وَ مِنْ مَنَاقِبِ أَبِي اَلْمُؤَيَّدِ : أَنَّ عُمَرَ خَطَبَ اَلنَّاسَ فَقَالَ لَوْ صَرَفْنَاكُمْ عَمَّا تَعْرِفُونَ إِلَى مَا تُنْكِرُونَ مَا كُنْتُمْ صَانِعِينَ فَسَكَتُوا قَالَ ذَلِكَ ثَلاَثاً فَقَالَ لَهُ عَلِيٌّ عَلَيْهِ اَلسَّلاَمُ إِذاً كُنَّا نَسْتَتِيبُكَ فَإِنْ تُبْتَ قَبِلْنَاكَ قَالَ فَإِنْ لَمْ أَتُبْ قَالَ إِذاً نَضْرِبَ اَلَّذِي فِيهِ عَيْنَاكَ فَقَالَ اَلْحَمْدُ لِلَّهِ اَلَّذِي جَعَلَ فِي هَذِهِ اَلْأُمَّةِ مَنْ إِذَا اِعْوَجَجْنَا أَقَامَ أَوَدَنَا. (کشف الیقین ج۱ص۶۳)
عُمَر برای مردم خطبه میخواند که ضمنش گفت: اگر شما را از آن چه خوب میدانید، به آن چه بد میشمارید فرابخوانم، چه خواهید کرد؟ همه خاموش ماندند. او این سخن را سه بار تکرار کرد. پس علی(ع) برخاست و گفت: اگر چنین کنی از تو میخواهیم توبه کنی؛ اگر توبه کردی توبهات را میپذیریم. عمر گفت: و اگر توبه نکردم؟ حضرت فرمود: سر از تنت جدا میکنیم! عمر گفت: شکرِ خدا که در میان امّت کسی هست که هر گاه به کژی رفتیم، بازمان گرداند.
رَوَى اَلْخُوَارَزْمِيُّ قَالَ حَدَّثَنَا عُبَيْدُ اَللَّهِ بْنُ عَائِشَةَ عَنْ أَبِيهِ قَالَ: كَانَ اَلْمُشْرِكُونَ إِذَا أَبْصَرُوا عَلِيّاً فِي اَلْحَرْبِ عَهِدَ بَعْضُهُمْ إِلَى بَعْضٍ. (کشف الیقین ج۱ص۸۴)
خوارزمی روایت میکند که در جنگها وقتی مشرکان میدیدند که علی(ع) نیز در لشکر مسلمین است، به هم وصیّت میکردند؛ چون احتمال کشته شدن را زیاد میدانستند.
وَ خَرَجَ عَلَيْهِ السَّلاَمُ يَوْماً إِلَى اَلسُّوقِ وَ مَعَهُ سَيْفُهُ لِيَبِيعَهُ فَقَالَ مَنْ يَشْتَرِي مِنِّي هَذَا اَلسَّيْفَ فَوَ اَلَّذِي فَلَقَ اَلْحَبَّةَ لَطَالَمَا كَشَفْتُ بِهِ اَلْكَرْبَ عَنْ وَجْهِ رَسُولِ اَللَّهِ صَلَّى اَللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ وَ لَوْ كَانَ عِنْدِي مِنْ إِزَارٍ لَمَا بِعْتُهُ. (کشف الیقین ج۱ص۸۷)
علی(ع) روزی به بازار رفت تا شمشیر خویش را بفروشد. پس فرمود: چه کسی این شمشیر را از من میخرد؟ سوگند به خدا که این شمشیر، اندوهها از چهرهٔ پیامبر(ص) زدوده. سپس فرمود: اگر جامهای داشتم آن را نمیفروختم.
كَانَ عَلَيْهِ السَّلاَمُ قَدْ وَلَّى عَلَى عُكْبَرَا رَجُلاً مِنْ ثَقِيفٍ فَقَالَ لَهُ عَلَيْهِ السَّلاَمُ إِذَا صَلَّيْتَ اَلظُّهْرَ غَداً فَعُدْ إِلَيَّ قَالَ فَعُدْتُ إِلَيْهِ فَلَمْ أَجِدْ عَنْهُ حَاجِباً يَحْجُبُنِي دُونَهُ فَوَجَدْتُهُ جَالِساً وَ عِنْدَهُ قَدَحٌ وَ كُوزُ مَاءٍ فَدَعَا بِوِعَاءٍ مَسْدُودٍ مَخْتُومٍ فَقُلْتُ فِي نَفْسِي لَقَدْ أَمِنَنِي حَتَّى يُخْرِجَ إِلَيَّ جَوَاهِرَ فَكَسَرَ اَلْخَتْمَ وَ حَلَّهُ فَإِذَا فِيهِ سَوِيقٌ فَأَخْرَجَ مِنْهُ قَبْضَةً فِي اَلْقَدَحِ وَ صَبَّ مَاءً فَشَرِبَ وَ سَقَانِي فَلَمْ أَصْبِرْ فَقُلْتُ يَا أَمِيرَ اَلْمُؤْمِنِينَ أَ تَصْنَعُ هَذَا فِي اَلْعِرَاقِ وَ طَعَامُهُ كَمَا تَرَى فِي كَثْرَتِهِ فَقَالَ عَلَيْهِ السَّلاَمُ أَمَا وَ اَللَّهِ مَا أَخْتِمُ عَلَيْهِ بُخْلاً بِهِ وَ لَكِنِّي أَبْتَاعُ قَدْرَ مَا يَكْفِينِي فَأَخَافُ أَنْ يُنْفَضَ فَيُوضَعَ فِيهِ مِنْ غَيْرِهِ وَ أَنَا أَكْرَهُ أَنْ أُدْخِلَ بَطْنِي إِلاَّ طَيِّباً فَلِذَلِكَ أَحْتَرِزُ كَمَا تَرَى فَإِيَّاكَ وَ تَنَاوُلَ مَا لاَ تَعْلَمُ حِلَّهُ. (کشف الیقین ج۱ص۸۸)
امیرمؤمنان(ع) به مردی از ثقیف که وی را به امارت عُکبَر برگزیده بود، فرمود: فردا پس از نماز ظهر به دیدن من بیا! آن مرد میگوید: نزد حضرت رفتم و هیچ دربانی را ندیدم که مانع از ورود من شود. علی(ع) را دیدم در حالی که نشسته بود و نزدش پیالهای بود و کوزهٔ آبی. آنگاه دستور داد ظرف سر به مُهری آوردند. با خود گفتم مرا امین شمرده تا جواهراتش را به من نشان دهد. مُهر از ظرف برگرفت و آن را گشود. دیدم در آن فقط مقداری سویق است. مشتی از آن بیرون آورد و در پیاله ریخت و اندکی آب بر آن افزود و شروع به خوردن کرد و به من نیز داد. گفتم: یا امیرالمؤمنین! در عراق طعام فراوان است؛ چرا چنین میکنی؟! فرمود: به خدا سوگند از روی بخل نیست. درست میدانم فقط بقدر کفایتم خرید کنم. و ظرف را مُهر میکنم زیرا میترسم کسی درِ آن را بگشاید و در آن غذای دیگری بگذارد و دوست ندارم چیزی که طیّب نیست بخورم. سپس فرمود: تو هم مراقب باش که آنچه را که به حلال بودنش علم نداری، نخوری!
(گویم: عُکبَر جایی نزدیک به بغداد فعلی در حاشیهٔ دجله است و سَویق، آردِ حرارت دیده و بو دادهٔ حبوبات است. مثلاً سویق جو، سویق گندم، سویق عدس، ... معمولاً هنگام حرارت دادن، به آن روغن و نمک و گاهاً شکر هم اضافه میکنند. از جمله دلایل مُهر کردن غذا در گذشته، بیمِ آغشته کردن آن به سمّ هم بوده)
لَمَّا أَرَادَ أَنْ يَعْبُرَ اَلْفُرَاتَ بِبَابِلَ اِشْتَغَلَ كَثِيرٌ مِنَ اَلصَّحَابَةِ بِتَغْيِيرِ دَوَابِّهِمْ وَ رِحَالِهِمْ وَ صَلَّى عَلَيْهِ السَّلاَمُ بِنَفْسِهِ فِي طَائِفَةٍ مَعَهُ اَلْعَصْرَ فَلَمْ يَفْرُغِ اَلنَّاسُ مِنْ عُبُورِهِمْ حَتَّى غَرَبَتِ اَلشَّمْسُ فَفَاتَتِ اَلصَّلاَةُ كَثِيراً مِنْهُمْ وَ فَاتَ اَلْجُمْهُورَ فَضْلُ اَلاِجْتِمَاعِ مَعَهُ فَتَكَلَّمُوا فِي ذَلِكَ فَلَمَّا سَمِعَ كَلاَمَهُمْ فِيهِ سَأَلَ اَللَّهَ تَعَالَى رَدَّ اَلشَّمْسِ عَلَيْهِ لِيَجْمَعَ كَافَّةَ أَصْحَابِهِ عَلَى صَلاَةِ اَلْعَصْرِ فِي وَقْتِهَا فَأَجَابَهُ اَللَّهُ تَعَالَى إِلَى رَدِّهَا عَلَيْهِ وَ كَانَتْ فِي اَلْأُفُقِ عَلَى اَلْحَالِ اَلَّتِي تَكُونُ عَلَيْهَا وَقْتَ اَلْعَصْرِ فَلَمَّا سَلَّمَ اَلْقَوْمُ غَابَتِ اَلشَّمْسُ فَسَمِعَ لَهَا وَجِيبٌ شَدِيدٌ فَهَالَ اَلنَّاسَ ذَلِكَ وَ أَكْثَرُوا مِنَ اَلتَّسْبِيحِ وَ اَلتَّقْدِيسِ وَ اَلتَّهْلِيلِ وَ اَلاِسْتِغْفَارِ. (کشف الیقین ج۱ص۱۱۲)
هنگامیکه امیرمؤمنان(ع) میخواست در بابِل از فرات بگذرد، لشکریان به گذراندن چهارپایان و بارها اشتغال داشتند. خود ایشان با گروهی که زودتر گذشته بودند، نماز عصر گزارد. بقیه مشغول گذشتن از فرات بودند که خورشید غروب کرد و نمازِ بسیاری قضاء شد. در این باره به ایشان اعتراض کردند. چون امیرمؤمنان(ع) سخن ایشان را شنید، از خدا خواست خورشید را باز گرداند تا همگی باز به جماعت، به امامت ایشان نماز بخوانند. خداوند دعای امیرمؤمنان(ع) را اجابت کرد و خورشید به ناگاه در افقی قرار گرفت که هنگام عصر قرار میگیرد. همین که جماعت، سلام نماز را دادند، خورشید ناپدید شد و صدای غرش بلندی از آسمان شنیده شد. این صدا مردم را هراساند و آنها به تسبیح و تقدیس و تهلیل و استغفار مشغول شدند.
