دُرّ نجف

کلام الامیر — جلد سوم

الأمان لإبن طاووس

بِإِسْنَادِنَا إِلَى اِبْنِ بَابَوَيْهِ رِضْوَانُ اَللَّهِ جَلَّ جَلاَلُهُ عَلَيْهِ فِيمَا رَوَاهُ قَالَ أَمِيرُ اَلْمُؤْمِنِينَ عَلَيْهِ السَّلاَمُ قَالَ : عَصَا لَوْزٍ مُرٍّ تَنْفِي اَلْفَقْرَ وَ لاَ يُجَاوِرُهُ اَلشَّيْطَانُ. (الأمان لإبن طاووس ج۱ص۴۶)

امیرمؤمنان(ع) فرمود: عصای بادام تلخ، فقر و شیطان را دور می‌کند.

عَنْ أَبِي مُحَمَّدٍ اَلْقَاسِمِ بْنِ اَلْعَلاَءِ اَلْمَدَائِنِيِّ قَالَ حَدَّثَنِي خَادِمٌ لِعَلِيِّ بْنِ مُحَمَّدٍ عَلَيْهِ السَّلاَمُ قَالَ: اِسْتَأْذَنْتُهُ فِي اَلزِّيَارَةِ إِلَى طُوسَ فَقَالَ لِي يَكُونُ مَعَكَ خَاتَمٌ فَصُّهُ عَقِيقٌ أَصْفَرُ عَلَيْهِ مَا شَاءَ اَللَّهُ لاَ قُوَّةَ إِلاَّ بِاللَّهِ أَسْتَغْفِرُ اَللَّهَ وَ عَلَى اَلْجَانِبِ اَلْآخَرِ مُحَمَّدٌ وَ عَلِيٌّ فَإِنَّهُ أَمَانٌ مِنَ اَلْقَطْعِ وَ أَتَمُّ لِلسَّلاَمَةِ وَ أَصْوَنُ لِدِينِكَ قَالَ فَخَرَجْتُ وَ أَخَذْتُ خَاتَماً عَلَى اَلصِّفَةِ اَلَّتِي أَمَرَنِي بِهَا ثُمَّ رَجَعْتُ إِلَيْهِ لِوِدَاعِهِ فَوَدَّعْتُهُ وَ اِنْصَرَفْتُ فَلَمَّا بَعُدْتُ عَنْهُ أَمَرَ بَرَدِّي فَرَجَعْتُ إِلَيْهِ فَقَالَ يَا صَافِي قُلْتُ لَبَّيْكَ يَا سَيِّدِي قَالَ لِيَكُنْ مَعَكَ خَاتَمٌ آخَرُ فَيْرُوزَجٌ فَإِنَّهُ يَلْقَاكَ فِي طَرِيقِكَ أَسَدٌ بَيْنَ طُوسَ وَ نَيْسَابُورَ فَيَمْنَعُ اَلْقَافِلَةَ مِنَ اَلْمَسِيرِ فَتَقَدَّمْ إِلَيْهِ وَ أَرِهِ اَلْخَاتَمَ وَ قُلْ لَهُ مَوْلاَيَ يَقُولُ لَكَ تَنَحَّ عَنِ اَلطَّرِيقِ ثُمَّ قَالَ لِيَكُنْ نَقْشُهُ اَللَّهُ اَلْمَلِكُ وَ عَلَى اَلْجَانِبِ اَلْآخَرِ اَلْمُلْكُ لِلَّهِ اَلْوَاحِدِ اَلْقَهَّارِ فَإِنَّهُ خَاتَمُ أَمِيرِ اَلْمُؤْمِنِينَ عَلِيٍّ عَلَيْهِ السَّلاَمُ كَانَ عَلَيْهِ اَللَّهُ اَلْمَلِكُ فَلَمَّا وَلِيَ اَلْخِلاَفَةَ نَقَشَ عَلَى خَاتَمِهِ ـ اَلْمُلْكُ لِلَّهِ اَلْوَاحِدِ اَلْقَهَّارِ وَ كَانَ فَصُّهُ فَيْرُوزَجٌ وَ هُوَ أَمَانٌ مِنَ اَلسِّبَاعِ خَاصَّةً وَ ظَفَرٌ فِي اَلْحُرُوبِ قَالَ اَلْخَادِمُ فَخَرَجْتُ فِي سَفَرِي ذَلِكَ فَلَقِيَنِي وَ اَللَّهِ اَلسَّبُعُ فَفَعَلْتُ مَا أُمِرْتُ وَ رَجَعْتُ حَدَّثْتُهُ فَقَالَ عَلَيْهِ السَّلاَمُ لِي بَقِيَتْ عَلَيْكَ خَصْلَةٌ لَمْ تُحَدِّثْنِي بِهَا إِنْ شِئْتَ حَدَّثْتُكَ بِهَا فَقُلْتُ يَا سَيِّدِي عَلَيَّ نَسِيتُهَا فَقَالَ نَعَمْ بِتَّ لَيْلَةً بِطُوسَ عِنْدَ اَلْقَبْرِ فَصَارَ إِلَى اَلْقَبْرِ قَوْمٌ مِنَ اَلْجِنِّ لِزِيَارَتِهِ فَنَظَرُوا إِلَى اَلْفَصِّ فِي يَدِكَ وَ قَرَءُوا نَقْشَهُ فَأَخَذُوهُ مِنْ يَدِكَ وَ صَارُوا بِهِ إِلَى عَلِيلٍ لَهُمْ وَ غَسَلُوا اَلْخَاتَمَ بِالْمَاءِ وَ سَقَوْهُ ذَلِكَ اَلْمَاءَ فَبَرَأَ وَ رَدُّوا اَلْخَاتَمَ إِلَيْكَ وَ كَانَ فِي يَدِكَ اَلْيُمْنَى فَصَيَّرُوهُ فِي يَدِكَ اَلْيُسْرَى فَكَثُرَ تَعَجُّبُكَ مِنْ ذَلِكَ وَ لَمْ تَعْرِفِ اَلسَّبَبَ فِيهِ وَ وَجَدْتَ عِنْدَ رَأْسِكَ حَجَراً يَاقُوتاً فَأَخَذْتَهُ وَ هُوَ مَعَكَ فَاحْمِلْهُ إِلَى اَلسُّوقِ فَإِنَّكَ سَتَبِيعُهُ بِثَمَانِينَ دِينَاراً وَ هِيَ هَدِيَّةُ اَلْقَوْمِ إِلَيْكَ فَحَمَلْتُهُ إِلَى اَلسُّوقِ فَبِعْتُهُ بِثَمَانِينَ دِينَاراً كَمَا قَالَ سَيِّدِي عَلَيْهِ السَّلاَمُ. (الأمان لإبن طاووس ج۱ص۴۸)

