قَالَ: وَ مِنْ كَلاَمٍ لَهُ عَلَيْهِ اَلسَّلاَمُ: فِي مَعْنَى اَلْخَوَارِجِ لَمَّا سَمِعَ قَوْلَهُمْ: لاَ حُكْمَ إِلاَّ لِلَّهِ فَقَالَ: كَلِمَةُ حَقٍّ يُرَادُ بِهَا بَاطِلٌ، نَعَمْ لاَ حُكْمَ إِلاَّ لِلَّهِ وَ لَكِنْ هَؤُلاَءِ يَقُولُونَ: لاَ إِمْرَةَ، وَ إِنَّهُ لاَ بُدَّ لِلنَّاسِ مِنْ أَمِيرٍ بَرٍّ أَوْ فَاجِرٍ، يَعْمَلُ فِي إِمْرَتِهِ اَلْمُؤْمِنُ وَ يَسْتَمْتِعُ فِيهَا اَلْكَافِرُ وَ يُبْلِغُ اَللَّهُ فِيهَا اَلْأَجَلَ وَ يَجْمَعُ بِهِ اَلْفَيْءَ، وَ يُقَاتِلُوا بِهِ اَلْعَدُوَّ، وَ تَأْمَنُ بِهِ اَلسُّبُلُ، وَ يُؤْخَذُ بِهِ لِلضَّعِيفِ مِنَ اَلْقَوِيِّ، حَتَّى يَسْتَرِيحَ بَرٌّ، أَوْ يُسْتَرَاحَ مِنْ فَاجِرٍ. (اثبات الهداة ج۱ص۱۶۰)
امیرمؤمنان(ع) زمانی که شنید خوارج میگویند: حکم فقط از آن خداست، فرمود: حرف درستی است ولی برداشت آنها از آن، غلط است. آری، حکم فقط از آنِ خداست، اما اینها میگویند: هیچ حکومتی نباید باشد! در حالی که مردم به حاکم نیاز دارند، خواه نیکوکار باشد، خواه بدکار. مؤمن در سایهٔ حکومت زندگی میکند و کافر نیز از حکومت بهره میبرد و خداوند بوسیلهٔ حکومت اموری را به انجام میرساند. توسط حکومت است که اموالی برای امور عامّالمنفعه گردآوری میشود، توسط حکومت است که از سرزمین در برابر دشمن دفاع میشود و راهها امن میگردد و بهوسیله حکومت است که حقِ ضعیف از قوی گرفته میشود، تا آدمهای خوب آرامش پیدا کنند و شر آدمهای بد دفع شود.
عَنِ اَلْمُثَنَّى عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ مُسْلِمٍ قَالَ: سَأَلْتُ اَلصَّادِقَ جَعْفَرَ بْنَ مُحَمَّدٍ عَلَيْهِ اَلسَّلاَمُ عَنْ خَاتَمِ اَلْحُسَيْنِ بْنِ عَلِيٍّ عَلَيْهِ اَلسَّلاَمُ إِلَى مَنْ صَارَ وَ ذَكَرْتُ لَهُ: أَنِّي سَمِعْتُ أَنَّهُ أُخِذَ مِنْ إِصْبَعِهِ فِيمَا أُخِذَ فَقَالَ عَلَيْهِ اَلسَّلاَمُ: لَيْسَ كَمَا قَالُوا، إِنَّ اَلْحُسَيْنَ عَلَيْهِ اَلسَّلاَمُ أَوْصَى إِلَى اِبْنِهِ عَلِيِّ بْنِ اَلْحُسَيْنِ عَلَيْهِ اَلسَّلاَمُ، وَ جَعَلَ خَاتَمَهُ فِي إِصْبَعِهِ وَ فَوَّضَ إِلَيْهِ أَمْرَهُ، كَمَا فَعَلَهُ رَسُولُ اَللَّهِ صَلَّى اَللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ وَ سَلَّمَ بِأَمِيرِ اَلْمُؤْمِنِينَ عَلَيْهِ اَلسَّلاَمُ، وَ فَعَلَهُ أَمِيرُ اَلْمُؤْمِنِينَ بِالْحَسَنِ، وَ فَعَلَهُ اَلْحَسَنُ بِالْحُسَيْنِ عَلَيْهِمَا اَلسَّلاَمُ؛ ثُمَّ صَارَ ذَلِكَ اَلْخَاتَمُ إِلَى أَبِي عَلَيْهِ اَلسَّلاَمُ، وَ مِنْهُ صَارَ إِلَيَّ فَهُوَ عِنْدِي وَ إِنِّي لَأَلْبَسُهُ كُلَّ جُمُعَةٍ وَ أُصَلِّي فِيهِ [اَلْحَدِيثَ]. (اثبات الهداة ج۲ص۱۰۲)
راوی گوید: از امام صادق(ع) دربارهٔ انگشتر امام حسین(ع) پرسیدم که به چه کسی رسیده؟ و به ایشان گفتم: شنیدهام که همراه دیگر وسایل در کربلا سرقت شده! فرمود: نه؛ امام حسین(ع) آن را به فرزندش، امام سجاد(ع) وصیت کرد و انگشتر را در انگشت او کرد و امر خود را به او سپرد. همانگونه که رسول خدا(ص) با امیرالمؤمنین(ع) چنین کرد، و امیرالمؤمنین(ع) نیز با امام حسن(ع)، و او با امام حسین(ع). سپس آن انگشتر به پدرم رسید و از او به من منتقل شد و اکنون نزد من است. و من هر جمعه آن را به دست میکنم و با آن نماز میخوانم.
عَنِ اَلْحَسَنِ بْنِ اَلْجَهْمِ قَالَ: قُلْتُ لِلرِّضَا عَلَيْهِ اَلسَّلاَمُ: إِنَّ أَمِيرَ اَلْمُؤْمِنِينَ عَلَيْهِ اَلسَّلاَمُ قَدْ عَرَفَ قَاتِلَهُ، وَ اَللَّيْلَةَ اَلَّتِي يُقْتَلُ فِيهَا، وَ اَلْمَوْضِعَ اَلَّذِي يُقْتَلُ فِيهِ، وَ قَوْلُهُ لَمَّا سَمِعَ صِيَاحَ اَلْإِوَزِّ فِي اَلدَّارِ: صَوَائِحُ تَتْبَعُهَا نَوَائِحُ، وَ قَوْلُ أُمِّ كُلْثُومٍ: لَوْ صَلَّيْتَ اَللَّيْلَةَ دَاخِلَ اَلدَّارِ، وَ أَمَرْتَ غَيْرَكَ أَنْ يُصَلِّيَ بِالنَّاسِ، فَأَبَى عَلَيْهَا وَ كَثُرَ دُخُولُهُ وَ خُرُوجُهُ تِلْكَ اَللَّيْلَةَ بِلاَ سِلاَحٍ، وَ قَدْ عَرَفَ أَنَّ اِبْنَ مُلْجَمٍ قَاتِلُهُ بِالسَّيْفِ، كَانَ هَذَا مِمَّا لَمْ يَجُزْ تَعَرُّضُهُ؟ فَقَالَ: ذَلِكَ كَانَ، وَ لَكِنَّهُ خُيِّرَ فِي تِلْكَ اَللَّيْلَةِ لِتَمْضِيَ مَقَادِيرُ اَللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ. (اثبات الهداة ج۳ص۴۳۰)
راوی گوید: به امام رضا(ع) عرض کردم به نظر میرسد که امیرمؤمنان(ع) قاتل خود را میشناخت و شبی را که در آن کشته میشد و محلی را که در آن کشته میشد یعنی ضربت میخورد، میدانست! خودش در آن شب چون شیون مرغابیان را در خانه شنید، فرمود: شیونکنانند که نوحهگران به دنبال آنهایند. و ام کلثوم عرض کرد: کاش امشب در خانه نماز میخواندید و دستور میدادید دیگری در مسجد به جای شما برای مردم نماز بخواند. اما او نپذیرفت و در آن شب بیا سلحه، بسیار در بیرون منزل رفتوآمد میکرد، درحالیکه میدانست ابنملجم با شمشیر او را میکشد. چطور چنین کاری جایز است؟! بهتر نبود که به تقدیر تن نمیداد؟! امام(ع) فرمود: همهٔ اینها درست است؛ ولی خودش اختیار کرد که در آن شب تقدیرات خدا جاری شود.
عَنْ عَلِيِّ بْنِ أَسْبَاطٍ، عَنْ سَلاَّمِ بْنِ عَبْدِ اَللَّهِ اَلْهَاشِمِيِّ قَالَ مُحَمَّدُ بْنُ عَلِيٍّ: وَ قَدْ سَمِعْتُهُ مِنْهُ عَنْ أَبِي عَبْدِ اَللَّهِ عَلَيْهِ اَلسَّلاَمُ قَالَ: بَعَثَ طَلْحَةُ وَ اَلزُّبَيْرُ رَجُلاً مِنْ عَبْدِ اَلْقَيْسِ يُقَالُ لَهُ خِدَاشٌ إِلَى أَمِيرِ اَلْمُؤْمِنِينَ عَلَيْهِ اَلسَّلاَمُ فَقَالَ لَهُ: إِنَّا نَبْعَثُكَ إِلَى رَجُلٍ طَالَمَا كُنَّا نَعْرِفُهُ وَ أَهْلَ بَيْتِهِ بِالسِّحْرِ وَ اَلْكِهَانَةِ إِلَى أَنْ قَالَ: فَلاَ تَأْكُلْ لَهُ طَعَاماً، وَ لاَ تَشْرَبْ لَهُ شَرَاباً، وَ لاَ تَمَسَّ لَهُ غُسْلاً وَ لاَ دُهْناً، وَ لاَ تَخْلُ مَعَهُ، وَ اِحْذَرْ هَذَا كُلَّهُ مِنْهُ، فَإِذَا رَأَيْتَهُ فَاقْرَأْ آيَةَ اَلسُّخْرَةِ، وَ تَعَوَّذْ بِاللَّهِ مِنْ كَيْدِهِ، وَ ذَكَرَ اَلرِّسَالَةَ إِلَى أَنْ قَالَ: فَلَمَّا أَنْ أَتَى خِدَاشٌ أَمِيرَ اَلْمُؤْمِنِينَ عَلَيْهِ اَلسَّلاَمُ صَنَعَ مَا أَمَرَاهُ بِهِ، فَلَمَّا نَظَرَ إِلَيْهِ عَلِيٌّ عَلَيْهِ اَلسَّلاَمُ وَ هُوَ يُنَاجِي نَفْسَهُ ضَحِكَ وَ قَالَ: هَاهُنَا يَا أَخَا عَبْدِ قَيْسٍ، وَ أَشَارَ لَهُ إِلَى مَوْضِعٍ قَرِيبٍ مِنْهُ، فَقَالَ: مَا أَوْسَعَ اَلْمَكَانَ أُرِيدُ أَنْ أُوَدِّيَ إِلَيْكَ رِسَالَةً، فَقَالَ: بَلْ تَطْعَمُ وَ تَشْرَبُ وَ تَحُلُّ ثِيَابَكَ وَ تَدَّهِنُ، ثُمَّ تُؤَدِّي رِسَالَتَكَ قُمْ يَا قَنْبَرُ فَأَنْزِلْهُ، قَالَ: مَا بِي إِلَى شَيْءٍ مِمَّا ذَكَرْتَ حَاجَةٌ، قَالَ: فَأَخْلُو بِكَ قَالَ: كُلُّ سِرٍّ لِي عَلاَنِيَةٌ، قَالَ: فَأَنْشُدُكَ بِاللَّهِ اَلَّذِي هُوَ أَقْرَبُ إِلَيْكَ مِنْ نَفْسِكَ اَلْحَائِلِ بَيْنَكَ وَ بَيْنَ قَلْبِكَ اَلَّذِي يَعْلَمُ خَائِنَةَ اَلْأَعْيُنِ وَ مَا تُخْفِي اَلصُّدُورُ، أَ تَقَدَّمَ إِلَيْكَ اَلزُّبَيْرُ بِمَا عَرَضْتُ عَلَيْكَ؟ قَالَ: اَللَّهُمَّ نَعَمْ، فَقَالَ: لَوْ كَتَمْتَ بَعْدَ مَا سَأَلْتُكَ مَا اِرْتَدَّ إِلَيْكَ طَرْفُكَ، فَأَنْشُدُكَ اَللَّهَ هَلْ عَلَّمَكَ كَلاَماً تَقُولُهُ إِذَا لَقِيتَنِي؟ قَالَ: اَللَّهُمَّ نَعَمْ، قَالَ عَلِيٌّ عَلَيْهِ اَلسَّلاَمُ آيَةَ اَلسُّخْرَةِ؟ قَالَ: نَعَمْ، قَالَ: فَاقْرَأْهَا، وَ جَعَلَ عَلِيٌّ عَلَيْهِ اَلسَّلاَمُ يُكَرِّرُهَا عَلَيْهِ، وَ يُرَدِّدُهَا عَلَيْهِ وَ يَفْتَحُ عَلَيْهِ إِذَا أَخْطَأَ، حَتَّى إِذَا قَرَأَهَا سَبْعِينَ مَرَّةً، قَالَ اَلرَّجُلُ: مَا يَرَى أَمِيرُ اَلْمُؤْمِنِينَ أَمْرَهُ بِتَرَدُّدِهَا سَبْعِينَ مَرَّةً، قَالَ لَهُ: أَ تَجِدُ قَلْبَكَ اِطْمَأَنَّ؟ قَالَ: إِي وَ اَلَّذِي نَفْسِي بِيَدِهِ، قَالَ: فَمَا قَالاَ لَكَ؟ فَأَخْبَرَهُ، فَقَالَ: قُلْ لَهُمَا وَ ذَكَرَ جَوَابَ اَلرِّسَالَةِ إِلَى أَنْ قَالَ: اَللَّهُمَّ اِقْعَصِ اَلزُّبَيْرَ بِشَرِّ قِتْلَةٍ، وَ اِسْفِكْ دَمَهُ عَلَى ضَلاَلَةٍ وَ عَرِّفِ اَلطَّلْحَةَ اَلْمَذَلَّةَ، وَ اِذْخَرْ لَهُمَا فِي اَلْآخِرَةِ شَرًّا مِنْ ذَلِكَ إِنْ كَانَا ظَلَمَانِي وَ اِفْتَرَيَا عَلَيَّ وَ كَتَمَا شَهَادَتَهُمَا، وَ عَصَيَاكَ وَ عَصَيَا رَسُولَكَ فِيَّ، قُلْ: آمِينَ، قَالَ خِدَاشٌ: آمِينَ إِلَى أَنْ قَالَ: أَبْرَأُ إِلَى اَللَّهِ مِنْهُمَا، قَالَ عَلِيٌّ عَلَيْهِ اَلسَّلاَمُ: اِرْجِعْ إِلَيْهِمَا وَ أَعْلِمْهُمَا مَا قُلْتُ قَالَ: لاَ وَ اَللَّهِ حَتَّى تَسْأَلَ اَللَّهَ أَنْ يَرُدَّنِي إِلَيْكَ عَاجِلاً، وَ أَنْ يُوَفِّقَنِي لِرِضَاهُ فِيكَ، فَفَعَلَ فَلَمْ يَلْبَثْ أَنِ اِنْصَرَفَ، وَ قُتِلَ مَعَهُ يَوْمَ اَلْجَمَلِ. (اثبات الهداة ج۳ص۴۳۱)
