دُرّ نجف

کلام الامیر — جلد سوم

كشف الغُمة

قَالَ عَلِيٌّ عَلَيْهِ السَّلاَمُ : وَ مَا عَلَى اَلْمُؤْمِنِ مِنْ غَضَاضَةٍ فِي أَنْ يَكُونَ مَظْلُوماً مَا لَمْ يَكُنْ شَاكّاً فِي دِينِهِ وَ لاَ مُرْتَاباً بِيَقِينِهِ. (کشف الغُمة ج۱ص۵۸)

امیرمؤمنان(ع) فرمود: بر مؤمن نقص و ذلّتی نیست در آنکه مظلوم باشد؛ اما هرگز نباید در دینش شک کند یا یقینش به خدا کاسته شود.

قَالَ كَهْمَسٌ قَالَ عَلِيُّ بْنُ أَبِي طَالِبٍ عَلَيْهِ السَّلاَمُ : إِنْ أَحَبَّنِي مُحِبٌّ أَحَبَّ مُحِبِّي وَ أَبْغَضَ مُبْغِضِي. (کشف الغُمة ج۱ص۹۳)

امیرمؤمنان(ع) فرمود: کسیکه واقعاً مرا دوست دارد، باید محبّین مرا هم دوست داشته باشد و از دشمنان من بیزار باشد.

بِالْإِسْنَادِ عَنْ عَلِيٍّ عَلَيْهِ السَّلاَمُ قَالَ قَالَ رَسُولُ اَللَّهِ صَلَّى اَللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ : مَنْ ذَكَرَ فَضِيلَةً مِنْ فَضَائِلِهِ مُقِرّاً بِهَا غَفَرَ اَللَّهُ لَهُ مَا تَقَدَّمَ مِنْ ذَنْبِهِ وَ مَا تَأَخَّرَ وَ مَنْ كَتَبَ فَضِيلَةً مِنْ فَضَائِلِهِ لَمْ تَزَلِ اَلْمَلاَئِكَةُ تَسْتَغْفِرُ لَهُ مَا بَقِيَ لِتِلْكَ اَلْكِتَابَةِ رَسْمٌ وَ مَنِ اِسْتَمَعَ فَضِيلَةً مِنْ فَضَائِلِهِ غَفَرَ اَللَّهُ لَهُ اَلذُّنُوبَ اَلَّتِي اِكْتَسَبَهَا بِالِاسْتِمَاعِ وَ مَنْ نَظَرَ إِلَى كِتَابٍ مِنْ فَضَائِلِهِ غَفَرَ اَللَّهُ لَهُ اَلذُّنُوبَ اَلَّتِي اِكْتَسَبَهَا بِالنَّظَرِ ثُمَّ قَالَ اَلنَّظَرُ إِلَى وَجْهِ أَمِيرِ اَلْمُؤْمِنِينَ عَلِيِّ بْنِ أَبِي طَالِبٍ عَلَيْهِ السَّلاَمُ عِبَادَةٌ وَ ذِكْرُهُ عِبَادَةٌ لاَ يَقْبَلُ اَللَّهُ إِيمَانَ عَبْدٍ إِلاَّ بِوَلاَيَتِهِ وَ اَلْبَرَاءَةِ مِنْ أَعْدَائِهِ. (کشف الغُمة ج۱ص۱۱۲)

رسول خدا(ص) فرمود: هرکه فضلیتی از علی(ع) را باور داشته و آنرا نقل کند، خداوند گناهان گذشته و آیندهٔ او را می‌آمرزد (یعنی اهل مغفرت است). و هرکه فضیلتی از علی(ع) بنگارد، مادامیکه اثری از آن باقی است، ملائکه برایش استغفار میکنند. و هرکه پای نَقلِ فضائل علی(ع) بنشیند، خداوند گناهانی را که با گوش مرتکب شده می‌آمرزد. و هرکه به نوشتارِ فضائل علی(ع) بنگرد، گناهانی که با چشم مرتکب شده آمرزیده میشود. سپس فرمود: نگاه به علی(ع) عبادت است؛ یاد علی(ع) عبادت است؛ نام علی(ع) را بردن عبادت است و ایمان کسی مقبول نیست جز با ولایت علی(ع) و برائت از دشمنان علی(ع).

وَ مِنَ اَلْمَنَاقِبِ عَنْ عَلِيٍّ عَلَيْهِ السَّلاَمُ قَالَ: قُلْتُ يَا رَسُولَ اَللَّهِ أَوْصِنِي فَقَالَ قُلْ رَبِّيَ اَللَّهُ ثُمَّ اِسْتَقِمْ فَقُلْتُهَا وَ زِدْتُ وَ ما تَوْفِيقِي إِلاَّ بِالله عَلَيْهِ تَوَكَّلْتُ وَ إِلَيْهِ أُنِيبُ فَقَالَ لِيَهْنِئْكَ اَلْعِلْمَ يَا أَبَا اَلْحَسَنِ لَقَدْ شَرِبْتَ اَلْعِلْمَ شُرْباً وَ نَهِلْتَهُ نَهَلاً. (کشف الغُمة ج۱ص۱۱۴)

امیرمؤمنان(ع) فرمود: به رسول خدا(ص) گفتم مرا نصیحتی کنید! فرمود: بگو "ربّ من الله است" و بر این حرف استقامت بورز. گفتم: توفیق این کار از جانب خداست؛ بر او توکّل کرده‌ام و بسوی او انابه می‌کنم. فرمود: یا ابالحسن! علم، تمامش فهم همین نکته است. علم گوارای تو باد!

عَنْ أَبِي اَلْبَخْتَرِيِّ قَالَ: رَأَيْتُ عَلِيّاً عَلَيْهِ السَّلاَمُ صَعِدَ اَلْمِنْبَرَ بِالْكُوفَةِ وَ عَلَيْهِ مِدْرَعَةٌ كَانَتْ لِرَسُولِ اَللَّهِ صَلَّى اَللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ مُتَقَلِّداً بِسَيْفِ رَسُولِ اَللَّهِ صَلَّى اَللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ مُتَعَمِّماً بِعِمَامَةِ رَسُولِ اَللَّهِ صَلَّى اَللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ فِي إِصْبَعِهِ خَاتَمُ رَسُولِ اَللَّهِ صَلَّى اَللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ فَقَعَدَ عَلَى اَلْمِنْبَرِ وَ كَشَفَ عَنْ بَطْنِهِ فَقَالَ سَلُونِي مِنْ قَبْلِ أَنْ تَفْقِدُونِي فَإِنَّمَا بَيْنَ اَلْجَوَانِحِ مِنِّي عِلْمٌ جَمٌّ. (کشف الغُمة ج۱ص۱۱۶)

راوی گوید: این صحنه را از خاطر نمی‌برم که امیرمؤمنان(ع) در مسجد کوفه بر منبر آمد درحالیکه زره پیامبر(ص) را پوشیده و شمشیر وی را حمایل کرده و عِمامهٔ وی را بر سر داشت و انگشتر او را در دست کرده بود. بر منبر نشست و گریبان را گشود و فرمود: سَلُونِي مِنْ قَبْلِ أَنْ تَفْقِدُونِي: تا دستتان به من میرسد، از من بپرسید! که در این سینه، اسرار بسیاری نهان است.

دُعَاءِ اَلنَّبِيِّ صَلَّى اَللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ حِينَ أَنْفَذَهُ إِلَى اَلْيَمَنِ وَ قَدْ تَقَدَّمَ ذِكْرُ ذَلِكَ -: فَقَالَ تُرْسِلُنِي وَ لاَ عِلْمَ لِي بِالْقَضَاءِ فَقَالَ لَهُ إِنَّ اَللَّهِ سَيَهْدِي قَلْبَكَ وَ يُثَبِّتُ لِسَانَكَ فَإِذَا جَلَسَ بَيْنَ يَدَيْكَ اَلْخَصْمَانِ فَلاَ تَقْضِيَنَّ حَتَّى تَسْمَعَ مِنَ اَلآخَرِ كَمَا سَمِعْتُ مِنَ اَلْأَوَّلِ فَإِنَّهُ أَحْرَى أَنْ تَبِينَ لَكَ اَلْقَضَاءُ قَالَ فَمَا زِلْتُ قَاضِياً وَ مَا شَكَكْتُ فِي قَضَاءٍ بَعْدُ. (كشف الغُمة ج۱ص۱۲۳)

رسول خدا(ص) وقتی علی(ع) را برای قضاوت به یمن میفرستاد، برایش دعا کرد و فرمود: خدا به رأی درست، هدایتت می‌کند؛ اما تا حرف دو طرف را نشنیده‌ای، حکم مکن! امیرمؤمنان(ع) میفرمود: از آن روز در هیچ حکمی، شک نکرده‌ام.

قَالَ دَخَلْتُ عَلَى عَلِيِّ بْنِ أَبِي طَالِبٍ عَلَيْهِ السَّلاَمُ فَقَالَ مَا جَاءَكَ يَا أَعْوَرُ قَالَ قُلْتُ حُبُّكَ يَا أَمِيرَ اَلْمُؤْمِنِينَ قَالَ اَللَّهَ قُلْتُ اَللَّهَ فَنَاشَدَنِي ثَلاَثاً ثُمَّ قَالَ أَمَا إِنَّهُ لَيْسَ عَبْدٌ مِنْ عِبَادِ اَللَّهِ مِمَّنْ اِمْتَحَنَ اَللَّهُ قَلْبَهُ بِالْإِيمَانِ إِلاَّ وَ هُوَ يَجِدُ مَوَدَّتَنَا عَلَى قَلْبِهِ فَيُحِبُّنَا. (كشف الغُمة ج۱ص۱۳۹)

راوی گوید: روزی خدمت امیرمؤمنان(ع) رفتم. گفت: چه کار داری؟! گفتم: هیچ‌کار؛ عشقِ تو، مرا به اینجا کشانده. گفت: واقعاً؟! گفتم: واقعاً! فرمود: بندهٔ مُمْتَحَنی(امتحان پس داده‌ای) نیست، جز آنکه مودّتِ ما را در قلبش احساس میکند و ما را دوست دارد.

عَنْ عَلِيٍّ عَلَيْهِ السَّلاَمُ قَالَ قَالَ رَسُولُ اَللَّهِ صَلَّى اَللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ : يَا عَلِيُّ إِنَّ اَلْحَقَّ مَعَكَ وَ اَلْحَقَّ عَلَى لِسَانِكَ وَ فِي قَلْبِكَ وَ بَيْنَ عَيْنَيْكَ. (كشف الغُمة ج۱ص۱۴۶)

رسول خدا(ص) فرمود: یا علی! حق با توست و پیوسته بر زبان تو و در قلب تو و بین دو چشم تو.