خادم امام هادی(ع) روایت می‌کند: از حضرت، اجازه خواستم به خراسان بروم و جدّشان امام رضا(ع) را زیارت کنم. فرمود: انگشتر عقیق زردی به همراه داشته باش که رویش حکّ شده باشد: مَا شَاءَ الله لاَ قُوَّةَ إِلاَّ بِاللَّهِ أَسْتَغْفِرُ الله. و پشتش: محمد و علی. تا هم دینت مصون باشد، هم از دزد و بلاها در امان باشی. چنین انگشتری تهیه کردم و برای خداحافظی خدمتش رسیدم. وقتی از او مفارقت کردم باز به دنبالم فرستاد و وقتی باز پیشش بازگشتم به من فرمود: انگشتر دیگری هم از فیروزه تهیه کن. بین نیشابور و طوس شیری راه را بر قافله شما خواهد بست. جلو برو و این انگشتر را نشان او بده و بگو: امام من به تو امر می‌کند که از راه کنار بروی. سپس فرمود: روی انگشتر حکّ کن: اللهُ اَلْمَلِكُ و پشتش حکّ کن: اَلْمُلْكُ لِلَّهِ اَلْوَاحِدِ اَلْقَهَّارِ. چنانکه انگشتر امیرالمؤمنین(ع) چنین بود. بخش دوم را وقتی به خلافت رسید بر انگشترش حک کرد. چنین انگشتری در برابر درندگان حافظِ انسان و موجب ظفر در جنگ‌هاست. راوی گوید: به سفر رفتم و در همان جایی که امام فرموده بود با شیر روبرو شدم و همان اتفاق افتاد که امام فرموده بود. به نزد امام بازگشتم و ماجرا را تعریف کردم. فرمود یک چیز را یادت رفت بگویی. گفتم چه چیز را؟ فرمود وقتی شب را در طوس، نزد قبر جدّم خوابیدی، گروهی از جنّیان برای زیارت آمدند و چون انگشتر و نقشش را در دستت دیدند، آن را از دستت درآوردند و با خود بردند و در آب نهادند و آب را به یکی از ایشان که علیل بود دادند تا شفا پیدا کند. پس انگشتر را برگردانده و به جای دست راست، در دست چپت کردند. تو برخاستی و دیدی انگشتر از دست راستت به دست چپت منتقل شده و از این قضیه متعجب شدی و نفهمیدی چرا چنین شده! و کنار جایی که سرت را گذاشتی و خوابیدی سنگی از یاقوت پیدا کردی و آن را با خود آوردی. آن سنگ هدیهٔ جنّیان به توست. آن را به بازار ببر و هشتاد دینار بفروش.