امام صادق(ع) فرمود: طلحه و زبیر مردی از قبیلهٔ عبدالقیس به نام خِداش را نزد امیرمؤمنان(ع) فرستادند و به او گفتند: ما تو را نزد مردی میفرستیم که او و خاندانش را از دیرباز به سحر و کهانت میشناسیم. پس هرگز از غذای او نخور؛ از نوشیدنی او ننوش؛ از آب او برای غسل استفاده نکن؛ روغن او را به خود نزن؛ با او خلوت مکن؛ و از مکر و حیله او بر حذر باش. و زمانی که او را دیدی، آیه سُخره (آیه ۵۴ سوره اعراف) را بخوان و از مکر او به خدا پناه ببر. زمانی که خداش نزد امیرمؤمنان(ع) رسید، همانطور که به او سفارش کرده بودند، عمل کرد. هنگامیکه علی(ع) او را دید که زیر لب مدام چیزی زمزمه میکند، خندید و فرمود: ای برادر عبدالقیس! اینجا بیا. و به او اشاره کرد که در نزدیکیاش بنشیند. خداش نپذیرفت و گفت: همینجا خوب است! من آمدهام تا پیامی را به تو برسانم. امیرمؤمنان(ع) فرمود: ابتدا غذا بخور، آب بنوش، لباسهایت را عوض کن، و روغن بزن، سپس پیام خود را برسان! و به قنبر اشاره کرد که او را مهمان کند. اما خداش گفت: من به هیچیک از این چیزها نیازی ندارم. امام(ع) فرمود: آیا میخواهی با من خلوت کنی؟ خداش گفت: هر سرّی که دارم، آشکار است. امیرمؤمنان(ع) فرمود: تو را به خدا سوگند میدهم، به آن خدایی که از خودت به تو نزدیکتر است، خدایی که میان تو و قلبت حائل می شود، خدایی که خیانت چشمها و آنچه را که در سینهها پنهان است، میداند. آیا زبیر به تو سفارش کرده که از غذای من نخوری، نزد من ننشینی؟ خداش گفت: آری. امام(ع) فرمود: اگر حقیقت را پنهان میکردی، مجازاتت میکردم! حال بگو، به تو گفته که هنگام دیدن من، چه بگویی؟ خداش گفت: آری. امام(ع) فرمود: آیه سُخره است؟ خداش گفت: آری. امام(ع) به او فرمود: بخوان! و خود امام(ع) نیز آن را تکرار میکرد و اگر خداش اشتباه میخواند، اصلاح میفرمود. تا اینکه خداش هفتاد بار آن آیه را خواند. خداش گفت: ای امیرالمؤمنین! چرا مرا وادار کردی که این آیه را هفتاد بار تکرار کنم؟ امام(ع) فرمود: خداش! چیزی در قلبت احساس نمیکنی؟ خداش گفت: به خدا قسم در قلبم آرامش فراوانی احساس میکنم. سپس امام(ع) از او پرسید: حالا بگو که آنها به تو چه گفتهاند. خداش همه چیز را بازگو کرد. پس امام(ع) فرمود: به آنها بگو .... و پاسخ پیام را برای او بیان کرد. سپس امام(ع) دعا کرد: خدایا! زبیر را به بدترین شکل هلاک کن، خونش را بر گمراهی بریز، طَلحه را به ذلّت گرفتار کن، و برای آنها در آخرت عذابی بدتر از این قرار ده، اگر بر من ظلم کردهاند، به من افترا بستهاند، شهادت خود را پنهان کردهاند، و در مورد من نافرمانی تو و پیامبرت را مرتکب شدهاند. بگو: آمین! خداش گفت: آمین! سپس خداش گفت: من از این دو (طلحه و زبیر) بیزاری میجویم. امیرمؤمنان(ع) فرمود: اکنون نزد آنها برگرد و آنچه را که گفتم، به آنها برسان. خداش گفت: نه، قسم به خدا! تا زمانی که از خدا بخواهی مرا به سوی تو بازگرداند و مرا در راه رضای تو موفق گرداند. امام(ع) برای او دعا کرد، و خداش نزد طلحه و زبیر بازگشت. اما مدتی بعد، در نبرد جمل همراه امیرمؤمنان(ع) بود و شهید شد.
(گوییم: آیهٔ سُخره این آیه است: إِنَّ رَبَّكُمُ اللَّهُ الَّذِي خَلَقَ السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضَ فِي سِتَّةِ أَيَّامٍ ثُمَّ اسْتَوَى عَلَى الْعَرْشِ يُغْشِي اللَّيْلَ النَّهَارَ يَطْلُبُهُ حَثِيثًا وَالشَّمْسَ وَالْقَمَرَ وَالنُّجُومَ مُسَخَّرَاتٍ بِأَمْرِهِ أَلَا لَهُ الْخَلْقُ وَالْأَمْرُ تَبَارَكَ اللَّهُ رَبُّ الْعَالَمِينَ. و چه زیبا از این روایت، استاد ما مرحوم علامهٔ حسنزادهٔ آملی نتیجه میگرفت که به تعداد هفتاد بار خواندن این آیه، موجب نفی خواطر، رفع وساوس، آرامش خیال، صفای قلب، اطمینان نفس، افزایش ایمان، و حصول یقین است. مرحوم مجلسی نیز در شرح این حدیث، به این نکته متفطن گشته و تذکر داده است. شیخ بهایی و حاجی سبزواری و محقّق کَرَکی دو آیهٔ بعد را نیز جزء آیهٔ سخره میدانند که درست نمینماید.)
عَنْ عَلِيِّ بْنِ مُحَمَّدٍ عَنْ بَعْضِ أَصْحَابِنَا ذَكَرَ اِسْمَهُ، قَالَ: حَدَّثَنَا مُحَمَّدُ بْنُ إِبْرَاهِيمَ، قَالَ أَخْبَرَنَا مُوسَى بْنُ مُحَمَّدِ بْنِ إِسْمَاعِيلَ اَلْعَلَوِيُّ، قَالَ: حَدَّثَنِي جَعْفَرُ بْنُ زَيْدِ بْنِ مُوسَى عَنْ أَبِيهِ عَنْ آبَائِهِ عَنِ اَلنَّبِيِّ صَلَّى اَللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ وَ سَلَّمَ فِي حَدِيثٍ: أَنَّ اِمْرَأَةً يُقَالُ لَهَا أُمُّ أَسْلَمَ سَأَلَتْهُ عَنْ وَصِيِّهِ، فَضَرَبَ بِيَدِهِ إِلَى حَصَاةٍ مِنَ اَلْأَرْضِ فَفَرَكَهَا بِإِصْبَعِهِ فَجَعَلَهَا شِبْهَ اَلدَّقِيقِ، ثُمَّ عَجَنَهَا ثُمَّ طَبَعَهَا بِخَاتَمِهِ، ثُمَّ قَالَ: مَنْ فَعَلَ مِثْلَ فِعْلِي هَذَا فَهُوَ وَصِيِّي فِي حَيَاتِي وَ بَعْدَ مَمَاتِي قَالَتْ: فَخَرَجْتُ مِنْ عِنْدِهِ، فَأَتَيْتُ أَمِيرَ اَلْمُؤْمِنِينَ عَلَيْهِ اَلسَّلاَمُ فَقُلْتُ: بِأَبِي أَنْتَ وَ أُمِّي، أَنْتَ وَصِيُّ رَسُولِ اَللَّهِ صَلَّى اَللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ وَ سَلَّمَ؟ قَالَ: نَعَمْ يَا أُمَّ أَسْلَمَ ثُمَّ ضَرَبَ بِيَدِهِ إِلَى حَصَاةٍ فَفَرَكَهَا فَجَعَلَهَا كَهَيْئَةِ اَلدَّقِيقِ، ثُمَّ عَجَنَهَا وَ خَتَمَهَا بِخَاتَمِهِ، ثُمَّ قَالَ: يَا أُمَّ أُسْلَمَ مَنْ فَعَلَ فِعْلِي هَذَا فَهُوَ وَ صِيِّي، فَأَتَيْتُ اَلْحَسَنَ عَلَيْهِ اَلسَّلاَمُ وَ هُوَ غُلاَمٌ، فَقُلْتُ: يَا سَيِّدِي أَنْتَ وَصِيُّ أَبِيكَ؟ قَالَ: نَعَمْ يَا أُمَّ أَسْلَمَ وَ ضَرَبَ بِيَدِهِ وَ أَخَذَ حَصَاةً فَفَعَلَ بِهَا كَفِعْلِهِمَا، فَخَرَجْتُ مِنْ عِنْدِهِ فَأَتَيْتُ اَلْحُسَيْنَ عَلَيْهِ اَلسَّلاَمُ وَ أَنَا مُسْتَصْغِرَةٌ سِنَّهُ، فَقُلْتُ لَهُ: بِأَبِي أَنْتَ وَ أُمِّي أَنْتَ وَصِيُّ أَخِيكَ؟ فَقَالَ: نَعَمْ يَا أُمَّ أَسْلَمَ اِئْتِينِي بِحَصَاةٍ ثُمَّ فَعَلَ كَفِعْلِهِمْ، فَعَمَرَتْ أُمُّ أَسْلَمَ حَتَّى لَحِقَتْ بِعَلِيِّ بْنِ اَلْحُسَيْنِ عَلَيْهِ اَلسَّلاَمُ فَسَأَلَتْهُ أَنْتَ وَصِيُّ أَبِيكَ؟ فَقَالَ: نَعَمْ ثُمَّ فَعَلَ كَفِعْلِهِمْ صَلَوَاتُ اَللَّهِ عَلَيْهِمْ أَجْمَعِينَ. (اثبات الهداة ج۳ص۴۳۴)
زنی به نام امّاسلم از پیامبر(ص) درباره وصیّ او سؤال کرد. پیامبر(ص) سنگریزهای از زمین برداشت، آن را با انگشتانش مالید و سنگریزه به شکل آرد درآمد! سپس آن را خمیر کرد و با انگشتر خود بر آن مُهر زد. سپس فرمود: کسی که بتواند همانند من از این کار را انجام دهد، او وصیّ من است. امّاسلم گوید: زمانیکه نزد امیرمؤمنان(ع) رفتم، به او گفتم: وصیّ رسول خدا(ص) تو هستی؟ فرمود: بله. سپس بدون آنکه چیز دیگری بگوید مثل پیامبر(ص) سنگریزهای برداشت و سنگریزه را آرد کرد و سپس خمیر کرد و با انگشتر خود بر آن مُهر زد. و فرمود: ای امّاسلم! پس از من هم وصیّ من کسی است که بتواند چنین کند. راوی گوید: امّ اسلم عمر درازی کرد و تا زمان امام سجاد(ع) زنده بود و این کرامت را به ترتیب از امام مجتبی و سپس سیدالشهدا و سپس امام سجاد مشاهده و روایت کرد. صلوات و درود خدا بر همگی آنان باد.
عَنْ عَبْدِ اَلرَّحْمَنِ بْنِ عَبْدِ اَللَّهِ اَلْخُزَاعِيِّ، عَنْ نَصْرِ بْنِ مُزَاحِمٍ، عَنْ عَمْرِو بْنِ شِمْرٍ عَنْ جَابِرٍ، عَنْ أَبِي جَعْفَرٍ عَلَيْهِ اَلسَّلاَمُ قَالَ: لَمَّا قَدِمَتْ بِنْتُ يَزْدَجِرْدَ عَلَى عُمَرَ أَشْرَفَ إِلَيْهَا عَذَارَى اَلْمَدِينَةِ، وَ أَشْرَقَ اَلْمَسْجِدُ بِضَوْئِهَا لَمَّا دَخَلَتْهُ، إِلَى أَنْ قَالَ: فَقَالَ لَهُ أَمِيرُ اَلْمُؤْمِنِينَ عَلَيْهِ اَلسَّلاَمُ فَخَيِّرْهَا رَجُلاً مِنَ اَلْمُسْلِمِينَ وَ أَحْسُبْهَا بِفَيْئِهِ فَجَاءَتْ حَتَّى وَضَعَتْ يَدَهَا عَلَى رَأْسِ اَلْحُسَيْنِ عَلَيْهِ اَلسَّلاَمُ، فَقَالَ لَهَا أَمِيرُ اَلْمُؤْمِنِينَ: مَا اِسْمُكِ؟ فَقَالَتْ: جَهَانْ شَاهُ، فَقَالَ لَهَا أَمِيرُ اَلْمُؤْمِنِينَ عَلَيْهِ اَلسَّلاَمُ: بَلْ شَهْرَبَانُوَيْهِ، ثُمَّ قَالَ لِلْحُسَيْنِ عَلَيْهِ اَلسَّلاَمُ: يَا أَبَا عَبْدِ اَللَّهِ لَيَلِدَنَّ لَكَ مِنْهَا خَيْرَ أَهْلِ اَلْأَرْضِ، فَوَلَدَتْ عَلِيَّ بْنَ اَلْحُسَيْنِ عَلَيْهِ اَلسَّلاَمُ وَ كَانَ يُقَالُ لَهُ: اِبْنُ اَلْخِيَرَتَيْنِ، فَخِيَرَةُ اَللَّهِ مِنَ اَلْعَرَبِ هَاشِمٌ، وَ مِنَ اَلْعَجَمِ فَارِسُ. (اثبات الهداة ج۳ص۴۳۶)
امام باقر(ع) روایت میکند: زمانی که دختر یزدگرد(آخرین پادشاه ساسانی) را مدینه آوردند، دختران شهر برای دیدن او جمع شدند و هنگامی که وارد مسجد شد، نور جمال او، مسجد را روشن کرد. علی(ع) به عمر گفت: او را در انتخاب همسری از میان مسلمانان آزاد بگذار و او را بهرهٔ آن شخص محسوب کن. آن دختر جلو آمد و دست خود را بر سر امام حسین(ع) گذاشت. امیرمؤمنان(ع) از او پرسید: نامت چیست؟ او پاسخ داد: جهان شاه. امیرمؤمنان(ع) فرمود: نه؛ نامت شهربانو است. سپس به امام حسین(ع) فرمود: از این زن، فرزندی برای تو به دنیا خواهد آمد که بهترینِ روی زمین خواهد بود. پس شهربانو، امام زینالعابدین (ع) را به دنیا آورد و او را "ابن الخِیَرَتَین" (فرزند دو برگزیده) لقب دادند.