فَقَالَ مُعَاوِيَةُ مَنْ هَذَا يَا سَوْدَةُ قَالَتْ وَ اَللَّهِ هُوَ أَمِيرُ اَلْمُؤْمِنِينَ عَلِيُّ بْنُ أَبِي طَالِبٍ عَلَيْهِ السَّلاَمُ : وَ اَللَّهِ لَقَدْ جِئْتُهُ فِي رَجُلٍ كَانَ قَدْ وَلاَّهُ صَدَقَاتِنَا فَجَارَ عَلَيْنَا فَصَادَفْتُهُ قَائِماً يُصَلِّي فَلَمَّا رَآنِي اِنْفَتَلَ مِنْ صَلاَتِهِ ثُمَّ أَقْبَلَ عَلَيَّ بِرَحْمَةٍ وَ رِفْقٍ وَ رَأْفَةٍ وَ تَعَطُّفٍ وَ قَالَ أَ لَكِ حَاجَةٌ قُلْتُ نَعَمْ فَأَخْبَرْتُهُ اَلْخَبَرَ فَبَكَى ثُمَّ قَالَ اَللَّهُمَّ أَنْتَ اَلشَّاهِدُ عَلَيَّ وَ عَلَيْهِمْ وَ أَنِّي لَمْ آمُرْهُمْ بِظُلْمِ خَلْقِكَ وَ لاَ بِتَرْكِ حَقِّكَ ثُمَّ أَخْرَجَ قِطْعَةَ جِلْدٍ فَكَتَبَ فِيهَا بِسْمِ الله اَلرَّحْمٰنِ اَلرَّحِيمِ قَدْ جَاءَتْكُمْ بَيِّنَةٌ مِنْ رَبِّكُمْ فَأَوْفُوا اَلْكَيْلَ وَ اَلْمِيزَانَ وَ لاٰ تَبْخَسُوا اَلنَّاسَ أَشْيَاءَهُمْ وَ لاٰ تُفْسِدُوا فِي اَلْأَرْضِ بَعْدَ إِصْلاٰحِهَا ذَلِكُمْ خَيْرٌ لَكُمْ إِنْ كُنْتُمْ مُؤْمِنِينَ فَإِذَا قَرَأْتَ كِتَابِي هَذَا فَاحْتَفِظْ بِمَا فِي يَدِكَ مِنْ عَمَلِنَا حَتَّى يَقْدَمَ عَلَيْكَ مَنْ يَقْبِضُهُ مِنْكَ وَ اَلسَّلاَمُ ثُمَّ دَفَعَ اَلرُّقْعَةَ إِلَيَّ فَوَ اَللَّهِ مَا خَتَمَهَا بِطِينٍ وَ لاَ خَذَمَهَا فَجِئْتُ بِالرُّقْعَةِ إِلَى صَاحِبِهِ فَانْصَرَفَ عَنَّا مَعْزُولاً فَقَالَ مُعَاوِيَةُ أُكْتُبُوا لَهَا كَمَا تُرِيدُ وَ اِصْرِفُوهَا إِلَى بَلَدِهَا غَيْرَ شَاكِيَةٍ. (كشف الغُمة ج۱ص۱۷۳)

سوده در پاسخِ معاویه که پرسیده بود از علی(ع) چه دیدی که از تمجیدش دست نمی‌کشی؟! گفت: روزی خدمتش رسیدم تا از کسیکه برای جمع زکات به سوی ما فرستاده بود گله کنم. وقتی رسیدم، علی(ع) در نماز بود. تا فهمید کاری دارم، نمازش را تمام کرد و رفق و تعطّف و ترحّم بسیار نمود و پرسید چه حاجت داری؟ من احوال را گفتم که فلان، بر ما جور کرده! حضرت بگریه درآمد و گفت: بار خدایا تو گواهی که چنین ظلم‌هایی در حکومت من، به امر من نیست! بعد از آن ورقی درآورد و نوشت:

بِسْمِ الله اَلرَّحْمٰنِ اَلرَّحِيمِ قَدْ جَاءَتْكُمْ بَيِّنَةٌ مِنْ رَبِّكُمْ فَأَوْفُوا اَلْكَيْلَ وَ اَلْمِيزَانَ وَ لاٰ تَبْخَسُوا اَلنَّاسَ أَشْيَاءَهُمْ وَ لاٰ تُفْسِدُوا فِي اَلْأَرْضِ بَعْدَ إِصْلاٰحِهَا ذٰلِكُمْ خَيْرٌ لَكُمْ إِنْ كُنْتُمْ مُؤْمِنِينَ(اعراف: ۸۵).

اما بعد؛ پس چون این نوشته به دستت رسید و آن را خواندی، فی‌الفور دست از کار بکش و زکاتی که تاکنون جمع کرده‌ای، پیش خود نگاهدار تا آمدن کسی که آن را از تو تحویل بگیرد، و السلام.

سوده می‌گوید که: رقعه را به من داد و آن را حتی مهر نفرمود! من آمدم و رقعه را به کارگزارش دادم. فی الحال دست از عمل کشید و معزول شد.

(گوییم: سوده دختر عمارة بن اشتر هَمْدانی، از یاران امام علی(ع) و از زنان شاعر شیعه بود. او در جنگ صفین، به همراه جِرْوَه دختر مُرّة بن غالب تمیمی، اُمّ سَنان دختر خَیْثَمه و زَرقاء دختر عَدی هَمْدانی و ام الخیر، در حمایت امام علی(ع) حضور داشت و اشعاری در حمایت از آن حضرت و تشویق لشکریانش می‌سرود. سوده پس از شهادت امام علی(ع)، برای شکایت از بُسْر بن اَرطاة از کارگزاران اموی به شام رفت و با معاویة ملاقات کرد. تا چشم معاویه به او افتاد گفت: تو همان نیستی که در صفّین با اشعار خود سپاهیان علی را علیه من تشجیع میکردی؟ سوده بدون ترس و وحشت گفت: بله، من همانم و پشیمان هم نیستم. امّا معاویه! آن روز، گذشته و جنگ صفّین تمام شده؛ گذشته را نادیده بگیر و سخن از حال به میان آور. معاویه گفت: چطور گذشته را فراموش کنم؟! سوده پاسخ داد: نگفتم فراموش کن؛ گفتم نادیده بگیر! اکنون تو حاکم شده‌ای و کارگزارت بُسر، بر ما ستم می‌کند و به تو باید در قیامت جواب آن را پس دهی! معاویه در غضب شد و سوده را تهدید کرد. سوده در برابر تهدید معاویه، سر به زیر انداخت و با صدای آرام، شعری در مدح علی(ع) سرود. معاویه گفت: شماها از پسر ابیطالب چه دیده‌اید که از او دست برنمی‌دارید؟! سوده در پاسخ معاویه داستان بالا را تعریف نمود. در نهایت معاویه گفت: آنچه می‌خواهد، برایش بنویسید و او را به شهر خود بازگردانید که شکایتی نداشته باشد!)

أَنَّهُ أُتِيَ بِزِقَاقٍ فِيهَا عَسَلٌ مِنَ اَلْيَمَنِ وَ نَزَلَ بِالْحَسَنِ عَلَيْهِ السَّلاَمُ ضَيْفٌ فَاشْتَرَى خُبْزاً وَ طَلَبَ مِنْ قَنْبَرَ أُدْماً فَفَتَحَ زِقّاً وَ أَعْطَاهُ مِنْهُ رِطْلاً فَلَمَّا قَعَدَ عَلَيْهِ السَّلاَمُ لِيَقْسِمَهَا قَالَ يَا قَنْبَرُ قَدْ حَدَثَ فِي هَذَا اَلزِّقِّ حَدَثٌ قَالَ صَدَقْتَ يَا أَمِيرَ اَلْمُؤْمِنِينَ وَ أَخْبَرَهُ فَغَضِبَ وَ قَالَ عَلَيَّ بِهِ فَلَمَّا حَضَرَ هَمَّ بِضَرْبِهِ فَأَقْسَمَ عَلَيْهِ بِعَمِّهِ جَعْفَرٍ وَ كَانَ عَلَيْهِ السَّلاَمُ إِذَا أَقْسَمَ بِهِ عَلَيْهِ سَكَنَ فَقَالَ مَا حَمَلَكَ عَلَى أَنْ أَخَذْتَ قَبْلَ اَلْقِسْمَةِ قَالَ إِنَّ لَنَا فِيهِ حَقّاً فَإِذَا أَعْطَيْتَنَا رَدَدْنَاهُ قَالَ لاَ يَجُوزُ أَنْ تَنْتَفِعَ بِحَقِّكَ قَبْلَ اِنْتِفَاعِ اَلنَّاسِ لَوْ لاَ أَنِّي رَأَيْتُ اَلنَّبِيَّ صَلَّى اَللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ يُقَبِّلُ ثَنِيَّتَكَ لَأَوْجَعْتُكَ ضَرْباً ثُمَّ دَفَعَ إِلَى قَنْبَرٍ دِرْهَماً وَ قَالَ اِشْتَرِ بِهِ مِنْ أَجْوَدِ عَسَلٍ يُوجَدُ قَالَ اَلرَّاوِي فَكَأَنِّي أَنْظُرُ إِلَى يَدِ عَلِيٍّ عَلَى فَمِ اَلزِّقِّ وَ قَنْبَرُ يَقْلِبُ اَلْعَسَلَ فِيهِ ثُمَّ شَدَّهُ بِيَدِهِ وَ هُوَ يَبْكِي وَ يَقُولُ اَللَّهُمَّ اِغْفِرْهَا لِلْحَسَنِ فَإِنَّهُ لَمْ يَعْلَمْ. (كشف الغُمة ج۱ص۱۷۶)

راوی گوید: چند مَشک عسل از یمن آورده بودند و امیرمؤمنان(ع) آن را پیش قنبر سپرد. برای حسن بن علی(ع) مهمان رسید. پیش قنبر فرستاد که احوال اینست و رطلی از آن عسل ستاد. فردا که امیرالمؤمنین(ع) نشست که آن عسل را قسمت کند، دید در آن دست‌کاری شده. فرمود: ای قنبر از این مشك چیزی کم شده! گفت: یا امیرالمؤمنین! ماجرا چنین است. غضب بر آن حضرت مستولی شد و فرمود که: حسن را طلب کنید! حسن(ع) که آمد و آن غضب را مشاهده کرد، خائف شد. آن حضرت قصد فرمود که حسن(ع) را ادب کند. حسن(ع) آن حضرت را به عموی خود جعفر، سوگند داد. همیشه چون آن حضرت را به جعفر سوگند میدادند، غضبش تسکین می‌یافت. پس فرمود: ای حسن! چه چیز ترا بر آن داشت که پیش از قسمت، چنین کردی؟! گفت: مرا در این حقی هست چون بستانم؛ این عوض را از آنجا بدهم. فرمود: جایز نیست که تو حق خود بستانی پیش از آنکه مردم از آن انتفاع گیرند. اگر نه آن بود که من دیده‌ام رسول الله(ص) لب و دهان تو می‌بوسید، امروز ترا بضرب میزدم! بعد از آن به قنبر یك درهم داد که برو و یك رطل عسل از این بهتر، بخر و بیاور. رفت و خرید و آورد. راوی گوید که من نظر بدست امیرالمؤمنین(ع) داشتم بر دهان مشك که قنبر عسل در آن می‌ریخت و آن حضرت می‌گریست. بعد از آن سَر مشك را محکم کرد و مدام میگفت: اللهم اغفرها للحسن فإنه لم یعلم! بار خدایا ببخش حسن را که ندانسته کاری کرده.

وَ قِيلَ: مَرَّ عُثْمَانُ بْنُ عَفَّانَ بِسَعِيدِ بْنِ اَلْعَاصِ وَ قَالَ اِنْطَلِقْ بِنَا إِلَى أَمِيرِ اَلْمُؤْمِنِينَ عُمَرَ بْنِ اَلْخَطَّابِ نَتَحَدَّثُ عِنْدَهُ فَانْطَلَقَا فَصَارَ عُثْمَانُ إِلَى مَجْلِسٍ اَلَّذِي يُشْبِهُهُ وَ مِلْتُ أَنَا فِي نَاحِيَةِ اَلْقَوْمِ فَنَظَرَ إِلَيَّ عُمَرُ وَ قَالَ مَا لِي أَرَاكَ كَأَنَّ فِي نَفْسِكَ عَلَيَّ شَيْئاً أَ تَظُنُّ أَنِّي قَتَلْتُ أَبَاكَ وَ اَللَّهِ لَوَدِدْتُ أَنِّي كُنْتُ قَاتِلَهُ وَ لَوْ قَتَلْتُهُ لَمْ أَعْتَذِرْ مِنْ قَتْلِ كَافِرٍ لَكِنِّي مَرَرْتُ بِهِ يَوْمَ بَدْرٍ فَرَأَيْتُهُ يَبْحَثُ لِلْقِتَالِ كَمَا يَبْحَثُ اَلثَّوْرُ بِقَرْنِهِ فَإِذَا شَدْقَاهُ قَدْ أَزْبَدَا كَالْوَزَغِ فَهِبْتُهُ وَ رُعْتُ عَنْهُ فَقَالَ إِلَى أَيْنَ يَا اِبْنَ اَلْخَطَّابِ وَ صَمَدَ لَهُ عَلِيٌّ فَتَنَاوَلَهُ فَمَا رُمْتُ مِنْ مَكَانِي حَتَّى قَتَلَهُ وَ كَانَ أَمِيرُ اَلْمُؤْمِنِينَ فِي اَلْمَجْلِسِ فَقَالَ اَللَّهُمَّ غَفْراً ذَهَبَ اَلشِّرْكُ بِمَا فِيهِ وَ مَحَا اَلْإِسْلاَمُ مَا تَقَدَّمَ فَمَا لَكَ تُهَيِّجُ اَلنَّاسَ عَلَيَّ فَكَفَّ عُمَرُ وَ قَالَ سَعِيدٌ أَمَا إِنَّهُ مَا كَانَ يَسُرُّنِي أَنْ يَكُونَ قَاتِلُ أَبِي غَيْرَ اِبْنِ عَمِّهِ عَلِيِّ بْنِ أَبِي طَالِبٍ وَ أَخَذُوا فِي حَدِيثٍ آخَرَ. (كشف الغُمة ج۱ص۱۸۶)

سعید بن عاص گوید: روزی باتفاق عثمان و بحاجتی، پیش عُمر رفتیم. عثمان بجانب او رفت و من پیش قوم، دورتر نشستم. عمر از روی قهر بمن نگاهی کرد و گفت: چیست ترا؟ تو چیزی از من در دل داری! گمان میکنی که پدر ترا من کشته‌ام؟ کاشکی من کشته بودم و اگر من کشته بودم، باز هم عذر نمی‌خواستم! سپس ادامه داد: روز بدر، وقتیکه گَرد قتال به آسمان بلند شده و آتشِ نبرد زبانه کشیده و آثار مرگ بظهور آمده بود، خوف بر من چیره گشته بود، چنان که نمی‌دانستم کجا بگریزم. ناگاه پدرت عاص بن سعید رسید و گفت کجا می‌روی عُمَر؟ در آن حال علی رسیده، قصد او کرده و او را بقتل آورد! علی(ع) که در آن مجلس بود فرمود: خدایا توبه! روزگار شرک، گذشته و به سر آمده و اسلام، گذشته‌ها را محو کرده! آنگاه رو عُمر کرد و گفت: چه میخواهی که مردم را بر علیه من بر می‌انگیزی و فتنهٔ خاموش شده را زنده می‌کنی؟! عمر ساکت شد. سعید گوید: به سخن آمده و گفتم: اگر پدر من واقعاً به دست علی کشته شده باشد، باعث افتخار من است! حالا این حرف را رها کنید و صحبت از چیز دیگری به میان آرید.

(گوییم: پدر سعید بن عاص، از دشمنان اسلام بود و در جنگ بدر کشته شد. خود سعید که تنها پسر عاص بود از اشراف بنی‌امیه و داماد عثمان و مروان است. در زمان عثمان مدتی حاکم کوفه و گرگان بود. در منازعات میان علی(ع) و معاویه از هیچ‌کدام طرفداری نکرد اما وقتی معاویه به خلافت رسید، او را حاکم مدینه کرد. سعید بن عاص در سال ۵۹ در مدینه درگذشت. سعید بن عاص بن سعید با عمروعاص معروف که عمر بن عاص بن وائل است نسبتی ندارد.)

وَ رُوِيَ عَنِ اَلزُّهْرِيِّ : أَنَّهُ لَمَّا عَرَفَ رَسُولُ اَللَّهِ صَلَّى اَللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ حُضُورَ نَوْفَلِ بْنِ خُوَيْلِدٍ بَدْراً قَالَ اَللَّهُمَّ اِكْفِنِي نَوْفَلاً فَلَمَّا اِنْكَشَفَتْ قُرَيْشٌ رَآهُ عَلِيٌّ عَلَيْهِ السَّلاَمُ وَ قَدْ تَحَيَّرَ لاَ يَدْرِي مَا يَصْنَعُ فَصَمَدَ لَهُ ثُمَّ ضَرَبَهُ بِالسَّيْفِ فَنَشِبَ فِي بَيْضَتِهِ فَانْتَزَعَهُ ثُمَّ ضَرَبَ بِهِ سَاقَهُ وَ كَانَتْ دِرْعُهُ مُشَمَّرَةً فَقَطَعَهَا ثُمَّ أَجْهَزَ عَلَيْهِ فَقَتَلَهُ فَلَمَّا عَادَ إِلَى اَلنَّبِيِّ صَلَّى اَللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ سَمِعَهُ يَقُولُ مَنْ لَهُ عِلْمٌ بِنَوْفَلٍ قَالَ أَنَا قَتَلْتُهُ يَا رَسُولَ اَللَّهِ فَكَبَّرَ اَلنَّبِيُّ صَلَّى اللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ وَ قَالَ اَلْحَمْدُ لِلَّهِ اَلَّذِي أَجَابَ دَعْوَتِي فِيهِ. (كشف الغُمة ج۱ص۱۸۷)

زُهَری گوید: هنگامی که رسول خدا(ص) شنید که نوفِل بن خُوَیلِد نیز همراه مشرکان در بدر به جنگ وی آمده، دست به دعا برداشت و از خدا خواست تا شرّ او را کفایت فرماید. حین نبرد، علی(ع) او را دیده و شمشیری بفرقش زده و بالاخره او را از پای درآورد. پس از جنگ پیامبر(ص) فرمود از نوفل چه خبر؟ علی(ع) گفت: من او را کشتم! رسول خدا(ص) تکبیر گفته و حمد بجای آورد که دعای او مستجاب شده.

(گوییم: نوفل بن خُوَیلِد، برادر خدیجه، همسر رسول خدا(ص) و از دشمن‌ترین‌ها نسبت به ایشان و دیگر مسلمین بود که در جنگ بدر، بدست امیرمؤمنان(ع) کشته شد.)

وَ ذَكَرَ أَحْمَدُ بْنُ حَنْبَلٍ ره فِي مُسْنَدِهِ عَنْ أَبِي حَازِمٍ عَنْ سَهْلٍ : رَأَى سَيْفَ عَلِيٍّ مُخْتَضِباً وَ قَالَ عَلِيٌّ لَقَدْ رَأَيْتِنِي لَقَدْ رَأَيْتِنِي يَوْمَئِذٍ وَ إِنِّي لَأَذُبُّهُمْ فِي نَاحِيَةٍ وَ إِنَّ أَبَا دُجَانَةَ فِي نَاحِيَةٍ يَذُبُّ طَائِفَةً مِنْهُمْ وَ إِنَّ سَعْدَ بْنَ أَبِي وَقَّاصٍ يَذُبُّ طَائِفَةً مِنْهُمْ حَتَّى فَرَجَ اَللَّهُ ذَلِكَ كُلَّهُ وَ لَقَدْ رَأَيْتِنِي وَ اِنْفَرَدَتْ يَوْمَئِذٍ مِنْهُمْ فِرْقَةٌ خَشْنَاءُ فِيهَا عِكْرِمَةُ بْنُ أَبِي جَهْلٍ فَدَخَلْتُ وَسَطَهُمْ بِالسَّيْفِ فَضَرَبْتُ بِهِ وَ اِشْتَمَلُوا عَلَيَّ حَتَّى أَفْضَيْتُ إِلَى آخِرِهِمْ ثُمَّ كَرَرْتُ فِيهِمُ اَلثَّانِيَةَ حَتَّى رَجَعْتُ مِنْ حَيْثُ جِئْتُ وَ لَكِنَّ اَلْأَجَلَ اِسْتَأْخَرَ وَ يَقْضِي اَللهُ أَمْراً كَانَ مَفْعُولاً وَ خَرَجَ عَبْدُ اَلرَّحْمَنِ بْنُ أَبِي بَكْرٍ عَلَى فَرَسٍ فَقَالَ مَنْ يُبَارِزُ أَنَا عَبْدُ اَلرَّحْمَنِ بْنُ عَتِيقٍ فَنَهَضَ أَبُو بَكْرٍ وَ شَهَرَ سَيْفَهُ وَ قَالَ يَا رَسُولَ اَللَّهِ أَبَارِزُهُ فَقَالَ رَسُولُ اَللَّهِ صَلَّى اَللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ شِمَّ سَيْفَكَ وَ اِرْجِعْ إِلَى مَكَانِكَ وَ مَتِّعْنَا بِنَفْسِكَ قَالَ وَ كَانَ عُثْمَانُ مِنَ اَلَّذِينَ تَوَلَّى يَوْمَ اِلْتَقَى اَلْجَمْعَانِ وَ قَالَ اِبْنُ أَبِي نَجِيحٍ نَادَى فِي ذَلِكَ اَلْيَوْمِ مُنَادٍ لاَ سَيْفَ إِلاَّ ذُو اَلْفَقَارِ وَ لاَ فَتَى إِلاَّ عَلِيٌّ. (كشف الغُمة ج۱ص۱۸۹)

و احمدِ حنبل در مسند آورده که در روز اُحُد از ذوالفقار علی(ع) خون می‌چکید و می‌فرمود: در روز احد، من در جایی از میدان، مشرکان را از پیامبر(ص) دفع میکردم و أبودجانه در جایی دیگر و سعد بن ابی‌وقاص از طرف دیگر؛ تا خداوند فرج رساند. و فرمود: مدام کرّ و فر میکردم تا مشرکان را از رسول خدا(ص) دفع کردم و چون تاخیرِ أجل بود، خداوند شرّ آنها را دفع نمود. و میفرمود: در آن روز عبدالرحمن پسر ابوبکر از میان مشرکان بیرون آمده و در صف ایستاده، مبارز طلب کرد و گفت: منم عبدالرحمن بن عتیق! أبو بکر برخاسته شمشیر از غلاف کشید و گفت: یا رسول الله! من بمبارزت او بیرون می‌روم. آن حضرت فرمود: شمشیر در غلاف کن و بجای خود بنشین و ما را از وجودت محروم نساز. در آنروز عثمان معلوم نبود به کجا گریخته! و ابن ابی نجیح گوید که در آن روز منادی غیبی ندا کرد که: لا سیف الا ذو الفقار و لا فتی الا علی.

(گوییم: عبدالرحمن بن ابی‌بکر، که در زمان شرک، نامش عبدالعُزّی بود. او همراه پدرش ابوبکر به رسول خدا(ص) ایمان نیاورد. پدر و مادر عبدالرحمن در مکه وی را به اسلام دعوت می‌کردند، اما او در برابر آنان ایستادگی می‌کرد. برخی گفته‌اند که آیهٔ اُف در مورد او نازل شده است: وَالَّذِي قَالَ لِوَالِدَيْهِ أُفٍّ لَكُمَا أَتَعِدَانِنِي أَنْ أُخْرَجَ وَقَدْ خَلَتِ الْقُرُونُ مِنْ قَبْلِي وَهُمَا يَسْتَغِيثَانِ اللَّهَ وَيْلَكَ آمِنْ إِنَّ وَعْدَ اللَّهِ حَقٌّ فَيَقُولُ مَا هَذَا إِلَّا أَسَاطِيرُ الْأَوَّلِينَ [سوره الأحقاف : ۱۷]. در هرحال عبدالرحمن در بدر و اُحُد، در سپاه مشرکین بود. سپس پیش از جنگ احزاب یا پس از صلح حُدَیبیه مسلمان شد و توسط پیامبر به عبدالرحمن ملقّب گشت. عبدالرحمن از قرّاء قرآن بود. او در جنگ تبوک و بنی‌مصطلق و جنگهای ردّه در سپاه اسلام بود. عبدالرحمن با عایشه از یک مادر بود. موضع عبدالرحمن در جنگ جمل مشخص نیست و برخی منابع عامّه، او را جزء سپاه علی(ع) و برخی منابع شیعی، او را جزء سپاه عایشه می‌دانند. چون در هیچ یک از منابع قدیمی راجع به جنگ جمل، نامی از او نیامده به احتمال زیاد از جنگ کناره گرفته. در اواخر عمر، عبدالرحمن به موروثی شدن خلافت توسط معاویه اعتراض کرد و حاضر به بیعت با یزید نشد و همراه امام حسین(ع) از مدینه خارج گشت. دختر عبدالرحمن، هم سر امام مجتبی(ع) بود. مرگ عبدالرحمن نیز در هاله‌ای از ابهام است. در اوایل حکومت یزید در روستایی در حومهٔ مکه در خواب می‌میرد و سپس به مکه حمل و در قبرستان ابوطالب دفن می‌گردد.)

