قال أمیر المؤمنین صلوات اللّه علیه: سمعت رسول اللّه صلّی اللّه علیه و آله یقول: إنّما انزلت هذه الآیة في الصلاة عليّ بعد قبض اللّه لي: (إِنَّ اَللّٰهَ وَ مَلاٰئِكَتَهُ يُصَلُّونَ عَلَى اَلنَّبِيِّ) الآیة. (تسلیة المُجالس ج۱ص۲۴۰)
امیرمؤمنان(ع) فرمود: از رسول خدا(ص) شنیدم که آیهٔ صلوات: إِنَّ اَللّٰهَ وَ مَلاٰئِكَتَهُ يُصَلُّونَ عَلَى اَلنَّبِيِّ ... راجع به پس از رحلت من است. یعنی با رحلت من تازه برکت صلوات و فضیلت آن آغاز میشود.
روی قتادة، عن الحسن البصري، قال: اجتمع علي و عثمان بن مظعون و أبو طلحة و أبو عبیدة و معاذ بن جبل و سهیل بن بیضاء و أبو دجانة في منزل سعد بن أبي وقّاص، فأكلوا شیئا، ثم قدّم إلیهم شیئا من الفضیح، فقام أمیر المؤمنین علیه السلام و خرج من بینهم، فقال عثمان في ذلك، فقال علي: لعن اللّه الخمر، و اللّه لا أشرب شیئا یذهب بعقلي، و یضحك بي من رآني، و ازوّج كریمتي من لا ارید، و خرج من بینهم، فأتی المسجد، و هبط جبرئیل بهذه الآیة: (يٰا أَيُّهَا اَلَّذِينَ آمَنُوا) - یعني الّذین اجتمعوا في منزل سعد - (إِنَّمَا اَلْخَمْرُ وَ اَلْمَيْسِرُ وَ اَلْأَنْصٰابُ وَ اَلْأَزْلاٰمُ رِجْسٌ مِنْ عَمَلِ اَلشَّيْطٰانِ) إلی آخرها، فقال أمیر المؤمنین علیه السلام: تبّا لها، [و اللّه - یا رسول اللّه - لقد كان بصري نافذ فیها منذ كنت صغیرا. قال الحسن:] و اللّه الّذي لا إله إلاّ هو ما شربها قبل تحریمها و لا ساعة قطّ. (تسلیة المُجالس ج۱ص۲۶۸)
راوی گوید: علی(ع)، عثمان بن مظعون، ابوطلحه، ابوعبیده، معاذ بن جبل، سهیل بن بیضاء و ابودجانه در خانه سعد بن ابی وقّاص جمع شدند. آنها چیزی خوردند و سپس نوشیدنیای به نام «فَضیح» آوردند. علی(ع) از جای خود بلند شد و از میان آنها خارج شد. عثمان این کار علی را نپسندید و در این باره چیزی گفت. علی(ع) فرمود: خداوند شراب را لعنت کند. به خدا قسم چیزی نمینوشم که عقل مرا از بین ببرد، کسانی که مرا میبینند به من بخندند و دخترم را به کسی بدهم که نمیخواهم. سپس از میان آنها خارج شد و به مسجد رفت. در این هنگام جبرئیل نازل شد آیات حرمت شراب را آورد. علی(ع) فرمود: اُف بر شراب! به خدا قسم، ای رسول خدا، از زمانی که کودک بودم، فکر من در بارهٔ آن همین بود. راوی گوید: علی(ع) هرگز در عمرش شراب ننوشید.