بِإِسْنَادِهِ عَنِ اَلنُّعْمَانِ بْنِ سَعْدٍ، عَنْ أَمِيرِ اَلْمُؤْمِنِينَ عَلِيِّ بْنِ أَبِي طَالِبٍ عَلَيْهِ اَلسَّلاَمُ أَنَّهُ قَالَ: سَيُقْتَلُ رَجُلٌ مِنْ وُلْدِي بِأَرْضِ خُرَاسَانَ بِالسَّمِّ ظُلْماً، اِسْمُهُ اِسْمِي، وَ اِسْمُ أَبِيهِ اِسْمُ اِبْنِ عِمْرَانَ مُوسَى عَلَيْهِ اَلسَّلاَمُ، أَلاَ فَمَنْ زَارَهُ فِي غُرْبَتِهِ غَفَرَ اَللَّهُ لَهُ ذُنُوبَهُ. (اثبات الهداة ج۳ص۴۳۸)
امیرمؤمنان(ع) فرمود: مردی از فرزندان من در سرزمین خراسان، مظلومانه با زهر کشته خواهد شد. نام او، نام من است و نام پدرش، نام فرزند عمران، موسی(ع) است. هر کس مرقد او را زیارت کند، خداوند گناهانش را میآمرزد.
(گوییم: در متن روایت به غربت امام رضا(ع) اشاره شده. این غربت تا قرنها ادامه داشته ولی در سدههای اخیر، با تبدیل شدن طوس به یکی از مراکز تشیع، به همّت ایرانیان، گویا برطرف شده است.)
عَنْ يُونُسَ عَنْ أَبِي بَكْرٍ اَلْحَضْرَمِيِّ قَالَ: سَمِعْتُ أَبَا عَبْدِ اَللَّهِ عَلَيْهِ اَلسَّلاَمُ يَقُولُ: لَسِيرَةُ عَلِيٍّ عَلَيْهِ اَلسَّلاَمُ يَوْمَ اَلْبَصْرَةِ كَانَتْ خَيْراً لِشِيعَتِهِ مِمَّا طَلَعَتْ عَلَيْهِ اَلشَّمْسُ، إِنَّهُ عَلِمَ أَنَّ لِلْقَوْمِ دَوْلَةً فَلَوْ سَبَا لَهُمْ لَسُبِيَتْ شِيعَتُهُ. (اثبات الهداة ج۳ص۴۳۹)
امام صادق(ع) فرمود: سیره و رفتار علی(ع) با دشمنان، پس از جنگ جمل، به نفع شیعیانش بود. زیرا او میدانست که قدرت به زودی به دشمنانش خواهد رسید، پس اگر آنان را اسیر میگرفت، شیعیانش نیز اسیر گرفته میشدند.
وَ بِهَذِهِ اَلْأَسَانِيدِ عَنْ عَلِيٍّ عَلَيْهِ اَلسَّلاَمُ أَنَّهُ قَالَ: كَأَنِّي بِالْقُصُورِ قَدْ شُيِّدَتْ حَوْلَ قَبْرِ اَلْحُسَيْنِ بْنِ عَلِيٍّ، وَ كَأَنِّي بِالْمَحَامِلِ تَخْرُجُ مِنَ اَلْكُوفَةِ إِلَى قَبْرِ اَلْحُسَيْنِ عَلَيْهِ اَلسَّلاَمُ. (اثبات الهداة ج۳ص۴۴۰)
از جمله اخبار غیبی امیرمؤمنان(ع) این بود که فرمود: گویا میبینم ساختمانهای عظیمی در اطراف قبر پسرم حسین بنا شده و میبینم که کاروانها از کوفه خارج میشوند تا به زیارت قبر او بروند.
عَلِيُّ بْنُ مُحَمَّدِ بْنِ سَيَّارٍ، عَنْ أَبَوَيْهِمَا، عَنِ اَلْحَسَنِ بْنِ عَلِيٍّ اَلْعَسْكَرِيِّ عَلَيْهِ اَلسَّلاَمُ فِي حَدِيثٍ: أَنَّ عَلِيّاً عَلَيْهِ اَلسَّلاَمُ، قَالَ لِلْيَهُودِ فِي اَلاِحْتِجَاجِ عَلَيْهِمْ: إِنَّ لَنَا حُجَّةً هِيَ اَلْمُعْجِزَةُ اَلْبَاهِرَةُ، ثُمَّ نَادَى جِمَالَ اَلْيَهُودِ: يَا أَيَّتُهَا اَلْجِمَالُ اِشْهَدِي لِمُحَمَّدٍ وَ لِوَصِيِّهِ، فَتَبَادَرَ اَلْجِمَالُ صَدَقْتَ صَدَقْتَ يَا وَصِيَّ مُحَمَّدٍ، وَ كَذَبَ هَؤُلاَءِ اَلْيَهُودُ، فَقَالَ عَلِيٌّ عَلَيْهِ اَلسَّلاَمُ: هَؤُلاَءِ جِنْسٌ مِنَ اَلشُّهُودِ يَا ثِيَابَ اَلْيَهُودِ اَلَّتِي عَلَيْهِمْ، اِشْهَدِي لِمُحَمَّدٍ وَ وَصِيِّهِ، فَنَطَقَتْ ثِيَابُهُمْ كُلُّهَا صَدَقْتَ يَا عَلِيُّ، نَشْهَدُ أَنَّ مُحَمَّداً رَسُولُ اَللَّهِ حَقّاً، وَ أَنَّكَ يَا عَلِيُّ وَصِيُّهُ حَقّاً. (اثبات الهداة ج۳ص۴۴۰)
از جمله معجزات امیرمؤمنان(ع) آن بود که وقتی جماعتی از یهود، از او درخواست آیه و معجزه کردند، به شتران آنها خطاب کرد و فرمود: ای شتران! شما شهادت دهید. پس به زبان آمده و به نبوت محمد(ص) و وصایت او گواهی دادند. سپس به لباسهایی که یهودیان بر تن داشتند خطاب کرد و شهادت خواست. پس به قدرت خدا، لباسها هم به نطق آمده و گفتند: راست میگویی ای علی! ما گواهی میدهیم که محمد(ص) به حق فرستادهٔ خداوند است و تو ای علی، به حق وصی او هستی.
عَنْ تَمِيمِ بْنِ بُهْلُولٍ، عَنْ عَلِيِّ بْنِ عَاصِمٍ عَنِ اَلْحُصَيْنِ بْنِ عَبْدِ اَلرَّحْمَنِ، عَنْ مُجَاهِدٍ، عَنِ اِبْنِ عَبَّاسٍ، قَالَ: كُنْتُ مَعَ أَمِيرِ اَلْمُؤْمِنِينَ عَلَيْهِ اَلسَّلاَمُ فِي خُرُوجِهِ إِلَى صِفِّينَ، فَلَمَّا نَزَلَ بِنَيْنَوَى وَ هُوَ شَطُّ اَلْفُرَاتِ، قَالَ بِأَعْلَى صَوْتِهِ: يَا اِبْنَ عَبَّاسٍ أَ تَعْرِفُ هَذَا اَلْمَوْضِعَ؟ قُلْتُ لَهُ: مَا أَعْرِفُهُ يَا أَمِيرَ اَلْمُؤْمِنِينَ، فَقَالَ: لَوْ عَرَفْتَهُ كَمَعْرِفَتِي لَمْ تَكُنْ تَجُوزُهُ حَتَّى تَبْكِيَ كَبُكَائِي قَالَ: فَبَكَى طَوِيلاً حَتَّى اِخْضَلَّتْ لِحْيَتُهُ مِنَ اَلدُّمُوعِ وَ بَكَيْنَا مَعَهُ وَ هُوَ يَقُولُ: أَوَّهْ، أَوَّهْ! مَالِي وَ لِأَبِي سُفْيَانَ، مَالِي وَ لآِلِ حَرْبٍ حِزْبِ اَلشَّيْطَانِ وَ أَوْلِيَاءِ اَلْكُفْرِ صَبْراً يَا أَبَا عَبْدِ اَللَّهِ، فَقَدْ لَقِيَ أَبُوكَ مِثْلَ اَلَّذِي تَلْقَى مِنْهُمْ إِلَى أَنْ قَالَ: وَ هَذِهِ أَرْضُ كَرْبٍ وَ بَلاَءٍ، يُدْفَنُ فِيهَا اَلْحُسَيْنُ وَ تِسْعَةَ عَشَرَ رَجُلاً كُلُّهُمْ مِنْ وُلْدِي وَ وُلْدِ فَاطِمَةَ، وَ ذَكَرَ اَلْحَدِيثَ وَ فِيهِ أَنَّهُ طَلَبَ بَعْرَ اَلظِّبَاءِ فَوَجَدَهُ، فَأَخَذَ اَلْبَعْرَ فَصَرَّهُ فِي رِدَائِهِ وَ أَمَرَنِي أَنْ أُصُرَّهَا كَذَلِكَ ثُمَّ قَالَ: يَا اِبْنَ عَبَّاسٍ إِذَا رَأَيْتَهَا تَنْفَجِرُ دَماً عَبِيطاً فَاعْلَمْ أَنَّ أَبَا عَبْدِ اَللَّهِ عَلَيْهِ اَلسَّلاَمُ قَدْ قُتِلَ وَ دُفِنَ بِهَا، اَلْحَدِيثَ، وَ فِيهِ أَنَّهُ لَمَّا قُتِلَ اَلْحُسَيْنُ عَلَيْهِ اَلسَّلاَمُ، سَالَ مِنْهَا دَمٌ فِي ذَلِكَ اَلْيَوْمِ، وَ أَنَّ اِبْنَ عَبَّاسٍ قَالَ: مَا كَذَبَنِي عَلِيٌّ قَطُّ فِي حَدِيثٍ حَدَّثَنِي بِهِ، وَ لاَ أَخْبَرَنِي بِشَيْءٍ قَطُّ أَنَّهُ يَكُونُ إِلاَّ كَانَ كَذَلِكَ. (اثبات الهداة ج۳ص۴۴۳)
ابن عباس گوید: من همراه امیرمؤمنان(ع) در سفر به صفین بودم. وقتی در نینوا توقف کردیم، حضرت فرمود: ای ابن عباس! آیا این مکان را میشناسی؟ گفتم: نه. فرمود: اگر آن را چنان که من میشناسم میشناختی، از آن نمیگذشتی مگر آنچنان که من میگریم، بگریی. سپس آنچنان گریست که محاسنش از اشک خیس شد. در حالیکه میفرمود: افسوس! افسوس! مرا با ابوسفیان و آل حرب که حزب شیطان و اولیای کفرند چه کار؟! صبر کن ای اباعبدالله! پدرت نیز همان را از آنان دید که تو خواهی دید. سپس فرمود: اینجا سرزمین رنج و بلا ست؛ جایی که حسین و نوزده تن از فرزندان من و فاطمه در آن دفن خواهند شد. سپس سرگین آهویی از زمین برداشت و آن را در ردای خود نهاد و به من دستور داد سرگینی بردارم و نگهدارم. فرمود: ای ابن عباس! هنگامی که دیدی از این سرگینها خون تازه جاری شد، بدان که حسین(ع) در اینجا کشته و دفن شده است. ابن عباس گوید: وقتی امام حسین (ع) به شهادت رسید، در همان روز از آن سرگینها خون جاری شد. آری! هرگز علی(ع) هیچ خبری از آینده به من نداد، مگر آنکه بیکم و کاست واقع شد.
رَوَى فِيهِ فِي حَدِيثٍ: أَنَّ رَجُلاً قَالَ لِأَمِيرِ اَلْمُؤْمِنِينَ عَلَيْهِ اَلسَّلاَمُ: قَدْ ذَهَبَتْ عَيْنِي اَلْيُمْنَى فَقَالَ: يَرُدُّهَا اَللَّهُ عَلَيْكَ، ثُمَّ أَمَرَّ يَدَهُ اَلْكَرِيمَةَ وَ قَالَ: يُحْيِيهَا اَلَّذِي أَنْشَأَهَا أَوَّلَ مَرَّةٍ، فَرَجَعَتْ بِإِذْنِ اَللَّهِ، وَ شَاهَدَهَا اَلنَّاسُ. (اثبات الهداة ج۳ص۴۴۶)
از جمله معجزات امیرمؤمنان(ع) آن بود که وقتی یکی از یارانش به او شکوه برد که چشم راستش کور شده، فرمود: خدا آن را به تو باز میگرداند. پس دستش را بر چشم او گذاشت و تلاوت کرد: يُحْيِيهَا اَلَّذِي أَنْشَأَها أَوَّلَ مَرَّةٍ. و او بینا شد.
