دُرّ نجف

کلام الامیر — جلد سوم

وقعة الجمل

قَالَ جَدِّي حَسَنٌ اَلْمُؤَلِّفُ (طَابَ ثَرَاهُ) : وَ فِي یَوْمِ اَلسَّبْتِ ثَامِنَ عَشَرَ مِنْ ذِي اَلْحِجَّةِ سَنَةَ ۳۵ مِنَ اَلْهِجْرَةِ بَایَعَتِ اَلنَّاسُ أَمِیرَ اَلْمُؤْمِنِینَ عَلِيَّ بْنَ أَبِي طَالِبٍ عَلَیْهِ اَلسَّلاَمُ مِنَ اَلْمُهَاجِرِینَ وَ اَلْأَنْصَارِ وَ قَوْمٌ مِنْ قُرَیْشٍ وَ غَیْرُهُمْ، فَمِنْهُمْ مَنْ أَظْهَرَ اَلْوِفَاقَ وَ هُوَ مُصِرٌّ عَلَی اَلنِّفَاقِ. فَأَمَرَ عَلَیْهِ اَلسَّلاَمُ کَاتِبَهُ عَبْدَ اَللهِ بْنَ رَافِعٍ بِتَقْسِیمِ مَا فِي بَیْتِ اَلْمَالِ عَلَی اَلْمُهَاجِرِینَ لِکُلِّ رَجُلٍ ثَلاَثَةَ دَنَانِیرَ، ثُمَّ عَلَی اَلْأَنْصَارِ مِثْلَ ذَلِكَ، ثُمَّ مَنْ حَضَرَ مِنَ اَلنَّاسِ کُلِّهِمْ اَلْأَحْمَرِ وَ اَلْأَسْوَدِ فِیمَا صَنَعَ بِهِ مِثْلَ ذَلِكَ. فَقَالَ سُهَیْلُ بْنُ حُنَیْفٍ اَلْأَنْصَارِيُّ: یَا أَمِیرَ اَلْمُؤْمِنِینَ، هَذَا غُلاَمِي بِالْأَمْسِ فَأَعْتَقْتُهُ اَلْیَوْمَ . فَقَالَ عَلَیْهِ اَلسَّلاَمُ: نُعْطِیهِ کَمَا نُعْطِیكَ، فَأَعْطَاهُ ثَلاَثَةَ دَنَانِیرَ وَ لَمْ یُفَضِّلْ أَحَداً عَلَی أَحَدٍ. وَ قَدْ تَخَلَّفَ یَوْمَئِذٍ عَنِ اَلْمُبَایَعَةِ لَهُ عَبْدُ اَللهِ بْنُ اَلزُّبَیْرِ، وَ جَمَاعَةٌ مِنْ قُرَیْشٍ، وَ طَلْحَةُ بْنُ عَبْدِ اَللهِ، وَ اَلزُّبَیْرُ بْنُ اَلْعَوَّامِ، وَ عَبْدُ اَللهِ بْنُ عُمَرَ، وَ سَعِیدُ بْنُ اَلْعَاصِ، وَ مَرْوَانُ بْنُ اَلْحَکَمِ، وَ سَعْدُ بْنُ أَبِي وَقَّاصٍ، وَ مُحَمَّدُ بْنُ مَسْلَمَةَ، وَ حَسَّانُ بْنُ ثَابِتٍ، وَ أُسَامَةُ بْنُ زَیْدٍ، وَ غَیْرُهُمْ مِنْ قُرَیْشٍ. فَصَعِدَ عَلَیْهِ اَلسَّلاَمُ اَلْمِنْبَرَ، وَ حَمِدَ اَللَّهَ وَ أَثْنَی عَلَیْهِ وَ صَلَّی عَلَی اَلنَّبِيِّ صَلَّی اَللَّهُ عَلَیْهِ وَ آلِهِ وَ سَلَّمَ، ثُمَّ قَالَ عَلَیْهِ اَلسَّلاَمُ : «أَیُّهَا اَلنَّاسُ، إِنَّکُمْ بَایَعْتُمُونِي عَلَی مَا بُویِعَ عَلَیْهِ غَیْرِي مَنْ کَانَ قَبْلِي، وَ إِنَّمَا اَلْخِیَارُ إِلَی اَلنَّاسِ قَبْلَ أَنْ یُبَایِعُوا فَإِذَا بَایَعُوا فَلاَ خِیَارَ لَهُمْ، وَ إِنَّ عَلَی اَلْإِمَامِ اَلاِسْتِقَامَةَ وَ عَلَی اَلرَّعِیَّةِ اَلْإِطَاعَةَ وَ اَلتَّسْلِیمَ، وَ هَذِهِ بَیْعَةٌ عَامَّةٌ، فَمَنْ رَغِبَ عَنْهُ رَغِبَ عَنْ دِینِ اَلْإِسْلاَمِ وَ اِتَّبَعَ غَیْرَ سَبِیلِ اَلْهُدَی ، وَ لَمْ تَکُنْ بَیْعَتُکُمْ لِي فَلْتَةً وَ لَیْسَ أَمْرِي وَ أَمْرُکُمْ وَاحِداً، أَلاَ وَ إِنِّي أُرِیدُکُمْ لِلَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ وَ أَنْتُمْ تُرِیدُونَنِي لِأَنْفُسِکُمْ، وَ أَیْمُ اَللَّهِ، لَأَنْصَحَنَّ لِلْخُصُومِ، وَ لَأُنْصِفَنَّ لِلْمَظْلُومِ ، وَ قَدْ بَلَغَنِي عَنْ (عَبْدِ اَللَّهِ وَ سَعْدٍ وَ مَرْوَانَ وَ مُحَمَّدٍ وَ حَسَّانَ وَ أُسَامَةَ) أُمُورٌ کَرِهْتُهَا، وَ اَلْحَقُّ بَیْنِي وَ بَیْنَهُمْ». قَالَ: فَجَلَسُوا جَمِیعاً، وَ تَحَدَّثُوا نَجِیّاً، ثُمَّ جَاءَ إِلَیْهِ اَلْوَلِیدُ بْنُ عُقْبَةَ بْنِ أَبِي مُعَیْطٍ وَ قَالَ: یَا أَبَا اَلْحَسَنِ، إِنَّكَ قَدْ وَتَرْتَنَا جَمِیعاً! أَمَّا أَنَا فَقَتَلْتَ أَبِي یَوْمَ بَدْرٍ صَبْراً، وَ خَذَلْتَ أَخِي یَوْمَ اَلدَّارِ. وَ أَمَّا سَعِیدٌ فَقَتَلْتَ أَبَاهُ یَوْمَ بَدْرٍ فِي اَلْحَرْبِ وَ کَانَ ثَوْرَ قُرَیْشٍ. وَ أَمَّا مَرْوَانُ فَسَخَّفْتَ أَبَاهُ عِنْدَ عُثْمَانَ إِذْ ضَمَّهُ إِلَیْهِ . وَ نَحْنُ نُبَایِعُكَ اَلْیَوْمَ عَلَی أَنْ تَضَعَ عَنَّا مَا قَدْ صَنَعْنَا، وَ أَنْ تَقْتُلَ قَتَلَةَ عُثْمَانَ، فَإِنَّا إِنْ خِفْنَاكَ تَرَکْنَاكَ وَ اِلْتَحَقْنَا عَنْكَ إِلَی غَیْرِكَ. فَقَالَ عَلَیْهِ اَلسَّلاَمُ: «أَمَّا وَتْرِي فَالْحَقُّ وَتَرَکُمْ، وَ أَمَّا وَ ضْعِي عَنْکُمْ [مَا أَ صَبْتُمْ فَلَیْسَ عَلَيَّ] إِنَّهُ مَا لِي أَنْ أَضَعَ حَقَّ اَللَّهِ عَنْکُمْ وَ لاَ عَنْ غَیْرِکُمْ، وَ مَا قَتَلَةُ عُثْمَانَ فَلَوْ لَزِمَنِي قَتْلُهُمْ لَقَتَلْتُهُمْ بِالْأَمْسِ، وَ لَکِنْ لَکُمْ عَلَيَّ إِنْ خِفْتُمُونِي أَنْ أُوَمِّنَکُمْ وَ إِنْ خِفْتُکُمْ أَنْ أُسَیِّرَکُمْ... فَمَضَی اَلْوَلِیدُ إِلَی أَصْحَابِهِ وَ أَخْبَرَهُمْ فَتَفَرَّقُوا عَلَی إِظْهَارِ اَلْعَدَاوَةِ [وَ إِشَاعَةِ اَلْخِلاَفِ] ، وَ کَتَبُوا إِلَی مُعَاوِیَةَ بْنِ أَبِي سُفْیَانَ بِالشَّامِ یَسْتَنْهِضُونَهُ فِي طَلَبِ دَمِ عُثْمَانَ، وَ أَوْعَدُوهُ بِالْقِیَامِ مَعَهُ وَ أَنْ یَکُونُوا لَهُ أَعْوَاناً وَ أَنْصَاراً، فَأَجَابَهُمْ إِلَی ذَلِكَ إِلاَّ أَنَّهُ اَلْمَؤْثُورُ عَلَیْهِمْ. (وقعة الجمل ج۱ص۶۵)