وَ ذَلِكَ أَنَّ اَلنَّبِيَّ صَلَّى اَللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ لَمَّا حَاصَرَهُمْ عَمِلَ عَلَى حِصَارِهِمْ فَضَرَبَ قُبَّتَهُ فِي أَقْصَى بَنِي حَطْمَةَ فَرَمَاهُ رَجُلٌ مِنْ بَنِي اَلنَّضِيرِ فِي اَللَّيْلِ بِسَهْمٍ فَأَصَابَ اَلْقُبَّةَ فَأَمَرَ عَلَيْهِ السَّلاَمُ فَحُوِّلَتْ قُبَّتُهُ إِلَى اَلسَّفْحِ وَ أَحَاطَ بِهِ اَلْمُهَاجِرُونَ وَ اَلْأَنْصَارُ فَلَمَّا اِخْتَلَطَ اَلظَّلاَمُ فَقَدُوا عَلِيّاً فَعَرَّفُوهُ ذَلِكَ فَقَالَ أَرَاهُ فِي بَعْضِ مَا يُصْلِحُ شَأْنَكُمْ فَلَمْ يَلْبَثْ أَنْ جَاءَ بِرَأْسِ اَلْيَهُودِيِّ اَلَّذِي رَمَى اَلْقُبَّةَ وَ اِسْمُهُ عَزْوَرَاءُ فَطَرَحَهُ بَيْنَ يَدَيْ رَسُولِ اَللَّهِ فَقَالَ كَيْفَ عَمِلْتَ بِهِ فَقَالَ يَا رَسُولَ اَللَّهِ رَأَيْتُهُ شُجَاعاً فَقُلْتُ مَا أَجْرَأَهُ أَنْ يَخْرُجَ لَيْلاً يَطْلُبُ غُرَّةً فَكَمَنْتُ لَهُ فَأَقْبَلَ مُصْلِتاً سَيْفَهُ وَ مَعَهُ تِسْعَةٌ مِنَ اَلْيَهُودِ فَشَدَدْتُ عَلَيْهِ فَقَتَلْتُهُ وَ أَفْلَتَ أَصْحَابُهُ وَ لَمْ يَبْرَحُوا قَرِيباً فَابْعَثْ مَعِي نَفَراً فَإِنِّي أَرْجُو أَنْ أَظْفَرَ بِهِمْ فَبَعَثَ مَعَهُ عَشَرَةً مِنْهُمْ أَبُو دُجَانَةَ وَ سَهْلُ بْنُ حُنَيْفٍ فَأَدْرَكُوهُمْ قَبْلَ أَنْ يَدْخُلُوا اَلْحِصْنَ فَقَتَلُوهُمْ وَ جَاءُوا بِرُءُوسِهِمْ إِلَى اَلنَّبِيِّ صَلَّى اَللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ فَأَمَرَ بِطَرْحِهَا فِي بَعْضِ اَلآبَارِ وَ كَانَ ذَلِكَ سَبَبَ فَتْحِ حُصُونِهِمْ. (كشف الغُمة ج۱ص۲۰۱)

در غزوهٔ بنی‌نضیر، چادر پیامبر(ص) در زمینهای بنی‌حَطمه واقع بود. نیمه شب تیری آمد و چادر پیامبر(ص) را شکافت. پس چادر را کنده و به جای دورتری منتقل کردند و مهاجر و انصار بر آن حلقه زدند. در این حین دیدند علی(ع) نیست. به پیامبر(ص) عرضه داشتند. فرمود: الآن پیدایش می‌شود. کمی بعد علی(ع) از دل شب پیدا شد درحالیکه سر بریده‌ای را در دست داشت. آمد و سر را جلوی رسول خدا(ص) گذاشت و عرضه داشت. این سر همان تیرانداز یهودی است که برای کشتن شما کمین کرده بود. رسول خدا(ص) فرمود: چگونه بر او ظفر یافتی؟ علی(ع) پاسخ داد: در مسیر بازگشتش به قلعه، در کمینش نشستم و وقتی مرا دید، شمشیرش را کشید و بسویم حمله کرد. با او نُه نفر دیگر هم بودند. وقتی من او را بر خاک افکندم، بقیه گریختند و در سیاهی شب مخفی شدند. ...

يومٌ فى الصفين: خَرَجَ بُسْرٌ إِلَى عَلِيٍّ عَلَيْهِ السَّلاَمُ وَ هُوَ سَاكِتٌ بِحَيْثُ لاَ يَعْرِفُهُ عَلِيٌّ عَلَيْهِ السَّلاَمُ لِحَالَةٍ كَانَتْ صَدَرَتْ مِنْهُ فَلَمَّا نَزَلَ إِلَيْهِ عَلِيٌّ عَلَيْهِ السَّلاَمُ حَمَلَ عَلَيْهِ فَسَقَطَ بُسْرٌ عَنْ فَرَسِهِ عَلَى قَفَاهُ وَ رَفَعَ رِجْلَيْهِ وَ اِنْكَشَفَ سَوْأَتُهُ فَصَرَفَ عَلِيٌّ وَجْهَهُ عَنْهُ وَ وَثَبَ بُسْرٌ قَائِماً وَ سَقَطَ اَلْمِغْفَرُ عَنْ رَأْسِهِ فَصَاحَ أَصْحَابُ عَلِيٍّ يَا أَمِيرَ اَلْمُؤْمِنِينَ إِنَّهُ بُسْرُ بْنُ أَرْطَاةَ فَقَالَ عَلَيْهِ السَّلاَمُ ذَرُوهُ عَلَيْهِ لَعْنَةُ اَللَّهِ فَضَحِكَ مُعَاوِيَةُ مِنْ بُسْرٍ وَ قَالَ لاَ عَلَيْكَ فَقَدْ نَزَلَ بِعَمْرٍو مِثْلُهَا وَ صَاحَ فَتًى مِنْ أَهْلِ اَلْكُوفَةِ وَيْلَكُمْ يَا أَهْلَ اَلشَّامِ أَ مَا تَسْتَحْيُونَ لَقَدْ عَلَّمَكُمْ اِبْنُ اَلْعَاصِ لَعَنَهُ اَللَّهُ تَعَالَى كَشْفَ اَلْأَسْتَاهِ فِي اَلْحُرُوبِ وَ وَ كَانَ بُسْرٌ يَضْحَكُ مِنْ عَمْرٍو فَعَادَ عَمْرٌو يَضْحَكُ مِنْهُ وَ تَحَامَى أَهْلُ اَلشَّامِ عَلِيّاً وَ خَافُوهُ خَوْفاً شَدِيداً. وَ كَانَ لِعُثْمَانَ مَوْلًى اِسْمُهُ أَحْمَرُ فَخَرَجَ يَطْلُبُ اَلْبِرَازَ فَخَرَجَ إِلَيْهِ كَيْسَانُ مَوْلَى عَلِيٍّ عَلَيْهِ السَّلاَمُ فَحَمَلَ عَلَيْهِ فَقَتَلَهُ فَقَالَ عَلِيٌّ عَلَيْهِ السَّلاَمُ قَتَلَنِي اَللَّهُ إِنْ لَمْ أَقْتُلْكَ ثُمَّ حَمَلَ عَلَيْهِ فَاسْتَقْبَلَهُ بِالسَّيْفِ فَاتَّقَى عَلِيٌّ ضَرْبَتَهُ بِالْجُحْفَةِ ثُمَّ قَبَضَ ثَوْبَهُ وَ أَقْلَعَهُ مِنْ سَرْجِهِ وَ ضَرَبَ بِهِ اَلْأَرْضَ فَكَسَرَ مَنْكِبَيْهِ وَ عَضُدَيْهِ وَ خَرَجَ فَارِسٌ مِنْ أَصْحَابِ مُعَاوِيَةَ فَتَنَازَلاً وَ تَضَارَبَا وَ نَظَرَ اَلْعَبَّاسُ إِلَى وَهْنٍ فِي دِرْعِ اَلشَّامِيِّ فَضَرَبَهُ اَلْعَبَّاسُ عَلَى ذَلِكَ اَلْوَهْنِ فَقَدَّهُ بِاثْنَيْنِ فَكَبَّرَ جَيْشُ عَلِيٍّ عَلَيْهِ السَّلاَمُ وَ رَكِبَ اَلْعَبَّاسُ فَرَسَهُ فَقَالَ مُعَاوِيَةُ مَنْ يَخْرُجُ إِلَى هَذَا فَقَتَلَهُ فَلَهُ كَذَا وَ كَذَا وَ فَوَثَبَ رَجُلاَنِ مِنْ لَخْمٍ مِنَ اَلْيَمَنِ فَقَالاَ نَحْنُ نَخْرُجُ إِلَيْهِ فَقَالَ أُخْرُجَا فَأَيُّكُمَا سَبَقَ إِلَى قَتْلِهِ فَلَهُ مِنَ اَلْمَالِ مَا ذَكَرْتُ وَ لِلاَخَرِ مِثْلُ ذَلِكَ فَخَرَجَا إِلَى مَقَرِّ اَلْمُبَارَزَةِ وَ صَاحَا بِالْعَبَّاسِ وَ دَعَوَاهُ إِلَى اَلْمُبَارَزَةِ فَقَالَ أَسْتَأْذِنُ صَاحِبِي وَ أَعُودُ إِلَيْكُمَا وَ جَاءَ إِلَى عَلِيٍّ عَلَيْهِ السَّلاَمُ لِيَسْتَأْذِنَهُ فَقَالَ لَهُ أَعْطِنِي ثِيَابَكَ وَ سِلاَحَكَ وَ فَرَسَكَ فَلَبِسَهَا عَلِيٌّ عَلَيْهِ السَّلاَمُ وَ رَكِبَ اَلْفَرَسَ وَ خَرَجَ إِلَيْهِمَا عَلَى أَنَّهُ اَلْعَبَّاسُ فَقَالاَ اِسْتَأْذَنْتَ صَاحِبَكَ فَتَحَرَّجَ مِنَ اَلْكَذِبِ فَقَرَأَ أُذِنَ لِلَّذِينَ يُقاتَلُونَ بِأَنَّهُمْ ظُلِمُوا وَ إِنَّ اَللهَ عَلىٰ نَصْرِهِمْ لَقَدِيرٌ فَتَقَدَّمَ إِلَيْهِ أَحَدُ اَلرَّجُلَيْنِ فَالْتَقَيَا ضَرْبَتَيْنِ ضَرَبَهُ عَلِيٌّ عَلَى مَرَاقِّ بَطْنِهِ فَقَطَعَهُ بِاثْنَيْنِ فَظَنَّ أَنَّهُ أَخْطَأَهُ فَلَمَّا تَحَرَّكَ اَلْفَرَسُ سَقَطَ قِطْعَتَيْنِ وَ صَارَ فَرَسُهُ إِلَى عَسْكَرِ عَلِيٍّ. (كشف الغُمة ج۱ص۲۵۰)