روى المخالف: أنّ عليّا عليه السلام كان يحارب رجلا من المشركين، فقال المشرك: يا ابن أبي طالب، هبني سيفك، فرماه إليه. فقال المشرك: عجبا يا ابن أبي طالب في مثل هذا الوقت تدفع إليّ سيفك! فقال: يا هذا، إنّك مددت إليّ يد المسألة، و ليس من الكرم أن يردّ السائل، فرمى الكافر بنفسه إلى الأرض و أسلم، و قال: هذه شيمة أهل الدين، و قبّل قدم أمير المؤمنين. و قال جبرئيل في حقّه: لا سيف إلاّ ذو الفقار، و لا فتى إلاّ علي. (تسلية المُجالس ج۱ص۳۴۲)
روایت شده که علی(ع) با یکی از مشرکان در حال جنگ بود. آن مشرک گفت: ای پسر ابوطالب، شمشیرت را به من بده! علی(ع) بیدرنگ شمشیرش را به سوی او انداخت. مشرک گفت: عجبا ای پسر ابوطالب! در چنین زمانی شمشیرت را به من میدهی؟! علی(ع) پاسخ داد: ای مرد، تو دست نیاز به سوی من دراز کردی و از جوانمردی نیست که سائل را رد کنم! آن مشرک که چنین شنید، خود را به زمین انداخت و اسلام آورد و گفت: این اخلاق اهل دین است و پای امیرالمؤمنین(ع) را بوسید. جبرئیل نیز در حق او گفت: شمشیری جز ذوالفقار و جوانمردی جز علی نیست.
ابن مردويه في كتاب الفضائل: أنّ أمير المؤمنين عليه السلام قال للزبير: أ ما تذكر يوما كنت مقبلا بالمدينة تحدّثني إذ خرج رسول الله صلّى الله عليه و آله فرآك معي و أنت تتبسّم إليّ، فقال: يا زبير، أ تحبّ عليّا؟ فقلت: و كيف لا احبّه و بيني و بينه من النسب و المودّة في الله ما ليس لغيره؟! فقال: إنّك ستقاتله و أنت ظالم له. فقلت: أعوذ بالّله من ذلك. فقال: اللّهم نعم. فقال: أ جئت تقاتلني؟ فقال: أعوذ بالله من ذلك. فقال أمير المؤمنين عليه السلام: دع هذا، بايعتني طائعا، ثم جئت محاربا، فما عدا ممّا بدا؟! فقال: لا جرم و الله لاقاتلتك. قال: فلقيه عبد الله ابنه، فقال: جبنا جبنا. فقال: يا بنيّ، قد علم الناس أنّي لست بجبان، و لكن ذكّرني عليّ شيئا سمعته من رسول الله صلّى الله عليه و آله فحلفت [أن] لا اقاتله. فقال: دونك غلامك فلان فأعتقه كفّارة عن يمينك. فقالت عائشة: لا و الله، [بل] خفت سيوف ابن أبي طالب، فإنّها طوال حداد، تحملها سواعد أنجاد ، و لئن خفتها فقد خافها الرجال من قبلك، فرجع إلى القتال. فقيل لأمير المؤمنين: إنّه قد رجع. فقال: دعوه، فإنّ الشيخ محمول عليه. ثمّ قال أمير المؤمنين عليه السلام: أيّها الناس، غضّوا أبصاركم، و عضّوا على نواجذكم، و أكثروا من ذكر ربّكم، و إيّاكم و كثرة الكلام فإنّه فشل. و نظرت إليه عائشة و هو يجول بين الصفّين، [فقالت:] انظروا إليه فإنّه يفعل كفعل رسول الله صلّى الله عليه و آله يوم بدر. فقال أمير المؤمنين: يا عائشة، عمّا قليل لتصبحنّ نادمين. فجدّ الناس في القتال، فنهاهم أمير المؤمنين عليه السلام و قال: اللّهمّ أعذرت و أنذرت، فكن لي عليهم من الشاهدين، ثمّ أخذ المصحف و طلب من يقرأ عليهم (وَ إِنْ طٰائِفَتانِ مِنَ اَلْمُؤْمِنِينَ اِقْتَتَلُوا) الآية. فقال مسلم المجاشعي: ها أنا ذا يا أمير المؤمنين، فخوّفه أمير المؤمنين بقطع يمينه و شماله و قتله. فقال: لا عليك يا أمير المؤمنين، فهذا قليل في ذات الله، فأخذوه و هو يدعوهم إلى الله فقطعوا يده اليمنى، فأخذ المصحف بيده اليسرى فقطعت، فأخذه بأسنانه فقتل رضي الله عنه، فقالت امّه: يا ربّ إنّ مسلما أتاهم بمحكم التنزيل إذ دعاهم يتلو كتاب الله لا يخشاهم فرمّلوه رمّلت لحاهم. (تسلية المُجالس ج۱ص۳۹۰)
