّ مَا جَرَى وَ قَالَ لِي جَبْرَئِيلُ عَرَّفَنِي. (المناقب لإبن شهرآشوب ج۲ص۷۳)

راوی گوید: در زمان رسول خدا(ص) گرسنگی بیداد میکرد. روز و شبی گذشت و من چیزی پیدا نکردم بخورم. به بهانهٔ شنیدن آیه‌ای که خودم بهتر از ابوبکر آنرا و تأویلش را میدانستم، با وی هم‌کلام و هم‌راه شدم و تا درب خانه‌اش با او رفتم. اما مرا به خانه دعوت نکرد و خداحافظی کرد و وارد خانه شد و در را بست. من گرسنه به خانه برگشتم و فردا عُمر را دیدم و باز به همان بهانه همراهش شدم و تا درِ خانه‌اش با او رفتم. اما او هم همان کار ابوبکر را کرد و مرا دعوت نکرد و از من جدا شد. روز سوم به علی بن ابیطالب(ع) برخوردم و چیزی از او پرسیدم و باب صحبت را بازکردم. خواستم خداحافظی کنم که مرا به خانه‌اش دعوت کرد و با دو قرص نان و کمی روغن از من پذیرایی نمود. سیر شدم و از او خداحافظی کردم. در برگشت، رسول خدا(ص) را دیدم. مرا که دید خندید و فرمود: جبرئیل به من گفت که چه شده!

عَاصِمُ بْنُ كُلَيْبٍ عَنْ أَبِيهِ وَ اَللَّفْظُ لَهُ عَنْ أَبِي هُرَيْرَةَ : أَنَّهُ جَاءَ رَجُلٌ إِلَى رَسُولِ اَللَّهِ صَلَّى اَللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ فَشَكَا إِلَيْهِ اَلْجُوعَ فَبَعَثَ رَسُولُ اَللَّهِ إِلَى أَزْوَاجِهِ فَقُلْنَ مَا عِنْدَنَا إِلاَّ اَلْمَاءُ فَقَالَ صَلَّى اَللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ مَنْ لِهَذَا اَلرَّجُلِ اَللَّيْلَةَ فَقَالَ أَمِيرُ اَلْمُؤْمِنِينَ عَلَيْهِ اَلسَّلَامُ أَنَا يَا رَسُولَ اَللَّهِ وَ أَتَى فَاطِمَةَ وَ سَأَلَهَا مَا عِنْدَكَ يَا بِنْتَ رَسُولِ اَللَّهِ فَقَالَتْ مَا عِنْدَنَا إِلاَّ قُوتُ اَلصَّبِيَةِ لَكِنَّا نُؤْثِرُ بِهِ ضَيْفَنَا فَقَالَ عَلِيٌّ يَا بِنْتَ مُحَمَّدٍ نَوِّمِي اَلصِّبْيَةَ وَ أَطْفِئِي اَلْمِصْبَاحَ وَ جَعَلَا يَمْضَغَانِ بِأَلْسِنَتِهِمَا وَ لَمَّا فَرَغَ مِنَ اَلْأَكْلِ أَتَتْ فَاطِمَةُ بِسِرَاجٍ فَوَجَدَتِ اَلْجَفْنَةَ مَمْلُوءَةً مِنْ فَضْلِ اَللَّهِ فَلَمَّا أَصْبَحَ صَلَّى مَعَ اَلنَّبِيِّ فَلَمَّا سَلَّمَ اَلنَّبِيُّ صَلَّى اَللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ مِنْ صَلَاتِهِ نَظَرَ إِلَى أَمِيرِ اَلْمُؤْمِنِينَ وَ بَكَى بُكَاءً شَدِيداً وَ قَالَ يَا أَمِيرَ اَلْمُؤْمِنِينَ لَقَدْ عَجِبَ اَلرَّبُّ مِنْ فِعْلِكُمُ اَلْبَارِحَةَ اِقْرَأْ وَ يُؤْثِرُونَ عَلىٰ أَنْفُسِهِمْ وَ لَوْ كٰانَ بِهِمْ خَصٰاصَةٌ أَيْ مَجَاعَةٌ وَ مَنْ يُوقَ شُحَّ نَفْسِهِ يَعْنِي عَلِيّاً وَ فَاطِمَةَ وَ اَلْحَسَنَ وَ اَلْحُسَيْنَ فَأُولٰئِكَ هُمُ اَلْمُفْلِحُونَ. (المناقب لإبن شهرآشوب ج۲ص۷۳)

غریبه‌ای از گرسنگی به رسول خدا(ص) پناه آورد. رسول خدا(ص) از زنانش پرسید: چیزی در خانه دارید؟ گفتند: جز آب چیزی نداریم. رسول خدا(ص) در مسجد فرمود: چه کسی این فرد را مهمان می‌کند؟ علی(ع) گفت: من؛ ای رسول خدا! و جلوتر به خانه آمد و به فاطمه(س) فرمود: در خانه چه داریم؟ فاطمه(س) گفت: فقط بقدری که بچه‌ها بخورند؛ اما مهمان را بر خود ترجیح میدهیم. علی(ع) فرمود: بچه‌ها را بخوابان و سفره را بگستران و چراغ را خاموش کن! علی و فاطمه با مهمان، کنار سفره نشستند و تظاهر به خوردن کردند تا خجالت نکشد و غذا بخورد. غذا خوردنش که تمام شد، فاطمه(س) چراغ آورد. دیدند ظرفها پر از غذا شده! فردا صبح، رسول خدا(ص) که نماز را خواند، به سمت علی(ع) برگشت و گریست و فرمود: خدا از کار دیشبِ شما، مباحات کرد و این آیات را نازل نمود: وَ يُؤْثِرُونَ عَلىٰ أَنْفُسِهِمْ وَ لَوْ كٰانَ بِهِمْ خَصٰاصَةٌ وَ مَنْ يُوقَ شُحَّ نَفْسِهِ فَأُولٰئِكَ هُمُ اَلْمُفْلِحُونَ. دیگران را بر خود ترجیح می‌دهند گرچه خود محتاج باشند و کسی که خودخواهی از او رخت بربندد، رستگار است.

أَبِي بَکْرٍ اَلشِّـیرازِيِّ بِإِسْـنادِهِ عَنْ مُقاتِلٍ عَنْ مُجاهِدٍ عَنِ اِبْنِ عَبّاسٍ : فِي قَوْلِهِ رِجالٌ لاٰ تُلْهِیهِمْ تِجارَةٌ وَ لاٰ بَیْعٌ عَنْ ذِکْرِ اَللّٰهِ إِلَی قَوْلِهِ بِغَیْرِ حِسابٍ قالَ هُوَ وَ اَللّٰهِ أَمِیرُ اَلْمُؤْمِنِینَ ثُمَّ قالَ بَعْدَ کَلامٍ ثُمَّ قالَ أَنَّ اَلنَّبِيَّ أَعْطَی عَلِیّاً یَوْماً ثَلاثَمِائَةِ دِینارٍ أُهْدِیَتْ إِلَیْهِ قالَ عَلِيٌّ فَأَخَذْتُها وَ قُلْتُ وَ اَللّٰهِ لَأَتَصَـدَّقَنَّ اَللَّیْلَةَ مِنْ هَذِهِ اَلدَّنانِیرِ صَدَقَةً یَقْبَلُها اَللّٰهُ مِنِّي فَلَمّا صَلَّیْتُ اَلْعِشاءَ اَلاٰخِرَةَ مَعَ رَسُولِ اَللّٰهِ أَخَذْتُ مِائَةَ دِینارٍ وَ خَرَجْتُ مِنَ اَلْمَسْجِدِ فَاسْتَقْبَلَتْنِي اِمْرَأَةٌ فَأَعْطَیْتُهَا اَلدَّنانِیرَ فَأَصْبَحَ اَلنّاسُ بِالْغَدِ یَقُولُونَ تَصَدَّقَ عَلِيٌّ اَللَّیْلَةَ بِمِائَةِ دِینارٍ عَلَی اِمْرَأَةٍ فاجِرَةٍ فَاغْتَمَمْتُ غَمّاً شَدِیداً فَلَمّا صَلَّیْتُ اَللَّیْلَةَ اَلْقابِلَةَ صَلاةَ اَلْعَتَمَةِ أَخَذْتُ مِائَةَ دِینارٍ وَ خَرَجْتُ مِنَ اَلْمَسْجِدِ وَ قُلْتُ وَ اَللّٰهِ لَأَتَصَـدَّقَنَّ اَللَّیْلَةَ بِصَـدَقَةٍ یَتَقَبَّلُها رَبِّي مِنِّي فَلَقِیتُ رَجُلاً فَتَصَـدَّقْتُ عَلَیْهِ بِدَنانِیرَ فَأَصْبَحَ أَهْلُ اَلْمَدِینَةِ یَقُولُونَ تَصَدَّقَ عَلِيٌّ اَلْبارِحَةَ بِمِائَةِ دِینارٍ عَلَی رَجُلٍ سـارِقٍ فَاغْتَمَمْتُ غَمّاً شَـدِیداً وَ قُلْتُ وَ اَللّٰهِ لَأَتَصَـدَّقَنَّ اَللَّیْلَةَ صَدَقَةً یَتَقَبَّلُها اَللّٰهُ مِنِّي فَصَلَّیْتُ اَلْعِشـاءَ اَلاٰخِرَةَ مَعَ رَسُـولِ اَللّٰهِ صَلَّی اَللّٰهُ عَلَیْهِ وَ آلِهِ ثُمَّ خَرَجْتُ مِنَ اَلْمَسْـجِدِ وَ مَعِي مِائَةُ دِینارٍ فَلَقِیتُ رَجُلاً فَأَعْطَیْتُهُ إِیّاها فَلَمّا أَصْـبَحْتُ قالَ أَهْلُ اَلْمَدِینَةِ تَصَدَّقَ عَلِيٌّ اَلْبارِحَةَ بِمِائَةِ دِینارٍ عَلَی رَجُلٍ غَنِيٍّ فَاغْتَمَمْتُ غَمّاً شَـدِیداً فَأَتَیْتُ رَسُولَ اَللّٰهِ فَخَبَّرْتُهُ فَقالَ لِي یا عَلِيُّ هَذا جَبْرَئِیلُ یَقُولُ لَکَ إِنَّ اَللّٰهَ عَزَّ وَ جَلَّ قَدْ قَبِلَ صَدَقاتِکَ وَ زَکّی عَمَلَکَ إِنَّ اَلْمِائَةَ دِینارٍ اَلَّتِي تَصَدَّقْتَ بِها أَوَّلَ لَیْلَةٍ وَقَعَتْ فِي یَدَيِ اِمْرَأَةٍ فاسِدَةٍ فَرَجَعَتْ إِلَی مَنْزِلِها وَ تابَتْ إِلَی اَللّٰهِ عَزَّ وَ جَلَّ مِنَ اَلْفَسادِ وَ جَعَلَتْ تِلْکَ اَلدَّنانِیرَ رَأْسَ مالِها وَ هِيَ فِي طَلَبِ بَعْلٍ تَتَزَوَّجُ بِهِ وَ إِنَّ اَلصَّدَقَةَ اَلثّانِیَةَ وَقَعَتْ فِي یَدَيْ سارِقٍ فَرَجَعَ إِلَی مَنْزِلِهِ وَ تابَ إِلَی اَللّٰهِ مِنْ سَرِقَتِهِ وَ جَعَلَ اَلدَّنانِیرَ رَأْسَ مالِهِ یَتَّجِرُ بِها وَ إِنَّ اَلصَّدَقَةَ اَلثّالِثَةَ وَقَعَتْ فِي یَدَيْ رَجُلٍ غَنِيٍّ لَمْ یُزَکِّ مالَهُ مُنْذُ سِنِینَ فَرَجَعَ إِلَی مَنْزِلِهِ وَ وَبَّخَ نَفْسَهُ وَ قالَ شُحّاً عَلَیْکِ یا نَفْسُ هَذا عَلِيُّ بْنُ أَبِي طالِبٍ تَصَـدَّقَ [عَلِيٌّ] بِمِائَةِ دِینارٍ وَ لاٰ مالَ لَهُ وَ أَنَا قَدْ أَوْجَبَ اَللّٰهُ عَلَی مالِي اَلزَّکاةَ لِأَعْوامٍ کَثِیرَةٍ لَمْ أُزَکِّهِ فَحَسَبَ مالَهُ وَ زَکّاهُ وَ أَخْرَجَ زَکاةَ مالِهِ کَذا وَ کَذا دِیناراً وَ أَنْزَلَ اَللّٰهُ فِیکَ رِجالٌ لاٰ تُلْهِیهِمْ تِجارَةٌ وَ لاٰ بَیْعٌ عَنْ ذِکْرِ اَللّٰهِ اَلاٰیَةِ. (المناقب لإبن شهرآشوب ج۲ص۷۴)

ابن عباس گوید: آیهٔ "رِجالٌ لاٰ تُلْهِیهِمْ تِجارَةٌ وَ لاٰ بَیْعٌ عَنْ ذِکْرِ الله" راجع به علی(ع) نازل شده. ماجرا از این قرار بود که رسول خدا به علی(ع) سیصد دینار داد و فرمود: این، هدیه است. علی(ع) برایم تعریف کرد که: وقتی پول را گرفتم با خودم گفتم از این پولها، صدقه‌ای بدهم که خدا قبول کند! پس، بعد از نماز عشاء، وقتی از رسول خدا(ص) جدا شدم صد دینار را برداشتم و در تاریکی شب به راه افتادم. زنی به سمت من آمد. پول‌ها را به او دادم و به خانه برگشتم. فردا صبح شنیدم مردم مدینه می‌گویند دیشب کسی به فلان زن بدکاره، پول کلانی داده! ناراحت شدم و به گمان اینکه خدا صدقه‌ام را نپذیرفته، فرداشب پس از نماز عشا باز در تاریکی به راه افتادم تا صد دینار دیگر را صدقه بدهم. پس به مردی رسیدم و پول‌ها را به او دادم و برگشتم. فردا دیدم در مدینه شایع شده فلان شخص که سارق است، دیشب پول کلانی به دست آورده! باز ناراحت شدم و تصمیم گرفتم صد دینار باقیمانده را هم در راه خدا بدهم؛ شاید این بار مقبولِ خدا واقع شود. پس شب سوم به راه افتادم و همین که به مردی برخوردم، باقی پول‌ها را به او دادم. فردا دیدم مردم مدینه می‌گویند دیشب کسی به فلان شخص که ثروتمند است، مبلغ کلانی صدقه داده! ناراحت شدم و سراغ رسول خدا(ص) رفتم و ماجرا را برایش تعریف کردم. پس از مدتی فرمود: جبرئیل به من خبر داده که خداوند هر سه صدقهٔ تو را پذیرفته! صدقهٔ اول به دست زن فاجری رسیده و او به خانه برگشته و از کار زشتش توبه کرده و آن پول را سرمایه قرار داده! صدقهٔ دوم به دست مرد سارقی رسیده و او را متنبّه نموده و باعث توبهٔ او شده و او آن پول را صرف مال‌التجاره نموده است. صدقهٔ سوم هم به فرد ثروتمندی رسیده و تو را شناخته و وقتی به خانه رفته با خودش گفته: وای بر من! با این همه ثروت اینقدر بخیلم! و این علی در عین فقر، چنین مال گزافی را صدقه میدهد. پس همان شب مال بسیاری را به عنوان زکات در راه خدا قصد نموده است.