وَ كَانَ يَوْماً فِي حَرْبِ صِفِّينَ مُشْتَغِلاً بِالْحَرْبِ وَ اَلْقِتَالِ وَ كَانَ مَعَ ذَلِكَ بَيْنَ اَلصَّفَّيْنِ يُرَاقِبُ اَلشَّمْسَ فَقَالَ لَهُ اِبْنُ عَبَّاسٍ يَا أَمِيرَ اَلْمُؤْمِنِينَ مَا هَذَا اَلْفِعْلُ فَقَالَ أَنْظُرُ إِلَى اَلزَّوَالِ حَتَّى نُصَلِّيَ فَقَالَ لَهُ اِبْنُ عَبَّاسٍ هَلْ هَذَا وَقْتُ صَلاَةٍ إِنَّ عِنْدَنَا لَشُغُلاً بِالْقِتَالِ عَنِ اَلصَّلاَةِ فَقَالَ لَهُ عَلِيٌّ عَلَيْهِ السَّلاَمُ فَعَلَى مَا نُقَاتِلُهُمْ إِنَّمَا نُقَاتِلُهُمْ عَلَى اَلصَّلاَةِ. (کشف الیقین ج۱ص۱۲۱)
روزی در صفّین، در هنگامهٔ کارزار، مدام امیرمؤمنان(ع) برمیگشت و آسمان را نگاه میکرد! ابنعبّاس گفت: یا امیرالمؤمنین، چه کار میکنی؟ فرمود: ببین خورشید کی غروب میکند، تا نماز بخوانیم. ابنعبّاس گفت: در چنین گیر و داری نماز بخوانیم؟ داریم میجنگیم؟! علی(ع) فرمود: ما برای چه با آنها میجنگیم؟! برای نماز!
(گوییم: این حدیث در زمرهٔ احادیث بیشماری است که نسبت به وقت نماز مغرب، صراحت دارند که موقع غروب آفتاب است نه ذهاب حُمرهٔ مشرقیه که اکنون رایج شده.)
وَ لَمْ يَتْرُكْ صَلاَةَ اَللَّيْلِ قَطُّ حَتَّى لَيْلَةَ اَلْهَرِيرِ. (کشف الیقین ج۱ص۱۲۱)
راوی گوید: و هیچ شبی، نماز شب از امیرمؤمنان(ع) فوت نشد، حتّی لیلةالهریر.
(راجع به لیلةُ الهَریر: جنگ صفّین در سال ۳۷ هجری و کنار فرات، بین رقّه و حلب بوقوع پیوست. این جنگ حدوداً صد و ده روز به طول انجامید و شامل تعداد بیشماری درگیریهای پراکنده میان دو سپاه بود و در مجموع صد و ده هزار نفر از دو سپاه کشته شدند. تعداد کشتگان لشکر شام بیش از لشکر عراق بود. روش امیرمؤمنان(ع) عدم آغاز جنگ و به تعویق انداختن درگیریها تا عصرگاه بود؛ تا با حلول شب، درگیری خاتمه یابد. اما در سحرگاه پنجشنبه نهم صفر، امیرمؤمنان(ع) برخلاف روش همیشگی، پس از اتمام نماز صبح، زره پیامبر(ص) را پوشیده بود و عمامه او را بر سر نهاده و ذوالفقار را حمایل کرد و خطبهٔ غرّایی خواند و به سپاهش دستور آرایش جنگی داد. سپس بر اسب نشست و رو به قبله کرد و دستها را به آسمان برداشت و چنین گفت: یا الله یا رحمن یا رحیم یا واحد یا احد یا صمد، إنا نشکو الیک غیبة نبینا و کثرة عدونا و تشتت اهوائنا؛ ربنا افتح بیننا و قومنا بالحق و انت خیر الفاتحین. جنگ را امام(ع) آغاز کرد و با تمام سپاه کوفه که بالغ بر صد و بیست هزار میشدند به لشکر شام که بالغ بر سیصد هزار نفر میشدند حملهور شد. از حوالی ظهر جنگ شدّت گرفت و تا عصر ادامه یافت و حتی غروبِ آفتاب، دو لشکر را از جنگ باز نداشت. همگی نماز را به اشاره خواندند و پیوسته جنگیدند. شب از نیمه گذشت و باز هم جنگیدند تا وقت نماز صبح رسید. در این بازهٔ بیست و چهار ساعته، دولشکر چنان در هم آویخته و از هم میکشتند که تیرها تمام شد و نیزهها درهمشکست و شمشیرها کند شد. اما باز جنگ ادامه داشت. امام(ع) که در این روز و شب، خود در عرصهٔ معرکه حضور داشت، به دست خویش، ۵۲۳ تن را هلاک کرد که بیشینه آنان، از دلیران شام به شمار میرفتند. امام(ع) با هر ضربهٔ شمشیر که دشمنی را بر خاک میافکند، تکبیری میگفت و تعداد تکبیرات وی چنانکه شمردهاند به این عدد رسید. لیلةالهریر شبی سرد و تاریک بود و بدلیل تعداد بسیار زخمیها، صدای فریاد(هریر) از هر سو به آسمان بلند بود. در مجموع در آن شب هفتاد هزار نفر از طرفین کشته شدند. سحرگاه که دیگر توانی در دو لشکر نمانده بود دست از جنگ کشیدند و مشغول نماز صبح شدند. با طلوع آفتابِ روز جمعه دهم صفر مجدّداً امیرمؤمنان(ع) فرمان حمله صادر کرد. پیش از ظهر مالک اشتر توانست با عقب نشاندن فوجهای لشکر شام، سپاه خود را به نزدیک چادر برساند که مکر عمروعاص کارگر افتاد و سپاه شام قرآنها را به نیزه کرده و عراقیان نیز که توانی برای مبارزه نداشتند، از آن استقبال نمودند. تفرقه در سپاه امام(ع) افتاد. گویا در همین صبحگاه، خورشیدگرفتگی مختصری نیز رخ داده و به توقف جنگ کمک کرده است. قرآنها را شامیان از سحر به نیزه کرده و پیش از ظهر موفق شدند امام(ع) را به توقف جنگ وادار کنند.)