عاقبت شتر به پهلو افتاد. عمّار بندهای شتر را قطع کرد. امیرمؤمنان(ع) نزدیک آمد و نیزهاش را بر هودج کوبید و فرمود: ای عایشه! آیا رسول خدا به تو گفت چنین کنی؟! عایشه گفت: ابوالحسن؛ پیروز شدی، پس خوب رفتار کن و قدرت یافتنی، پس گذشت کن. امیرمؤمنان(ع) به محمد بن ابیبکر فرمود: کار عایشه(خواهر تو) با توست و هیچکس جز تو به او نزدیک نشود. محمد بن ابیبکر گفت: به عایشه گفتم: با خودت چه کردی؟ تو از پروردگارت نافرمانی کردی، حجابت را دریدی، حریمت را شکستی و خود را در معرض کشته شدن قرار دادی. سپس او را به خانهٔ عبدالله بن خلف خزاعی بردم. عایشه گفت: تو را قسم میدهم که عبدالله بن زبیر را پیدا کنی، چه زخمی باشد و چه کشته. من گفتم: او هدف اشتر قرار گرفته بود. محمد به میدان جنگ برگشت و او را میان کشتهها یافت که خود را به مردن زده بود! گفت: بنشین ای بدبخت! سپس او را نزد عایشه آورد. عایشه فریاد زد و گریه کرد و گفت: ای برادر، برای او از علی امان بخواه. محمد نزد امیرمؤمنان(ع) رفت و برای او امان خواست. علی(ع) فرمود: من به او امان دادم و به همه امان دادم.
كتب معاوية إلى أمير المؤمنين عليه السلام: ليت القيامة قد قامت فترى المحقّ من المبطل. فقال أمير المؤمنين عليه السلام: (يَسْتَعْجِلُ بِهَا اَلَّذِينَ لاٰ يُؤْمِنُونَ بِهٰا وَ اَلَّذِينَ آمَنُوا مُشْفِقُونَ مِنْهٰا). (تسلية المُجالس ج۱ص۴۱۸)
معاویه به علی(ع) نوشت: کاش قیامت قائم شود تا مُحقّ از مُبطِل بازشناخته شود! علی(ع) در پاسخش نوشت: قیامت را آنان که باورش ندارند به سخره، به شتاب طلب میکنند؛ اما مؤمنان دلشان برایش میتپد و میدانند که بالاخره خواهد آمد. (شوری: ۱۸).
في محاسن الجوابات عن الدينوريّ: أنّ ابن ملجم قال: لقد سألت الله أن يقتل به شرّ خلقه. فقال أمير المؤمنين عليه السلام: لقد أجاب الله دعوتك، يا حسن، إذا متّ فاقتله بسيفه. روي أنّه عليه السلام قال: أطعموه و اسقوه و أحسنوا إساره، فإن أصحّ فأنا وليّ دمي، إن شئت عفوت، و إن شئت استنفذت، و إن هلكت فاقتلوه. و روي: أنّه لمّا ضرب أمير المؤمنين عليه السلام و سمعوا قوله: فزت و ربّ الكعبة، و ارتفع الصياح في المسجد: قتل أمير المؤمنين، أقبل أهل الكوفة رجالا و نساء بالمصابيح، فوجدوا أمير المؤمنين عليه السلام مطروحا في محرابه، فارتفعت أصوات الناس بالبكاء و النحيب. و أقبل الحسن و الحسين، فلمّا رأيا أمير المؤمنين وقعا على قدميه و أعلنا بالبكاء و النحيب، و أقبلت بنات أمير المؤمنين مشقّقات الجيوب، و جعل أمير المؤمنين يأخذ الدم من رأسه و يلطّخ وجهه و محاسنه، و يقول: هكذا ألقى الله، هكذا ألقى رسول الله، هكذا ألقى فاطمة، هكذا ألقى جعفر الطيّار، و سمع أمير المؤمنين بكاء بناته، فقال: احملوني إلى المنزل لاودّع بناتي و أهلي، فوضع إحدى يديه على كتف الحسن، و الاخرى على كتف الحسين، و مضيا به إلى حجرته و رجلاه تخطّان الأرض، و قد علا لونه الاصفرار، و لمّا وصل إلى الحجرة تنفّس الصبح، فقال: يا صبح، اشهد لي عند ربّك أنّني منذ كفلني رسول الله صلّى الله عليه و آله طفلا إلى يومي هذا ما طلعت عليّ و أنا نائم أبدا، ثمّ قال: اللّهمّ اشهد و كفى بك شهيدا أنّي لم أعص لك أمرا، و لا تركت فرضا، و لا خطر في بالي ما يخالف أمرك. (تسلية المُجالس ج۱ص۴۸۴)