عَنِ اَلْأَصْبَغِ بْنِ نُبَاتَةَ عَنْ عَلِيٍّ عَلَيْهِ اَلسَّلاَمُ: أَنَّهُ دَخَلَ عَلَيْهِ بَعْدَ مَا ضَرَبَهُ اِبْنُ مُلْجَمٍ فَقَالَ: يَا أَمِيرَ اَلْمُؤْمِنِينَ، أَحْبَبْتُ أَنْ أَنْظُرَ إِلَيْكَ، وَ أَنْ أَسْمَعَ مِنْكَ حَدِيثاً، فَقَالَ: أُقْعُدْ، وَ مَا أَرَاكَ تَسْمَعُ مِنِّي بَعْدَ يَوْمِكَ هَذَا حَدِيثاً، ثُمَّ حَدَّثَهُ حَدِيثَيْنِ، قَالَ اَلْأَصْبَغُ: فَلَمْ أَسْمَعْ مِنْ مَوْلاَيَ أَمِيرِ اَلْمُؤْمِنِينَ غَيْرَ هَذَيْنِ اَلْحَدِيثَيْنِ، ثُمَّ بَقِيَ يَوْمَيْنِ وَ تُوُفِّيَ. (اثبات الهداة ج۳ص۴۴۷)
اصبغ بن نُباته گوید: پس از آنکه ابن ملجم، امیرمؤمنان(ع) را ضربت زد، نزد ایشان آمدم و گفتم: یا امیرالمؤمنین! دوست داشتم شما را ببینم و حدیثی از شما بشنوم. امام (ع) فرمودند: بنشین و بشنو! که این آخرین حدیثی است که از من میشنوی. سپس دو حدیث برای من بیان فرمود. اصبغ میگوید: جز این دو حدیث، دیگر از مولایم چیزی نشنیدم و دو روز پس از آن، به شهادت رسید.
عَنْ عَمَّارِ بْنِ يَاسِرٍ قَالَ: لَمَّا سَارَ أَمِيرُ اَلْمُؤْمِنِينَ عَلَيْهِ اَلسَّلاَمُ إِلَى صِفِّينَ، وَقَفَ بِالْفُرَاتِ وَ قَالَ لِأَصْحَابِهِ: أَيْنَ اَلْمَخَاضُ؟ فَقَالُوا: لاَ نَعْلَمُ أَيْنَ اَلْمَخَاضُ، فَقَالَ لِبَعْضِ أَصْحَابِهِ اِمْضِ إِلَى هَذَا اَلتَّلِّ، وَ نَادِ يَا جُلَنْدُ أَيْنَ اَلْمَخَاضُ؟ قَالَ: وَ سَارَ حَتَّى وَصَلَ اَلتَّلَّ، وَ قَالَ يَا جُلَنْدُ أَيْنَ اَلْمَخَاضُ؟ فَأَجَابَهُ مِنْ تَحْتِ اَلْأَرْضِ خَلْقٌ كَثِيرٌ، فَبُهِتَ فَأَتَى إِلَى اَلْإِمَامِ وَ قَالَ: يَا مَوْلاَيَ جَاوَبَنِي خَلْقٌ كَثِيرٌ، فَقَالَ: يَا قَنْبَرُ اِمْضِ فَنَادِ يَا جُلَنْدَ بْنَ كِزْكِرَ أَيْنَ اَلْمَخَاضُ؟ فَمَضَى وَ قَالَ: يَا جُلَنْدَ بْنَ كِزْكِرَ أَيْنَ اَلْمَخَاضُ؟ قَالَ: فَكَلَّمَهُ وَاحِدٌ، فَقَالَ لَهُ مَنْ عَرَفَ اِسْمِي وَ اِسْمَ أَبِي وَ أَنَا فِي هَذَا اَلْمَكَانِ قَدْ صِرْتُ تُرَاباً وَ قَدْ بَقِيَ قِحْفُ رَأْسِي عَظْماً نَخِراً وَ لِيَ ثَلاَثَةُ آلاَفِ عَامٍ مَا يُعْلَمُ أَيْنَ اَلْمَخَاضُ؟ هُوَ وَ اَللَّهُ أَعْلَمُ بِالْمَخَاضِ مِنِّي، اِمْضُوا إِلَيْهِ وَ اِتَّبِعُوهُ فَأَيْنَ خَاضَ خُوضُوا مَعَهُ، فَإِنَّهُ أَشْرَفُ اَلْخَلْقِ بَعْدَ رَسُولِ اَللَّهِ صَلَّى اَللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ وَ سَلَّمَ فَأَتَوْهُ فَعَرَّفَهُمْ بِالْمَخَاضِ. (اثبات الهداة ج۳ص۴۴۷)
عمار یاسر گوید: هنگامیکه امیرمؤمنان(ع) به سوی صفین حرکت کرد، در کنار فرات توقف کرد و به یارانش فرمود: مخاض کجاست؟ آنها پاسخ دادند: نمیدانیم مخاض کجاست! آن حضرت به یکی از یارانش فرمود: به سوی آن تپه برو و ندا کن: ای جُلند! مخاض کجاست؟ آن شخص رفت و وقتی به تپه رسید، ندا کرد: ای جُلند! مخاض کجاست؟ ناگهان گروه زیادی از زیر زمین پاسخ دادند که او مبهوت شد و نزد امام بازگشت و گفت: گروه زیادی به من پاسخ دادند! امام به قنبر فرمود: تو برو و ندا کن: ای جُلند بن کِرکِر! مخاض کجاست؟ قنبر رفت و ندا کرد. این بار یک نفر پاسخ داد و گفت: کسی که نام من و نام پدرم را میداند، در حالی که من در این مکان به خاک تبدیل شدهام و تنها استخوان پوسیدهای از جمجمهام باقی مانده و سه هزار سال است که کسی نمیداند مخاض کجا ست. به خدا سوگند او از من بهتر میداند مخاض کجاست. به سوی او بروید و از او پیروی کنید، هر کجا که او وارد شد شما هم وارد شوید، چرا که او پس از رسول خدا(ص) برترین مخلوق است. پس آنها نزد امام آمدند و ایشان محل مخاض را به آنها نشان داد.
عَنْ مِيثَمٍ اَلتَّمَّارِ عَنْ أَمِيرِ اَلْمُؤْمِنِينَ عَلَيْهِ اَلسَّلاَمُ فِي حَدِيثٍ طَوِيلٍ: أَنَّ أَعْرَابِيّاً دَخَلَ عَلَيْهِ فَقَالَ لَهُ: إِنِّي رَسُولٌ إِلَيْكَ مِنْ سِتِّينَ أَلْفَ رَجُلٍ، وَ قَدْ حَمَلُوا مَعِي رَجُلاً مَيِّتاً قَدِ اِخْتَلَفُوا فِي سَبَبِ مَوْتِهِ، فَإِنْ أَحْيَيْتَهُ عَلِمْنَا أَنَّكَ صَادِقٌ، وَ أَنَّكَ حُجَّةُ اَللَّهِ فِي أَرْضِهِ، وَ خَلِيفَتُهُ عَلَى عِبَادِهِ إِلَى أَنْ قَالَ: فَقَالَ عَلِيٌّ عَلَيْهِ اَلسَّلاَمُ: كَمْ لِمَيِّتِكُمْ هَذَا؟ قَالُوا: وَاحِدٌ وَ عِشْرُونَ يَوْماً قَالَ: مَا سَبَبُ مَوْتِهِ؟ قَالَ اَلْأَعْرَابِيُّ: يُرِيدُونَ أَنْ تُحْيِيَهُ لَهُمْ لِيُخْبِرَهُمْ مَنْ قَتَلَهُ، لِأَنَّهُ بَاتَ سَالِماً وَ أَصْبَحَ مَذْبُوحاً مِنْ أُذُنِهِ إِلَى أُذُنِهِ، وَ يَطْلُبُ بِدَمِهِ خَمْسُونَ رَجُلاً يَقْصِدُ بَعْضُهُمْ بَعْضاً، فَقَالَ عَلِيٌّ عَلَيْهِ اَلسَّلاَمُ: قَتَلَهُ عَمُّهُ لِأَنَّهُ زَوَّجَهُ اِبْنَتَهُ فَخَالَّهَا وَ تَزَوَّجَ غَيْرَهَا، فَقَالَ اَلْأَعْرَابِيُّ: لَسْنَا نَرْضَى بِقَوْلِكَ، فَإِنَّا نُرِيدُ اَلْغُلاَمَ أَنْ يَشْهَدَ لِنَفْسِهِ عِنْدَ أَهْلِهِ مَنْ قَتَلَهُ، لِيَرْتَفِعَ اَلسَّيْفُ مِنْ بَيْنِهِمْ وَ اَلْفِتْنَةُ، فَقَامَ عَلَيْهِ اَلسَّلاَمُ وَ قَالَ: مَا بَقَرَةُ بَنِي إِسْرَائِيلَ عِنْدَ اَللَّهِ بِأَجَلَّ مِنْ عَلِيِّ بْنِ أَبِي طَالِبٍ، فَإِنَّهَا أَحْيَتْ مَيِّتاً بَعْدَ سَبْعَةِ أَيَّامٍ، ثُمَّ دَنَا مِنَ اَلْمَيِّتِ وَ قَالَ: إِنَّ بَقَرَةَ بَنِي إِسْرَائِيلَ ضُرِبَ بِبَعْضِهَا اَلْمَيِّتُ فَعَاشَ، وَ إِنِّي لَأَضْرِبُهُ بِبَعْضِي، وَ إِنَّ بَعْضِي خَيْرٌ مِنَ اَلْبَقَرَةِ كُلِّهَا، ثُمَّ ضَرَبَهُ بِرِجْلِهِ اَلْيُمْنَى، وَ قَالَ: قُمْ بِإِذْنِ اَللَّهِ يَا مُدْرِكَ بْنَ حَنْظَلَةَ! فَنَهَضَ غُلاَمٌ أَضْوَأُ مِنَ اَلشَّمْسِ وَ قَالَ: لَبَّيْكَ يَا حُجَّةَ اَللَّهِ، فَقَالَ لَهُ: مَنْ قَتَلَكَ؟ قَالَ قَتَلَنِي عَمِّي. (اثبات الهداة ج۳ص۴۴۷)
میثم تمّار گوید: اعرابیای بر امیرمؤمنان(ع) وارد شد و گفت: من فرستادهٔ شصت هزار نفرم و آنها مردهای را همراه من کردهاند که در علت مرگش اختلاف دارند. اگر تو او را زنده کنی، میدانیم که راستگویی و حجت خدا بر روی زمین و جانشین او بر بندگانش هستی. امیرمؤمنان(ع) پرسید: چند روز از مرگ او گذشته؟ گفتند: بیست و یک روز. پرسید: علت مرگش چه بود؟ اعرابی گفت: کشته شده! آنها میخواهند تو او را زنده کنی تا بگوید چه کسی او را کشته، زیرا شب را سالم بود و صبح با گلوی بریده از گوش تا گوش پیدا شد و پنجاه مرد به خونخواهی او قیام کردهاند. امیرمؤمنان(ع) فرمود: عمویش او را کشته است، زیرا دخترش را به ازدواج او درآورده بود، ولی او دختر را رها کرد و زن دیگری گرفت. اعرابی گفت: ما به گفتهٔ تو راضی نمیشویم و میخواهیم خود پسر شهادت دهد تا شمشیرها از میان آنها برداشته شود و فتنه پایان یابد. امیرمؤمنان(ع) برخاست و فرمود: گاو بنیاسرائیل نزد خدا از علی بن ابیطالب گرامیتر نیست. آن گاو، مردهای را پس از هفت روز زنده کرد. سپس پای راست خود را بر بدن مرده زد و فرمود: به اذن خدا برخیز؛ ای مدرک بن حنظله! ناگهان جوانی درخشانتر از خورشید برخاست و گفت: لبیک ای حجّت خدا! امام پرسید: چه کسی تو را کشت؟ پاسخ داد: عمویم مرا کشت.
