دُرّ نجف

کلام الامیر — جلد سوم

كشف المحجة

مَا ذَكَرَهُ أَعْثَمُ فِي تَأْرِيخِهِ مَا مَعْنَاهُ: أَنَّ أَبَا بَكْرٍ لَمَّا بَدَأَ بِإِنْفَاذِ أَبِي عُبَيْدَةَ وَ اَلْجُيُوشِ إِلَى اَلرُّومِ وَ مَاتَ قَبْلَ أَنْ يَفْتَحَهَا وَ فَتَحَهَا اَلْمُسْـلِمُونَ بَعْدَهُ فِي وَلاَيَةِ عُمَرَ ، قَالَ لَهُ قَوْمٌ: لاَ تَخْرُجْ مَعَ اَلْعَسْـكَرِ، وَ قَالَ قَوْمٌ: أُخْرُجْ مَعَهُمْ، فَقَالَ لِأَبِيكَ عَلِيٍّ عَلَيْهِ اَلسَّـلاَمُ: مَا تَقُولُ أَنْتَ يَا أَبَا اَلْحَسَـنِ ؟ فَقَالَ لَهُ عَلِيٌّ عَلَيْهِ اَلسَّلاَمُ: «إِنْ خَرَجْتَ نُصِـرْتَ، وَ إِنْ أَقَمْتَ نُصِـرْتَ؛ لِأَنَّ اَلنَّبِيَّ صَـلَوَاتُ اَللهِ عَلَيْهِ وَ آلِهِ وَعَدَنَا اَلنَّصْـرَ لِلْإِ سْلاَمِ» فَقَالَ لَهُ: صَدَقْتَ، وَ أَنْتَ وَارِثُ عِلْمِ رَسُولِ اَللَّهِ صَلَّى اَللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ. (كشف المحجة ج۱ص۱۰۹)

ابوبکر لشکری تجهیز کرد و بسـوی روم فرسـتاد. اما پیش از غلبهٔ مسـلمین بر رومیان درگذشـت. عمر که زمام امور را بدسـت گرفت، عدّه‌ای از او خواسـتند خودش هم همراه لشـکر برای جنگ با رومیان عازم شـود و عدّه‌ای او را نهی کردند و گفتند در مدینه بمان! عمر با علی(ع) مشـورت کرد. علی(ع) فرمود: رفتن یا نرفتنت فرقی نمی‌کند و در هر حال ما پیروز می‌شـویم؛ چون رسـول خدا(ص) به ما وعدهٔ نصر داده. عمر که چنین شنید تصدیق کرد و گفت: الحق که تو وارث علم پیامبری!

عُبَيْدُ اَللَّهِ بْنُ مُحَمَّدٍ أَبِي مُحَمَّدٍ ، فَقَالَ فِيهِ عَنْ مَوْلاَنَا عَلِيٍّ أَبِيكَ أَمِيرِ اَلْمُؤْمِنِينَ عَلَيْهِ اَلسَّلاَمُ: تَزَوَّجْتُ فَاطِمَةَ عَلَيْهَا اَلسَّلاَمُ وَ مَا كَانَ لِي فِرَاشٌ وَ صَدَقَتِي اَلْيَوْمَ لَوْ قُسِمَتْ عَلَى بَنِي هَاشِمٍ لَوَسِعَتْهُمْ. (كشف المحجة ج۱ص۱۸۲)

امیرمؤمنان(ع) فرمود: با فاطمه وصلت کردم در حالی که رختخوابی نداشتم و امروز چنان صدقه می‌دهم که صدقهٔ یک روزم بنی‌هاشم را اگر بینشان تقسیم شود، بی‌نیاز می‌کند.

وَ قَالَ فِي اَلْكِتَابِ: إِنَّهُ عَلَيْهِ اَلسَّلاَمُ وَقَفَ أَمْوَالَهُ وَ كَانَتْ غَلَّتُهُ أَرْبَعِينَ أَلْفَ دِينَارٍ، وَ بَاعَ سَيْفَهُ وَ قَالَ: مَنْ يَشْتَرِي سَيْفِي، وَ لَوْ كَانَ عِنْدِي عَشَاءٌ مَا بِعْتُهُ. (کشف المحجة ج۱ص۱۸۲)

امیرمؤمنان(ع) اموال زیادی را وقف کرد و آنقدر زمین داشت که محصولش از چهل هزار دینار فزون می‌شد. روزی هم چنان فقیر بود که از روی اجبار و برای سیر کردن شکمش مجبور شد شمشیرش را بفروشد. می‌فرمود: اگر شام همان شب را داشتم، نمی‌فروختم!