ثُمَّ اِلْتَحَمَ اَلْقِتَالُ فَتَقَدَّمَ رَجُلٌ يُقَالُ لَهُ عَبْدُ اَللَّهِ مِنْ أَصْحَابِ اَلْجَمَلِ فَجَالَ بَيْنَ اَلصُّفُوفِ وَ قَالَ أَيْنَ أَبُو اَلْحَسَنِ فَخَرَجَ إِلَيْهِ عَلِيٌّ عَلَيْهِ السَّلاَمُ وَ شَدَّ عَلَيْهِ وَ ضَرَبَهُ بِالسَّيْفِ فَأَسْقَطَ عَاتِقَهُ وَ وَقَعَ قَتِيلاً ثُمَّ خَرَجَ رَجُلٌ وَ تَعَرَّضَ لِعَلِيٍّ عَلَيْهِ السَّلاَمُ فَخَرَجَ إِلَيْهِ وَ ضَرَبَهُ عَلَى وَجْهِهِ فَسَقَطَ نِصْفُ قِحْفِ رَأْسِهِ. ثُمَّ خَرَجَ اِبْنُ أَبِي خَلَفٍ اَلْخُزَاعِيُّ وَ قَالَ هَلْ لَكَ يَا عَلِيُّ فِي اَلْمُبَارَزَةِ. فَقَالَ عَلِيٌّ مَا أَكْرَهُ ذَلِكَ وَ لَكِنْ وَيْحَكَ يَا اِبْنَ أَبِي خَلَفٍ مَا رَاحَتُكَ فِي اَلْقَتْلِ وَ قَدْ عَلِمْتَ مَنْ أَنَا. فَقَالَ ذَرْنِي يَا اِبْنَ أَبِي طَالِبٍ مِنْ كِبْرِكَ وَ أُدْنُ مِنِّي لِتَرَى أَيُّنَا يَقْتُلُ صَاحِبَهُ. فَثَنَّى عَلِيٌّ عَلَيْهِ السَّلاَمُ عِنَانَ فَرَسِهِ إِلَيْهِ فَبَدَرَهُ اِبْنُ أَبِي خَلَفٍ بِضَرْبَةٍ فَأَخَذَهَا أَمِيرُ اَلْمُؤْمِنِينَ عَلَيْهِ السَّلاَمُ فِي اَلْجَحْفَةِ ثُمَّ عَطَفَ عَلَيْهِ فَقَطَعَ يَمِينَهُ ثُمَّ ثَنَّى فَأَطَارَ قِحْفَ رَأْسِهِ وَ اِسْتَعَرَتِ اَلْحَرْبُ حَتَّى عُقِرَ اَلْجَمَلُ وَ سَقَطَ وَ كَانَ عِدَّةُ مَنْ قُتِلَ مِنْ جُنْدِ اَلْجَمَلِ سِتَّةَ عَشَرَ أَلْفاً وَ سِتِّمِائَةٍ وَ تِسْعِينَ وَ كَانُوا ثَلاَثِينَ أَلْفاً وَ مِنْ أَصْحَابِ أَمِيرِ اَلْمُؤْمِنِينَ عَلَيْهِ السَّلاَمُ أَلْفٌ وَ سَبْعُونَ رَجُلاً وَ كَانُوا عِشْرِينَ أَلْفاً. (کشف الیقین ج۱ص۱۵۲)
صحنهای از جنگ جمل: جنگ درگرفت و مردی به نام عبدالله از جبههٔ جمل میان صفوف جولان میداد و میگفت: کجاست ابوالحسن؟ پس علی(ع) به سوی او رفت و عرصه را بر او تنگ کرد و با ضربهٔ شمشیری گردنش را قطع کرد و او بر زمین افتاد. سپس مرد دیگری بیامد و در برابر علی(ع) قرار گرفت. علی(ع) به سوی او رفت و ضربهای به چهرهٔ او وارد کرد که نصف کاسهٔ سرش بر زمین افتاد. سپس ابن ابی خلف خُزاعی سوی علی(ع) آمد و گفت: آیا میخواهی با من مبارزه کنی؟ علی(ع) فرمود: از این کار، رویگردان نیستم، ولی وای بر تو ای ابن ابی خلف، چه راحت به استقبال مرگ میروی در حالی که میدانی من کیستم! ابن ابی خلف گفت: ای پسر ابی طالب! از غرورت دست بردار و به من نزدیک شو تا بدانی کدام یک از ما دیگری را به قتل میرساند. علی(ع) عنان اسب خویش را به سوی او بگرداند و ابن ابی خلف به زدن ضربهای به حضرت پیشدستی کرد که امیرالمؤمنین(ع) آن را دفع کرد و سپس ضربهای حوالهٔ او کرد و دست راستش را قطع نمود و با یک چرخش، سر او را به پرواز درآورد. آتش جنگ، شعلهور شد تا جایی که جمل، پی شده و ساقط گردید. شمار لشکریان جمل که در این جنگ کشته شدند شانزده هزار و ششصد و نه نفر از کلّ سی هزار نفر بود و شهدای اصحاب امیرالمؤمنین(ع) هزار و هفتاد نفر بودند از کلّ بیست هزار نفر.
وَ فِي وَقْعَةِ صِفِّينَ خَرَجَ مِنْ عَسْكَرِ مُعَاوِيَةَ اَلْمِخْرَاقُ بْنُ عَبْدِ اَلرَّحْمَنِ وَ طَلَبَ اَلْبِرَازَ فَخَرَجَ إِلَيْهِ مِنْ عَسْكَرِ عَلِيٍّ عَلَيْهِ السَّلاَمُ اَلْمُؤَمَّلُ بْنُ عُبَيْدِ اَللَّهِ اَلْمُرَادِيُّ فَقَتَلَهُ اَلشَّامِيُّ فَخَرَجَ إِلَيْهِ فَتًى مِنَ اَلْأَزْدِ فَقَتَلَهُ اَلشَّامِيُّ فَتَنَكَّرَ أَمِيرُ اَلْمُؤْمِنِينَ عَلَيْهِ السَّلاَمُ وَ خَرَجَ وَ اَلشَّامِيُّ يَطْلُبُ اَلْبِرَازَ فَقَتَلَهُ ثُمَّ خَرَجَ فَارِسٌ فَقَتَلَهُ وَ هَكَذَا حَتَّى قَتَلَ سَبْعَةً فَأَحْجَمَ عَنْهُ اَلنَّاسُ وَ لَمْ يَعْرِفُوهُ فَقَالَ مُعَاوِيَةُ لِعَبْدٍ يُقَالُ لَهُ حَرْبٌ وَ كَانَ شُجَاعاً أُخْرُجْ إِلَى هَذَا اَلْفَارِسِ فَاكْفِنِي أَمْرَهُ. فَقَالَ أَنَا أَعْلَمُ أَنَّهُ سَيَقْتُلُنِي فَإِنْ شِئْتَ خَرَجْتُ إِلَيْهِ وَ إِنْ شِئْتَ فَاسْتَبْقِنِي لِغَيْرِهِ فَقَالَ لَهُ لاَ تَخْرُجْ. ثُمَّ رَجَعَ أَمِيرُ اَلْمُؤْمِنِينَ عَلَيْهِ السَّلاَمُ حَيْثُ لَمْ يَخْرُجْ إِلَيْهِ أَحَدٌ إِلَى عَسْكَرِهِ فَخَرَجَ رَجُلٌ مِنْ أَبْطَالِ اَلشَّامِ اِسْمُهُ كُرَيْبُ بْنُ اَلصَّبَّاحِ يَطْلُبُ اَلْبِرَازَ فَخَرَجَ إِلَيْهِ اَلْمُبَرْقَعُ اَلْجَوْلاَنِيُّ فَقَتَلَهُ اَلشَّامِيُّ وَ خَرَجَ إِلَيْهِ آخَرُ فَقَتَلَهُ أَيْضاً فَخَرَجَ إِلَيْهِ عَلِيٌّ عَلَيْهِ السَّلاَمُ وَ قَالَ لَهُ اِتَّقِ اَللَّهَ وَ اِحْفَظْ نَفْسَكَ. قَالَ مَنْ أَنْتَ. قَالَ أَنَا عَلِيُّ بْنُ أَبِي طَالِبٍ. قَالَ أُدْنُ مِنِّي. فَمَشَى إِلَيْهِ فَاخْتَلَفَا بِضَرْبَتَيْنِ فَبَدَرَهُ عَلِيٌّ عَلَيْهِ السَّلاَمُ فَقَتَلَهُ فَخَرَجَ إِلَيْهِ آخَرُ فَقَتَلَهُ حَتَّى قَتَلَ أَرْبَعَةً مِنَ اَلْأَبْطَالِ. ثُمَّ قَالَ يَا مُعَاوِيَةُ هَلُمَّ إِلَى مُبَارَزَتِي وَ لاَ تَقْتُلِ اَلْعَرَبَ بَيْنَنَا. فَقَالَ مُعَاوِيَةُ لاَ حَاجَةَ لِي فِي ذَلِكَ فَخَرَجَ عُرْوَةُ بْنُ دَاوُدَ فَقَالَ يَا عَلِيُّ إِنْ كَانَ مُعَاوِيَةُ قَدْ كَرِهَ مُبَارَزَتَكَ فَهَلُمَّ إِلَى مُبَارَزَتِي فَضَرَبَهُ عَلِيٌّ عَلَيْهِ السَّلاَمُ فَوَقَعَ قَتِيلاً. ثُمَّ جَاءَ اَللَّيْلُ وَ خَرَجَ أَمِيرُ اَلْمُؤْمِنِينَ عَلَيْهِ السَّلاَمُ يَوْماً آخَرَ مُتَنَكِّراً وَ طَلَبَ اَلْبِرَازَ فَخَرَجَ إِلَيْهِ عَمْرُو بْنُ اَلْعَاصِ وَ هُوَ لاَ يَعْلَمُ أَنَّهُ عَلِيٌّ وَ عَرَفَهُ عَلِيٌّ عَلَيْهِ السَّلاَمُ فَاطَّرَدَ بَيْنَ يَدَيْهِ لِيُبَعِّدَهُ عَنْ عَسْكَرِهِ فَتَبِعَهُ عَمْرُو ثُمَّ عَرَفَهُ فَوَلَّى رَكْضاً فَلَحِقَهُ عَلِيٌّ عَلَيْهِ السَّلاَمُ فَطَعَنَهُ فَوَقَعَ اَلرُّمْحُ فِي فُضُولِ دِرْعِهِ فَسَقَطَ وَ خَشِيَ أَنْ يَقْتُلَهُ فَرَفَعَ رِجْلَيْهِ فَبَدَتْ سَوْءَتُهُ فَصَرَفَ أَمِيرُ اَلْمُؤْمِنِينَ عَلَيْهِ السَّلاَمُ عَنْهُ وَجْهَهُ وَ اِنْصَرَفَ إِلَى عَسْكَرِهِ وَ جَاءَ عَمْرُو إِلَى مُعَاوِيَةَ فَضَحِكَ مِنْهُ قَالَ مِمَّ تَضْحَكُ وَ اَللَّهِ لَوْ بَدَا لِعَلِيٍّ مِنْ صَفْحَتِكَ مَا بَدَا لَهُ مِنْ صَفْحَتِي إِذاً لَأَوْجَعَ قَذَالَكَ وَ أَيْتَمَ عِيَالَكَ وَ اِنْتَهَبَ مَالَكَ. فَقَالَ مُعَاوِيَةُ لَكِنْ حَصَلَتْ لَكَ فَضِيحَةُ اَلْأَبَدِ. وَ كَانَ بُسْرُ بْنُ أَرْطَاةَ مِنْ أَصْحَابِ مُعَاوِيَةَ مِنْ شَرِّ اَلنَّاسِ وَ أَقْدَمِهِمْ عَلَى مَعَاصِي اَللَّهِ لَمَّا سَمِعَ طَلَبَ عَلِيٍّ عَلَيْهِ السَّلاَمُ مُبَارَزَةَ مُعَاوِيَةَ قَالَ أَنَا أَخْرُجُ إِلَيْهِ فَخَرَجَ فَحَمَلَ عَلِيٌّ عَلَيْهِ السَّلاَمُ عَلَيْهِ فَسَقَطَ بُسْرٌ عَنْ فَرَسِهِ عَلَى قَفَاهُ وَ رَفَعَ رِجْلَيْهِ فَانْكَشَفَتْ سَوْءَتُهُ فَرَجَعَ أَمِيرُ اَلْمُؤْمِنِينَ عَلَيْهِ السَّلاَمُ عَنْهُ وَ ضَحِكَ مُعَاوِيَةُ مِنْهُ وَ صَاحَ فَتًى مِنْ أَهْلِ اَلْكُوفَةِ وَيْلَكُمْ يَا أَهْلَ اَلشَّامِ أَ مَا تَسْتَحُونَ لَقَدْ عَلَّمَكُمْ اِبْنُ اَلْعَاصِ كَشْفَ اَلْأَسْتَاهِ فِي اَلْحُرُوبِ. وَ فِي لَيْلَةِ اَلْهَرِيرِ بَاشَرَ اَلْحَرْبَ بِنَفْسِهِ خَاصَّةً وَ كَانَ كُلَّمَا قَتَلَ قَتِيلاً كَبَّرَ فَعُدَّ تَكْبِيرُهُ فَبَلَغَ خَمْسَمِائَةٍ وَ ثَلاَثاً وَ عِشْرِينَ تَكْبِيرَةً وَ عُدَّ قَتْلَى اَلْفَرِيقَيْنِ فِي صَبِيحَةِ تِلْكَ اَللَّيْلَةِ فَبَلَغَتْ سِتَّةً وَ ثَلاَثِينَ أَلْفَ قَتِيلٍ وَ اِسْتَظْهَرَ حِينَئِذٍ أَصْحَابُ أَمِيرِ اَلْمُؤْمِنِينَ عَلَيْهِ السَّلاَمُ وَ زَحَفَ مَالِكٌ اَلْأَشْتَرُ حَتَّى أَلْجَأَهُمْ إِلَى مُعَسْكَرِهِمْ. فَلَمَّا رَأَى عَمْرُو بْنُ اَلْعَاصِ اَلْحَالَ قَالَ لِمُعَاوِيَةَ نَرْفَعُ اَلْمَصَاحِفَ وَ نَدْعُوهُمْ إِلَى كِتَابِ اَللَّهِ تَعَالَى. فَقَالَ مُعَاوِيَةُ أَصَبْتَ. وَ رَفَعُوهَا فَرَجَعَ اَلْقُرَّاءُ عَنِ اَلْقِتَالِ. (کشف الیقین ج۱ص۱۷۸)
صحنهای از جنگ صفّین: مِخراق بن عبدالرحمن از اردوی معاویه بیرون آمد و مبارز طلبید و از اردوی علی(ع) مؤمّل بن عبیدالله مرادی برای مبارزه با او بیرون آمد که مَرد شامی او را بکشت. جوان دیگری از أزد به سوی او رفت که مرد شامی او را نیز از پای درآورد. امیرالمؤمنین(ع) با تغییر قیافه به مبارزهٔ مرد شامی که هنوز مبارز میطلبید رفت و او را کشت. سپس سواری بیرون آمد که حضرت او را نیز کشت تا شمار آنها به هفت تن رسید، جماعت از مبارزه با او خودداری میکردند در حالی که او را نمیشناختند. معاویه به بردهای که حرب نامیده میشد و شجاعتی داشت، گفت: به سوی این سوار برو و کارش را بساز. برده گفت: میدانم که او مرا خواهد کشت. اگر خواهی به سوی او میروم و اگر تمایل داری مرا نگه دار و دیگری را برای مبارزه با او بفرست. معاویه گفت: لازم نیست بروی! سپس امیرالمؤمنین(ع) به اردوی خود بازگشت. اردویی که هیچ کس جسارت رفتن به سوی آن را نیافته بود. مردی از قهرمانان شام با نام کُرَیب بن صباح مبارز میطلبید. مُبرقَع جولانی به سوی او رفت و مرد شامی او را بکشت و مرد دیگری برای مبارزه با او رفت که او نیز به دست مرد شامی کشته شد. پس علی(ع) به سوی او رفت و فرمود: از خدا بپرهیز و جانت را پاس دار. مرد شامی گفت: تو کیستی؟ حضرت فرمود: من علی بن ابیطالبم! مرد شامی گفت: نزدیک شو. حضرت به سوی او رفت و دو ضربه ردّ و بدل شد که حضرت پیشدستی کرد و او را از پای درآورد. مرد دیگری به سوی حضرت آمد و حضرت او را نیز بکشت تا جایی که چهار نفر از قهرمانان آنها را به خاک افکند و سپس فرمود: ای معاویه! برای مبارزه با من بیرون آی و عربها را برای خود و من به کشتن نده. معاویه گفت: من نیازی بدین کار ندارم! پس عروة بن داود بیرون آمد و گفت: ای علی! اگر معاویه، مبارزه با تو را ناخوش میدارد پس اینک به مبارزهٔ من بیا. حضرت با یک ضربه او را کشته و بر زمین افکند. شب شد و روز دیگر امیرالمؤمنین(ع) با لباس مبدّل به میدان شد و مبارز طلبید. عمرو بن عاص به سوی او آمد در حالی که نمیدانست این شخص، علی(ع) است، ولی علی(ع) او را شناخت. حضرت همچنان از برابر او میگریخت تا وی را از اردوگاه شامیان دور ساخت. عمرو نیز او را تعقیب کرد تا آن که او را شناخت و پا پس کشید و پا به فرار گذاشت، ولی علی(ع) به او رسید و او را زخمی کرد و نیزه در سوراخهای جوشن او فرو کرد و عمرو بر زمین افتاد و از ترس این که مبادا علی او را بکشد، دو پای خود را بالا گرفت تا شرمگاهش پدیدار گشت. پس امیرالمؤمنین(ع) روی از او باز گرداند و به اردوگاهش بازگشت. عمرو نزد معاویه آمد و معاویه او را به تمسخر گرفت. عمرو گفت: برای چه میخندی؟ به خدا سوگند اگر آن چه از من بر علی هویدا شد، از تو بر او هویدا میشد مخچهات را به درد میآورد و کودکانت را یتیم میکرد و مالت را به غنیمت میگرفت. معاویه گفت: ولی رسوایی ابدی برای تو محقّق شد. بُسر بن ارطاة از یاران معاویه بود و از شرورترین مردم و پیشینهدارترین آنها در گنهپیشگی به شمار میآمد. او چون شنید که علی(ع) معاویه را به مبارزه میخواند گفت: من به مبارزه با او میروم. چون به سوی حضرت رفت، علی بر او یورش برد و بسر به پشت از اسبش بیفتاد و او هم مثل عمروعاص دو پایش را بالا برد به گونهای که شرمگاهش پدیدار گشت و جان خود را نجات داد. جوانی از اهل کوفه فریاد زد: وای بر شما ای شامیان! آیا شرم نمیکنید؟ ابن عاص آشکار کردن شرمگاه را به شما آموخت. در جنگ هریر، حضرت خود به جنگ میپرداخت و هر گاه کشتهای را بر زمین میافکند تکبیر میزد. تکبیرهای او شماره شد و تعداد آنها به پانصد و بیست و سه رسید و در صبح آن شب از کشتهشدگانِ دو گروه آمار گرفتند و شمار تمام آنها به سی و شش هزار کشته رسید. در این هنگام یاران امیرالمؤمنین(ع) به پیروزی دست یافتند و مالک اشتر به ایشان یورش برد تا جایی که آنها را مجبور کرد به اردوگاهشان پناه برند. عمرو بن عاص چون وضعیت را دید به معاویه گفت: قرآنها را بالا میبریم و آنها را به کتاب خدا دعوت میکنیم. معاویه گفت: نیکو گفتی! و قرآنها را بالا بردند و قاریان قرآن، دست از جنگ شستند.