عَنْ عَمَّارِ بْنِ يَاسِرٍ، وَ زَيْدِ بْنِ أَرْقَمَ، عَنْ عَلِيٍّ عَلَيْهِ اَلسَّلاَمُ، فِي حَدِيثٍ طَوِيلٍ: إِنَّ بِنْتاً مِنَ اَلشَّامِ ظَهَرَ بِهَا حَمْلٌ، وَ لَمْ يَكُنْ لَهَا بَعْلٌ، فَحَمَلَتْ إِلَى اَلْكُوفَةِ مَعَ أَلْفِ فَارِسٍ، وَ قَصُّوا عَلَيْهِ قِصَّتَهَا، فَسَأَلَهَا فَقَالَتْ: وَ حَقِّكَ يَا مَوْلاَيَ مَا عَلِمْتُ مِنْ نَفْسِي خِيَانَةً قَطُّ وَ إِنِّي أَعْلَمُ أَنَّكَ أَعْلَمُ بِي مِنِّي، فَقَالَ: عَلَيَّ بِدَايَةِ اَلْكُوفَةِ فَأَحْضَرُوهَا، وَ كَانَ اِسْمُهَا لُبْنَى فَقَالَ لَهَا: اِضْرِبِي بَيْنَكِ وَ بَيْنَ اَلنَّاسِ حِجَاباً، وَ أُنْظُرِي هَذِهِ اَلْجَارِيَةَ، فَفَعَلَتْ وَ نَظَرَتْ وَ قَالَتْ: هِيَ عَاتِقٌ حَامِلٌ، فَقَالَ عَلَيْهِ اَلسَّلاَمُ لِأَبِيهَا وَ مَنْ مَعَهُ: مَنْ مِنْكُمْ يَقْدِرُ عَلَى قِطْعَةِ ثَلْجٍ؟ فَقَالُوا: اَلثَّلْجُ فِي بِلاَدِنَا كَثِيرٌ، وَ لَكِنْ مَا نَقْدِرُ عَلَيْهِ هَاهُنَا، قَالَ عَمَّارٌ: فَمَدَّ يَدَهُ عَلَى مِنْبَرِ اَلْكُوفَةِ وَ رَدَّهَا وَ فِيهَا قِطْعَةٌ مِنَ اَلثَّلْجِ، ثُمَّ قَالَ: يَا دَايَةُ خُذِي هَذَا اَلثَّلْجَ، وَ أُخْرُجِي بِالْجَارِيَةِ مِنَ اَلْمَسْجِدِ، وَ ضَعِي هَذِهِ اَلْقِطْعَةَ مِمَّا يَلِي اَلْفَرْجَ فَسَتَرَيْنَ عَلَقَةً وَزْنُهَا سَبْعَةٌ وَ خَمْسُونَ دِرْهَماً وَ دَانِقَانِ، فَفَعَلَتْ وَ كَانَ كَمَا قَالَ عَلَيْهِ اَلسَّلاَمُ، فَقَالَ لِأَبِيهَا خُذْ اِبْنَتَكَ، فَوَ اَللَّهِ مَا زَنَتْ، وَ إِنَّمَا دَخَلَتْ اَلْمَوْضِعَ اَلَّذِي فِيهِ اَلْمَاءُ، وَ هَذِهِ اَلْعَلَقَةُ دَخَلَتْ فِي جَوْفِهَا فَكَبِرَتْ فِي بَطْنِهَا. (اثبات الهداة ج۳ص۴۴۹)
از عمار بن یاسر و زید بن ارقم روایت شده که دختری از شام که شوهر نداشت، باردار شد. او را با هزار سوار به کوفه آوردند و ماجرا را برای امیرمؤمنان(ع) بازگو کردند. امام از او پرسیدند و دختر سوگند یاد کرد: به حق تو ای مولای من، هرگز خیانتی از خود ندیدهام و میدانم تو از من به خودم آگاهتری. امام فرمودند: در حومهٔ کوفه زنی بنام لُبنی قابله است؛ او را بیاورید. او را حاضر کردند. امام به او فرمودند: این زن را معاینه کن. او چنین کرد و گفت: هم باکره است؛ هم باردار! امام به پدرش و همراهانش فرمودند: کیست از شما که بتواند تکهای یخ بیاورد؟ گفتند: در سرزمین ما یخ فراوان است، ولی اینجاها یخ پیدا نمیشود. عمار میگوید: امیرمؤمنان(ع) که بر منبر کوفه بود، دستش را کشید و برگرداندند. دیدیم تکهای یخ در آن است! سپس فرمودند: ای قابله! این یخ را بگیر و کنیز را از مسجد خارج کن و این تکه یخ را به ناحیهٔ فرج او بگذار، آنگاه لختهای خارج خواهد شد که وزنش پنجاه و هفت درهم و دو دانق است. قابله چنین کرد و همانطور که امام گفته بودند شد. امام به پدرش فرمودند: دخترت را بگیر، به خدا سوگند که هرگز زنا نکرده است. تنها در مردابی وارد شده و این لخته در شکمش داخل شده و بزرگ شده است.
بِالْإِسْنَادِ عَنْ عَلِيٍّ عَلَيْهِ اَلسَّلاَمُ: أَنَّهُمْ شَكَوْا إِلَيْهِ قِلَّةَ اَلْمَطَرِ، فَاسْتَسْقَى، فَسُقُوا فِي اَلْحَالِ حَتَّى شَكَوْا إِلَيْهِ كَثْرَةَ اَلْمَطَرِ، فَدَعَا لَهُمْ حَتَّى ذَهَبَ عَنْهُمْ. (اثبات الهداة ج۳ص۴۴۹)
از معجزات علی(ع) که مکرر نقل شده این است که وقتی باران کم میآمد، از او طلب باران میکردند پس دست به دعا برمیداشت و باران نازل میشد وقتی باران زیاد میبارید باز به او شکایت میکردند و دست به دعا برمیداشت و حبس باران را میخواست و چنین میشد.
عَنِ اَلْأَصْبَغِ بْنِ نُبَاتَةَ عَنْ أَمِيرِ اَلْمُؤْمِنِينَ عَلَيْهِ اَلسَّلاَمُ فِي حَدِيثٍ: أَنَّهُ قَالَ لِسَعْدِ بْنِ أَبِي وَقَّاصٍ: إِنَّ فِي بَيْتِكَ لَسَخْلاً يَقْتُلُ اَلْحُسَيْنَ اِبْنِي، وَ عُمَرُ بْنُ سَعْدٍ يَوْمَئِذٍ يَدْرُجُ بَيْنَ يَدَيْهِ. (اثبات الهداة ج۳ص۴۵۲)
اصبغ نُباته گوید: شنیدم که علی(ع) در خانهٔ سعدِ ابیوقّاص، به پسر کوچکش عُمَر که تازه راه رفتن را شروع کرده بود اشاره کرد و به سعد فرمود: در خانهٔ تو تولهای است که روزی پسرم حسین را میکُشد!
عَنْ حَبِيبِ بْنِ اَلْجَهْمِ قَالَ: لَمَّا رَحَلَ بِنَا أَمِيرُ اَلْمُؤْمِنِينَ عَلِيُّ بْنُ أَبِي طَالِبٍ إِلَى بِلاَدِ صِفِّينَ نَزَلَ بِقَرْيَةٍ يُقَالُ لَهَا صَنْدُودَا، ثُمَّ أَمَرَنَا فَعَبَرْنَا عَنْهَا، ثُمَّ عُرِسَ بِنَا فِي أَرْضِ بَلْقَعٍ، فَقَامَ إِلَيْهِ مَالِكُ بْنُ اَلْحَارِثِ اَلْأَشْتَرُ، فَقَالَ: يَا أَمِيرَ اَلْمُؤْمِنِينَ أَ تُنْزِلُ اَلنَّاسَ عَلَى غَيْرِ مَاءٍ؟ فَقَالَ: يَا مَالِكُ إِنَّ اَللَّهَ سَيَسْقِينَا فِي هَذَا اَلْمَكَانِ مَاءً أَعْذَبَ مِنَ اَلشَّهْدِ وَ أَلْيَنَ مِنَ اَلزُّبْدِ، وَ أَبْرَدَ مِنَ اَلثَّلْجِ، وَ أَصْفَى مِنَ اَلْيَاقُوتِ، فَتَعَجَّبْنَا وَ لاَ عَجَبَ مِنْ قَوْلِ أَمِيرِ اَلْمُؤْمِنِينَ عَلَيْهِ اَلسَّلاَمُ، ثُمَّ أَقْبَلَ يَجُرُّ رِدَاءَهُ وَ بِيَدِهِ سَيْفُهُ حَتَّى وَقَفَ عَلَى أَرْضِ بَلْقَعٍ، فَقَالَ يَا مَالِكُ اِحْفِرْ أَنْتَ وَ أَصْحَابُكَ، قَالَ مَالِكٌ: فَاحْتَفَرْنَا فَإِذَا نَحْنُ بِصَخْرَةٍ سَوْدَاءَ عَظِيمَةٍ فِيهَا حَلْقَةٌ تُبْرِقُ كَاللُّجَيْنِ، فَقَالَ لَنَا: رُومُوهَا، فَرُمْنَاهَا بِأَجْمَعِنَا وَ نَحْنُ مِائَةُ رَجُلٍ فَلَمْ نَسْتَطِعْ أَنْ نُزِيلَهَا عَنْ مَوْضِعِهَا، فَدَنَا أَمِيرُ اَلْمُؤْمِنِينَ عَلَيْهِ اَلسَّلاَمُ رَافِعاً يَدَهُ إِلَى اَلسَّمَاءِ يَدْعُو وَ يَقُولُ وَ ذَكَرَ دُعَاءً إِلَى أَنْ قَالَ: ثُمَّ أَخَذَ بِهَا، فَرَمَاهَا عَنِ اَلْعَيْنِ أَرْبَعِينَ ذِرَاعاً، فَقَالَ مَالِكٌ: فَظَهَرَ لَنَا مَاءٌ أَعْذَبُ مِنَ اَلشَّهْدِ، وَ أَبْرَدُ مِنَ اَلثَّلْجِ، وَ أَصْفَى مِنَ اَلْيَاقُوتِ، فَشَرِبْنَا وَ سُقِينَا، ثُمَّ رَدَّ اَلصَّخْرَةَ، وَ أَمَرَنَا أَنْ نَحْثُوَ عَلَيْهَا اَلتُّرَابَ ثُمَّ سِرْنَا فَمَا سِرْنَا إِلاَّ غَيْرَ بَعِيدٍ، وَ قَالَ: مَنْ مِنْكُمْ يَعْرِفُ مَوْضِعَ اَلْعَيْنِ؟ فَقُلْنَا: كُلُّنَا يَا أَمِيرَ اَلْمُؤْمِنِينَ! فَرَجَعْنَا فَطَلَبْنَا اَلْعَيْنَ فَخَفِيَ عَلَيْنَا مَكَانَهَا أَشَدَّ خَفَاءٍ (اَلْحَدِيثَ). وَ فِيهِ: أَنَّهُمْ رَأَوْا رَاهِباً وَ أَخْبَرُوهُ فَأَتَى أَمِيرَ الْمُؤْمِنِينَ، فَقَالَ لَهُ: شَمْعُونُ؟ فَقَالَ اَلرَّاهِبُ: نَعَمْ شَمْعُونُ هَذَا اِسْمٌ سَمَّانِي بِهِ أَبِي مَا اِطَّلَعَ عَلَيْهِ إِلَّا اللّهُ ثُمَّ أَنْتَ فَكَيْفَ عَرَفْتَهُ؟ ثُمَّ ذَكَرَ أَنَّهُ أَسْلَمَ. (اثبات الهداة ج۳ص۴۵۳)
راوی گوید: هنگامی که امیرمؤمنان(ع) ما را به سوی صفین حرکت داد، در روستایی به نام صَندودا توقف کردیم. سپس به ما دستور داد از آنجا عبور کنیم و در سرزمین بَلقَع اتراق کردیم. مالک اشتر نزد ایشان آمد و گفت: ای امیرالمؤمنین! مردم را در جایی بدون آب فرود میآوری؟! امام فرمود: ای مالک! خداوند در این مکان آبی به ما خواهد نوشاند بس گوارا! ما در شگفت شدیم. امام در حالی که ردای خود را میکشید و شمشیر در دست داشت، در اطراف کاوش کرد. سپس فرمود: ای مالک! تو و یارانت اینجا را حفر کنید! حفر کردیم تا به صخرهای بزرگ و سیاه رسیدیم که حلقهای درخشان مانند نقره داشت. امام فرمود: آن را بلند کنید. ما صد نفر با تمام توان کوشیدیم، اما نتوانستیم آن را از جای خود حرکت دهیم. سپس امیرمؤمنان(ع) دست به دعا برداشت و پس از دعایی، صخره را چهل ذراع پرتاب کرد. آبی ظاهر شد که از عسل شیرینتر، از برف خنکتر و از یاقوت شفافتر بود. نوشیدیم و سیراب شدیم. سپس امام صخره را بازگرداند و دستور داد خاک بر آن بریزیم. وقتی کمی حرکت کردیم، امام پرسید: چه کسی جای چشمه را میشناسد؟ گفتیم: همه ما! اما وقتی بازگشتیم، جای چشمه را نیافتیم. سپس راهبی را دیدیم و او را نزد امام آوردیم. امام به او فرمود: شمعون؟ راهب گفت: آری، من شمعونم. این نامی است که پدرم بر من نهاده و جز خدا و تو کسی آن را نمیدانست. چگونه نام مرا دانستی؟ سپس اسلام آورد.
عَنِ اِبْنِ شَاذَانَ عَنْ إِبْرَاهِيمَ بْنِ عَلِيٍّ بِإِسْنَادِهِ عَنْ أَبِي عَبْدِ اَللَّهِ جَعْفَرِ بْنِ مُحَمَّدٍ، عَنْ آبَائِهِ عَلَيْهِ اَلسَّلاَمُ فِي حَدِيثٍ: إِنَّ فَاطِمَةَ بِنْتَ أَسَدٍ أُمَّ أَمِيرِ اَلْمُؤْمِنِينَ عَلَيْهِ اَلسَّلاَمُ لَمَّا دَنَتْ وِلاَدَتُهُ، كَانَتْ وَاقِفَةً بِإِزَاءِ بَيْتِ اَللَّهِ اَلْحَرَامِ، فَلَمَّا أَخَذَهَا اَلطَّلْقُ دَعَتِ اَللَّهَ عَزَّ وَ جَلَّ فَقَالَتْ: يَا رَبِّ أَسْأَلُكَ بِحَقِّ هَذَا اَلْبَيْتِ وَ مَنْ بَنَاهُ، وَ هَذَا اَلْمَوْلُودِ اَلَّذِي فِي أَحْشَائِي، اَلَّذِي يُكَلِّمُنِي وَ يُؤْنِسُنِي بِحَدِيثِهِ، وَ إِنِّي مُوقِنَةٌ أَنَّهُ إِحْدَى دَلاَئِلِكَ وَ آيَاتِكَ لَمَّا يَسَّرْتَ عَلَيَّ وِلاَدَتِي، قَالَ: قَالَ اَلْعَبَّاسُ بْنُ عَبْدِ اَلْمُطَّلِبِ وَ يَزِيدُ بْنُ قَعْنَبٍ فَلَمَّا تَكَلَّمَتْ فَاطِمَةُ بِنْتُ أَسَدٍ، وَ دَعَتْ بِهَذَا اَلدُّعَاءِ، رَأَيْنَا اَلْبَيْتَ قَدِ اِنْفَتَحَ مِنْ ظَهْرِهِ، وَ دَخَلَتْ فَاطِمَةُ فِيهِ، وَ غَابَتْ عَنْ أَبْصَارِنَا، ثُمَّ عَادَتِ اَلْفَتْحَةُ وَ اِلْتَزَقَتْ بِإِذْنِ اَللَّهِ، فَرُمْنَا أَنْ نَفْتَحَ اَلْبَابَ لِيَصِلَ إِلَيْهَا بَعْضُ نِسَائِنَا، فَلَمْ يَنْفَتِحِ اَلْبَابُ، فَعَلِمْنَا أَنَّ ذَلِكَ أَمْرٌ مِنْ أَمْرِ اَللَّهِ. فَلَمَّا كَانَ بَعْدَ ثَلاَثَةِ أَيَّامٍ اِنْفَتَحَ اَلْبَيْتُ مِنَ اَلْمَوْضِعِ اَلَّذِي كَانَتْ دَخَلَتْ فِيهِ فَخَرَجَتْ إِلَى أَنْ قَالَ فَقَالَتْ: إِنِّي وَلَدْتُ فِي بَيْتِ اَللَّهِ، وَ بَقِيتُ فِيهِ ثَلاَثَةَ أَيَّامٍ، آكُلُ مِنْ ثِمَارِ اَلْجَنَّةِ وَ أَزْرَاقِهَا فَلَمَّا أَرَدْتُ أَنْ أَخْرُجَ وَ وَلَدِي عَلَى يَدَيَّ هَتَفَ بِي هَاتِفٌ: يَا فَاطِمَةُ سَمِّيهِ عَلِيّاً، فَأَنَا اَلْعَلِيُّ اَلْأَعْلَى. (اثبات الهداة ج۳ص۴۶۰)
امام صادق(ع) از پدران بزرگوارش روایت میکند: فاطمه بنت اسد، مادر امیرمؤمنان(ع) هنگام نزدیک شدن زمان زایمانش، در کنار کعبه ایستاده بود. وقتی درد زایمان به سراغش آمد، خداوند متعال را اینگونه خواند: پروردگارا! به حق این خانه و سازندهٔ آن، و به حق این مولودی که در شکم دارم و با من سخن میگوید و با گفتارش مونس من است و یقین دارم که او یکی از نشانهها و آیات توست، زایمانم را بر من آسان فرما! عباس بن عبدالمطلب و یزید بن قعنب گفتند: وقتی فاطمه بنت اسد این دعا را خواند، دیدیم که دیوار کعبه از پشت باز شد و فاطمه داخل آن شد و از دیدگان ما پنهان گردید. سپس دیوار به اذن خدا به هم پیوست. ما سعی کردیم در را باز کنیم تا برخی از زنانمان به او برسند، اما در باز نشد و فهمیدیم که این، امری الهی است. پس از سه روز، کعبه از همان محل که وارد شده بود باز شد و فاطمه خارج گردید و گفت: من در خانهٔ خدا زایمان کردم و سه روز در آن ماندم، از میوهها و روزیهای بهشتی تناول نمودم. وقتی خواستم خارج شوم در حالی که فرزندم را در دست داشتم، ندایی به من گفت: ای فاطمه! نامش را علی بگذار، چرا که من علی اعلی هستم.