اِبْنُ شِـیرَوَیْهِ اَلدَّیْلَمِيُّ عَنِ اَلْخُدْرِيِّ وَ أَبِي هُرَیْرَةَ : أَنَّ عَلِیّاً أَصْبَحَ ساغِباً فَسَأَلَ فاطِمَةَ طَعاماً فَقالَتْ ما کانَتْ إِلاَّ ما أَطْعَمْتُکَ مُنْذُ یَوْمَیْنِ آثَرْتُ بِهِ عَلَی نَفْسِـي وَ عَلَی اَلْحَسَنِ وَ اَلْحُسَیْنِ فَقالَ أَ لاٰ أَعْلَمْتِنِي فَآتَیْتُکُمْ بِشَيْءٍ فَقالَتْ یا أَبَا اَلْحَسَنِ إِنِّي لَأَسْتَحْیِي مِنْ إِلَهِي أَنْ أُکَلِّفَکَ ما لاٰ تَقْدِرُ عَلَیْهِ فَخَرَجَ وَ اِسْتَقْرَضَ مِنَ اَلنَّبِيِّ دِیناراً فَخَرَجَ یَشْـتَرِي بِهِ شَـیْئاً فَاسْـتَقْبَلَهُ اَلْمِقْدادُ قائِلاً ما شـاءَ اَللّٰهُ فَناوَلَهُ عَلِيٌّ اَلدِّینارَ ثُمَّ دَخَلَ اَلْمَسْجِدَ فَوَضَعَ رَأْسَهُ فَخَرَجَ اَلنَّبِيُّ فَنامَ فَإِذا هُوَ بِهِ فَحَرَّکَهُ وَ قالَ ما صَنَعْتَ فَأَخْبَرَهُ فَقامَ وَ صَلَّی مَعَهُ فَلَمّا قَضَی اَلنَّبِيُّ صَلاتَهُ قالَ یا أَبَا اَلْحَسَنِ هَلْ عِنْدَکَ شَـيْءٌ نُفَطِّرُ عَلَیْهِ فَنَمِیلَ مَعَکَ فَأَطْرَقَ لاٰ یُجِیبُ جَواباً حَیاءً مِنْهُ وَ کانَ اَللّٰهُ أَوْحَی إِلَیْهِ أَنْ یَتَعَشَّـی تِلْکَ اَللَّیْلَةَ عِنْدَ عَلِيٍّ فَانْطَلَقا حَتَّی دَخَلا عَلَی فاطِمَةَ وَ هِيَ فِي مُصَلاّها وَ خَلْفَها جَفْنَةٌ تَفُورُ دُخاناً فَأَخْرَجَتْ فاطِمَةُ اَلْجَفْنَةَ فَوَضَعَتْها بَیْنَ أَیْدِیهِمَا فَسَأَلَ عَلِيٌّ عَلَیْهِ السَّلامُ أَنَّی لَکِ هَذا قالَتْ هُوَ مِنْ فَضْلِ اَللّٰهِ وَ رِزْقِهِ إِنَّ اَللّٰهَ یَرْزُقُ مَنْ یَشاءُ بِغَیْرِ حِسابٍ قالَ فَوَضَعَ اَلنَّبِيُّ کَفَّهُ اَلْمُبارَکَ بَیْنَ کَتِفَيْ عَلِيٍّ ثُمَّ قالَ یا عَلِيُّ هَذا بَدَلُ دِینارِکَ ثُمَّ اِسْـتَعْبَرَ اَلنَّبِيُّ باکِیاً وَ قالَ اَلْحَمْدُ لِلّٰهِ اَلَّذِي لَمْ یُمِتْنِي حَتَّی رَأَیْتُ فِي اِبْنَتِي ما رَأَی زَکَرِیّا لِمَرْیَمَ وَ فِي رِوایَةِ اَلصّادِقِ عَلَیْهِ السَّلامُ أَنَّهُ أَنْزَلَ اَللّٰهُ فِیهِمْ وَ یُؤْثِرُونَ عَلیٰ أَنْفُسِهِمْ. (المناقب لإبن شهرآشوب ج۲ص۷۶)

ابوسعید خُدری گوید: علی(ع) صبح کرد و در خانه چیزی برای خوردن نیافت! از فاطمه(س) جویا شد. فاطمه(س) گفت: در این دو روز هرچه در خانه بود مصرف شد و تو را و بچه‌ها را بر خودم ترجیح دادم. علی(ع) گفت: چرا به من نگفتی؟! فاطمه(س) گفت: از خدا شرم می‌کنم که از تو چیزی بخواهم که در توانت نیست! علی(ع) سراغ پیامبر(ص) رفت و دیناری قرض کرد و رفت تا با آن آذوقه بخرد. در راه، مقداد را دید و مقداد هم که در وضع مشابه بود، از او قرض خواست. پس آن دینار را به مقداد داد و از سر ناچاری به مسجد رفت و آنجا در گوشه‌ای خوابید. رسول خدا(ص) که به مسجد تشریف آورد، علی(ع) را تکان داد و بیدار کرد و نماز برقرار شد. پس از نماز، رسول خدا(ص) رو به علی(ع) کرد و فرمود: به خانهٔ تو میآیم تا افطار کنم! علی(ع) که می‌دانست چیزی در خانه نیست، خجالت زده شد؛ اما چیزی نگفت. پس با هم به خانهٔ علی(ع) رفتند. دیدند فاطمه(س) نماز می‌خواند و دیگی بر اجاق می‌جوشد. فاطمه(س) دیگ پر از غذا را جلوی آن دو گذاشت. علی(ع) پرسید: غذا از کجا آمده؟! فاطمه(س) فرمود: از فضل و رزق خداست! خدا هر که را بخواهد بی‌حساب روزی می‌دهد. رسول خدا(ص) دستش را بر پشت علی(ع) نهاد و فرمود: به خاطر آن دیناریست که صدقه دادی. سپس گریست و فرمود: شُکر خدا که همان‌چه که راجع به مریم بود را، در دختر خودم فاطمه دیدم!

قِیلَ لَهُ لَیْلَةَ اَلْهَرِیرِ ثَلاثُمِائَةِ تَکْبِیرَةٍ أَسْـقَطَ بِکُلِّ تَکْبِیرَةٍ عَدُوّاً. (المناقب لإبن شهرآشوب ج۲ص۸۳)

گفته‌اند شب لیلةالهریر در صفّین، امیرمؤمنان(ع) هرکسی را که میکشت، تکبیری می‌گفت. شمردند. بیش از سیصد تکبیر گفت.

أَبُو عَبْدِ اَللّٰهِ بْنُ حَمَّوَیْهِ اَلْبَصْرِيُّ بِإِسْنادِهِ عَنْ سالِمِ اَلْجَحْدَرِيِّ قالَ: شَهِدْتُ عَلِيَّ بْنَ أَبِي طالِبٍ أُتِيَ بِمالٍ عِنْدَ اَلْمَساءِ فَقالَ اِقْتَسِمُوا هَذا اَلْمالَ فَقالُوا قَدْ أَمْسَیْنا یا أَمِیرَ اَلْمُؤْمِنِینَ فَأَخِّرْهُ إِلَی غَدٍ فَقالَ لَهُمْ تَقْبَلُونَ لِي أَنْ أَعِیشَ إِلَی غَدٍ قالُوا ما ذا بِأَیْدِینا فَقالَ لاٰ تُؤَخِّرُوهُ حَتَّی تَقْسِمُوهُ. (المناقب لإبن شهرآشوب ج۲ص۹۵)

راوی گوید: شبانگاه مالی را پیش علی(ع) آوردند؛ فرمود: همین الآن تقسیمش کنید! گفتند: دیروقت است؛ بگذارید فردا! فرمود: ضمانت می‌کنید تا فردا زنده باشم؟ گفتند: معلوم است که نه! فرمود: پس تقسیمش کنید و وقت را هدر ندهید!

یَرْوِي: أَنَّهُ کانَ یَأْتِي عَلَیْهِ وَقْتٌ لاٰ یَکُونُ عِنْدَهُ قِیمَةُ ثَلاثَةِ دَراهِمَ یَشْـتَرِي بِها إِزاراً وَ ما یَحْتاجُ إِلَیْهِ ثُمَّ یَقْسِمُ کُلَّ ما فِي بَیْتِ اَلْمالِ عَلَی اَلنّاسِ ثُمَّ یُصَلِّي فِیهِ وَ یَقُولُ اَلْحَمْدُ لِلّٰهِ اَلَّذِي أَخْرَجَنِي مِنْهُ کَما دَخَلْتُهُ. (المناقب لإبن شهرآشوب ج۲ص۹۵)

راوی گوید: زمانی بود که علی(ع) خودش سه درهم نداشت تا لباسی بخرد، در حالی که نیاز به لباس داشت. با این حال دیدم که تمام بیت‌المال را میان مردم تقسیم کرد. سپس در آنجا نمازی خواند و دست به دعا برداشت و گفت: سپاس خدای را که مرا از دِینِ بیت‌المال خارج کرد؛ همانطور که داخل کرد.

رَوَی أَبُو جَعْفَرٍ اَلطُّوسِـيُّ : أَنَّ أَمِیرَ اَلْمُؤْمِنِینَ عَلَیْهِ السَّـلامُ قِیلَ لَهُ أَعْطِ هَذِهِ اَلْأَمْوالَ لِمَنْ یُخافُ عَلَیْهِ مِنَ اَلنّاسِ وَ فِرارُهُ إِلَی مُعاوِیَةَ فَقالَ عَلَیْهِ السَّـلامُ أَ تَأْمُرُونِّي أَنْ أَطْلُبَ اَلنَّصْرَ بِالْجَوْرِ لاٰ وَ اَللّٰهِ لاٰ أَفْعَلُ ما طَلَعَتْ شَمْسٌ وَ ما لاٰحَ فِي اَلسَّـماءِ نَجْمٌ وَ اَللّٰهِ لَوْ کانَ مالُهُمْ لِي لَواسَـیْتُ بَیْنَهُمْ وَ کَیْفَ وَ إِنَّما هِيَ أَمْوالُهُمْ. (المناقب لإبن شهرآشوب ج۲ص۹۵)

شیخ طوسی روایت کرده که به امیرمؤمنان(ع) گفتند: از بیت‌المال چیزی به بزرگان بده تا دست از فتنه بردارند و مبادا به معاویه مایل شوند! فرمود: با کارِ نادرست، بر دشمنم پیروز شوم؟! به خدا چنین نمی‌کنم. اگر این اموال مال خودم بود هم چنین نمی‌کردم؛ چه رسد به اینکه مال مردم است.

اَلْإِبانَةِ عَنِ اِبْنِ بُطَّةَ وَ اَلْفَضائِلِ عَنْ أَحْمَدَ : أَنَّهُ اِشْتَرَی عَلَیْهِ السَّلامُ تَمْراً بِالْکُوفَةِ فَحَمَلَهُ فِي طَرَفِ رِدائِهِ فَتَبادَرَ اَلنّاسُ إِلَی حَمْلِهِ وَ قالُوا یا أَمِیرَ اَلْمُؤْمِنِینَ نَحْنُ نَحْمِلُهُ فَقالَ عَلَیْهِ السَّـلامُ رَبُّ اَلْعِیالِ أَحَقُّ بِحَمْلِهِ. وَ یَقُولُ لاٰ یَنْقُصُ اَلْکامِلَ مِنْ کَمالِهِ ما جَرَّ مِنْ نَفْعٍ إِلَی عِیالِهِ. (المناقب لإبن شهرآشوب ج۲ص۱۰۴)

راوی گوید: امیرمؤمنان(ع) در کوفه که بود، مقداری خرما خرید و آنها را در گوشهٔ ردایش ریخت و داشت به خانه می‌برد که مردم آمدند و درخواست کردند بگذارد آنها را برایش حمل کنند و به خانه بیاورند. اما نپذیرفت و فرمود: صاحب عیال، بهتر است خودش آذوقه را حمل کند و به خانه ببرد. و میفرمود: بارِ خانه را کشیدن، از فضیلتِ انسان نمی‌کاهد؛ بلکه به آن میافزاید.

اَلصّادِقُ عَلَیْهِ السَّلامُ : خَرَجَ أَمِیرُ اَلْمُؤْمِنِینَ عَلَی أَصْحابِهِ وَ هُوَ راکِبٌ فَمَشَوْا مَعَهُ فَالْتَفَتَ إِلَیْهِمْ فَقالَ أَ لَکُمْ حاجَةٌ قالُوا لاٰ وَ لَکِنّا نُحِبُّ أَنْ نَمْشِـيَ مَعَکَ فَقالَ لَهُمُ اِنْصَـرِفُوا وَ اِزْجِعُوا اَلنِّعالَ خَلْفَ أَعْقابِ اَلرِّجالِ مُفْسِـدَةُ اَلْقُلُوبِ. (المناقب لإبن شهرآشوب ج۲ص۱۰۴)

امام صادق(ع) فرمود: امیرمؤمنان(ع) نمی‌گذاشت به احترامش، دنبالش راه بیفتند و می‌گفت: کاری دارید؟! اگر میگفتند نه، میفرمود: پس دنبال من راه نیفتید که زیادیِ نعالْ پشتِ رجال، دل را خراب و فاسد می‌کند.

اَلْفائِقِ : أَنَّهُ بَعَثَ اَلْعَبّاسُ بْنُ عَبْدِ اَلْمُطَّلِبِ وَ رَبِیعَةُ بْنُ اَلْحارِثِ اِبْنَیْهِمَا اَلْفَضْلَ بْنَ عَبّاسٍ وَ عَبْدَ اَلْمُطَّلِبِ بْنَ رَبِیعَةَ یَسْـأَلانِهِ أَنْ یَسْـتَعْمِلَهُما عَلَی اَلصَّـدَقاتِ فَقالَ عَلِيٌّ وَ اَللّٰهِ لاٰ یُسْـتَعْمَلُ مِنْکُمْ أَحَدٌ عَلَی اَلصَّـدَقَةِ فَقالَ لَهُ رَبِیعَةُ هَذِهِ أَمْرُکَ نِلْتَ صِـهْرُ رَسُولِ اَللّٰهِ صَلَّی اَللّٰهُ عَلَیْهِ وَ آلِهِ فَلَمْ نَحْسُـدْکَ عَلَیْهِ فَأَلْقَی عَلِيٌّ رِداءَهُ ثُمَّ اِضْـطَجَعَ عَلَیْهِ فَقالَ أَنَا أَبُو اَلْحَسَنِ اَلْقَرْمُ وَ اَللّٰهِ لاٰ أَرِیمُ حَتَّی یَرْجِعَ إِلَیْکُمَا اِبْناکُمَا یَحُورُ ما بِعْثُما بِهِ قالَ صَلَّی اَللّٰهُ عَلَیْهِ وَ آلِهِ إِنَّ هَذِهِ اَلصَّدَقَةَ أَوْساخُ اَلنّاسِ وَ إِنَّها لاٰ تَحِلُّ لِمُحَمَّدٍ وَ لاٰ لِآلِ مُحَمَّدٍ. (المناقب لإبن شهرآشوب ج۲ص۱۰۷)

عباس، عموی پیامبر(ص) و ربیعة بن حارث، پسر عموی وی، برای پسران خود فضل و عبدالمطلب پیش امیرمؤمنان(ع) درخواست کردند تا آنها را مسؤول زکات کند. علی(ع) فرمود: به خدا چنین نمی‌کنم! ربیعه گفت: هرطور میل توست. تو داماد پیامبر شدی و ما حسادت نکردیم. علی(ع) عبا از دوش انداخت و عزم او کرد، در حالیکه میغُرید و می‌گفت: من ابوالحسنِ غَرمم! (غَرم یعنی بزرگترین شیر بیشه که بر مابقی حاکم است) سپس فرمود: شما را نبینم قبل از آنکه پسرانتان را ببینید و این حرف را به آنها تفهیم کنید که رسول خدا(ص) فرمود: زکات، چرک دست مردم است و بر محمد و آل محمد حلال نیست.