صحنه‌ای از جنگ صفّین: بُسر بن ارطاة، از فرماندهان سپاه شام، برای جنگ خارج شد، درحالیکه علی(ع) رویش را بسته بود، بحیثی که بُسر نمیدانست او علی است. وقتی علی را شناخت، از ترس از اسب بر زمین افتاد و علی(ع) سراغ او آمد. او هم مثل عمروعاص عورتش را هویدا کرد و علی(ع) از او دست برداشت. در این حال کلاهخود از سر بُسر افتاد و یاران علی(ع) او را شناخته فریاد زدند: یا علی! او بُسر است؛ رهایش مکن. اما علی(ع) از او دست کشید و فرمود: رهایش کنید که در لعنت خدا غرق است! بُسر بسوی سپاه شام آمد و مورد تمسخر معاویه و عمروعاص که دیروز بُسر به او بابت کشف عورت خندیده بود، قرار گرفت. در این حین احمر که غلام عثمان بود از سپاه شام خارج گشت و مبارز طلبید. کیسان غلام علی به مبارزهٔ او رفت، اما کشته شد. علی(ع) که چنین دید فریاد زد: بمیرم اگر تو را نکشم! و به مبارزهٔ او رفت. آن دو دست در گریبان هم شدند. علی(ع) او را از زین برداشت و در هوا چرخاند و چنان بر زمین کوبید که گردنش شکست. باز جنگاوری دیگر از لشکر معاویه بیرون آمد و مبارز طلبید. ابن عباس به جنگ او رفت و دید در زره او جای عریانی است پس در همان جا شمشیر فرو کرد و او را کشت. لشکر علی(ع) تکبیر گفتند. معاویه فریاد زد: چه کسی شرّ این آدم را از سر ما کوتاه می‌کند!؟ دو جنگاور لخمی(شهری در یمن) به جنگ ابن عباس خارج شدند. ابن عباس که دید حریف آنها نیست، گفت بگذارید از مولای خود اجازه بگیرم. پس به لشکرگاه آمد. امیرمؤمنان(ع) لباس او را پوشید و بر اسب او سوار شد و به جنگ لخمیان رفت. آنها گفتند از مولایت اجازه گرفتی؟ علی(ع) که نمی‌خواست دروغ بگوید، این آیه را تلاوت کرد: أُذِنَ لِلَّذِينَ يُقاتَلُونَ بِأَنَّهُمْ ظُلِمُوا وَ إِنَّ اَللهَ عَلىٰ نَصْرِهِمْ لَقَدِيرٌ. اول یکی از آنها جلو آمد و بین او و علی(ع) ضرباتی رد و بدل شد. سپس علی(ع) ضربت سریعی بر بطن وی نواخت. ضربه چنان سریع بود که جنگاور لخمی لحظه‌ای بی‌حرکت ماند. سپس با حرکت اسبش، بدنش که از ناحیهٔ شکم دو نیم شده بود، از دو سوی اسب بر زمین افتاد و اسبِ بی‌سوار به سوی سپاه علی(ع) گریخت.

وَ كَانَ كُلَّمَا قَتَلَ فَارِساً أَعْلَنَ بِالتَّكْبِيرِ فَأَحْصَيْتُ تَكْبِيرَاتِهِ لَيْلَةَ اَلْهَرِيرِ فَكَانَتْ خَمْسَمِائَةٍ وَ ثَلاَثاً وَ عِشْرِينَ تَكْبِيرَةً بِخَمْسِمِائَةٍ وَ ثَلاَثٍ وَ عِشْرِينَ قَتِيلاً مِنْ أَصْحَابِ اَلسَّعِيرِ وَ قِيلَ إِنَّهُ فِي تِلْكَ اَللَّيْلَةِ فَتَقَ نَيْفَقَ دِرْعِهِ لِثِقَلِ مَا كَانَ يَسِيلُ مِنَ اَلدَّمِ عَلَى ذِرَاعِهِ وَ قِيلَ إِنَّ قَتْلاَهُ عُرِفُوا فِي اَلنَّهَارِ فَإِنَّ ضَرَبَاتِهِ كَانَتْ عَلَى وَتِيرَةٍ وَاحِدَةٍ إِنْ ضَرَبَ طُولاً قَدَّ أَوْ عَرْضاً قَطَّ وَ كَانَتْ كَأَنَّهَا مِكْوَاةٌ بِالنَّارِ. (كشف الغُمة ج۱ص۲۵۳)

صحنه‌ای از لیلةالهریر: امیرمؤمنان(ع) هر نابکاری را که بذوالفقار بر خاک میافکند، یک نعرهٔ تکبیر بگوش اهل معرکه میرسانید. آن شب شمردند، پانصد و بیست و سه تکبیر از آن حضرت شنیدند که پانصد و بیست و سه کس را بد ست خود، کشته و بر زمین انداخت. از علامات کشتگان آن حضرت در آن شب، در روز معلوم بود؛ چه ضربات، همه بر یک منوال بود: اگر بر طول زده بود، دو شقه کرده؛ و اگر بر عرض زده بود، به دو نیم کرده بود. و گویند از بسیاری خون که در آن شب بر دِرع حضرت نشسته بود، چنان بود که بواسطهٔ ثقل، زره خود را گشود.

وَ مِنْ ذَلِكَ مَا نَقَلْتُهُ مِنْ كِتَابِ لُطْفِ اَلتَّدْبِيرِ صَنْعَةِ أَبِي عَبْدِ اَللَّهِ اَلشَّيْخِ مُحَمَّدِ بْنِ عَبْدِ اَللَّهِ اَلْخَطِيبِ قَالَ: حُكِيَ أَنَّ مُعَاوِيَةَ بْنَ أَبِي سُفْيَانَ قَالَ لِجُلَسَائِهِ بَعْدَ اَلْحُكُومَةِ كَيْفَ لَنَا أَنْ نَعْلَمَ مَا تَؤُولُ إِلَيْهِ اَلْعَاقِبَةُ فِي أَمْرِنَا قَالَ جُلَسَاؤُهُ مَا نَعْلَمُ لِذَلِكَ وَجْهاً قَالَ فَأَنَا أَسْتَخْرِجُ عِلْمَ ذَلِكَ مِنْ عَلِيٍّ رَضِيَ اَللَّهُ عَنْهُ فَإِنَّهُ لاَ يَقُولُ اَلْبَاطِلَ فَدَعَا ثَلاَثَةَ رِجَالٍ مِنْ ثِقَاتِهِ وَ قَالَ لَهُمْ اِمْضُوا حَتَّى تَصِيرُوا جَمِيعاً مِنَ اَلْكُوفَةِ عَلَى مَرْحَلَةٍ ثُمَّ تَوَاطَوْا عَلَى أَنْ تَنْعَوْنِي بِالْكُوفَةِ وَ لْيَكُنْ حَدِيثُكُمْ وَاحِداً فِي ذِكْرِ اَلْعِلَّةِ وَ اَلْيَوْمِ وَ اَلْوَقْتِ وَ مَوْضِعِ اَلْقَبْرِ وَ مَنْ تَوَلَّى اَلصَّلاَةَ عَلَيَّ وَ غَيْرَ ذَلِكَ حَتَّى لاَ تَخْتَلِفُوا فِي شَيْءٍ ثُمَّ لْيَدْخُلْ أَحَدُكُمْ فَلْيُخْبِرْ بِوَفَاتِي ثُمَّ لْيَدْخُلِ اَلثَّانِي فَيُخْبِرُ بِمِثْلِهِ ثُمَّ لْيَدْخُلِ اَلثَّالِثُ فَيُخْبِرُ بِمِثْلِ خَبَرِ صَاحِبِهِ وَ أُنْظُرُوا مَا يَقُولُ عَلِيٌّ . فَخَرَجُوا كَمَا أَمَرَهُمْ مُعَاوِيَةُ ثُمَّ دَخَلَ أَحَدُهُمْ وَ هُوَ رَاكِبٌ مُغِذٌّ شَاحِبٌ فَقَالَ لَهُ اَلنَّاسُ بِالْكُوفَةِ مِنْ أَيْنَ جِئْتَ قَالَ مِنَ اَلشَّامِ قَالُوا لَهُ اَلْخَبَرَ قَالَ مَاتَ مُعَاوِيَةُ فَأَتَوْا عَلِيّاً عَلَيْهِ السَّلاَمُ فَقَالُوا رَجُلٌ رَاكِبٌ مِنَ اَلشَّامِ يُخْبِرُ بِمَوْتِ مُعَاوِيَةَ فَلَمْ يَحْفِلْ عَلِيٌّ عَلَيْهِ السَّلاَمُ بِذَلِكَ ثُمَّ جَاءَ آخَرُ مِنَ اَلْغَدِ وَ هُوَ مُغِذٌّ فَقَالَ لَهُ اَلنَّاسُ مَا اَلْخَبَرُ فَقَالَ مَاتَ مُعَاوِيَةُ وَ خَبَّرَ بِمِثْلِ مَا خَبَّرَ صَاحِبُهُ فَأَتَوْا عَلِيّاً عَلَيْهِ السَّلاَمُ فَقَالُوا رَجُلٌ رَاكِبٌ آخَرُ يُخْبِرُ مِنْ مَوْتِ مُعَاوِيَةَ بِمِثْلِ مَا خَبَّرَ صَاحِبُهُ وَ لَمْ يَخْتَلِفْ كَلاَمُهُمَا فَأَمْسَكَ عَلِيٌّ عَلَيْهِ السَّلاَمُ ثُمَّ دَخَلَ اَلآخَرُ فِي اَلْيَوْمِ اَلثَّالِثِ فَقَالَ اَلنَّاسُ مَا وَرَاءَكَ قَالَ مَاتَ مُعَاوِيَةَ فَسَأَلُوهُ عَمَّا شَاهَدَ وَ لَمْ يُخَالِفْ قَوْلَ صَاحِبِهِ فَأَتَوْا عَلِيّاً عَلَيْهِ السَّلاَمُ فَقَالُوا يَا أَمِيرَ اَلْمُؤْمِنِينَ صَحَّ اَلْخَبَرُ هَذَا رَاكِبٌ ثَالِثٌ قَدْ خَبَّرَ بِمِثْلِ مَا خَبَّرَ صاحبيه [صَاحِبَاهُ] فَلَمَّا كَثُرُوا عَلَيْهِ قَالَ عَلِيٌّ صَلَوَاتُ اللَّهِ عَلَيْهِ كَلاًّ أَوْ تُخْضَبَ هَذِهِ مِنْ هَذِهِ يَعْنِي لِحْيَتَهُ مِنْ هَامَتِهِ وَ يَتَلاَعَبَ بِهَا اِبْنُ آكِلَةِ اَلْأَكْبَادِ فَرَجَعَ اَلْخَبَرُ بِذَلِكَ إِلَى مُعَاوِيَةَ. (كشف الغُمة ج۱ص۲۸۴)

شیخ أبو عبدالله خطیب در کتاب لطف التدبیر آورده که: روزی معاویه گفت حاضران مجلس خود را که چگونه معلوم کنیم که مآل ما به کجا خواهد کشید و حکومت در نهایت به که خواهد رسید؟ غرض آنکه میخواست معلوم کند که مرگ او پیشتر است یا امیرالمؤمنین(ع)؟! أهل مجلس گفتند: ما چنین چیزی را معلوم نتوانیم کرد. معاویه گفت: من استخراج این علم میکنم از خود علی بن ابیطالب؛ که او هرگز باطل نگفته و کلامِ او، غیر واقع جاری نشده! پس سه کس از ثِقات خود طلب کرد و گفت: هر سه باتفاق بکوفه شوید و بنوبت هر روز یکی بشهر داخل گردد و هر که برود بگوید که معاویه در فلان وقت، فلان روز، بفلان مرض مرد؛ و در فلان محل او را دفن کردند و فلان، بر وی نماز گزارد. و روز دیگر، بعدی بگوید بهمین کیفیت، بی‌اختلاف؛ تا ببینیم که علی در این باب چه می‌گوید! ایشان بیرون آمده از شام، همچنین آمدند به بیرون کوفه و یکی از ایشان سوار شده با حزن و ملامت تند راند به اندرون کوفه. مردم چون او را باین کیفیت دیدند گفتند: از کجا می‌آئی؟ گفت: از شام، گفتند: چه خبر داری؟ گفت: معاویه مُرد بآن کیفیت! این خبر را بأمیرالمؤمنین(ع) رسانیدند که سواری این چنین از شام آمده خبر موت معاویه را گفته که در فلان روز بفلان مرض مرد. آن حضرت اعتنا ننمود. روزی دیگر سواری دیگر آمده چون مردم پرسیدند همین را گفت. دیگر نزد آن حضرت خبر آوردند که امروز سواری دیگر از شام آمده و خبر موت معاویه را موافق بخبر دیروزی گفته. آن حضرت از این نیز اعراض نمود. تا روزی دیگر دیدند که سواری دیگر آمد و همین را گفت بی‌اختلاف. در این نوبت آمدند نزد آن حضرت که یا امیرالمؤمنین! این خبر صحّت پیدا کرد و بحد یقین رسید که امروز دیگری آمده با آن هر دو موافق گفته بی‌زیاده و نقصان. آن حضرت فرمود که: چنین نیست! سپس دست در ریش مبارک برده و فرمود که: این محاسن بخون این سر سرخ خواهد شد و معاویه این خبر را خواهد شنید. سپس فرمود: این حیله‌ای است که پسر هند جگر خوار بکار آورده! ایشان بازگشته، این‌خبر را بمعاویه رسانیدند.