علی(ع) فرمود: ای مردم، شما با من بیعت کردید بنا به همان چیزی که با دیگران پیش از من بیعت کردید. مردم قبل از آن که بیعت کنند اختیار دارند اما وقتی بیعت کردند اختیاری بر ایشان نیست. بر امام لازم است که در امور استقامت ورزد و بر مردم لازم است مطیع و فرمانبردار باشند. این بیعت، بیعت عموم مسلمانان است که هر کس از آن روی بر تابد از دین اسلام رو گردانده است و از راهی جز راه هدایت پیروی کرده است. بیعت شما با من فتنه ‌نسنجیده‌ نبود و کار من و شما یکسان نیست، من شما را برای رضای خدا می‌خواهم و شما مرا برای خودتان می‌خواهید. به خدا قسم با دشمنان به خیرخواهی و با مظلومان به انصاف رفتار خواهم کرد. از عبد الله و سعد و مروان و محمّد و حسان و اسامه خبرهای ناخوشایندی به من رسیده است و میان من و ایشان حق داوری خواهد کرد. راوی می‌گوید: آنها گرد هم نشستند و پنهانی صحبت‌هایی کردند سپس ولید بن عقبه بن ابی معیط نزد امیرالمؤمنین(ع) آمد و گفت: ای ابو الحسن، تو به همهٔ ما بدی کرده‌ای: اما من، پدرم را در جنگ بدر گردن زدی و برادرم [یعنی عثمان] را در روز واقعهٔ خانه، خوار و ذلیل کردی. و اما سعید، پدرش را که جنگاور قریش بود در جنگ بدر کشتی و مروان، به پدرش بی حرمتی کردی، وقتی که عثمان او را به خود نزدیك کرده بود. و ما امروز با تو بیعت می‌کنیم بنا به این که از آن چه انجام داده‌ایم درگذری و کشندگان عثمان را به قتل برسانی و اگر از تو در هراس باشیم تو را ترك کرده به دیگری می‌پیوندیم. حضرت در جواب فرمود: اما بدی من به شما سزاوارتان بود و اما این که شما را نسبت به آن چه کرده‌اید واگذارم در اختیار من نیست و من حق ندارم شما و یا دیگران را نسبت به حق خداوند تبرئه کنم. و امّا کشندگان عثمان اگر قتل آنها بر من واجب بود دیروز آنها را می‌کشتم. و اما شما اگر از من می‌ترسید لازم است که به شما امان دهم و اگر من از شما در هراس باشم شما را از این جا می‌رانم. ولید به نزد دوستانش بازگشت و آنها را آگاه ساخت و آنها با قصد اظهار دشمنی و مخالفت خود پراکنده شدند و برای معاویه بن ابی سفیان در شام نامه نوشتند و او را به خونخواهی عثمان تحریك کردند و به او وعده دادند که همراهش قیام کنند و یار و یاور او باشند و او پذیرفت به این شرط که در امر خلافت بر آنها مقدّم باشد.

فَخَرَجَ عَلَيْهِ اَلسَّلاَمُ وَ دَخَلَ اَلْمَسْجِدَ مُرْتَدِياً بِطَاقٍ، مُؤْتَزِراً بِبُرْدٍ قَطَرِيٍّ، مُتَقَلِّداً بِسَيْفِهِ، مُتَنَكِّباً عَلَى قَوْسِهِ، فَصَعِدَ اَلْمِنْبَرَ، وَ صَاحَ بِأَعْلَى صَوْتِهِ: [يَا أَيُّهَا اَلَّذِينَ آمَنُوا] أَطِيعُوا اَللهَ وَ أَطِيعُوا اَلرَّسُولَ وَ أُولِي اَلْأَمْرِ مِنْكُمْ . فَإِنْ تَوَلَّوْا فَإِنَّ اَللهَ لاَ يُحِبُّ اَلْكَافِرِينَ . ثُمَّ قَالَ: يَا مَعْشَرَ اَلْمُهَاجِرِينَ وَ اَلْأَنْصَارِ، أَتَمُنُّونَ عَلَى اَللهِ [وَ رَسُولِهِ] بِإِسْلاَمِكُمْ بَلِ اَللهُ يَمُنُّ عَلَيْكُمْ أَنْ هَدَاكُمْ لِلْإِيمانِ إِنْ كُنْتُمْ صَادِقِينَ . ثُمَّ قَالَ عَلَيْهِ اَلسَّلاَمُ: أَنَا أَبُو اَلْحَسَنِ، (وَ كَانَ لاَ يَقُولُهَا إِلاَّ إِذَا غَضِبَ). ثُمَّ قَالَ: أَلاَ إِنَّ هَذِهِ اَلدُّنْيَا اَلَّتِي أَصْبَحْتُمْ تَتَمَنَّوْنَهَا وَ تَرْغَبُونَ فِيهَا، وَ أَصْبَحَتْ تُغْضِبُكُمْ وَ تُرْضِيكُمْ لَيْسَتْ بِدَارِكُمْ وَ لاَ مَنْزِلِكُمُ اَلَّذِي خُلِقْتُمْ لَهُ، فَلاَ تَغُرَّنَّكُمْ [اَلْحَيَوةُ اَلدُّنْيَا] فَقَدْ حُذِّرْتُمُوهَا فَاسْتَتِمُّوا نِعَمَ اَللَّهِ بِالصَّبْرِ لِأَنْفُسِكُمْ عَلَى طَاعَةِ اَللَّهِ، وَ اَلذُّلِّ لِحُكْمِهِ جَلَّ ثَنَاؤُهُ. (وقعة الجمل ج۱ص۶۸)

امیرمؤمنان(ع) که زمزمهٔ مخالفین در تقسیم بیت‌المال را شنید، از خانه خارج شد، درحالیکه دشداشه پوشیده و عبای قَطَری بر دوش داشت و ذوالفقار را بر کمر بسته و کمانش را عصای خود کرده بود، به مسجد داخل شد و بر منبر رفت و بعد از حمد و ثنای خدا و صلوات بر پیامبر(ص) با بلندترین صدا فریاد زد: ای گروه مهاجرین و انصار! آیا با اسلام آوردنتان بر خدا و رسول خدا منّت می‌گذارید؛ بلکه خدا بر شما منّت می‌گذارد که به ایمان هدایتتان کرد. اگر از صادقان باشید. سپس فرمود: من ابوالحسن هستم -و فقط وقتی به خشم می‌آمد این کلمه را می‌گفت- و بدانید این دنیایی که در آرزوی آن هستید و به آن دل بسته‌اید و من به سبب آن بر شما خشم می‌گیرم و خشنودتان میسازم، خانه و منزلگاه شما نیست که برای آن آفریده شده‌اید، زندگی دنیا شما را نفریبد که از آن بر حذر داشته شده‌اید. پس با صبر بر طاعت الهی و گردن نهادن به حکمتهای خدا در پی کامل کردن نعمتهای خداوند بر خودتان باشید.

قَالَ اَلْمَسْعُودِيُّ: وَ لَمَّا وَرَدَ كِتَابُ مُعَاوِيَةَ إِلَى طَلْحَةَ بْنِ عُبَيْدِ اَللَّهِ وَ اَلزُّبَيْرِ بْنِ اَلْعَوَّامِ، لَمْ يَشُكَّا فِي صِدْقِهِ بِالنَّصِيحَةِ لَهُمَا فَاجْتَمَعَا عَلَى خِلاَفِ أَمِيرِ اَلْمُؤْمِنِينَ عَلِيِّ بْنِ أَبِي طَالِبٍ عَلَيْهِ اَلسَّلاَمُ فَهَمَّا إِلَيْهِ وَ قَالاَ: يَا أَمِيرَ اَلْمُؤْمِنِينَ لَقَدْ عَلِمْنَا مَا نَحْنُ فِيهِ مِنَ اَلْجَفْوَةِ فِي زَمَنِ خِلاَفَةِ عُثْمَانَ [وَ اِخْتِصَاصِهِ عَنَّا بِبَنِي أُمَيَّةَ] دُونَنَا، وَ قَدْ مَنَّ اَللَّهُ تَعَالَى عَلَيْكَ بِالْخِلاَفَةِ مِنْ بَعْدِهِ، فَوَلِّنَا بَعْضَ عُمَّالِكَ. فَقَالَ عَلَيْهِ اَلسَّلاَمُ: اِرْضَيَا بِمَا قَسَمَ اَللَّهُ تَعَالَى لَكُمَا حَتَّى أَرَى رَأْيِي، وَ اِعْلَمَا أَنِّي لاَ أُشْرِكُ فِي أَمَانَتِي إِلاَّ مَنْ أَرْضَى بِدِينِهِ وَ أَمَانَتِهِ مِنْ أَصْحَابِي وَ مَنْ عَرَفْتُ دَخِيلَتَهُ. فَدَاخَلَهُمَا اَلْيَأْسُ. (وقعة الجمل ج۱ص۹۴)

مسعودی می‌گوید: وقتی نامه معاویه به طلحه بن عبید اللّه و زبیر بن عوام رسید در صداقت و خیر خواهی او تردید نکردند و بر مخالفت با امیرالمؤمنین(ع) اتفاق نظر یافتند. به نزد او رفتند و گفتند: ای امیرمؤمنان! می‌دانیم که در زمان خلافت عثمان چه ستمهایی بر ما رفت و او کارها را فقط به بنی امیه اختصاص داده بود و اینك خدای تعالی با خلافت بعد از او بر تو منّت نهاده. تو نیز اختیار برخی از کارهایت را به ما بسپار. امیرمؤمنان(ع) فرمود: به روزی‌ای که خداوند برای شما تقسیم کرده راضی و خشنود باشید تا تصمیم بگیرم و بدانید که من فقط کسانی را از اصحابم و آنانی که باطنشان را می شناسم و از دینداری و امانتداری آنها راضی هستم، در امانت خویش شریك می‌کنم. طلحه و زبیر که چنین شنیدند، مایوس شدند.

كَانَ عَلِيٌّ عَلَيْهِ اَلسَّلاَمُ يَخْصِفُ نَعْلَ رَسُولِ اَللَّهِ صَلَّى اَللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ وَ سَلَّمَ، وَ يَغْسِلُ ثَوْبَهُ إِذَا اِتَّسَخَ. (وقعة الجمل ج۱ص۱۰۱)

کارهای شخصی رسول خدا(ص) را مثل پینه زدن کفش و شستن لباس، معمولاً امیرمؤمنان(ع) انجام می‌داد.