نَزَلَ بِالْحَسَنِ بْنِ عَلِيٍّ ضَـیْفٌ وَ اِسْـتَقْرَضَ مِنْ قَنْبَرٍ رِطْلاً مِنَ اَلْعَسَـلِ اَلَّذِي جاءَ مِنَ اَلْیَمَنِ فَلَمّا قَعَدَ عَلِيٌّ لِیَقْسِـمَها قالَ یا قَنْبَرُ قَدْ حَدَثَ فِي هَذَا اَلزِّقِّ حَدَثٌ قالَ صَدَقَ فُوکَ وَ أَخْبَرَهُ اَلْخَبَرَ فَهَمَّ بِضَرْبِ اَلْحَسَنِ وَ قالَ ما حَمَلَکَ عَلَی أَنْ أَخَذْتَ مِنْهُ قَبْلَ اَلْقِسْمَةِ قالَ إِنَّ لَنا فِیهِ حَقّاً فَإِذا أَعْطَیْتَناهُ رَدَدْناهُ قالَ فِداکَ أَبُوکَ وَ إِنْ کانَ لَکَ فِیهِ حَقٌّ فَلَیْسَ لَکَ أَنْ تَنْتَفِعَ بِحَقِّکَ قَبْلَ أَنْ یُنْتَفَعَ بِحُقُوقِهِمْ لَوْ لاٰ أَنِّي رَأَیْتُ رَسُولَ اَللّٰهِ یُقَبِّلُ ثَنِیَّتَکَ لَأَوْجَعْتُکَ ضَرْباً ثُمَّ دَفَعَ إِلَی قَنْبَرٍ دِرْهَماً وَ قالَ اِشْتَرِ بِهِ أَجْوَدَ عَسَلٍ تَقْدِرُ عَلَیْهِ قالَ اَلرّاوِي فَکَأَنِّي أَنْظُرُ إِلَی یَدَيْ عَلِيٍّ عَلَیْهِ السَّلامُ عَلَی فَمِ اَلزِّقِّ وَ قَنْبَرُ یُقَلِّبُ اَلْعَسَلَ فِیهِ ثُمَّ شَدَّهُ وَ یَقُولُ اَللَّهُمَّ اِغْفِرْها لِلْحَسَنِ فَإِنَّهُ لاٰ یَعْرِفُ. (المناقب لإبن شهرآشوب ج۲ص۱۰۷)

راوی گوید: برای حسن بن علی(ع) مهمانی رسید. پس، از قنبر کاسه‌ای از عسلی که از یمن رسیده بود قرض کرد. وقتی امیرمؤمنان(ع) برای تقسیم عسل یمنی آمد، فرمود: قنبر! چیزی از این عسل کم شده! قنبر گفت: بله؛ قضیه چنین بوده. امیرمؤمنان(ع) عزم کرد حسن(ع) را بزند و به او تشر زد که: چرا قبل از تقسیم عسل، چیزی از آن برداشتی؟ حسن(ع) گفت: بالاخره من هم از آن حقّی داشتم؛ از حقّ خودم برداشتم که بعد از تقسیم برگردانم. امیرمؤمنان(ع) فرمود: پسرم! قبل از آنکه دیگران حقّشان را بردارند تو حق نداشتی حقّت را برداری. سپس فرمود: اگر نمی‌دیدم که رسول خدا گونهٔ تو را مکرّر می‌بوسید، به صورتت سیلی می‌زدم. سپس به قنبر پولی داد و گفت عسلی عالی بخر و با این عسل مخلوط کن تا به مقدار قبل برسد. راوی گوید: وقتی آمدم دیدم علی خُم را گرفته و قنبر دارد عسل جدید را به آن اضافه می‌کند و به هم می‌زند تا همه با هم مخلوط شوند.

وَ قَدِمَ عَلَیْهِ عَقِیلٌ فَقالَ لِلْحَسَنِ أُکْسُ عَمَّکَ فَکَساهُ قَمِیصاً مِنْ قَمِیصِهِ وَ رِداءً مِنْ أَرْدِیَتِهِ فَلَمّا حَضَرَ اَلْعَشاءُ فَإِذا هُوَ خُبْزٌ وَ مِلْحٌ فَقالَ عَقِیلٌ لَیْسَ ما أَرَی فَقالَ أَ وَ لَیْسَ هَذا مِنْ نِعْمَةِ اَللّٰهِ فَلَهُ اَلْحَمْدُ کَثِیراً فَقالَ أَعْطِنِي ما أَقْضِـي بِهِ دَیْنِي وَ عَجِّلْ سَـراحِي حَتَّی أَرْحَلَ عَنْکَ قالَ فَکَمْ دَیْنُکَ قالَ یا أَبا یَزِیدَ قالَ مِائَةُ أَلْفِ دِرْهَمٍ قالَ وَ اَللّٰهِ ما هِيَ عِنْدِي وَ لاٰ أَمْلِکُها وَ لَکِنْ اِصْـبِرْ حَتَّی یَخْرُجَ عَطايَ فَأُواسِـیَکَهُ وَ لَوْ لاٰ أَنَّهُ لاٰ بُدَّ لِلْعِیالِ مِنْ شَـيْءٍ لَأَعْطَیْتُکَ کُلَّهُ فَقالَ عَقِیلٌ بَیْتُ اَلْمالِ فِي یَدِکَ وَ أَنْتَ تُسَـوِّفُنِي إِلَی عَطائِکَ وَ کَمْ عَطاؤُکَ وَ ما عَسَـی یَکُونُ وَ لَوْ أَعْطَیْتَنِیهِ کُلَّهُ فَقالَ ما أَنَا وَ أَنْتَ فِیهِ إِلاَّ بِمَنْزِلَةِ رَجُلٍ مِنَ اَلْمُسْـلِمِینَ وَ کانا یَتَکَلَّمانِ فَوْقَ قَصْـرِ اَلْإِمارَةِ مُشْرِفِینَ عَلَی صَنادِیقِ أَهْلِ اَلسُّوقِ فَقالَ لَهُ عَلِيٌّ عَلَیْهِ السَّلامُ إِنْ أَبَیْتَ یا أَبا یَزِیدَ ما أَقُولُ فَانْزِلْ إِلَی بَعْضِ هَذِهِ اَلصَّنادِیقِ فَاکْسِرْ أَقْفالَهُ وَ خُذْ ما فِیهِ فَقالَ وَ ما فِي هَذِهِ اَلصَّنادِیقِ قالَ فِیها أَمْوالُ اَلتُّجّارِ قالَ أَ تَأْمُرُنِي أَنْ أَکْسِرَ صَنادِیقَ قَوْمٍ قَدْ تَوَکَّلُوا عَلَی اَللّٰهِ وَ جَعَلُوا فِیها أَمْوالَهُمْ فَقالَ أَمِیرُ اَلْمُؤْمِنِینَ أَ تَأْمُرُنِي أَنْ أَفْتَحَ بَیْتَ مالِ اَلْمُسْلِمِینَ فَأُعْطِیَکَ أَمْوالَهُمْ وَ قَدْ تَوَکَّلُوا عَلَی اَللّٰهِ وَ أَقْفَلُوا عَلَیْها وَ إِنْ شِئْتَ أَخَذْتَ سَیْفَکَ وَ أَخَذْتُ سَیْفِي وَ خَرَجْنا جَمِیعاً إِلَی اَلْحِیرَةِ فَإِنَّ بِها تُجّاراً مَیاسِـیرَ فَدَخَلْنا عَلَی بَعْضِـهِمْ فَأَخَذْنا مالَهُ فَقالَ أَ وَ سارِقاً جِئْتُ قالَ تَسْرِقُ مِنْ واحِدٍ خَیْرٌ مِنْ أَنْ تَسْـرِقَ مِنَ اَلْمُسْلِمِینَ جَمِیعاً قالَ لَهُ أَ فَتَأْذَنُ لِي أَنْ أَخْرُجَ إِلَی مُعاوِیَةَ فَقالَ لَهُ قَدْ أَذِنْتُ لَکَ قالَ فَأَعِنِّي عَلَی سَـفَرِي هَذا قالَ یا حَسَـنُ أَعْطِ عَمَّکَ أَرْبَعَمِائَةِ دِرْهَمٍ فَخَرَجَ عَقِیلٌ وَ هُوَ یَقُولُ سَـیُغْنِینِي اَلَّذِي أَغْنَاکَ عَنِّي وَ یَقْضِي دَیْنَنا رَبٌّ قَرِیبٌ. (المناقب لإبن شهرآشوب ج۲ص۱۰۸)

عقیل به دیدن امیرمؤمنان(ع) آمد. امیرمؤمنان(ع) به حسن گفت: به عمویت لباسی هدیه کن. حسن(ع) پیراهن و عبایی به عقیل داد. شب شد. علی(ع) سفره را گسترد، نان بود و نمک. عقیل گفت: من از این چیزها نمی‌خورم! امیرمؤمنان(ع): فرمود: مگر این نعمت خدا نیست؟! باید خدا را برای همین نعمت بسیار شکر کرد. عقیل گفت: آمده‌ام از تو مالی بگیرم که قرضم ادا شود و به مدینه برگردم! امیرمؤمنان(ع) گفت: ابا یزید! قرضت چقدر است؟ گفت: صد هزار درهم! امیرمؤمنان(ع) فرمود: من چنین پولی ندارم؛ اما صبر کن مالی به من برسد، چیزی هم به تو می‌دهم و اگر عیال نداشتم همه‌اش را به تو می‌دادم. عقیل گفت: بیت‌المال در دست توست و مرا به آینده حواله می‌دهی که مالی به دستت برسد؟ تازه چقدر می‌خواهد به دستت برسد که می‌خواهی بخشی از آن را به من بدهی؟ همه‌اش مگر چقدر است؟! آن دو در بالای دارالإماره با هم گفتگو میکردند و از آنجا بازار شهر دیده میشد. امیرمؤمنان(ع) فرمود: از این بالا به صندوق‌هایی که مال‌التجارهٔ بازاریان در آن است نگاه کن! شب است و کسی نیست. میخواهی پایین بروی و قفل یکی از آنها بشکنی و آنچه در آن است را تصاحب کنی؟! عقیل گفت: مال مردم را تصاحب کنم؟! آنهم وقتی به خدا توکّل کرده و مالشان را در صندوق گذاشته‌اند؟! امیرمؤمنان(ع) فرمود: پس چطور انتظار داری من قفل بیت‌المال را بشکنم و اموالش را به تو بدهم؛ درحالیکه امین مردمم و آنها به خدا توکّل کرده و مالشان را به من سپرده‌اند. سپس فرمود: میخواهی امشب من و تو با شمشیر راه کاروان حیره را ببندیم و اموال تجّار را غارت کنیم؟ عقیل گفت: یعنی دزدی کنیم؟! امیرمؤمنان(ع) فرمود: از یک یا چند نفر دزدی کنیم بهتر است تا آنکه از بیت‌المال مسلمین دزدی کنیم. عقیل که دید حرفش بر علی(ع) کارگر نیست، تیر آخر را افکند و گفت: پس اگر عیبی ندارد من بروم و به معاویه ملحق شوم! امیرمؤمنان(ع) فرمود: عیبی ندارد. عقیل گفت: پس لااقل خرج سفرم را بده! علی(ع) به فرزندش حسن(ع) گفت: چهارصد درهم به عقیل بده تا به شام برود و عقیل عازم سفر شد درحالیکه می‌خواند: سَیُغْنِینِي اَلَّذِي أَغْنَاکَ عَنِّي وَ یَقْضِـي دَیْنَنا رَبٌّ قَرِیبٌ. آنکه مرا از تو غنی کرد، از همه بی‌نیاز خواهد کرد؛ قرض ما را چه کسی می‌پردازد جز پروردگارمان که نزدیکِ ماست.

وَ مِنْ کَلامٍ لَهُ لَمّا أَرادَهُ اَلنّاسُ عَلَی اَلْبَیْعَةِ بَعْدَ قَتْلِ عُثْمانَ : دَعُونِي وَ اِلْتَمِسُـوا غَیْرِي فَإِنّا مُسْـتَقْبِلُونَ أَمْراً لَهُ وُجُوهٌ وَ أَلْوانٌ لاٰ یَقُومُ لَهَا اَلْقُلُوبُ وَ لاٰ یَثْبُتُ عَلَیْهِ اَلْعُقُولُ وَ إِنَّ اَلآفاقَ قَدْ أَغامَتْ وَ اَلْمَحَجَّةَ قَدْ تَنَکَّرَتْ وَ اِعْلَمُوا أَنِّي إِنْ أَجَبْتُکُمْ رَکِبْتُ بِکُمْ ما أَعْلَمُ وَ لَمْ أُصْغِ إِلَی قَوْلِ اَلْقائِلِ وَ عَتْبِ اَلْعاتِبِ. (المناقب لإبن شهرآشوب ج۲ص۱۱۰)

پس از قتل عثمان، وقتی مردم بسویش هجوم آوردند تا خلافت را بپذیرد، فرمود: مرا رها کنید و سراغ دیگران روید! وقایعی در شرف وقوع است که هضمش آسان نیست؛ دل‌ها قدرت پذیرش آنرا ندارد و عقول آنها را درک نمی‌کند. فضا غبارآلود و حجّت مخفی خواهد بود. بدانید که اگر من زمام امور را بدست گرفتم، به علم خویش عمل میکنم نه آنچه شما میگویید یا انتظار دارید.