وَ مِنْهُ قَالَ: بَلَغَ عُمَرَ بْنَ عَبْدِ اَلْعَزِيزِ أَنَّ قَوْماً تَنَقَّصُوا عَلِيّاً عَلَيْهِ السَّلاَمُ فَصَعِدَ اَلْمِنْبَرَ فَحَمِدَ اَللَّهَ وَ أَثْنَى عَلَيْهِ وَ صَلَّى عَلَى اَلنَّبِيِّ صَلَّى اَللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ وَ ذَكَرَ عَلِيّاً وَ فَضْلَهُ وَ سَابِقَتَهُ ثُمَّ قَالَ: حَدَّثَنِي عِرَاكُ بْنُ مَالِكٍ اَلْغِفَارِيُّ عَنْ أُمِّ سَلَمَةَ رَضِيَ اَللَّهُ عَنْهَا قَالَتْ بَيْنَا رَسُولُ اَللَّهِ صَلَّى اَللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ عِنْدِي إِذْ أَتَاهُ جَبْرَئِيلُ فَنَاجَاهُ فَتَبَسَّمَ رَسُولُ اَللَّهِ صَلَّى اَللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ ضَاحِكاً فَلَمَّا سُرِّيَ عَنْهُ قُلْتُ بِأَبِي أَنْتَ وَ أُمِّي يَا رَسُولَ اَللَّهِ مَا أَضْحَكَكَ فَقَالَ أَخْبَرَنِي جَبْرَئِيلُ أَنَّهُ مَرَّ بِعَلِيٍّ رَضِيَ اَللَّهُ عَنْهُ وَ هُوَ يَرْعَى ذَوْداً لَهُ وَ هُوَ نَائِمٌ قَدْ أَبْدَى بَعْضُ جَسَدِهِ قَالَ فَرَدَدْتُ عَلَيْهِ ثَوْبَهُ فَوَجَدْتُ بَرْدَ إِيمَانِهِ قَدْ وَصَلَ إِلَى قَلْبِي. (كشف الغُمة ج۱ص۲۸۷)

در مناقب آورده که به عمر بن عبدالعزیز رسید که بعضی از أهل شقاوت در باب علی(ع) سخنان ناالیق می‌گویند. بمنبر برآمد و حمد و ثنای الهی نمود و در فضل علی(ع) و سابقهٔ او و با پیامبر(ص) سخن بسیار گفت. و بعد از آن گفت که: عراک بن مالک غفاری از امّ سلمه روایت کرده که روزی رسول خدا(ص) نزد من بود که جبرئیل(ع) نازل شد و با وی راز می‌گفت و آن حضرت تبسّم می‌فرمود. بعد از انجلاء وحی از آن حضرت پرسیدم که سبب تبسم چه بود؟ فرمود: جبرئیل مرا خبر داد که بر علی گذشتم، وقتی که شتری چند، بعلف گذاشته، بخواب رفته بود و جامه‌اش از بعضی بدن او دور شده بود. من رفتم و با جامه‌اش بدن وی را پوشانیدم. دیدم که برودت نسیم ایمان او به دل من رسید.

(گوییم: حیف است که در این کتاب، نامی از محبّ علی(ع)، عمر بن عبدالعزیز نیاید. عمر بن عبدالعزیز، نوهٔ مروان حَکم و هشتمین خلیفهٔ اموی است. چنان بر طریق قویم بوده که برخی از عامّه، از جمله ابن اثیر و شافعی، او را پنجمین خلیفه از خلفای راشدین دانسته‌اند. هفتمین خلیفه، سلیمان بن عبدالملک در سال ۹۹ هـ درگذشت و طی وصیت‌نامه‌ای عمر بن عبدالعزیز را به عنوان خلیفه منصوب کرد. به گفتهٔ طبری، او پس از رسیدن به خلافت آیه استرجاع (انا لله و انا الیه راجعون) خواند و سپس به مسجد رفته در آنجا خطبه خواند و گفت: ای مردم! من به وسیلهٔ خلافت در درگاه خدا امتحان می‌شوم. در مورد خلافتم، نه از من نظرخواهی شده و نه از شما مشورت گرفته شده؛ لذا من شما را بر بیعت با خودم مجبور نمی‌کنم. عمر بن عبدالعزیز دو سال و پنج ماه خلافت کرد. در دورهٔ وی ناسزا گویی به علی(ع) منسوخ گردید. او جزیهٔ ذمّیان مسلمان شده را برداشت و مالیات ایرانیان را کاهش داد و وقتی دیگران از کاهش درآمد بیت‌المال نالیدند، گفت: خداوند پیغمبر خود را برای هدایت فرستاده، نه برای جزیه گرفتن! این اقدام او موج تازه‌ای از مسلمان شدن را در سرحدات امپراتوری اسلامی باعث گشت. وی نخلستان فدک را در اختیار و مالکیت بنی‌هاشم قرار داد. فرمان منع کتابت حدیث را برداشت و مسجدالنبی را توسعه داد. با شهادت مالک اشتر، نامهٔ امیرمؤمنان(ع) به او به دست معاویه افتاد و او نامه را در خزانهٔ خود مخفی کرد، تا آنکه عمر بن عبدالعزیز آن را در اختیار عموم قرار داد. عمر بن عبدالعزیز با خوارج گفتگو کرد و آنها را قانع کرد که از خونریزی دست بردارند. ذهبی در تذکرةالحفاظ از امام باقر(ع) روایت کرده که عمر بن عبدالعزیز، نجیب بنی‌امیه است. عمر بن عبدالعزیز در ۳۹ سالگی درگذشت و در دیر سمعان در حمص مدفون شد. مقبره اش تاکنون باقیست. یکی از خطابات اوست که: هر کس همراه ماست باید پنج چیز را رعایت کند و گرنه به ما نزدیک نشود: نیاز کسی را که خود نمی‌تواند برآورده سازد به ما منعکس کند؛ با تلاشش ما را در کار نیک یاری رساند؛ بر کار نیکی که ما درنیافته‌ایم، راهنمایی کند؛ به کسی بی‌عدالتی نکند؛ متعرض آنچه به او مربوط نیست نشود. از عمر بن عبدالعزیز نقل شده که پدرم را هنگام ایراد خطبه دیدم که وقتی خواست نام علی(ع) را به زشتی ببرد، دچار تزلزل و پریشان گویی، شد. وقتی علت را پرسیدم، گفت: ای پسر، آنانی که گرد ما جمع شده‌اند، اگر آنچه ما از فضایل علی می‌دانستیم، بدانند، از اطراف ما پراکنده می‌شوند و به اولاد علی می‌پیوندند. عمر بن عبدالعزیز در نامه‌ای به والی کوفه نوشت: مردم کوفه در معرض بلا و فشار و ستم حکام سوء بوده‌اند، در حالی که قوام دین به عدل و احسان است. از مردم بینوا به اندازهٔ طاقتشان بگیر، از ثروتمندان جز خراج چیزی نگیر. ساختن کاروانسرا در سرزمین‌های دوردست از کارهای عمر بن عبدالعزیز بود. وی به یکی از کارگزارانش نوشت که: مسافران مسلمان را یک شبانه روز پذیرایی و از چارپایانشان مراقبت کن و اگر مریضند، دو شبانه روز. و اگر ابن‌سبیل‌اند آنها را به سرزمین خودشان برسان.)

وَ مِنْ صَحيحِ اَلتِّرْمِذِيِّ عَنْ عِمْرَانَ بْنِ حُصَيْنٍ قَالَ: بَعَثَ رَسُولُ اَللَّهِ صَلَّى اَللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ جَيْشاً وَ اِسْتَعْمَلَ عَلَيْهِمْ عَلِيَّ بْنَ أَبِي طَالِبٍ فَمَشَى فِي اَلسَّرِيَّةِ وَ أَصَابَ جَارِيَةً فَأَنْكَرُوا عَلَيْهِ وَ تَعَاقَدُوا أَرْبَعَةٌ مِنْ أَصْحَابِ رَسُولِ اَللَّهِ صَلَّى اَللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ فَقَالُوا إِذَا لَقِينَا رَسُولَ اَللَّهِ صَلَّى اَللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ أَخْبَرْنَاهُ بِمَا صَنَعَ عَلِيٌّ وَ كَانَ اَلْمُسْلِمُونَ إِذَا رَجَعُوا مِنْ سَفَرٍ بَدَءُوا بِرَسُولِ اَللَّهِ فَسَلَّمُوا عَلَيْهِ ثُمَّ اِنْصَرَفُوا إِلَى رِحَالِهِمْ فَلَمَّا قَدِمْتُ اَلسَّرِيَّةُ سَلَّمُوا عَلَى رَسُولِ اَللَّهِ صَلَّى اَللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ وَ قَامَ أَحَدُ اَلْأَرْبَعَةِ فَقَالَ يَا رَسُولَ اَللَّهِ أَ لَمْ تَرَ إِلَى عَلِيِّ بْنِ أَبِي طَالِبٍ صَنَعَ كَذَا وَ كَذَا فَأَعْرَضَ عَنْهُ رَسُولُ اَللَّهِ فَقَامَ اَلثَّانِي فَقَالَ مِثْلَ مَقَالَتِهِ فَأَعْرَضَ عَنْهُ ثُمَّ قَامَ اَلثَّالِثُ فَقَالَ مِثْلَ مَقَالَتِهِ فَأَعْرَضَ عَنْهُ ثُمَّ قَامَ اَلرَّابِعُ فَقَالَ مِثْلَ مَا قَالُوا فَأَقْبَلَ رَسُولُ اَللَّهِ صَلَّى اَللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ وَ اَلْغَضَبُ يَعْرِفُ فِي وَجْهِهِ فَقَالَ مَا تُرِيدُونَ مِنْ عَلِيٍّ إِنَّ عَلِيّاً مِنِّي وَ أَنَا مِنْهُ وَ هُوَ وَلِيُّ كُلِّ مُؤْمِنٍ وَ مُؤْمِنَةٍ مِنْ بَعْدِي. (كشف الغُمة ج۱ص۲۹۰)

تَرمِذی روایت کرده که رسول خدا (ص) جیشی را برای نبرد فرستاد و علی(ع) را بر آنها امیر کرد. در این سفر، علی(ع) کنیزی را به نکاح خویش درآورد. این کار بر لشکریان گران آمد و چهار نفر از اصحاب با هم همداستان شدند که این مطلب را به سمع پیامبر(ص) برسانند. چون به مدینه بازگشتند، خدمت پیامبر(ص) رسیدند و ماجرا را گفتند. هریک که ماجرا را میگفت، رسول خدا(ص) از او رو برمی‌گرداند. وقتی چهارمی همین گفته را تکرار کرد، رسول خدا(ص) به آنها رو کرد درحالیکه مشخص بود غضب کرده! فرمود: از علی چه می‌خواهید؟! علی از من است و من از علی‌ام. علی پس از من ولی تمام مؤمنان است.