فَكَانَ عَسْكَرُهَا ثَلاَثِينَ أَلْفاً، وَ عَسْكَرُ أَمِيرِ اَلْمُؤْمِنِينَ عَلِيٍّ عَلَيْهِ اَلسَّلاَمُ عِشْرِينَ أَلْفاً. فَلَمَّا اِنْتَهَى بِهِمُ اَلْمَسِيرُ إِلَى اَلْمَوْضِعِ اَلْمَعْرُوفِ بِالْحَوْأَبِ أَحَدِ مَنَازِلِ بَنِي عَبْسٍ، وَجَدُوهُمْ نَازِلِينَ عَلَى مَائَةٍ فَعَوَتْ بِهِمْ كِلاَبُهُمْ. فَقَالَ عَائِشَةُ رَضِيَ اَللَّهُ عَنْهُ: مَا اِسْمُ هَذَا اَلْمَوْضِعِ اَلَّذِي عَوَتْ بِنَا كِلاَبُ أَهْلِهِ؟ فَقَالَ لَهَا قَائِدُ جَمَلِهَا: هَذَا اَلْحَوْأَبُ «اَلْحَوْأَبُ أَحَدُ مَنَازِلِ بَنِي عَبْسٍ» وَ هَذِهِ كِلاَبُهُمْ، فَتَذَكَّرَتْ مَا قَالَ لَهَا رَسُولُ اَللَّهِ صَلَّى اَللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ وَ سَلَّمَ. فَقَالَتْ: رُدُّوا بِي إِلَى حَرَمِ رَسُولِ اَللَّهِ صَلَّى اَللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ وَ سَلَّمَ، لاَ حَاجَةَ لِي فِي هَذَا اَلْمَسِيرِ وَ كَانَ طَلْحَةُ وَ اَلزُّبَيْرُ فِي اَلسَّاقَةِ، فَلَحِقَا بِهَا وَ أَقْسَمَا لَهَا أَنْ لَيْسَ هَذَا بِالْحَوْأَبِ، إِنَّمَا سَائِقُ اَلْجَمَلِ غَلِطَ فِي قَوْلِهِ لَكِ!! وَ شَهِدَ لَهَا خَمْسُونَ رَجُلاً مِمَّنْ مَعَهُمْ!! فَكَانَ هِيَ أَوَّلَ شَهَادَةِ زُورٍ وَقَعَتْ فِي اَلْإِسْلاَمِ. (وقعة الجمل ج۱ص۱۰۸)

سپاه عایشه سی هزار نفر شد، درحالیکه لشکر امیرمؤمنان(ع) بیست هزار نفر بود. وقتی مسیرشان به مکانی که به حوأب معروف بود و یکی از منازل بنی عبس بود رسید، بنی عبس را که در کنار آب حوأب منزل کرده بودند، دیدند و در همین حال سگهای بنی عبس بر آنها پارس کردند. عایشه پرسید: نام این جا چیست که سگهایشان بر ما پارس می‌کنند؟ ساربان شترش گفت: این جا حوأب است و حوأب یکی از منازل بنی عبس است و این‌ها سگهای آنهایند. عایشه ناگهان گفته رسول خدا(ص) را به یاد آورد و گفت: مرا به حرم رسول خدا باز گردانید که نیازی به این سفر ندارم! طلحه و زبیر که در انتهای کاروان بودند خودشان را به او رساندند و قسم خوردند که آن جا حوأب نیست و ساربان به او اشتباه گفته است. سپس پنجاه نفر از همراهان آنها نیز بر این مطلب شهادت دادند و این اولین شهادت دروغی بود که در اسلام واقع شد.

ثُمَّ إِنَّهُ عَلَيْهِ اَلسَّلاَمُ خَرَجَ عَلَى بَغْلَةِ رَسُولِ اَللَّهِ صَلَّى اَللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ وَ سَلَّمَ، وَ نَادَى بِالزُّبَيْرِ بْنِ اَلْعَوَّامِ، فَجَاءَهُ مُكَمَّلاً بِالسِّلاَحِ. فَقَالَتْ عَائِشَةُ رَضِيَ اَللَّهُ عَنْهَ: وَاحُزْنَكَ يَا أَسْمَاءُ! فَقِيلَ لَهَا: إِنَّ عَلِيّاً عَلَيْهِ اَلسَّلاَمُ خَرَجَ حَاسِراً مِنَ اَلسِّلاَحِ، فَطَمْأَنَتْ نَفْسَهَا. فَتَقَارَبَا حَتَّى اِخْتَلَفَتْ أَعْناقُ خَيْلِهِمَا. فَقَالَ أَمِيرُ اَلْمُؤْمِنِينَ عَلَيْهِ اَلسَّلاَمُ لَهُ: يَا أَبَا عَبْدِ اَللَّهِ، إِنَّمَا دَعَوْتُكَ لِأُذَكِّرَكَ حَدِيثاً قَالَ لِي وَ لَكَ رَسُولُ اَللَّهِ صَلَّى اَللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ وَ سَلَّمَ: أَ تَذْكُرُ يَوْماً رَآكَ [أَيْ رَسُولُ اَللَّهِ صَلَّى اَللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ وَ سَلَّمَ] وَ أَنْتَ تُعَنِّقُنِي فِي بَنِي عَوْفٍ، إِذْ قَالَ لَكَ: أَ تُحِبُّ يَا زُبَيْرُ عَلِيّاً؟ فَقُلْتُ: إِي وَ اَللَّهِ إِنِّي لَأُحِبُّهُ، وَ مَا يَمْنَعُنِي يَا رَسُولَ اَللَّهِ عَنْ حُبِّهِ وَ هُوَ أَخِي وَ اِبْنُ خَالِي. فَقَالَ صَلَّى اَللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ وَ سَلَّمَ لَكَ: إِنَّكَ سَتَخْرُجُ عَلَيْهِ وَ أَنْتَ ظَالِمٌ لَهُ! قَالَ: بَلَى، قَدْ كَانَ ذَلِكَ! فَقَالَ عَلَيْهِ اَلسَّلاَمُ: أَنْشُدُكَ اَللَّهَ ثَانِياً، يَوْمَ جَاءَ رَسُولُ اَللَّهِ صَلَّى اَللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ وَ سَلَّمَ مِنْ عِنْدِ بَنِي عَوْفٍ وَ أَنْتَ مَعَهُ آخِذٌ بِيَدِي، فَاسْتَقْبَلْتُهُ وَ سَلَّمْتُ عَلَيْهِ، فَضَحِكَ فِي وَجْهِكَ، وَ ضَحِكْتَ إِلَيْهِ، فَقُلْتَ لَهُ: يَا رَسُولَ اَللَّهِ، لاَ يَدَعُ اِبْنُ أَبِي طَالِبٍ زَهْوَهُ. فَقَالَ صَلَّى اَللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ وَ سَلَّمَ لَكَ: يَا زُبَيْرُ لَيْسَ بِعَلِيٍّ زَهْوٌ، وَ لَتَخْرُجَنَّ عَلَيْهِ وَ تُحَارِبُهُ وَ أَنْتَ ظَالِمٌ لَهُ. قَالَ: اَللَّهُمَّ، نَعَمْ لَقَدْ كَانَ ذَلِكَ، وَ لَكِنِّي نَسِيتُ وَ مَا ذَكَرْتَنِي أَنْسَانِيهِ اَلدَّهْرُ!! وَ لَوْ ذَكَّرْتُهُ لَمَا خَرَجْتُ عَلَيْكَ. فَكَيْفَ أَرْجِعُ وَ قَدِ اِلْتَقَتْ حَلْقَتَا اَلْبِطَانِ، وَ اَللَّهِ إِنَّ هَذَا هُوَ اَلْعَارُ اَلَّذِي لَيْسَ لَهُ مَثِيلٌ. فَقَالَ عَلَيْهِ اَلسَّلاَمُ: يَا زُبَيْرُ اِرْجِعْ، قَبْلَ أَنْ تَجْمَعَ اَلْعَارَ وَ اَلنَّارَ. قَالَ: إِذَنْ، لَأَمْضِيَنَّ وَ أَنَا أَسْتَغْفِرُ اَللَّهَ تَعَالَى قَالَ [اَلْمُصَنِّفُ فِي رِوَايَةٍ أُخْرَى]: فَلَمَّا خَرَجَ أَمِيرُ اَلْمُؤْمِنِينَ عَلَيْهِ اَلسَّلاَمُ لِطَلَبِ اَلزُّبَيْرِ، خَرَجَ حَاسِراً وَ اَلزُّبَيْرُ دَارِعاً مُدَجِّجاً. فَقَالَ لَهُ عَلَيْهِ اَلسَّلاَمُ: يَا أَبَا عَبْدِ اَللَّهِ، لَعَمْرِي لَقَدْ أَعْدَدْتَ سِلاَحاً وَ جُنْداً، فَهَلْ أَعْدَدْتَ لِلَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ بِعُذْرٍ؟ قَالَ: إِنَّ مَرَدَّنَا إِلَى اَللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ يَفْعَلُ مَا يَشَاءُ. فَقَالَ عَلَيْهِ اَلسَّلاَمُ: يَوْمَئِذٍ يُوَفِّيهِمُ اَللهُ دِينَهُمُ اَلْحَقَّ وَ يَعْلَمُونَ أَنَّ اَللهَ هُوَ اَلْحَقُّ اَلْمُبِينُ . فَكَرَّ عَنْهُ رَاجِعاً نَادِماً ، وَ رَجَعَ أَمِيرُ اَلْمُؤْمِنِينَ عَلَيْهِ اَلسَّلاَمُ إِلَى أَصْحَابِهِ فَرِحاً مَسْرُوراً. فَقَالُوا لَهُ: يَا أَمِيرَ اَلْمُؤْمِنِينَ، أَتَبْرُزُ إِلَى اَلزُّبَيْرِ حَاسِراً وَ هُوَ مُسْتَعِدٌّ بِالسِّلاَحِ، أَ لَسْتَ تَعْلَمُ بِشَجَاعَتِهِ؟ قَالَ: بَلَى، وَ لَكِنَّهُ لَيْسَ بِقَاتِلِي، وَ إِنَّمَا يَقْتُلُنِي رَجُلٌ خَامِلُ اَلذِّكْرِ غِيلَةً (وقعة الجمل ج۱ص۱۳۰)