وَ أَمَّا اَلْخَوَارِجُ فَإِنَّهُمْ مَرَقُوا مِنَ اَلدِّينِ مَرَقَ اَلسِّهَامِ فَإِنَّهُ لَمَّا عَادَ أَمِيرُ اَلْمُؤْمِنِينَ عَلَيْهِ السَّلاَمُ مِنْ صِفِّينَ وَ إِقَامَةِ اَلْحَكَمَيْنِ إِلَى اَلْكُوفَةِ أَقَامَ يَنْتَظِرُ اِنْقِضَاءَ اَلْمُدَّةِ اَلَّتِي بَيْنَهُ وَ بَيْنَ مُعَاوِيَةَ لِيَرْجِعَ إِلَى اَلْمُقَاتَلَةِ فَانْعَزَلَ أَرْبَعَةُ آلاَفِ فَارِسٍ مِنْ أَصْحَابِهِ وَ هُمُ اَلْعُبَّادُ وَ خَرَجُوا مِنَ اَلْكُوفَةِ وَ خَالَفُوا عَلِيّاً عَلَيْهِ السَّلاَمُ وَ قَالُوا لاَ حُكْمَ إِلاَّ لِلَّهِ وَ لاَ طَاعَةَ لِمَنْ عَصَى اَللَّهَ وَ اِنْحَازَ إِلَيْهِمْ نَيِّفٌ عَنْ ثَمَانِيَةِ آلاَفٍ وَ سَارُوا إِلَى أَنْ نَزَلُوا بِحَرُورَاءَ وَ أَمَّرُوا عَلَيْهِمْ عَبْدَ اَللَّهِ بْنَ اَلْكَوَّاءِ فَأَرْسَلَ عَلِيٌّ عَلَيْهِ السَّلاَمُ إِلَيْهِمْ عَبْدَ اَللَّهِ بْنَ عَبَّاسٍ يَرُدُّهُمْ عَنْ مَعْصِيَتِهِمْ فَلَمْ يَرْجِعُوا فَرَكِبَ عَلِيٌّ عَلَيْهِ السَّلاَمُ وَ مَضَى إِلَيْهِمْ فَرَكِبَ اِبْنُ اَلْكَوَّاءِ فِي جَمَاعَةٍ مِنْهُمْ. فَقَالَ لَهُ عَلِيٌّ عَلَيْهِ السَّلاَمُ يَا اِبْنَ اَلْكَوَّاءِ أُبْرُزْ إِلَيَّ مِنْ أَصْحَابِكَ لِأُكَلِّمَكَ. فَقَالَ وَ أَنَا آمِنٌ مِنْ سَيْفِكَ. قَالَ نَعَمْ. فَخَرَجَ فِي عَشَرَةٍ مِنْ أَصْحَابِهِ. فَقَالَ لَهُ عَلِيٌّ عَلَيْهِ السَّلاَمُ أَ لَمْ أَقُلْ لَكُمْ إِنَّ أَهْلَ اَلشَّامِ يَخْدَعُونَكُمْ بِرَفْعِ اَلْمَصَاحِفِ وَ أَمْرِ اَلْحَكَمَيْنِ وَ إِنَّ اَلْحَرْبَ قَدْ عَضَّتْهُمْ فَذَرُونِي أُنَاجِزُهُمْ فَأَبَيْتُمْ أَ لَمْ أُرِدْ أَنْ أَنْصِبَ اِبْنَ عَمِّي حَكَماً وَ قُلْتُ إِنَّهُ لاَ يَنْخَدِعُ فَأَبَيْتُمْ إِلاَّ أَبَا مُوسَى وَ قُلْتُمْ رَضِينَا بِهِ حَكَماً فَأَجَبْتُكُمْ كَارِهاً وَ لَوْ وَجَدْتُ فِي ذَلِكَ اَلْوَقْتِ أَعْوَاناً غَيْرَكُمْ لَمَا أَجَبْتُكُمْ وَ شَرَطْتُ عَلَى اَلْحَكَمَيْنِ بِحُضُورِكُمْ أَنْ يَحْكُمَا بِمَا أَنْزَلَ اَللَّهُ مِنْ فَاتِحَتِهِ إِلَى خَاتِمَتِهِ وَ اَلسُّنَّةِ اَلْجَامِعَةِ وَ أَنَّهُمَا إِنْ لَمْ يَفْعَلاَ فَلاَ طَاعَةَ لَهُمَا قَالَ اِبْنُ اَلْكَوَّاءِ صَدَقْتَ فَلِمَ لاَ تَرْجِعُ إِلَى حَرْبِ اَلْقَوْمِ. قَالَ حَتَّى تَنْقَضِيَ اَلْمُدَّةُ اَلَّتِي بَيْنَنَا وَ بَيْنَهُمْ. قَالَ اِبْنُ اَلْكَوَّاءِ وَ اَلْعَشَرَةُ اَلَّذِينَ مَعَهُ وَ أَنْتَ مُجْمِعٌ عَلَى ذَلِكَ. قَالَ نَعَمْ وَ لاَ يَسَعُنِي غَيْرُهُ. فَعَادَ اِبْنُ اَلْكَوَّاءِ وَ اَلْعَشَرَةُ اَلَّذِينَ مَعَهُ إِلَى أَصْحَابِ عَلِيٍّ رَاجِعِينَ عَنْ دِينِ اَلْخَوَارِجِ وَ تَفَرَّقَ اَلْبَاقُونَ وَ هُمْ يَقُولُونَ لاَ حُكْمَ إِلاَّ لِلَّهِ وَ لاَ طَاعَةَ لِمَنْ عَصَاهُ وَ أَمَّرُوا عَلَيْهِمْ عَبْدَ اَللَّهِ بْنَ وَهْبٍ اَلرَّاسِبِيَّ وَ حُرْقُوصَ بْنَ زُهَيْرٍ اَلْبَجَلِيَّ اَلْمَعْرُوفَ بِذِي اَلثُّدَيَّةِ وَ عَسْكَرُوا بِالنَّهْرَوَانِ فَسَارَ إِلَيْهِمْ أَمِيرُ اَلْمُؤْمِنِينَ عَلَيْهِ السَّلاَمُ حَتَّى بَقِيَ عَلَى فَرْسَخَيْنِ مِنْهُمْ فَكَاتَبَهُمْ فَلَمْ يَقْبَلُوا. فَأَرْسَلَ إِلَيْهِمُ اِبْنَ عَبَّاسٍ وَ قَالَ سَلْهُمْ مَا اَلَّذِي نَقَمُوا وَ أَنَا رِدْؤُكَ فَلاَ تَخَفْ مِنْهُمْ. قَالُوا نَقَمْنَا أَشْيَاءَ. فَقَالَ عَلِيٌّ عَلَيْهِ السَّلاَمُ أَيُّهَا اَلنَّاسُ أَنَا عَلِيُّ بْنُ أَبِي طَالِبٍ مَا تِلْكَ اَلْأَشْيَاءُ قَالُوا أَوَّلاً إِنَّا قَاتَلْنَا بَيْنَ يَدَيْكَ بِالْبَصْرَةِ فَأَبَحْتَنَا اَلْأَمْوَالَ دُونَ اَلنِّسَاءِ وَ اَلذُّرِّيَّةِ فَقَالَ عَلَيْهِ السَّلاَمُ بَدَءُونَا بِالْقِتَالِ فَلَمَّا ظَفِرْتُمُ اِقْتَسَمْتُمْ سَلَبَ مَنْ قَاتَلَكُمْ وَ اَلنِّسَاءُ لَمْ يُقَاتِلْنَ وَ اَلذُّرِّيَّةُ وُلِدُوا عَلَى اَلْفِطْرَةِ وَ لَمْ يَنْكُثُوا وَ لاَ ذَنْبَ لَهُمْ وَ قَدْ رَأَيْتُ رَسُولَ اَللَّهِ صَلَّى اَللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ مَنَّ عَلَى اَلْمُشْرِكِينَ فَلاَ تَعَجَّبُوا لَوْ مَنَنْتُ عَلَى اَلْمُسْلِمِينَ قَالُوا وَ نَقَمْنَا يَوْمَ صِفِّينَ كَوْنَكَ مَحَوْتَ اِسْمَكَ مِنْ إِمْرَةِ اَلْمُؤْمِنِينَ فَقَالَ اِقْتَدَيْتُ بِرَسُولِ اَللَّهِ صَلَّى اَللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ حِينَ صَالَحَ سُهَيْلَ بْنَ عَمْرٍو وَ لَمْ يَرْضَ حَتَّى مَحَا رِسَالَةَ اَلنَّبِيِّ صَلَّى اَللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ قَالُوا وَ نَقَمْنَا قَوْلَكَ لِلْحَكَمَيْنِ أُنْظُرُوا كِتَابَ اَللَّهِ فَإِنْ كُنْتُ أَفْضَلَ مِنْ مُعَاوِيَةَ فَأَثْبِتَانِي فِي اَلْخِلاَفَةِ وَ هَذَا شَكٌّ فَقَالَ عَلَيْهِ السَّلاَمُ إِنَّهُ لَيْسَ بِشَكٍّ بَلْ نَصَفَةٌ كَمَا قَالَ تَعَالَى فَنَجْعَلْ لَعْنَتَ اَللهِ عَلَى اَلْكَاذِبِينَ وَ لَوْ قَالَ عَلَيْكُمْ لَمْ يَرْضَوْا قَالُوا وَ نَقَمْنَا أَنَّكَ حَكَّمْتَ حَكَماً فِي حَقٍّ هُوَ لَكَ قَالَ أُسْوَةً بِرَسُولِ اَللَّهِ حَيْثُ حَكَّمَ سَعْدَ بْنَ مُعَاذٍ فِي بَنِي قُرَيْظَةَ وَ لَوْ شَاءَ لَمْ يَفْعَلْ فَهَلْ بَقِيَ شَيْءٌ . فَسَكَتُوا فَصَاحَ جَمَاعَةٌ مِنْهُمْ مِنْ كُلِّ نَاحِيَةٍ اَلتَّوْبَةَ اَلتَّوْبَةَ وَ اِسْتَأْمَنَ إِلَيْهِ ثَمَانِيَةَ آلاَفٍ وَ بَقِيَ عَلَى حَرْبِهِ أَرْبَعَةُ آلاَفٍ. وَ تَقَدَّمَ عَبْدُ اَللَّهِ بْنُ وَهْبٍ وَ ذُو اَلثُّدَيَّةِ وَ قَالُوا مَا نُرِيدُ بِقِتَالِكَ إِلاَّ وَجْهَ اَللَّهِ وَ اَلدَّارَ اَلآخِرَةَ. فَقَالَ عَلَيْهِ السَّلاَمُ قُلْ هَلْ نُنَبِّئُكُمْ بِالْأَخْسَرِينَ أَعْمَالاً . ثُمَّ اِلْتَحَمَ اَلْقِتَالُ فَحَمَلَ اَلْأَخْفَشُ اَلطَّائِيُّ وَ كَانَ شَهِدَ صِفِّينَ مَعَ أَمِيرِ اَلْمُؤْمِنِينَ عَلَيْهِ السَّلاَمُ وَ شَقَّ اَلصُّفُوفَ يَطْلُبُ عَلِيّاً عَلَيْهِ السَّلاَمُ فَبَدَرَهُ عَلِيٌّ عَلَيْهِ السَّلاَمُ فَقَتَلَهُ فَحَمَلَ ذُو اَلثُّدَيَّةِ لِيَقْتُلَ عَلِيّاً عَلَيْهِ السَّلاَمُ فَسَبَقَهُ عَلِيٌّ عَلَيْهِ السَّلاَمُ وَ ضَرَبَهُ فَفَلَقَ اَلْبَيْضَةَ وَ رَأْسَهُ حَمَلَهُ فَرَسُهُ فَأَلْقَاهُ فِي آخِرِ اَلْمَعْرَكَةِ فِي جُرُفٍ دَالِيَةٍ عَلَى شَطِّ اَلنَّهْرَوَانِ وَ خَرَجَ مَالِكُ بْنُ اَلْوَضَّاحِ اِبْنُ عَمِّ ذِي اَلثُّدَيَّةِ وَ حَمَلَ عَلَى عَلِيٍّ عَلَيْهِ السَّلاَمُ فَقَتَلَهُ عَلِيٌّ عَلَيْهِ السَّلاَمُ وَ تَقَدَّمَ عَبْدُ اَللَّهِ بْنُ وَهْبٍ اَلرَّاسِبِيُّ فَصَاحَ يَا اِبْنَ أَبِي طَالِبٍ وَ اَللَّهِ لاَ نَبْرَحُ مِنْ هَذِهِ اَلْمَعْرَكَةِ أَوْ تَأْتِيَ عَلَى أَنْفُسِنَا أَوْ نَأْتِيَ عَلَى نَفْسِكَ فَابْرُزْ إِلَيَّ وَ أَبْرُزُ إِلَيْكَ وَ ذَرِ اَلنَّاسَ جَانِباً. فَلَمَّا سَمِعَ عَلِيٌّ عَلَيْهِ السَّلاَمُ تَبَسَّمَ وَ قَالَ قَاتَلَهُ اَللَّهُ مَا أَقَلَّ حَيَاءَهُ أَمَا إِنَّهُ لَيَعْلَمُ أَنِّي حَلِيفُ اَلسَّيْفِ وَ خَدِينُ اَلرُّمْحِ وَ لَكِنَّهُ قَدْ يَئِسَ مِنَ اَلْحَيَاةِ وَ إِنَّهُ لَيَطْمَعُ طَمَعاً كَاذِباً. ثُمَّ حَمَلَ عَلَى عَلِيٍّ عَلَيْهِ السَّلاَمُ فَقَتَلَهُ عَلِيٌّ عَلَيْهِ السَّلاَمُ وَ لَمْ تَبْقَ إِلاَّ سَاعَةٌ حَتَّى قُتِلُوا عَنْ أَجْمَعِهِمْ إِلاَّ تِسْعَةَ أَنْفُسٍ رَجُلاَنِ هَرَبَا إِلَى سِجِسْتَانَ وَ بِهَا نَسْلُهُمَا وَ رَجُلاَنِ هَرَبَا إِلَى كِرْمَانَ وَ رَجُلاَنِ صَارَا إِلَى عُمَانَ وَ بِهَا نَسْلُهُمَا وَ رَجُلاَنِ صَارَا إِلَى اَلْيَمَنِ وَ بِهَا نَسْلُهُمَا وَ هُمُ اَلْإِبَاضِيَّةُ وَ رَجُلاَنِ صَارَا إِلَى اَلْبَوَازِيجِ وَ صَارَ آخَرُ إِلَى تَلِّ مَوْزَنَ. (کشف الیقین ج۱ص۱۸۳)
هنگامی که امیرالمؤمنین(ع) از صفّین به کوفه بازگشت، چهار هزار تن از سواران او که عابد بودند، گوشهگیری برگزیدند و از کوفه بیرون رفتند و با علی(ع) به مخالفت پرداختند و گفتند: حُکم نیست مگر از آنِ خدا و نباید از کسی که خدا را نافرمانی کرده فرمان برد. کمکم هشت هزار نفر دیگر به آنها گرایش پیدا کردند و همگی ره سپردند تا به حروراء رسیدند و عبدالله بن کوّاء را به امارت خویش برگزیدند. علی(ع) عبدالله بن عبّاس را به سوی ایشان فرستاد تا بازشان دارد، ولی آنها باز نگشتند. پس علی(ع) بر مرکب سوار شد و به سوی آنها رفت و ابن کوّاء نیز با گروهی از آنها بر مرکب سوار شدند. علی(ع) به او گفت: ای پسر کوّاء! از میان کسانت خود را به من بنما تا با تو سخن گویم. کوّاء گفت: آیا از شمشیر تو در امانم؟ حضرت فرمود: آری. پس او در میان ده تن از یارانش نزد حضرت رفت. علی(ع) به او گفت: آیا به شما نگفتم مردم شام با بالا بردن قرآنها و فرمان حکمین شما را خواهند فریفت و گفتم بگذارید با آنها نبرد کنم، ولی شما سرباز زدید. آیا نخواستم پسر عمویم را حکم گردانم و گفتم او فریب نمیخورد و شما نپذیرفتید مگر ابو موسی را و گفتید: ما فقط به حکمیت او رضا میدهیم و من هم از روی اجبار به خواست شما گردن نهادم در حالی که اگر در آن هنگام یارانی جز شما مییافتم به خواستتان گردن نمینهادم. و آیا در حضور شما بر حکمین شرط نکردم که به قرآن خدا و سنّتِ جامعه حکم کنند و در غیر این صورت از آن دو فرمان نخواهم برد؟ ابن کوّاء پاسخ داد: راست گفتی، پس چرا به جنگ با این قوم باز نگشتی؟ حضرت فرمود: تا مدّت میان ما و آنها به سر رسد. ابن کوّاء با ده نفر همراه خود گفتند: تو عزم این کار داری؟ حضرت فرمود: آری و چارهای جز آن برای من باقی نمانده است. ابن کوّاء به همراه ده نفری که با او بودند به یاران علی پیوستند و از دین خوارج بازگشتند. پس تفرقه به میان دیگران راه یافت در حالی که میگفتند: حکم نیست مگر از آن خدا. آنها عبدالله بن وهب و حرقوص بن زهیر بجلیّ، معروف به ذوالثدیه را به فرماندهی خود برگزیدند و در نهروان اردو زدند. امیرالمؤمنین(ع) به سوی آنها رفت تا به دو فرسنگی آنها رسید. پس با آنها مکاتبه کرد ولی آنها نپذیرفتند. ابن عبّاس را به سوی ایشان فرستاد و گفت: از آنها بپرس چرا کینهتوزی میکنند؟! گفتند: کینهٔ چند چیز را به دل داریم؛ علی(ع) خود به میدان رفت و گفت: ای مردم! من علی بن ابیطالب هستم، این چند چیز کدامند؟ گفتند: نخست این که ما به همراه تو در بصره جنگیدیم و تو تنها غنیمت گرفتن اموال را روا شمردی، نه غنیمت گرفتن زنان و کودکان را؟ حضرت فرمود: زنان با شما نجنگیدند و کودکان هم که بر فطرت خویش زاده شدهاند و نه پیمانی شکستهاند و نه گناهی از ایشان سر زده است! من، پیامبر(ص) را دیدم که بر مشرکان نیکی کرد. پس شگفت مکنید اگر من بر مسلمانان نیکی کنم. گفتند: ما از روز صفّین ناخشنودیم که تو نام خود را از فرماندهی مؤمنان زدودی. حضرت فرمود: من به پیامبر خدا(ص) اقتدا کردم، هنگامی که با سهیل بن عمر در صلح حدیبیه مصالحه کرد و راضی نشد تا هنگامی که رسول بودن خود را زدود. گفتند: ما از این سخن تو به حکمین ناخشنودیم که: به کتاب خدا بنگرید، و اگر من برتر از معاویه بودم پس در خلافت باقیام گذارید، و این سخن، شكّ و تردید تو را میرساند. حضرت فرمود: این سخن، شكّ نیست؛ بلکه انصاف است. چنان که خداوند میفرماید: فَنَجْعَلْ لَعْنَتَ الله عَلَى اَلْكاذِبِينَ، در حالی که اگر در قرآن «علیکم» گفته میشد نصارای نجران بدان تن نمیدادند. گفتند: ما از آن ناخرسندیم که تو در امری حکمیّت را پذیرفتی که حقّ تو بود. حضرت فرمود: پیامبر را الگو قرار دادم، زیرا او در بنی قریظه، سعد بن معاذ را به حکمیت پذیرفت و اگر میخواست چنین نمیکرد. آیا مطلب دیگری باقی مانده است؟ همگی خاموش شدند و از هر گوشهای جماعتی فریاد میزد: توبه! توبه! پس هشت هزار نفر از حضرت امان خواستند و چهار هزار تن بر ستیز با او باقی ماندند. عبدالله بن وهب و ذوالثدیه پیش آمدند و گفتند: ما با تو جنگ نمیکنیم مگر در راه خدا و برای آن سرا! حضرت فرمود: قُلْ هَلْ نُنَبِّئُكُمْ بِالْأَخْسَرِينَ أَعْمَالاً... سپس جنگ درگرفت و اخفش طائی که در صفّین، همراه امیرالمؤمنین(ع) بود صفوف را شکافت و علی(ع) را طلب کرد، ولی علی(ع) پیشدستی کرده، او را به قتل رساند. سپس ذوالثدیه یورش آورد تا حضرت را بکشد ولی حضرت بر او پیشی جست و ضربهای به او زد که کلاهخود و سرش را بشکافت و اسبش جنازهٔ او را برد و او را در پایان میدان نبرد در گودالی افکند. مالك بن وضّاح، پسر عموی ذوالثدیه به صحنه درآمد و بر علی(ع) حمله آورد و علی او را کشت. عبدالله بن وهب پیش آمد و فریاد زد: ای پسر ابیطالب! به خدا صحنهٔ این جنگ را ترك نمیکنیم مگر آن که یا تو ما را بکشی، یا ما تو را بکشیم. پس مردم را به کناری نه و به سوی من آی و من به سوی تو میآیم. چون علی(ع) صدای او را شنید، گفت: خدا او را بکشد چه بیشرم است! آیا او نمیداند که من همسوگند شمشیر و یار دمساز نیزهام؟! از زندگی نومید شده و آزی دروغین در دل دارد. او بر علی(ع) حمله برد و علی(ع) او را از پای درآورد و ساعتی بعد همگی به قتل رسیدند، مگر نه تن که دو نفر به سیستان گریختند و نسل آن دو در آنجا هستند و دو نفر به کرمان گریختند و دو نفر به عمان که نسل آن دو در آنجا هستند و دو نفر به یمن که نسل آن دو نیز در آنجا حضور دارند و ایشان همان اباضیه هستند و دو نفر هم به بوازیج فرار کردند و یکی هم راهی تلّ موزن شد.
قَوْلُهُ تَعَالَى وَ نادىٰ أَصْحابُ ٱلْأَعْرافِ رِجالاً يَعْرِفُونَهُمْ بِسِيماهُمْ عَنْ عَلِيٍّ عَلَيْهِ السَّلاَمُ قَالَ نَحْنُ أَصْحَابُ ٱلْأَعْرَافِ مَنْ عَرَفْنَاهُ بِسِيمَاهُ أَدْخَلْنَاهُ ٱلْجَنَّةَ. (کشف الیقین ج۱ص۴۰۲)
علی(ع) دربارهٔ آیهٔ "وَ نادىٰ أَصْحابُ ٱلْأَعْرافِ رِجالاً يَعْرِفُونَهُمْ بِسِيماهُمْ" فرمود: ما اصحاب اعرافیم و هر که را که به چهره بشناسیم به بهشت در میآوریم.
وَ قَوْلُهُ تَعَالَى وَ إِذْ أَخَذَ رَبُّكَ مِنْ بَنِي آدَمَ مِنْ ظُهُورِهِمْ ذُرِّيَّتَهُمْ قَرَأَ اَلْأَصْبَغُ بْنُ نُبَاتَةَ عَلَى عَلِيٍّ عَلَيْهِ السَّلاَمُ هَذِهِ اَلآيَةَ فَبَكَى عَلِيٌّ عَلَيْهِ السَّلاَمُ وَ قَالَ إِنِّي لَأَذْكُرُ اَلْوَقْتَ اَلَّذِي أَخَذَ اَللَّهُ تَعَالَى عَلَيْنَا فِيهِ اَلْمِيثَاقَ. (کشف الیقین ج۱ص۴۱۰)
اصبغ بن نباته گوید: آیهٔ "وَ إِذْ أَخَذَ رَبُّكَ مِنْ بَنِي آدَمَ مِنْ ظُهُورِهِمْ ذُرِّيَّتَهُمْ" را برای علی(ع) تلاوت کردم. ایشان گریست و فرمود: به خاطر میآورم هنگامی را که خداوند از ما پیمان گرفت.
وَ عَنْ عَائِشَةَ قَالَتْ: رَأَيْتُ أَبَا بَكْرٍ يُكْثِرُ اَلنَّظَرَ إِلَى وَجْهِ عَلِيٍّ عَلَيْهِ السَّلاَمُ فَقُلْتُ يَا أَبَتِ أَرَاكَ تُكْثِرُ اَلنَّظَرَ إِلَى وَجْهِ عَلِيٍّ فَقَالَ يَا بُنَيَّةِ سَمِعْتُ رَسُولَ اَللَّهِ صَلَّى اَللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ يَقُولُ اَلنَّظَرُ إِلَى وَجْهِ عَلِيٍّ عِبَادَةٌ. (کشف الیقین ج۱ص۴۱۰)
عایشه گوید: پدرم ابوبکر، به چهرهٔ علی(ع) زیاد مینگریست. گفتم: ای پدر! میبینم به چهرهٔ علی(ع) زیاد مینگری! گفت: دخترم! از پیامبر(ص) شنیدم که: نگاه کردن به چهرهٔ علی عبادت است.
رَوَى أَحْمَدُ بْنُ أَبِي طَاهِرٍ فِي تَارِيخِ بَغْدَادَ بِسَنَدِهِ عَنِ اِبْنِ عَبَّاسٍ قَالَ: دَخَلْتُ عَلَى عُمَرَ فِي أَوَّلِ خِلاَفَتِهِ وَ قَدْ أُلْقِيَ لَهُ صَاعٌ مِنْ تَمْرٍ عَلَى خَصَفَةٍ فَدَعَانِي لِلْأَكْلِ فَأَكَلْتُ تَمْرَةً وَاحِدَةً وَ أَقْبَلَ يَأْكُلُ حَتَّى أَتَى عَلَيْهِ ثُمَّ شَرِبَ مِنْ جَرٍّ كَانَ عِنْدَهُ وَ اِسْتَلْقَى عَلَى مِرْفَقَةٍ لَهُ ثُمَّ قَالَ مِنْ أَيْنَ جِئْتَ يَا عَبْدَ اَللَّهِ قُلْتُ مِنَ اَلْمَسْجِدِ قَالَ كَيْفَ خَلَّفْتَ بَنِي عَمِّكَ فَظَنَنْتُهُ يَعْنِي عَبْدَ اَللَّهِ بْنَ جَعْفَرٍ فَقُلْتُ خَلَّفْتُهُ يَلْعَبُ مَعَ أَتْرَابِهِ قَالَ لَمْ أَعْنِ ذَلِكَ إِنَّمَا عَنَيْتُ عَظِيمَكُمْ أَهْلَ اَلْبَيْتِ قُلْتُ خَلَّفْتُهُ يَمْتَحُ بِالْغَرْبِ عَلَى نَخَلاَتٍ لَهُ وَ هُوَ يَقْرَأُ اَلْقُرْآنَ فَقَالَ يَا عَبْدَ اَللَّهِ عَلَيْكَ دِمَاءُ اَلْبُدْنِ إِنْ كَتَمْتَنِيهَا أَ بَقِيَ فِي نَفْسِهِ شَيْءٌ مِنْ أَمْرِ اَلْخِلاَفَةِ قُلْتُ نَعَمْ قَالَ أَ يَزْعُمُ أَنَّ رَسُولَ اَللَّهِ صَلَّى اَللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ جَعَلَهَا لَهُ قُلْتُ نَعَمْ وَ أَزِيدُكَ سَأَلْتُ أَبِي عَمَّا يَدَّعِيهِ فَقَالَ صَدَقَ فَقَالَ عُمَرُ لَقَدْ كَانَ مِنْ رَسُولِ اَللَّهِ فِي أَمْرِهِ ذَرْوٌ مِنْ قَوْلٍ لاَ يُثْبِتُ حُجَّةً وَ لاَ يَقْطَعُ عُذْراً وَ قَدْ كَانَ يُرِيغُ فِي أَمْرِهِ وَقْتاً مَا وَ لَقَدْ أَرَادَ فِي مَرَضِهِ أَنْ يُصَرِّحَ بِاسْمِهِ فَمَنَعْتُ مِنْ ذَلِكَ إِشْفَاقاً وَ حِيطَةً عَلَى اَلْإِسْلاَمِ لاَ وَ رَبِّ هَذِهِ البينة [ٱلْبَنِيَّةِ] لاَ تَجْتَمِعُ عَلَيْهِ قُرَيْشٌ أَبَداً وَ لَوْ وَلِيَهَا لاَنْتَقَضَتْ عَلَيْهِ اَلْعَرَبُ مِنْ أَقْطَارِهَا فَعَلِمَ رَسُولُ اَللَّهِ صَلَّى اَللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ أَنِّي عَلِمْتُ مَا فِي نَفْسِهِ فَأَمْسَكَ وَ أَبَى اَللَّهُ إِلاَّ إِمْضَاءَ مَا حُتِمَ. (کشف الیقین ج۱ص۴۷۰)