دینوری نقل کرده که وقتی ابن ملجم را گرفتند و به حضور مولا(ع) آوردند، گفت: از خدا خواستم که بدترین خلقش را با شمشیر من بکشد! امیرمؤمنان(ع) فرمود: خدا دعای تو را اجابت کرد. ای حسن، اگر من مُردم، او را با شمشیر خودش بکش. روایت شده است که امیرمؤمنان(ع) فرمود: به او غذا و آب بدهید و با او به نیکی رفتار کنید. اگر بهبود یافتم، من خودم ولیِّ خونم هستم؛ اگر خواستم عفو میکنم و اگر خواستم قصاص میگیرم. و اگر من از دنیا رفتم، او را بکشید. همچنین روایت شده است که وقتی امیرمؤمنان(ع) ضربه خورد و مردم سخن او را شنیدند که فرمود: به پروردگار کعبه رستگار شدم! فریاد بلند شد که «امیرالمؤمنین کشته شد!» مردم کوفه، مرد و زن، با چراغها به سوی مسجد آمدند و امیرمؤمنان(ع) را در محراب افتاده یافتند. صدای گریه و ناله بلند شد. حسن و حسین(ع) آمدند و وقتی امیرمؤمنان(ع) را دیدند، به پای او افتادند و به گریه و ناله پرداختند. دختران امیرمؤمنان(ع) نیز با گریبانهای چاکخورده آمدند. امیرمؤمنان(ع) خون را از سرش برمیگرفت و به صورت و محاسنش میمالید و میگفت: اینگونه خدا را ملاقات میکنم، اینگونه رسول خدا را ملاقات میکنم، اینگونه فاطمه را ملاقات میکنم، اینگونه جعفر طیار را ملاقات میکنم. وقتی امیرمؤمنان(ع) صدای گریه دخترانش را شنید، فرمود: مرا به خانه ببرید تا با دخترانم و خانوادهام وداع کنم. پس یک دستش را بر دوش حسن و دست دیگرش را بر دوش حسین گذاشت و آنها او را به سوی خانهاش بردند در حالی که پاهایش روی زمین کشیده میشد و رنگش به زردی گراییده بود. وقتی به خانه رسید، صبح دمید. امام فرمود: ای صبح، نزد پروردگارت شهادت بده که از زمانی که رسول خدا(ص) مرا در کودکی به سرپرستی گرفت تا امروز، هرگز صبحی بر من ندمید در حالی که خواب باشم. سپس فرمود: خدایا شاهد باش و تو برای شهادت کافی هستی که من هرگز فرمان تو را نافرمانی نکردم، هیچ واجبی را ترک نکردم و هیچ چیزی که مخالف دستور تو باشد به ذهنم خطور نکرد.
روي: أنّه جمع الأطبّاء لأمير المؤمنين عليه السلام، و كان أبصارهم بالطبّ أثير بن عمرو السكوني، و كان صاحب كسرى يتطبّب له، و هو الّذي تنسب إليه صحراء أثير فأخذ رئة شاة حارّة فتتبّع عرقا منها فأخرجه و أدخله في جراحة أمير المؤمنين عليه السلام، ثمّ نفخ العرق و استخرجه فإذا عليه بياض دماغ و إذا الضربة قد وصلت إلى أمّ رأسه . فقال: يا أمير المؤمنين، اعهد فإنّك ميّت . فعندها أوصى أمير المؤمنين عليه السلام للحسن و الحسين صلوات الله عليهما بالوصيّة. (تسلية المُجالس ج۱ص۴۸۷)
روایت شده پزشکان برای امیرمؤمنان(ع) جمع شدند و بهترین آنها در طبابت، اَثیر بن عمرو سکونی بود که قبلاً پزشک مخصوص کسری(پادشاه ایران) بود. او شُشی گرم از یک گوسفند گرفت و رگی از آن را دنبال کرد و آن را بیرون آورد و داخل زخم امیرمؤمنان(ع) قرار داد. سپس در رگ فوت کرد و آن را بیرون کشید، و مشاهده کرد که بر روی آن سفیدی مغز دیده میشود و ضربه به مغز سر ایشان رسیده است. پس گفت ای امیرمؤمنان، وصیت کن که خواهی مرد! در اینجا بود که علی(ع) وصیت کرد.
لمّا فرغ أمير المؤمنين من وصيّته و كانت ليلة الحادي و العشرين و ذهب شطر من الليل فتحت أبواب السماء، و زيّنت الجنان، و تهيّأت أرواح الأنبياء و الأولياء لاستقبال روحه الشريفة صلوات الله عليه. قال عليه السلام للحسن و الحسين: احملوني إلى هذا البيت، و دعوني وحدي، و اغلقوا عليّ الباب، و اجلسوا خارج الباب إلى أن أمضي إلى جوار الله تعالى، فوضعوه عليه السلام و فعلوا ما أمرهم، فلم يلبثوا إلاّ قليلا حتى سمعوا أمير المؤمنين عليه السلام يقول: لا إله إلاّ الله، فلمّا سمع الحسن و الحسين تهليله صلوات الله عليه لم يتمالكا إلى أن دخلا عليه، فوجدوه قد قضى صلوات الله عليه نحبه، فأخذوا في تجهيزه كما ذكرنا أوّلا صلوات الله و رحمته و بركاته عليه و على روحه و بدنه، و لعنة الله على ظالمه و قاتله و مانعه حقّه. (تسلية المُجالس ج۱ص۴۹۵)
وقتی امیرالمؤمنین علی(ع) از وصیتهای خود فارغ شد، شب بیستویکم ماه رمضان بود و بخشی از شب گذشته بود. در آن هنگام درهای آسمان گشوده شد، بهشت آراسته گردید و ارواح پیامبران و اولیای الهی برای استقبال از روح پاک او آماده شدند. امیرمؤمنان(ع) به حسن و حسین(ع) فرمود: مرا به این اتاق ببرید و تنها بگذارید و در را بر من ببندید و بیرون در بنشینید تا زمانی که به سوی خداوند متعال بروم. پس آنها ایشان را به آنجا بردند و طبق دستور عمل کردند. مدتی نگذشت که شنیدند امیرمؤمنان(ع) میگوید: لا إله إلاّ الله. وقتی حسن و حسین(ع) ذکر تهلیل او را شنیدند، نتوانستند خودداری کنند و وارد شدند. دیدند که ایشان به شهادت رسیده است.
روى مسمع بن عبد الملك كردين البصري ، عن سيّدنا أبي عبد الله الصادق عليه السلام قال: يا مسمع، إنّ السماوات و الأرض لم تزل تبكي مذ قتل أمير المؤمنين صلوات الله عليه، و من يبكي لمصابنا من الملائكة أكثر من ذلك، و ما من عبد بكى رحمة لنا إلاّ رحمه الله قبل أن تخرج الدمعة من عينه، فإذا سالت على خدّه فلو أنّ قطرة منها سقطت في جهنّم لأطفأت حرّها حتى لا يوجد لها حرارة. و ما من ذي قلب يتوجّع لمصيبتنا إلاّ أعطاه الله فرحة عند موته لا تزال معه حتى يرد علينا الحوض، و إنّ الكوثر ليفرح بالمؤمن يقدم عليه فيسقى منه شربة لا يظمأ بعدها أبدا، و لا سقي بعدها أبدا، و إنّه لفي طعم الزنجبيل، و رائحة المسك، أحلى من العسل، و أبرد من الثلج، و أصفى من الدمع، و أذكى من العنبر، يخرج من معين تسنيم، فيمرّ في أنهار الجنّة على رضراض الدرّ و الياقوت، و إنّ رائحته لتشمّ من مسيرة ألف عام و عليه قدحان من الدرّ و الياقوت أكثر عددا من نجوم السماء، و على حافّته أمير المؤمنين عليه السلام قائم و بيده عصا من عوسج يذود بها أعداءنا، و إنّ الرجل منهم ليأتي فيقول: يا أمير المؤمنين، اسقني شربة فإنّي كنت في دار الدنيا مقرّا بالشهادتين. فيقول له أمير المؤمنين: ارجع إلى إمامك الّذي كنت تتولاّه في دار الدنيا و تقدّمه على إمام الحقّ فاسأله فليشفع لك. فيقول: يا مولاي، إنّ إمامي الّذي ذكرت شرّ منّي. فيقول له أمير المؤمنين: ارجع وراءك لا سقاك الله أبدا . (تسلية المُجالس ج۲ص۴۳۴)