در روز نبرد امیرمؤمنان(ع) سوار بر استر رسول خدا(ص) از لشکر بیرون آمد و زبیر بن عوام را صدا زد. زبیر در حالی که سلاح کامل پوشیده بود نزد او آمد. در این هنگام عایشه فریاد زد: وای بر اندوه تو اسماء. امّا وقتی به او گفتند علی بدون سلاح آمده، آرام گرفت. امیرمؤمنان(ع) به زبیر فرمود: ای ابا عبد الله! تو را فرا خواندم تا سخنی را که رسول خدا به من و تو فرمود به تو یاد آوری کنم. آیا روزی را به یاد داری که رسول خدا تو را دید که در میان بنی عوف بر گردن من می‌زدی و از تو پرسید: آیا علی را دوست داری زبیر؟ و تو گفتی: آری به خدا سوگند او را دوست دارم چه چیزی مرا از دوستی او باز دارد در حالی که او برادر و پسر دایی من است. رسول خدا فرمود: اما تو به زودی ظالمانه علیه او خروج خواهی کرد. زبیر گفت: بله؛ همین طور بود. ولی من فراموش کرده بودم و اینك آن چه را روزگار از یاد من برده بود تو به یادم آوردی. اگر پیشتر به من یادآوری کرده بودی تو خروج نمی‌کردم. اما حالا که حلقه‌های کمربند به هم رسیده‌اند [کنایه از جمع شدن دو سپاه و آغاز جنگ است] چگونه باز گردم؟! به خدا این ننگی است که مانند ندارد. امیرمؤمنان(ع) فرمود: برگردد زبیر! پیش از آن که ننگ و آتش دوزخ برای تو جمع شوند. زبیر گفت: اینك، می‌روم و از خدای تعالی طلب آمرزش می‌کنم. در روایت دیگری آمده است وقتی که امیرمؤمنان(ع) از لشکر بیرون آمد تا زبیر را فرا خواند، بدون سلاح آمد. ولی زبیر در حالی که زرهی بر تن داشت آهسته پیش آمد. امیرمؤمنان(ع) به او گفت: ای ابا عبد الله! سلاح و سپاهی تدارك دیده‌ای؛ آیا برای خدا هم بهانه و عذری فراهم کرده‌ای؟ او گفت: بازگشت ما به سوی خداست و هر چه بخواهد می‌کند. امیرمؤمنان(ع) فرمود: يَوْمَئِذٍ يُوَفِّيهِمُ اَللهُ دِينَهُمُ اَلْحَقَّ وَ يَعْلَمُونَ أَنَّ اَللهَ هُوَ اَلْحَقُّ اَلْمُبِينُ. زبیر با پشیمانی بازگشت و امیرمؤمنان(ع) خوشحال و شادمان نزد اصحابش آمد. آنها پرسیدند: آیا بی سلاح به نبرد زبیر رفتی در حالی که او غرق در سلاح بود مگر شجاعت او را نمی‌دانی؟ فرمود: بلی می‌دانم ولی او قاتل من نیست؛ مرا مردی گمنام غافلگیرانه می‌کشد.

وَ لَمَّا اِنْصَرَفَ اَلزُّبَيْرُ إِلَى وَادِي اَلسِّبَاعِ ، وَ كَانَ بِهِ اَلْأَحْنَفُ بْنُ قَيْسٍ فِي جَمْعٍ مِنْ بَنِي تَمِيمٍ، فَأُخْبِرَ بِهِ فَرَفَعَ صَوْتَهُ، وَ قَالَ: يَا مَعْشَرَ بَنِي تَمِيمٍ هَذَا اَلزُّبَيْرُ بْنُ اَلْعَوَّامِ فَمَا أَصْنَعُ بِهِ؟ أَمَا إِنَّهُ أَحَقُّ بِالْقَتْلِ. قَالُوا: بَلَى وَ اَللَّهِ، فَرَكِبَ فَرَسَهُ فِي أَلْفِ فَارِسٍ، وَ تَبِعَهُ عَمْرُو بْنُ جُرْمُوزٍ، [وَ] كَانَ مَشْهُوراً [بِالْفُرُوسِيَّةِ] وَ اَلشَّجَاعَةِ، فَوَقَفَ لَهُ اَلزُّبَيْرُ وَ قَالَ: مَا شَأْنُكَ؟ قَالَ: جِئْتُ لِأَسْأَلَكَ عَنْ أَمْرِ اَلنَّاسِ. قَالَ: تَرَكْتُهُمْ قِيَاماً فِي اَلرَّكْبِ، يَضْرِبُ بَعْضُهُمْ وَجْهَ بَعْضٍ بِالسَّيْفِ! فَسَارَا مَعاً يَتَحَدَّثَانِ، وَ كُلُّ وَاحِدٍ عَلَى حَذَرٍ مِنْ صَاحِبِهِ حَتَّى دَخَلَ وَقْتُ اَلصَّلاَةِ. فَقَالَ اَلزُّبَيْرُ: يَا هَذَا إِنَّا نُرِيدُ أَنْ نُصَلِّيَ. قَالَ: أَحْسَنْتَ فِيمَا تَقُولُ، إِنَّ اَلصَّلاَةَ كَانَتْ عَلَى اَلْمُؤْمِنِينَ كِتَاباً مَوْقُوتاً، وَ قَدْ أَرَدْتُ أَنْ أَقُولَ لَكَ ذَلِكَ. قَالَ: أَ فَتُؤْمِنُنِي وَ أُومِنُكَ. قَالَ: نَعَمْ. فَحَوَّلاَ عَنْ خَيْلِهِمَا، وَ أَسْبَغَا اَلْوُضُوءَ، وَ قَامَ اَلزُّبَيْرُ لِلصَّلاَةِ فَشَدَّ عَلَيْهِ عَمْرُو بْنُ جُرْمُوزٍ فَقَتَلَهُ، وَ جَزَّ رَأْسَهُ، وَ اِنْتَزَعَ خَاتَمَهُ وَ سَيْفَهُ، وَ حَثَا عَلَيْهِ اَلتُّرَابَ، وَ أَتَى بِهِمْ إِلَى اَلْأَحْنَفِ بْنِ قَيْسٍ. فَقَالَ لَهُ: وَ اَللَّهِ مَا أَدْرِي بِكَ، هَلْ أَسَأْتَ أَمْ أَحْسَنْتَ؟ وَ لَكِنِ اِذْهَبْ بِهِمْ إِلَى أَمِيرِ اَلْمُؤْمِنِينَ عَلَيْهِ اَلسَّلاَمُ، وَ أَخْبِرْهُ بِخَبَرِكَ، فَمَضَى إِلَيْهِ وَ أَخْبَرَهُ. فَقَالَ عَلَيْهِ اَلسَّلاَمُ لَهُ: «أَنْتَ قَتَلْتَهُ؟» قَالَ: نَعَمْ. قَالَ [اَلْمُصَنِّفُ رَحِمَهُ اَللَّهُ]: وَ فِي كَثِيرٍ مِنَ اَلرِّوَايَاتِ أَنَّهُ لَمْ يَأْتِهِ بِالرَّأْسِ: فَقَالَ عَلَيْهِ اَلسَّلاَمُ: «وَ اَللَّهِ مَا كَانَ اِبْنُ صَفِيَّةَ جَبَاناً وَ لاَ لَئِيماً، وَ لَكِنَّ اَلْحَيْنَ وَ مَصَارِعَ اَلسَّوْءِ» . ثُمَّ قَالَ عَلَيْهِ اَلسَّلاَمُ: «نَاوِلْنِي سَيْفَهُ» فَنَاوَلَهُ إِيَّاهُ، فَأَخَذَهُ وَ هَزَّهُ، ثُمَّ قَالَ عَلَيْهِ اَلسَّلاَمُ: «أَمَا إِنِّي سَمِعْتُ رَسُولَ اَللَّهِ صَلَّى اَللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ وَ سَلَّمَ يَقُولُ: بَشِّرْ قَاتِلَ اِبْنِ صَفِيَّةَ بِالنَّارِ». وَ قَالَ فِي حَدِيثٍ آخَرَ: «اَلزُّبَيْرُ وَ قَاتِلُهُ فِي اَلنَّارِ». فَخَرَجَ اِبْنُ جُرْمُوزٍ خَائِباً. (وقعة الجمل ج۱ص۱۳۵)

از آن پس زبیر به سوی وادی السباع بازگشت که احنف بن قیس با گروهی از بنی تمیم در آن جا بودند. احنف خبر آمدن زبیر را به بنی تمیم داد و با صدای بلند گفت: ای بنی تمیم این زبیر بن عوام است با او چه کنم؟ او به کشته شدن سزاوارتر است و مردم گفتند: آری به خدا سوگند. احنف بر اسبش سوار شد و همراه هزار سوار حرکت کرد و عمرو بن جرموز که به شجاعت و دلاوری مشهور بود به دنبال او روان شد. زبیر متوجه شد که عمرو بن جرموز به سوی او می‌آید و از او پرسید: چه کار داری؟ عمرو گفت: آمده‌ام تا از کار این مردم بپرسم. زبیر گفت: آنها را رها کردم در حالی که بر اسبهایشان سوار بودند و با شمشیرهایشان بر صورت یکدیگر می‌کوفتند. زبیر و عمرو مدتی با هم رفتند و گفتگو کردند ولی از یکدیگر احتیاط می‌کردند و دوری می‌جستند تا این که وقت نماز فرا رسید. زبیر گفت: ای مرد من می‌خواهم نماز بخوانم. او جواب داد: چه خوب گفتی. نماز بر همه مؤمنان در ساعتی معین واجب شده است؛ من هم قصد داشتم همین را بگویم. زبیر گفت: آیا به من امان می‌دهی تا به تو امان دهم؟ ابن جرموز گفت: آری. سپس از اسبهایشان پیاده شدند و وضو ساختند و زبیر به نماز ایستاد اما عمرو بن جرموز بر او حمله برد و او را کشت و سرش را جدا کرد و انگشتر و شمشیرش را بردا شت و بر روی جنازه‌اش خاك ریخت و آنها را نزد احنف بن قیس برد. احنف به او گفت: به خدا نمی‌دانم که کار خوبی کردی یا کار بد؟ ولی این‌ها را نزد امیرمؤمنان(ع) ببر و او را از کارت آگاه کن. ابن جرموز نزد امیرمؤمنان(ع) رفت و به او خبر داد و در روایات بسیاری نقل شده که سر بریده زبیر را نبرد. حضرت فرمود: تو او را کشتی؟ گفت: آری. فرمود: به خدا قسم پسر صفیه ترسو و فرومایه نبود. ولی این بلایی سخت و مرگی بد برای او بود . سپس فرمود، شمشیرش را به من بده. ابن جرموز شمشیر را به وی داد. امیرمؤمنان(ع) آن را گرفت و تکان داد و فرمود: از رسول خدا(ص) شنیدم که می‌فرمود: کشنده پسر صفیه را به آتش دوزخ بشارت ده و در روایت دیگر فرمود: زبیر و کشنده او را در آتش دوزخند. ابن جرموز ناامیدانه از نزد آن حضرت بیرون آمد.