مُخْتَارُ اَلثَّمَّارُ عَنْ أَبِي مَطَرٍ اَلْبَصْرِيِّ : أَنَّ أَمِيرَ اَلْمُؤْمِنِينَ عَلَيْهِ السَّلاَمُ مَرَّ بِأَصْحَابِ اَلتَّمْرِ فَإِذَا هُوَ بِجَارِيَةٍ تَبْكِي فَقَالَ يَا جَارِيَةُ مَا يُبْكِيكِ فَقَالَ بَعَثَنِي مَوْلاَيَ بِدِرْهَمٍ فَابْتَعْتُ مِنْ هَذَا تَمْراً فَأَتَيْتُهُمْ بِهِ فَلَمْ يَرْضَوْهُ فَلَمَّا أَتَيْتُهُ بِهِ أَبَى أَنْ يَقْبَلَهُ قَالَ يَا عَبْدَ اَللَّهِ إِنَّهَا خَادِمٌ وَ لَيْسَ لَهَا أَمْرٌ فَارْدُدْ إِلَيْهَا دِرْهَمَهَا وَ خُذِ اَلتَّمْرَ فَقَامَ إِلَيْهِ اَلرَّجُلُ فَلَكَزَهُ فَقَالَ اَلنَّاسُ هَذَا أَمِيرُ اَلْمُؤْمِنِينَ فَرَبَا اَلرَّجُلُ وَ اِصْفَرَّ وَ أَخَذَ اَلتَّمْرَ وَ رَدَّ إِلَيْهَا دِرْهَمَهَا ثُمَّ قَالَ يَا أَمِيرَ اَلْمُؤْمِنِينَ اِرْضَ عَنِّي فَقَالَ مَا أَرْضَانِي عَنْكَ إِنْ أَصْلَحْتَ أَمْرَكَ وَ فِي فَضَائِلِ أَحْمَدَ : إِذَا وَفَيْتَ اَلنَّاسَ حُقُوقَهُمْ. (المناقب لإبن شهرآشوب ج۲ص۱۱۲)

امیرمؤمنان(ع) از بازار خرمافروشان می‌گذشت که دید کنیزی گریه می‌کند. گفت: چه شده؟ کنیز گفت: اربابم به من پول داده بود تا خرما بخرم؛ خرما را خریدم و پیشش بردم اما نپسندید و گفت می‌بری و پول را پس می‌گیری! حالا که آمده‌ام، خرمافروش حاضر به پس گرفتن خرما نیست و من می‌ترسم اربابم مرا تنبیه کند! امیرمؤمنان(ع) به خرمافروش گفت: ای بندهٔ خدا! این کنیزی ناتوان و بی‌اختیار است؛ خرما را بگیر و پولش را بده! اما خرمافروش نپذیرفت و ترشرویی کرد. اطرافیان حالی‌اش کردند که این، امیرالمؤمنین است! خرمافروش که علی(ع) را شناخت، ترسید و رنگش پرید. خرما را گرفت و پول را پس داد و به دامن امیرمؤمنان(ع) چنگ زد و گفت: ای امیرِ مؤمنان! از من راضی باش! علی(ع) فرمود: از تو راضی‌ام، مادامیکه حق مردم را رعایت و خوب با آنها تا کنی.

وَ كَانَ عَلِيٌّ عَلَيْهِ السَّلاَمُ فِي صَلاَةِ اَلصُّبْحِ فَقَالَ اِبْنُ اَلْكَوَّاءِ مِنْ خَلْفِهِ وَ لَقَدْ أُوحِيَ إِلَيْكَ وَ إِلَى اَلَّذِينَ مِنْ قَبْلِكَ لَئِنْ أَشْرَكْتَ لَيَحْبَطَنَّ عَمَلُكَ وَ لَتَكُونَنَّ مِنَ اَلْخَاسِرِينَ فَأَنْصَتَ عَلِيٌّ تَعْظِيماً لِلْقُرْآنِ حَتَّى فَرَغَ مِنَ اَلآيَةِ ثُمَّ عَادَ فِي قِرَاءَتِهِ ثُمَّ أَعَادَ اِبْنُ اَلْكَوَّاءِ اَلآيَةَ فَأَنْصَتَ عَلِيٌّ أَيْضاً ثُمَّ قَرَأَ ثُمَّ أَعَادَ اِبْنُ اَلْكَوَّاءِ فَأَنْصَتَ عَلِيٌّ عَلَيْهِ السَّلاَمُ ثُمَّ قَالَ فَاصْبِرْ إِنَّ وَعْدَ اَللهِ حَقٌّ وَ لاَ يَسْتَخِفَّنَّكَ اَلَّذِينَ لاَ يُوقِنُونَ ثُمَّ أَتَمَّ اَلسُّورَةَ وَ رَكَعَ. (المناقب لإبن شهرآشوب ج۲ص۱۱۳)

راوی گوید: امیرمؤمنان(ع) در مسجد کوفه نماز صبح می‌خواند که ابن‌کواء که سردستهٔ خوارج بود پشت سرش به صدای بلند قرائت کرد: وَ لَقَدْ أُوحِيَ إِلَيْكَ وَ إِلَى اَلَّذِينَ مِنْ قَبْلِكَ لَئِنْ أَشْرَكْتَ لَيَحْبَطَنَّ عَمَلُكَ وَ لَتَكُونَنَّ مِنَ اَلْخَاسِرِينَ. منظورش این بود که علی(ع) مُشرک است. امیرمؤمنان(ع) به احترام قرآن سکوت کرد و وقتی ابن‌کواء خاموش شد، قرائتش را ادامه داد. پس ابن‌کواء دوباره همان آیه را تکرار کرد و علی(ع) دوباره به احترام قرآن سکوت کرد. برای بار سوم باز علی(ع) سکوت کرد و پس از آنکه سکوتش را شکست، تلاوت فرمود: فَاصْبِرْ إِنَّ وَعْدَ اَللهِ حَقٌّ وَ لاَ يَسْتَخِفَّنَّكَ اَلَّذِينَ لاَ يُوقِنُونَ. یعنی صبور باش که وعدهٔ خدا حق است و منافقان نتوانند تو را به خشم آورند و از جا به در کنند. سپس بقیهٔ سوره را خواند و نماز را به اتمام رساند.

رَوَى إِبْرَاهِيمُ بِإِسْنَادِهِ عَنِ اَلْمُسَيَّبِ بْنِ نَجِيَّةَ قَالَ: بَيْنَمَا عَلِيٌّ يَخْطُبُ وَ أَعْرَابِيٌّ يَقُولُ وَا مَظْلِمَتَاهْ فَقَالَ عَلَيْهِ السَّلاَمُ أُدْنُ فَدَنَا فَقَالَ لَقَدْ ظُلِمْتُ عَدَدَ اَلْمَدَرِ وَ اَلْمَطَرِ وَ اَلْوَبَرِ وَ فِي رِوَايَةِ كَثِيرِ بْنِ اَلْيَمَانِ : وَ مَا لاَ يُحْصَى. (المناقب لإبن شهرآشوب ج۲ص۱۱۵)

راوی گوید: علی(ع) بر منبر خطبه می‌خواند که بادیه‌نشینی بی‌تابی میکرد و پیوسته میگفت: به من ظلم شده! علی(ع) فرمود: بیا ببینم چه میگویی! بادیه‌نشین پیش علی(ع) آمد. علی(ع) به او گفت: به خودِ من آنقدر ظلم شده که نمیشود شمرد.

أَبُو نُعَيْمٍ اَلْفَضْلُ بْنُ دُكَيْنٍ بِإِسْنَادِهِ عَنْ حُرَيْثٍ قَالَ: إِنَّ عَلِيّاً لَمْ يَقُمْ مَرَّةً عَلَى اَلْمِنْبَرِ إِلاَّ قَالَ فِي آخِرِ كَلاَمِهِ قَبْلَ أَنْ يَنْزِلَ مَا زِلْتُ مَظْلُوماً مُنْذُ قَبَضَ اَللَّهُ نَبِيَّهُ صَلَّى اَللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ. (المناقب لإبن شهرآشوب ج۲ص۱۱۵)

راوی گوید: ندیدم علی(ع) منبر رود و یادآوری نکند و نگوید: از زمانی که رسول خدا(ص) رحلت کرد، پیوسته به من ظلم شده!

نَظَرَ عَلِيٌّ إِلَى اِمْرَأَةٍ عَلَى كَتِفِهَا قِرْبَةُ مَاءٍ فَأَخَذَ مِنْهَا اَلْقِرْبَةَ فَحَمَلَهَا إِلَى مَوْضِعِهَا وَ سَأَلَهَا عَنْ حَالِهَا فَقَالَتْ بَعَثَ عَلِيُّ بْنُ أَبِي طَالِبٍ صَاحِبِي إِلَى بَعْضِ اَلثُّغُورِ فَقُتِلَ وَ تَرَكَ عَلَيَّ صِبْيَاناً يَتَامَى وَ لَيْسَ عِنْدِي شَيْءٌ فَقَدْ أَلْجَأَتْنِي اَلضَّرُورَةُ إِلَى خِدْمَةِ اَلنَّاسِ فَانْصَرَفَ وَ بَاتَ لَيْلَتَهُ قَلِقاً فَلَمَّا أَصْبَحَ حَمَلَ زِنْبِيلاً فِيهِ طَعَامٌ فَقَالَ بَعْضُهُمْ أَعْطِنِي أَحْمِلْهُ عَنْكَ فَقَالَ مَنْ يَحْمِلُ عَنِّي وِزْرِي يَوْمَ اَلْقِيَامَةِ فَأَتَى وَ قَرَعَ اَلْبَابَ فَقَالَتْ مَنْ هَذَا قَالَ أَنَا ذَلِكَ اَلْعَبْدُ اَلَّذِي حَمَلَ مَعَكِ اَلْقِرْبَةَ فَافْتَحِي فَإِنَّ مَعِي شَيْئاً لِلصِّبْيَانِ فَقَالَتْ رَضِيَ اَللَّهُ عَنْكَ وَ حَكَمَ بَيْنِي وَ بَيْنَ عَلِيِّ بْنِ أَبِي طَالِبٍ فَدَخَلَ وَ قَالَ إِنِّي أَحْبَبْتُ اِكْتِسَابَ اَلثَّوَابِ فَاخْتَارِي بَيْنَ أَنْ تَعْجِنِينَ وَ تَخْبِزِينَ وَ بَيْنَ أَنْ تُعَلِّلِينَ اَلصِّبْيَانَ لِأَخْبِزَ أَنَا فَقَالَتْ أَنَا بِالْخُبْزِ أَبْصَرُ وَ عَلَيْهِ أَقْدَرُ وَ لَكِنْ شَأْنَكَ وَ اَلصِّبْيَانَ فَعَلِّلْهُمْ حَتَّى أَفْرُغَ مِنَ اَلْخُبْزِ فَعَمَدَتْ إِلَى اَلدَّقِيقِ فَعَجَنَتْهُ وَ عَمَدَ عَلِيٌّ عَلَيْهِ السَّلاَمُ إِلَى اَللَّحْمِ فَطَبَخَهُ وَ جَعَلَ يُلْقِمُ اَلصِّبْيَانَ مِنَ اَللَّحْمِ وَ اَلتَّمْرِ وَ غَيْرِهِ فَكُلَّمَا نَاوَلَ اَلصِّبْيَانَ مِنْ ذَلِكَ شَيْئاً قَالَ لَهُ يَا بُنَيَّ اِجْعَلْ عَلِيَّ بْنَ أَبِي طَالِبٍ فِي حِلٍّ مِمَّا مَرَّ فِي أَمْرِكَ فَلَمَّا اِخْتَمَرَ اَلْعَجِينُ قَالَتْ يَا عَبْدَ اَللهِ سُجِرَ اَلتَّنُّورُ فَبَادَرَ لِسَجْرِهِ فَلَمَّا أَشْعَلَهُ وَ لَفَحَ فِي وَجْهِهِ جَعَلَ يَقُولُ يَا عَلِيُّ ذُقْ يَا عَلِيُّ هَذَا جَزَاءُ مَنْ ضَيَّعَ اَلْأَرَامِلَ وَ اَلْيَتَامَى فَرَأَتْهُ اِمْرَأَةٌ تَعْرِفُهُ فَقَالَتْ وَيْحَكِ هَذَا أَمِيرُ اَلْمُؤْمِنِينَ قَالَ فَبَادَرَتِ اَلْمَرْأَةُ وَ هِيَ تَقُولُ وَا حَيَايَ مِنْكَ يَا أَمِيرَ اَلْمُؤْمِنِينَ فَقَالَ بَلْ وَا حَيَايَ مِنْكِ يَا أَمَةَ اَللَّهِ فِيمَا قَصَّرْتُ فِي أَمْرِكِ. (المناقب لإبن شهرآشوب ج۲ص۱۱۵)

علی(ع) را دید که زنی به سختی کوزهٔ آبی را بر شانه‌اش حمل می‌کرد. کوزه را از زن گرفت و با او عازم خانه‌اش شد. از زن پرسید: حال و روزت چگونه است؟ زن گفت: علی بن ابیطالب، شوهرم را با خود به جنگ برد و کُشت؛ حالا من مانده‌ام و چند طفل یتیم. از مال دنیا هم چیزی ندارم. پس از سر بدبختی برای مردم کُلفَتی میکنم. علی(ع) که از آن زن جدا شد، شب خوابش نبرد. فردا صبح، زنبیلی پر از آذوقه کرد و بسوی خانهٔ آن زن براه افتاد. اصحاب گفتند: بدهید ما حمل کنیم. امیرمؤمنان(ع) فرمود: بار گناهم را روز قیامت چه کسی می‌خواهد حمل کند؟! پس تنها عازم خانهٔ آن زن شد و در زد. زن گفت: کیست؟ فرمود: همان بنده‌ای که دیروز کمکت کوزه را تا خانه آورد؛ در را باز کن! چیزی برای بچه‌هایت آورده‌ام. زن گفت: خدا از تو قبول کند و میان من و علی بن ابیطالب حُکم کند! علی(ع) وارد شد و گفت: من دوست دارم ثواب کنم؛ پس یا این آرد را خمیر کن و نان بپز یا بچه‌ها را نگه‌دار تا من برایت نان بپزم. زن گفت: نان پختن کار خودم است، تو اگر می‌خواهی کاری کنی، بچه‌ها را سرگرم کن. پس زن سراغ خمیر کردن رفت و علی(ع) گوشتی را که آورده بود بر اجاقْ نهاد تا بپزد و مشغول بازی با کودکان شد و وقتی گوشتْ پخت، گوشت و خرما را لقمه می‌کرد و در دهان اطفال می‌گذاشت و با هر لقمه می‌گفت: فرزندم! علی را حلال کن بخاطر آنچه شده! خمیر که وَر آمد، زن گفت: ای بندهٔ خدا! تنور را روشن کن. علی(ع) سراغ تنور رفت و آنرا روشن کرد. آتش تنور که در چهرهٔ علی زبانه کشید، علی گفت: ای علی! بچش! آتش جزای کسی است که فقیران و یتیمان را وانهاده! زن که چنین دید و چنین شنید، فریاد کشید: وای! این خود علی، امیرِ مؤمنین است! زن شروع کرد از علی(ع) معذرت خواستن که علی(ع) فرمود: ای بندهٔ خدا! تو نباید معذرت بخواهی و شرمنده باشی؛ من باید معذرت بخواهم و شرمنده باشم که در مورد تو و فرزندانت، تاکنون کوتاهی کرده‌ام.

اَلنَّطَنْزِيُّ فِي اَلْخَصَائِصِ عَنْ سُفْيَانَ بْنِ عُيَيْنَةَ عَنْ شَقِيقِ بْنِ سَلَمَةَ قَالَ: كَانَ عُمَرُ يَمْشِي فَالْتَفَتَ إِلَى وَرَائِهِ وَ عَدَا فَسَأَلْتُهُ عَنْ ذَلِكَ فَقَالَ وَيْحَكَ أَمَا تَرَى اَلْفَلاَّقَ ذَا اَلسَّيْفَيْنِ وَرَائِي فَقُلْتُ هَذَا عَلِيُّ بْنُ أَبِي طَالِبٍ فَقَالَ ثَكِلَتْكَ أُمُّكَ إِنَّكَ تُحَقِّرُهُ وَ قَلَّ مَا أَرَاهُ وَحِيداً إِلاَّ خِفْتُ مِنْهُ. (المناقب لإبن شهرآشوب ج۲ص۱۱۶)

راوی گوید: با عُمَر، دو نفری می‌رفتیم. مدام به پشت سرش نگاه میکرد و بیمناک بود. پرسیدم: چه شده؟! گفت: نمی‌بینی فَلّاق، با شمشیر دو دم پشت سر ما می‌آید!؟ گفتم: این که علی بن ابیطالب است! گفت: مادرت به عزایت بنشیند! او را دستِ کم نگیر. هروقت تنها او را می‌بینم، ترس بَرَم میدارد.