امام صادق(ع) فرمود: آسمانها و زمین از زمانی که امیرمؤمنان(ع) به شهادت رسید، پیوسته گریه میکنند و فرشتگانی که برای مصیبتهای ما گریه میکنند، بیش از این هستند. هر بندهای که از روی رحمت برای ما گریه کند، خداوند قبل از آنکه اشک از چشمانش جاری شود، او را مورد رحمت قرار میدهد. و اگر قطرهای از آن اشک در جهنم بیفتد، آتشِ آنرا خاموش میکند. هر کس که در دلش برای مصیبتهای ما اندوهگین شود، خداوند به او شادیای عطا میکند که هنگام مرگ با او خواهد بود تا زمانی که به حوض کوثر نزد ما برسد. همانا کوثر از مؤمنی که به سویش میآید خوشحال میشود و او را از آن مینوشاند، بهگونهای که پس از آن هرگز تشنه نخواهد شد و دیگر نیازی به نوشیدن نخواهد داشت. طعم آن مانند زنجبیل، و بوی آن مانند مشک است؛ شیرینتر از عسل، خنکتر از یخ، زلالتر از اشک و خوشبوتر از عنبر است. این آب از چشمه تسنیم جاری میشود و از رودهای بهشت میگذرد که بر روی سنگریزههای مروارید و یاقوت جریان دارد. بوی آن از فاصلهٔ هزار سال راه به مشام میرسد و بر روی آن دو جام از مروارید و یاقوت وجود دارد که تعدادشان بیش از ستارگان آسمان است. بر لب کوثر، امیرمؤمنان(ع) ایستاده و در دستشان عصایی است که با آن دشمنان ما را دور میکنند. یکی از آنها میآید و میگوید: ای امیرمؤمنان! مرا سیراب کن، زیرا من در دنیا به دو شهادت (شهادت به وحدانیت خدا و رسالت پیامبر) اقرار داشتم. امیرمؤمنان(ع) به او میگویند: برگرد نزد امامت که در دنیا به دنبال او بودی و بر امام حق مقدم میداشتی، از او بخواه تا برایت شفاعت کند. او میگوید: ای مولای من، امامی که گفتی از من بدتر است.
"تفسیر صافی" تألیف ملامحسن فیض کاشانی تفسیری روایی برگرفته از روایات تفسیری و تفاسیر روایی قرون پیش از خود و در عین اختصار کتاب نسبتاً جامعی است. فیض در این اثر سعی کرده، تفسیری پیراسته از اندیشههای گوناگون عرضه کند و از این رو نام «الصافی» را برای آن برگزیده است. فیض روایات کتابش را معمولاً با ذکر مرجع اما همیشه بدون سند بیان کرده است. ملا محسن فیض، پس از نوشتن تفسیرش دو تلخیص از آن ارائه کرده: «الاصفی» و «المُصَفّی» که دومی خلاصهتر از اولی است. علامه ساعدی خراسانی ترجمه دقیقی از تفسیر صافی ارائه داده که به طبع رسیده است. تفسیر روان جاویدِ ثقفی نیز تقریباً ترجمهٔ آزادی از تفسیر صافی است.
اما خود فیض کاشانی: فقیه و محدّث و عارف و حکیم و شاعر قرن یازدهم هجری، داماد ملاصدرای شیرازی است. فیض نزد شیخ بهایی و پدر علامهٔ مجلسی نیز شاگردی کرده و علامهٔ مجلسی شاگرد اوست. فیض نویسندهای پرکار بود و بیش از صد اثر در علوم مختلف تالیف کرده است.