قَالَ اَلْمَسْعُودِيُّ : وَ ذَكَرَهُ اِبْنُ أَبِي اَلْحَدِيدِ: إِنَّ أَصْحَابَ اَلْجَمَلِ حَمَلُوا عَلَى مَيْمَنَةِ عَسْكَرِ أَمِيرِ اَلْمُؤْمِنِينَ عَلَيْهِ اَلسَّلاَمُ حَتَّى كَشَفُوهَا عَلَى اَلْمَيْسَرَةِ، فَأَتَى بَعْضُ وُلْدِ عَقِيلٍ إِلَى أَمِيرِ اَلْمُؤْمِنِينَ عَلَيْهِ اَلسَّلاَمُ فَوَجَدَهُ [يَخْصِفُ نَعْلاً] ، فَقَالَ لَهُ: يَا أَمِيرَ اَلْمُؤْمِنِينَ! فَقَالَ عَلَيْهِ اَلسَّلاَمُ: «اُسْكُتْ يَا اِبْنَ أَخِي، إِنَّ لِعَمِّكَ يَوْماً لاَ يَعْدُوهُ ، وَ اَللهِ لاَ يُبَالِي عَمُّكَ [وَقَعَ عَلَى اَلْمَوْتِ أَمِ اَلْمَوْتُ وَقَعَ عَلَيْهِ] ، قَالَ: جُعِلْتُ فِدَاكَ، إِنَّ اَلْقَوْمَ قَدْ بَلَغَتْ مِنَ اَلْقَوْمِ مُرَادَهَا مِنْ مَيْمَنَتِكَ حَتَّى كَشَفَتْهَا عَلَى اَلْمَيْسَرَةِ بِحَيْثُ لَمْ تُرَ، [وَ أَنْتَ جَالِسٌ تَخْصِفُ نَعْلاً] . فَقَالَ عَلَيْهِ اَلسَّلاَمُ: اُسْكُتْ يَا اِبْنَ أَخِي، إِنَّ لِعَمِّكَ يَوْماً لاَ يَتَعَدَّاهُ، وَ اَللَّهِ لاَ يُبَالِي عَمُّكَ أَ وَقَعَ عَلَى اَلْمَوْتِ أَوِ اَلْمَوْتُ وَقَعَ عَلَيْهِ. ثُمَّ إِنَّهُ عَلَيْهِ اَلسَّلاَمُ بَعَثَ إِلَى صَاحِبِ اَلرَّايَةِ، وَ هُوَ وَلَدُهُ مُحَمَّدُ بْنُ اَلْحَنَفِيَّةِ ، يَأْمُرُهُ أَنْ يَحْمِلَ عَلَى اَلْقَوْمِ. (وقعة الجمل ج۱ص۱۴۰)

مسعودی می‌گوید اصحاب جمل بر جناح راست لشکر امیرمؤمنان(ع) تاختند و آنها را تا جناح چپ لشکر شکست دادند. در این هنگام یکی از پسران عقیل نزد امیرمؤمنان(ع) شتافت و او را دید که کفشش را پینه میزند! گفت: ای امیرمؤمنان! فدایت شوم! مهاجمان در جناح راست لشکرت به هدفشان رسیدند تا جایی که آنها را تا جناح چپ عقب راندند به طوری که چیزی از میمنه لشکر دیده نمی‌شود و تو نشسته‌ای و کفش پینه می‌کنی؟! امیرمؤمنان(ع) فرمود: ای برادرزاده خاموش باش! مرگ عمویت روز خاصی است که از آن تعدّی نمی‌کند. به خدا عمویت باکی ندارد که مرگ بر او واقع شود یا او به کام مرگ بیافتد. سپس به دنبال علمدار سپاه که پسرش محمّد بن حنفیه بود فرستاد و به او فرمان داد که بر اصحاب جمل حمله کند.

قَالَ اَلْمَسْعُودِيُّ : ثُمَّ إِنَّ أَمِيرَ اَلْمُؤْمِنِينَ عَلَيْهِ اَلسَّلاَمُ بَعَثَ عَبْدَ اَللَّهِ بْنَ اَلْعَبَّاسِ إِلَى عَائِشَةَ يَأْمُرُهَا بِالذَّهَابِ إِلَى اَلْمَدِينَةِ اَلْمُنَوَّرَةِ، فَدَخَلَ عَلَيْهَا بِغَيْرِ إِذْنِهَا، فَاجْتَذَبَ وِسَادَةً وَ جَلَسَ عَلَيْهَا. فَقَالَتْ لَهُ: يَا اِبْنَ عَبَّاسٍ، لَقَدْ أَخْطَأْتَ اَلسُّنَّةَ اَلْمَأْمُورَ بِهَا بِدُخُولِكَ عَلَيْنَا بِغَيْرِ إِذْنٍ مِنَّا، وَ جُلُوسِكَ عَلَى رَحْلِنَا بِغَيْرِ إِذْنِنَا ! فَقَالَ: نَعَمْ، لَوْ كُنْتُ فِي اَلْبَيْتِ اَلَّذِي تَرَكَكِ فِيهِ رَسُولُ اَللَّهِ صَلَّى اَللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ وَ سَلَّمَ لَمَا دَخَلْتُ عَلَيْكِ إِلاَّ بِإِذْنِكِ، وَ لاَ جَلَسْتُ عَلَى رَحْلِكِ إِلاَّ بِأَمْرِكِ، بَعَثَنِي أَمِيرُ اَلْمُؤْمِنِينَ عَلَيْهِ اَلسَّلاَمُ إِلَيْكِ يَأْمُرُكِ بِسُرْعَةِ اَلْأَوْبَةِ، وَ اَلتَّأَهُّبِ لِلذَّهَابِ إِلَى اَلْمَدِينَةِ. قَالَتْ: أَبَيْتَ عَمَّا قُلْتَ، وَ خَالَفْتَ أَمْرَ مَنْ وَصَفْتَ ، فَمَضَى إِلَيْهِ وَ أَخْبَرَهُ بِامْتِنَاعِهَا، [فَبَعَثَهُ عَلَيْهِ اَلسَّلاَمُ إِلَيْهَا ثَانِيَةً] ، وَ قَالَ: إِنَّ أَمِيرَ اَلْمُؤْمِنِينَ يَعْزِمُ عَلَيْكِ أَنْ تَرْجِعِي فَأَنْعَمَتْ بِالْإِجَابَةِ لِلْأَمْرِ فَجَهَّزَهَا عَلَيْهِ اَلسَّلاَمُ، وَ أَتَاهَا فِي اَلْيَوْمِ اَلثَّانِي، وَ مَعَهُ بَنُوهُ اَلْحَسَنُ وَ اَلْحُسَيْنُ وَ أَوْلاَدُهُ جَمِيعاً وَ إِخْوَتُهُ وَ بَنُو هَاشِمٍ ، فَدَخَلُوا عَلَيْهَا فَلَمَّا [أَبْصَرَتْهُ صَاحَتْ مَعَ مَنْ عِنْدَهَا مِنَ اَلنِّسْوَةِ] فِي وَجْهِهِ عَلَيْهِ اَلسَّلاَمُ، يَا قَاتِلَ اَلْأَحِبَّةِ! فَقَالَ عَلَيْهِ اَلسَّلاَمُ: «لَوْ كُنْتُ قَاتِلَ اَلْأَحِبَّةِ لَقَتَلْتُ مَنْ فِي هَذَا اَلْبَيْتِ». وَ هُوَ يُشِيرُ إِلَى أَحَدِ تِلْكَ اَلْبُيُوتِ، قَدْ اِخْتَلَى فِيهِ مَرْوَانُ بْنُ اَلْحَكَمِ، وَ عَبْدُ اَللَّهِ بْنُ اَلزُّبَيْرِ، وَ عَبْدُ اَللَّهِ بْنُ عَامِرٍ، [وَ جَمَاعَةٌ مِنْ بَنِي أُمَيَّةَ] ، فَضَرَبَ كُلُّ مَنْ كَانَ مَعَهُ عَلَى قَائِمِ سَيْفِهِ، لَمَّا عَلِمُوا مِنْهُ عَلَيْهِ اَلسَّلاَمُ، مَخَافَةً مِنْ خُرُوجِهِمْ عَلَيْهِمْ فَيَغْتَالُونَهُمْ. فَقَالَتْ عَائِشَةُ [بَعْدَ كَلاَمٍ بَيْنَهُمَا] : قَدْ صَارَ مَا صَارَ، فَأُحِبُّ اَلآنَ أَنْ أُقِيمَ مَعَكَ لَعَلِّي أَسِيرُ لِقِتَالِ عَدُوِّكَ. فَقَالَ: «بَلْ اِرْجِعِي إِلَى اَلْبَيْتِ اَلَّذِي تَرَكَكِ فِيهِ رَسُولُ اَللَّهِ صَلَّى اَللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ وَ سَلَّمَ. فَسَأَلَتْهُ أَنْ يُؤَمِّنَ اِبْنَ أُخْتِهَا عَبْدَ اَللَّهِ بْنَ اَلزُّبَيْرِ، فَأَمَّنَهُ. وَ تَكَلَّمَ اَلْحَسَنُ وَ اَلْحُسَيْنُ عَلَيْهِمَا اَلسَّلاَمُ فِي مَرْوَانَ، فَأَمَّنَهُ. فَقَالَتْ: وَ اَللَّهِ، اِنِّي قَدْ اِزْدَدْتُ يَا اِبْنَ أَبِي طَالِبٍ كَرَباً، وَ وَدِدْتُ أَنِّي لَمْ أُخْرَجْ هَذَا اَلْمَخْرَجَ، وَ لَقَدْ عَلِمْتُ بِمَا قَدْ أَصَابَنِي فِيهِ. وَ قَالَ لَهُ مَرْوَانُ بْنُ اَلْحَكَمِ: يَا أَمِيرَ اَلْمُؤْمِنِينَ، إِنِّي أُحِبُّ أَنْ أُبَايِعَكَ، وَ أَكُونَ فِي خِدْمَتِكَ! فَقَالَ عَلَيْهِ اَلسَّلاَمُ: «أَ وَ لَمْ تُبَايِعْنِي، بَعْدَ أَنْ قُتِلَ عُثْمَانُ، ثُمَّ نَكَثْتَ، فَلاَ حَاجَةَ لِي [فِي] بَيْعَتِكَ، إِنَّهَا كَفٌّ يَهُودِيَّةٌ. لَوْ بَايَعَنِي بِيَدِهِ لَغَدَرَ بِإِسْتِهِ، أَمَا إِنَّ لَهُ إِمْرَةً كَلَعْقَةِ اَلْكَلْبِ أَنْفَهُ، وَ هُوَ اِبْنُ اَلْأَكْبُشِ اَلْأَرْبَعَةِ، وَ سَتَلْقَى اَلْأُمَّةُ مِنْهُ، وَ مِنْ وُلْدِهِ يَوْماً أَحْمَرَ».