مُحَمَّدُ بْنُ إِسْحَاقَ : قَالَ لَهُ عُمَرُ هَلاَّ سَلَبْتَ دِرْعَهُ فَإِنَّهَا تُسَاوِي ثَلاَثَةَ آلاَفٍ وَ لَيْسَ لِلْعَرَبِ مِثْلُهَا قَالَ إِنِّي اِسْتَحْيَيْتُ أَنْ أَكْشِفَ اِبْنَ عَمِّي. (المناقب لإبن شهرآشوب ج۲ص۱۱۷)

در جنگ خندق، پس از آنکه علی(ع)، عَمْرِ بن عَبدِ وُدّ را کشت، عُمَر به او گفت: کاش زره‌اش را جدا میکردی و می‌آوردی. آن زره، سه هزار درهم میارزد و در عربْ بی‌نظیر است. علی(ع) فرمود: او عموزادهٔ من است و حیا کردم چیزی از جسدش بردارم.

وَ كَانَ عَلَيْهِ السَّلاَمُ يَطُوفُ بَيْنَ اَلصَّفَّيْنِ بِصِفِّينَ فِي غِلاَلَةٍ فَقَالَ اَلْحَسَنُ عَلَيْهِ السَّلاَمُ مَا هَذَا زِيُّ اَلْحَرْبِ فَقَالَ يَا بُنَيَّ إِنَّ أَبَاكَ لاَ يُبَالِي وَقَعَ عَلَى اَلْمَوْتِ أَوْ وَقَعَ اَلْمَوْتُ عَلَيْهِ. (المناقب لإبن شهرآشوب ج۲ص۱۱۹)

امیرمؤمنان(ع) در صفّین، میان دو صفّ راه میرفت و تنها زیرزره‌ای پوشیده بود! فرزندش حسن(ع) گفت: این، لباسِ جنگ نیست! امیرمؤمنان(ع) فرمود: پسرم! برای پدرت فرق نمیکند که بسوی مرگ رود، یا مرگ بسوی او آید.

عَمْرُو بْنُ حُرَيْثٍ فِي حَدِيثِهِ قَالَ أَمِيرُ اَلْمُؤْمِنِينَ عَلَيْهِ السَّلاَمُ : كُنْتُ أَحْسَبُ أَنَّ اَلْأُمَرَاءَ يَظْلِمُونَ اَلنَّاسَ فَإِذَا اَلنَّاسُ يَظْلِمُونَ اَلْأُمَرَاءَ. (المناقب لإبن شهرآشوب ج۲ص۱۲۲)

راوی گوید: روزی امیرمؤمنان (ع) به من گفت: قبلاً گمان می‌کردم که همیشه حاکمان به مردم ستم می‌کنند؛ اما امروز از وقتیکه حاکم شده‌ام، به چشم خود دیدم که چطور مردم در حق حاکمشان ظلم می‌کنند.

وَقَفَ مَالاً بِخَيْبَرَ وَ بِوَادِي اَلْقُرَى وَ وَقَفَ مَالَ أَبِي نيرو [نَيْزَرٍ] وَ اَلْبُغَيْبِغَةِ وَ أرباجا وَ أرينة وَ رَعْداً وَ رُزَيْنَا وَ رَبَاحاً عَلَى اَلْمُؤْمِنِينَ وَ أَمَرَ بِذَلِكَ أَكْثَرَ وُلْدِ فَاطِمَةَ مِنْ ذَوِي اَلْأَمَانَةِ وَ اَلصَّلاَحِ وَ أَخْرَجَ مِائَةَ عَيْنٍ يَنْبُعُ وَ جَعَلَهَا لِلْحَجِيجِ وَ هُوَ بَاقٍ إِلَى يَوْمِنَا هَذَا وَ حَفَرَ آبَاراً فِي طَرِيقِ مَكَّةَ وَ اَلْكُوفَةِ وَ بَنَى مَسْجِدَ اَلْفَتْحِ فِي اَلْمَدِينَةِ وَ عِنْدَ مُقَابِلِ قَبْرِ حَمْزَةَ وَ فِي اَلْمِيقَاتِ وَ فِي اَلْكُوفَةِ وَ جَامِعِ اَلْبَصْرَةِ وَ فِي عَبَّادَانَ وَ غَيْرِ ذَلِكَ. (المناقب لإبن شهرآشوب ج۲ص۱۲۳)

امیرمؤمنان(ع) مالی را در خیبر وقف کرد و مالی را در مکّه و باغهای أبی‌نَیزَر، بُغَیغَبه، أرباج، أرِینه، رعد، رُزَین، و رباح را وقف مؤمنین کرد و اهل امانت و صلاح از فرزندان فاطمه(س) را متولّی آن قرار داد. او بیش از صد چشمه در یَنبَع از دل زمین استخراج کرد و وقف حاجیان نمود؛ این چشمه‌ها هنوز باقی‌اند. علی(ع) چاه‌هایی در راه مکّه و کوفه برای مسافران حفر نمود. او در منطقهٔ فتح مدینه و روبروی قبر حمزه در اُحُد و در کوفه و آبادان، مساجدی ساخت. همچنین مسجد جامع بصره، یادگار اوست.

گوییم: یَنبَع در ساحل دریای سرخ و به فاصله چند فرسخی مدینه است. در ینبع، با چند متر کندن زمین، خصوصاً در گودی‌ها، چشمه‌ای شیرین هویدا میشود و آب بسوی دریا براه می‌افتد یا به شکل برکه‌ای مجتمع می‌گردد. آبار علی هم‌اکنون در ینبع برجا و پُرآب است و بُستان‌های بسیار را سیراب می‌کنند. در نقشهٔ هوایی، هم‌اکنون میتوانید آن منطقهٔ مبارک و چشمه‌ها و باغاتش را، که ییلاق امامان شیعه، از علی(ع) تا امام جواد(ع) بوده، مشاهده کنید. طُرفه آنکه نام باغات و چشمه‌ها در گذر زمان تغییر نکرده است. همچنین از این روایت برمی‌آید که امیرمؤمنان (ع) پس از جنگ جمل از اروند گذشته و وارد منطقهٔ آبادان شده و مسجدی در آن ساخته که به احتمال زیاد یکی از مساجد جامع کنونی این شهر است.

أَبُو يَعْلَى فِي اَلْمُسْنَدِ أَنَّهُ قَالَ: مَا تَرَكْتُ صَلاَةَ اَللَّيْلِ مُنْذُ سَمِعْتُ قَوْلَ اَلنَّبِيِّ صَلاَةُ اَللَّيْلِ نُورٌ فَقَالَ اِبْنُ اَلْكَوَّاءِ وَ لاَ لَيْلَةَ اَلْهَرِيرِ قَالَ وَ لاَ لَيْلَةَ اَلْهَرِيرِ. (المناقب لإبن شهرآشوب ج۲ص۱۲۳)

راوی گوید: امیرمؤمنان(ع) فرمود: از روزی که رسول خدا(ص) فرمود نماز شب نور است، آنرا ترک نکرده‌ام، حتی لیلةالهَریر، حتی لیلةالهَریر.

فِي تَفْسِيرِ اَلْقُشَيْرِيِّ : أَنَّهُ كَانَ عَلَيْهِ السَّلاَمُ إِذَا حَضَرَهُ وَقْتُ اَلصَّلاَةِ تَلَوَّنَ وَ تَزَلْزَلَ فَقِيلَ لَهُ مَا لَكَ فَيَقُولُ جَاءَ وَقْتُ أَمَانَةٍ عَرَضَهَا اَللَّهُ تَعَالَى عَلَى اَلسَّماوَاتِ وَ اَلْأَرْضِ وَ اَلْجِبَالِ فَأَبَيْنَ أَنْ يَحْمِلْنَهَا .. وَ حَمَلَهَا اَلْإِنْسَانُ. (المناقب لإبن شهرآشوب ج۲ص۱۲۴)

روایت کرده‌اند که چون وقت نماز می‌رسید، رنگ از رخسار علی(ع) می‌پرید و به تکاپو می‌افتاد. می‌گفتند شما را چه شده؟ می‌گفت: وقت اداء امانت الهی رسیده؛ همان امانتی که خداوند فرموده: امانت را بر آسمان‌ها و زمین و کوه‌ها عرضه کردیم، اما توان حمل آن را نداشتند و انسان خواست که بار آن را بر دوش کشد.

گوییم: یعنی امیرمؤمنان(ع) نماز را اداء امانت الهی میدانسته. یعنی نمازِ با حضور که ضمنش انسان به وصل میرسد و معراج پیدا می‌کند، اداء امانتِ ولایت الهی و تجلّی خلیفةاللهی است. این روایت نشان میدهد که نمازِ بنی‌آدم چقدر عظیم است و دیگر موجودات از انجام آن ناتوانند.

تَارِيخُ اَلطَّبَرِيِّ : إِنَّ أَمِيرَ اَلْمُؤْمِنِينَ نَزَلَ بِقُبَا عَلَى أُمِّ كُلْثُومٍ بِنْتِ هِدْمٍ وَقْتَ اَلْهِجْرَةِ لَيْلَتَيْنِ أَوْ ثَلاَثاً فَرَآهَا تَخْرُجُ كُلَّ لَيْلَةٍ نِصْفَ اَللَّيْلِ إِلَى طَارِقٍ وَ تَأْخُذُ مِنْهُ شَيْئاً فَسَأَلَهَا عَنْ ذَلِكَ فَقَالَتْ هَذَا سَهْلُ بْنُ حُنَيْفٍ قَدْ عَرَفَ أَنِّي اِمْرَأَةٌ لاَ أَحَدَ لِي فَإِذَا أَمْسَى غَدَا عَلَى أَوْثَانِ قَوْمِهِ فَكَسَرَهَا ثُمَّ جَاءَنِي بِهَا وَ قَالَ اِحْتَطِبِي بِهَذَا فَكَانَ أَمِيرُ اَلْمُؤْمِنِينَ يَحْتَرِمُهُ بَعْدَ ذَلِكَ. (المناقب لإبن شهرآشوب ج۲ص۱۴۶)

علی(ع) وقتی به مدینه هجرت کرد، مانند رسول خدا(ص) در قباء به خانهٔ پیرمردی بنام کلثوم بن هِدْم وارد شد و دو سه شب آنجا بود. علی(ع) متوجه شد که نیمه‌های شب، کلثوم از خانه خارج میشود و کسی را ملاقات می‌کند و چیزی از او میگیرد. از کلثوم ماجرا را پرسید. کلثوم گفت: سَهل بن حُنَیف است که چون میداند من پیر و نابینا هستم، برایم آذوقه می‌آورد. او بتان چوبی قومش را شکسته و مخفیانه بعنوان هیزم برای من می‌آورد. علی(ع) که چنین شنید، تا آخر عمر، سهل بن حنیف را احترام می‌کرد.

گوییم: در روایت، به اشتباه ام کلثوم بنت هدم آمده و چنین کسی وجود تاریخی ندارد. کلثوم، نام مشترک بین مذکر و مؤنث است و اقامت چند شبهٔ رسول خدا در قباء در منزل پیرمردی بنام کلثوم بن هِدم از مسلّمات تاریخی است. این پیرمرد، نابینا و بزرگ تیره‌ای از اوس بوده و چند ماه بعد، قبل جنگ بدر از دنیا میرود. خانهٔ کلثوم تا دوران معاصر در سمت قبلهٔ مسجد قباء باقی بوده و مورد تبرّک قرار میگرفته و در توسعهٔ جدید مسجد از بین رفته و محراب فعلی مسجد قباء دقیقاً در همانجا واقع شده است.

نکتهٔ روایت، قدرشناسی علی(ع) از خوبیِ اشخاص و احترام گذاشتن به آنها بر مبنای تقواست.

سهل بن حُنَیف، از کبار اصحاب رسول خدا(ص) و از بدریّون است و در اکثر جنگهای پیامبر حضور داشته. در جنگ احد که اکثر مسلمانان گریختند، وی از اندک کسانی بود که پابرجا ماند و با تیر از پیامبر(ص) دفاع می‌کرد. پیامبر(ص) گفت: به سهل تیر دهید که آسان تیراندازی می‌کند. سهل و برادرش عثمان از نخستین کسانی بود که پس از درگذشت پیامبر(ص) جانب علی(ع) را گرفتند. سهل در میان دوازده نفری است که ابابکر را از قبول خلافت نهی کرد. سهل از هنگامی که مردم با امیرمؤمنان(ع) بیعت کردند با وی همراه شد و امام هنگام عزیمت به جمل، وی را جانشین خویش در مدینه نمود. وی در جنگ صفین نیز حاضر بود. امام او را پس از جنگ صفین حاکم فارس نمود؛ ولی مردم فارس شورش کردند و امام، زیاد را بدانجا فرستاد. سهل به‌همراه برادرش عثمان از شرطة الخمیس یعنی یاران ویژه امیرمؤمنان(ع) بودند. وی در سال ۳۸ در کوفه درگذشت و امیرمؤمنان(ع) بر وی نماز خواند. مقبرهٔ سهل امروز در کوفه و نزدیک مسجد حنّانه است.

وَ سَأَلَ اَلنَّبِيُّ جَبْرَئِيلَ كَيْفَ تَجُوزُ أُمَّتِي اَلصِّرَاطَ فَمَضَى وَ دَعَا وَ قَالَ إِنَّ اَللَّهَ تَعَالَى يُقْرِئُكَ اَلسَّلاَمَ وَ يَقُولُ إِنَّكَ تَجُوزُ اَلصِّرَاطَ بِنُورِي وَ عَلِيُّ بْنُ أَبِي طَالِبٍ يَجُوزُ اَلصِّرَاطَ بِنُورِكَ وَ أُمَّتُكَ تَجُوزُ اَلصِّرَاطَ بِنُورِ عَلِيٍّ فَنُورُ أُمَّتِكَ مِنْ نُورِ عَلِيٍّ وَ نُورُ عَلِيٍّ مِنْ نُورِكَ وَ نُورُكَ مِنْ نُورِ الله. (المناقب لإبن شهرآشوب ج۲ص۱۵۶)

رسول خدا(ص) از جبرئیل(ع) پرسید: امّت من چگونه از صراط می‌گذرند؟ جبرئیل بالا رفت و از خدا پرسید و پایین آمد و گفت: خداوند سلام می‌رساند و می‌گوید تو با نور من از صراط می‌گذری و علی با نور تو و امّت تو با نور علی. نور امّت تو از نور علی است و نور علی از نور توست و نور تو پرتویی از نور من است.

مُسْنَدِ اَلْمَوْصِلِيِّ عَبْدُ اَللَّهِ بْنُ يَحْيَى عَنْ عَلِيٍّ عَلَيْهِ السَّلاَمُ قَالَ: كَانَتْ لِي مِنْ رَسُولِ اَللَّهِ صَلَّى اَللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ سَاعَةٌ مِنَ اَلسَّحَرِ آتِيهِ فِيهَا فَكُنْتُ إِذَا أَتَيْتُ اِسْتَأْذَنْتُ فَإِنْ وَجَدْتُهُ يُصَلِّي سَبَّحَ فَقُلْتُ أَدْخُلُ. (المناقب لإبن شهرآشوب ج۲ص۲۲۶)

امیرمؤمنان(ع) فرمود: من با رسول خدا(ص) ساعتی در سحر قرار داشتم. وقتی میدیدم مشغول نماز یا تسبیح است، وارد میشدم و منتظر می‌نشستم.