وَ عَنْهُ عَنِ اِبْنِ عَبَّاسٍ قَالَ: كَانَتْ فَاطِمَةُ تُذْكَرُ لِرَسُولِ اَللَّهِ صَلَّى اللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ فَلاَ يَذْكُرُهَا أَحَدٌ إِلاَّ صَدَّ عَنْهُ حَتَّى يَيْئِسُوا مِنْهَا فَلَقِيَ سَعْدُ بْنُ مُعَاذٍ عَلِيّاً فَقَالَ إِنِّي وَ اَللَّهِ مَا أَرَى رَسُولَ اَللَّهِ صَلَّى اَللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ يَحْبِسُهَا إِلاَّ عَلَيْكَ فَقَالَ لَهُ عَلِيٌّ فَلِمَ تَرَى ذَلِكَ فَوَ اَللَّهِ مَا أَنَا بِوَاحِدِ اَلرَّجُلَيْنِ مَا أَنَا بِصَاحِبِ دُنْيَا يَلْتَمِسُ مَا عِنْدِي وَ قَدْ عَلِمَ مَا لِي صَفْرَاءُ وَ لاَ بَيْضَاءُ وَ مَا أَنَا بِالْكَافِرِ اَلَّذِي يَتَرَفَّقُ بِهَا عَنْ دِينِهِ يَعْنِي يَتَأَلَّفُهُ وَ إِنِّي لَأَوَّلُ مَنْ أَسْلَمَ قَالَ سَعْدٌ فَإِنِّي أَعْزِمُ عَلَيْكَ لِتُفَرِّجَهَا عَنِّي فَإِنَّ لِي فِي ذَلِكَ فَرَجاً قَالَ فَأَقُولُ مَا ذَا قَالَ تَقُولُ جِئْتُ خَاطِباً إِلَى اَللَّهِ وَ إِلَى رَسُولِهِ فَاطِمَةَ بِنْتَ مُحَمَّدٍ قَالَ فَانْطَلَقَ عَلِيٌّ فَعَرَضَ لِلنَّبِيِّ صَلَّى اَللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ وَ هُوَ نَقِيلٌ حَصِرٌ فَقَالَ اَلنَّبِيُّ صَلَّى اللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ يَا عَلِيُّ كَانَ لَكَ حَاجَةٌ قَالَ أَجَلْ جِئْتُكَ خَاطِباً إِلَى اَللَّهِ وَ إِلَى رَسُولِهِ فَاطِمَةَ بِنْتَ مُحَمَّدٍ فَقَالَ لَهُ اَلنَّبِيُّ صَلَّى اللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ مَرْحَباً كَلِمَةً ضَعِيفَةً فَعَادَ إِلَى سَعْدٍ فَأَخْبَرَهُ فَقَالَ أَنْكَحَكَ فَوَ اَلَّذِي بَعَثَهُ بِالْحَقِّ إِنَّهُ لاَ خُلْفَ اَلآنَ وَ لاَ كَذِبَ أَعْزِمُ عِنْدَهُ عَلَيْكَ لَتَأْتِيَنَّهُ غَداً وَ لَتَقُولَنَّ يَا نَبِيَّ اَللَّهِ مَتَى تُبَيِّنُ لِي قَالَ عَلِيٌّ هَذَا أَشَدُّ عَلَيَّ مِنَ اَلْأَوَّلِ أَ وَ لاَ أَقُولُ يَا رَسُولَ اَللَّهِ حَاجَتِي قَالَ قُلْ كَمَا أَمَرْتُكَ فَانْطَلَقَ عَلِيٌّ عَلَيْهِ السَّلاَمُ فَقَالَ يَا رَسُولَ اَللَّهِ مَتَى تُبَيِّنُ لِي قَالَ اَللَّيْلَةَ إِنْ شَاءَ اَللَّهُ ثُمَّ دَعَا بِلاَلاً فَقَالَ يَا بِلاَلُ إِنِّي قَدْ زَوَّجْتُ اِبْنَتِي مِنِ اِبْنِ عَمِّي وَ أَنَا أُحِبُّ أَنْ تَكُونَ مِنْ سُنَّةِ أُمَّتِي اَلطَّعَامُ عِنْدَ اَلنِّكَاحِ فَأْتِ اَلْغَنَمَ فَخُذْ شَاةً مِنْهَا. (كشف الغُمة ج۱ص۳۵۰)

ابن عباس گوید: چندین نفر، فاطمه(س) را از رسول خدا(ص) خواستگاری کردند؛ اما رسول خدا(ص) سکوت کرد و پاسخی نداد تا جایی که همه مأیوس شدند. روزی سعد بن مُعاذ، علی(ع) را دید و به او گفت: گمان می‌کنم رسول خدا، فاطمه را برای تو نگه داشته! علی گفت: چطور؟ من که چیزی ندارم! سعد گفت: بجنب که خدا نصرتت می‌کند! پیش رسول خدا برو و بگو: من فاطمه دخترت را از تو و خداوند خواستگاری می‌کنم. علی(ع) خدمت پیامبر(ص) رسید در حالی که پیامبر کمی ناخوش بود. کمی درنگ کرد. پیامبر(ص) فرمود: حاجتی داری؟ علی(ع) گفت: بله و مطلب را گفت. پیامبر(ص) به آهستگی فرمود: مرحبا! علی آمد و به سعد ماجرا را گفت. سعد گفت: محمد تاکنون دروغ نگفته! فاطمه از آن توست. فردا باز پیش پیغمبر برو و بگو: وقتش را مشخص کنید! علی(ع) فرمود: این برای من از اولی سختتر است! با این حال سعد او را تشویق کرد و علی نزد پیامبر آمد و چنین گفت. پیامبر(ص) فرمود: همین امشب! آنگاه بلال را خواست و دستور داد گوسفندی قربانی و غذایی طبخ کنند. و میفرمود: در نکاح، اطعام کنید.

وَ عَنْ أَبَانِ بْنِ اَلطُّفَيْلِ قَالَ سَمِعْتُ عَلِيّاً عَلَيْهِ السَّلاَمُ يَقُولُ لِلْحَسَنِ : كُنْ فِي اَلدُّنْيَا بِبَدَنِكَ وَ فِي اَلآخِرَةِ بِقَلْبِكَ. (كشف الغُمة ج۱ص۵۶۷)

راوی گوید شنیدم که علی(ع) به پسرش حسن(ع) می‌گفت: با بدنت در دنیا باش، در حالی که با قلبت در آخرتی.

وَ عَنْ مُوسَى بْنِ جَعْفَرٍ عَنْ آبَائِهِ عَلَيْهِمُ السَّلاَمُ قَالَ اَلْحُسَيْنُ : جَاءَ رَجُلٌ إِلَى أَمِيرِ اَلْمُؤْمِنِينَ عَلَيْهِ السَّلاَمُ يَسْعَى بِقَوْمٍ فَأَمَرَنِي أَنْ دَعَوْتُ لَهُ قَنْبَراً فَقَالَ لَهُ عَلِيٌّ عَلَيْهِ السَّلاَمُ أُخْرُجْ إِلَى هَذَا اَلسَّاعِي فَقُلْ لَهُ قَدْ أَسْمَعْتَنَا مَا كَرِهَ اَللَّهُ تَعَالَى فَانْصَرِفْ فِي غَيْرِ حِفْظِ اَللَّهِ تَعَالَى. (كشف الغُمة ج۲ص۲۱۸)

امام حسین(ع) روایت می‌کند: کسی پیش امیرمؤمنان(ع) آمد و از کسانی سعایت کرد. امیرمؤمنان(ع) رو به من کرد و گفت: بگو قنبر بیاید؟ قنبر را خبر کردم. به قنبر فرمود: این بدگو را بیرون کن! و به او بگو: بدگویی، ناپسندِ خداست. حالا برو درحالیکه حفاظت الهی از تو دریغ شده!

(گوییم: یعنی بدگویی، انسان را از حفظِ خدا بیرون انداخته و مستعدّ بلا می‌کند.)

وَ عَنْهُ عَنْ عَلِيٍّ عَلَيْهِ السَّلاَمُ : أَنَّهُ قَالَ لِقَيْسِ بْنِ سَعْدٍ وَ قَدْ قَدِمَ عَلَيْهِ مِنْ مِصْرَ يَا قَيْسُ إِنَّ لِلْمِحَنِ غَايَاتٍ لاَ بُدَّ أَنْ يَنْتَهِيَ إِلَيْهَا فَيَجِبُ عَلَى اَلْعَاقِلِ أَنْ يَنَامَ لَهَا إِلَى إِدْبَارِهَا فَإِنَّ مُكَايَدَتَهَا بِالْحِيلَةِ عِنْدَ إِقْبَالِهَا زِيَادَةٌ فِيهَا. (كشف الغُمة ج۲ص۳۴۶)

امیرمؤمنان(ع) فرمود: مشکلاتِ زندگی، میروند تا به نهایتی برسند و پس از آن محو و نابود میگردند. عاقلی که این حقیقت را فهمیده، باید حین بروز مشکلات، آنها را واگذارد تا زمان حل و از بین رفتن آنها برسد. مادامیکه وقتِ سلطهٔ مشکلات است، تدبیر و حیلت، فقط آنها را بزرگتر و پیچیده‌تر می‌کند.

وَ عَنْهُ عَنْهُ عَلَيْهِ السَّلاَمُ قَالَ: مَنْ وَثِقَ بِاللَّهِ أَرَاهُ اَلسُّرُورَ وَ اَلثِّقَةُ بِاللَّهِ حِصْنٌ لاَ يَتَحَصَّنُ فِيهِ إِلاَّ مُؤْمِنٌ أَمِينٌ.

وَ عَنْهُ عَنْهُ عَلَيْهِ ا لسَّلاَمُ قَالَ: اَلتَّوَكُّلُ عَلَى اَللَّهِ نَجَاةٌ مِنْ كُلِّ سُوءٍ وَ حِرْزٌ مِنْ كُلِّ عَدُوٍّ.

وَ عَنْهُ عَنْهُ عَلَيْهِ السَّلاَمُ قَالَ: اَلصَّمْتُ نُورٌ.

وَ عَنْهُ عَنْهُ عَلَيْهِ السَّلاَمُ قَالَ: بِالرَّاعِي تَصْلُحُ اَلرَّعِيَّةُ. (كشف الغُمة ج۲ص۳۴۶)

امیرمؤمنان(ع) فرمود: اعتماد به خدا، فقط نصیب مؤمنِ أمین می‌گردد و نتیجه‌اش در زندگی، سرورِ مدام است.

و فرمود: توکّل بر خدا، خودش حرز و موجب نجات از بلاها و دشمنی‌هاست.

و فرمود: سکوت، موجب نورانی شدن انسان می‌گردد.

و فرمود: تا حاکم، اصلاح نشود، مردم اصلاح نمی‌شوند!