قَالَ اَلْمَسْعُودِيُّ: وَ لَمَّا تَوَجَّهَتْ عَائِشَةُ رَضِيَ اَللَّهُ عَنْهَا إِلَى اَلْمَدِينَةِ، بَعَثَ أَمِيرُ اَلْمُؤْمِنِينَ عَلَيْهِ اَلسَّلاَمُ مَعَهَا أَخَاهَا عَبْدَ اَلرَّحْمَنِ بْنَ أَبِي بَكْرٍ، وَ ثَلاَثِينَ رَجُلاً، وَ عِشْرِينَ اِمْرَأَةً مِنْ ذَوَاتِ اَلدِّينِ مِنْ آلِ عَبْدِ قَيْسٍ وَ هَمْدَانَ، وَ لَزِمَ عَلَيْهِمْ بِخِدْمَتِهَا، فَلَمَّا وَصَلَتِ اَلْمَدِينَةَ، قِيلَ لَهَا: كَيْفَ رَأَيْتِ مَسِيرَكِ وَ مَا صَنَعَ مَعَكِ عَلِيٌّ عَلَيْهِ اَلسَّلاَمُ؟ قَالَتْ: وَ اَللَّهِ، لَقَدْ كُنْتُ بِخَيْرٍ، وَ لَقَدْ أَجَادَ اِبْنُ أَبِي طَالِبٍ وَ أَكْثَرَ بِالْعَطَاءِ، [وَ لَكِنَّهُ بَعَثَ مَعِي رِجَالاً أَنْكَرْتُهُمْ]، فَعَرَّفَهَا اَلنِّسْوَةُ أَمْرَهُنَّ، فَسَجَدَتْ وَ قَالَتْ: مَا اِزْدَدْتَ وَ اَللَّهِ يَابْنَ أَبِي طَالِبٍ إِلاَّ كَرَماً، وَ وَدِدْتُ أَنِّي لَمْ أَخْرُجْ، وَ إِنْ أَصَابَتْنِي كَيْتَ وَ كَيْتَ مِنْ أُمُورٍ ذَكَرْتَهَا. (وقعة الجمل ج۱ص۱۴۶)

مسعودی می‌گوید: امیرمؤمنان(ع) عبد الله بن عباس را نزد عایشه فرستاد که به او امر کند تا به مدینه منوره برود. عبد الله بن عباس بدون اجازه گرفتن بر عایشه وارد شد و بالشی را پیش کشید و بر آن نشست. عایشه به او گفت: ابن عباس در سنتی که به آن مأمور شده‌ای اشتباه کردی که بدون اجازه بر ما وارد شدی و بدون اذن بر فراش ما نشستی. ابن عباس در جواب گفت: البته اگر تو در خانه‌ای بودی که رسول خدا(ص) در آن تو را ترک کرد هرگز بدون اجازه بر تو وارد نمی‌شدم و بدون امر تو بر فرشت نمی‌نشستم. اما امیرمؤمنان(ع) مرا فرستاده و فرمان داده به تو بگویم در بازگشت به مدینه شتاب کنی و برای رفتن مهیّا شوی. عایشه گفت: از سخن تو امتناع می‌کنم و با دستور کسی که توصیفش کردی مخالفت می‌کنم. ابن عباس نزد امیرمؤمنان(ع) رفت و به او خبر داد که عایشه از فرمان وی سر باز می‌زند امیرمؤمنان(ع) بار دیگر او را نزد عایشه فرستاد و این بار گفت: تصمیم امیرالمؤمنین درباره تو این است که باز گردی. این بار عایشه به فرمان امام گردن نهاد. امیرمؤمنان(ع) قافله او را تدارک کرد و روز دوّم همراه پسرانش حسن و حسین و همه اولاد و برادرانش و بنی هاشم نزد او آمد و بر او وارد شد وقتی چشم عایشه بر او افتاد با سایر زنانی که همراهش بودند فریادی کشید و گفت: ای کشندهٔ دوستان! امیرمؤمنان(ع) در جواب فرمود: اگر من کشنده دوستان بودم هر که را در این خانه است می‌کشتم. و به یکی از اتاقها اشاره کرد که مروان بن حکم و عبد الله بن زبیر و عبد الله بن عامر و گروهی از بنی امیه در آن مخفی شده بودند! کسانی که همراه امام(ع) بودند با شنیدن این سخن او دست به قبضه شمشیر بردند. پس از سخنانی که میان آنها رد و بدل شد عایشه گفت: آن چه شد، گذشت ولی الان دوست دارم با تو باشم شاید در جنگ با دشمنانت حاضر شوم. امیرمؤمنان(ع) فرمود: نه بلکه به همان خانه‌ای برگرد که رسول خدا در آن تو را ترک کرد. سپس عایشه از او خواست به خواهر زاده‌اش عبد الله بن زبیر امان دهد و امیرمؤمنان(ع) پذیرفت. حسن و حسین(ع) نیز درباره مروان صحبت کردند و امام به او هم امان داد. پس از آن عایشه گفت: به خدا ای پسر ابی طالب غم و اندوه من زیاد گشته و دوست داشتم این چنین خروج نمی‌کردم و تو می‌دانی در این کار چه بلاهایی به من رسید. سپس مروان بن حکم گفت: ای امیرمؤمنان دوست دارم با تو بیعت کنم و در خدمت تو باشم. امام در جواب او فرمود: مگر پس از کشته شدن عثمان با من بیعت نکردی و سپس آن را شکستی؟! نیازی به بیعت تو ندارم که این دست، دست یهودی است. اگر با دستش با من بیعت کند با پایش پیمان شکنی می‌کند. او پادشاهی کوتاه مدتی خواهد داشت مانند سگی که بینی‌اش را می‌لیسد و پدر چهار فرمانروا ست که مسلمانان از او و فرزندانش روزگار خونینی را خواهند دید. به گفته مسعودی وقتی عایشه به سوی مدینه روان شد امیرمؤمنان(ع) برادر او عبد الرحمن بن ابی بکر را با سی مرد و بیست زن با ایمان از بنی عبد قیس و همدان، همراه او فرستاد و آنها را به خدمت او مأمور کرد وقتی عایشه به مدینه رسید از او پرسیدند: سفر را چگونه دیدی و علی(ع) با تو چه کرد؟ او پاسخ داد: به خدا قسم به خیر گذشت و پسر ابوطالب بخششها نمود و عطاهای فراوان داد ولی او همراه من مردانی را فرستاد که این کار را دوست نداشتم. زنانی که همراه او آمده بودند با شنیدن این سخن عایشه خود را معرفی کردند و او وقتی از این امر آگاه شد به سجده افتاد و گفت: به خدا ای پسر ابوطالب بر کرامت و بزرگواریت افزودی.