فِي اَلْجُزْءِ اَلرَّابِعِ مِنْ كِتَابِ دَفْعِ اَلْهُمُومِ وَ اَلْأَحْزَانِ تَأْلِيفِ أَحْمَدَ بْنِ دَاوُدَ اَلنُّعْمَانِيِّ قَالَ اِبْنُ عَبَّاسٍ : قُلْتُ لِأَمِيرِ اَلْمُؤْمِنِينَ عَلَيْهِ السَّلاَمُ لَيْلَةَ صِفِّينَ أَ مَا تَرَى اَلْأَعْدَاءَ قَدْ أَحْدَقُوا بِنَا فَقَالَ وَ قَدْ رَاعَكَ هَذَا قُلْتُ نَعَمْ فَقَالَ اَللَّهُمَّ إِنِّي أَعُوذُ بِكَ أَنْ أُضَامَ فِي سُلْطَانِكَ اَللَّهُمَّ إِنِّي أَعُوذُ بِكَ أَنْ أَضِلَّ فِي هُدَاكَ اَللَّهُمَّ إِنِّي أَعُوذُ بِكَ أَنْ أَفْتَقِرَ فِي غِنَاكَ اَللَّهُمَّ إِنِّي أَعُوذُ بِكَ أَنْ أُضَيَّعَ فِي سَلاَمَتِكَ اَللَّهُمَّ إِنِّي أَعُوذُ بِكَ أَنْ أُغْلَبَ وَ اَلْأَمْرُ لَكَ. (الأمان لإبن طاووس ج۱ص۱۲۶)

ابن‌عباس گوید: شبی در صفین، به علی(ع) گفتم: می‌بینی دشمنان با ما چه می‌کنند؟! فرمود: می‌ترسی؟ گفتم: معلوم است! فرمود: بگو: خدایا به تو پناه می‌برم که در سلطنت تو ذلیل شوم! خدایا به تو پناه می‌برم که در هدایت تو گمراه گردم! خدایا به تو پناه می‌برم که در غنای تو فقیر گردم! خدایا به تو پناه می‌برم که در سلامت تو ضایع شوم! خدایا به تو پناه می‌برم که مغلوب شوم در حالی که همه‌چیز به دست توست!

بِإِسْنَادِهِ إِلَى مَوْلاَنَا جَعْفَرِ بْنِ مُحَمَّدٍ عَنْ آبَائِهِ عَلَيْهِمُ السَّلاَمُ قَالَ قَالَ أَمِيرُ اَلْمُؤْمِنِينَ عَلَيْهِ السَّلاَمُ : مَنْ تَخَوَّفَ سَبُعاً عَلَى نَفْسِهِ أَوْ عَلَى غَنَمِهِ فَلْيَقُلْ اَللَّهُمَّ رَبَّ دَانِيَالَ وَ رَبَّ اَلْجُبِّ وَ رَبَّ كُلِّ أَسَدٍ مُسْتَأْسِدٍ اِحْفَظْنِي وَ اِحْفَظْ عَلَيَّ غَنَمِي. (الأمان لإبن طاووس ج۱ص۱۳۰)

امیرمؤمنان(ع) فرمود: هر کس از درنده‌ای، برای خودش یا گله‌اش می‌ترسد، بگوید: ای خدای دانیال، ای خدای چاه، و ای خدای شیر، مرا و مالم را حفظ کن!

رَوَيْنَاهُ مِنْ كِتَابِ اَلْمَحَاسِنِ بِإِسْنَادِهِ عَنِ اِبْنِ أَبِي فَاخِتَةَ عَنْ أَبِيهِ قَالَ: بَعَثَنِي جَعْدَةُ بْنُ هُبَيْرَةَ إِلَى سُورَاءَ فَذَكَرْتُ ذَلِكَ لِعَلِيٍّ عَلَيْهِ السَّلاَمُ فَقَالَ سَأُعَلِّمُكَ مَا إِذَا قُلْتَهُ لَمْ يَضُرَّكَ اَلْأَسَدُ قُلْ أَعُوذُ بِرَبِّ دَانِيَالَ وَ اَلْجُبِّ مِنْ شَرِّ اَلْأَسَدِ ثَلاَثَ مَرَّاتٍ قَالَ فَخَرَجْتُ فَإِذَا هُوَ بَاسِطٌ ذِرَاعَيْهِ عِنْدَ اَلْجِسْرِ فَقُلْتُهَا فَلَمْ يَتَعَرَّضْ لِي وَ مَرَّتْ بَقَرَاتٌ فَتَعَرَّضَ لَهُنَّ وَ ضَرَبَ مِنْهُنَّ بَقَرَةً. (الأمان لإبن طاووس ج۱ص۱۳۰)

راوی گوید: یکی از سرداران علی(ع) به من مأموریت داد تا برای کاری به سُوراء بروم. وقت رفتن خدمت علی(ع) آمدم و اجازه خواستم. به من فرمود چیزی به تو می‌آموزم که از شیر در امان باشی. سه مرتبه بگو: پناه می‌برم به خدای دانیال و چاه از شر شیر! راوی گوید در راه به پلی رسیدیم و شیری روی آن نشسته بود. جملاتی را که علی(ع) یادم داده بود، گفتم. شیر متعرّض ما نشد و بلند شد تا بگذریم. در این حین سروکله چند گاو پیدا شد. شیر عزم آنها کرد و گاوی را در هم شکست.