عَنْ عَلِيِّ بْنِ عَلِيٍّ أَخِي دِعْبِلِ بْنِ عَلِيٍّ اَلْخُزَاعِيِّ عَنِ اَلرِّضَا عَنْ آبَائِهِ عَنْ عَلِيٍّ عَلَيْهِ اَلسَّلاَمُ أَنَّهُ خَطَبَ اَلنَّاسَ، فَقَالَ: مَعَاشِرَ اَلنَّاسِ إِنَّ اَلْحَقَّ قَدْ غَلَبَ [عَلَى] اَلْبَاطِلِ، وَ لَيَغْلِبَنَّ اَلْبَاطِلُ عَمَّا قَلِيلٍ، أَيْنَ أَشْقَاكُمْ. (اثبات الهداة ج۳ص۴۶۴)
امام رضا(ع) از پدران بزرگوارش روایت میکند که امیرمؤمنان(ع) روزی خطاب به مردم فرمودند: ای مردم! به راستی که حق بر باطل چیره شده است؛ اما به زودی باطل بر حق چیره خواهد شد. کجاست شقیترین شما که قرار است خون مرا بریزد؟
بِإِسْنَادٍ تَقَدَّمَ هُنَاكَ عَنْ عَلْقَمَةَ بْنِ اَلْقَيْسِ، عَنْ عَلِيٍّ عَلَيْهِ اَلسَّلاَمُ فِي حَدِيثٍ أَنَّهُ قَالَ فِي خُطْبَتِهِ اَللُّؤْلُؤِيَّةِ: فَازْتَقِبُوا اَلْفِتْنَةَ اَلْأُمَوِيَّةَ، وَ اَلْمَمْلَكَةَ اَلْكَسْرَوِيَّةَ، وَ إِحْيَاءَ مَا أَمَاتَهُ اَللَّهُ وَ إِمَاتَةَ مَا أَحْيَاهُ اَللَّهُ، إِلَى أَنْ قَالَ: وَ تُبْنَى مَدِينَةٌ يُقَالُ لَهَا اَلزَّوْرَاءُ بَيْنَ دِجْلَةَ وَ دُجَيْلٍ وَ اَلْفُرَاتِ، فَلَوْ رَأَيْتُمْ بَنَاهَا مُشَيَّدَةً بِالْجِصِّ وَ اَلآجُرِّ، وَ ذَكَرَ وَصْفَ بِنَائِهَا، وَ قَالَ: وَ تَوَالَتْ عَلَيْهَا مُلُوكُ بَنِي اَلشَّيْصَبَانِ أَرْبَعَةٌ وَ عِشْرُونَ مَلِكاً. (اثبات الهداة ج۳ص۴۷۳)
راوی گوید از امیرمؤمنان(ع) شنیدم که: در انتظار فتنه اموی و سلطنت کسرایی باشید، و منتظر باشید برگشتن سنتهایی که خداوند میرانده و میراندن آنچه خدا زنده کرده است. تا آنجا که فرمود: و شهری ساخته خواهد شد که به آن زوراء گویند، میان دجله و دُجَیل و فرات. اگر بنای آن را ببینید که با گچ و آجر استوار شده... و سپس فرمود: بیست و چهار پادشاه از بنی شیصبان پشت سر هم بر آن حکومت خواهند کرد.
قَالَ: وَ مِنْ كَلاَمٍ لَهُ عَلَيْهِ اَلسَّلاَمُ لَمَّا قُتِلَ اَلْخَوَارِجُ فَقيلَ لَهُ: يَا أَمِيرَ اَلْمُؤْمِنِينَ هَلَكَ اَلْقَوْمُ بِأَجْمَعِهِمْ، فَقَالَ: كَلاَّ وَ اَللَّهِ إِنَّهُمْ نُطَفٌ فِي أَصْلاَبِ اَلرِّجَالِ، وَ قَرَازَاتِ اَلنِّسَاءِ كُلَّمَا نَجَمَ مِنْهُمْ قَرْنٌ قُطِعَ حَتَّى يَكُونَ آخِرُهُمْ لُصُوصاً سَلاَّبِينَ. (اثبات الهداة ج۳ص۴۷۴)
هنگامیکه خوارج کشته شدند و به ایشان گفته شد: یا امیرالمؤمنین! همهٔ آن قوم هلاک شدند، فرمود: نه، به خدا سوگند! آنان همچون نطفههایی در صلب مردان و رحم زنانند. هرگاه گروهی از آنان سر برآورند، نابود خواهند شد تا آنکه آخرینشان دزدانی غارتگر باشند.
قَالَ: وَ مِنْ كَلاَمٍ لَهُ عَلَيْهِ اَلسَّلاَمُ: أَمَا وَ اَللَّهِ لَيَظْهَرَنَّ هَؤُلاَءِ اَلْقَوْمُ عَلَيْكُمْ لَيْسَ لِأَنَّهُمْ أَوْلَى بِالْحَقِّ مِنْكُمْ، وَ لَكِنْ لِإِسْرَاعِهِمْ إِلَى بَاطِلِ صَاحِبِهِمْ، وَ إِبْطَائِكُمْ عَنْ حَقِّ صَاحِبِكُمْ. (اثبات الهداة ج۳ص۴۷۵)
امیرمؤمنان(ع) فرمود: آگاه باشید! به خدا سوگند که این قوم بر شما پیروز خواهند شد، نه به این دلیل که به حق از شما سزاوارترند، بلکه به سبب شتابشان در پذیرش باطل رهبرشان و سستی شما در حمایت از حق امامتان.
وَ مِنْ كَلاَمٍ لَهُ عَلَيْهِ اَلسَّلاَمُ لِلْخَوَارِجِ أَيْضاً وَ ذَكَرَ كَلاَماً مِنْ جُمْلَتِهِ: سَيَهْلِكُ فِيَّ صِنْفَانِ: مُحِبٌّ مُفْرِطٌ يَذْهَبُ بِهِ اَلْحُبُّ إِلَى غَيْرِ اَلْحَقِّ، وَ مُبْغِضٌ مُفَرِّطٌ يَذْهَبُ بِهِ اَلْبُغْضُ إِلَى غَيْرِ اَلْحَقِّ، وَ خَيْرُ اَلنَّاسِ فِيَّ حَالاً اَلنَّمَطُ اَلْأَوْسَطُ. (اثبات الهداة ج۳ص۴۷۶)
امیرمؤمنان(ع) فرمود: دو گروه درباره من هلاک خواهند شد: دوست افراطی که محبتش او را به ناحق میکشاند و دشمن افراطی که کینهاش او را به ناحق میبرد. و بهترین مردم در حق من، گروه میانهرو هستند.
مِنْهَا: مَا رَوَى عَنْ سَلْمَانَ اَلْفَارِسِيِّ رَضِيَ اَللَّهُ عَنْهُ قَالَ: فِي لَيلٍ دَعَانِي عَلِيٌّ عَلَيْهِ اَلسَّلاَمُ فَقَالَ: سِرْ إِلَى عُمَرَ فَإِنَّهُ حُمِلَ إِلَيْهِ مِنْ نَاحِيَةِ اَلْمَشْرِقِ مَالٌ وَ لَمْ يَعْلَمْ بِهِ أَحَدٌ، وَ قَدْ عَزَمَ أَنْ يَحْبِسَهُ، فَقُلْ لَهُ: يَقُولُ لَكَ عَلِيٌّ: أَخْرِجْ مَا حُمِلَ إِلَيْكَ مِنَ اَلْمَشْرِقِ، فَفَرِّقْهُ عَلَى مَنْ هُوَ لَهُمْ وَ لاَ تَحْبِسْهُ فَأَفْضَحَكَ قَالَ سَلْمَانُ: فَمَضَيْتُ إِلَيْهِ، وَ أَدَّيْتُ إِلَيْهِ اَلرِّسَالَةَ، فَقَالَ: أَخْبِرْنِي أَمْرَ صَاحِبِكَ مِنْ أَيْنَ عَلِمَ بِهِ؟ (اثبات الهداة ج۳ص۴۸۹)
سلمان فارسی(ع) گوید: شبی علی(ع) مرا فرا خواند و فرمود: پیش عمر برو! چرا که از مشرق مالی برایش آوردهاند و کسی از آن آگاه نیست و او تصمیم گرفته آن را مخفی کند. به او بگو: علی به تو میگوید آنچه از مشرق برایت آوردهاند، بیرون آور و میان کسانی که ذیحقاند تقسیم کن و آن را حبس نکن که مایه رسواییات میشود. سلمان گوید: نزد عمر رفتم و پیام را رساندم. عمر گفت: مرا از حال صاحبت آگاه کن که چگونه از این امر باخبر شد؟!
عَنْ جَابِرِ بْنِ يَزِيدَ اَلْجُعْفِيِّ عَنِ اَلْبَاقِرِ عَلَيْهِ اَلسَّلاَمُ قَالَ: بَعَثَ عُمَرُ رَجُلاً إِلَى كُورَةٍ مِنَ اَلشَّامِ فَافْتَتَحَهَا، وَ إِذَا أَهْلُهَا أَسْلَمُوا فَبَنَى لَهُمْ مَسْجِداً فَسَقَطَ، ثُمَّ بَنَاهُ فَسَقَطَ، ثُمَّ بَنَاهُ فَسَقَطَ، فَكَتَبَ إِلَى عُمَرَ بِذَلِكَ، فَلَمَّا قَرَأَ اَلْكِتَابَ، سَأَلَ أَصْحَابَ مُحَمَّدٍ صَلَّى اَللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ وَ سَلَّمَ: هَلْ عِنْدَكُمْ فِي هَذَا عِلْمٌ؟ قَالُوا: لاَ فَبَعَثَ إِلَى عَلِيِّ بْنِ أَبِي طَالِبٍ صَلَوَاتُ اَللَّهِ عَلَيْهِ فَقَالَ: هَذَا نَبِيٌّ كَذَّبَهُ قَوْمُهُ فَقَتَلُوهُ، وَ قَدْ دَفَنُوهُ فِي هَذَا اَلْمَسْجِدِ، وَ هُوَ مُتَشَحِّطٌ بِدَمِهِ، فَاكْتُبْ إِلَى صَاحِبِكَ فَلْيَنْبِشْهُ، فَإِنَّهُ سَيَجِدُهُ طَرِيّاً، فَلْيُصَلِّ عَلَيْهِ، وَ لْيَدْفِنْهُ فِي مَوْضِعٍ كَذَا، ثُمَّ لْيَبْنِ اَلْمَسْجِدَ فَإِنَّهُ سَيَقُومُ، فَفَعَلَ ذَلِكَ ثُمَّ بَنَى اَلْمَسْجِدَ فَثَبَتَ. (اثبات الهداة ج۳ص۴۹۵)
امام باقر(ع) روایت میکند: عُمَر مردی را به جایی در شام فرستاد و او آنجا را فتح کرد. مردم آنجا اسلام آوردند. آن مرد برایشان مسجدی ساخت اما مسجد فرو ریخت. دوباره آن را بنا کرد و باز هم فرو ریخت. برای سومین بار ساخت و باز هم ویران شد. پس به عمر نامه نوشت. وقتی عمر نامه را خواند، از اصحاب پیامبر(ص) پرسید: آیا در این باره علمی دارید؟ گفتند: نه. سپس به نزد علی(ع) فرستاد. حضرت فرمود: این مکان، قبر پیامبری است که قومش او را تکذیب کرده و کشتهاند و در همین جای مسجد دفنش کردهاند درحالیکه در خون خود غلطان بود. به همراهت بنویس که نبش قبر کند، او را تازه خواهد یافت. بر او نماز بخواند و در جای دیگری دفنش کند. سپس مسجد را بنا کند که این بار پابرجا خواهد ماند. چنین کردند و مسجد را ساختند و استوار ماند.