مُسْنَدِ أَحْمَدَ وَ سُنَنِ اِبْنِ مَاجَةَ وَ كِتَابِ أَبِي بَكْرِ بْنِ عَيَّاشٍ بِأَسَانِيدِهِمْ عَنْ عَبْدِ اَللَّهِ بْنِ يَحْيَى اَلْحَضْرَمِيِّ عَنْ عَلِيٍّ عَلَيْهِ السَّلاَمُ قَالَ: كَانَ لِي مِنْ رَسُولِ اَللَّهِ صَلَّى اَللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ مَدْخَلاَنِ مَدْخَلاً بِاللَّيْلِ وَ مَدْخَلاً بِالنَّهَارِ وَ كُنْتُ إِذَا دَخَلْتُ عَلَيْهِ وَ هُوَ يُصَلِّي تَنَحْنَحَ لِي. (المناقب لإبن شهرآشوب ج۲ص۲۲۶)

امیرمؤمنان(ع) فرمود: من در هر شبانه‌روز یک بار شب‌ها و یک بار روزها خدمت رسول خدا(ص) می‌رسیدم. اگر موقع رسیدن من مشغول نماز بود، اشاره می‌کرد که داخل شوم و بنشینم.

كِتَابِ اَلْخَطِيبِ اَلْخُوَارِزْمِيِّ عَنِ اِبْنِ عَبَّاسٍ : أَنَّهُ هَبَطَ جَبْرَئِيلُ وَ مَعَهُ أُتْرُجَّةٌ فَقَالَ إِنَّ اَللَّهَ تَعَالَى يُقْرِئُكَ اَلسَّلاَمَ وَ يَقُولُ لَكَ هَذِهِ هَدِيَّةٌ عَلِيِّ بْنِ أَبِي طَالِبٍ فَدَعَاهُ اَلنَّبِيُّ فَدَفَعَهَا فَلَمَّا صَارَتْ فِي كَفِّهِ اِنْفَلَقَتِ اَلْأُتْرُجَّةُ فَإِذَا فِيهَا حَرِيرَةٌ خَضْرَاءُ نَضِرَةٌ مَكْتُوبٌ فِيهَا سَطْرَانِ هَدِيَّةٌ مِنَ اَلطَّالِبِ اَلْغَالِبِ إِلَى عَلِيِّ بْنِ أَبِي طَالِبٍ وَ يُقَالُ كَانَ ذَلِكَ لَمَّا قَتَلَ عَمْراً. (المناقب لإبن شهرآشوب ج۲ص۲۳۰)

خطیبِ خوارزمی روایت کرده که روزی جبرئیل همراه خود پرتقالی آورد و به رسول خدا(ص) فرمود: این هدیهٔ خداست برای علی بن ابیطالب. وقتی علی(ع) آن پرتقال را گشود، دید پرده سبزی در آن است و در آن نوشته: هدیهٔ خدای طالبِ غالب به علی بن ابیطالب.

رَوَى مُحَمَّدُ بْنُ يَحْيَى قَالَ: بَيْنَا عَلِيٌّ يَطُوفُ بِالْكَعْبَةِ إِذَا رَجُلٌ مُتَعَلِّقٌ بِالْأَسْتَارِ وَ هُوَ يَقُولُ - يَا مَنْ لاَ يَشْغَلُهُ سَمْعٌ عَنْ سَمْعٍ يَا مَنْ لاَ يُغَلِّطُهُ اَلسَّائِلُونَ يَا مَنْ لاَ يَتَبَرَّمُ بِإِلْحَاحِ اَلْمُلِحِّينَ أَذِقْنِي بَرْدَ عَفْوِكَ وَ حَلاَوَةَ مَغْفِرَتِكَ فَقَالَ عَلِيٌّ عَلَيْهِ السَّلاَمُ يَا عَبْدَ اَللَّهِ دُعَاؤُكَ هَذَا قَالَ وَ قَدْ سَمِعْتَهُ قَالَ نَعَمْ قَالَ فَادْعُ بِهِ فِي دُبُرِ كُلِّ صَلاَةٍ فَوَ اَلَّذِي نَفْسُ اَلْخَضِرِ بِيَدِهِ لَوْ كَانَ عَلَيْكَ مِنَ اَلذُّنُوبِ عَدَدُ نُجُومِ اَلسَّمَاءِ وَ قَطْرِهَا وَ حَصْبَاءِ اَلْأَرْضِ وَ تُرَابِهَا لَغَفَرَ لَكَ أَسْرَعَ مِنْ طَرْفَةِ عَيْنٍ. (المناقب لإبن شهرآشوب ج۲ص۲۴۷)

علی(ع) طوافِ کعبه می‌کرد که دید کسی به پردهٔ آن آویخته و میگوید: يَا مَنْ لاَ يَشْغَلُهُ سَمْعٌ عَنْ سَمْعٍ يَا مَنْ لاَ يُغَلِّطُهُ اَلسَّائِلُونَ يَا مَنْ لاَ يَتَبَرَّمُ بِإِلْحَاحِ اَلْمُلِحِّينَ أَذِقْنِي بَرْدَ عَفْوِكَ وَ حَلاَوَةَ مَغْفِرَتِكَ. علی(ع) پرسید: بندهٔ خدا! این چه دعایی است؟! آن شخص پاسخ داد: بعد از نمازها، اینگونه دعا کن! قسم به آنکه جان خضر بدست اوست، اگر گناهانِ زمین و آسمان را داشته باشی، بخشوده خواهی شد.

اَلْأَصْبَغُ قَالَ: صَلَّيْنَا مَعَ أَمِيرِ اَلْمُؤْمِنِينَ عَلَيْهِ السَّلاَمُ اَلْغَدَاةَ فَإِذَا رَجُلٌ عَلَيْهِ ثِيَابُ اَلسَّفَرِ قَدْ أَقْبَلَ فَقَالَ مِنْ أَيْنَ قَالَ مِنَ اَلشَّامِ قَالَ مَا أَقْدَمَكَ قَالَ لِي حَاجَةٌ قَالَ أَخْبِرْنِي وَ إِلاَّ أَخْبَرْتُكَ بِقَضِيَّتِكَ قَالَ أَخْبِرْنِي بِهَا يَا أَمِيرَ اَلْمُؤْمِنِينَ قَالَ نَادَى مُعَاوِيَةُ يَوْمَ كَذَا وَ كَذَا مِنْ شَهْرِ كَذَا وَ كَذَا مِنْ سَنَةِ كَذَا وَ كَذَا مَنْ يَقْتُلْ عَلِيّاً فَلَهُ عَشَرَةُ آلاَفِ دِينَارٍ فَوَثَبَ فُلاَنٌ وَ قَالَ أَنَا فَلَمَّا أَنْتَ قَالَ فَلَمَّا اِنْصَرَفَ إِلَى مَنْزِلِهِ نَدِمَ وَ قَالَ أَسِيرُ إِلَى اِبْنِ عَمِّ رَسُولِ اَللَّهِ وَ أَبِي وَلَدَيْهِ فَأَقْتُلَهُ ثُمَّ نَادَى مُنَادِيهِ يَوْمَ اَلثَّانِي مَنْ يَقْتُلْ عَلِيّاً فَلَهُ عِشْرُونَ أَلْفَ دِينَارٍ آخَرُ فَوَثَبَ آخَرُ فَقَالَ أَنَا فَقَالَ أَنْتَ ثُمَّ إِنَّهُ نَدِمَ وَ اِسْتَقَالَ مُعَاوِيَةَ فَأَقَالَهُ ثُمَّ نَادَى مُنَادِيهِ اَلْيَوْمَ اَلثَّالِثَ مَنْ يَقْتُلْ عَلِيّاً فَلَهُ ثَلاَثُونَ أَلْفَ دِينَارٍ فَوَثَبْتَ أَنْتَ وَ أَنْتَ رَجُلٌ مِنْ حِمْيَرَ قَالَ صَدَقْتَ قَالَ فَمَا رَأْيُكَ تَمْضِي إِلَى مَا أُمِرْتَ بِهِ أَوْ مَا ذَا قَالَ لاَ وَ لَكِنْ أَنْصَرِفُ قَالَ يَا قَنْبَرُ أَصْلِحْ لَهُ رَاحِلَتَهُ وَ هَيِّئْ لَهُ زَادَهُ وَ أَعْطِهِ نَفَقَتَهُ. (المناقب لإبن شهرآشوب ج۲ص۲۶۰)

راوی گوید: بامداد، نماز را پشت سر امیرمؤمنان(ع) خواندیم. سر و کله مردی با لباس سفر پیدا شد. امیرمؤمنان(ع) به او گفت: از کجا؟ پاسخ داد: از شام. امیرمؤمنان(ع) پرسید: به چه کار؟ آن شخص پاسخ داد: کاری دارم! امیرمؤمنان(ع) فرمود: خودت می‌گویی یا من بگویم در پی چیستی؟ گفت: شما بگویید یا امیرِ مؤمنان! امیرمؤمنان(ع) فرمود: معاویه فلان ماه، در فلان روز اعلام کرد که هر کس علی را بکشد ده هزار درهم جایزه دارد. کسی برخاست و ماموریت را پذیرفت، اما وقتی به خانه رفت پشیمان شد و با خودش گفت: پسر عمّ رسول خدا و پدر طفلانش را بکشم؟! پس معاویه فردا ندا داد هرکس این ماموریت را انجام دهد ده هزار درهم دارد. پس شخصی برخاست و پذیرفت. اما خارج نشده، پیش معاویه آمد و گفت پشیمان شدم! معاویه هم قبول کرد. دوباره ندا دادند هرکس علی را بکشد سی هزار درهم جایزه دارد. این بار تو که از آلِ حِمیَری برخاستی و پذیرفتی. آن مرد گفت آری! امیرمؤمنان(ع) گفت: خب؛ حالا می‌خواهی مأموریت را انجام دهی؟ آن مرد گفت: هرگز! امیرمؤمنان(ع) فرمود: قنبر! اسبش را تیمار کن و زاد و توشه بده به او تا به هر کجا که می‌خواهد برود.

عَبْدُ اَللَّهِ بْنُ أَبِي رَافِعٍ قَالَ: حَضَرْتُ أَمِيرَ اَلْمُؤْمِنِينَ عَلَيْهِ السَّلاَمُ وَ قَدْ وَجَّهَ أَبَا مُوسَى اَلْأَشْعَرِيَّ وَ قَالَ لَهُ أُحْكُمْ بِكِتَابِ اَللَّهِ وَ لاَ تُجَاوِزْهُ فَلَمَّا أَدْبَرَ قَالَ كَأَنِّي بِهِ وَ قَدْ خُدِعَ قُلْتُ يَا أَمِيرَ اَلْمُؤْمِنِينَ فَلِمَ تُوَجِّهُهُ وَ أَنْتَ تَعْلَمُ أَنَّهُ مَخْدُوعٌ فَقَالَ يَا بُنَيَّ لَوْ عَمِلَ اَللَّهُ فِي خَلْقِهِ بِعِلْمِهِ مَا اِحْتَجَّ عَلَيْهِمْ بِالرُّسُلِ. (المناقب لإبن شهرآشوب ج۲ص۲۶۱)

راوی گوید: خدمت امیرمؤمنان(ع) بودم که ابوموسی اشعری برای خداحافظی و رفتن به حکمیّت خدمتش رسید. امیرمؤمنان(ع) به او گفت: به کتاب خدا حکم کن و از آن تجاوز منما! وقتی ابوموسی خداحافظی کرد و رفت به ما فرمود: گولش می‌زنند! من که جوان بودم، گفتم: یا امیرمؤمنان! پس او را نفرستید؛ وقتی می‌دانید که گول می‌خورد. فرمود: پسرم! اگر خدا می‌خواست در خلقش، به علمش عمل کند، نیاز به فرستادن رسول نبود تا حجّت را تمام کند.

قَالَتْ صَفِيَّةُ بِنْتُ اَلْحَرْثِ اَلثَّقَفِيَّةُ زَوْجَةُ عَبْدِ اَللَّهِ بْنِ خَلَفٍ اَلْخُزَاعِيِّ - لِعَلِيٍّ عَلَيْهِ السَّلاَمُ يَوْمَ اَلْجَمَلِ بَعْدَ اَلْوَقْعَةِ يَا قَاتِلَ اَلْأَحِبَّةِ يَا مُفَرِّقَ اَلْجَمَاعَةِ فَقَالَ عَلَيْهِ السَّلاَمُ إِنِّي لاَ أَلُومُكِ أَنْ تُبْغِضِينِي يَا صَفِيَّةُ وَ قَدْ قَتَلْتُ جَدَّكِ يَوْمَ بَدْرٍ وَ عَمَّكِ يَوْمَ أُحُدٍ وَ زَوْجَكِ اَلآنَ وَ لَوْ كُنْتُ قَاتِلَ اَلْأَحِبَّةِ لَقَتَلْتُ مَنْ فِي هَذِهِ اَلْبُيُوتِ فَفُتِّشَ فَكَانَ فِيهَا مَرْوَانُ وَ عَبْدُ اَللَّهِ بْنُ اَلزُّبَيْرِ. (المناقب لإبن شهرآشوب ج۲ص۲۶۲)

صَفیّه دختر حَرثِ ثقفی، زن عبدالله خُزاعی پس از جنگ جمل به علی(ع) درشتی کرد و گفت: ای قاتلِ نزدیکان، ای بر هم زنندهٔ جماعت! امیرمؤمنان(ع) فرمود: ای صفیّه! من ملامتت نمی‌کنم؛ چون در بَدر، جدّت و در أُحُد، پدرت و اکنون همسرت را کشتم. ولی بدان اگر من قاتل نزدیکان بودم، دستور میدادم کسانیکه در آن خرابه پنهان شده‌اند را بکُشند. پس با دستش به آنجا اشاره کرد. آن خرابه را تفتیش کردند و دیدند مروانِ حَکم و عبدالله بن زُبیر در آنجا مخفی شده‌اند. پس آنها را دستگیر کردند.