احمد بن ابوطاهر به سند خود از ابن عبّاس در تاریخ بغداد روایت میکند که در اوایل خلافت عمر بر او وارد شدم درحالیکه یك ظرفِ خرما پیش روی او قرار داشت. مرا به خوردن دعوت کرد و من از یك خرما خوردم و او هم شروع به خوردن کرد تا جایی که دیگر خرمایی نماند و از کوزهای آب نو شید و بر بالش تکیه داد و گفت: ای عبدالله! از کجا میآیی؟ گفتم: از مسجد. گفت: پسر عمویت چه میکند؟ گمان کردم مقصود او عبدالله بن جعفر است؛ گفتم: با همسن و سالهایش مشغول است. گفت: منظورم بزرگ شما اهلبیت، یعنی علی است. گفتم: مشغول نخلستانهای خویش است و مدام قرآن تلاوت میکند. گفت: عبدالله! راستش را بگو، آیا هنوز راجع به خلافت چیزی در دل او هست؟ گفتم: آری. گفت: آیا گمان میکند پیامبر(ص) خلافت را برای او قرار داده؟ گفتم: آری، و اضافه کردم: از پدرم نیز در این مورد پرسیدم و او هم گفت راست میگوید. عمر گفت: پیامبر(ص) گاهی سخنانی بر زبان میآورد که حجّت نبوده و دوپهلو بود! او گاهگاه به جانشینی علی اشاره میکرد و میخواست در بستر مرگ صراحتاً نام او را ببرد، ولی من از باب احتیاط و هراس بر اسلام، جلوی او را گرفتم. سوگند به خدای کعبه که هرگز قریش به خلافت علی راضی نمیشدند و اگر خلافت بدو میرسید عربها از همه جا بر ما میتاختند. پیامبر(ص) هم فهمید من به چه دلیل مانعش شدم، لذا نسبت به معرفی علی، سکوت اختیار کرد. و در نهایت، فقط آنچه میشود که خداوند امضاء کرده و خواسته.
حَدَّثَ اَلزُّبَيْرُ عَنْ رِجَالِهِ قَالَ: دَخَلَ مُحْقِنُ بْنُ أَبِي مُحْقِنٍ اَلضَّبِّيُّ عَلَى مُعَاوِيَةَ فَقَالَ يَا أَمِيرَ اَلْمُؤْمِنِينَ جِئْتُكَ مِنْ عِنْدِ أَلْأَمِ اَلْعَرَبِ وَ أَبْخَلِ اَلْعَرَبِ وَ أَعْيَا اَلْعَرَبِ وَ أَجْبَنِ اَلْعَرَبِ قَالَ وَ مَنْ هُوَ يَا أَخَا بَنِي تَمِيمٍ قَالَ عَلِيُّ بْنُ أَبِي طَالِبٍ قَالَ مُعَاوِيَةُ اِسْمَعُوا يَا أَهْلَ اَلشَّامِ مَا يَقُولُ أَخُوكُمُ اَلْعِرَاقِيُّ فَابْتَدَرُوهُ أَيُّهُمْ يَنْزِلُ عَلَيْهِ وَ يُكْرِمُهُ فَلَمَّا تَصَدَّعَ اَلنَّاسُ عَنْهُ قَالَ كَيْفَ قُلْتَ فَأَعَادَ عَلَيْهِ فَقَالَ لَهُ وَيْحَكَ يَا جَاهِلُ كَيْفَ يَكُونُ أَلْأَمَ اَلْعَرَبِ وَ أَبُوهُ أَبُو طَالِبٍ وَ جَدُّهُ عَبْدُ اَلْمُطَّلِبِ وَ اِمْرَأَتُهُ فَاطِمَةُ بِنْتُ رَسُولِ اَللَّهِ صَلَّى اللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ وَ أَنَّى يَكُونُ أَبْخَلَ اَلْعَرَبِ فَوَ اَللَّهِ لَوْ كَانَ لَهُ بَيْتَانِ بَيْتُ تِبْنٍ وَ بَيْتُ تِبْرٍ لَأَنْفَدَ تِبْرَهُ قَبْلَ تِبْنِهِ وَ أَنَّى يَكُونُ أَجْبَنَ اَلْعَرَبِ فَوَ اَللَّهِ مَا اِلْتَقَتْ فتيان [فِئَتَانِ] قَطُّ إِلاَّ كَانَ فَارِسَهُمْ غَيْرَ مُدَافِعٍ وَ أَنَّى يَكُونُ أَعْيَا اَلْعَرَبِ فَوَ اَللَّهِ مَا سَنَّ اَلْبَلاَغَةَ لِقُرَيْشٍ غَيْرُهُ وَ لَمَّا قَامَتْ أُمُّ مُحْقِنٍ عَنْهُ أُمُّ أَلْأَمَ فَأَبْخَلَ وَ أَجْبَنَ وَ أَعْيَا لِبَظْرِ أُمِّهِ فَوَ اَللَّهِ لَوْ لاَ مَا تَعْلَمُ لَضَرَبْتُ اَلَّذِي فِيهِ عَيْنَاكَ فَإِيَّاكَ عَلَيْكَ لَعْنَةُ اَللَّهِ وَ اَلْعَوْدَةَ إِلَى مِثْلِ ذَلِكَ قَالَ وَ اَللَّهِ أَنْتَ أَظْلَمُ مِنِّي أَيَّ شَيْءٍ قَاتَلْتَهُ وَ هَذَا مَحَلُّهُ قَالَ عَلَى خَاتَمِي هَذَا حَتَّى يَجُوزَ بِهِ أَمْرِي قَالَ فَحَسْبُكَ ذَلِكَ عِوَضاً مِنْ سَخَطِ اَللَّهِ وَ أَلِيمِ عَذَابِهِ قَالَ لاَ يَا اِبْنَ مُحْقِنٍ وَ لَكِنِّي أَعْرِفُ مِنَ اَللَّهِ مَا جَهِلْتَ حَيْثُ يَقُولُ تَعَالَى وَ رَحْمَتِي وَسِعَتْ كُلَّ شَيْءٍ. (کشف الیقین ج۱ص۴۷۵)
راوی گوید: مُحقِن ضُبّی بر معاویه وارد شد و گفت: ای امیرالمؤمنین! از نزد لئیمترین، بخیلترین، ناتوانترین، ناسخنورترین، و ترسوترین مرد عرب نزد تو آمدهام. معاویه گفت: یعنی چه کسی؟ گفت: علی بن ابیطالب! معاویه گفت: ای شامیان! گوش فرا دهید برادر عراقی شما چه میگوید! در مهمان کردن و بزرگداشت او بر یك دیگر پیشی گیرید. چون مردم پراکنده شدند، معاویه به او گفت: تو چه گفتی؟ و او سخن خود را تکرار کرد. معاویه به او گفت: وای بر تو! چگونه علی پستترین فرد عرب است، درحالیکه پدر او ابوطالب و جدّ او عبدالمطلب و زن او فاطمه است؟ و چگونه بخیلترین است درحالیکه اگر دو خانه داشته باشد، یکی از کاه و دیگری از زر، خانهٔ زرّین را پیشتر بخشش میکند؟ و چگونه ترسوترین است درحالیکه تنها سوار دلاوری که بیباکانه به دشمن یورش میبرد، خود اوست؟ و چگونه ناتوانترین در سخنوری است، درحالیکه جز او بلاغت را بنیان نهاده؟ سپس گفت: از نظر نسب، پستتر، بخیلتر، ترسوتر، و در سخن گفتن ناتوانترین، خود تویی! به خدا سوگند اگر آن راز که خودت میدانی، میان من و تو نبود، سر از تنت جدا میکردم. نفرین خدا بر تو! دیگر چنین سخنانی را از تو نشنوم. محقن گفت: به خدا سوگند، تو ستم پیشهتر از منی، چه، میدانی جایگاه او کجاست و با این حال با او جنگیدی! معاویه گفت: من برای صندلی ریا ست با او جنگیدم! محقن گفت: در برابر خشم الهی و عذاب دردناك او چه خواهی کرد؟ معاویه گفت: ای ابن محقن! من از خدا چیزی میدانم که تو نمیدانی! خداوند میفرماید: وَ رَحْمَتِي وَسِعَتْ كُلَّ شَيْءٍ.