قَالَ: وَ مِنْ ذَلِكَ: أَنَّ رَجُلاً مِنَ اَلْخَوَارِجِ مَرَّ بِأَمِيرِ اَلْمُؤْمِنِينَ عَلَيْهِ اَلسَّلاَمُ وَ مَعَهُ حُوتَانِ مِنَ اَلْجِرِّيِّ قَدْ غَطَّاهُمَا بِثَوْبِهِ، فَقَالَ لَهُ أَمِيرُ اَلْمُؤْمِنِينَ عَلَيْهِ اَلسَّلاَمُ: بِكَمِ اِشْتَرَيْتَ أَبَوَيْكَ مِنْ بَنِي إِسرَائِيلَ؟ فَقَالَ اَلرَّجُلُ: مَا أَكْثَرَ اِدَّعَاءَكَ لِلْغَيْبِ! فَقَالَ لَهُ أَمِيرُ اَلْمُؤْمِنِينَ عَلَيْهِ اَلسَّلاَمُ: أَخْرِجْهُمَا، فَأَخْرَجَهُمَا فَقَالَ أَمِيرُ اَلْمُؤْمِنِينَ عَلَيْهِ اَلسَّلاَمُ: مَنْ أَنْتُمَا؟ فَقَالَتْ إِحْدَاهُمَا: أَنَا أَبُوهُ، وَ قَالَتِ اَلْأُخْرَى: أَنَا أُمُّهُ. (اثبات الهداة ج۳ص۴۹۸)
امیرمؤمنان(ع) خرید و فروش مارماهی را جایز نمیدانست و آن را از جملهٔ مُسوخ قلمداد میکرد. روزی مردی از خوارج از کنار امیرمؤمنان(ع) گذشت در حالی که دو مار ماهی از بازار خریده و زیر لباس خود پنهان کرده بود. امیرمؤمنان(ع) به او فرمود: پدر و مادر بنیاسرائیلیات را چند خریدی؟ آن مرد گفت: زیادی ادعای غیب میکنی! امیرمؤمنان(ع) به او گفت: آنها را بیرون بیاور! آنها را بیرون آورد. امیرمؤمنان(ع) پرسید: شما کیستید؟ یکی از آنها گفت: من پدر او هستم که مسخ شدهام و دیگری گفت: من هم مادر او هستم.
وَ مِنْ ذَلِكَ: أَنَّ اَلْخَوَارِجَ يَوْمَ اَلنَّهَرِ جَاءَتْ جَوَاسِيسُهُمْ، فَأَخْبَرُوهُمْ أَنَّ عَسْكَرَ أَمِيرِ اَلْمُؤْمِنِينَ عَلَيْهِ اَلسَّلاَمُ أَرْبَعَةُ آلاَفِ فَارِسٍ، فَقَالُوا: لاَ تُرَامُوهُمْ بِسَهْمٍ، وَ لاَ تَضْرِبُوهُمْ بِسَيْفٍ، وَ لَكِنْ يَرُوحُ كُلُّ وَاحِدٍ مِنْكُمْ إِلَى صَاحِبِهِ بِرُمْحِهِ فَيَقْتُلُهُ، فَعَلِمَ أَمِيرُ اَلْمُؤْمِنِينَ عَلَيْهِ اَلسَّلاَمُ بِذَلِكَ مِنَ اَلْغَيْبِ، فَقَالَ لِأَصْحَابِهِ: لاَ تُطَاعِنُوهُمْ، وَ لاَ تُرَامُوهُمْ، وَ أَصْلِتُوا اَلسُّيُوفَ فَإِذَا جَاءَ كُلُّ مِنْكُمْ غَرِيمَهُ فَلْيَقْطَعْ رُمْحَهُ، وَ يَمْشِي إِلَيْهِ فَيَقْتُلُهُ، فَإِنَّهُ لاَ يُقْتَلُ مِنْكُمْ عَشَرَةٌ وَ لاَ يُفْلِتُ مِنْهُمْ عَشَرَةٌ فَكَانَ كَمَا قَالَ. (اثبات الهداة ج۳ص۴۹۸)
از جمله معجزات امیر مؤمنان(ع) آوردهاند که خوارج در روز نهروان، جاسوسانشان آمدند و به آنها خبر دادند که لشکر امیرمؤمنان(ع) چهار هزار سوارهنظام است. آنها گفتند: تیر و کمان و شمشیر را رها کنیم و همگی نیزه بدست بگیریم تا بر سواران غالب شویم. امیرمؤمنان(ع) از طریق غیب از این موضوع آگاه شد و به یارانش گفت: شما نیزه و کمان را رها کنید و شمشیرهایتان را از نیام بکشید و وقتی هر یک از شما به دشمنش رسید، نیزهاش را قطع کند و به سمت او برود و او را بکشد. اینطور از شما ده نفر کشته نخواهند شد و از آنها نیز ده نفر فرار نخواهند کرد. و این اتفاق همانطور که او گفته بود رخ داد.
وَ مِنْ كَرَامَاتِهِ: مَا رَوَاهُ اِبْنُ عَبَّاسٍ: أَنَّ رَجُلاً قَدِمَ إِلَى أَمِيرِ اَلْمُؤْمِنِينَ عَلَيْهِ اَلسَّلاَمُ فَاسْتَضَافَهُ، فَاسْتَدْعَى قُرْصَةً مِنْ خُبْزَةٍ يَابِسَةٍ، وَ قَعْباً فِيهِ مَاءٌ ثُمَّ كَسَرَ قِطْعَةً وَ أَلْقَاهَا فِي اَلْمَاءِ، ثُمَّ قَالَ لِلرَّجُلِ: تَنَاوَلْهَا، فَأَخْرَجَهَا فَإِذَا هِيَ فَخِذُ طَائِرٍ مَشْوِيٍّ ثُمَّ رَمَى لَهُ اَلْأُخْرَى وَ قَالَ: تَنَاوَلْهَا، فَإِذَا هِيَ قِطْعَةٌ مِنَ اَلْحَلْوَاءِ. (اثبات الهداة ج۳ص۴۹۸)
ابن عباس روایت میکند: مردی نزد امیرمؤمنان(ع) آمد و از او خواست که مهمانش کند. پس امیرمؤمنان(ع) نان خشک و ظرفی پر از آب خواست. سپس قطعهای از نان را شکست و در آب انداخت و به آن مرد گفت: بردار! وقتی مرد آن را برداشت، دید که ران پرندهای کبابشده است. سپس قطعه دیگری در آب انداخت و گفت: بردار! وقتی مرد آن را برداشت، دید که قطعهای شیرینی است.
عَنْ عَلِيٌّ عَلَيْهِ اَلسَّلاَمُ: إِنَّ عَمَّاراً شَكَا إِلَيْهِ دَيْناً عَلَيْهِ فَنَاوَلَهُ حَجَراً، فَانْقَلَبَ ذَهَباً، فَقَضَى مِنْهُ دَيْنَهُ، ثُمَّ رَدَّهُ إِلَيْهِ فَعَادَ حَجَراً كَمَا كَانَ. (اثبات الهداة ج۳ص۴۹۹)
روایت شده که عمّار به امیرمؤمنان(ع) از بدهیاش شکایت کرد. امیرمؤمنان(ع) به او سنگی داد که به طلا تبدیل شد. با آن بدهیاش را پرداخت کرد و سپس آن را به وی بازگرداند و دوباره به صورت سنگ درآمد.
رَوَى مُحَمَّدُ بْنُ زَكَرِيَّا، عَنْ عُبَيْدِ اَللَّهِ بْنِ مُحَمَّدٍ عَنِ اِبْنِ عَائِشَةَ عَنْ عَبْدِ اَللَّهِ بْنِ حَازِمٍ قَالَ: خَرَجْنَا مَعَ اَلرَّشِيدِ مِنَ اَلْكُوفَةِ نَتَصَيَّدُ، فَصِرْنَا إِلَى نَاحِيَةِ اَلْغَرِيَّيْنِ وَ اَلثُّوَيَّةِ فَرَأَيْنَا ظِبَاءً فَأَرْسَلْنَا عَلَيْهَا اَلصُّقُورَ وَ اَلْكِلاَبَ فَجَاوَلَتْهَا سَاعَةً ثُمَّ لَجَأَتْ اَلظِّبَاءُ إِلَى أَكَمَةٍ فَوَقَفَتْ فَسَقَطَتْ عَلَيْهَا اَلصُّقُورُ نَاحِيَةً وَ رَجَعَتِ اَلْكِلاَبُ فَعَجِبَ اَلرَّشِيدُ مِنْ ذَلِكَ، ثُمَّ إِنَّ اَلظِّبَاءَ هَبَطَتْ مِنَ اَلْأَكَمَةِ فَهَبَطَتِ اَلْكِلاَبُ وَ اَلصُّقُورُ عَلَيْهَا، فَرَجَعَتِ اَلظِّبَاءُ إِلَى اَلْأَكَمَةِ فَتَرَاجَعَتْ عَنْهَا اَلْكِلاَبُ وَ اَلصُّقُورُ فَفَعَلْنَ ذَلِكَ ثَلاَثاً، فَقَالَ هَارُونُ: اُرْكُضُوا فَمَنْ رَأَيْتُمُوهُ فَأْتُونِي بِهِ، فَأَتَيْنَاهُ بِشَيْخٍ مِنْ بَنِي أَسَدٍ، فَقَالَ لَهُ هَارُونُ: أَخْبِرْنِي مَا هَذِهِ اَلْأَكَمَةُ؟ قَالَ: إِنْ جَعَلْتَ لِيَ اَلْأَمَانَ أَخْبَرْتُكَ؟ قَالَ: لَكَ عَهْدُ اَللَّهِ وَ مِيثَاقُهُ أَنْ لاَ أَهِيجَكَ وَ لاَ أُؤْذِيَكَ قَالَ حَدَّثَنِي أَبِي عَنْ آبَائِهِ أَنَّهُمْ كَانُوا يَقُولُونَ: إِنَّ فِي هَذِهِ اَلْأَكَمَةِ قَبْرَ عَلِيِّ بْنِ أَبِي طَالِبٍ عَلَيْهِ اَلسَّلاَمُ جَعَلَهُ اَللَّهُ حَرَماً لاَ يَأْوِي إِلَيْهِ شَيْءٌ إِلاَّ أَمِنَ، فَنَزَلَ هَارُونُ فَدَعَا بِمَاءٍ فَتَوَضَّأَ وَ صَلَّى عِنْدَ اَلْأَكَمَةِ، وَ تَمَرَّغَ عَلَيْهَا، وَ جَعَلَ يَبْكِي، ثُمَّ اِنْصَرَفْنَا. (اثبات الهداة ج۳ص۵۰۸)
راوی گوید: همراه هارون الرشید برای شکار از کوفه خارج شدیم. به منطقه غَرِیَّین و ثُوَیّه رسیدیم و گروهی آهو دیدیم. بازها و سگهای شکاری را به سویشان فرستادیم. مدتی به دنبالشان دویدند تا اینکه آهوها به تپهای پناه بردند و ایستادند. بازها در یک طرف فرود آمدند و سگها بازگشتند. هارون از این موضوع بسیار تعجب کرد. سپس آهوها از تپه پایین آمدند و سگها و بازها به دنبالشان رفتند. اما آهوها دوباره به تپه بازگشتند و سگها و بازها عقب نشستند. این اتفاق سه بار تکرار شد. هارون گفت: بروید و هر کسی را یافتید نزد من بیاورید. پیرمردی از بنی اسد را نزد او آوردیم. پرسید: این تپه چیست؟ پیرمرد گفت: اگر به من امان بدهی میگویم. هارون گفت: پیمان و عهد خداوند را با تو میبندم که آزارت نرسانم. پیرمرد گفت: پدرم از اجدادش نقل کرده که آنها میگفتند در این تپه قبر علی بن ابی طالب(ع) قرار دارد که خداوند آن را حرمی قرار داده که هر موجودی به آن پناه آورد در امان است. هارون از مرکب پیاده شد، و وضو گرفت و نزد تپه نماز خواند. سپس بر روی تپه شروع به گریه کرد.
قَالَ اَلشَّيْخُ اَلْمُفِيدُ: وَ مِنْ آيَاتِ اَللَّهِ فِيهِ يَعْنِي فِي عَلِيٍّ عَلَيْهِ اَلسَّلاَمُ: أَنَّهُ لاَ يُذْكَرُ مُمَارِسٌ لِلْحُرُوبِ لَقِيَ فِيهَا عَدُوّاً إِلاَّ وَ هُوَ ظَافِرٌ بِهِ حِيناً، وَ غَيْرُ ظَافِرٍ بِهِ حِيناً، وَ لاَ نَالَ أَحَدٌ مِنْهُمْ خَصْمَهُ بِجِرَاحٍ إِلاَّ وَ قَضَى مِنْهَا وَقْتاً، وَ عُوفِيَ مِنْهَا زَمَاناً، وَ لَمْ يُعْهَدْ مَنْ لَمْ يُفْلِتْ مِنْهُ قَرْنٌ فِي اَلْحَرْبِ، وَ لاَ نَجَا مِنْ ضَرْبَتِهِ أَحَدٌ فَصَلَحَ مِنْهَا إِلاَّ أَمِيرُ اَلْمُؤْمِنِينَ عَلَيْهِ اَلسَّلاَمُ، فَإِنَّهُ لاَ مِزْيَةَ فِي ظَفَرِهِ بِكُلِّ قَرْنٍ بَارَزَهُ، وَ إِهْلاَكِهِ كُلَّ بَطَلٍ نَازَلَهُ، وَ هَذَا مِمَّا اِنْفَرَدَ بِهِ مِنْ كَافَّةِ اَلْأَنَامِ، وَ خَرَقَ اَللَّهُ بِهِ اَلْعَادَةَ فِي كُلِّ حِينٍ وَ زَمَانٍ. (اثبات الهداة ج۳ص۵۰۸)
شیخ مفید گوید: از نشانههای خداوند در علی(ع) این است که هیچ جنگجویی یاد نشده که در جنگها با دشمنی روبرو شده باشد، مگر اینکه گاهی بر او پیروز شده و گاهی شکست خورده، و هیچ جنگجویی به دشمنش جراحتی وارد نکرده، مگر اینکه مدتی از آن رنج برده و سپس بعضاً بهبود یافته است. اما علی(ع)، شنیده نشده که در جنگی با کسی مغلوب شده باشد و هر کس را که ضربت زده، بهبودی در کارش نبوده. یعنی تردیدی در پیروزی او بر هر کسی که با او روبرو شده و نابودی هر قهرمانی که با او جنگیده، وجود ندارد و این از جمله اموری است که او را از همهٔ مردم متمایز کرده است.