هَذِهِ قُرَيْشٌ، جَدَعْتُ أَنْفِي، وَ شَفَيْتُ نَفْسِي؛ لَقَدْ تَقَدَّمْتُ إِلَيْكُمْ أُحَذِّرُكُمْ عَضَّ اَلسُّيُوفِ، فَكُنْتُمْ أَحْدَاثاً لاَ عِلْمَ لَكُمْ بِمَا تَرَوْنَ، [فَنَاشَدْتُكُمُ اَلْعَهْدَ وَ اَلْمِيثَاقَ، فَتَمَادَيْتُمْ فِي اَلْغَيِّ وَ اَلطُّغْيَانِ، وَ أَبَيْتُمْ إِلاَّ اَلْقِتَالَ، فَنَاهَضْتُكُمْ بِالْجِهَادِ]. وَ لَكِنَّهُ اَلْحَيْنُ وَ سُوءُ اَلْمَصْرَعِ، فَأَعُوذُ بِاللَّهِ مِنْ سُوءِ اَلْمَصْرَعِ». فَمَرَّ عَلَيْهِ اَلسَّلاَمُ [بِمَعْبَدِ بْنِ اَلْمِقْدَادِ]، فَقَالَ عَلَيْهِ اَلسَّلاَمُ: «رَحِمَ اَللَّهُ أَبَا هَذَا، أَمَا إِنَّهُ لَوْ كَانَ حَيّاً لَكَانَ رَأْيُهُ أَحْسَنَ مِنْ رَأْيِ هَذَا». فَقَالَ عَمَّارُ بْنُ يَاسِرٍ: اَلْحَمْدُ لِلَّهِ اَلَّذِي [رَفَعَكَ] يَا أَمِيرَ اَلْمُؤْمِنِينَ، وَ جَعَلَ خَدَّهُ اَلْأَسْفَلَ، إِنَّا وَ اَللَّهِ يَا أَمِيرَ اَلْمُؤْمِنِينَ، [مَا نُبَالِي مَنْ عَنَدَ عَنِ اَلْحَقِّ مِنْ وَلَدٍ وَ وَالِدٍ. فَقَالَ أَمِيرُ اَلْمُؤْمِنِينَ]: «رَحِمَكَ اَللَّهُ وَ جَزَاكَ عَنِ اَلْحَقِّ خَيْراً». ثُمَّ إِنَّهُ عَلَيْهِ اَلسَّلاَمُ مَرَّ بِعَبْدِ اَللَّهِ بْنِ رَبِيعَةَ بْنِ دَرَّاجٍ، فَقَالَ عَلَيْهِ اَلسَّلاَمُ: «هَذَا اَلْبَائِسُ مَا كَانَ أَخْرَجَهُ؟ أَ دِينٌ أَخْرَجَهُ أَمْ نَصْرٌ لِعُثْمَانَ؟! وَ اَللَّهِ مَا كَانَ رَأْيُ عُثْمَانَ فِيهِ وَ لاَ فِي [أَبِيهِ] لَحَسَنَ». ثُمَّ إِنَّهُ عَلَيْهِ اَلسَّلاَمُ مَرَّ بِمَعْبَدِ بْنِ زُهَيْرِ بْنِ أَبِي أُمَيَّةَ، فَقَالَ عَلَيْهِ اَلسَّلاَمُ: «لَوْ كَانَتِ اَلْفِتْنَةُ بِرَأْسِ اَلثُّرَيَّا لَتَنَاوَلَهَا هَذَا اَلْغُلاَمُ، وَ اَللَّهِ مَا كَانَ فِيهَا بِذِي نَحِيزَةٍ، وَ لَقَدْ أَخْبَرَنِي مَنْ أَدْرَكَهُ إِنَّهُ لَيُوَلْوِلُ فَرَقاً مِنَ اَلسَّيْفِ». ثُمَّ مَرَّ عَلَيْهِ اَلسَّلاَمُ بِمَسْلَمَةَ بْنِ قَرَظَةَ، فَقَالَ عَلَيْهِ اَلسَّلاَمُ: «اَلْبِرُّ أَخْرَجَ هَذَا! وَ اَللَّهِ لَقَدْ كَلَّمَنِي أَنْ أُكَلِّمَ لَهُ عُثْمَانَ فِي شَيْءٍ كَانَ يَدَّعِيهِ قِبَلَهُ بِمَكَّةَ، [فَأَعْطَاهُ إِيَّاهُ]، ثُمَّ قَالَ [لِي] لَوْ لاَ أَنْتَ مَا أَعْطَيْتُهُ [إِيَّاهُ]، إِنَّ هَذَا [مَا عَلِمْتُ] بِئْسَ أَخُو اَلْعَشِيرَةِ، ثُمَّ جَاءَ اَلْمَشُومُ لِلْحَيْنِ، [نَاصِراً يُطَالِبُ دَمَ عُثْمَانَ]». ثُمَّ مَرَّ عَلَيْهِ اَلسَّلاَمُ بِعَبْدِ اَللَّهِ بْنِ حُمَيْدِ بْنِ زُهَيْرٍ، فَقَالَ عَلَيْهِ اَلسَّلاَمُ: «إِنَّ هَذَا أَيْضاً مِمَّنْ أَوْضَعَ فِي قِتَالِنَا، [ثُمَّ إِنَّهُ يَزْعُمُ أَنَّهُ يَطْلُبُ رِضَاءَ اَللَّهِ بِذَلِكَ]، وَ لَقَدْ كَتَبَ إِلَيَّ كِتَاباً يُؤْذِي عُثْمَانَ فِيهِ، فَأَعْطَاهُ شَيْئاً فَرَضِيَ عَنْهُ». ثُمَّ مَرَّ عَلَيْهِ اَلسَّلاَمُ بِعَبْدِ اَللَّهِ بْنِ حَكِيمِ بْنِ حِزَامٍ، فَقَالَ عَلَيْهِ اَلسَّلاَمُ: «إِنَّ هَذَا قَدْ خَالَفَ أَبَاهُ فِي اَلْخُرُوجِ، وَ أَبُوهُ حَيْثُ لَمْ يَنْصُرْنَا وَ قَدْ أَحْسَنَ فِي بَيْعَتِهِ لَنَا، وَ إِنْ كَانَ قَدْ كُفَّ وَ جَلَسَ حَيْثُ شَكَّ فِي اَلْقِتَالِ، وَ مَا أَلُومُ اَلْيَوْمَ مَنْ كُفَّ عَنَّا وَ عَنْ غَيْرِنَا، وَ لَكِنَّ [اَللَّوْمَ عَلَى] اَلَّذِي قَاتَلَنَا». ثُمَّ مَرَّ عَلَيْهِ اَلسَّلاَمُ بِعَبْدِ اَللَّهِ بْنِ اَلْمُغِيرَةِ بْنِ اَلْأَخْنَسِ بْنِ [شَرِيقٍ]، فَقَالَ عَلَيْهِ اَلسَّلاَمُ: «وَ أَمَّا هَذَا [فَقُتِلَ أَبُوهُ] يَوْمَ قُتِلَ عُثْمَانُ [فِي اَلدَّارِ] خَرَجَ مُغْضَباً لِقَتْلِ أَبِيهِ، وَ هُوَ غُلاَمٌ حَدَثٌ [حِينَ قَتَلَهُ]». ثُمَّ مَرَّ عَلَيْهِ اَلسَّلاَمُ [بِعَبْدِ اَللَّهِ بْنِ عُثْمَانَ] بْنِ اَلْأَخْنَسِ بْنِ شَرِيقٍ، فَقَالَ عَلَيْهِ اَلسَّلاَمُ: «وَ أَمَّا هَذَا فَكَأَنِّي أَنْظُرُ إِلَيْهِ، وَ قَدْ أَخَذَ اَلْقَوْمَ اَلسُّيُوفُ هَارِباً يَغْدُو مِنَ اَلصَّفِّ، [فَنَهْنَهْتُ] عَنْهُ فَلَمْ يَسْمَعْ مَنْ [نَهْنَهْتُ]، حَتَّى قُتِلَ، وَ كَانَ هَذَا مِمَّا خَفِيَ عَلَى فِتْيَانِ قُرَيْشٍ، أَغْمَارٌ لاَ عِلْمَ لَهُمْ بِالْحَرْبِ، خُدِعُوا [وَ أُسْتُزِلُّوا]، فَلَمَّا وَقَفُوا [وَقَعُوا] فَقُتِلُوا». ثُمَّ مَرَّ عَلَيْهِ اَلسَّلاَمُ [بِكَعْبِ بْنِ سُورٍ]، فَقَالَ عَلَيْهِ اَلسَّلاَمُ: «وَ أَمَّا هَذَا اَلَّذِي خَرَجَ عَلَيْنَا، وَ فِي عُنُقِهِ اَلْمُصْحَفُ، يَزْعُمُ أَنَّهُ نَاصِرٌ [أُمِّهِ]، يَدْعُو اَلنَّاسَ إِلَى مَا فِيهِ وَ هُوَ لاَ يَعْلَمُ بِمَا فِيهِ، ثُمَّ اِسْتَفْتَحَ [وَ خَابَ كُلُّ] جَبَّارٍ عَنِيدٍ، أَمَا إِنَّهُ دَعَا اَللَّهَ أَنْ يَقْتُلَنِي فَقَتَلَهُ اَللَّهُ تَعَالَى». أَجْلِسُوا [كَعْبَ بْنَ سُورٍ] فَأُجْلِسَ، فَقَالَ لَهُ عَلَيْهِ اَلسَّلاَمُ: «يَا كَعْبُ، قَدْ وَجَدْتُ مَا وَعَدَنِي رَبِّي حَقّاً، فَهَلْ وَجَدْتَ مَا وَعَدَكَ رَبُّكَ حَقّاً؟». ثُمَّ قَالَ عَلَيْهِ اَلسَّلاَمُ: «أَ ضْجِعُوهُ». ثُمَّ مَرَّ عَلَيْهِ اَلسَّلاَمُ بِطَلْحَةَ بْنِ عُبَيْدِ اَللَّهِ، فَقَالَ عَلَيْهِ اَلسَّلاَمُ: «وَ أَمَّا هَذَا فَهُوَ اَلنَّاكِثُ لِبَيْعَتِي، وَ اَلْمُنْشِئُ اَلْفِتْنَةَ فِي اَلْأُمَّةِ، وَ اَلْمُجْلِبُ عَلَيَّ، وَ اَلدَّاعِي إِلَى قَتْلِي وَ قَتْلِ عِتْرَتِي». أَجْلِسُوا [طَلْحَةَ بْنَ عُبَيْدِ اَللَّهِ] فَأُجْلِسَ، ثُمَّ قَالَ عَلَيْهِ اَلسَّلاَمُ لَهُ: «يَا طَلْحَةُ، قَدْ وَجَدْتُ مَا وَعَدَنِي رَبِّي حَقّاً، فَهَلْ وَجَدْتَ مَا وَعَدَكَ رَبُّكَ حَقّاً؟!» ثُمَّ قَالَ عَلَيْهِ اَلسَّلاَمُ: «أَضْجِعُوهُ»، فَأُضْجِعَ. وَ سَارَ عَلَيْهِ اَلسَّلاَمُ، فَقَالَ لَهُ بَعْضُ أَصْحَابِهِ: يَا أَمِيرَ اَلْمُؤْمِنِينَ، رَأَيْتُكَ تُكَلِّمُ كَعْباً وَ طَلْحَةَ بَعْدَ أَنْ قُتِلاَ، فَهَلْ يَفْقَهَانِ مَا قُلْتَ لَهُمَا؟! فَقَالَ عَلَيْهِ اَلسَّلاَمُ: «[أَمَ] وَ اَللَّهِ، إِنَّهُمَا لَقَدْ سَمِعَا كَلاَمِي، كَمَا سَمِعَ أَهْلُ اَلْقَلِيبِ كَلاَمَ رَسُولِ اَللَّهِ صَلَّى اَللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ وَ سَلَّمَ يَوْمَ بَدْرٍ. (وقعة الجمل ج۱ص۱۵۳)