وَ قَالَ عَلَيْهِ السَّلاَمُ: إِنَّ لِلَّهِ عِبَاداً يَخُصُّهُمْ بِالنِّعَمِ وَ يُقِرُّهَا فِيهِمْ مَا بَذَلُوهَا فَإِذَا مَنَعُوهَا نَزَعَهَا عَنْهُمْ وَ حَوَّلَهَا إِلَى غَيْرِهِمْ. (كشف الغُمة ج۲ص۳۴۶)

امیرمؤمنان(ع) فرمود: خداوند نعمات خاصّی را فقط به کسانی میدهد که آن را بذل می‌کنند و مادامی که نسبت به آن نعمت دست گشاده دارند، نعمت برایشان باقیست و به محض آنکه از مردم دریغ می‌دارند، نعمت از آنها مفارقت کرده و نصیب دیگری می‌شود.

وَ قَالَ عَلَيْهِ السَّلاَمُ: مَنِ اِسْتَغْنَى بِاللَّهِ اِفْتَقَرَ اَلنَّاسُ إِلَيْهِ وَ مَنِ اِتَّقَى اَللَّهَ أَحَبَّهُ اَلنَّاسُ وَ إِنْ كَرِهُوا. (كشف الغُمة ج۲ص۳۴۷)

امیرمؤمنان(ع) فرمود: کسیکه بواسطه توکّل به خدا، از مردم بی‌نیاز باشد، مردم نیازمند او می‌شوند و کسیکه دغدغه‌اش تحصیل رضای خدا باشد، برغم تلاش بدخواهان، مرضی و محبوب مردم می‌گردد.

وَ قَالَ عَلَيْهِ السَّلاَمُ: اَلصَّبْرُ زِينَةُ اَلْبَلاَءِ وَ اَلسَّكِينَةُ زِينَةُ اَلْعِبَادَةِ. (كشف الغُمة ج۲ص۳۴۷)

امیرمؤمنان(ع) فرمود: بهترین کار در بلا صبر است و بهترین حالت در عبادت، سکینه و آرامش.

قَالَ عَلَيْهِ السَّلاَمُ: حَسْبُ اَلْمَرْءِ مِنْ كَمَالِ عِرْفَانِهِ عِلْمُهُ بِزَمَانِهِ وَ مِنْ صَبْرِهِ قِلَّةُ شَكْوَاهُ وَ مِنْ عَقْلِهِ إِنْصَافُهُ مِنْ نَفْسِهِ وَ مِنْ صَدَاقَتِهِ كَثْرَةُ مُوَافَقَتِهِ وَ قِلَّةُ مُخَالَفَتِهِ وَ مِنْ سَلاَمَتِهِ قِلَّةُ حِفْظِهِ لِعُيُوبِ غَيْرِهِ. (كشف الغُمة ج۲ص۳۴۷)

امیرمؤمنان(ع) فرمود: کسیکه زمانه‌اش را نشناسد، عارف نیست و کسیکه دم از شکایت نبندد، صبور نیست و کسیکه منصف نیست، عاقل نیست و کسیکه مدام مخالفت میکند، در دوستی صادق نیست و کسیکه عیب دیگران می‌شمرد، معمولاً خودش سالم نیست.

وَ قَالَ عَلَيْهِ السَّلاَمُ: اَلطَّامِعُ فِي وَثَاقِ اَلذُّلِّ وَ مَنْ أَحَبَّ اَلْبَقَاءَ فَلْيُعِدَّ لِلْبَلاَءِ قَلْباً صَبُوراً. (كشف الغُمة ج۲ص۳۴۸)

امیرمؤمنان(ع) فرمود: هر که خواسته‌ای دارد، در گرو ذلّت است و کسی که عمرِ دراز می‌خواهد، خودش را برای صبوری بر بلاهای دنیا آماده کند.

وَ قَالَ عَلَيْهِ السَّلاَمُ: ثَلاَثٌ يَبْلُغْنَ بِالْعَبْدِ رِضْوَانَ اَللَّهِ كَثْرَةُ اَلاِسْتِغْفَارِ وَ خَفْضُ اَلْجَانِبِ وَ كَثْرَةُ اَلصَّدَقَةِ وَ ثَلاَثٌ مَنْ كُنَّ فِيهِ لَمْ يَنْدَمْ تَرْكُ اَلْعَجَلَةِ وَ اَلْمَشُورَةُ وَ اَلتَّوَكُّلُ عِنْدَ اَلْعَزْمِ عَلَى اَللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ. (كشف الغُمة ج۲ص۳۴۹)

امیرمؤمنان(ع) فرمود: سه چیز بنده را بهشتی می‌کند: کثرت استغفار، تواضع، و کثرت صدقه. و سه چیز در کسی باشد هیچوقت پشیمان نمی‌شود: صبوری و ترک تعجیل، مشورت، و توکّل بر خدا حین آغاز کار.

وَ قَالَ عَلَيْهِ السَّلاَمُ: مَقْتَلُ اَلرَّجُلِ بَيْنَ لَحْيَيْهِ. (كشف الغُمة ج۲ص۳۴۹)

امیرمؤمنان(ع) فرمود: زبان آدم، همیشه مَقتَلِ اوست.

وَ قَالَ عَلَيْهِ السَّلاَمُ: مَنِ اِسْتَحْسَنَ قَبِيحاً كَانَ شَرِيكاً فِيهِ. (كشف الغُمة ج۲ص۳۴۹)

امیرمؤمنان(ع) فرمود: کسی که کارِ بدی را خوب بداند، در گناهش شریک است.

وَ قَالَ: مَا أَنْعَمَ اَللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ عَلَى عَبْدٍ نِعْمَةً فَعَلِمَ أَنَّهَا مِنَ اَللَّهِ إِلاَّ كَتَبَ اَللَّهُ جَلَّ اِسْمُهُ لَهُ شُكْرَهَا قَبْلَ أَنْ يُحَمِّدَهُ عَلَيْهَا وَ لاَ أَذْنَبَ ذَنْباً فَعَلِمَ أَنَّ اَللَّهَ مُطَّلِعٌ عَلَيْهِ إِنْ شَاءَ عَذَّبَهُ وَ إِنْ شَاءَ غَفَرَ لَهُ إِلاَّ غَفَرَ اَللَّهُ لَهُ قَبْلَ أَنْ يَسْتَغْفِرَهُ. (كشف الغُمة ج۲ص۳۵۰)

امیرمؤمنان(ع) فرمود: پیش از آنکه بنده به زبان شکر کند یا استغفار نماید، همینکه بفهمد آنچه را دارد، خدا داده، برایش شکر نوشته میشود و همینکه بفهمد خدا از گناهی که انجام داده مطّلع است، و اگر بخواهد عذاب میکند و اگر بخواهد می‌بخشد، برایش استغفار محسوب میشود.

وَ قَالَ عَلَيْهِ السَّلاَمُ: إِرْحَمُوا ضُعَفَاءَكُمْ وَ أُطْلُبُوا اَلرَّحْمَةَ مِنَ اَللَّهِ بِالرَّحْمَةِ لَهُمْ. (كشف الغُمة ج۲ص۳۵۰)

امیرمؤمنان(ع) فرمود: به ضعیفانِ دور و برتان رحم کنید و به این وسیله از خدا چشم‌انتظارِ رحمت باشید.

سَهْلِ بْنِ سَعْدٍ اَلسَّاعِدِيِّ رَضِيَ اَللَّهُ عَنْهُ أَنَّهُ قَالَ عَنْ عَلِيٍّ عَلَيْهِ السَّلاَمُ : وَ اَللَّهِ إِنَّ رَسُولَ اَللَّهِ صَلَّى اَللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ سَمَّاهُ بِأَبِي تُرَابٍ وَ لَمْ يَكُنْ لَهُ اِسْمٌ أَحَبُّ إِلَيْهِ مِنْهُ. (كشف الغُمة ج۲ص۴۴۲)

امیرمؤمنان(ع) فرمود: رسول خدا(ص) بود که مرا ابوتراب نامید و این نامِ مرا بیش از دیگر نامهایم دوست می‌داشت.

کتاب "الأربعون حدیثاً" تألیف شهید اول، شیخ شمس‌الدین محمد بن مکی جزینی عاملی (متوفای ۷۸۶ قمری) از علمای بزرگ شیعه در قرن هشتم هجری است. این کتاب دربردارنده چهل حدیث از پیامبر اکرم (ص) و ائمه معصومین (ع) است. سنّت نگارش اربعین یعنی چهل‌حدیث نویسی، مبتنی بر روایتی از پیامبر اکرم(ص) است که "هر کس از امّت من که چهل حدیث مهم را حفظ و احیاء کند، خداوند او را در روز قیامت فقیه و عالم برمی‌انگیزد": مَنْ حَفِظَ عَلَى أُمَّتِي أَرْبَعِينَ حَدِيثًا مِمَّا يَحْتَاجُونَ إِلَيْهِ مِنْ أَمْرِ دِينِهِمْ، بَعَثَهُ اللَّهُ يَوْمَ الْقِيَامَةِ فَقِيهًا عَالِمًا. این حدیث، که در منابع مختلف با الفاظ متفاوت نقل شده است، انگیزه‌ای برای علمای اسلام شد تا مجموعه‌هایی از چهل حدیث در موضوعات مختلف گردآوری کنند. کتاب شهید اوّل شامل چهل حدیث با ذکر سند است با شرح و تفسیری که شهید بر آنها نوشته. جایگاه فقاهتی و شخصیتی شهید اول بر اهمیت این کتاب می‌افزاید. به طوری که در قرن‌های بعد بارها بر آن شرح و تعلیق نوشته شده. شهید اول از علمای برجستهٔ شیعه در قرن هشتم است که در زمینه‌های فقه، حدیث، اصول و کلام تألیفات فراوانی دارد. او به دلیل تسلّط بر علوم اسلامی و تألیفات متعدد، جایگاه ویژه‌ای در میان علمای شیعه دارد. مهمترین کتاب او کتاب "اللمعة الدمشقیة" برداشتهای اجتهادی وی از فقه شیعه و در واقع یک کتاب فقه فتوایی است که به سفارش حاکمان سربدار که آن روز در خراسان حاکمیت یافته بودند نوشته شده. شهید این کتاب را در زندان و ظرف یک هفته تالیف کرده است. "اللمعة الدمشقیة" به عنوان یک متن فقهی مختصر و پرکاربرد در میان طلاب علوم دینی شیعه شناخته می‌شود. این کتاب بعدها توسط شهید ثانی شرح شد که به "شرح لمعه" موسوم است. شهید اول در سال ۷۳۴ قمری در روستای جزین از منطقه‌ی جبل عامل (در لبنان امروزی) به دنیا آمد. جبل عامل در آن زمان یکی از مراکز مهم علمی شیعه بود و شهید اول در این محیط علمی پرورش یافت. او نزد اساتید بزرگی مانند فخرالمحققین(پسر علامه حلی) و سید عمیدالدین بن عبدالمطلب تحصیل کرد و در علوم مختلفی مانند فقه، اصول، حدیث، تفسیر و کلام تبحّر یافت. شهید اول به دلیل فعالیت‌های علمی و مذهبی‌اش مورد توجه و احترام شیعیان بود، اما این شهرت باعث حسادت و دشمنی مخالفان شد. او در سال ۷۸۶ قمری به دستور حاکمان ممالیک که در آنزمان بر لبنان حکم میراندند، دستگیر شد و پس از تحمل شکنجه، به شهادت رسید. شهید اول نه تنها به دلیل علم و فقاهت، بلکه به دلیل ایستادگی در راه عقایدش و شهادت در این مسیر، به عنوان نمادی از مقاومت و پایبندی به اصول دینی در تاریخ شیعه شناخته می‌شود. نقل شده که شهید اول در طول زندگی‌اش همواره از خداوند طلب شهادت می‌کرد. او آرزو داشت که در راه دفاع از حق و حقیقت به شهادت برسد. این آرزو به حدی بود که حتی در خواب نیز شهادت را می‌دید. نقل شده است که او در خواب دید که در مسجد جامع دمشق به شهادت می‌رسد. این خواب بعدها به واقعیت پیوست و او در همان مکان به دست دشمنانش شهید شد.