وَ مِنْهَا: أَنَّهُ قَالَ لِعُمَرَ إِنِّي أَرَاكَ قَتِيلاً مِنْ عَبْدِ أُمِّ عَمْرٍو تَحْكُمُ عَلَيْهِ جَوْراً، فَيَقْتُلُكَ. (اثبات الهداة ج۳ص۵۲۸)
و از جملهٔ پیشگوییهای امیرمؤمنان(ع) به عمر بود که فرمود: میبینم که عنقریب به دست بندهای کشته خواهی شد، در حالی که به ناحق بر او حکم کردهای.
عَنْ عَلِيٍّ عَلَيْهِ اَلسَّلاَمُ فِي حَدِيثٍ: أَنَّ أَصْحَابَ اَلْجَمَلِ لَمَّا بَدَءُوا أَصْحَابَ عَلِيٍّ عَلَيْهِ اَلسَّلاَمُ بِالْقِتَالِ دَعَا بِالْمُصْحَفِ فَأَخَذَهُ بِيَدِهِ، وَ قَالَ: أَيُّهَا اَلنَّاسُ مَنْ يَأْخُذُ هَذَا اَلْمُصْحَفَ، فَيَدْعُو هَؤُلاَءِ اَلْقَوْمَ إِلَى مَا فِيهِ؟ قَالَ: فَوَثَبَ غُلاَمٌ مِنْ مُجَاشِعٍ، فَقَالَ: أَنَا آخُذُهُ فَقَالَ لَهُ عَلِيٌّ عَلَيْهِ اَلسَّلاَمُ يَا غُلاَمُ! إِنَّ يَدَكَ اَلْيُمْنَى تُقْطَعُ فَتَأْخُذُهُ بِيَدِكَ اَلْيُسْرَى ثُمَّ تُضْرَبُ عَلَيْهِ بِالسَّيْفِ حَتَّى تُقْتَلَ، ثُمَّ ذَكَرَ أَنَّ ذَلِكَ وَقَعَ كَمَا قَالَ عَلَيْهِ اَلسَّلاَمُ. وَ بِإِسْنَادِهِ عَنْ أَبِي بَشِيرٍ فِي حَدِيثٍ: أَنَّهُمْ اِجْتَمَعُوا بِالْبَصْرَةِ، فَقَالَ عَلِيٌّ عَلَيْهِ اَلسَّلاَمُ: مَنْ يَأْخُذُ اَلْمُصْحَفَ فَيَقُولُ لَهُمْ: مَا ذَا تَنْقِمُونَ مِنَّا تُرِيقُونَ دِمَاءَنَا وَ دِمَاءَكُمْ؟ فَقَالَ رَجُلٌ: أَنَا يَا أَمِيرَ اَلْمُؤْمِنِينَ! فَقَالَ: إِنَّكَ مَقْتُولٌ، قَالَ: لاَ أُبَالِي، قَالَ: فَذَهَبَ إِلَيْهِمْ فَقَتَلُوهُ، ثُمَّ قَالَ بِالْغَدِ مِثْلَ مَا قَالَ بِالْأَمْسِ، فَقَالَ رَجُلٌ: أَنَا، فَقَالَ: إِنَّكَ مَقْتُولٌ كَمَا قُتِلَ صَاحِبُكَ بِالْأَمْسِ، قَالَ: لاَ أُبَالِي، قَالَ: فَذَهَبَ ثُمَّ أَقْبَلَ آخَرُ كُلَّ يَوْمٍ وَاحِدٌ، فَقَالَ عَلِيٌّ عَلَيْهِ اَلسَّلاَمُ: قَدْ حَلَّ لَكُمْ قِتَالُهُمْ اَلآنَ. (اثبات الهداة ج۳ص۵۳۳)
هنگامی که اصحاب جمل، در مقابل سپاه علی(ع) موضع گرفتند، حضرت مصحف را طلبید و آن را به دست گرفت و فرمود: چه کسی این قرآن را میگیرد و این گروه را به آنچه در آن است دعوت میکند؟ جوانی از قبیله مُجاشع برخاست و گفت: من یا امیرالمؤمنین! امیرمؤمنان(ع) به او فرمود: ای جوان! دست راستت قطع خواهد شد، پس آن را با دست چپ میگیری، سپس با شمشیر بر تو ضربه میزنند تا کشته شوی. و همانطور شد که امام فرموده بود. روز بعد امام همان سخن را تکرار کرد و مرد دیگری داوطلب شد. امام به او فرمودند: تو نیز مانند دیروزی کشته خواهی شد! گفت: باکی نیست. و او نیز کشته شد. این اتفاق هر روز تکرار میشد تا اینکه امام علی(ع) فرمودند: اکنون جنگ با آنها بر شما حلال شده است.
رَوَى فِيهِ عَنْ أَمِيرِ اَلْمُؤْمِنِينَ عَلَيْهِ اَلسَّلاَمُ : أَنَّهُ رَأَى اَلْحَسَنَ اَلْبَصْرِيَّ وَ هُوَ يَتَوَضَّأُ لِلصَّلاَةِ وَ كَانَ ذَا وَسْوَسَةٍ، فَصَبَّ عَلَى أَعْضَائِهِ مَاءً كَثِيراً، فَقَالَ لَهُ: أَرِقْتَ مَاءً كَثِيراً يَا حَسَنُ ! قَالَ: مَا أَرَاقَ أَمِيرُ اَلْمُؤْمِنِينَ مِنْ دِمَاءِ اَلْمُسْلِمِينَ أَكْثَرُ قَالَ: أَ وَ سَاءَكَ ذَلِكَ؟ قَالَ: نَعَمْ، قَالَ: فَلاَ زِلْتَ مَسُوءاً، قَالَ: فَمَا زَالَ اَلْحَسَنُ عَابِساً قَاطِباً مَهْمُوماً، إِلَى أَنْ مَاتَ. (اثبات الهداة ج۳ص۵۳۶)
امیرمؤمنان(ع) حسن بصری را دید که در حال وضو گرفتن برای نماز بود و وسواس زیادی داشت و آب فراوانی اسراف میکرد. امام به او فرمودند: ای حسن! آب زیادی میریزی! حسن پاسخ داد: امیرالمؤمنین از خون مسلمانان بیشتر ریخته! امام فرمود: ناراحتی؟ حسن گفت: آری. امام فرمود: پس همواره ناراحت خواهی بود. و چنین شد که حسن بصری تا پایان عمر همواره عبوس، اخمو و غمگین بود.
عَنْ عَلِيٍّ عَلَيْهِ اَلسَّلاَمُ فِي حَدِيثٍ: لَيَضْرِبَنَّكُمُ اَلْأَعَاجِمُ عَلَى اَلدِّينِ عَوْداً، كَمَا ضَرَبْتُمُوهُمْ عَلَيْهِ بَدْءاً. (اثبات الهداة ج۳ص۵۴۱)
امیرمؤمنان(ع) خطاب به عربها فرمود: روزگاری میرسد که عجمها شما را میزنند تا به دین برگردید، کما اینکه شما روزگاری آنها را میزدید تا دیندار شوند.
اِبْنُ جُبَيْرٍ فِي كِتَابِ نُخَبِ اَلْمَنَاقِبِ لآلِ أَبِي طَالِبٍ إِلَى جَابِرٍ، إِلَى اَلْخُدْرِيِّ، إِلَى اِبْنِ عَبَّاسٍ: أَنَّ خَالِداً لَمَّا رَجَعَ فِي عَسْكَرِهِ مِنْ قِتَالِ أَهْلِ اَلرِّدَّةِ رَآهُ عَلِيٌّ عَلَيْهِ اَلسَّلاَمُ فِي أَرْضٍ لَهُ، وَ قَدِ اِزْدَحَمَ اَلْكَلاَمُ فِي حَلْقِهِ كَهَمْهَمَةِ اَلْأَسَدِ، فَقَالَ لَهُ وَيْلَكَ أَ وَ كُنْتَ فَاعِلاً؟ يَعْنِي لِمَا أَمَرَهُ أَبُو بَكْرٍ بِقَتْلِهِ بَعْدَ اَلصَّلاَةِ، قَالَ: أَجَلْ! فَنَكَّسَهُ عَنْ فَرَسِهِ وَ فَتَلَ حَدِيدَ رَحَى اَلْحَارِثِ كَالْأَدِيمِ بِيَدِهِ فِي عُنُقِهِ، وَ أَصْحَابُهُ كَأَنَّهُمْ نَظَرُوا إِلَى مَلَكِ اَلْمَوْتِ، وَ بَقِيَ أَيَّاماً، وَ اَلنَّاسُ بِالْمَدِينَةِ يَضْحَكُونَ مِنْهُ، فَلَمَّا حَضَرَ جَاءَ بِهِ أَبُو بَكْرٍ لِيَسْتَشْفِعَهُ فِي فَكِّهِ، فَقَالَ عَلَيْهِ اَلسَّلاَمُ: لَمَّا رَأَى تَكَاثُفَ جُنُودِهِ أَرَادَ أَنْ يَضَعَ مِنِّي، فَوَضَعْتُ مِنْهُ، فَنَهَضَ اَلْجَمَاعَةُ، وَ أَقْسَمُوا عَلَيْهِ، فَجَعَلَ يَفْتِلُ مِنْهُ شِبْراً، وَ يَرْمِي بِهِ. (اثبات الهداة ج۳ص۵۴۲)
هنگامی که خالد بن ولید پس از جنگ با مرتدان با لشکرش بازمیگشت، علی(ع) او را در اطراف مدینه دید. حرف، سر دل امیرمؤمنان(ع) مانده و در گلوی ایشان مانند غرش شیر انباشته شده بود. پس به خالد گفت: وای بر تو! چنین کاری کردی؟! خالد پاسخ داد: آری! امام(ع) او را از اسبش به زیر کشید و زنجیر آسیاب حارث را مانند چرم به دست خود در گردنش پیچیدند. زنجیر چنانکه در آتش آهنگر تفته شده باشد، در هم فرورفت و قفل شد. یاران خالد چنان ترسیدند که گویی ملکالموت را دیدهاند. زنجیر از گردن خالد باز نمیشد و او چند روزی در این حالت ماند و مردم مدینه به او میخندیدند. وقتی وضعیت خالد بحرانی شد، ابوبکر او را نزد امام آورد تا برای رهایی او شفاعت کند. امام(ع) فرمودند: وقتی لشکریانش را انبوه دید، خواست مرا خوار کند، پس او را خوار ساختم. سپس جمعیت برخاستند و امیرمؤمنان(ع) را سوگند دادند که از خالد بگذرد. امام(ع) شروع کرد یک وجب یک وجب از زنجیر را پاره کرده و پرتاب میکرد.
قَالَ: وَ أَسْنَدَ فِي نُخَبِهِ إِلَى جَابِرٍ قَالَ: صَلَّيْنَا خَلْفَ عَلِيٍّ [اَلصُّبْحَ] فَالْتَفَتَ وَ قَالَ: أَعْظَمُ اَللَّهُ أُجُورَكُمْ فِي أَخِيكُمْ سَلْمَانَ فَتَكَلَّمَ اَلنَّاسُ فِي ذَلِكَ فَمَضَى إِلَيْهِ. (اثبات الهداة ج۳ص۵۴۲)
جابر بن عبدالله انصاری گوید: در مدینه پشت سر امیرمؤمنان(ع) نماز صبح خواندیم. پس از نماز، حضرت به سوی ما برگشتند و فرمودند: خدا سلمان را رحمت کند و به شما در نبودش صبر عنایت فرماید! صدای همهمه بلند شد و فهمیدیم که سلمان در مدائن به رحمت خدا نائل شده.
وَ بِإِسْنَادٍ ذَكَرَهُ عَنْ أَمِيرِ اَلْمُؤْمِنِينَ عَلَيْهِ اَلسَّلاَمُ فِي حَدِيثٍ: إِنَّ رَجُلاً وَ اِمْرَأَةً اِخْتَصَمَا فِي جَمَلٍ فَقَالَ أَمِيرُ اَلْمُؤْمِنِينَ عَلَيْهِ اَلسَّلاَمُ: تَكَلَّمْ أَيُّهَا اَلْجَمَلُ لِمَنْ أَنْتَ؟ فَقَالَ بِلِسَانٍ فَصِيحٍ: يَا أَمِيرَ اَلْمُؤْمِنِينَ وَ خَيْرَ اَلْوَصِيِّينَ أَنَا لِهَذِهِ اَلْمَرْأَةِ مُنْذُ بِضْعَ عَشْرَةَ سِنِينَ. (اثبات الهداة ج۳ص۵۵۷)
مرد و زنی بر سر مالکیت شتری اختلاف کردند. امیرمؤمنان(ع) فرمودند: ای شتر! سخن بگو که مالک تو کیست؟ شتر به زبان فصیح گفت: یا امیرالمؤمنین و خیرالوصیّین! بیش از ده سال است که مالک من این زن است.
"کلیات حدیث قدسی" ترجمه کتاب "الجواهر السنیة فی الاحادیث القدسیه" مرحوم حرّ عاملی است و به گفتهٔ وی نخستین کتابی است که احادیث قدسی را یکجا گردآوری نموده است. حدیث قدسی، کلامی از سوی خدا است که از طریق غیر قرآن کریم بر پیامبر(ص) نازل شده و به آن حدیث ربانی و الهی نیز میگویند. مضمون احادیث قدسی بیشتر اخلاقی و عرفانی است. مهمترین بحث و اختلاف نظر درباره این احادیث، وحیانی بودن یا نبودن الفاظ آنهاست. بیشتر این احادیث از پیامبر اکرم(ص) به واسطهٔ انس بن مالک، ابوهریره، ابن عباس و امیرمؤمنان(ع) نقل شدهاند. گذشته از جامعبودن کتاب حرّ، اکثر احادیثی که در آن گرد آمده، مورد اتفاق و مقبول فریقَین(شیعه و سنّی) است.