وَ فِي رِوَايَةٍ أَنَّ أَمِيرَ اَلْمُؤْمِنِينَ عَلَيْهِ السَّلاَمُ قَالَ: يَا وَشَّا أُدْنُ مِنِّي قَالَ فَدَنَوْتُ مِنْهُ فَقَالَ اِمْضِ إِلَى مَحَلَّتِكُمْ سَتَجِدُ عَلَى بَابِ اَلْمَسْجِدِ رَجُلاً وَ اِمْرَأَةً يَتَنَازَعَانِ فَأْتِنِي بِهِمَا قَالَ فَمَضَيْتُ فَوَجَدْتُهُمَا يَخْتَصِمَانِ فَقُلْتُ إِنَّ أَمِيرَ اَلْمُؤْمِنِينَ يَدْعُوكُمَا فَسِرْنَا حَتَّى دَخَلْنَا عَلَيْهِ فَقَالَ يَا فَتَى مَا شَأْنُكَ وَ هَذِهِ اَلاِمْرَأَةُ قَالَ يَا أَمِيرَ اَلْمُؤْمِنِينَ إِنِّي تَزَوَّجْتُهَا وَ أَمْهَرْتُ وَ أَمْلَكْتُ وَ زُفِفْتُ فَلَمَّا قَرُبْتُ مِنْهَا رَأَتِ اَلدَّمَ وَ قَدْ حُرْتُ فِي أَمْرِي فَقَالَ عَلَيْهِ السَّلاَمُ هِيَ عَلَيْكَ حَرَامٌ وَ لَسْتَ لَهَا بِأَهْلٍ فَمَاجَ اَلنَّاسُ فِي ذَلِكَ فَقَالَ لَهَا هَلْ تَعْرِفِينِي فَقَالَتْ سَمَاعٌ أَسْمَعُ بِذِكْرِكَ وَ لَمْ أَرَكَ فَقَالَ مَا أَنْتِ فُلاَنَةُ بِنْتُ فُلاَنٍ مِنْ آلِ فُلاَنٍ فَقَالَتْ بَلَى وَ اَللَّهِ فَقَالَ أَ لَمْ تَتَزَوَّجِينَ بِفُلاَنِ بْنِ فُلاَنٍ مُتْعَةً سِرّاً مِنْ أَهْلِكِ أَ لَمْ تَحْمِلِي مِنْهُ حَمْلاً ثُمَّ وَضَعْتِيهِ غُلاَماً ذَكَراً سَوِيّاً ثُمَّ خَشِيتِ قَوْمَكِ وَ أَهْلَكِ فَأَخَذْتِيهِ وَ خَرَجْتِ لَيْلاً حَتَّى إِذَا صِرْتِ فِي مَوْضِعٍ خَالٍ وَضَعْتِيهِ عَلَى اَلْأَرْضِ ثُمَّ وَقَفْتِ مُقَابَلَتَهُ فَحَنَنْتِ عَلَيْهِ فَعُدْتِ فَأَخَذْتِيهِ ثُمَّ عُدْتِ طَرَحْتِيهِ حَتَّى بَكَى خَشِيتِ اَلْفَضِيحَةَ فَجَاءَتِ اَلْكِلاَبُ فَانْبَحَتْ عَلَيْكِ فَخِفْتِ فَهَرْوَلْتِ فَانْفَرَدَ مِنَ اَلْكِلاَبِ كَلْبٌ فَجَاءَ إِلَى وَلَدِكِ فَشَمَّهُ ثُمَّ نَهَشَهُ لِأَجْلِ رَائِحَةِ اَلزُّهُوكَةِ فَرَمَيْتِ اَلْكَلْبَ إِشْفَاقاً فَشَجَجْتِيهِ فَصَاحَ فَخَشِيتِ أَنْ يُدْرِكَكِ اَلصَّبَاحُ فَيُشْعِرَ بِكِ فَوَلَّيْتِ مُنْصَرِفَةً وَ فِي قَلْبِكِ مِنَ اَلْبَلاَبِلِ فَرَفَعْتِ يَدَيْكِ نَحْوَ اَلسَّمَاءِ وَ قُلْتِ اَللَّهُمَّ اِحْفَظْهُ يَا حَافِظَ اَلْوَدَائِعِ قَالَتْ بَلَى وَ اَللَّهِ كَانَ هَذَا جَمِيعَهُ وَ قَدْ تَحَيَّرْتِ فِي مَقَالَتِكَ فَقَالَ هَائِمِ اَلرَّجُلَ فَجَاءَ فَقَالَ اِكْشِفْ عَنْ جَبِينِكَ فَكَشَفَ فَقَالَ لِلْمَرْأَةِ هَاءِ اَلشَّجَّةَ فِي قَرْنِ وَلَدِكِ وَ هَذَا اَلْوَلَدُ وَلَدُكِ وَ اَللَّهُ تَعَالَى مَنَعَهُ مِنْ وَطْئِكِ بِمَا أَرَاهُ مِنْكِ مِنَ اَلآيَةِ اَلَّتِي صَدَّتْهُ وَ اَللَّهُ قَدْ حَفِظَ عَلَيْكِ كَمَا سَأَلْتِيهِ فَاشْكُرِي لِلَّهِ عَلَى مَا أَوْلاَكِ وَ حَبَاكِ. (المناقب لإبن شهرآشوب ج۲ص۲۶۶)

راوی گوید: روزی امیرمؤمنان(ع) به من فرمود: به فلان محله برو! کنارِ درِ مسجد، زن و مردی با هم دعوا می‌کنند؛ آنها را پیش من بیاور! راوی گوید: رفتم و دیدم همانطور است که امیرمؤمنان(ع) فرموده. پس آن دو را پیش علی(ع) آوردم. علی(ع) به مرد گفت: ماجرا چیست؟ آن مرد گفت: من با این زن ازدواج کردم و مهریهٔ او را پرداختم. وقتی خواستم با او همبستر شوم، به ناگاه اعلام کرد که حیض شده و مرا ناکام گذاشت. امیرمؤمنان(ع) فرمود: این زن بر تو حرام است! آن مرد گفت: برای چه؟ امیرمؤمنان(ع) رو به زن کرد و گفت: مرا می‌شناسی؟ آن زن گفت: فقط اسم تو را شنیده‌ام و تاکنون تو را ندیده بودم. امیرمؤمنان(ع) فرمود: اما من تو را خوب می‌شناسم؛ تو فلان، دختر فلان، از آل فلان نیستی؟ زن گفت: درست است. امیرمؤمنان(ع) فرمود: تو سال‌ها پیش با کسی مخفیانه پیمان ازدواج بستی و از او آبستن شدی. از ترس آنکه دیگران بفهمند، شبی در تنهایی خارج شدی و بچهات را در خرابه‌ای به دنیا آوردی. زن گفت: درست است. امیرمؤمنان(ع) فرمود: می‌خواستی بچه را واگذاری اما دلت نیامد. پیش بچه ماندی اما گریهٔ بچه تو را به هراس افکند که مردم خبردار شوند. آنگاه سگان دور تو جمع شدند و تو از آنها ترسیدی و فرار کردی و از دور تماشا میکردی. سگی به بچهات نزدیک شد و او را بویید و سرش را به دندان گرفت. این صحنه را که دیدی شجاعت پیدا کردی و بسوی بچهات دویدی. سگ او را رها کرد اما اثر گاز سگ، جبین طفل را پاره کرد. در نهایت بچه را در خرابه نهادی و دو دست را بلند کردی و گفتی: خدایا خودت بچه‌ام را حفظ کن! (اَللَّهُمَّ اِحْفَظْهُ يَا حَافِظَ اَلْوَدَائِعِ) و آنگاه از او جدا شدی. زن گفت: دقیقاً همینطور است. امیرمؤمنان(ع) فرمود: این مرد همان بچهٔ توست. سپس به مرد گفت: جبین خود را هویدا کن! وقتی آن مرد جبینش را نشان داد، دیدند اثر آن زخم در جبین باقیست. امیرمؤمنان(ع) فرمود: چون خداوند نمی‌خواست پسرت با تو همبستر شود، تو به حیض مبتلا شدی و این آیتی شد تا پسرت را پس از مدت‌ها از طریق من پیدا کنی. حالا خدا را شکر کن که چقدر تو را دوست داشته و بچهات را حفظ کرده و پس از سال‌ها به تو برگردانده!

اِبْنُ وَهْبَانَ وَ اَلْفَتَّاكُ : مَضَيْنَا بِغَابَةٍ فَإِذَا بِأَسَدٍ بَارِكٌ فِي اَلطَّرِيقِ وَ أَشْبَالُهُ خَلْفَهُ فَلَوَيْتُ بِدَابَّتِي لِأَرْجِعَ فَقَالَ عَلَيْهِ السَّلاَمُ إِلَى أَيْنَ أَقْدِمْ يَا جُوَيْرِيَةَ بْنَ مُسْهِرٍ إِنَّمَا هُوَ كَلْبُ اَللَّهِ ثُمَّ قَالَ مَا مِنْ دَابَّةٍ إِلاَّ هُوَ آخِذٌ بِنَاصِيَتِهَا اَلآيَةَ فَإِذَا بِالْأَسَدِ قَدْ أَقْبَلَ نَحْوَهُ فَتَبَصْبَصَ بِذَنَبِهِ وَ هُوَ يَقُولُ اَلسَّلاَمُ عَلَيْكَ يَا أَمِيرَ اَلْمُؤْمِنِينَ وَ رَحْمَةُ اَللَّهِ وَ بَرَكَاتُهُ يَا اِبْنَ عَمِّ رَسُولِ اَللَّهِ فَقَالَ وَ عَلَيْكَ اَلسَّلاَمُ يَا أَبَا اَلْحَارِثِ مَا تَسْبِيحُكَ فَقَالَ أَقُولُ سُبْحَانَ مَنْ أَلْبَسَنِي اَلْمَهَابَةَ وَ قَذَفَ فِي قُلُوبِ عِبَادِهِ مِنِّي اَلْمَخَافَةَ. (المناقب لإبن شهرآشوب ج۲ص۳۰۳)

راوی گوید: در بیشه‌ای میرفتیم که شیر نر بزرگی راه را بر ما بست. پشت سرش هم چند شیر ماده آمدند. دهنهٔ اسبم را کشیدم که برگردم که امیرمؤمنان(ع) فرمود: چیزی نیست! سگ(مأمور) خداست. سپس تلاوت فرمود: "جنبده‌ای نیست جز آنکه ناصیه‌اش دست خداست". شیر نزدیک آمد و به امیرمؤمنان(ع) که رسید، دم جنباند و شنیدیم که به ایشان سلام کرد! امیرمؤمنان(ع) نیز به او سلام کرد و گفت: ای ابوحارث! تسبیحِ تو چیست؟ شیر گفت: میگویم: منزّه است آنکه جامهٔ هیبت بر تن من پوشاند و ترسِ از من را در دل بندگانش افکند!

سَهْلُ بْنُ حُنَيْفٍ فِي حَدِيثِهِ: أَنَّهُ لَمَّا أَخَذَ مُعَاوِيَةُ مَوْرِدَ اَلْفُرَاتِ أَمَرَ أَمِيرُ اَلْمُؤْمِنِينَ عَلَيْهِ السَّلاَمُ لِمَالِكٍ اَلْأَشْتَرَ أَنْ يَقُولَ لِمَنْ عَلَى جَانِبِ اَلْفُرَاتِ يَقُولُ لَكُمْ عَلِيٌّ اِعْدِلُوا عَنِ اَلْمَاءِ فَلَمَّا قَالَ ذَلِكَ عَدَلُوا عَنْهُ فَوَرَدَ قَوْمُ أَمِيرِ اَلْمُؤْمِنِينَ اَلْمَاءَ وَ أَخَذُوا مِنْهُ فَبَلَغَ ذَلِكَ مُعَاوِيَةَ فَأَحْضَرَهُمْ وَ قَالَ لَهُمْ فِي ذَلِكَ فَقَالُوا إِنَّ عَمْرَو بْنَ اَلْعَاصِ جَاءَ وَ قَالَ إِنَّ مُعَاوِيَةَ يَأْمُرُكُمْ أَنْ تُفْرِجُوا عَنِ اَلْمَاءِ فَقَالَ مُعَاوِيَةُ لِعَمْرٍو إِنَّكَ لَتَأْتِي أَمْراً ثُمَّ تَقُولُ مَا فَعَلْتُهُ فَلَمَّا كَانَ مِنْ غَدٍ وَكَّلَ مُعَاوِيَةُ حَجَلَ بْنَ عَتَّابٍ اَلنَّخَعِيَّ فِي خَمْسَةِ آلاَفٍ فَأَنْفَذَ أَمِيرُ اَلْمُؤْمِنِينَ عَلَيْهِ السَّلاَمُ مَالِكاً فَنَادَى مِثْلَ اَلْأَوَّلِ فَمَالَ حَجَلٌ عَنِ اَلشَّرِيعَةِ فَأَوْرَدَ أَصْحَابُ عَلِيٍّ وَ أَخَذُوا مِنْهُ فَبَلَغَ ذَلِكَ مُعَاوِيَةَ فَأَحْضَرَ حَجَلاً وَ قَالَ لَهُ فِي ذَلِكَ فَقَالَ لَهُ إِنَّ اِبْنَكَ يَزِيدَ أَتَانِي فَقَالَ إِنَّكَ أَمَرْتَ بِالتَّنَحِّي عَنْهُ فَقَالَ لِيَزِيدَ فِي ذَلِكَ فَأَنْكَرَ فَقَالَ مُعَاوِيَةُ فَإِذَا كَانَ غَداً فَلاَ تَقْبَلْ مِنْ أَحَدٍ وَ لَوْ أَتَيْتُكَ حَتَّى تَأْخُذَ خَاتَمِي فَلَمَّا كَانَ يَوْمُ اَلثَّالِثِ أَمَرَ أَمِيرُ اَلْمُؤْمِنِينَ لِمَالِكٍ مِثْلَ ذَلِكَ فَرَأَى حَجَلٌ مُعَاوِيَةَ وَ أَخَذَ مِنْهُ خَاتَمَهُ وَ اِنْصَرَفَ عَنِ اَلْمَاءِ وَ بَلَغَ مُعَاوِيَةَ فَدَعَاهُ وَ قَالَ لَهُ فِي ذَلِكَ فَأَرَاهُ خَاتَمَهُ فَضَرَبَ مُعَاوِيَةُ يَدَهُ عَلَى يَدِهِ فَقَالَ نَعَمْ وَ إِنَّ هَذَا مِنْ دَوَاهِي عَلِيٍّ. (المناقب لإبن شهرآشوب ج۲ص۳۳۲)

در جنگ صفین، شریعهٔ فرات بدست شامیان افتاد. امیرمؤمنان(ع) مالک اشتر را فرستاد و به او گفت: بسوی محافظان فرات میروی و میگویی: علی میگوید کنار روید! مالک چنین کرد و محافظان کنار رفتند و سقّاهای سپاه علی(ع) آب برداشتند و بازگشتند. معاویه که باخبر شد، فرماندهٔ محافظان را خواست و گفت: چرا عقب نشستید و به سپاه علی آب دادید؟! او گفت: عمروعاص آمد و گفت معاویه امر کرده عقب بنشینید! معاویه به عمروعاص اعتراض کرد و عَمر اظهار بی‌اطلاعی نمود. پس معاویه حَجَل بن عَتّاب نخعی را با پنج هزار نفر بر شریعه گمارد. فردا باز علی(ع) مالک را فرستاد و همان اتفاق افتاد. معاویه، حجل را خواست و گفت: امروز چرا عقب نشستید؟! حجل گفت: یزید آمد و گفت پدرم میگوید امروز هم بگذارید سپاه عراق آب بردارند. معاویه از یزید تفحّص کرد و او انکار نمود. معاویه به حجل گفت: اینبار حتی اگر خود من هم آمدم، گوش به حرفم نده تا انگشترم را بتو بدهم. این علامتِ ما باشد. فردا باز حجل عقب نشست و به سپاه علی(ع) آب داد و وقتی معاویه بازخواستش نمود، انگشتر معاویه را به او داد و گفت: خودتان آمدید و این انگشتر را دادید و گفتید عقب بنشینیم! معاویه که انگشتر خود را دست حجل دید، با دست پشت دست خود زد و گفت: اینها همه از سحر علی است!