پس از جنگ جمل، امیرمؤمنان(ع) در میان کشتگان قدم میزد. بر جنازه سعد بن مقداد گذشت و فرمود: خدا پدر این را رحمت کند اگر او زنده بود نظرش بهتر از رأی این بود. عمار بن یاسر اظهار داشت: سپاس خدا را که مقام تو را بالا برد ای امیرمؤمنان-و صورتش را پایین آورد و گفت-به خدا قسم از کسی که حق را انکار کند پروایی نداریم چه پسر با شد چه پدر. و امیرمؤمنان(ع) به او فرمود: خدا رحمتت کند و پاداش نیکویی از حق بدهد. سپس بر جنازه عبد الله بن ربیعه بن دراج عبور کرد و فرمود: این بیچاره را چه چیزی به خروج وا داشت؟ آیا دینش او را برانگیخت یا یاری عثمان؟ به خدا که نظر عثمان درباره او و پدرش خوب نبود. پس از آن به جنازه معبد بن زهیر بن ابی امیه رسید و فرمود: اگر این فتنه بر سر کهکشانها بود، این جوان خودش را به آن می‌رسانید. به خدا قسم در این فتنه یک انسان پاک سرشت نبود. کسی که او را دیده بود به من خبر داد که او از ترس شمشیر همانند زنان زاری می‌کرد. بعد از او بر مسلمه بن قرظه گذشت و فرمود: این مرد را نیکی و احسان من به خروج وا داشت! به خدا قسم با من صحبت کرد تا درباره زمینی در مکّه که از پیش ادعای آن را داشت با عثمان صحبت کنم. و عثمان پس از صحبت من، زمین را به او داد. بعد از آن او می‌گفت: اگر تو نبودی عثمان آن را به من نمی‌داد. آن طور که من می‌دانم او مرد بدی از خاندانش بود و حالا این مرد شوم به بهانه مطالبه خون عثمان به کام مرگ آمد. سپس به جنازه عبد الله بن حمید بن زهیر عبور کرد و فرمود: این مرد نیز در جنگ با ما شتاب می‌کرد و می‌پنداشت که با این کار خشنودی خدا را می‌جوید. او قبلا نامه‌ای به من نوشت که در آن عثمان مورد مذمت و بدگویی قرار گرفته بود. اما چون عثمان چیزی به او بخشید از او خشنود شد. پس از او بر جنازه عبد الله بن حکیم بن حزام گذشت و فرمود: او نیز در خروج بر من با پدرش مخالفت کرد. پدرش گر چه ما را یاری نداد ولی در بیعتش با ما به نیکی رفتار کرد اگر چه چون در جنگ [با اصحاب جمل] شک و تردید داشت از یاری ما دست کشید و در خانه نشست. ولی امروز آنان را که از یاری ما و کمک به دیگران دست کشیدند سرزنش نمی‌کنم بلکه سرزنش از آن کسانی است که با ما جنگیدند. و بعد به جنازه عبد الله بن مغیره بن اخنس بن شریق رسید و فرمود: امّا این، پدرش در روزی که عثمان در خانه‌اش به قتل رسید کشته شد و او خشمگین از کشته شدن پدرش بیرون آمد و وقتی کشته شد نوجوانی کم سن و سال بود. سپس به جنازه عبد الله بن عثمان بن اخنس بن شریق عبور کرد و فرمود: امّا این، گویا می‌بینم که مردم شمشیرها را برگرفته فرار می‌کردند و از میان صفها می‌گریختند. من او را صدا کرده باز داشتم اما او نشنید که چه کسی را صدا می‌زنم تا این که کشته شد و این چیزی بود که بر دو نوجوان قریشی پنهان ماند نوجوانان ناکار آزموده‌ای که آگاهی از جنگ نداشتند فریب خوردند و چون در معرکه جنگ واقع شدند گرفتار آمدند و کشته شدند. پس از آن به کعب بن سور گذشت و فرمود: و اما این که علیه ما خروج کرد و قرآنی بر گردن آویخته و می‌پنداشت یاور مادرش است مردم را به آن چه در قرآن است فرا می‌خواند و خودش نمی‌دانست در آن چیست. او به درگاه خدا دعا کرد که خدا مرا بکشد امّا خداوند خودش را هلاک ساخت. سپس فرمود: کعب بن سور را بنشانید. و وقتی او را نشاندند فرمود: کعب! من آن چه را خداوند به من وعده داده بود حق یافتم آیا تو نیز وعده‌های پروردگارت را حق دیدی؟! سپس فرمود: بخوابانیدش. پس از آن به جنازه طلحه عبور کرد و فرمود: این مرد همان است که بیعتم را شکست و این فتنه را در امت برانگیخت و علیه من تحریک می‌کرد و به قتل من و خانواده‌ام فرا می‌خواند. سپس فرمود: طلحه را بنشانید. او را نشاندند. فرمود: طلحه! من وعده‌های پروردگارم را حق یافتم آیا تو نیز وعده‌های پروردگارت را حق دیدی؟ سپس فرمود: او را بخوابانید. و او را خواباندند. پس از آن امیرمؤمنان(ع) از آن جا دور شد. یکی از اصحاب به او گفت: ای امیرمؤمنان دیدم که با طلحه و کعب که کشته شده بودند سخن می‌گفتی؛ آیا آنان سخنان تو را می‌فهمند؟ امام(ع) فرمود: آری؛ به خدا آنان سخنانم را فهمیدند همان طور که اهل چاه در روز بدر سخن رسول خدا(ص) را فهمیدند.

قَالَ اَلْمَسْعُودِيُّ: وَ لَمَّا أَنْ مَنَّ اَللَّهُ تَعَالَى عَلَيْهِ بِمَا هُوَ أَهْلُهُ مِنَ اَلظَّفَرِ عَلَى أَصْحَابِ اَلْجَمَلِ، دَخَلَ عَلَيْهِ بِجَمَاعَةٍ مِنْ أَصْحَابِهِ إِلَى بَيْتِ مَالِ اَلْمُسْلِمِينَ بِالْبَصْرَةِ، فَنَظَرَ إِلَى مَا فِيهِ مِنَ اَلْعَيْنِ وَ اَلْوَرِقِ، فَأَدَامَ اَلنَّظَرَ إِلَيْهِ، فَجَعَلَ يَقُولُ: «يَا صَفْرَاءُ وَ يَا بَيْضَاءُ، غُرِّي غَيْرِي». ثُمَّ قَالَ عَلَيْهِ اَلسَّلاَمُ: «اِقْسِمُوهُ بَيْنَ أَصْحَابِي، خَمْسَمِائَةٍ خَمْسَمِائَةٍ»، فَقَسَّمُوهُ فَأَصَابَ كُلَّ رَجُلٍ مِنْهُمْ خَمْسَمِائَةٍ، فَلَمْ يَزِدْ دِرْهَماً وَ لاَ نَقَصَ دِرْهَماً! فَكَانَ عَدَدُ أَصْحَابِهِ اِثْنَيْ عَشَرَ أَلْفاً، وَ قَبَضَ عَلَيْهِ اَلسَّلاَمُ عَلَى مَا أَصَابَهُ فِي مُعَسْكَرِهِمْ، فَبَاعَهُ وَ قَسَمَهُ أَيْضاً عَلَيْهِمْ، وَ لَمْ يَزِدْ لِنَفْسِهِ وَ لاَ لِأَوْلاَدِهِ وَ أَهْلِ بَيْتِهِ عَنْ أَصْحَابِهِ بِشَيْءٍ أَبَداً. ثُمَّ أَتَاهُ رَجُلٌ مِنْ أَصْحَابِهِ لَمْ يَكُنْ حَاضِرَ اَلْقِسْمَةِ، فَقَالَ: يَا أَمِيرَ اَلْمُؤْمِنِينَ، إِنِّي لَمْ آخُذْ شَيْئاً لِعَدَمِ حُضُورِي عِنْدَ اَلْقِسْمَةِ، فَالسَّبَبُ اَلْمُوجِبُ لِغِيَابِي عَنْهَا هُوَ كَيْتَ وَ كَيْتَ، فَأَعْطَاهُ مَا أَصَابَهُ مِنَ اَلْقِسْمَةِ. (وقعة الجمل ج۱ص۱۵۸)

مسعودی می‌گوید: وقتی خدای تعالی بر علی(ع) منّت نهاد و پیروزی بر اصحاب جمل را که شایسته‌اش بود نصیب او کرد، امیرمؤمنان(ع) با گروهی از اصحاب به بیت المال مسلمین در بصره داخل شد و به سکه‌های طلا و نقره‌ای که در آن بود نگریست مدتی به آنها نگاه می‌کرد و می‌گفت: ای زردها و ای سفیدها، دیگری را بفریبید!

سپس فرمود: این اموال را میان اصحاب من پانصد تا پانصد تا تقسیم کنید. اموال را تقسیم کردند و به هر مرد پانصد درهم رسید و یک درهم کم یا زیاد نیامد و شمار اصحاب امام(ع) دوازده هزار بود. سپس امیرمؤمنان(ع) آن چه در لشگرگاه آنها به دست آورده بود فروخت و میان اصحاب تقسیم کرد و هرگز برای خود و فرزندان و اهل بیتش چیزی زیادتر از اصحابش بر نگرفت. پس از تقسیم غنایم یکی از اصحاب امام که در هنگام تقسیم حضور نداشت آمد و گفت: ای امیرمؤمنان! هنگام تقسیم غنایم حاضر نبودم و چیزی نگرفته‌ام و علت حاضر نبودنم چنین و چنان است. امیرمؤمنان(ع) همان مقدار که نصیب او می‌شد به او بخشید.

"الفصول المهمة فی أُصولِ الأئمّة" از تألیفات شیخ حُرّ عامِلی (متوفای ۱۱۰۴ق) صاحب وسائل‌الشیعة است که در قرن یازدهم هجری به زبان عربی تألیف شده است. مؤلف، اصول کلی برگرفته از روایات را که هر مسلمانی باید بداند و آن‌ها را باور داشته و به آن‌ها عمل کند، گرد آورده است. این کتاب در پنج باب شامل موضوعات اصول دین، اصول فقه، فروع فقه، طب و نوادر کلیات تدوین شده است. اکثر روایات کتاب، از کتب اربعه یا از دیگر آثار صاحبان کتب اربعه، اخذ شده است. حر عاملی، عالمی اخباری و معتقد به صحت تمام احادیث کتب اربعه بوده است.

شیخ حر هنگامی که چهل ساله بود، در سال ۱۰۷۳ق برای زیارت عتبات عالیات از جبل عامل به عراق رفت و از آن جا برای زیارت امام رضا(ع) عازم مشهد گشت. او چون مشهد را جای مناسبی برای زندگی یافت، در آنجا ماندگار شد. شیخ حُر عاملی در مشهد مجلس درس پررونقی داشت و شاگردان بسیاری تربیت کرد و عاقبت در همانجا درگذشت و در صحن رضوی مدفون شد.

شیخ حر عاملی تألیفات متعددی از خود برجای گذاشت. مهم‌ترین اثر او، کتاب "وسائل الشیعه" است که از زمان نگارش تاکنون، همواره مورد توجه و عنایت فقها و مجتهدان شیعه قرار گرفته. این کتاب شامل احادیث منابع روایی شیعه مانند کتب اربعه و دیگر منابع حدیثی در مباحث فقهی است. صاحب وسائل در این اثر ۳۶ هزار روایت را با سند آن در موضوعات متعدد فقهی تحت عنوان یک باب آورده است. این اثر به دلیل اهمیت و جایگاه آن دارای شروح، معاجم، تلخیص و ترجمه‌هایی است.