اَلْأَصْبَغُ : وَ صَّى رَجُلٌ وَ دَفَعَ إِلَى اَلْوَصِيِّ عَشَرَةَ آلاَفِ دِرْهَمٍ وَ قَالَ إِذَا أَدْرَكَ اِبْنِي فَأَعْطِهِ مَا أَحْبَبْتَ مِنْهَا فَلَمَّا أَدْرَكَ اِسْتَعْدَى عَلَيْهِ أَمِيرَ اَلْمُؤْمِنِينَ قَالَ لَهُ كَمْ تُحِبُّ أَنْ تُعْطِيَهُ قَالَ أَلْفَ دِرْهَمٍ قَالَ أَعْطِهِ تِسْعَةَ آلاَفِ دِرْهَمٍ فَهِيَ اَلَّتِي أَحْبَبْتَ وَ خُذِ اَلْأَلْفَ. (المناقب لإبن شهرآشوب ج۲ص۳۸۱)

مردی به وصیّ خود ده هزار درهم سپرد و وصیت کرد که وقتی پسرم بزرگ شد، هر قدر دوست داری از این مال به او بده. بعد سالها وقتی وصی می‌خواست سهم پسر را بدهد، امیرمؤمنان(ع) پرسید: چقدر دوست داری که به او بدهی؟ گفت: هزار درهم. امیرمؤمنان(ع) فرمود: نُه هزار درهم به او بده! چون نه هزار درهم را دوست داری و قرار بوده آنچه دوست داری به پسرش بدهی!

أَبُو عُبَيْدٍ فِي غَرِيبِ اَلْحَدِيثِ : أَنَّ اِمْرَأَةً جَاءَتْهُ فَذَكَرَتْ أَنَّ زَوْجَهَا يَأْتِي جَارِيَتَهَا فَقَالَ عَلَيْهِ السَّلاَمُ إِنْ كُنْتِ صَادِقَةً رَجَمْنَاهُ وَ إِنْ كُنْتِ كَاذِبَةً جَلَدْنَاكِ فَقَالَتْ رُدُّونِي إِلَى أَهْلِي غَيْرَى نَغِرَةً مَعْنَاهُ أَنَّ جَوْفَهَا يَغْلِي مِنَ اَلْغَيْظِ وَ اَلْغَيْرَةِ. (المناقب لإبن شهرآشوب ج۲ص۳۸۱)

زنی آمد و گفت: شوهرم، پنهانی با کنیزم آمیزش می‌کند. امیرمؤمنان(ع) فرمود: اگر راست بگویی، شوهرت را رجم میکنم و اگر دروغ گفته باشی، خودت را شلاق خواهم زد. زن که چنین شنید، گفت: ولم کنید، جدّی نگفتم!

قَالَ اِبْنُ عَبَّاسٍ : كَانَ عَلِيٌّ يَتْبَعُ فِي جَمِيعِ أَمْرِهِ مَرْضَاةَ اَللَّهِ تَعَالَى وَ رَسُولِهِ فَلِذَلِكَ سُمِّيَ اَلْمُرْتَضَى. (المناقب لإبن شهرآشوب ج۳ص۱۱۰)

ابن عباس گوید: علی(ع) چون در جمیع امورش به رضای خدا و رسول عمل میکرد، مرتَضی نامیده شد.

اَلطَّبَرِيُّ وَ اِبْنُ إِسْحَاقَ وَ اِبْنُ مَرْدَوَيْهِ أَنَّهُ قَالَ عَمَّارٌ : خَرَجْنَا مَعَ اَلنَّبِيِّ فِي غَزْوَةِ اَلْعُشَيْرَةِ فَلَمَّا نَزَلْنَا مَنْزِلاً نِمْنَا فَمَا نَبَّهَنَا إِلاَّ كَلاَمُ رَسُولِ اَللَّهِ لِعَلِيٍّ يَا أَبَا تُرَابٍ لَمَّا رَآهُ سَاجِداً مُعَفِّراً وَجْهَهُ فِي اَلتُّرَابِ. وَ قَالَ اَلْحَسَنُ بْنُ عَلِيٍّ عَلَيْهِ السَّلاَمُ : اَلْبِقَاعُ تَشْهَدُ لَهُ فَكَانَ عَلَيْهِ السَّلاَمُ يُعَفِّرُ خَدَّيْهِ وَ يَطْلُبُ اَلْغَرِيبَ مِنَ اَلْبِقَاعِ لِتَشْهَدَ لَهُ يَوْمَ اَلْقِيَامَةِ فَكَانَ إِذَا رَآهُ وَ اَلتُّرَابُ فِي وَجْهِهِ يَقُولُ يَا أَبَا تُرَابٍ اِفْعَلْ كَذَا وَ يُخَاطِبُهُ بِمَا يُرِيدُ. (المناقب لإبن شهرآشوب ج۳ص۱۱۱)

راوی گوید: با پیامبر(ص) برای غزوه‌ای می‌رفتیم. به منزلی رسیدیم و خوابیدیم. با صدای پیامبر(ص) از خواب بیدار شدیم که به علی(ع) میگفت: ابوتراب! چون او را سجده‌کنان، غرق خاک دیده بود.

از امام مجتبی(ع) نیز روایت شده که پدرم، ابوتراب نامیده شد، چون بُقاع زمین، وقتی بر آنها سجده می‌کرد، به او التجاء می‌کردند که به بندگی‌شان در قیامت شهادت دهد و از او حاجت می‌خواستند.

عَنِ اَلْقُمِّيِّ قَالَ أَمِيرُ اَلْمُؤْمِنِينَ عَلَيْهِ اَلسَّلاَمُ : إِذَا أَرَادَ اَللَّهُ بِعَبْدٍ خَيْراً رَمَاهُ بِالصَّلَعِ فَتَحَاتُّ اَلشَّعْرُ مِنْ رَأْسِهِ وَ هَا أَنَا ذَا. (المناقب لإبن شهرآشوب ج۳ص۱۱۳)

امیرمؤمنان(ع) فرمود: خدا که خیر کسی را بخواهد، موی بالای پیشانی و فرق سرش میریزد. من هم مصداق همین قضیه‌ام.

قَالَ أَمِيرُ اَلْمُؤْمِنِينَ : أَنَا سَيْفُ اَللَّهِ عَلَى أَعْدَائِهِ وَ رَحْمَتُهُ عَلَى أَوْلِيَائِهِ. (المناقب لإبن شهرآشوب ج۳ص۱۱۳)

امیرمؤمنان(ع) فرمود: من برای دشمنان خدا شمشیرم و برای دوستانش، رحمت.

لَمَّا دَخَلَ أَمِيرُ اَلْمُؤْمِنِينَ عَلَيْهِ السَّلاَمُ اَلْكُوفَةَ جَاءَ إِلَيْهِ زُرْعَةُ بْنُ اَلْبُرْجِ اَلطَّائِيُّ وَ حُرْقُوصُ بْنُ زُهَيْرٍ اَلتَّمِيمِيُّ ذُو اَلثُّدَيَّةِ فَقَالَ لاَ حُكْمَ إِلاَّ لِلَّهِ فَقَالَ عَلَيْهِ السَّلاَمُ كَلِمَةُ حَقٍّ يُرَادُ بِهَا بَاطِلٌ قَالَ حُرْقُوصٌ فَتُبْ مِنْ خَطِيئَتِكَ وَ اِرْجِعْ عَنْ قِصَّتِكَ وَ أُخْرُجْ بِنَا إِلَى عَدُوِّنَا نُقَاتِلْهُمْ حَتَّى نَلْقَى رَبَّنَا فَقَالَ عَلِيٌّ عَلَيْهِ السَّـلاَمُ قَدْ أَرَدْتُكُمْ عَلَى ذَلِكَ فَعَصَيْتُمُونِي وَ قَدْ كَتَبْنَا بَيْنَنَا وَ بَيْنَ اَلْقَوْمِ كِتَاباً وَ شُرُوطاً وَ أَعْطَيْنَا عَلَيْهَا عُهُوداً وَ مَوَاثِيقَ وَ قَدْ قَالَ اَللَّهُ تَعَالَى وَ أَوْفُوا بِعَهْدِ اَللهِ إِذا عاهَدْتُمْ اَلآيَةَ فَقَالَ حُرْقُوصٌ ذَلِكَ ذَنْبٌ يَنْبَغِي أَنْ تَتُوبَ عَنْهُ فَقَالَ عَلِيٌّ مَا هُوَ ذَنْبٌ وَ لَكِنَّهُ عَجْزٌ مِنَ اَلرَّأْيِ وَ ضَعْفٌ فِي اَلْعَقْلِ وَ قَدْ تَقَدَّمْتُ فَنَهَيْتُكُمْ عَنْهُ فَقَالَ اِبْنُ اَلْكَوَّاءِ اَلآنَ صَحَّ عِنْدَنَا أَنَّكَ لَسْتَ بِإِمَامٍ وَ لَوْ كُنْتَ إِمَاماً لَمَا رَجَعْتَ فَقَالَ عَلِيٌّ وَيْلَكُمْ قَدْ رَجَعَ رَسُولُ اَللَّهِ صَلَّى اَللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ عَامَ اَلْحُدَيْبِيَةِ عَنْ قِتَالِ أَهْلِ مَكَّةَ فَفَارَقُوا أَمِيرَ اَلْمُؤْمِنِينَ عَلَيْهِ السَّلاَمُ وَ قَالُوا لاَ حُكْمَ إِلاَّ لِلَّهِ. (المناقب لإبن شهرآشوب ج۳ص۱۸۸)

امیرمؤمنان(ع) پس از بازگشت از صفّین در کوفه مستقرّ شد که دو تن از سران خوارج به دیدارش آمدند و گفتند: لا حکم إلا للّه. امیرمؤمنان(ع) فرمود: این حرفِ درستی است؛ اما نتیجه‌گیری شما از آن غلط است! یکی از آندو گفت: ای علی! از خطایت توبه کن و از نظر گذشته‌ات بازگرد و ما را تجهیز کن تا باز به جنگ معاویه رویم؛ امید که شهید شویم! امیرمؤمنان(ع) فرمود: در گذشته همین کار را کردم. اما مخالفت‌های شما جنگ را به جایی کشاند که ما با شامیان توافقاتی کردیم و عهد بستیم و کار را به حکمیّت واگذار کردیم و خدا فرموده به عهد خویش وفا کنید! خارجی گفت: آنچه گذشت، گناه بود! حالا توبه کن و عهدت را بشکن و باز عازم جنگ شو! امیرمؤمنان(ع) فرمود: گناه نبود؛ عجز در رأی جماعت بود و ضعف در عقل لشکریان؛ من هم هرچه نصیحت کردم فایده نکرد. نفر دوم گفت: الآن معلوم شد که تو اصلاً امام نیستی! اگر امام بودی از نظرت برنمی‌گشتی! امیرمؤمنان(ع) فرمود: مگر رسول خدا(ص) در حدیبیه از نظرش برنگشت؟! آن دو بلند شدند و رفتند، در حالی که مدام شعار می‌دادند: لا حکم إلا للّه.

قَوْلُهُ تَعَالَى تَجْرِي بِأَعْيُنِنا اَلْأَعْمَشُ : جَاءَ رَجُلٌ مَشْجُوجُ اَلرَّأْسِ يَسْتَعْدِي عُمَراً عَلَى عَلِيٍّ عَلَيْهِ السَّـلاَمُ فَقَالَ عَلِيٌّ مَرَرْتُ بِهَذَا وَ هُوَ مُقَاوِمٌ اِمْرَأَةً فَسَمِعْتُ مَا كَرِهْتُ فَقَالَ عُمَرُ إِنَّ لِلَّهِ عُيُوناً وَ إِنَّ عَلِيّاً مِنْ عُيُونِ اَللَّهِ فِي اَلْأَرْضِ وَ فِي رِوَايَةِ اَلْأَصْمَعِيِّ : أَنَّهُ قَالَ عَلَيْهِ السَّـلاَمُ رَأَيْتُهُ يَنْظُرُ فِي حَرَمِ اَللَّهِ إِلَى حَرِيمِ اَللَّهِ فَقَالَ عُمَرُ اِذْهَبْ وَقَعْتَ عَلَى عَيْنٍ مِنْ عُيُونِ اَللَّهِ وَ حِجَابٍ مِنْ حُجُبِ اَللَّهِ تِلْكَ يَدُ اَللَّهِ اَلْيُمْنَى يَضَعُهَا حَيْثُ يَشَاءُ. (المناقب لإبن شهرآشوب ج۳ص۲۷۲)

مردی نزد عُمر آمد و از علی(ع) شکایت کرد. علی(ع) در مقام دفاع گفت: این جوان در حرم خدا، حریم خدا را شکسته و زنی را می‌آزُرد. عمر گفت: ای جوان، بلند شو برو! چشم خدا تو را دیده و دست خدا تو را پسِ گردنی زده.

رُوِيَ: أَنَّهُ عَلَيْهِ السَّلاَمُ سَهِرَ فِي تِلْكَ اَللَّيْلَةِ فَأَكْثَرَ اَلْخُرُوجَ وَ اَلنَّظَرَ إِلَى اَلسَّمَاءِ وَ هُوَ يَقُولُ وَ اَللَّهِ مَا كَذَبْتُ وَ لاَ كُذِبْتُ وَ إِنَّهَا اَللَّيْلَةُ اَلَّتِي وُعِدْتُ بِهَا ثُمَّ يُعَاوِدُ مَضْجَعَهُ فَلَمَّا طَلَعَ اَلْفَجْرُ أَتَاهُ اِبْنُ اَلتَّيَّاحِ وَ نَادَى اَلصَّلاَةَ فَقَامَ فَاسْتَقْبَلَهُ اَلْإِوَزُّ فَصِحْنَ فِي وَجْهِهِ فَقَالَ دَعُوهُنَّ فَإِنَّهُنَّ صَوَائِحُ تَتْبَعُهَا نَوَائِحُ وَ تَعَلَّقَتْ حَدِيدَةٌ عَلَى اَلْبَابِ فِي مِيزَرِهِ فَشَدَّ إِزَارَهُ وَ هُوَ يَقُولُ أُشْدُدْ حَيَازِيمَكَ لِلْمَوْتِ فَإِنَّ اَلْمَوْتَ لاَقِيكَا وَ لاَ تَجْزَعْ مِنَ اَلْمَوْتِ إِذَا حَلَّ بِوَادِيكَا فَقَدْ أَعْرِفُ أَقْوَاماً وَ إِنْ كَانُوا صَعَالِيكَا مَسَارِيعَ إِلَى اَلْخَيْرِ وَ لِلشَّرِّ مَتَارِيكَا. (المناقب لإبن شهرآشوب ج۳ص۳۱۰)

گفته‌اند شبی که سحرش علی(ع) را ضربت زدند، نخوابید و پیوسته به حیاط منزل می‌رفت و به آسمان می‌نگریست و می‌گفت: به خدا قسم نه تابحال دروغ گفته‌ام، نه کسی توانسته به من دروغ بگوید. این همان شبِ موعود است. نزدیک سحر کسی برای نماز دنبالش آمد. داشت از خانه خارج می‌شد که مرغابی‌های حیاط سروصدا براه انداختند. فرمود: نوحه‌ها هم از پی‌اش خواهد آمد! موقع خروج، میخ در به پَر شالش گرفت. شال را بر کمر محکم کرد و فرمود: کمربندت را برای مرگ ببند که مرگ خواه ناخواه سراغت خواهد آمد.